داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

گفت و گوی مروان و امام حسین (علیه السلام)

روزی بین امام حسین (علیه السلام) و ولید بن عتبه برادرزاده معاویه (که در آن روز فرماندار مدینه بود) در مورد ملکی نزاع شد امام حسین (علیه السلام) دست های ولید را گرفت و برگردش پیچید و او را وادار کرد تا تسلیم حق گردد.
مروان گفت سوگند به خدا تا امروز جرأت و شجاعت مردی هم چون حسین (علیه السلام) را نسبت به رئیس خود ندیده بودم.
مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 68.
معاویه برای فرماندارش مروان در مدینه نوشت از ام کلثومدختر عبد الله بن جعفر (علیه السلام) را برای پسرم یزید خواستگاری کن مروان نزد عبد الله رفت و ماجرا را گفت در جواب عبد الله گفت اختیار این دختر با امام حسین (علیه السلام) است عبد الله ماجرا را به عرض امام حسین (علیه السلام) رساند امام حسین (علیه السلام) فرمود از درگاه خداوند خیر و سعادت می طلبیم - خدایا توفیق تحصیل خوشنودیت را در مورد این دختر خواهان هستم.
سپس مروان بزرگان دو طایفه بنی هاشم و بنی امیه را دعوت کرد و همه آن ها در مسجد گرد هم آمدند و امام حسین (علیه السلام) نیز حاضر شد مروان برخاست و پس از حمد و ثنای الهی چنین گفت:
امیر مؤمنان معاویه به من فرمان داده تاام کلثوم دختر عبد الله بن جعفر را برای یزید بن معاویه به این ترتیب خواستگاری کنم هر قدر پدرش خواست مهریه تعیین کند می پذیرم، هر قدر پدرش مقروض باشد قرض او را ادا می کنیم و این وصلت موجب صلح بین دو طایفه بنی امیه و بنی هاشم خواد شد یزید پسر معاویه همتای است که نظیر ندارد به جانم سوگند حسرت و افتخار شما به یزید بیش تر از حسرت و افتخار یزید به شما است ای ابا عبد الله پاسخ نیک به ما بده.
یزید کسی است که به برکت چهره او از ابرها طلب باران می شود آن گاه سکوت کرد و کنار نشست.
امام حسین (علیه السلام) سخن آغاز کرد و پس از حم و ثنای الهی فرمو اما در مورد مهریه ما از سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد مهریه دختران و بستگانش تجاوز نمی کنیم که 480 درهم است در مورد قرض های پدرش زنان ما هرجا باشند قرض های ما را ادا می کنند و در مورد صلح بین دو طایفه دشمنی ما با شما برای خدا و در راه خدا است بنابراین برای دنیا با شما صلح نمی کنیم سوگند به جانم خویشاوندی نسبی به هم زده شد تا چه رسد به خویشاوندی سببی در مورد این که یزید همتای ندارد اینرا بدان که همتای او همان است که قبل از رئیس شدن یزید بود و این ریاست چیزی بر او نمی افزود و موجب تغییر همتا برای او نشده است اما این که گفتی به برکت چهره یزید از ابرها طلب باران می شود چنین چیزی درست نیست مگر در مورد رسول خدا محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) که از برکت چهره نورانی او طلب باران می شود سپس فرمود: اکنون همه شما گواه باشید که دختر عبد الله را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آوردم و من هم اکنون او را همسر قاسم قرار دادم و مهریه اش را 480 درهم نمودم به اضافه زمین مزروعی که در مدینه دارم به او بخشیدم و همین زمین مزروعی زندگی آنها را تأمین می کند و به خواست خدا نیازی به دیگران پیدا نمی کند مروان در حالی که رنگش تغییر کرده بود گفت ای بنی هاشم آیا این گونه با ما ناصاف روبرو می شوید امام حسین (علیه السلام) فرمود: آری هر یک از این پاسخ ها در برابر هر یک از سخنان شما است که در برابر یک مروان از جواب مثبت مأیوس شد و پس از گفت و گوهای دیگر با همراهانش برخاسته و رفتند.
مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 34؛ بحار، ج 44، ص 208.

