داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

خاطره از جنگ صفین

امام حسین (علیه السلام) نقل می کند همراه پدرم از کوفه به سوی سرزمین صفین برای جنگ با معاویه حرکت می کردیم در مسیر راه به سرزمین کربلا که رسیدیم در آنجا فرود آمدیم پدرم علی (علیه السلام) سرش را بر دامن برادرم حسن (علیه السلام) نهاد و ساعتی خوابید هنگامی که بیدار شد گریه سختی کرد برادرم حسن (علیه السلام) پرسید چرا گریه می کنی پدرم فرمود: در عالم خواب دیدم این بیابان دریای از خون است و حسین (علیه السلام) در آن غرق شده و فریاد رس می طلبد و کسی به فریادش نمی رسد سپس پدرم به من رو کرد و فرمود: هنگامی که چنین حادثه ای برای تو رخ داد چه می کنی در پاسخ گفتمت صبر می کنم که جز صبر چاره ای نیست.
سیره چهارده معصوم، ص 232 اقتباس از معالی السبطین، ج 1، ص 286.

نیرنگ معاویه بر علیه امام حسین (علیه السلام)

در تاریخ آمده که یک روزی معاویه کنیز خوش قامت و بسیار زیبائی را به مبلغ صد هزار درهم خرید و به اطرافیان خود رو کرد و گفت این کنیز برای چه کسی شایسته است گفتند برای شما. معاویهگفت درست نگفتید بلکه این بانو برای حسین بن علی (علیه السلام) شایسته است زیرا این زن هم دارای شرافت معرفت و شخصیت است و هم بین من و پدر حسین (علیه السلام) اختلافاتی وجود داشت امید آن که با اهداء این کنیز به او اختلاف ما بر طرف شود.
معاویه با طرح این دسیسه سیاسی کنیز را همراه اموال بسیار و لباس های فاخر به حضور امام حسین (علیه السلام) فرستاد امام حسین (علیه السلام) دید کنیز زیبایی است لذا پرسید اسمت چیست کنیز گفت هوا یعنی آرزو با عشق امام حسین (علیه السلام) فرمود: خودت هم مثل نامت هوا (وهوس) هستی و آیا چیزی را حفظ هستی کنیز گفت آری قرآن بخوانم یا شعر امام حسین (علیه السلام) فرمودند قرآن. کنیز این آیه را خواند:
و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و البحر و ما تسقط من ورقه الا یعلمها و لا حبه فی ظلما الارض و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین؛ کلیدهای غیب تنها نزد خدا است و جز او کسی آن را نمی داند او آن چه را که در خشکی و دریا است می داند و هیچ برگی از درختی نمی افتد مگر این که از آن آگاه است و نه هیچ دانه ای در مخفیگاه زمین و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز این که در کتاب آشکار ثبت است.
امام حسین (علیه السلام) از او خواست شعری بخواند کنیز هم این شعر را خواند (لیکن عبرت انگیز است):
انت نعم الفتی لو نت بتقی - غیر ان لا بقاء للانسان
یعنی تو جوان نیک و زیبایی اگر بقا می داشتی ولی بقایی برای انسان نیست.
امام حسین (علیه السلام) سخت تحتت تأثیر قرار گرفت و گریه کرد آن گاه به آن کنیز با معرفت رو کرد و فرمود تو را آزاد کردم و هر چه معاویه فرستاده مال خودت باشد (امام حسین (علیه السلام) با این عمل انقلابی فریب دام معاویه را نخورد و نقشه مرموز سیاسی معاویه را نقش بر آب نمود و با کنیزی که در همه جا تحقیر می شد محرمانه بر خورد نمود و با احسان خود به او پاداش معرفت داد).
فرازهای برجسته از زندگی امامان (علیهم السلام)، ج 1، ص 81 و سیره چهاردهم معصوم، ص 332.
پس از شهادت امام حسن (علیه السلام) امام حسین (علیه السلام) به همه وصیت های او عمل کرد و حریم و احترام او را در این مورد نیز نگه داشت و جنازه را پس از غسل و کفن و نماز با کمک بنی هاشم کنار قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد افراد مرموزی به عایشه گفتند آنها می خواهند جنازه را در کنار قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دفن کنند عایشهتحریک شد و بر اشتر سوار گردید و با گروهی برای جلوگیری از دفن جنازه امام حسن (علیه السلام) در آن مکان آمد و با عنوان کردن این که نباید حریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دریده شود می خواست آشوب عظیمی به پاکند که امام حسین (علیه السلام) به او چنین جواب داد تو و پدرت از قبل پرده حریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دریدید تو جنازه کسی را به خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آوردی که آن حضرت دوست نداشت در نزدیک او باشد خداوند در مورد این کار از تو باز خواست خواهد کرد همانا برادرم به من امر کرد تا جنازه اش راکنار پدرش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ببرم تا با او تجدید عهد کند بدان که برادرم از همه مردم به خدا و رسولش و معنی قرآن آگاه تر بود و داناتر از آن بود که پرده حریم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را پاره کند زیرا خداوند در قرآن آیه 53 احزاب می فرماید:
یا ایها الذین آمنوا لا تدخلو بیوت النبی الا ان یؤذن لکم؛ای کسانی که ایمان آورده اید بدون آن که پیامبر به شما اجازه دهد وارد خانه او نشوید، ولی تو بدون اجازه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مردانی را به خانه او راه ددی خداوند در قرآن آیه 2حجرات می فرماید:
یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی؛ای کسانی که ایمان آورده اید صدای خود را از صدای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بلندتر نکنید ولی به جانم سوگند تو (ای عایشه) به خاطر پدرت و به دفن جنازه عمر کنار گوش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کلنگ ها زدی با این که خداوند در قرآن آیه 3 حجرات می فرماید:
ان الذین یغضون اصواتهم عند رسول الله اولئک امتحن الله قلوبهم للتقوی؛ آن ها که صدای خود را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کوتاه می کنند کسانی هستند که خداوند قلوبشان را برای تقوی خالص نموده است.
قسم به جانم (ای عایشه) پدرت (ابو بکر و عمر با نزدیک نمودن خود به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را آزار دادند و آن حقی را که خداوند با زبان پیامبر به آنها امر کرده بود رعایت ننمودند زیرا خداونند مقرر فرمود که آنچه نسبت به مؤمنان در زنده بودنشان حرام است در هنگام مردنشان نیز حرام خواهد بود.
سوگند به خدای عایشه اگر به نظر ما خداوند دفن جنازه امام حسن (علیه السلام) را در نزد قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که تو آن را نمی خواهی جایز نموده بود می فهمیدی که بر خلاف خواسته تو ما آن جنازه را در آن دفن می کردیم.
اصول کافی، ج 1ت ص 302 و 303.

