درسنامه اخلاق برای طلاب پایه سوم

نویسنده : مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه

3. علم رسمی سر به سر قیل است و قال

امام (رحمته الله) با بیانهای گوناگون این حقیقت را تبیین کرده اند که آموختن علوم رسمی و انباشتن اصطلاحات و مفاهیم خشک و بی مغز نه تنها موجب نجات و فلاح آدمی با هفتاد سال زحمت و تلاش باکد یمین و عرق جبین جهنم تحصیل کند و معانی حرفیه، اصول علمیه و لفظیه و شرعیه و عقلیه، اصل مثبت، حکومت و ورود، استصحاب عدم ازلی و تعلیقی و کلی قسم ثالث، اصاله الوجود و اعتباریه الماهیه، ماده و صورت و هیولی و اعیان ثابته و فیض مقدس و اقدس و عقول، او را سودی نبخشد و بر ظلمت و آنانیت و ما و منی بیفزاید، و وی را به مراتب از وقتی که این اصطلاحات را نمی دانست از خدای سبحان دورتر کند. خلاصه، امام دانستن علوم رسمی را انبارداری مفاهیم می نامد و بدون تهذیب ارزشی برای آنها قایل نیست و حتی علم نافع را با استفاده از آیات و روایات بر می شمارد.
امروزه برخی با انباشتن اصطلاحاتی چند و چند صباحی تدریس یا تألیف و به قلم آوردن کتاب و مقالتی چند، می پندارند که قدم بر فرق فرقدین نهاده، حائز منقبت دنیا و آخرت و ملک و ملکوت شده و جزء صالحان و صدیقان و مقربان گشته اند و بر زمین و زمان فخر می فروشند، غافل از آنکه اینها همه از دامهای ابلیس و خدعه ها و مکاید اوست:
... آن علم معارفی که در انسان به جای فروتنی و خاکساری، سرکشی و تدلل ایجاد کند، پس مانده ابلیس است. این اصطلاحات اگر این نتیجه را حاصل کند که از تمام علوم پست تر است؛ زیرا از علوم دیگر توقع نیست که انسان را الهی، و از قیود نفسانیه یکسره بیرون کند. صاحبان آن علوم نیز چنین دعوایی ندارند. پس آنها به سلامت نزدیکترند. لااقل این عجب موجب هلاکت در آنها پیدا نشده، و وسیله معرفه الله آنها را از ساحت مقدس حق دور نکرده. پس وای به حال تو ای بیچاره گرفتار مشتی مفاهیم و سرگرم پاره ای از اصطلاحات که عمر خود را فرو رفتن به چاه طبیعت گذراندی، و از حق به واسطه علوم حقه دور شدی! تو به معارف خیانت کردی، تو حق و علم حقانی را وسیله عمل شیطانی کردی. قدری از خواب غفلت برخیز و به این مفاهیم دل خوش مکن.
از اینجا حال سایر علوم را نیز باید به دست آورد: اگر حکیمی یا فقیهی یا محدث و مفسری، ببین از این علوم در قلب تو چه یادگارهایی مانده. اگر دیدی در تو از این علوم اعجاب و خودبینی حاصل شده است بدان که طعمه ابلیس شدی. نظر کن ببین جز پاره ای اصطلاحات بی مغز، چه داری؟ آیا می توان با این اصطلاحات ملائکه الله غلاظ و شداد را جواب داد؟ آیا می شود با هیولی و صورت و معانی حرفیه و مانند اینها خدای عالم را بازی داد؟ گیرم در این عالم که کشف سرائز نمی شود بتوان به بندگان خدا تکبر کرد، آیا می توان در قبر و قیامت هم باز با همین پای چوبین رفت؟
به جان دوست قسم که اگر علوم الهی و دینی، ما را هدایت به راه راستی و درستی نکند، پست ترین شغلها از آن بهتر است؛ چه، شغلهای دنیوی نتیجه های عاجلی دارند و مفاسد آنها کمتر است؛ ولی علوم دینی اگر سرمایه تعمیر دنیا شود دین فروشی، و وزر و وبالش از همه چیز بالاتر است.
حقیقه چقدر کم ظرفیتی می خواهد که به واسطه دو سه تا اصطلاح بی سر و پا که ثمرات شیطانی نیز دارند، انسان به خود ببالد و خود را از بندگان خدا بالاتر و بهتر بداند و دیگران را جاهل و بی مقدار محسوب کند.
چقدر جهل می خواهد که انسان گمان کند با مفاهیم بی مغز، خود را به مقام علماء بالله رسانده و ملائکه پر خود را زیر پای او فرش کرده [اند] و توقع احترام از بندگان خدا داشته [باشد]؟!
اینها غرور بیجاست. جهالت و شیطنت است. ارث ابلیس است. ظلمات فوق ظلمات است. چه شد که علوم انبیاء و اولیا، هر روز ما را از خدا دور و به شیطان نزدیک می کند. پس باید کی به فکر اصلاح افتاد؟
طالب علم شدی، و از آن تجاوز کردی عالم شدی، پس باید چه وقت یک قدم برای خدا برداشت؟ اینها همه دنیا بود و تو را به دنیا نزدیک، و از خدا و آخرت دور، و علاقه به دنیا و طبیعت را در دل تو زیاد کرد(29).
... ما به این عمر کوتاه و اطلاع کم، در این عرفاء اصطلاحی و در علماء سایر علوم، اشخاصی دیدیم که به حق عرفان و علم قسم که این اصطلاحات در دل آنها اثر نکرده، بلکه اثر ضد کرده. ای طلبه مفاهیم! ای گمراه حقایق! قدری تأمل کن ببین چه داری از معارف؟ معارفی که کدورت قلب را بیفزاید معارف نیست. وای بر معارفی که عاقبت امر صاحبش را وارث شیطان کند.
تو طلبه فقه و حدیث و سایر علوم شرعیه نیز در مقام علم بیش از یک دسته اصطلاحات ندانی. اگر این علوم که همه اش مربوط به عمل است در تو اضافه ای نکرده و تو را اصلاح ننموده، کارت از علمای سایر علوم پست تر و ناچیزتر، بلکه از کار همه عوام پست تر است. این مفاهیم عریضه و معانی حرفیه و نزاعهای بی فایده، که بسیاری از آن به دین و خدا ارتباطی ندارد و از علوم هم حساب نمی شود اینقدر ابتهاج و تکبر ندارد. خدا شاهد است - [و کفی به شهیداً] - که اگر علم نتیجه اش اینها باشد و تو را هدایت و مفاسد اخلاقی و علمی را از تو دور نکند، پست ترین شغلها از آن بهتر است(30)... .