اهدائی امام حسین (علیه السلام)

یکی از کنیزان امام مجتبی (علیه السلام) شاخه گلی را به امام حسین (علیه السلام) هدیه نمود آن حضرت همان لحظه آن کنیز را در راه خدا آزاد کرد انس بن مالک به آن حضرت عرض کرد یک شاخه گل آن قدر ارزش نداشت که شما به خاطر آن کنیزی را آزاد سازی، امام حسین (علیه السلام) فرمود خداوند ما را چنین تربیت نموده قرآن فرموده اذا حییتم بتحیه فحیوا با حسن منها او ردوها؛ هر گاه چیزی را به شماهدیه کردند مشابه بهتر از آن یا همانند آن را به او هدیه کنید می خواستم به بهتر از آن به او هدیه کنم که آزادیش بود.
کشف الغمه، ج 2، ص 206.
امام حسین (علیه السلام) یکی از پسرانش را نزد معلمی گذاشت تا به او درس بدهد هنگامی که آن پسر سوره حمد را از او آموخت امام حسین (علیه السلام) معلم را طلبید علاوه برکمک شایان دهانش را پر از دانه های در و گوهر گران بها کرد و به این ترتیب از معلم قدردانی و سپاسگزاری نمود شخصیبه آن حضرت عرضکرد به خاطر تعلیم آن همه به او جایزه دادی امام حسین (علیه السلام) در پاسخ فرمود: این جایزه اندک چگونهمی تواند ارزش آموزش را جبران کند.
بحار، ج 44، ص 191
فقیری از انصار برای تقاضای کمک نزد امام حسین (علیه السلام) آمد امام (علیه السلام) قبل از آن که او سخن بگوید به او فرمود: ای برادر انصاری چهره خود را از ذلت تقاضا کردن حفظ کن و تقاضای خود را در صفحه ای بنویس. به خواست خدا آن چه را که مایه شادمانیت است به تو خواهم داد او در کاغذی نوشت فلان کس پانصد دینار از من طلب دارد و اصرار می کند که آن را بپردازم با او صحبت کن که مرا تا هنگام تمکن مهلت دهد امام حسین (علیه السلام) آن کاغذ را خواند و سپس به خانه خود رفت و کیسه ای محتوی هزار دینار آورد و به و داد و فرمود:
پانصد دینار از این مقدار را به طلب کارت بده و بقیه را در سایر نیازمندی ها مصرف کن و هیچگاه حاجت خود را جز نزدیکی از سه شخص دیندار دوم جوان مرد سوم انسان پاک سرشت دیندار دینش آبروی تو را حفظ می کند جوانمرد به خاطر جوانمردیش حیا می کند کهنا امیدت سازد.
و اما انسان پاک شرافت مانع می شود که تو را دست خالی در کند و می داند که تو دوست نداری آبرویت ریخته شود.
تحف العقول، ص 281.

خشک شدن دست ستمگر

روایت شده امام کاظم (علیه السلام) فرمود آن هنگام که حسن و حسین (علیهم السلام) کودک بودند در مدینه یک نفر از مخالفان بی رحم با آنها برخورد شدید کرد حسین (علیه السلام) به او تند شد آن شخص دست راستش را بلند کرد به حسین بزند خداوند آن را از شانه اش خشک نمود او عبرت نگرفت و این بار دست چپش را بلند کرد که به حسین (علیه السلام) بزند دست چپ او نیز مثل دست راستش خشک شد او به جزع و التماس افتاد و به حسن و حسین (علیهم السلام) گفت شما را به حق پدر و جدتان سوگند می دهم که دعاکنید تا خداوند دستم را آزاد سازد حسین (علیه السلام) عرضکرد خدایا او را آزاد کن و این حادثه را برای او حجت و مایه عبرت قرار بده.
خداوند بی درنگ دعای حسین (علیه السلام) را به استجابت رساند، دست او خوب شد و طبق روایت راوندی او عبرت نگرفت و به همان حالت خود باقی ماند.
اثبات الهدی، ج 5، ص 196.