داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

اما دعای امام هشتم بعد از بارین باران

امام محمد بن علی بن موسی (علیه السلام) فرمود خدوند عزوجل به سبب دعای حضرت رضا (علیه السلام) برکت را بر بلاد افزود یکی از وابستگان مأمون امید داشت او را به ولایتعهدی انتخاب بشود نه حضرت رضا (علیه السلام) را و جماعتی در اطراف مأمون بودند که همگی بر امام (علیه السلام) حسد می ورزیدند یکی از آنان به مأمون گفت یا امیر المؤمنین به خدا پناهت می دهم مبادا با این کارت تاریخ خلافت عباسی شوی و این عمل عظیم تو را آیندگان ماده تاریخ قرار دهید و خود پایان بخش خلفای عباسی باشی چرا که خلافت شرف موجب سربلندی و افتخار بسیار بزرگی است برای بنی عباس و تو موجب بیرون بردن آن از خاندان ایشان به خاندان علی خواهی بود و در این صورت به خود و خاندانت ستم کرده ای که این مرد ساحر (امام رضا (علیه السلام)) ساحر زاده را با این که گمنام بود روی کار آورده و با این که خوار بود او را وزین و عزیز ساخته ای فراموش شده بود او را شهرت داد و ناچیز بود آوازه اش را در همه ای دنیا بلندی نمودی به سبب این بارانی که به دعای او نازل شد سخت بیم دارم از این که این مرد خلافت را از فرزندان عباس برای فرزندان علی بیرون برد و باز چقدر ترس وجود مرا گرفته است که مبادا این مرد با سحر خود نعمت خلافت از تو بستاند و در مملک رخنه کند و آن را بر تو بشوراند در این صورت آیا احدی مثل جنایت را بر خود و سلطنت خود می کند که تو کرده ای؟
مأمون گفت این مرد در خفا از ما مردم را به امارت خود می خواند ما خواستیم او را ولیعهد خود قرار دهیم تا این که دعوتش برای ما باشد و ملک و پادشاهی را از آن ما داند و کسانی که گول او را خورده و مفتون او شده اند بدانند و اعتماد پیدا کنند که آن درست نبوده و امر خلافت به مضای ضمنی او از برای ما و مخصوص ما است نه برای او و ما ترسیدیم که اگر او را بر آن حال رها کنیم به نحوی بر ما رخنه کند و نوعی شکاف ایجاد کند نتوانیم آن را جلوگیریم و از ناحیه او بلائی به سر ما بیاید آن مرد گفت یا امیر المؤمنین او را به من واگذار من او و طرفدارانش را ساکت می کنم و در جای خود می نشانم مأمون گفت چیزی بهتر این نیست در زند من مرد گفت از بزرگان جماعتی را حاضر نمائید و از سران ولشگریان و قاضیان و برگزیدگان از فقها تا من نقصان او را در حضور جمع روشن کرده و به اثبات رسانم.
راوی گفت مأمون شخصیت های بزرگی را در مجلس حاضر ساخت و خود در آن منزل حضرو داشت و حضرت رضا (علیه السلام) را در مقابل خود نشاند آن گاه آن مرد شروع کرد به سخن گفتند (من جمله) گفت مردم خیلی چیزها از مشا حکیات می کنند و به قدر در وصف شما تند روی می کنند که اگر خودت بر آن اطلاع بیابید از آن بیزاری خواهید جست.
اولین چیزی که باید بگویم نماز استسقاء شما است که دعا کردی و باران آمد و حال آن که بدون دعای شما مرتبو به حسب عادت هر سال بدون هیچ دعائی باران می بارید و این سنت و عادت اان است و آن را برای شما معجزه ای دانسته اند و با این معجزه و علامت ثابت کرده اند که تو نظیری نداری و مانند تو احدی در دنیا نیست در صورتی که این امیر المؤمنین (مأمون) که خداوند پایدارش بدارد مقابل نشود با احدی که شما می شناسی و می دانی.