4. فرق علم و ایمان و بی ثمر بودن علم بدون ایمان

مؤلف بزرگوار فرق علم و ایمان را بخوبی تبیین کرده و بی فایده بودن علم بدون ایمان - حتی علم توحید - را به کرسی نشانده است. ایشان بر این نکته تأکید می کنند که نباید در منزل علم سکونت گزید بلکه باید از آن عبور کرد و به منزل ایمان که حظ قلب است دست یافت:
ایمان غیر از علم و ادراک است؛ زیرا علم و ادراک حظ عقل است و ایمان حظ قلب. انسان به مجرد آنکه علم پیدا کند به خدا و پیغمبران و یوم القیامه، او را نتوان مؤمن گفت. چنانچه ابلیس تمام این امور را علما و ادراکا می دانست و حق تعالی او را کافر خواند. بسا فیلسوفی به برهانهای فلسفی، شعب توحید و مراتب آن را مبرهن کند و خود مؤمن بالله نباشد. ما همه می دانیم [که قرآن شریف ] از معدن وحی الهی برای تکمیل بشر و تخلیص انسان از محبس ظلمانی طبیعت و دنیا نازل شده و وعد و وعید آن، همه حق صراح و حقیقت ثابته است، و در تمام مندرجات آن شائبه خلاف واقع نیست. با این وصف، این کتاب بزرگ الهی در دل سخت ما به اندازه یک کتاب قصه تأثیر ندارد؛ نه دلبستگی به وعده های آن داریم و نه خوفی از وعید آن در قلب ما حاصل آید.
این نیست جز آنکه حقیقت و حقیت قرآن به قلب ما نرسیده و دل ما به آن نگرویده، و ادراک عقلی بسیار کم اثر است.
خدای تبارک و تعالی برای مؤمنین در قرآن شریف، خواصی ذکر فرموده است و همچنین در احادیث شریفه اهل بیت عصمت برای مؤمن اوصافی ذکر شده است که هیچ یک از آنها در ما نیست. با اینکه ما خود می دانیم که همه به علم برهانی یا امثال آن، اعتقاد غیر از ادراک عقلی است. چه شده است که در گوش ما آیات شریفه فرو نمی رود و برای ما حجاب فوق حجاب می شود؟!
این نیست جز آنکه نور ایمان در قلب ما نازل نشده، و علوم ما به همان حد علمی باقی مانده و به لوح قلب وارد نگردیده. از اینجا معلوم می شود که درست گفته آنکه گفته:
پای استدلالیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود(31).
ممکن است انسان با علم بحثی برهانی هر یک از این ارکان [توکل ] را مبرهن نموده ولی این علم برهانی در او به هیچ وجه اثر نکند. بسا فیلسوف قوی البرهانی که با علم برهانی اثبات نموده احاطه علمی حق تعالی را به جمیع ذرات وجود، و احاطه قیومی ذات مقدس را با براهین متقنه قطعیه ثابت می نماید؛ ولی این علم قطعی در او اثر نمی کند، به طوری که اگر در خلوتی مثلا به معصیتی اشتغال داشته باشد، با آمدن طفل ممیزی حیا نموده و از عمل قبیح منصرف می شود، و عملش به حضور حق، بلکه حضور ملائکه الله، بلکه احاطه اولیاء کمل - که همه تحت میزان برهانی علمی است - برای او حیا این مقدسین نمی آورد. این نیست جز آنکه علوم رسمیه برهانیه از حظوظ عقل هستند. اینکه ذکر شد، نه اختصاص به فیلسوف داشته باشد، بلکه چه بسا عارف اصطلاحی متذوقی که لاف از توحید زند، به همین درد دچار است.
پس کسی که بخواهد به مقام توکل و تفویض و ثقه و تسلیم رسد، باید از مرتبه علم به مرتبه ایمان تجاوز کند و به علوم صرفه رسمیه قانع نشود، و ارکان و مقدمات حصول این حقایق را به قلب برساند(32)... .

