داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

در این بخش حالات و فرزندان موسی بن جعفر (علیه السلام) بیان می شود

عصر امامت حضرت امام صادق (علیه السلام) بود روزی ابوحنیفه به خانه امام صادق (علیه السلام) وارد گردید حضرت کاظم را که در آن وقت کودک بود در دالان خانه با خود گفت این ها (امامان) گمان می کنند در کودکی به آن ها علم دانش داده شده است خوب است این موضوع را امتان کنیم بر همین اساس ابوحنیفه قبل از آن که به محضر امام صادق (علیه السلام) برسد در همان دالان خانه به حضرت کاظم ع رو کرد و این مسئله را مطرح کرده و پرسید:
ای پسر اگر غریبی خواسته باشد برای قضای حاجت به دستشویی برود کجا برود حضرت کاظم (علیه السلام) ناراحتی فرمودای شیخ بی ادبی کردی چرا سلام نکردی؟
ابو حنیفه شرمنده شد و از خانه بیرون رفت و سپس بازگشت و سلام کرد در حالی که شکوه امام (علیه السلام) در قلبش پرتو افکنده بود سئوال خود را تکرار کرد، حضرت کاظم (علیه السلام) در پاسخ فرمود: از کنار نهرها و گوشه های رودخانه که محل آب بردن است، و سایه های دیوار که جای ورود افراد است و در محل افتادن میوه ها از درخان در پشت دیوار خانه ها در معابر عمومی و در آب های جاری راکد دور کند (یعنی همه این ها راکه حضرت بیان کرد جایز نیست و همچنین) و رو به قبله و پشت به قبله نباشد از این امور که گذشت در هرجا بخواهد قضای حاجت کند.
ابو حنیفه می گوید وقتی که حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) این پاسخ را داد، در چشمم و قلبم بزرگ جلوه کرد، پرسیدم ای پسر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بشر که گناه می کند گناهش را چه کسی انجام می دهد؟ او به من نگاه کرد و فرمود: بنشی تا به تو خبر دهم نشستم فرمود: آن کس که گناه می کنند از سه حال خارج نیست: یک خدا گناه می کند، دو خود او گناه می کند سه هر دو گناه می کنند.
اگر بگوئم خدا گناه می کند خداوند با انصاف تر و او عادل تر از آن است که خود گناه کند سپس بنده اش را به خاطر گناه مجازات نماید، و ارگ (بگوییم) گناه را هر دو (خدا و بنده) انجام دهند در این صورت خدا در گناه کردن با بنده اش شریک است و چون خدا نیرومندتر از شریک خود است باید سزاوارتر به مجازات گناه باشد.
در صورتی که خداوند مجازات گناه را سزاوار بنده گناهکار می دانند نیرومند سزاوارتر به انصاف نمودن به ناتوان می باشد و اگر گناه را نسبت به بنده گناهکار بدهیم در این صورت امر و نهی خدا متوجه او می شود هر گاه گناه نکرد سزاوار پاداش الهی و بهشت است و گرنه سزاوار مجازت و دوزخ می باشد اگر خدا او را بخشید بر اساس فضل و گرمش بخشیده اگر مجازات نمود بر اساس عدالتش مجازات نموده است، بنابراین گناه را بنده کرده است.
پاسخ حضرت کاظم (علیه السلام) ابوحنیفه را آن چنان تحت تأثیر قرار داده که چشمانش پر از اشک شد، و این آیه را خواند:
ذریه بعضها من بعض والله سمیع علیم؛ آن ها فرزندانی بودند که کمالات را از همدیگر به ارث برده اند خداوند شنوا و داناست.
سوره آل عمران، آیه 30، انوار البهیه، ص 279.

