داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

و اما کیفیت ولادت

حضرت امام محمد تقی (علیه السلام) چنان است از این شهر آشوب به سند معتبر از حکیمه خاتون دختر موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت کشده است که روزی برادرم حضرت امام رضا (علیه السلام) مرا طلبید و فرمود: که ای حکیمه امشب فرزند مبارک خیزران متولد می شود باید که در وقت ولادت او حاضر باشی من در خدمت آن حضرت ماندم چون شب شد چراغی روشن کرد و درب را به روی ما بست چون خیزران درد زایمان گرفت او را بالای طشت نشاندیم در این هنگام چراغ خاموش شد و از خاموش شدن چراغ غمناک شدیم ناگاه دیدیم که خورشید امامت از رحم خیزران طالع گردید نوری از آن حضرت ساطع بود و پرده نازکی احاطه کرده بود مانند جامه نور آن بزرگوار تمام آن حجره را منور کرد ما از چراغ مستغنی شدیم.
و آن نور مبین را در دامنم گرفتم و آن پرده را از خورشید جمالش دور کردم.
ناگاه حضرت امام رضا (علیه السلام) وارد حجره شدند آن حضرت را از ما گرفت و در میان گهواره گذاشت و فرمود: از این گهواره جدا مشو روز سوم ولادتش دیده حقیقت به سوی آسمان گشود و به جانب راست و چپ خود نظر کرد و به زبان فصیح ندا کرد:
(اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمداً رسول اللهچون این حالت را از آن نور دیده مشاهده کردم به خدمت حضرت رفتم و آن چه دیده و شنیده بودم به خدمت آن حضرت عرض کردم.
حضرت فرمود که آن چه بعداز این از عجائب احوال او مشاهده خواهی کرد زیاده است از آن چه اکنون مشاهده کردی.
در شب ولادت آن حضرت آن حضرت تا به صبح در گهواره با او سخن می گفت و اسرار الهی را به او می رسانید.
اقتباس از منتهی الامال جلد 2 ص 459 حضرت جواد سن شریفش در وقت وفات پدرش نه سال بعضی هفت سال نیز گفته اند.
و در هنگام شهادت حضرت امام رضا (علیه السلام) آن جناب در مدینه بود.
بعضی از شیعیان از صغر سن در امامت آن جناب تأمل داشتند تا این که علما و افاضل و اشراف از اطراف عالم متوجه حج گردیدند بعد از فراغ از مناسک حج به خدمت آن حضرت رسیدند و از وقور مشاهده معجزات اقرار به امامت نمودند.
حتی مرحوم شیخ کلینی و دیگران روایت کرده اند که در یک مجلس یا در چند روز متوالیسی هزار از غوامض مسایل از آن معدن علوم و فضائل سئوال کردند و از همه جواب شنیدند.
اقتباس از منتهی الامال، ج 2، ص 461.
چون مأمون بعداز شهادت حضرت رضا (علیه السلام) می خواست مورد طعن مردم قرار نگیرد به ظاهر خود را از آن جرم و خطا بیرون آورد چون از سفر خراسان به بغداد آمد نامه ای به خدمت امام محمد تقی (علیه السلام) نوشت آن جناب را طلبید چون آن حضرت به بغداد تشریف آورد.
پیش از آن که مأمون آن جناب را ملاقات کند روزی به قصد شکار شد در اثناری راه به جمعی از کودکان رسید که در میان راه ایستاده بودند حضرت جواد (علیه السلام) نیز در آن جا ایستاده بود چون کودکان مأمون را با آن وضع دیدند پراکنده شدند مگر آن حضرت که از جای خود حرکت نفرمود تا آن که مأمون به نزدیک آن حضرت رسید و از مشاهده آن حضرت متعجب گردید و پرسید که ای کودک چرا مانند کودکان دیگر از سر راه دور نشدی و از جای خود حرکت ننمودی حضرت فرمود: که ای خلیفه راه تنگ نبود که بر تو گشاده گردانم و بر جرمی و خطای نداشتم که از تو بگریزم و گمان ندارم که بی جرم تو کسی را در معرض عقوبت در آوری از استماع این سخنان تعجب مأمون زیادگریدد پس پرسید که ای کودک چه نام داری فرمود محمد نام دارم گفت پسر کیستی؟ فرمود: پسر علی بن موسی الرضا (علیه السلام) مأمون چون نسبت شریفش را شنید تعجبش زایل گردید و از استماع نام آن امام مظلوم که او را شهید کرده بود منفعل گردید و صلوات و رحمت بر آن حضرت فرستاد و روانه شد.
