داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

نمونه ای از کمالات معنوی امام حسن (علیه السلام) در کودکی

حذیفه بن یمان (یکی از اصحاب گرانقدر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) میگوید من با جمعی از مهاجران و انصار در یکی از کوه های مکه همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم ناگاه حسن (علیه السلام) را دیدیم که با شکوه و با وقار مخصوصی به سوی ما می آید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او نگاه کرد و در شأن او چنین فرمود:
جبرئیل راهنمای حسن (علیه السلام) و میکائیل استوار کننده او است او فرزند من و پاک سرشت از خودم و یکی از دنده های پیکرم می باشد این کودک نبیره و نور چشم من است به زودی حسن (علیه السلام) بعد از من رهبر و راهنمای مردم خواهد شد او هدیه خدا اتس که به من عنایت کرده هنوز سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام نشده بود که دیدیم یک نفر اعرابی در حالی که چوب دستی خود را در زمین می کشانید به پیش می آید پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما فرمود آن مرد بسوی ما می آید وقتی به ما رسید با گفتار درشت و ناپسندی که پوست بدنشان را جمع خواهد کرد با ما سخن خواهد گفت سپس از اموری سئوال خواهد کرد و سخنانش تند و خشن است.
او به پیش آمد و گفت محمد در میان شما کیست؟ گفتیم به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) چه کار داری؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود آرام باش (با این جمله خود را بر او نشان داد) در این هنگام آن عرب تند خو به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت تا تو را ندیده بودم دشمن تو بودم اینک که تو را دیدم بر دشمنیم افزوده شد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) لبخند زد.
ما خواستیم آن عرب تند خو را تربیت کنیم ولی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره کرد ساکت باشید در این هنگام بین آن عرب بد اخلاق و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین گفتگو شد اعرابی گفت ای محمد تو گمان می کنی پیامبر هستی تو به پیامبران دروغ بستی و برای اثبات ادعای خود هیچ گونه برهان و دلیلی نداری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند چه خبری را به تو بدهم؟
اعرابی گفت از برهان و دلیل بر اثبات پیامبری خودت به من خبر بده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند اگر بخواهی یکی از اعضای من برهان مرا به تو خبر می دهد و چنین خبر دادن برهانم را محکم تر خواهد نمود اعرابی گفت آیا عضو سخن می گوید؟
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود آری آن گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حسن فرمود این حسن بر خیز اعرابی به حسن (علیه السلام) نگاه کرد و او را پیش خود کوچک شمرد و گفت این پسرک را توان سخن گفتن با من نیست.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند به زودی او را به آنچه بپرسی شخصی آگاه بیابی در این هنگام حسن (علیه السلام) به اعرابی گفت آرام باش و توجه کن سپس اشعاری خواند و آن گاه فرمود تو زبان درازی کردی و از حد و مرز خود خارج شدی و خود را فریب دادی ولی امید آن است که اسلام را بپذیری.
اعرابی خنده تمسخر آمیزی کرد و بالحن تحقیر آمیز گفت این را ببین حسن (علیه السلام) به او فرمود شما با قوم بت پرست خود نشستید و از روی جهل و انحراف گستاخی ها درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمودید و گفتید محمد ابتر است (بی نسل) و همه اعراب با او دشمنند و اگر کشته شود کسی خون او را طلب نمی کند و پنداشتی که هر گاه او را بکشی قومت معاش تو را تأمین می کنند از این رو با اسلحه به اینجا آمده ای ولی در تنگنای سخت افتادی و چشمانت تیره و تار شدند و اینک با ترس و وحشت به اینجا آمده ای من هم اکنون از مسافرت تو خبر می دهم تو در شبی ظلمانی در میان طوفانی شدید حیران کشته می شوی و اگر عقب باز می گشتی باز به هلاکت می رسیدی هم چنان در میان هیولای تاریک مرگ و وحشت به سر می بردی که نگاه چشم باز کردی و خود را در نزد ما دیدی در این هنگام چشمت روشن شد و آرامش یافتی.
اعرابی گفت ای پسر تو این گفتار را از کجا می گویی از تیرگی قلبم پرده برداشتی و در همه جا همراه و شاهد کارهای مخفی من بوده ای و بهره ای از علم غیب داری.
