درسنامه اخلاق برای طلاب پایه سوم

نویسنده : مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه

فصل اول: [مقصود از ایمان ]

ایمان غیر از علم و ادراک است؛ زیرا علم و ادراک، حظ عقل و ایمان حظ قلب است. انسان به مجرد آنکه علم پیدا کند به خدا و ملائکه و پیغمبران و یوم القیامه، او را نتوان مؤمن گفت؛ چنانکه ابلیس تمام این امور را علما و ادرکا می دانست و حق تعالی او را کافر خواند(349).
چه بسا باشد فیلسوفی به برهانهای فلسفی، شعب توحید و مراتب آن را مبرهن کند و خود مؤمن بالله نباشد.
برای نزدیک کردن مقصود به فهم، مثالی یاد کنیم:
ما به حسب برهان و ادراک عقلی همه می دانیم که مردگان به انسان نمی توانند آزاری دهند، و همه مرده های عالم به قدر مگسی حرکت ندارند، و می دانیم که در تاریکی، مردگان زنده نمی شوند؛ با این وصف، در شب تاریک از مردگان وحشت داریم، و وهم ما غلبه بر عقل می کند. برای آن است که به این حقیقت عقلیه، قلب ایمان نیاورده و این ادراک عقلی به قلب نرسیده، ولی آنها که با تکرر عمل و کثرت اقدام و زیارت مراودت در شبهای تار در قبرستانها، این مطلب علمی را به قلب رساندند، از مردگان وحشت نکنند؛ بلکه در قبرستانها منزل کنند، و با وادی خاموشان مأنوس شوند.
دسته اول و دوم، در علم به اینکه از مردگان به کسی آزار نرسد شریک بودند، ولی در ایمان به این مطلب با هم مختلف بودند. از این جهت، علم آنها در اثری نکرد، ولی ایمان دسته دوم آنها را از وحشت خیالی موهوم بیرون آورد.
پس معلوم شد که علم غیر از ایمان است و این مطلب به حسب لغت نیز مناسب با معنی ایمان است؛ زیرا ایمان در لغت به معنی وثوق و تصدیق و اطمینان و انقیاد و خضوع است، در فارسی به معنی گرویدن است. و پر واضح است که گرویدن غیر از علم و ادراک است.