چون به صحرا رسید نظرش بر دراجی افتاد بازی از پی او رها کرد آن بار مدتی ناپیدا شد چون از هوا برگشت ماهی کوچکی در منقار داشت که هنوز زنده بود و آن ماهی را در کف گرفت و معاودت نومد چون به همان موضع رسید که در هنگام رفتن حضرت جواد (علیه السلام) را ملاقات کرده بود باز دید که کودکان پراکنده شدند و حضرت از جای خود حرکت نفرمود مأمون گفت ای محمد این چیست که در دست دارم حضرت فرمود: حق تعالی دریاهائی خلق کرده است که ابر از آن دریاها بلند می شود و ماهیان ریزه با ابر بالا می روند و بازهای پداشاهان آن را شکال می کند و پادشاهان آن را در کف می گیرند و سلاله نبوت را به آن امتحان می نمایند.
مأمون از مشاهده این معجزه تعجبش بیش تر شد و گفت حقا که توئی فرزند امام رضا (علیه السلام) پس آن حضرت را طلبید و اکرام بسیار نمود و اراده کرد که ام الفضل دختر خود را به آن حضرت تزویج نماید.
از استماع این قضیه بنی عباس نزد مأمون آمدند گفتند این کودک است اگر صبر کنید که او کامل شود بعد تزویج نمائید بهر است مأمون گفت شما ایشان را نمی شناسید علم ایشان از جانب خدا است و موقوف بر کسب تحصیل نیست اگر می خواهید بر شما معلوم شود علمای زمان را جمع کنید و با او مباحثه نمائید ایشان یحیی بن اکثم را که اعلم علمای ایشان بود در آن وقت قاضی بغداد بود اختیار کردند و مأمون مجلس عظیم ترتیب داد و یحیی بن اکثم و سایر علماء و اشراف را جمع کردند پس مأمون امر کرد که صدر مجلس را برای آن حضرت فرش کردند و دو متکا برای آن حضرت نهادند.
شخی مفید فرموده پس حضرت جواد تشریف آوردند در حال که هفت سال و چند ماه از سن شریفش گذشته بود و در جای خود نشست و یحی بن اکثم مقابل آن حضرت نشست و جای مأمون را پهلو حضرت جواد (علیه السلام) قرار دادند پس یحیی رو کرد با مأمون و گفت یا امیر المؤمنین اجازه می دهی از ابو جعفر مسئله سئوال کنم گفت از خود آن جناب دستور بطلب یحیی از آن حضرت اذن طلبید حضرت فرمود: مأذونی بپرس یحیی گفت فدایت شوم چه می فرمائی در حق کسی که محرم بود و قتل صید کرد.
حضرت فرمود: در حل کشت او را یا در حرم عالم بود یا جاهل؟ از روی عمد کشت یا از خطا؟ آزاد بود یا بنده؟ صغیر بود یا کبیر؟ ابتدای صید او بود یا باز هم صید کرده بود؟ آن صید از پرندگان بود یا از غیر آن؟ از صغار صیدبود یا از کبار آن؟ این محرم اصرار دادر یا پشیمان شده در شب بود صید آن یا در روز؟ احرام عمره اوست یا احرام حج او؟
یحی از شنیدن این فروع در تحیر ماند وهوش از سرش برفت این وقت بر حضار مجلس امر واضح شد پس مأمون گفت آیا دانستید الان آن چه را که منکر بودید؟
پس رو کردبه آن حضرت و گفت آیا خطیبه می کنم فرمود: بلی عرض کرد پس خطبه تزویج دخترم ام الفضل را برای خود بخوان و من شما را برای دامادی خود پسندیدم اگر چه گروهی از این وصلت کراهت دارند و دماغشان به خاک مالیده خواهد شد پس حضرت شروع کرد به خواندن خطبه نکاح با مأمون صیغه نکاح را خواند و ام الفضل را تزویج کرد و صداق آن را پانصد درهم باندازه مهر جده اش حضرت فاطمه (علیه السلام) قرار داد.