امام کاظم (علیه السلام) و حفظ دوستان خدا

علی بن یقطین یکی از شاگردان مورد اعتماد امام هفتم موسی بن جعفر (علیه السلام) بود امام (علیه السلام) به او اجازه داد که بهعنوان یکی از کارگزاران هارون الرشید باشد و در این دستگاه در مواقع حساس در حفظ اولیای خدا (به طور محرمانه) بکوشد.
خود علی بن یقطین می گوید امام کاظم (علیه السلام) به من فرمود خداوند در دستگاه سلطان دوستانی را دارد که از حریم اولیاء خود به وسیله آن ها دفاع می کنند، علی بن یقطین از مدافعین اولیاء خدا بود، در عین حال در ظاهر به عنوان یکی از وزارای هارون الرشید در دستگاه هارون کار می کرد در یکی از روزها هارون الرشید لباس هایی به عنوان قدردانی و گرامی داشت علی بن یقطین برای او فرستاد که از جمله آن ها لباس فاخر و سیاه رنگ از نوع طلا بافی و گران بها بود، علی بن یقطین مطابق معمول که خمس اموالش را نزد امام کاظم (علیه السلام) می برد آن لباس ها را همراه خمس اموالش توسط غلامش به خدمت امام کاظم (علیه السلام) فرستاد و تقدیم کرد امام کاظم (علیه السلام) آنها را قبول کرد و سپس آن لباس فاخر شاهانه و طلاباف را توسط فرد دیگری به علی بن یقطین بازگردانید و در نامه ای برای وی نوشت که این لباس مخصوص را نزد خود نگهدار و از دستت خارج نکن که روزی جریانی پیش می آید که وجود آن نیاز شدید پیدا می کنی، علی بن یقطین حیران شد که چه رازی در پشت پرده است ولی طبق دستور امام آن لباس را در جای مورد اطمینان نگه داشت، مدتی از این جریان گذشت بین علی بن یقطین و خادم مخصوصش کدورتی پیش آمد و آن خادم از خانه او بیرون آمد تا این که در فرصتی مناسب خود را به هارون الرشید رسانید و از علی بن یقطین سعایت و سخن چینی کرد و به هارون الرشید گفت علی بن یقطین به امامت موسی بن جعفر (علیه السلام) اعتقاد دارد و خمس مالش را در هر سال برای او می فرستد و از جمله فلان لباس فاخر طلاباف را که شما امیر مؤمنان به او داده بودید آن را در فلان وقت برای موسی بن جعفر (علیه السلام) فرستاده است.
هارون الرشید سخت خشمگین شد و بی درنگ علی بن یقطین را جلب کرد و با تندی به او گفت آن لباس خز سیاه را چه کردی علی بن یقطین گفت آن را در کیف مخصوص گذاشته ام و خوش بو نموده ام و سبح و شام به عنوان تبرک آن را باز می کنم و به آن می نگرم و سپس به جای خود می گذارم هارون گفت هم اکنون آن را به این جا بیاور.
علی بن یقطین گفت بسیار خوب همان دم یکی از غلامان را فرستاد و به او گفت به فلان خانه برو و فلان صندوق را باز کن و کیف مخصوص را به این جا بیاور غلام رفت همان را یافت و نزد هارون آورد هارون آن را باز کرد و آن لباس فاخر مخصوص را در میان آن دید که بوی خوبی و در جای بسیار خوبی نگه داری می شود خشمش فرو نشست و به علی بن یقطین گفت آن را به جای خود برگردان و دیگر هرگز سعایت (و گزارش ناجوان مردانه افراد را درباره تو قبول نمی کنم علاوه بر آن دستور داد جایز به علی بن یقطین دادند و مقدر داشت که هر سال این جوایز را به او بدهند و سپس دستور داد تا به آن غلام سعایت کنند هزار شلاق بزنند که وقتی او زیر شلاق قرار گرفت در پانصد شلاق جان سپرد.
اعلام الورلی، ص 293.
علی بن جعفر برادر امام کاظم (علیه السلام) است که مرقد شریفش در قم می باشد.
