داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

گرایش سرلشگر ترک به امام هادی (علیه السلام)

عصر خلافت واثق بود او سپاه عظیم را به فرماندهی یکی از سرلشگران برای سرکوب اعراب شورشی اطراف مدینه به حجاز فرستاد. سپاه او وارد مدینه شدند امام هادی (علیه السلام) به اطرافیان خود فرمود برویم تا از نزدیک لشگر کسی این فرمانده را بنگریم.
ابوهاشم می گوید همراه امام هادی (علیه السلام) سوار بر مرکب از خانه بیرون آمدیم و در کنار عبور لشگر واثق ایستادیم یکی از سرلشگران سوار بر اسب از نزد ما عبور کرد امام هادی (علیه السلام) چند جمله به زبان ترکی به او فرمود:
همان دم دیدم آن سرلشگر ترک از اسبش پیاده شد و سم مرکب امام هادی (علیه السلام) را بوسید من تعجب کردم خود را به آن نظامی ترک نزدیک نمودم به او گفتم تو را قسم می دهم بگو بدانم امام هادی (علیه السلام) به تو چه گفت که تو این گونه شیفته آن حضرت شدی سرلشگر ترک گفت آیا این شخص پیغمبر است گفتم نه گفت او مرا بهنامی صدا زد که در کودکی در شهرهای ترک نشین مرا به آن نام می خواندند و تا این ساعت هیچ کس به آن اطلاع نداشت.
بحار، ج 50، ص 124.
قال ابو الحسن الثالث (الامام الهادی (علیه السلام))
اذکر مصرعک بینیدی اهلک و لا طبیب یمنعک و لا حبیب ینفعک.
حضرت امام هادی (علیه السلام) می فرماید به یاد آور آن هنگامی را که پیش روی خانواده ات در بستر مرگ افتاده ای و نه طبیب می تواند مرگت را جلوگیری کند و نه دوست به کارت می آید. (یعنی در فکر عمل صالح باشید).
میزان الحکمه، ج 2، ص 928، حدیث 5861.
در روایت آمده متوکل یک روزی بیمار شد و نذر کرد اگر خوب شد اموال کثیر به فقرا بدهد او از آن بیماری خوب شد سپس در مورد اینکه اموال کثیر چقدر است فکرش به جایی نرسید فقهای دربار را جمع کرد و از آن ها پرسید مقدار اموال کثیر چقدر است.
آن ها در پاسخ به این سئوال به رأی واحد نرسیدند سرانجام متوکل مسئله را از امام هادی (علیه السلام) پرسید آن حضرت در جواب فرمود باید 83 دینار صدقه بدهی فقها از این پاسخ شگفت زده شدند از متوکل خواستند تا علت آن را از امام (علیه السلام) بپرسد متوکل علت آن را از امام (علیه السلام) پرسید امام هادی (علیه السلام) در پاسخ فرمود خداوند در قرآن می فرماید:
لقد نصرکم الله فی مواطن کثیره.
خداوند شما را در جاهای بسیار یاری کرده
همه خاندان ما روایت کرده اند آن موارد یک خداوند پیامبرش را در آن موارد از جنگ ها پیروز نمود و مسلمانان را یاری فرمود 83 مورد بوده است متوکل خشنود شد و مال بسیار برای آن حضرت فرستاد تا آن را درآن چه دوست دارد مصرف کند.
سیره چهارده معصوم، ص 861.
امام هادی (علیه السلام) در پرتو امدادهای غیبی فضل بن احمد روایت می کند پدرم گفت یک روزی نویسنده (معتز) پسر متوکل بودم.
همراه معتز نزد متوکل رفتیم دیدیم متوکل بر تخت نشسته است معتز سلام کرد و ایستاد من هم پشت سر او ایستادم هر وقت معتز نزد متوکل می آمد متوکل خیرمقدم می گفت اجازه نشستن می داد ولی در آن رو زایستادن معتز طولانی شد و بسیار نارحت بود و به فتح بن خاقان که (وزیرش گفت این شخص (یعنی امام هادی (علیه السلام)) که تو درباره او سخن می گوئی و مدح می کنی به خدا قسم این ریاکار است ادعای دروغ کرده و به دولت من آسیب می رساند سپس متوکل فرمانداد چهار نفر از غلامان بی حرم و بد زبان احضار کنید آن ها را حاضر کردند متوکل به هر کدام یک شمشیر داد و به آن ها فرمان داد هنگام ورود امام هادی (علیه السلام) (به منزل متوکل) با شمشیرهای خود به او حمله نمایند و سخت او را با شمشیر بزنید در این هنگام متوکل می گفت:
والله لاحرقنه بعد القتل سوگند به خدا بعد از کشتن او را می سوزانم.