ارشاد، ج 2، ص 284، بحار، ج 50، ص 76.
پشت بند روایت این چنین است که هنگامی که یحیی بن اکثم سئوالاتی از حضرت جواد نمودند (حضرت جواد شروع کرد به سئوال کردن فروعات) آن مسئله یحیی از شنیدن این فروعات در تحیر ماند و هوش از سرش رفت.
آن وقت مأمونیه آن حضرت عرضه داشت فدایت شوم اگر میل داشته باشید جواب مسائل محرم را بفرمائید.
پس حضرت شروع کرد به جواب دادن و هر یک شقوق مسئله را بیان فرمود: صدای احسنت مأمون بلند شد آن گاه خدمت آن حضرت عرض کرد که شما هم سئوالی از یحیی بفرمائید، حضرت به یحیی فرمود بپرسم عرض کرد که شما هم سئوالی از یحیی بفرمائید، حضرت به یحیی فرمود بپرسم عرض کرد که هر چه میل شما باشد اگر دانستم جواب می دهم اگر ندانستم از شما یاد می گیرم حضرت فرمود: بیان کن جواب این مسئله را که مردی نظر کرد به زنی در اول روز نظرش حرام بود چون روز بلند شد به او حلال شد چون ظهر شد حرام شد چون عصر شد بر او حلال شد چون آفتاب غروب کرد حرام گشت چون وقت عشا رسید حلال شد چون نصف شب شد حرام گشت چون فجر طالع گردید حلال شد بر او؟
بگو برای چه بوده که این زن گاهی حرام بود بر آن مرد و گاهی حلال؟ یحیی گفت: به خدا سوگند که من جواب این مسئله را نمی دانم شم بفرمائید تا یاد بگیرم فرمود: این زن کنیزی بود و آن مرد اجنبی بود.
وقت صبح که نگاه کرد بر او نگاهش حرام بود روز که بلند شد او را خرید بر او حلال شد وقت ظهر او را آزاد کرد حرام شد عصر او را تزویج کرد حلال شد وقت مغرب او را مظاهره کرد حرام شد وقت عشا کفاره ظهار داد حلال شد نصف شب او را یک طلاق داد حرام شد وقت فجر رجوع کرد حلال شد.
آن وقت مأمون گفت آیا در میان شما کسی هست که این مسئله را این طور بتواند جواب بدهد.
بحار، ج 50، ص 76.
پس از آن که مجلس خلوت شد و تنها عده ای از نزدیکان ماندند مأمون از امام جواد (علیه السلام) تقاضا کرد تا احکام شاخه های یازده گانه فوق را در مورد محرم بیان کند اما جواد (علیه السلام) پاسخ هر کدام را به تریتب بیان فرمود:
اول: اگر محرم در بیرون از حرم شکار کند و شکارش پرنده باشد کفاره آن یک گوسفند است.
دوم: اگر جوجه پرنده را در بیرون حرم بکشد کفاره اش یک بره است.
سوم: اگر همان جوجه پرنده را در داخل حرم بکشد کفاره اش یک بره است و به علاوه قیمت آن جوجه پرنده را باید بپردازد.
چهارم: هر گاه شکار از حیوانات وحشی باشد اگر گورخر بود کفاره اش یک گاو است اگر آن شکار شتر مرغ باشد کفاره اش یک شتر است.
پنجم: اگر آن شکار آهو باشد کفاره اش یک گوسفند است.
ششم: چنان چه هر کدام از این ها (یعنی گورخر - شتر مرغ و آهو - و وحشی را در حرم بکشد کفاره اش دو برابر خواهد شد.
