داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

شکسته شدن حرمت حرم

محمد بن داود قمی نقل کرده که امام صادق (علیه السلام) فرمودند شبی که در صبح فردایش امام (علیه السلام) عزم خروج از مکه را نمده بود محمد بن حنفیه خدمت امام (علیه السلام) رسید و گفت برادر جان ترس من از این که تو دچار سرنوشت پدر و برادرت کردی اگر قصد مانن و اقامت در مکه را نمائی هیچ کس نمی تواند به تو تعرض کند.
امام (علیه السلام) فرمودند برادر می ترسم که یزید بن معاویه مرا غافلگیر کرده و به قتل برساند و با کشتن من حرمت حرم الهی شکسته شود محمد بن حنفیه گفت اگر از این جهت خوف داری به یمن یا به بیابان های اطراف پناه ببر تا هم محفوظ باشی و هم دست یزید از تو کوتاه شود.
سحرگاه آن شب امام حسین (علیه السلام) عزم رفتن نمود هنگامی که خبر رفتن امام حسین (علیه السلام) به گوش محمد بن حنفیه رسید آمد خدمت حضرت عرض کرد برادر جان تو نگفتی که درباره سخنان من فکر خواهی کرد امام فرمود آری محمد گفت پس چرا این همه شتاب و عجله در رفتن می نمایی حضرت فرمودند هنگامی که تو رفتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد من آمدند و فرمودند حسین (علیه السلام) جان (از مکه) خارج شو (و به سوی عراق برو) زیرا که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند محمد گفت زنان و کودکانت را چرا می بری امام فرمود اراده خداوند بر این تعلق گرفته که خاندان مرا اسیر و گرفتار ببیند (چرا محمد بن حنفیه در همراهی امام حسین نبود و امام حسین را تنها روانه کرد) در این زمینه روایت آمده از محمد بن یعقوب از حمزه بن حمران روایت کرده است که ما چند نفر در نزد امام صادق (علیه السلام) صحبت از خروج امام حسین (علیه السلام) کردیم در مورد ماندن محمد بن حنفیه در مدینه سئوال کردیم.
امام صادق (علیه السلام) فرمودندای حمزه حدیثی را بر تو عرضه می کنم که پس از آن (پس از این حدیث) دیگر نباید در این باره سئوالی بنمایی هنگامی که امام حسین (علیه السلام) عزم حرکت نمود دستور داد کاغذی برایش بیاوردند و در آن نوشت به نام خداوند بخشنده مهربان عبارت لهوف این چنین است: بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن علی الی بنی هاشم امام بعد فانه من لحق بی منکم استشهد و من تخلف عنی لم یبلع الفتح و السلام.
نامه ای از حسین پسر علی بن بنی هاشم اما بعد امروز هر کس همراه من بیاید به (فوز عظیم) شهادت می رسد و هر کس تخلف نماید به پیروزی نخواهد رسید و السلام.
اسرار عاشورا، ص 15 و لهوف سید بن طاووس، ص 95.