(سخنان امام حسن (علیه السلام) آن چنان در آن اعرابی اثر کرده بود که روح و روانش مجذوب اسلام شده بود از این رو از اسلام جویا شد تا پس از آگاهی آن را بپذیرد).
پرسید اسلام چیست؟ حسن (علیه السلام) فرمودند اسلام عبارت است از تکبیر و گواهی به یکتایی و بی همتایی خدا و این که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
اعرابی همان دم مسلمان شد و در راه اسلام پا برجا بود و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آیاتی از قرآن را به او آموخت او از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه خواست تا به میان قوم خود برگردد و ماجرای خود را به آن ها خبر دهد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او اجازه داد او نزد قوم خود بازگشت و ماجرای عجیب ملاقات با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و نبیره آن حضرت حسن بن علی (علیه السلام) و گفتار معجزه آسا و شیرین حسن (علیه السلام) را برای قوم خود تعریف کرد... جماعتی از قومش تحت تأثیر قرار گرفته و همراه او نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده و مسلمان شدند پس از این ماجرا هنگامی که مردم حسن (علیه السلام) را می دیدند می گفتند خداوند مقام ارجمندی به حسن (علیه السلام) داده که به هیچ کس چنین مقامی نداده است.
بحار ج 43، ص 333 و 335.
عمار یاسر ره می گوید پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مکرر فرمود:
الحسن و الحسین سید شباب اهل الجنه هما ریحانتی من الدنیا.
سیره چهارده معصوم ص 243 نقل از فصول ابن صباغ، ص 134.
عمار یاسر می گوید: رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) دو آقای جوانان اهل بهشتند آن ها دو گل خوشبوی من در دنیا می باشد.
هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بستر رحلت قرار گرفت در ساعات آخر حسن و حسین (علیهم السلام) به بالین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند در حالی که سخت گریه می کردند خود را به روی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) افکندند حضرت علی (علیه السلام) خواست آن ها را از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جدا سازند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را نهی کرد و فرود ای علی بگذار من آن ها را ببویم و آنان مرا ببویند من از دیدار آن ها توشه برگیرم و آن ها نیز از دیدارم توشه برگیرند بدان که این دو فرزند بعد از من ستم ها خواهند دید و مظلومانه کشته شوند - خدا لعنت کند آنان را که به این ستم می نمایند این سخن را سه بار فرمود.
سیره چهارده معصوم ص 245، نقل از کحل البصر، ص 194.

اما حسن (علیه السلام) در عصر امامت خود

پس از شهادت امیر مؤمنان علی (علیه السلام) امام حسن زمام امور امامت و رهبری را به دست گرفت و مدت امامتش 10 سال یعنی از سال 40 تا 50 هجری ادامه یافت در این مدت حوادث تلخ و شیرین بسیار رخ داد.
روز 21 ماه رمضان سال 40 هجری سراسر کوفه غرق در عزا بود مردم گروه گروه به محضر حضرت امام حسن (علیه السلام) و برادرانش برای عرض تسلیت می آمدند امام حسن (علیه السلام) در اجتماع مردم خطبه ای خواند و پس از حمد و ثنا فرمود: ای مردم شب گذشته مردی از دنیا رفت که پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و آیندگان بر او نرسند او پرچمدار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که جبرئیل در طرف راست و میکائیل در طرف چپ او بودند او از میدان بر نمی گشت مگر آنکه خداوند پیروزی را نصیبش می ساخت او در شبی وفات کرد که یوشع بن وصی حضرت موسی (علیه السلام) وفات نمود همان شبی که عیسی (علیه السلام) در چنان شبی به آسمان رفت و قرآن نازل شد به خدا قسم او از درهم و دینار دنیا جز هفتصد در هم باقی نگذاشت آن هم از سهمیه خودش بود که می خواست با آن خدمتگزاری برای خانواده بخرد.
در این هنگام بغض گلویش را گرفت و گریست مردم نیز گریه کردند آن گاه به معرفی خود پرداخت و بخشی از سوابق درخشان و فضایل خود را بر شمرد و خطبه ایراد فرمود ترجمه به فارسی
فرمود ما از حزب خد هستیم که رستگارانند ما از عترت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و نزدیکان او میباشیم ما اهل بیت پاک و پاکیزه هستیم که پیغمبر به جای خود معرفی فرمود ما ثانی کتاب خدا هستیم که تفصیل هر چیز است و باطل بآن راه ندارد از هر شش جهت به حق و عدالت و پناه هر کس و هر چیز است ما کسانی هستیم که در تأویل و تفسیر به خطا نمی رویم و یقین داریم به حقایق قرآن.