محل زیارت عامه قرار گرفته است، می گوید برای عمره ماه رجب در مکه بودیم که محمد بن اسماعیل (برادرزاده امام کاظم (علیه السلام)) نزد من آمد و گفت عمو جان تصمیم دارم به بغداد مسافرت کنم دوست دارم با عمویم موسی بن جعفر (علیه السلام) خداحافظی کنم می خواهد تو نیز همراه من باشی.
من با او به حضور امام کاظم (علیه السلام) رفتیم دیدم امام کاظم (علیه السلام) پارچه رنگ کرده به گردنش بسته بود و پایین آستانه درب نشست و من خم شدم و سرش را بوسیدم و عرض کردم برادرزاده محمد بن اسماعیل می خواهد به مسافرت برود اینک آمده تا باشما خداحافظی کند.
فرمود بگو بیاید من او را که در کناری ایستاده بود صدا زدم نزدیک آمد و سر حضرت را بوسید و گفت قربانت گردم مرا سفارشی کن و به من موعظه بفرما فرمود اوصیک ان تتقی الله فی دمی امام کاظم به او فرمود: به تو سفارش می کنم که درباره خون من از خدا بترسی محمد گفت هر کس درباره تو بدی کند به خودش می رسد سپس برای بدخواه امام کاظم (علیه السلام) نفرین کرد.
بار دیگر محمد بن اسماعیل سر عمویش امام کاظم (علیه السلام) را بوسید و گفت مرا موعظه کن امام (علیه السلام) بار دیگر فرمود: اوصیک ان تتقی الله فی دمی تو را سفارش می کنم که درباره خون من از خدا بترسی او باز همان سخن را تکرار کرد و برای بار سوم سر امام کاظم (علیه السلام) را بوسید و گفت ای عمو مرا موعظه کن، امام کاظم (علیه السلام) برای سومین بار به او فرمود: تو را درباره خون خودم سافرش می کنم که از خدا بترس، محمد بن اسمعیل باز بر بدخواه امام (علیه السلام) نفرین کرد علی بن جعفر می گوید در این هنگام برادرم امام کاظم (علیه السلام) به من فرمود: این جا باش من ایستادم حضرت به اندرون رفت و مرا صدا زد نزدش رفتم کیسه ای که محتوی صد دینار بود به من داد و فرمود این پول را به پسر برادرت (محمد بن اسماعیل) بده تا کمک خرجش در سفر باشد دو کیسه دیگر نیز داد و فرمود همه را به او بده عرض کردم اگر طبق آن چه فرمودی از او می ترسی پس چرا او را بر ضد خود کمک می کنی؟
فرمود: هر گاه من صله رحم کنم ولی او قطع رحم نماید خدا رشته عمرش را قطع می کند سپس سه هزار درهم دیگر که در همان همیانی بود داد و فرمود: به او بده علی بن جعفر می گوید من نزد محمد بن اسماعیل رفتم کیسه اول (صد دینار) را دادم بسیار خوشحال شد و برای عمویش امام کاظم (علیه السلام) دعا کردم کیسه دوم و سوم را دادم به گونه ای خوشحال شد که گمان کردم دیگر به بغداد نمی رود باز سیصد درهم به او دادم ولی در عین حال او به بغداد نزد هارون رفت و گفت گمان نمی کردم در روی زمین دو خلیفه باشد تا این که دیدم مردم به عمویم موسی بن جعفر (علیه السلام) به عنوان خلافت سلام می کنند (و به این ترتیب سخن چینی کرد و هارون را بر ضد امام کاظم (علیه السلام) برانگیخت).
هارون صدهزار درهم برای او فرستاد ولی خداوند او را به بیماری (درد شدید گلو شبیه دیفتری) گرفتار کرد که نتوانست به یک درهمش بنگرد و آن را به مصرف برساند به ترتیب مرد.