فصل دوم: توضیح و تتمیم این مطلب

ایمان به معارف الیهه و اصول عقاید حقه صورت نگیرد مگر به آنکه اولا: آن حقایق را به قدم تفکر و ریاضت عقلی و آیات و بینات و براهین عقلیه ادراک کند، و این مرحله به منزله مقدمه ایمان است، و پس از آنکه عقل حظ خود را استیفا نمود، به آن قناعت نکند؛ زیرا اینقدر از معارف، اثرش خیلی کم است و حصول نورانیت از آن، کمتر شود. پس از آن، باید سالک الی الله اشتغال به ریاضات قلبیه پیدا کند، و این حقایق را با هر ریاضتی شده به قلب رساند، تا قلب به آنها بگرود.
پس در اینجا، مراتب ایمان فرق کند، و شاید معنی حدیث شریف که فرماید: علم نوری است که خدای تعالی در دل هر کس که خواهد افکند(350) همین باشد؛ زیرا علم بالله تا در حد عقل است، نور است، و پس از ریاضات قلبی، خدای تعالی آن را در قلوب مناسبه افکند، و دل به آن بگرود.
مثلاً، توکل به خدای تعالی یکی از فروع توحید و ایمان است. ما غالبا یا به برهان یا به امور شبیه به برهان، ارکان توکلمان تمام است، ولی حقیقت توکل در ما حاصل نیست.
ما همه می دانیم که در مملکت حق تعالی کسی تصرفی، بی اجازه قیومی و اشاره اشراقی آن ذات مقدس نکند، و اراده کسی بر اراده قویمه ذات مقدس، قاهر نشود؛ مع ذلک، ما از اهل دنیا و ارباب ثروت و مکنت، طلب حاجات کنیم و از حق تعالی غفلت نماییم.
توکل ما بر اوضاع طبیعت و امور طبیعیه صدها مقابل بالاتر است از توکل به حق. این نیست مگر آنکه حقیقت توحید افعال در قلب ما حاصل نشده؛ حکیم فلسفی لا مؤثر فی الوجود الا الله گوید و خود از غیر خدا حاجت طلبد و متعبد متنسک لا حول و لا قوه الا بالله و لا اله الا الله ورد خود کند و چشمش به دست دیگران است. این نیست جز آنکه آن، برهانش از حد عقل و ادراک عقلی خارج نشده و به قلب نرسیده، و این ذکر از لقلقه لسانی تجاوز ننموده و ذائقه قلب از آن نچشیده.
ما همه داد از توحید می زنیم و حق تعالی را مقلب القلوب و الابصار می خوانیم؛ و الخیر کله بیده و الشر لیس الیه می سرائیم ولی باز در صدد جلب قلوب بندگان خدا هستیم، و دائما خیرات را از دست دیگران تمنا داریم. اینها نیست جز اینکه اینها، یا حقایق عقلیه ای است که قلب از آن بی خبر است و با لقلقه های لسانی است که به مرتبه ذکر حقیقی نرسیده.
ما همه می دانیم [که قرآن شریف ] از معدن وحی الهی برای تکمیل بشر و تلخیص انسان از محبس ظلمانی طبیعت و دنیا، نازل شده است، و وعد و وعید آن، همه حق صراح و حقیقت ثابته است، و در تمام مندرجات آن شائبه خلاف واقع نیست؛ با این وصف، این کتاب بزرگ الهی در دل سخت ما به اندازه یک کتاب قصه تأثیر ندارد؛ نه دلبستگی به وعده های آن داریم تا دل را از این دنیای دنی و نشئه فاقیه ببندیم، و نه خوفی از وعید آن در قلب ما حاصل آید تا از معاصی الهیه و مخالفت با ولی نعمت احتراز کنیم. این نیست جز آنکه حقیقت و حقیت قرآن به قلب ما نرسیده و دل ما به آن نگرویده و ادراک عقلی، بسیار کم اثر است. با این قیاس کلیه نقصانهایی که در ماست و جمیع ماندن از همه معارف و سرائز برای همین نکته است. (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل).