پس از سزاورا نیست که آن چه به دروغ درباره تو گفته اند آن را تجویز کنی اگر راست می گوئی در آن چه پنداشته ای پس زنده کن این شیر را که در پرده نقش هست در مسند مأمون بود که اگر این کار را انجام دادی آن وقت می توانی آن را معجزه به حساب آوری زیرا بارانی که عادت بباریدن دارد تو سزاوارتر از دیگران نیستی که به سبب تنها دعای تو باران ریخته باشد دیگران نیز با تو دعا کردند همان طوری که تو دعا می کردی و اشاره کرد به نقش دو شیری که رو به روی هم بر تخت مأمون کشیده بودند حضرت در غضب شد و صیحهای بر آن دو صورت زد و فرمود: نه خداوند را درباره او تدبیری است که خود انجام خواهد داد گفتند پس ما چه کنیم فرمود: به جای خود باز گردید آن دو شیر به سوی تخت باز گشته به همان صورت اولیه به صورت شیر بر آن نقش شدند حدیث مفصل است بش از این گنجایش ندارد.
عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 383 - 394.

داستان دیگری از امام هشتم (علیه السلام)

عبد الله بن عبد الحرمن نقل کرد که گفت قافله ای از خراسان به سوی کرمان می رفت در بین سارقین بر آن تاختند و اسیر گرفتند مدتی در چنگال آنان گرفتار بودند تا این که مالی را به آن دزدها داد باز رها نکردند دهان یکی از آن ها را پر از برف نمودند و او روی یخ نگاه می داشتند و دست و پای او را بستند تا این که زنی از آن قوم دلش به حال وی بسوخت بدون اطلاع کسی او را از بند رها کرد و مرد فرار کرد.
لیکن داخل دهان به شدت مجروح شده بود قادر به حرف زدن نبود برگشت به طرف خراسان از کرمان رفتن منصرف شد شنید که امام رضا (علیه السلام) در نیشابور حضور دارد همان شب خواب دید شخصی به او گفت امام رضا (علیه السلام) به خراسان آمده درمانت را برو از او بخواه گوید درخواب چنان می دیدم که من قصد او کردم همه گرفتاری را نزد آن حضرت گزارش دادم و در خودم را گفتم پس آن جناب گوی در خواب به من فرمود (زیره و پودینه) و قدری نمک را بکوب و در دهان خود دوبار و یا سه بار بگردان شفا خواهی یافت مرد از خواب بیدار شد ولی خوابخود را اهمیت نداد و فکری هم نکرد رفت رسید نیشابور به او گفتند امام رضا (علیه السلام) رفت (به رباط سعد اکنون آقا در رباط سعد است مرد آمد رباط سعد) وارد بر حضرت شد با اشاره عرض کرد دهانم زخم است نمی توانم حرف بزنم از کار افتاده است اگر ممکن است داروی معرفی فرمائید حضرت فرمود آیا در خواب به تو یاد ندادم برو همان طوری که در خواب گفتم انجام ده خوب می شوید.
مرد گفت یابن رسول الله اگر ممکن است یک بار دیگر بفرمائید حضرت فرمود (زیره و پودینه) با یک مقدار نمک بکوب و دوباره یا سه بار در دهان بگردان علاج خواهی یافت مرد می گوید من این دستور را عمل کردم صحت یافتم.
عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 509.

شیعه حقیقی از دیدگاه حضرت امام رضا (علیه السلام)

هنگامی که حضرت رضا (علیه السلام) در خراسان بود جمعی از شیعیان از راه دور برای زیارت حضرت رضا (علیه السلام) به درب خانه آن حضرت آمدند دربان به نزد حضرت رضا (علیه السلام) رفت تا اجازه ورود آن ها را بگیرد جریان را به حضرت عرض کرد امام رضا (علیه السلام) به او فرمود: فعلاً کار دارم به آن ها بگو بروند.
