داستانهای شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم (علیهم السلام)

نویسنده : علی گلستانی

سخن گفتن علی (علیه السلام) با جنازه کعب و طلحه

پس از جنگ جمل که در عصر خلافت امام علی (علیه السلام) با سپاه طلحه و زبیر در بصره رخ داد امام علی (علیه السلام) در میان کشته ها عبور می کرد ناگاه چشمش به جنازه کعب بن سوره قاضی گمراه بصره افتاد همان کسی که قرآن به گردن خود آویزان کرد و با بستگان خود در صف دشمن به جنگ با سپاه علی (علیه السلام) پرداخت و سرانجام در همین جنگ به هلاکت رسید. امام علی (علیه السلام) به حاضران فرمود: کعب را بنشانید او را نشاندند امام علی (علیه السلام) خطاب به او فرمود: ای کعب من آنچه را که خداوند به من وعده داده بود به حق یافتم آیا تو نیز به آنچه خدایت وعده داده بود به حق یافتی.
سپس فرمود: جنازه کعب را بخوابانید. از آنجا اندکی عبور کردند ناگاه چشم امام علی (علیه السلام) به جنازه طلحه افتاد فرمود او را بنشانید او را نشاندند امام علی (علیه السلام) همان سخن را به او نیز فرمود سپس دستور داد جنازه او را نیز به زمین خواباندند.
یکی از حاضران عرض کرد ای امیر مؤمنان به دو کشته ای که نمی شنوند چه می گفتی؟ امام علی (علیه السلام) به او فرمود: سوگند به خدا آنها سخن مرا شنیدند چنان چه کشته شدگان افتاده در میان چاه بدر سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را شنیدند.
کتاب عالم برزخ ص 166 نقل از بحار الانوار، ج 6، ص 255.

مکافات ابن ملجم در عالم برزخ

راویان حدیث از ابن رقا نقل می کنند که گفت در مکه کنار مسجد الحرام بودم دیدم گروهی از مردم در کنار مقام ابراهیم اجتماع کرده اند گفتم چه خبر است گفتند یک نفر راهب (عالم و عابد مسیحی) مسلمان شده و راز مسلمان شدنش را تعریف می کند.
به میان جمعیت رفتم و سر کشیدم دیدم پیر مردی لباس پشمینه و کلاه پشمینه پوشیده و قد بلندی دارد در مقابل مقام ابراهیم نشسته است و سخن می گوید شنیدم می گفت روزی در صومعه خود نشسته بودم و به بیرون صومعه نگاه می کردم ناگاه پرنده بزرگی ماند باز شکاری (لاشخور) دیدم روی سنگی کنار دریا فرود آمد چیزی را غی کردم دیدم 4/1 انسان از دهانش بیرون آمد سپس رفت و ناپدید شد و بازگشت 4/1 انسانی را غی کرد و برای با چهارم نیز پرید و رفت.
سپس بازگشت 4/1 انسانی را غی کرد و یک انسان به وجود آمد. پس دیدم همان پرنده رفت و ناپدید شد و سپس بازگشت و بر آن انسان منقار زد و 4/1 او را ربود و رفت بار دیگر آمد و همین کار را کرد، بار سوم و سپس بار چهارم آمد و به ترتیب قبل بر آن منقار زد و همه او را ربود و رفت.
در تعجب فرو رفتم که خدایا این شخص کیست که این گونه عذاب می شود متأثر بودم که چرا نرفتم از او بپرسم طولی نکشید دیدم همان پرنده آمد و در همان محل قبل غی کرد و 4/1 یک انسان از دهانش بیرون آمد سپس رفت بار دوم و سوم و چهارم آمد و در هر بار 4/1 او را غی کرد وقتی که آن چیز غی شد انسان کامل شد با شتاب نزدش رفتم و گفتم تو کیستی و چه کرده ای؟
گفت: من ابن ملجم هستم علی بن ابی طالب (علیه السلام) را کشتم خداوند این پرنده را مأمور من ساخته که هر روز این گونه مرا می کشد و زنده می کند. گفتم: علی بن ابی طالب کیست؟ گفت: پسر عموی رسول خدا پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) همین حادثه عجیب باعث شد که به حقانیت اسلام پی بردم مسلمان شدم.
عالم برزخ، محمدی اشتهاردی، ص 178، نقل از الخرائج و الجرائح، قطب راوندی، ص 18 و 19 و بحار الانوار، ج 42، ص 307.