هفتم: هرگاه شخص محرم کاری که موجب و جوب قربانی است انجام دهد اگر در احرام بود باید قربانی رادر منی ذبح کند و اگر در احرام عمره باشد باید آن را در مکه ذبح نماید.
هشتم: کفاره شکار بری آگاه به مسئله و ناآگاه به مسئله یکسان است ولی اگر ازروی عمد باشد هم کفاره دارد و هم گناه کرده است ولی در صورت خطا گناه از او برداشته شده است.
نهم: آن کسی که آزاد است کفاره بر عهده خودش می باشد ولی کفاره برده بر عهده صاحبش می باشد.
دهم: کفاره بر صغر غیر مکلف نیست بلکه بر کبیر مکلف واجب است.
یازدهم: کیفر آخرت بر آن کسی کهتوبه کند برداشته می شود و گرنه در آخرت کیفر خواهد بود (در این وقت) مأمون فریاد زد احسن آفرین بر توای ابو جعفر.
احتجاج طبرسی، ج 2، ص 242.
مأمون گرچه در برابر عباسیان فضائل و کمالات امام جواد (علیه السلام) را آشکار می ساخت تا به اعتراض آن ها جواب دهد و خود را به امام جواد (علیه السلام) نزدیک می کرد تا علویان را از خود راضی نگه دارد ولی در حقیقت این است که کارهای مأمون توطئه سیاسی برای حفظ خودش بود.
از این رو در بعضی از موارد می خواست امام جواد (علیه السلام) را دنیا طلب معرفی نماید غافل از این که چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد.
در این راستا نظر شما را به یک ماجرای عجیب از خنثی شدن توطئه مأمون توسط امام جواد (علیه السلام) جلب می کنم:
مأمون هنگام جسن عروسی امام جواد (علیه السلام) با دخترش امام الفضل دویست دختر از زیباترین کنیزان خود را طلبید و به هر کدام جامی که در داخل آن گوهر گران بهایی بود (مثل یک سکه طلا) تا وقتی که حضرت جواد (علیه السلام) بر روی صندلی دامادی نشست آن دختران یکی یکی به پیش آیند و آن گوهر را به آن حضرت نشان دهند تا او بردارد به این ترتیب حضرت جواد (علیه السلام) بدام بیفتد.
آن بانوان زیبا چهره بالباس های مخصوص از کنار امام جواد (علیه السلام) گذشتند ولی اما جواد (علیه السلام) به آن ها و گوهر آن ها هیچ توجه و اعتنا نکرد.
مأمون در همان مجلس آوازه خوان تا زنی به نام مخارق را که ریش بلندی داشت مأمور کرده بود تا با ساز و آواز خود امام جواد (علیه السلام) را از آن حالت ملکوتی بیرون آورده و دلش را به اموری مادی مشغول سازد.
مخارق برای اجرای مأموریت خود به محل جشن وارد شد و در کنار امام جواد (علیه السلام) نشست نخست مانند الاغ عر عر کرد سپس به ساز آواز پرداخت و همه اهل مجلس را به خود جلب کرد ولی امام جواد (علیه السلام) هیچ گونه توجهی به او نکرد و به جانب چپ و راست نیز نگاه ننمود وقتی که دید آن تارزن بی حیا دست بردار نیست بر سر او فریاد کشید و فرمود:ای ریش دراز از خدا بترس.
مخارق آن چنان از فریاد امام (علیه السلام) وحشت زده شد که سازوتار از دستش افتاد و دستش فلج گردید و تا آخر عمر خوب نشد.
مأمون مخارق را طلبید و ماجرا را از او پرسید مخارق گفت هنگامی که امام جواد (علیه السلام) بر سرم فریاد کشید آن چنان وحشت زده و هراسان شدم که هنوز وحشت و هراس وجودم را فراگرفته است. و هیچ گاه این حالت از وجود خارج نمی گردد.
سیره چهارده معصوم، ص 788 نقل از اصول کافی، ج 1، ص 494 و 495.