پس ای مردم ما را اطاعت کنید که پیروی ما بر شما واجب عینی است اگر در اطاعت خدا و رسول و اولی الامر هستید ما همان ولی امر می باشیم که اطاعت ما مقرون به اطاعت خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) است و در قرآن فرمود اگر در امری نزاع و اختلاف دارید به خدا و رسول و اولی الامر مراجعه کنید که علم آن ها از علم حق سرچشمه گرفته پس در امور عقاید و اصول و فروع باید به ما مراجعه کنید و بپرهیزید از الاحن شیطانی که بزرگترین دشمن شماست مبادا از آن دسته باشید که فریب شیطان را خوردند و روزیکه پشیمان شدند دیگر سودی نداشت.
و شیطان پس از گمراهی از پیروانش تبری جست و آن ها را به هلاکت انداخت.
شیطان است که شما را از نیزه و شمشیر جنگ می ترساند برای آن که از سعادت دور سازد ولی شما خود تفکر کنید ایمان و سعادت و خیر و حیات ابدی شما در جهاد و اطاعت از ماست. پایان
زندگانی امام حسن مجتبی (علیه السلام)، ص 153.
در زمان خلافت امام حسن مجتبی (علیه السلام) کوفه پایتخت امیر المؤمنین (علیه السلام) است این شهر در آن زمان بالغ بر یک میلیون جمعیت داشته چهار صد هزار ایرانی در این شهر بود 12 هزار خانه از موالی و عجم بود.
زندگانی امام حسن مجتبی (علیه السلام)، ص 173.
یکی دیگر از خطبه های امام حسن (علیه السلام) در تمایل به صلح پس از حمد و ثنا و ستایش پروردگار فرمود:
ای مردم بدانید که ما از جنگ روی اصل ترس با قتل لشگر صرف نمی کنیم بلکه برای آن است که شما دنیا را گرفتید و دین را از دست دادید گاهی با ما آهنگ جنگ نمودید و امروز دنیا را بر دین اختیار کردید زمانی ما برای شما بودیم و شما برای ما امروز دگرگون شده اید و آه و ناله بلند است.
بر کشته گان صفین گریان هستید و بر کشته گان نهروان خونخواه شدید آنها که به این بهانه گریان هستند خوار و مخذول اند ای مردم معاویه شما را به بیعت خود دعوت می کند اما در این کار شرط پیشوائی که عزت و عدالت باشد در او نیست او تقوی و پارسائی ندارد اما اگر شما زندگی خود را می خواهید ما سخنی نداریم از آن چه از او می خواهد ما پلک چشم بر خار فرو می بریم و تحمل هر گونه زحمت و رنج و تعصب را می نمائیم و مرگ را بر حیات اختیار می کنیم تا در راه خدا بذل جان کنیم و این داوری را به خدا واگذاریم.
به کام مجتبی زهر جفا شد - برایش نوحه گر خیر النساء شد
دوباره ماتم دیگر به پاشد - زمین و آسمان ماتم سرا شد
به کامش چون زهر حلاهل - فتادش آتش سوزنده بر دل
بگفتا سوگ من سیلی به پاشد - به کام مجتبی زهر جفا شد
برایش نوحه گر خیر النسا شد
بیائید این عزیزانم بیائید - در این دم دیدنی از من نمائید
در این بستر آشفته حالم - از این درد گران بسی بنالم
همی دائم که در دم بی روا شد - به کام مجتبی زهر جفا شد
برایش نوحه گر خیر النساء شد
مرا بر دل شرار ستم فزون است - مرا پایان دگر دار فنا شد
حسینم زینبم روز جدائی است - مرا ظاهر کنون حکم خدائی است
برادر خاطرم کرببلا شد - به کام مجتبی زهر جفا شد
برایش نوحه گر خیر النساء شد
عالم بزرگ شیخ مفید (که وفات یافته سال 413 هجری) در کتاب ارشاد خود وضع روحی یاران امام حسن (علیه السلام) را به پنج دسته مشخص کرده است: 1. یک دسته از شیعیان امام حسن (علیه السلام) و پدرش بودند 2. یک دست خوارج بودند که هدفشان جنگ با معاویه بود گرچه به امام (علیه السلام) بی علاقه بودند 2. یک دسته خوارج بودند که هدفشان جنگ با معاویه بود گرچه به امام (علیه السلام) بی علاقه بودند 3. یک دسته فتنه بودند و به طمع غنائم جنگی به جبهه می رفتند 4. بعضی در حال تردید و شک به سر می بردند و حیران بودند که چه باید بکنند 5. و بعضی پیرو و قبیله و رئیس قبیله خود بودند دین ایمان نداشتند بلکه به میل رؤسای قبیله خود رفتار می نمودند.