دربان آمد و به آن ها گفت بروید فعلاً آقا کار دارد آنها رفتند و روز دوم به درب خانه حضرت رضا (علیه السلام) آمدند باز مثل روز قبل اجازه ورود داده نشد و آن ها رفتند دو ماه هر روز آن ها می آمدند و بر می گشتند سرانجام ناامید شدند و به دربان گفتند به حضرت رضا (علیه السلام) عرض کنید ما از شیعیان پدر تو امیر المؤمنان حضرت علی (علیه السلام) هستیم دشمنان ما نسبت به ما شماتت و سرزنش می کنند که شما به ما اجازه ملاقات ندادید دربان پیام آن ها را به حضرت رضا (علیه السلام) ابلاغ کرد حضرت فرمود: به آن ها اجازه بده وارد شوند دربان به آن ها جازه ورود داد آن ها به حضور حضرت رضا (علیه السلام) رسیدند و سلام کردند حضرت رضا (علیه السلام) جواب سلام آنها را نداد و حتی اجازه نشستن به آنها نداد آن ها هم چنان ایستاده بودند سرانجام آن ها گفتند ای پسر رسول خدا چه شد که ما این گونه مورد بی مهری شما شده ایم بعد از دو ماه دربه دری واجازه ندادن این گونه قدر ما را ناچیز نمودی و بعد از این بی اعتنائی دیگر آبروئی برای ما باقی نمایند.
حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: این آیه را بخوانید:
و ما اصابکم من مصیبه قبما کسبت ایدیکم ویعفوا عن کثیر.
شوری آیه 30.
هر ناگواری که فراگیر شما می شود به خاطر اعمالی است که انجام داده اید با این که خداوند بسیاری از گناهان را می بخشد.
من در این برخورد با شما از خدا و رسول خدا و امیر المؤمنین و از پدران و اجداد پاکم پیروی کرده ام آن ها عرض کردند برای جه مگر ما چه گناه کرده ایم حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: شما ادعا می کنید که شیعه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) هستید همین گناه شما است که ادعای دروغین می کنید وای بر شما بدانید که شیعه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) حسن و حسین سلمان ابوذر مقداد عمار و محمد بن ابوبکر سلام الله علیهم هستند که در هیچ یک از دستورهای علی (علیه السلام) سرپیچی نمی کردند و هرگز مرتکب کاری که نهی شده بودند نمی شدند.
شما ادعا می کنید که شیعه هستیم ولی در اکثر اعمال خلافکار و مقصر هستید در انجام وظائف واجب کوتاهی می کنیداگر کردار شما با گفتارتان تطبیق نکند به هلاکت میرسید مگر این که توبه نمائید و جربان کنید تا مشمول رحمت الهی گردید.
آن ها گفتندای فرزند رسول خدا از درگاه خدا طلب آمرزش می کنیم و توبه می نمائیم ودیگر نمی گوئیم ما شیعه علی (علیه السلام) هستیم بلکه می گوئیم ما دوست علی (علیه السلام) هستیم.
آن گاه حضرت رضا (علیه السلام) به آن ها فرومد آفرین بر شماای برادران و دوستانم بفرمائید بفرمائید بفرمائید آن حضرت مکرر اآنها را به حضور خواند تا آنها را یک یک در آغوش گرفت و به دربان فرمود چند بار مانع ورود آنها به نزد من شدی؟
دربان عرض کرد شصت بار فرمود شصت بار نزد آن ها برو و بر آن ها سلام کن و سلام مرا به آن ها برسان آن ها با استغفار و تو به خود از گناه پاک شدند و به امور آنها رسیدگی کن و مشکلات آن ها را رفت کن وآن چه لازم است به آن ها از خواربار و پول و غیره کمک کن.
بحار، ج 68، ص 157 - 159.
شخصی بهحضور حضرت رضا (علیه السلام) آمد و پس از سلام عرض کرد من از دوستان شما هستم از سفر حج بر می گردم پولم تمام شده و می خواهم به محل سکونتم بروم مبلغی که مرا به وطنم برساند به من بدهید وقتی که به وطن رسیدم وضع مالی من در محل خوب است به مان اندازه که به من داده ای به نیت شما به فقرا صدقه می دهم حضرت رضا (علیه السلام) برخاست و به اندرون خانه اش رفت و پس از ساعتی بازگشت و دستش را از پنجره درب بیرون آورد و به آن حاجتی فرمود این دویست درهم را بگیر و مخارج سفر را با آن تأمین کن وقتی که به وطن رسیدی لازم نیست که آن را از جانب من به فقرا صدقه بدهی آن را به تو بخشیدم برو که نه من تو را ببینم و نه تو مرا ببینی آن شخص به سوی وطن خود رفت یکی از حاضران آن حضرت پرسید چرا پول را از بالای پنجره به او دادی و نخواستی او تو را ببیند حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: از آن ترسیدم که مبادا وقتی که با او روبه رو شدم خوار سئوال کردن را در چهره اش مشاهده نمایم آیا نشنیده ای که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
آن کسی که کار نیکوی خود را بپوشاند پاداش او برابر پاداش هفتاد حج است.
مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 360.
احمد بن محمد بزنطی روایت کرده که گفت در نامه ای از امام هشتم به فرزندش ابوجعفر (علیه السلام) دیدم مرقوم فلارموده بودای فرزند شنیده ام هنگامی که سوار می شوی وقصد بیرون رفتن داری غلامان از روی بخل تو را از باب صغیر می برند که مبادا کسی از تو خیری ببیند به حقی که من بر تو دارم از تو می خواهم که رفت و آمد تو جز از باب کبیر نباشد و هرگاه قصد سوار شدن و بیرون رفتن داری با تو کیسه های درهم و دینار باشد که کسی چیزی از تو نخواهد.
مگر این که به او عطا کنی و اگر از خودیهایت کسی از تو طلب و درخواست کمکی کرد مبادا از پنجاه دینار به او کم تر ببخشی بیش تر از پنجاه را خود می دانی و نیز اگر عمه زادگان زنی از تو مالی طلبید مبادا از بیست و پنج دینار بدو کم تر بخشی بیش تر از آن را خود می دانی و من می خواهم که خداوند به تو برتری دهد پس انفاق کن و از خدا مترس که بر تو تنگ گیرد یا تهی دست شوی.
عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 658.
از حضرت رضا (علیه السلام) روایت شده که فرمود: در قوم بنی اسرائیل مردی صالح زندگی می کرد که همسری شایسته داشت شبی در خواب دید که مردی به او گفت خداوند متعال برای تو این مقدار عمر قرار دادهاست نصف این عمر را ثروت و بی نیازی به سرخواهی برد و نصف دیگر را در تنگدستی خواهی گذراند حالا می توانی یکی از آن دو را مقدم سازی.
آن مرد گفت زنی صالحه دارم که در زندگی شریک زندگی و مشاور من است در این امر با او مشورت می کنیم و نتیجه را می گویم هنگامی که صبح شد خوابش را برای همسرش تعریف کرد همسرش گفت نصف عمری که در سعه و عافیت است را پیش بینداز و انتخاب کن ایمد آن که خداوند ما را مورد رحمت خود قرار داده و نعمت را بر ما تمام کند.
در شب دوم در خواب وقتی از آن مرد سئوال شد کدام نصف عمرت را مقدم می کنی گفت آن نصف او را که در بی نیازی خواهم بود به او گفته شد انتخاب تو پذیرفته شد پس دنیا به طور کامل به او روی آورد.
هنگامی که از نعمت الهی برخوردار شد همسرش به او گفت با خویشان و محتاجان رفت و آمد داشته باش و با آنان نیکی کن و همسایگان و برادرانت را بهره مند ساز هنگامی که دوران بی نیازی او به پایان رسید مردی که در خواب دیده بود به او بشارت داد که خداوند متعال به پاداش کار تو تمام عمر تو را مانند گذشته در وسعت و بی نیازی مقرر ساخت و فقر از زندگی تو برداشته شد.
ره توشه ماه مبارک سال 1381، ص 209 نقل از بحار، ج 14، ص 492.
خداوندا ندارم راه چاره - جگر از زهر کین شده پاره پاره
غریبم یار و غم خواریندارم - به جز تو یاور و یاری ندارم
جوادای نور چشمانم کجائی - چه خوش باشد دم مرگم بیائی
ببالین پدر آمد جوادش - دم مردن رسید آخر به دادش
پدر را دید رفته صبر و تابش - شرار زهر کین کرده کبابش
طبیبانه نشست اندر کنارش - که جویا گردد از احوال زارش