داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

معجزه امام هشتم (علیه السلام)

ابن شهر آشوب روایت کرده از سلیمان جعفری که گفت در خدمت حضرت رضا (علیه السلام) بودم در بستانی که از آن حضرت بود ناگاه گنجشکی آمد مقابل آن حضرت بر روی زمین و شروع کرد به صیحه زدن و اضطراب کردن حضرت به من فرمود فلانی می دانی که این عصفور چه می گوید گفتم نه فرمود می گوید که ماری می خواهد جوجه های مرا بخورد. پس بردار این عصا را داخل خانه بشوید و بکش مار را سلیمان گفتعصا بر دست گرفتم داخل بیت شدم دیدم ماری که در جولان است پس کشتم آن را.
مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 447 و منتی الامال، ج 2، ص 391.

معجزه دیگر از امام رضا (علیه السلام)

قطب راوندی روایت از احمد بن (عمرو) که گفت رفتم خدمت حضرت رضا (علیه السلام) و زوجه ام آبستن بود چون خدمت آن حضرت رسیدم عرض کردم:
من وقتی که از شهرم بیرون آمدم زوجه ام آبستن بود دعا کن که حق تعالی بچه او را پسر قرار دهد فرمود او پسر است پس نام گذار اورا عمر گفتم من نیت کرده ام که او را علی نام گذارم و امر کرده ام اهل بیت خود را که او را علی نام گذارند فرمود: نام او را عمرو بگذار پس من وارد کوفه شدم دیدم از برای من پسری متولد شده او را علی نام گذاشته اند پس من او را عمر نام گذاردم همسایگان من که مطلع شدند از این مطلب گفتند دیگر ما تصدیق نمی کنیم بعد از این چیزی را که از تو نقل کنند (یعنی همسایه های او که سنی بودند گفتند بر ما معلوم شد که تو سنی هستی و نسبت شیعه گی که به تو داده اند خلاف بوده و ما بعد از این تصدیق نمی کنیم چیزی را که از تو از این مقوله به شما نسبت دهند.
راوی می گوید آن وقت فهمیدیم که حضرت نظرش بر من بیش تر بوده از خودم به نفس خودم.
منتهی الامال، ج 2، ص 390.

معجزه ای از حضرت رضا (علیه السلام)

شیخ صدوق علیه الرحمه روایت از محمد بن احمد نیشابوری که گفت شنیدم از جده ام خدیجه که گفت چون حضرت رضا داخل نیشابور شد در منزل جده من فرود آمد چون حضرت رضا آن خانوده را در آن محل پسند کرده بود چون وارد خانه ما شد بادامی در کنر حیاط ما کاشت و رشد کرد و درختی شد و بار آورد در سال مردم داشتند پس بادام آن درخت را برای شفا می بردند هر که را علتی به وجود می آمد به جهت تیرک از آن بادام می خورد عافیتپیدا می کرد و هر که درد چشم داشت از آن بادام بر چشم خود می نهاد شفا می یافت و زن آبستن که زائیدن بر او دشوار می شد از آن بادام می خورد دردش سبک و همان ساعت می زائید.
و اگر چهار پای قولنج می شد از شاخه آن درخت می گرفت و بر شکم او می کشید خوب می شد از برکت آن ضحرت پس روزگار بگذشت آن درخت خشک شد.
جد من می آمد شاخه های آن را ببرید (از اثر این عمل) کور شد پسرش جد من می آمد و آن درخت را از بیخ می برید (از مرتکب) شدن به این عمل تمام اموالش به بادفنا رفت نقل شده که مالش حدود هشتاد هزار درهم بود که برای خودش چیزی نماند یکی دیگر از پسرانش آمد که این درخت را از ریشه برکند پای راست او سیاه شد بعد از یک ماه مرد.
منتهی الامال، ج 2، ص 404.