نگاهی بر زندگی جواد الائمه (علیه السلام)

شیخ کلینی و دیگران روایت کرده اند کهگروهی از اهل نواحی رخصت خواستند وارد شدند بر حضرت جواد (علیه السلام) و سئوال کردند از آن حضرت در یک ملجس از سی هزار مسئله حضرت جواب داد همه را و در آن وقت حضرت ده سال داشت.
اقتباس از منتهی الامال، ج 2، ص 468.
در مدینه المعاجز نقل کرده که عمر بن فرج گفت به حضرت جواد (علیه السلام) گفتم شیعیان تو ادعا می کنند که تو می دانی هر آبی که در دجله هست وزن آن را حضرت امام محمد تقی (علیه السلام) فرمود: حق تعالی قدرت دارد که تفویض کند علم این را بر پشه ای از مخلوقات خود یا قدرت ندارم گفتم قدرت دارد فرمود من گرامی ترم بر خداوند تعالی از پشه ای از مخلوقات خود یا قدرت ندارم گفتم قدرت دارد فرمود من گرامی ترم بر خداوند تعالی از پشه و از بیش تر خلق خدا.
عیون المعجزات ص 113 و مدینه المعاجز، ج 1، ص 42 و بحار ج 50 ص 38، بحار چاپ جدید.

معجزه دیرگ از حضرت امام جواد (علیه السلام)

شیخ مفید و طبرسی و دیگران روایت کرده اند از (علی بن خالد) که گفت زمانی در سر من رای بودم شنیدم که مردی را از شام آورده اند در این جا حبس نمودند و می گویند او ادعای نبوت و پیغمبری کرده گفت من رفتم در آن جائی که او را حبس کرده بودند از پاسبانان اجازه گرفتم و مرا نزد او بردند چون با او صحبت کردم دیدم مردی عاقل و فهمیده است سئوال کردم قصه تو چیست گفت من در شام در کنار رأس الحسین عبادت میکردم تا این که یک شبی در محراب عبادت مشغول به ذکر خدا بودم که ناگاه شخصی را دیدم که آمد پیش من و به من گفت برخیز همراه من بیا پس من برخاستم و مرا کمی راه برد ناگاه دیدم در مسجد کوفه هستم گفت این مسجد را می شناسی گفتم بلی این مسجد کوفه است پس باهم نماز خواندیم.
پس بیرون رفتیم و مراکمی راه برد دیدم که در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشم پس سلام کرد بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و با هم نماز خواندیم پس با هم بیرون آمدیم پس قدر کمی راه رفتیم دیدیم که در همان جای اولی در محراب عبادت خود در شام می باشد و آن شخص از نظر من غایب شد پس من در تعجب ماندم تا یک سال چون سال دیگر شد باز آن آقا را دیدم که پیش من آمد من از دیدن او مسرور شدم بس مرا خواند و با خود بر به همان موضعی کهدر سال گذشته برده بود چون مرا برگرداند به شام و خواست از من مفارقت کند به او گفتم که تو را قسم می دهم به خدائی که این قدرت را به تو داده بگو تو کیستی فرمود: من محمد بنعلی ابن موسی الرضا هستم (یعنی امام جواد (علیه السلام)).
پس من این حکایت را برای شخصی نقل کردم این خبر کم کم به گوش وزیر معتصم (محمد بن عبد الملک) رسید فرستاد مرا دست بسته آوردند به عراق و حبس کردند چنان چه می بینی و به من تهمت زدند و گفتند ادعای پیغمبری کرده اید گفتم حالا میل داری که من قصه تو را برای وزیر معتصم بنویسم تا او از وضع شما با خبر گردد و تو را رها کند گفت بنویس پس من نامه ای به محمد بن عبد الملک نوشتم حال جریان را چون جواب آمد دیدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته که به آن مرد محبوس بگوئید که بگوید به کسی کهاو را در یک شب از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و از مکه به شام برگردانیده بیاید او را از زندان بیرون برد.
راوی گفت من خیلی ناراحت شدم از جواب این نامه روز دیگر صبح زود گفتم بروم از جواب نامه او را خبر بدهم و امر به صبر نمایم.