ارواح کافران در برهوت

عصر خلافت ابو بکر بود جوانی یهودی نزد او آمد و گفت: سلام بر تو ای ابوبکر. بعضی از اطرافیان به گردن او ضربهای زدند و به او اعتراض شد که چرا ابوبکر را به عنوان خلیفه سلام نکرده است سپس ابوبکر گفت حاجتت چیست؟
یهودی گفت: پدرم فوت کرده و گنج ها و اموالی را باقی گذاشته ولی جای آنها معلوم نیست اگر تو جای آنها را آشکار کنی و در اختیار بگذاری در حضور تو مسلمان می شوم و غلام تو می گردم و 3/1 آن اموال را به تودهم و 3/1 آن را به مسلمانان مهاجر و انصار می دهم و 3/1 آن را خودم بر می دارم ابوبکر گفت: ای خبیث آیا غیر از خدا کسی دارای علم غیب است یهودی نزد عمر آمد و بر او سلام کرد و ماجرا را گفت عمر نیز گفت آیا غیر از خدا کسی علم غیب می داند آن یهودی به حضور امیر مؤمنان علی (علیه السلام) آمد آن حضرت در مسجد بود یهودی بر او سلام کرد پس از گفت و گو ماجرای خود را بیان کرد و قول داد که اگر اموال و گنج های پدرش پیدا شود مسلمان شده و 3/1 آن را در اختیار علی (علیه السلام) و یک سومش را در اختیار مهار و انصار و یک سومش را خودش بردارد امام علی (علیه السلام) نامه ای به او داد و فرمود: صفحه هائی را که بر روش می نویسند برادر و به سرزمین یمن برو و در آنجا به بیابان برهوت که در حضر موت قرار گرفته بود هنگام غروب خورشید در آنجا بنشین کلاغ های که منقارشان سیاه است به طرف تو می آیند و قار قار می کنند در این هنگام پدرت را با نام صدا بزن و بگو ای فلانی من فرستاده وصی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم به این سخن بگو همانا پدرت جواب تو را می دهد هر چه جواب داد در صفحاتی که همراه داری بنویس و سپس به سرزمین خیبر برو و مطابق آنچه نوشته ای عمل کن آن یهودی به یمن رفت و در آنجا به بیابان برهوت رفت و هنگام غروب کلاغ ها را که منقارشان سیاه بود دید پدرش را با ذکر نام صدا زد پدرش جواب داد و گفت وای بر تو برای چه در این وقت به این مکان دوزخیان است آمده ای.
او گفت آمده ام از تو بپرسم اموال و گنجهایت در کجا هستند پدر جواب داد در فلان باغ در میان فلان دیوار قرار دارند.
یهودی پاسخ پدرش را نوشت به او گفت وای بر تو از دین محمد پیروی کن آن گاه آن کلاغ ها رفتند یهودی به سرزمین خیبر رفت و محل اموال و گنج ها را پیدا کرد که مقداری ظروف طلا و نقره در میان آنها بود آنها را به درهم و دینار مبدل نمود و سپس به مدینه مراجعت کد و به حضور امام علی (علیه السلام) رسید و گفت گواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خدا است و تو به راستی وصی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و برادر او - و امیر مؤمنان هستی.
اینها درهم ها و دینارها است که در اختیار شما می گذارم اینها را در هر موردی که خدا و رسولش خواسته مصرف کن.
مسلمانان اجتماع کردند و به علی (علیه السلام) عرض کردند که چگونه شما به این امور مخفی آگاه شدی امام علی (علیه السلام) فرمود: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم و اگر بخواهم به پیچیده تر از این خبر دهم.
کتاب عالم برزخ، ص 202، نقل از بحار الانوار، ج 41، ص 196.