داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

عنایت مخصوص به مقروض درمانده

یکی از شیعیان مدینه نه نام عبد الله بن ابراهیم غفاری می گوید مردی از خاندان ابو رافع به نام (طیس) از من طلبی داشت و آن را از من طلب می کرد و اصرار می کرد.
دیدم او دست بردار نیست نماز صبح را در مسجد مدینه خواندم تصمیم گرفتم به حضرت امام رضا (علیه السلام) که در آن وقت در (غریض) روستای نزدیک مدینه بود پناه ببرم به غریض رفتم وقتی که به نزدیک خانه آن حضرت رسیدم دیدم آن حضرت بر الاغی سوار است و خجالت کشیدمبه محضرش بروم.
حضرت به طرف من آمد وقتی که به من رسید ایستاد و نگاه کرد سلام کردم ماه رمضان بود عرض کردم قربانت گردم غلام شما از من طلبی دارد و در دریافت آن پافشاری می کند و مرا رسوا کرده است من پیش خود گفتم حضرت رضا (علیه السلام) به غلامش طیس می گوید به غفاری مهلت بده و اصلاً نگفتم که طیس چقدر پول از من می خواهد امام رضا (علیه السلام) به من فرمود: بنشین تا برگردم.
مغرب شد نماز مغرب را خواندم روزه بودم و هنوز افطار نکرده بودم سینه ام تنگ شده بود و خواستم برگردم که دیدم امام رضا (علیه السلام) در حالی که مردم در گردش بودند و گداها راهش نشسته بودند آمد و آن ها را انفاق کرد تا این که از آن ها گذشت و وارد خانه شد و سپس بیرون آمد، مرا طبید به حضورش رفتم با هم وارد خانه شدیم و در کنار هم نشستیم و درباره اوضاع گفت و گو کردیم.
سپس فرمود گمان ندارم که هنوز افطار کرده باشید گفتم نه افطار نکرده ام برای مغذا طلبید غذا آوردند خوردیم بعد از غذا به من فرمود تشک را بلند کن و زیر تشک هر چه هست برای خود بردار تشک را بلند کردم دینارهای در آن جا بود همه آن ها را برداشتم امام (علیه السلام) چهار نفر همراه من دستور داد آمدند من قبول نکردم تنها ا مدم غلامان مقداد از راه مرا بدرقه کرد نه من آمدم منزل و چراغ را روشن کردم دیدم پولی را که زیر تشک برداشته ام 48 دینار است طلب (طیس 28 دینار بود).
در بین آن دینارها یکی از آن ها نظرم را جلب کرد دیدم بسیار زیبا و خوش رنگ است آن را برداشتم دیدم به طور آشکار بر روی آن نوشته شده (28) دینار طلب آن مرد است و بقیه مال خودت است.
سوگند به خدا به امام رضا (علیه السلام) نگفته بودم که طلب طیس چقدر است.
سیره چهارده معصوم، ص 699 و اصول کافی، ج 1، ص 478 و 488.
یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) یونس بن عبد الرحمن که در سن 73 سالگی در مدینه وفات کرد یونس یکی از آن چهار نفری است که به عنوان حامل علوم اسلام در سطح بالا معرفی شده اند که عبارتند از سلمان جابر سید حمیری و یونس بن عبد الرحمن حضرت رضا (علیه السلام) سه بار بهشت را برای یونس بن عبد الرحمن ضامن شد.
قاموس الرجال، ج 9، ص 490.
یونس دارای تألیفات ارزنده بود و با بیان و قلم از حریم ولایت و امامت دفاع می کرد به گفته فضل بن شاذان یونس هزار کتاب در در مخالفین تألیف کرد.
سیره چهارده معصوم، ص 703.
حضرت رضا (علیه السلام) هنگام حرکت و خروج از مدینه به سوی خراسان افراد خانواده و بستگانش را به دور خود جمع کرد در آن زمان فرزندانش حضرت جواد 7 سال داشت و به آن ها فرمود هم اکنون برای من گریه کنید تا صدای گریه شما را بشنوم و من دیگر از این سفر بر نمی گردم آنگاه دوازده هزار دینار بین آن ها تقسیم نمود در آن سالی که امام رضا (علیه السلام) عازم خراسان بود همراه پسرش حضرت جواد (علیه السلام) برای انجام حج عمره به مکه رفتند حضرت رضا (علیه السلام) گریان در کنار کعبه ایستاد بود و با خانه خدا وداع می کرد و پس از طواف به مقام ابراهیم (علیه السلام) رفت و در آن جا به نماز ایستاد.
موفق غلام حضرت رضا (علیه السلام) می گوید حضرت جواد (علیه السلام) را کنار حجر اسماعیل دیدم نشسته و به راز و نیاز مشغول است نشستن آن حضرت به طول کشید به او عرض کردم فدایت شوم برخیز، فرمود: نمی خواهم از این جا برخیزم مگر این که خدا بخواهد او در این هنگام بسیار غمگین بود نزد حضرت رضا (علیه السلام) رفتم و ماجرا را گفتم امام رضا (علیه السلام) نزد حضرت جواد (علیه السلام) آمد و فرمود:ای محبوب دل من برخیز عرض کرد نمی خواهم از این مکان برخیزم.
امام رضا (علیه السلام) فرمود: چرا بر نمی خیزم او عرض کرد چگونه برخیزم با این که شما را می بینم به گونه ای با خانه خدا وداع می کنی که گویی دیگر به این جا باز نمی گردی.
سیره چهارده معصوم، ص 712.

