حیات پاکان /1 داستان هایی از زندگی پیامبر اکرم، امیر مؤمنان و حضرت فاطمه علیهم السلام

نویسنده : مهدی محدثی

مقدمه

انسان موجودی است که همواره برای زندگی نیاز به الگو دارد. هر کسی از چیزی الگو می گیرد و آن را چون چراغی فرا راه زندگانی خود قرار می دهد. نوجوانان و جوانان نیز از این قاعده مستثنا نیستند؛ چه بسا انتخاب الگوی مثبت می تواند آنان را به آینده ای روشن رهنمون سازد. عکس این مسئله نیز - یعنی انتخاب الگویی نادرست و منفی - آنان را به ورطه هلاکت و تباهی می کشاند.
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن - ظلمات است بترس از خطر گمراهی
در مجموعه ای که در پیش رو است، سعی شده از زندگانی سه معصوم اول (علیه السلام) از کتابهای معتبر شیعه و سنی، الهام گرفته شود و الگوهای مناسبی معرفی گردد. در این نوشتار نتیجه گیری به خواننده واگذار شده است تا با تدبر و تأمل، به اخلاق و رفتار و نقشی که هر یک از معصومان (علیه السلام) در ارشاد و هدایت افراد بشر داشته اند، برسد.
جا دارد که از راهنمایی ها و مشاوره دلسوزانه استاد بزرگوار، جناب حجه الاسلام محمد خردمند، که مشوق نگارنده بودند تشکر نمایم و موفقیت روزافزون ایشان را از درگاه خداوند سبحان مسئلت نمایم.
اگر توفیق رفیق راه بود، این مجموعه تا چهارده معصوم (علیه السلام) ادامه خواهد داشت و امید است که بتوانیم الگوهای رفتاری و اخلاقی خوبی را ارائه دهیم.
ان شاءالله
قم - مهدی محدثی
تابستان 1380

فصل اول: رسول اکرم صلی الله علیه و آله

تدبیر

پدرم قول داده بود که مرا هم با خود ببرد و من برای رفتن لحظه شماری می کردم.
بالاخره به همراه او به راه افتادیم. در راه از او پرسیدم:
- پدر! این سنگ مقدس که می گویی، چرا مقدس است؟
- چون از بهشت آمده!
- گفتی اسمش چه بود؟
- حجرالاسود!
پدرم اصولاً آدم کم حرفی بود! جواب های مختصرش مرا قانع نمی کرد؛ ولی از جوابهای کوتاهش فهمیدم که ناراحت است. حق هم داشت. خانه کعبه برای همه قبایل عرب محترم بود و حال که بخشی از آن فرو ریخته بود، همه سخت در تلاش بودند تا آن را بازسازی کنند... .
... تا حال این همه جمعیت را یک جا ندیده بودم. وقتی رسیدیم، غوغایی به پا بود. گویی بر سر مسئله ای اختلاف داشتند.
ناگهان طشتی پر از خون آوردند و هم پیمان شدند تا آخرین نفس بجنگند. تنها دو طایفه بنی عبدالدار و بنی عدی بن کعب نبود؛ بلکه چند قبیله دیگر نیز آماده کارزار شدند.
هر قبیله ای می خواست این افتخار بزرگ نصیب او شود و او - نه دیگری حجرالاسود را سر جای خود قرار دهد.
نزدیک بود جنگی خونین به راه بیفتد.
پیرمردی که از همه مسن تر بود گفت:
- مردم! صبر کنید! پیشنهادی دارم.
همه یک صدا گفتند: چه پیشنهادی؟
پیرمرد گفت: اولین نفری که از آن در وارد می شود - هر که باشد - او را داور قرار دهیم. حرف او حجت باشد. به این شکل اختلافی نخواهیم داشت.
مردم به یکدیگر نگاه کردند. پیشنهاد منطقی و جالبی بود.
کمی منتظر شدند و پس از چند لحظه یک نفر وارد شد. او کسی بود که همه به او اعتماد داشتند و به درستکاری معروف و مشهور بود.
نامش محمد بود و به محمد امین شهرت یافته بود.
همه یک صدا گفتند: او امین است. قبولش داریم.
او که آمد، صلح و صفا را به ارمغان آورد:
حجرالاسود را در این پارچه بگذارید و هر کدام از شما گوشه ای از پارچه را بگیرد و بلند کند... .
بعد وقتی سنگ، کنار دیوار کعبه رسید، با دست خود آن را برداشت و در جایش نهاد و در این لحظه غریو شادی و احسنت به آسمان برخاست(1).