گفت و گوی مروان و امام حسین (علیه السلام)

روزی بین امام حسین (علیه السلام) و ولید بن عتبه برادرزاده معاویه (که در آن روز فرماندار مدینه بود) در مورد ملکی نزاع شد امام حسین (علیه السلام) دست های ولید را گرفت و برگردش پیچید و او را وادار کرد تا تسلیم حق گردد.
مروان گفت سوگند به خدا تا امروز جرأت و شجاعت مردی هم چون حسین (علیه السلام) را نسبت به رئیس خود ندیده بودم.
مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 68.
معاویه برای فرماندارش مروان در مدینه نوشت از ام کلثومدختر عبد الله بن جعفر (علیه السلام) را برای پسرم یزید خواستگاری کن مروان نزد عبد الله رفت و ماجرا را گفت در جواب عبد الله گفت اختیار این دختر با امام حسین (علیه السلام) است عبد الله ماجرا را به عرض امام حسین (علیه السلام) رساند امام حسین (علیه السلام) فرمود از درگاه خداوند خیر و سعادت می طلبیم - خدایا توفیق تحصیل خوشنودیت را در مورد این دختر خواهان هستم.
سپس مروان بزرگان دو طایفه بنی هاشم و بنی امیه را دعوت کرد و همه آن ها در مسجد گرد هم آمدند و امام حسین (علیه السلام) نیز حاضر شد مروان برخاست و پس از حمد و ثنای الهی چنین گفت:
امیر مؤمنان معاویه به من فرمان داده تاام کلثوم دختر عبد الله بن جعفر را برای یزید بن معاویه به این ترتیب خواستگاری کنم هر قدر پدرش خواست مهریه تعیین کند می پذیرم، هر قدر پدرش مقروض باشد قرض او را ادا می کنیم و این وصلت موجب صلح بین دو طایفه بنی امیه و بنی هاشم خواد شد یزید پسر معاویه همتای است که نظیر ندارد به جانم سوگند حسرت و افتخار شما به یزید بیش تر از حسرت و افتخار یزید به شما است ای ابا عبد الله پاسخ نیک به ما بده.
یزید کسی است که به برکت چهره او از ابرها طلب باران می شود آن گاه سکوت کرد و کنار نشست.
امام حسین (علیه السلام) سخن آغاز کرد و پس از حم و ثنای الهی فرمو اما در مورد مهریه ما از سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد مهریه دختران و بستگانش تجاوز نمی کنیم که 480 درهم است در مورد قرض های پدرش زنان ما هرجا باشند قرض های ما را ادا می کنند و در مورد صلح بین دو طایفه دشمنی ما با شما برای خدا و در راه خدا است بنابراین برای دنیا با شما صلح نمی کنیم سوگند به جانم خویشاوندی نسبی به هم زده شد تا چه رسد به خویشاوندی سببی در مورد این که یزید همتای ندارد اینرا بدان که همتای او همان است که قبل از رئیس شدن یزید بود و این ریاست چیزی بر او نمی افزود و موجب تغییر همتا برای او نشده است اما این که گفتی به برکت چهره یزید از ابرها طلب باران می شود چنین چیزی درست نیست مگر در مورد رسول خدا محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) که از برکت چهره نورانی او طلب باران می شود سپس فرمود: اکنون همه شما گواه باشید که دختر عبد الله را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آوردم و من هم اکنون او را همسر قاسم قرار دادم و مهریه اش را 480 درهم نمودم به اضافه زمین مزروعی که در مدینه دارم به او بخشیدم و همین زمین مزروعی زندگی آنها را تأمین می کند و به خواست خدا نیازی به دیگران پیدا نمی کند مروان در حالی که رنگش تغییر کرده بود گفت ای بنی هاشم آیا این گونه با ما ناصاف روبرو می شوید امام حسین (علیه السلام) فرمود: آری هر یک از این پاسخ ها در برابر هر یک از سخنان شما است که در برابر یک مروان از جواب مثبت مأیوس شد و پس از گفت و گوهای دیگر با همراهانش برخاسته و رفتند.
مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 34؛ بحار، ج 44، ص 208.