یک نگاهی به زندگی حضرت امام رضا (علیه السلام)

پس از ماجرای ولایتعهدی امام رضا (علیه السلام) مدتی باران نیامد بعضی از اطرافیان مأمون که دلی ناپاک داشتند گفتند باران نیامدن به خاطر ولایتعهدی آن حضرت است.
این مطلب به گوش مأمون رسید بسیار ناراحت شد از حضرت رضا (علیه السلام) تقاضا کرد برای طلب باران دعا کند حضرت رضا (علیه السلام) روز دوشنبه را برای دعا استسقاء تعیین کرد و فرمود شب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در عالم خواب دیدم همراه امیر المؤمنین علی (علیه السلام) نزد من آمد و فرمود پسرم تا روز دوشنبه صبر کن سپس در آن روز از درگاه خدا طلب باران کن خداوند باران می فرستد و مردم به عظمت مقام تو در پیشگاه خدا پی می برند.
روز دوشنبه فرا رسید آن حضرت به صحرا رفت مردم از خانه ها بیرون آمدند امام رضا (علیه السلام) بر بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنا گفت خدایا مردم طبق فرمان تو به ما متوسل شده اند و امید به فضل رحمت احسان و نعمت تو دارند باران سودمند و فراوان و بی ضرر بر آن ها بفرست ولی این باران را پس از بازگشت مردم به خانه ها خود نازل کن راوی می گوید سوگند به خدا همان لحظه حرت ابرها در هوا شروع شد و رعد و برق پدید آمد و مردم به جنب و جوش افتادند که تا باران نیامده به خانه های خود برگردند امام رضا (علیه السلام) به آن ها فرمود: آرام باشید این ابرمال شما نیست بلکه برای فلان منطقه است آن ابر رفت و ابر دیگر با رعد و برق آمد مردم به خواستند حرکت کنند امام رضا (علیه السلام) فرمودند این ابر نیز مربوط به فلان منطقه است به همین ترتیب ده بار ابر آمد و از فضای آن جا عبور کرد و امام رضا (علیه السلام) در هر بار به مردم می فرمود این ابر برای شما نیست.
هنگامی که یازدهمین ابر آمد امام رضا (علیه السلام) به مردم فرمودند این ابر را خداوند برای شما فرستاده است در برابر فضل و کرم خدا شکر کنید و به سوی خانه ها و قرارگاه هایتان باز گردید که تا به خانه ها نرسیده اید باران نمی بارد، سپس آن چه که شایسته کردم خدا است باران می بارد آن گاه امام رضا (علیه السلام) از فراز پائین آمد و مردم به خانه های خود رفتند در همان وقت باران شدید بارید به طوری که حوض ها و گودال ها و نهرها پر از آب گردید مردم با احساسات پاک می گفتند کرامت های خدا بر فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مبارک باد.
سپس امام رضا (علیه السلام) نزد جمعیت آمد و آن ها را موعظه کرد و به سپاسگذاری از درگاه خداوند در برابر نعمت هایش فرا خواند.
عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 167 - 170.

معجزه دیگر از امام رضا (علیه السلام)

عظمت حادثه باریدن باران موجب ذلت و رسوایی بد خواهان و حسد ورزان شد آن ها به مأموران هشدار دادن که این حادثه عجیب موجب می شود که پایگاه مردمی حضرت رضا (علیه السلام) اوج گیرد و مقام خلافت از خاندان شما بیرون رود.
کار به جائی رسید که یکی از آن ها به نام (حمید بن مهران) که یکی از رجال دربار مأمون بود به امام رضا (علیه السلام) گفت ای پسر موسی تو از مرز و حریم خود تجاوز کردی خداوند که باران را در وقت تقدیر شده اش فرستاد آن را مربوط به دعای خود و دلیل شکوه و عظمت خود در پیشگاه خدا دانستی خیال می کنی مثل معجزه ابراهیم (علیه السلام) را آورده ای که پرندگان را به اذن خداوند زنده کرد اگر تو راست می گوئی به این دو صورت شیری را که بر مسند مأمون نفس بسته فرمان بده تا زنده شوند و سپس آن هاا بر من مسلط ساز در این صورت چنین چیزی معجزه ای برای تو خواهد شد نه بارانی که طبق معمول در وقتش می بارد.
در این جا بود که امام رضا (علیه السلام) خشمگین شد و فریاد زدای شیرها این شخص پلید را بگیرید.
همان دم آن دو صورفت شیر به دو شیر حقیقی تبدیل شدند و به حمید بن مهران حمله کرده و او را دریدند و هیچ چیزی از او باقی نگذاشتند و حتی خون ناپاکش را لیسیدند پس از فراغت دو صورت شیر به امام (علیه السلام) متوجه شده و عرض کردند ای ولی خدا هر گونه فرمان بدهی اطاعت می شود اگر فرمان دهی این شخص (اشاره به مأمون) را نیز بدریم مأمون با شنیدن این سخن بی هوش شد امام رضا (علیه السلام) به آن دو شیر فرمود به جایگاه خود برگرید آن ها به تصویر قبلی روی مسند همان صورت قبل بازگشتند وقتی که مأمون به هوش آمد گفت حمد و سپاس خداوندی را که ما را از شر حمید بن مهران کفایت نمود سپس به امام رضا (علیه السلام) عرض کردای پسر رسول خدا چنین حادثه ای از اختیارات جد شما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سپس از اختیارات شما است.
عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 171 و 172.