داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

احضار زهیر بن قین

عده ای از افراد دو قبیله (بنی فزاره و قبیله بجیله) نقل کرده اند که ما همراه زهیر بن قین از مکه خارج شدیم و رو به وی شهرمان می رفتیم هرجا که امام (علیه السلام) اقامت می کرد ما کمی عقب تر می رفتیم و در طرف دیگر منزل می گردیم در یکی از منزل گاه های بین راه که امام حسین (علیه السلام) آن جا اقامت نمود ما نیز ناجار شدیم کهدر نزدیکی آن حضرت منزل کنیم مشغول غذا خوردن بودیم که دیدیم قاصد امام حسین (علیه السلام) سوی ما می آید او نزدیک ما آمد سلام کرد و گفت ای زهیر بن قین، ابا عبد الله مرا به سوی تو فرستاده تا به تو بگویم که نزد او بروی با شنیدن این پیام همه ما لقمه های غذایی را که در دست داشتیم انداختیم و چنان بی حرکت شدیم که گویی پرنده ای بر سر ما نشسته.
زن زهیر (بنام دیلم دختر عمرو) رو به زهیر کرده و گفت سبحان الله پسر پیامبر قاصد را نزد تو فرستاده (که پیش او بروی) و تو دعوت او در می کنی برو ببین چه می گوید زهیر پس از شنیدن سخنان همسرش خدمت امام (علیه السلام) رفت طولی نکشید که صورت نورانی و خندان بازگشت دستور داد که خیمه هایش را بکنند و آن را در نزدیکی خیمه امام حسین (علیه السلام) بر پانمایند پس از آن به زنش گفت من تو را طلاق دادم زیرا دوست ندارم تو در راه من دچار بلائی شوی من قصد دارم که همراه امام حسین (علیه السلام) باشم و جسمم را قوای او نمایم و روحم را سپر بلای او کنم.
سپس اموالی را که متعلق به همسرش بود به او داده و او را به یکی از پسر عموهایش سپرد تا نزد خاندانش بر گردد.
امام حسین (علیه السلام) از منزلگاه (ثعلبیه) خارج شد و حرکت نمود تا این که به منزلگاه (زباله) رسید در این جا بود که امام حسین (علیه السلام) از شهادت مسلم بن عقیل (پسر عمو و قاصد خویش) مطلع گشت.
لهوف، ص 103 - 105.

برخورد لشکر امام حسین (علیه السلام) با حر

راوی گفت امام حسین (علیه السلام) هم چنان به راه خویش ادامهمی داد تا این که در دو منزل مانده بود برسد به کوفه حر بن یزید ریاحی و سپاه هزار نفری اش برخورد کرد امام حسین (علیه السلام) به حر فرمودند به یاریما آمده ای یا به جنگ ما؟
حر گفت یا ابا عبد الله برای جنگ با شما آمده ام امام حسین (علیه السلام) فرمودند: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم سپس میان حر و امام (علیه السلام) گفت و گویی شد تا این که امام حسین (علیه السلام) فرمودند اگر اینک نظر شما ماخلف آن چیری است که در نامه هایتان نوشته بودید و قاصدانی که فرستاده بودید پس بگذارید که من به جای که بودم بازگردم، حر و سپاهیانش مانع از بازگشت امام حسین (علیه السلام) شدند حر گفت ای پسر رسول خدا راهی را انتخاب کن و برو که نه به سوی کوفه باشد و نه به سوی مدینه تا من نیز بتوانم در نزد ابن زیاد عذری و دلیلی بیاورم. امام حسین (علیه السلام) راه سمت چپ را در پیش گرفت تا این که به سرزمین عذیب رسیددر این سرزمین نامه ای از سوی ابن زیاد به حر رسید که در آن نامه ابن زیاد حر را در امر امام حسین (علیه السلام) سرزنش نموده و دستور داده بود که کار را بر حسین (علیه السلام) سخت بگیرد.
حر و سپاهش راه رابر امام حسین (علیه السلام) بستند و مانع از حرکت آن امام (غریب مظلوم) شدند امام حسین (علیه السلام) فرمود آیا تو خودت نگفتی که ما به سوی کوفه نرویم حر گفت آری ای پسر پیامبر ولی هماینک نامه ای از ابن زیاد به من رسیده که در آن به من فرمان داده است که کار را بر شما سخت بگیرم و جاسوسی را نیز برای من گمارده تا بر اجرای دستورش نظارت کند امام (علیه السلام) ضمن سخنرانی فرمودندهمانا که من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز ملامت و ذلت نمی دانم در این هنگام (زهیر بن قین از جا برخاسته و گفت ای پسر پیامبر خداوند تو را راهبری نماید فرمایشات تو را شنیدیم حتی گر دنیا باقی و زندگانی ما در آن جاویدان هم بود باز ما در یاری و کمک به تو استقامت می ورزیدیم و آن را بر زندگانی جاودان ترجیح می دادیم.
لهوف سید بن طاووس، ص 103 و 105 و 111.