اصول کافی، ج 1، ص 485.

دوران زندانی بودن امام کاظم (علیه السلام) امام کاظم (علیه السلام) در زندان های مختلف

امام کاظم (علیه السلام) یکسال در بصره در زندان عیسی بن جعفر به سر برد پس از یکسال عیسی برای هارون چنین نوشت:
موسی بن جعفر (علیه السلام) را از من تحویل بگیرید و به دست هر کسی می خواهی بسپار و گرنه او را آزاد میکنم کوشش بسیار کردم تا حجتی بر او بیابم ولی چیزی به دستم نیامد تا آن جا که هنگام دعا کرد او مخفیان گوش فرا دادم تا ببینم آیا برای تو با من نفرین می کند چیزی نشنیدم جز این که برای خود دعا می کرد و از درگاه خدا طلب رحمت و مغفرت می نمود.
هارون پس از دریفت نامه عیسی مأموری به بصره فرستاد و امام کاظم (علیه السلام) را از عیسی تحویل گرفت و به بغداد آورد و در آن جا به فضل بن ربیع (یکی از کارگزاران سطح بالای رژیم) تحویل داد امام (علیه السلام) مدتی طولانی در زندان او به سر می برد.
بحار، ج 48، ص 233.
(با دقت و دقیق حالات امام کاظم (علیه السلام) را هنگامی که در زندان مشغول عبادت و راز و نیاز با خالق خود داشت مطالعه بفرمائید بعد متوجه می شوید که دنیا هیچ ارزشی ندارد که انسان برای او به گناه مرتکب بشود و بعد در روز قیامت عذاب بکشد).
شیخ صدوق ره به اسناد خود از عبد الله قزوینی نقل می کند که پدرم روزی نزد فضل بن ربیع رفتم دیدم بالای بامی نشسته به من گفت نزدیک بیا نزدیک رفتم تا برابرش رسیدم و گفت به آن اطاق بنگر به آن از پنجره نگاه کردم گف در خانه چه می بینی؟
گفتم جامه ای افتاده گفت درست نگاه کن با دقت نگاه کردم و حقیقت را دریافتم گفتم مردی در حال سجده است گفت آیا این مرد را می شناسی گفتم نه گفت این مرد مولای تو است، گفتم مولای من کیست؟ گفت خود را به نادانی می زنی، گفتم نه ولی. مولای برای خود نمی شناسم گفت این مرد ابو الحسن موسی بن جعفر (علیه السلام) است من شب و روز او را تحت نظردارم او را غیر از این حال سجده که دیدی ندیدم او نماز صبح را در اول وقتش می خواند سپس بعد از نماز تا طلوع خورشید مشغول تعقیب است سپس به سجده می رود و هم چنان تا ظهر در سجده است و به غلامی سفارش کرده که لحظه ظهر را به او خبر دهد او به محض این که از جانب غلام با خبر می شود که ظهر شده از سجده برمی خیزد بدون آن که وضو بگیرد مشغول نماز ظهر می شود من از خواندن نماز بدون تجدید وضو می فهمم که و در سجده به خواب نرفته او به همین ترتیب مشغول عبادت است تا از نماز عصر فارغ می شود پس از نماز عصر به سجده می رود و همواره در سجده است تا خورشید غروب کند پس از غروب برمی خیزد و نماز مغرب را می خواند بی آن که برای قضای حاجت برود هم چنان مشغول نماز و تعقیب نمز است تا نماز عشا را می خواند و بعد از نماز عشا غذای اندکی که برایش آورده می شود می خورد سپس تجدید وضو می کند آن گاه برمی خیزد و همواره در دل شب مشغول نماز است تا اذان صبح فرا رسد من نمی دانم که در این بین قضای حاجت می کند.
همین که غلام می گوید سپیده دمیده شد برمی خیزد و نماز صبح را به جای می آورد این روش از حدود یکسال تاکنون که او را به من سپرده اند برنامه شبانه روزی اوست.