چون به در زندان رسیدم پاسداران زندان و لشگریان و مردمان بسیار به سرعت تمام گردش می کنند و جست و جو می نمایند گفتم مگر چه خبر است گفتند آن مردی که ادعای نبوت می کرد در زندان بود دیشب مفقود شده و هیچ اثری از او نیست نمی دانیم به زمین فرو رفته یا مرغ هوا او را ربوده علی بن خالد گفت فهمیدم که امام جواد (علیه السلام) به اعجاز او را بیرون برده است و من در آن وقت زیدی مذهب بودم چون این معجزه را دیدم امامی مذهب شدم و ایمان آوردم.
ارشاد، ج 2، ص 289، روضه الواعظین، ص 243.
در روایت آمده یکی از شیعیان که بسیار خوشحال به نظر می رسید به حضور امام جواد (علیه السلام) آمد حضرت به او فرمود چرا این گونه تورا شاد می بینم او عرض کردای پسر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از پدرت شنیدم می فرمود سزاوارترین روز برای شادی کردن آن روزی است که خداوند به انسان توفیق نیکی کردن و انفاق نمودن بر برادران دینی دهد امروز ده نفر از برادران دینی که فقیر بودند نزد من آمدند و من به همه آن ها پول و خواربار دادم از این رو خوشحال هستم.
امام جواد (علیه السلام) فرمود سوگند به جانم سزاوار است که تو خوشحال باشی.
اگر عمل خود را پوچ نساخته باشی و یا بعداً حبط و پوچ نکنی.
او عرض کرد با این که من از شیعیان خالص شما هستم چگونه عمل نیک خودم را حبط و پوچ می کنم امام جواد (علیه السلام) فرمود همین سخنی که گفتی کارهای نیک خود را حبط و پوچ نمودی (یعنی ادعای شیعه خالص بودن کاری ساده ای نیست) اوعرض کرد توضیح بدهید، امام جواد (علیه السلام) فرمود: این آیه را بخوان:
یاالها الذین آمنوا لاتبطلوا صدقاتکم بالمن والاذی.
بقره آیه 264.
ای کسانی که ایمان آورده اید بخشش های خودتان با منت و آزار باطل نسازید.
او عرض کرد من به آن افرادی که صدقه دادم منت بر آن ها نگذاشتم و آن ها را آزار ننمودم.
امام جواد (علیه السلام) فرمود: خدا فرموده بخشش های خود را با منت و آزار باطل و پوچ نسازید.
نه فرموده تنها منت و آزار بر آنان که بخشش کردی بلکه خواه منت و آزار بر آنان باشد یا دیگران آیا به نظر تو آزار به آنان که بخشش کردید شدیدتر است یا ا زار به فرشتگان مراقب اعمال تو و فرشتگان مقرب الهی و یا آزار به ما.
او عرض کرد بکله آزار به فرشتگان و آزار به شما شدیدتر است.
امام جواد (علیه السلام) فرمود: تو فرشتگان و مرا آزار دادی بخشش خود را باطل نمودی.
او عرض کرد چرا باطلکردم و شما را آزار دادم؟
امام جواد (علیه السلام) فرمود: این که گفتی چون باطل نمودم با این که من از شیعیان خالص شما هستم (همین ادعای بزرگ به اضافه ما را آزار داد).
سپس فرمود: وای بر تو آیا می دانی شیعه خالص ما کیست؟ شیعه خالص ما سلمان است و ابوذر است مقداد و عمار حبیب نجار هستند تو خود را در صف این افراد برجسته قرار دادی و با این ادعا فرشتگان و ما را آزردی.
آن مرد به گناه و تقصیر خود اعتراف کرد و استغفار کرد و توبه نمود و عرض کرد اگر نگویم شیعه خالص شما هستم پس چه بگویم امام (علیه السلام) فرمود بگو من از دوستان شما هستم دوستان شما را دوست دارم و دشمنان شما را دشمن دارم او چنین گفت و از گفته قبل استغفار کرد امام جواد (علیه السلام) فرمود: اکنون پاداش بخشش های تو به تو بازگشت نمود و حبط و بطلان آن ها بر طرف گردید.
حبار، ج 68، ص 159.