امام حسن (علیه السلام) با لشگر که از چنین مجموعه ای ترکیب یافته بود به راه افتادند تا به محلی به نام (حمام عمر) رسیدند و سپس از آن جا به دیر کعب و از آن جا به ساباط (مدائن) رسیده و در کنار پل ساباط فرود آمدند (الی آخر تاریخ گنجایش ندارد پیش از این بپردازیم بقیه تاریخ)
ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 7.
امام حسن (علیه السلام) شب را با یاران در سابات (مدینه) ماندند صبح آن شب خواست تا سپاه خود را بیازماید که آیا آمادگی برای جنگیدن با سپاه معاویه دارند یا نه دستور داد همه یاران برای نماز اجتماع کنند این دستور اجرا شد بعد از نماز به منبر رفته پس از حمد و ثنا فرمودند:
آگاه باشید همانا آن چه موجب اتحاد و بر هم پیوستگی شما است (گرچه آن را نپسندید) برای شما از پراکندگی بهرت است (گر چه پراکندگی را دوست بدارید) آگاه باشید آن چه را من برای شما می اندیشم بهتر از آن چیزی است که خودتان برای خود می اندیشید بنابراین از دستور من سرپیچی نکنید و رأی مرا (که برای شما پسندیده ام) به: باز نگردانید.
سپاهیان پس از شنیدن این گفتار به همدیگر نگاه می کردند و می گفتند منظور امام (علیه السلام) از این سخنان چیست؟
جمعی می گفتند سوگند به خدا چنین پنداریم که امام (علیه السلام) می خواهد با معاویه صلح کند گفتگو شدت یافت عده ای از سپاه (که خوارج بودند) گفتند این مرد (امام حسن (علیه السلام)) کافر شده در ین وقت گروهی تحریک شدند و به خیمه امام حسن (علیه السلام) ریختند و آن چه در آن جا بود غارت کردند تا آن جا که جانماز آن حضرت را زیر پایشان کشیدند و بردند و حی ردایش را از دوشش برداشتند.
کوتاه سخن آن که آن حضرت سوار بر مرکب خود شده با جمعی از یاران و پاسداران از آن جا دور شدند وقتی که به تاریکی ساباط (مدائن) رسیدند مردی از بنی اسد به نام (جراح بن سنان) به پیش آمد و دهنه اسب آن حضرت را گرفت و گفت الله اکبر ای حسن مشرک شدی چنان که پدرت قبل از این مشرک شد.
و سپس با شمشیر که در دست داشت چنان بر ران آن حضرت زد که گوشت را شکافت و به استخوان رسید امام (علیه السلام) از شدت درد دست را به گردن ضارب نهاد و با هم به زمین افتادند در این هنگام یکی از شیعیان امام (علیه السلام) به نام عبد الله بن خطل جهید و شمشیر ضارب را از دست او گرفت و با همان شمشیر او را کشت از این پس امام حسن (علیه السلام) در مدائن و در خانه سعد بن مسعود ثقفی که حاکم مدائن بود بستری شد و به معالجه پرداخت.
ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 8 و 9.
شما ببینید و تاریخ را ورق بزنید در چنین شرائطی آیا زمینه برای قیام امام حسن (علیه السلام) باقی مانده یا نه؟ او را کافر خطاب کردند، مشرک گفتند از طرف دیگر اطراف معاویه را گرفتند آن وقت گفتند چر امام حسن قیام نمی کند.
گروهی از سران سپاه امام حسن (علیه السلام) به طور محرمانه برای معاویه نوشتند ما تسلیم فرمان تو هستیم به سوی ما بیا ما متعهد می شویم که حسن (علیه السلام) را تسلیم نمائیم یا غافلگیر کرده و بکشیم.