5. مکاید نفس و شیطان

یکی از نکات مورد اهتمام امام، تبیین مکاید گوناگون شیطان و نفس و متناسب با اصناف و اشخاص مختلف است:
چه بسا که شیطان و نفس، انسان را سالهای طولانی دعوت به اعمال صالحه و اخلاق حمیده و پیروی از شریعت مطهره کنند به امید آنکه او را مبتلا به اعجاب و خودپسندی کنند و با همه مشقتها و ریاضات ساقط کنند. پس غرور علمی و خودخواهی و خودپسندی یکی از مهلکات است که انسان را به شقاوت کشاند، و خودداری و نگهبانی از نفس از مشکلترین امور است که باید به خدای تعالی پناه برد و از او طلب دستگیری کرد. به قدری مکاید نفس و شیطان گاهی دقیق شود که با هیچ موشکافی نتوان آن دقایق و مکاید را کشف کرد مگر با توفیق خدا و دستگیری او(33).
اشتغال به تهذیب نفس و تصفیه اخلاق، که فی الحقیقه خروج از تحت سلطه ابلیس و حکومت شیطان است، از بزرگترین مهمات و اوجب واجبات عقلیه است.
ممکن است انسان را یک نظر به نامحرمان یا یک لغزش کوچک لسانی، مدتها از سرائر و حقایق توحید باز دارد. بی اعتنایی و قلت مبالات موجب حرمان از سعادت مطلقه و از دامهای ابلیس است.
مثلا کسانی که اهل مناسک و عبادت ظاهریه هستند، شیطان عبادات صوریه را در نظر آنها جلوه دهد و کمالات را در نظر آنها منحصر و مقصور در همان عبادات و مناسک ظاهریه کند و دیگر کمالات و معارف را در نظر آنها بیندازد. بلکه آنها را به صاحبان آنها بدبین کند. از این جهت در بعضی از آنها عبادات بعکس نتیجه دهد. نماز که حقیقت تواضع و تخشع است در بعضی آنها اعجاب و کبر و خودبینی و خودفروشی نتیجه دهد. به همین قیاس، کسانی که در رشته تهذیب باطن و تصفیه و تجلیه اخلاق هستند، گاه شود که شیطان بعضی از آنها را در دام کشد و مناسک و عبادات قالبیه و همین طور علوم رسمیه و معارف الهیه را در نظر آنها ناچیز قلم دهد، به طوری که لسان طعن و سوء به علماء شریعت و ارکان دیانت و حکماء ربانی باز کنند، با آنکه خود را صاحب صفای باطن و خلق مهذب شمارند.
همین طور نیز اگر حکیمی یا عارفی در زنجیر شیطان در آمد و محبوس و موقوف در همان عقلیات شد، به دیگران با نظر خواری و بی مقداری نظر کند و علماء شریعت را قشری و فقهاء اسلام را عامی خواند تا چه رسد به دیگران. و او جز خود و رفقای خود [را] که انباردار مفهومات و اعتباریات هستند، کسی دیگر را به حساب نیاورد، و این آفت نیست جز همان سلطه ابلیسیه. اگر اینان کیفیت سیر الی الله و خروج از بیت نفس و طبیعت را واقف بودند، مبتلا به این دام بزرگ ابلیس نمی شدند(34).
باید به خدا پناه برد از شر نفس و مکاید آن، که انسان را از معصیت به کفر، و از کفر به عجب به کفر می کشد. نفس و شیطان به واسطه کوچک شمردن بعضی از معاصی، انسان را مبتلا کنند به آن معصیت، و پس از خوار شمردن آن، انسان به معصیت دیگری که قدری بالاتر است مبتلا شود؛ و پس از تکرار آن نیز از نظر افتد، و در چشم انسان کوچک و بزرگتر مبتلا شود، همین طور انسان پیش می رود تا آنکه بکلی معاصی از نظرش افتد و کارش منجر به کفر و زندقه و اعجاب به آنها شود(35)... .
ای قاری محترم، مغرور شیطان مباش و فریب نفس اماره مخور که تدلیس اینها بسیار دقیق است و هر امر باطلی را به صورت حق به انسان تعمیه می کنند و انسان را فریب می دهند. گاهی به امید توبه در آخر عمر انسان را به شقاوت می کشانند و گاهی به وعده شفاعت شافعین (علیهم السلام) انسان را از ساحت قدس آنها دور از شفاعت آنها مهجور می نمایند(36).