فصل سوم: استشهاد برای این مقصد به دلیل نقلی

خدای تبارک و تعالی برای مؤمنین در قرآن شریف خود، خواصی ذکر فرموده است. همچنین در احادیث شریفه از اهل بیت عصمت و طهارت، برای مؤمن اوصافی ذکر شده است که هیچ یک از آنها در ما نیست، با اینکه ما خود می دانیم که همه به علم برهانی یا امثال آن اعتقاد به خدای تبارک و تعالی و توحید ذات مقدس و سایر ارکان ایمانی داریم. این نیست مگر برای آنکه مذکور داشتیم که ایمانم غیر از ادراک عقلی است. خدای تعالی در آیه دوم سوره انفال فرماید: انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون(351) تا آنکه می فرماید: اولئک هم المومنون حقا(352). به طور حصر می فرماید: اینها فقط مؤمن دست راست می باشند.
یکی از اوصافی که برای آنها ذکر شده است آنکه چون ذکر خدا شود قلبهای آنان ترسناک شود، دیگر آنکه چون آیات حق بر آنها خوانده شود، آن آیات ایمان آنها را زیاد کند. دیگر آنکه توکل آنها بر پروردگار خودشان است.
اکنون شما که مدعی ایمانی هستید، و همه ارکان ایمان را عقلا یافتید، و برای هر یک برهانی دارید یا بافتید، مراجعه به حال خود کنید؛ بینید کدام یک از این خواص در قلبتان موجود است؟ این همه ذکر خدا می کنید و می شنوید، کو ترس که علامت مؤمن است؟
البته قلبی که وجدان عظمت و جلال حق نکرده، و کبریا و علو شأن حق در آن وارد نشده. از ذکر حق ترسان نشود.
مؤمن آن کسی است که قلبش حضور حق و احاطه قیومی آن ذات مقدس را دریافته باشد و عظمت و جلال او را وجدان کرده باشد.
البته از فطریات است که انسان در محضر سلطان عظیم الشأن، کوچک و خوفناک شود، گرچه در خود قصوری نبیند و خود را خدمتگزار ببیند، با آنکه همه ممکنات از قیام به حق معرفت و عبادات آن ذات مقدس قاصرند. چطور چنین نباشند! با آنکه اشرف ممکنات و اعرف خلق الله و اقرب الی الله، رسول ختمی (صلی الله علیه و آله) اعلان ما عبدناک حق عبادتک، و ما عرفناک حق معرفتک(353) داده:
آنجا که عقاب پر بریزد - از پشه لاغری چه خیزد
پس این خاصیتی که از علائم مؤمن است در ما یافت نشد.
همین طور خاصیت دیگر که عبارت از زیاد شدن ایمان است از تلاوت آیات شریفه. این همه آیات تدوینیه و تکوینیه بر ما خوانده می شود و ارائه داده می شود، عوض آنکه بر ایمان ما افزایش حاصل آید، بر احتجاب ما می افزاید.
در ایام عمر، چقدر قرآن شریف [را] - که بزرگترین آیات الهیه است - می خوانیم و از دیگران استماع می کنیم و نور ایمان در قلب ما پیدا نشده، و تذکر و تنبهی از آن برای ما حاصل نیامده.
اکنون درست تفکر کن! ببین صدر با ذیل این آیه شریفه با ما تطبیق می کند؟ می فرماید: قل هو للذین آمنوا هدی و الشفاء الذین لا یؤمنون فی آذانهم و قر و هو علیهم عمی اولئک ینادون من مکان بعید(354).
کجاست آن هدایت و شفای امراض باطنی که برای مومنین از قرآن شریف حاصل می شود؟! چه شده است که در گوش ما این آیات شریفه فرو نمی رود و برای ما خود، حجاب فوق حجاب می شود؟! این نیست جز آنکه نور ایمان در قلب ما نازل نشده، و علوم ما به همان حد علمی باقی مانده و به لوح قلب وارد نگردیده، و در این باب، در قرآن شریف آیات بسیاری است(355) که با مقایسه حال خود با آن آیات و تطبیق آن آیات با صفات خود، بخوبی حال ما معلوم خواهد شد.
اما خاصیت سوم که می فرماید: و علی ربهم یتوکلون(356). حقیقت توکل واگذار کردن جمیع امور است به وکیل و اعتماد نمودن به وکالت اوست، و صرف نظر نمودن از دیگران است، و چشم امید از دیگران بستن است. و آن مبتنی بر چهار امر است که ارکان توکل است:
اول، علم به آنکه وکیل حاجت انسان را می داند .
دوم، علم به آنکه قدرت به قضای حاجت دارد.
سوم، علم به آنکه رحمت و شفقت به موکل دارد.