نامه ای از جانب قیس بن سعد برای امام حسن (علیه السلام) آمد که در آن نوشته بود عبد الله بن عباس در جبهه فریب پیام معاویه را خورده شبانه با عده ای به معاویه پیوست زیرا معاویه برای او پیام داد که اگر به من بپیوندی یک میلیون در هم پول به تو می دهم نیمی از آن را نقد و نیم دیگرش را هنگام ورود به کوفه در اختیارت می گذارم.
سیره چهارده معصوم، ص 269 نقل از تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 191.
عالم بزرگوار شیخ مفید (ره) می نویسد:
امام حسن (علیه السلام) اطمینان به صلح پیشنهادی معاویه نداشت و می دانست که معاویه می خواهد حیله و تزویر کن چاره ای جز پذیرفتن صلح و ترک جنگ نداشت زیرا پیروان و یاران او آن گونه بودند که گفتیم آن ها افرادی سست عنصر و سست عقیده بودند و چنان که بیان شد در صدد مخالفت با امام (علیه السلام) بر آمدند و بسیاری از آن ها ریختن خون امام حسن (علیه السلام) را حلال می دانستند و می خواستند او را دست بسته تحویل معاویه بدهند تا آن جا که پسر عمویش عبد الله بن عباس دست از یاری او برداشت و به معاویه پیوست و به طور کلی آنها به این شرایط امام حسن (علیه السلام) برای اتمام حجت و داشتن عذری بین خود و خدایش همچنین بین خود و مسلمانان پیمان محکمی از معاویه برای صلح گرفت.
ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 10.
ابن صباغ مالکی در کتاب فصول المهمه متن صلحنامه را ذکر کرده که خلاصه ترجمه آن چنین است:
این چیزی که حسن بن علی (علیه السلام) با معاویه بر اساس آن صلح نمودند تا زمام حکومت در دست معاویه باشد و این اساس عبارت است از:
1. معاویه به کتاب خدا و سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کند.
2. معاویه هیچ کس را جانشین و ولیعهد برای خود قرار ندهد.
3. جان مردم در هر کجا که هستند از حجاز یمن و عراق در امان باشد.
4. حسن و حسین (علیهم السلام) و سایر افراد خاندان نبوت در امن و آزادی باشند البته شرائط دیگری هم ذکر شده است در بعضی از روایات این صلح نامه در 25 ربیع الاول سال 41 منعقدو گروهی از بزرگان آن را امضاء کردند.
و معاویه متعهد شد تابه آن عمل کند ولی معاویه پس از آن که بر اوضاع مسلط گردید به سوی کوفه حرکت کرد و در آن جا مردم را از دو طرف به گرد خود جمع و برای آن ها سخنرانی نمود گفت من برای نماز، زکات و حج با شما نجنگیدم با این که شما به این امور پای بند هستید بلکه جنگ من با شما از این رو بود که زمام امور حکومت را به دست گیرم و خداوند آن را به من عطا کرد اکنون بدانید آن شروطی را که در ضمن قرار داد صلح به حسن بن علی (علیه السلام) وعده دادم همه را زیر پا می نهم و به هیچ کدام آن ها وفا نخواهم کرد.
سیره چهارده معصوم، ص 271 نقل از اعیان الشیعه، ج 1، ص 570.
در همان عصر امام حسن (علیه السلام) افراد متعددی به صلح امام حسن (علیه السلام) اعتراض کردند یکی از پاسخ های حضرت این بود، یار و یاوری نداشتم وای بر شما - شما نمی دانید که چه کرده ام سوگند به خدا پذیرش صلح من برای شیعیانم بهتر است از آن چه خورشید بر آن می تابد و غروب می کند.
بحار، ج 44، ص 2 و 19.

عبادت و رفتار امام حسن (علیه السلام)

امام حسن (علیه السلام) روزی مشغول طواف کعبه بود شخصی او را دید و در میان جمعیت گفت: ابن فاطمه الزهراء پس پسر فاطمه زهرا (علیها السلام) است امام حسن (علیه السلام) به او متوجه شد و فرمود بگو پسر علی بن ابی طالب است پدرم بهتر از مادرم می باشد.
امام حسن (علیه السلام) 25 بار پیاده از مدینه به مکه (حدود هشتاد فرسخ) برای انجام مراسم حج رفت و می گفت من از درگاه خدایم، شرم می کنم که برای ملاقات با او پیاده به خانه اش نروم.
بحار، ج 43، ص 339.