انوار البهیه، ص 294.
امام کاظم (علیه السلام) از زندان عیسی بن جعفر به زندان فضل بن ربیع انتقال یافت بعد از مدتی طولانی به زندان فضل بن یحیی انتقال دادندتوجه شما را به آن جلب می کنم.
هنگامی که امام کاظم (علیه السلام) در زندان فضل بن ربیع بود هرون از فضل بن ربیع خواست تا آن حضرت را بکشد او از اقدام چنین جنایتی خودداری کرد، هارون در نامه ای به او نوشت که امام (علیه السلام) را به فضل بن یحیی تحویل دهد طبق این نامه فضل بن یحیی امام (علیه السلام) را از فضل بن ربیع تحویل گرفت و به خانه اش برد و در اطاقی او را تحت نظر نگه داشت آن حضرت روزها را روزه می گرفت و همواره به عبادت و مناجات با خدا اشتغال داشت، فضل بن یحیی تحت تأثیر عظمت معنوی امام (علیه السلام) قرار گرفت و به آن حضرت احترام می کرد.
خبر احترام فضل به یحیی از امام کاظم (علیه السلام) به هارون رسید، او خشمگین شد و برای فضل بن یحیی نامه ای نوشت و از او خواست که امام (علیه السلام) را به قتل رساند ولی او مرتکب چنین جنایتی نشد.
از سوی دیگر هارون خادم مخصوصش به نام مسرور را طلبید و به او نامه ای داد و گفت این نامه را به عباس بن محمد (رئیس دژخیمان) برسان و به او دستور بده تا آن چه را در نامه نوشته شده اجرا کند.
و نامه دیگر به مسرور داد و گفت این نامه را نیز به دست سندی بن شاهک (یکی از دژخیمان بی رحم) برسان و به او دستور بده تا از عباس بن محمد اطاعت کند مسرور خادم به بغداد آمد و به خانه فضل بن یحیی رفت و امام کاظم (علیه السلام) را در آن جا در آسایش دید همان لحظه نزد عباس بن محمد و سندی بن شاهک رفت و نامه های هارون را به آن ها داد.
عباس پس از خواندن نامه فضل بن یحیی را احضار کرد و به سندی بن هاشک دستور داد تا بدن فضل را برهنه کند و صد تازیانه به او بزند سندی بن شاهک این دستر را اجرا نمود، از آن پس امام (علیه السلام) را به زندان سندی بن شاهک منتقل کردند.
خلاصه ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 231.
روایت شده هارون کنیزی خردمند و زیبا چهره و خوش اندام را برای خدمتگزاری به زندان نزد امام کاظم (علیه السلام) فرستاد و شخصی را مخفیانه مأمور کرد تا حال آن کنیز را برای او گزارش دهد آن شخص دید آن کنیز زیبا روی در زندان به سجده افتاده و با سوز و گداز می گوید قدوس سبحانک سبحانک سبحانک.
ای خدای پاک و منزه تو از هر عیبی منزه هستی، منزه هستی، منزه هستی. او را نزد هارون بردند در حالی که می لرزید و به آسمان نگاه می کرد همان مشغول نماز شد وقتی که از او پرسیدند اینچه حالتی اس که پیدا کرده ای در پاسخ گفت عبد صالح (امام کاظم (علیه السلام)) را دیدم که چنین بود او معجزه ای که از امام کاظم (علیه السلام) در زندان دیده بود برای هارون نقل کرد، هارون که بر اثر کینه و حسد به خشم آمده بود به یکی از مأمورین خود گفت این زن ناپاک را تحت نظر بگیر تا این مطالب را به کسی نگوید آن کنیز هم چنان مشغول عبادت بود تا این که قبل از شهادت امام کاظم (علیه السلام) از دنیا رفت.
سیره چهارده معصوم، ص 651 نقل از مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 297.