احضار زهیر بن قین

عده ای از افراد دو قبیله (بنی فزاره و قبیله بجیله) نقل کرده اند که ما همراه زهیر بن قین از مکه خارج شدیم و رو به وی شهرمان می رفتیم هرجا که امام (علیه السلام) اقامت می کرد ما کمی عقب تر می رفتیم و در طرف دیگر منزل می گردیم در یکی از منزل گاه های بین راه که امام حسین (علیه السلام) آن جا اقامت نمود ما نیز ناجار شدیم کهدر نزدیکی آن حضرت منزل کنیم مشغول غذا خوردن بودیم که دیدیم قاصد امام حسین (علیه السلام) سوی ما می آید او نزدیک ما آمد سلام کرد و گفت ای زهیر بن قین، ابا عبد الله مرا به سوی تو فرستاده تا به تو بگویم که نزد او بروی با شنیدن این پیام همه ما لقمه های غذایی را که در دست داشتیم انداختیم و چنان بی حرکت شدیم که گویی پرنده ای بر سر ما نشسته.
زن زهیر (بنام دیلم دختر عمرو) رو به زهیر کرده و گفت سبحان الله پسر پیامبر قاصد را نزد تو فرستاده (که پیش او بروی) و تو دعوت او در می کنی برو ببین چه می گوید زهیر پس از شنیدن سخنان همسرش خدمت امام (علیه السلام) رفت طولی نکشید که صورت نورانی و خندان بازگشت دستور داد که خیمه هایش را بکنند و آن را در نزدیکی خیمه امام حسین (علیه السلام) بر پانمایند پس از آن به زنش گفت من تو را طلاق دادم زیرا دوست ندارم تو در راه من دچار بلائی شوی من قصد دارم که همراه امام حسین (علیه السلام) باشم و جسمم را قوای او نمایم و روحم را سپر بلای او کنم.
سپس اموالی را که متعلق به همسرش بود به او داده و او را به یکی از پسر عموهایش سپرد تا نزد خاندانش بر گردد.
امام حسین (علیه السلام) از منزلگاه (ثعلبیه) خارج شد و حرکت نمود تا این که به منزلگاه (زباله) رسید در این جا بود که امام حسین (علیه السلام) از شهادت مسلم بن عقیل (پسر عمو و قاصد خویش) مطلع گشت.
لهوف، ص 103 - 105.

برخورد لشکر امام حسین (علیه السلام) با حر

راوی گفت امام حسین (علیه السلام) هم چنان به راه خویش ادامهمی داد تا این که در دو منزل مانده بود برسد به کوفه حر بن یزید ریاحی و سپاه هزار نفری اش برخورد کرد امام حسین (علیه السلام) به حر فرمودند به یاریما آمده ای یا به جنگ ما؟
حر گفت یا ابا عبد الله برای جنگ با شما آمده ام امام حسین (علیه السلام) فرمودند: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم سپس میان حر و امام (علیه السلام) گفت و گویی شد تا این که امام حسین (علیه السلام) فرمودند اگر اینک نظر شما ماخلف آن چیری است که در نامه هایتان نوشته بودید و قاصدانی که فرستاده بودید پس بگذارید که من به جای که بودم بازگردم، حر و سپاهیانش مانع از بازگشت امام حسین (علیه السلام) شدند حر گفت ای پسر رسول خدا راهی را انتخاب کن و برو که نه به سوی کوفه باشد و نه به سوی مدینه تا من نیز بتوانم در نزد ابن زیاد عذری و دلیلی بیاورم. امام حسین (علیه السلام) راه سمت چپ را در پیش گرفت تا این که به سرزمین عذیب رسیددر این سرزمین نامه ای از سوی ابن زیاد به حر رسید که در آن نامه ابن زیاد حر را در امر امام حسین (علیه السلام) سرزنش نموده و دستور داده بود که کار را بر حسین (علیه السلام) سخت بگیرد.
حر و سپاهش راه رابر امام حسین (علیه السلام) بستند و مانع از حرکت آن امام (غریب مظلوم) شدند امام حسین (علیه السلام) فرمود آیا تو خودت نگفتی که ما به سوی کوفه نرویم حر گفت آری ای پسر پیامبر ولی هماینک نامه ای از ابن زیاد به من رسیده که در آن به من فرمان داده است که کار را بر شما سخت بگیرم و جاسوسی را نیز برای من گمارده تا بر اجرای دستورش نظارت کند امام (علیه السلام) ضمن سخنرانی فرمودندهمانا که من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز ملامت و ذلت نمی دانم در این هنگام (زهیر بن قین از جا برخاسته و گفت ای پسر پیامبر خداوند تو را راهبری نماید فرمایشات تو را شنیدیم حتی گر دنیا باقی و زندگانی ما در آن جاویدان هم بود باز ما در یاری و کمک به تو استقامت می ورزیدیم و آن را بر زندگانی جاودان ترجیح می دادیم.
لهوف سید بن طاووس، ص 103 و 105 و 111.