اف بر دوستی توای روزگار

امام حسین (علیه السلام) نشسته بد و مشغول اصلاح و تعمیر شمشیر خونین بود ودر آن ضمن اشعاری در زیر لب زمزمه می کرد:
یا دهر اف لک من خلیل - کم لک بالاشراق و الاصیل
من طالب و صاحب قتیل - والدهر لا یقنع بالبدیل
و کل حی سالک سبیل - ما اقرب الوعد الی الرحیل
یا روزگار اف بر دوستی تو چه بسا یاران و طالبانی را که در بامداد و شامگاهت کشتی آری روزگار به جای آنان دیگری را نپذیرد به راستی که پایان کار در دست خدای شکوهمند است و هر زنده ایباید این راه را طی کند.
هنگامی که حضرت زینب (علیها السلام) دختر حضرت زهرا (علیها السلام) این اشعار را شنید فرمود: برادر جان این حرف کسی است که به کشته شدن خویش یقین پیدا کرده است امام (علیه السلام) فرمودند آری خواهرم حضرت زینب فرمودند آه چه مصیبتی این حسین است که خبر از شهادت و مرگ خویش می دهد.
لهوف، ص 114 و 117.
ثم جاء الیل فجمع الحسین اصحابه (علیه السلام) فحمدالله و اثنی علیه ثم اقبل علیهم فقال اما بعد فانی لا اعلم اصحاباً اصلح منکم و لا اهل بیت ابر و لا افضل من اهل بیتی فجزاکم الله جمیعاعنی خیراً.
شب شد امام حسین (علیه السلام) اصحاب خود را جمع کرده پس از حمد و ثنای الهی روی به آن ها نمود و فرمود به درستی که من نه اصحاب و یارانی بهتر از شما سراغ دارم و نه اهل بیتی بهتر از اهل بیت خویش خداوند به همه شما جزای خیر دهد.
اکنون که شب است تاریکی همه را دربر گرفته است شما هم شبانه حرکت کنید و هر یک دست یکی از افراد خاندان مرا گرفته برویدو مرا با این قوم تنها بگذاریدزیرا آن ها غیر از من با کس دیگر کاری ندارند برادران و فرزندان امام حسین (علیه السلام) و پسران عبد الله بن جعفر (علیهم السلام) گفتند آیا تو را تنها بگذاریم رها کرده و برویم و بخواهیم که پس از زنده بماینم، اول کسی که این سخن را فرمود حضرت عباس پسر علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود و هم چنین دیگران این سخنان را تکرار کردند.
سپس زهیر بن قین برخاسته و گفت به خدا سوگندای پسر پیامبر دوست دارم که (در راه تو) کشته شوم سپس دو باره زنده شده (و تو را یاری کنم) و هزار بار این گونه در راه تو جانفشانی نمایم اما خداوند در عوض مرگ را از تو و از جوانان تو که برادران و فرزندان و خانواده تو هستند دور کند.
تاریخ طبری، ج 6، ص 238 و لهوف سید بن طاووس، ص 127 و 131.