و من پشت پرده عقب معتز ایستاده بودم لحظه نگذشت که امام هادی (علیه السلام) وارد شد قبل از ورود او مردم آمده بودند و خبر ورود آن حضرت را به متوکل داده بودند آن ها گفتند ابوالحسن (علیه السلام) آمد نگاه کرد دیدم امام هادی (علیه السلام) مشغول ذکر است و در عالم خودش می باشد بدون پریشانی به محض این که متوکل او را دید خود را از تخت به زیر افکند و به سوی او رفته و او را در آغوش گرفت و دست هایش را بوسید و گفت ای آقاء من ای بهترین خلق خدا ای ابوالحسن برای چه در این هنگم به این جا آمده ای امام هادی (علیه السلام) فرمود فرستاده تو آمد و گفت متوکل تو را می طلد متوکل گفت این زنازاده دروغ گفته بههرجا می خواهی برو بعد گفت ای فتح ای معتز آقایتان را بدرقه کنید وقتی امام خارج شد متوکل از آن سئوال کرد چرا فرمان مرا اجرا نکردید گفتند هیبت امام ما را فرا گرفت و در اطراف او صد شمشیر زن برهنه دیدیم از این رو ترس و وحشت گرفت و قادر به اجرای فرمان نشدیم.
بحار، ج 50، ص 196.
قدرت متوکل در برابر قدرت ملکوتی امام (علیه السلام) روایت شده متوکل به ارتش خود که نود هزار جنگجو بودند و در شر سامرا سکونت داشتند فرمان داد هر یک از آن ها تو بره اسب خود را از گل قرمز پر کنند و در نقطه معین شده روی هم بریزند این فرمان از سوی ارتشیان اجرا شد و تل عظیمی مانند کوره بزرگ پدیدار گشت که آن را تل عظیمی مانند کوره پدیدار گشت که آن را تل مخالی (یعنی توبره ها) نامیدند.
متوکل بر بالای آن تل رفت و امام هادی (علیه السلام) را احضار کرده و از او خواست که بالای آن تل برود و آن حضرت بالا رفت.
متوکل به امام هادی (علیه السلام) گفت من تو را به این جا آورده ام که سپاهیان مرا مشاهده نمائید متوکل قبلاً فرمان داده بود که همه سپاهیان لباس جنگ در تن کنند اسلحه های خود را بردارند و با بهترین زینت و کامل ترین نیرو بیرون آیند هدفش از این کار آن بود که نیروی هر کسی را که بر ضد او خروج می کند بشکند.
و ترسش از امام هادی (علیه السلام) از این رو بود که مبادا او یکی از بستگانش را به خروج و شورش بر ضد خلیفه وادار کند.
امام هادی (علیه السلام) فرمود اکنون می خواهی من نیز لشگر خودم را به تو نشان دهم متوکل گفت آری امام هادی (علیه السلام) دعا کرد ناگاه بین زمین و آسمان و مشرق و مغرب پر از فرشتگان غرق در اسلحه آشکار شدند وقتی که خلیفه آن همه جمعیت مسلح را دید از ترس بی هوش شد و بر زمین افتاد وقتی که به هوش آمد امام هادی (علیه السلام) به او فرمود ما در امور دنیا با شما مفاخرت و مسابقه نمی گذاریم ما بهاامر آخرت اشتغال داریم پس آن چه که تو در مورد من گمان کردی چنین نیست.
بحار، ج 50، ص 196.
به اعجاز امام هادی (علیه السلام) نیست شدن شعبده باز در حضور متوکل شخصی به نام زرافه دربان متوکل نقل شده زرافه می گوید شعبده بازی از هند پیش متوکل آمد متوکل لهو و لعب و بازی کردن را بسیار دوست داشت او خواست از وجود شعبده باز بر ضد امام هادی (علیه السلام) استفاده کند به شعبده باز گفت اگر طوری کنی که در یک مجلس عمومی علی بن محمد (حضرت هادی (علیه السلام)) را شرمنده کنی هزار اشرفی به تو جایزه می دهم.
شعبده باز گفت سفره غذا پهن کن و قدری نان تازه نازک در سفره بگذار و مراکنار آن حضرت جای بده به تو قول می دهم که حضرت هادی را نزد حاضران سرافکنده و شرمنده سازم، متوکل دستور او را اجرا کرد جمعی در کنار سفره نشستند امام هادی (علیه السلام) را نیز احضار نمود مقداری نان در نزدیک امام هادی (علیه السلام) گذاشتند امام هادی (علیه السلام) دست به طرف نان دراز کرد نان به جانب دیگر پرید امام هادی (علیه السلام) دست به طرف نان دیگر دراز کرد باز آن نان به سوی دیگر پرسید و حاضران خندیدند این حادثه چند بار تکرار شد امام هادی (علیه السلام) (که خشمگین شده بود) دستش را بر صورت نقش شیری که به روی پارچه متکای بود زد و فرمود دشمن خدا را بگیر هماندم آن نقش به شکل شیری زنده در آمد و به شعبده باز حمله کرد و او را درید و خورد سپس به جای اولش به همان صورت و نقش شیر در پارچه متکا باز گشت همه حاضران حیرت زده شدند امام هادی (علیه السلام) برخاست که برود متوکل به آن حضرت التماس کرد که بنشینید و آن شعبده باز را بازگردان آن حضرت فرمود: سوگند به خدا او را پس از این نخواهی دید آیا تو دشمنان خدا را بر دوستانش مسلط می کنی حاضران نیز از آن جا رفتند و دیگر آن شعبده باز دیده نشد.
بحار، ج 50، ص 146 و 147.