چهارم، آنکه بخل از ساحت او دور است.
اکنون مراجعه به حال خود کنیم، این چهار علم برای ما حاصل است به ذات مقدس حق تعالی، همه او را عالم به ذرات کائنات؛ علم او را محیط به تمام موجودات، و قدرت کامله او را نافذ در أرضین و سماوات، و رحمت عامه شامله او را به همه موجودات، و او را مبرا از همه نقایص - که بخل نیز از آنهاست - می دانیم، با اینکه علما ارکان توکل برای ما حاصل است و شک در هیچ یک از این امور اربعه نداریم، با این وصف، آثاری از توکل در ما نیست.
اعتماد ما به مردم و چشم امید ما به خلایق بیشتر است از خالق. حاجات خود را از مخلوق ضعیف می خواهیم و دست طمع خود را پیش دو نان دراز می کنیم. دائما در پی جلب قلوب مردم هستیم، با آنکه مقلب القلوب را حق می دانیم. اینها نیست جز آنکه مذکور داشتیم که علم به این ارکان، غیر از ایمان است؛ چون قلب ما از این علوم خالی است و این ارکان را در قلب وارد ننمودیم، از علم خود نتیجه ای حاصل نکنیم از اینجا معلوم می شود که:
پای استدلالیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود (357)
ما خود با علم بحثی استدلالی و با براهین متقنه، ارکان توکل را دریافتیم و در آنها شبائبه شک و ریبی در ما نمی رود. با همه حال، از نور توکل در دل ما پرتوی نیست، و از صفای انقطاع از خلق و پیوستگی به حق، در ما اثری یافت نشود. پس این خاصیت ایمانی نیز از ما مسلوب است و اگر خواص علائم ایمان نبود، خود ایمان نیز نیست.
آیات، شریفه، که خود شاهد این مقاله است، بیش از آن است که در آن مختصر بگنجد(358).
این انموذجی است که از آن، دیگر آیات نیز معلوم شود.
اما روایات شریفه نیز بسیار است و ما به ذکر بعضی از آن، این اوراق را مزین می کنیم؛ شاید از برکت کتاب شریف الهی و انفاس قدسیه حضرات اولیای نعم (علیهم الصلاه والسلام) قلوب مظلمه قاسیه را نوری حاصل شود، و از این حجابهای ظلمانی عالم طبیعت خلاصی پیدا شود.
در کافی شریف سند به سماعه رساند: قال قات لابی عبدالله (علیه السلام):
أخبرنی عن الاسلام و الایمان، أهما مختلفان؟ - الی أن قال - فقال: الاسلام شهاده أن لا اله الا الله و التصدیق برسول الله (صلی الله علیه و آله)، به حقنت الدماء، و علیه جرت المناکح و المواریث، و علی ظاهره جماعه الناس. و الایمان: الهدی و ما یثبت فی القلوب من صفه الاسلام و ما ظهر من العمل به...(359).
از این حدیث شریف ظاهر شود که شهادت به وحدانیت و اعتقاد به رسالت اسلام است ولی ایمان نور هدایتی است که در قلب جلوه کند.
آنچه صفت اسلام است، اگر در قلب ثابت شد و به قلب رسید، آن ایمان است، و لازمه ایمان عمل است. و از احادیث بسیار ظاهر شود که عمل به ارکان از ایمان است(360). و این نه آن است که در حقیقت ایمان، عمل به ارکان مدخلیت دارد، بلکه برای آن است که لازمه ایمان به ارکان است (چنانکه پیش از این مذکور شد). [عن الصادق (علیه السلام)]:
[1] فاذا أتی العبد کبیره من کبار المعاصی أو صغیره من صغار المعاصی التی نهی الله عزوجل عنها کان خارجا من الایمان، ساقطا عنه اسم الایمان، و ثابتا علیه اسم الاسلام، فان تاب و استغفر عاد الی دار الایمان...(361).
[2] کان أبی یقول: انه لیس من عبد مؤمن الا [و] فی قلبه نوران: نور خیفه و نور رجاء؛ لو وزن هذا لم یزد علی هذا، ولو وزن هذا لم یزد هذا(362).
در روایات شریفه، اوصاف مؤمنین را شمرده اند و آنها را منتصف به صفاتی کردند؛ از قبیل توکل و تسلیم و رضا و خوف و رجا و امثال آن. و البته کسی که منتصف به آن صفات نباشد، از اهل ایمان نخواهد بود. این نیست جز آنکه این علم و ادراک در ما هست، ایمان نیست، والا ملازم با این اوصاف شریفه و اعمال صالحه بودیم، و الله العالم.