لطف خداوند نسبت به امام هادی (علیه السلام)

خادم امام هادی (علیه السلام) می گوید یک شب امام هادی (علیه السلام) به من فرمود سطل آب را در فلان مکان بگذارید تا وقتی از خواب برخاستم آب وضو فراهم باشد آن حضرت استراحت فرمدند و من به دنبال کاری رفتم و فراموش کردم که سطل آب را در محل بگذارم ناراحت بودم که امام (علیه السلام) وقتی از خواب برخیزد به زحمت خواهد افتاد در حالی که نگران بودم به محضرش رفتم به من فرمود وای بر تو آیا عادت مرا نمی دانی که من با آب سرد وضو می گیرم تو آب را گرم کرده ای و در سطل ریخته ای عرض کردم به خدا سوگندای آقای من نه سطل را و نه آب را من در جایی نگذاشتم آن حضرت (در این هنگام دریافت که امداد غیبی این کار را کرده است به شکر الهی پرداخت) و گفت حمد و سپاس مخصوص خداوند است سوگند به خدا کاری را که خداوند بر ما آسان نموده ترک نخواهم کرد حمد و سپاس خداوندی را که ما را از اهل اطاعت خود گردانیده است و ما را برای کمک بر عبادتش موفق نمود.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: ان الله یغب علی من الا یقبل رخصته؛ همانا خداوند خشم می کند بر کسی که آسان کرده او را نپذیرد و این یک درس و پند بزرگ از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام هادی (علیه السلام) است که ما در مورادی که خداوند رخصت داده و آسان گرفته بر خود سخت نگیریم امام هادی (علیه السلام) با همان آب گرم که دست غیبی آن را برایش آماده کرد بود وضو ساخت و آسان گیری خدا را ترک ننمود.
بحار، ج 50، ص 138.

مسلمان شدن قیصر روم از پاسخ امام هادی (علیه السلام)

قیصر روم برای یک از خلفای بنی عباس در ضمن نامه ای نوشت ما در کتاب انجیل دیده ایم که هر کس از روی حقیقت سوره ای بخواند که خالی از هفت حرف باشد خداوند جسدش را بر آتش دوزخ حرام می کند و آن هفت حرف عبارت است از (ث) (ج) (خ) (ز) (ش) (ظ) (ف) ما هر چه بررسی کردیم چنین سوره ای را در کتاب های تورات و زبور و انجیل نیافتیم آیا شما در کتاب آسمانی خود چنین سوره ای دیده اید؟
خلیفه عباسی دانشمندان را جمع کرد و این مسئله را با آن ها در میان گذاشت آن ها از جواب آن درماندند سرانجام این سئوال را از امام هادی (علیه السلام) پرسیدند آن حضرت در پاسخ فرمود: آن سوره سوره حمد است که این حروف هفت گانه در آن نیست پرسیدند فلسفه نبودند این هفت حرف در این سوره چیست فرمود: (ث) به ثبور (هلاکت) حرف (ج) اشاره جحیم نام یکی از درکات دوزخ و حرف (خ) اشاره به خبیث ناپاک و حرف (ز) اشاره به زقموم اغذای بسیار تلخ دوزخ و حرف (ش) اشاره به شقاوت بدبختی و حرف (ظ) اشاره به ظلمت تاریکی و حرف (ف) اشاره به افت است.
خلیفه این پاسخ را برای قیصر روم نوشت پس از دریافت نامه بسیار خوشحال شد و به اسلام گروید و در حالی که مسلمان بود از دنیا رفت.
سیره چهارده معصوم، ص 888.