انسان و قرآن

نویسنده : علامه حسن حسن زاده آملی

در بیان خطاب به تعالوا

یکی از تعبیرات جانانه و دلنشین و شیرین قرآن این است که از زبان سفیر کبیرش حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب و دعوت به صورت تعالوا است. قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم(187) و همچنین آیات چند دیگر.
عرب وقتی به کسی بگوید بیا، موارد آن گوناگون است. آمری که می گوید بیا، ممکن است در پایین بوده باشد و طرف مخاطب او در بالا و بلندی؛ اینجا به او می گوید: انزل یعنی پایین بیا. و اگر چنانچه بعکس باشد، یعنی آمر در بلندی قرار گرفته باشد و مخاطب در پستی، اینجا می گوید: تعال یعنی بالا بیا.
ما را به صورت جمع خطاب فرموده است؛ تعالوا، یعنی مرا که پیغمبر شما هستم ببینید و بالا بیایید. من در مقامی منیع هستم که در اوج مقام قرب الهی واقع شدم؛ شما را که در حضیض می بینم و در آن حد و وضع مشاهده می کنم، خطاب می کنم تعالوا مرا ببینید و بالا بیایید.
فی السماء رزقکم بشنیده ای - اندرین پستی چه بر چفسیده ای
ترس و نومیدیت دان آواز غول - می کشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندایی که نرا بالا کشد - آن ندایی دان که از بالا رسد
هر ندایی که ترا حرص آورد - بانگ گرگی دان که او مردم درد
این بلندی نیست از روی مکان - این بلندیهاست سوی عقل و جان
بانگ می آید که ای طالب بیا - جود محتاج گدایان چون گدا
جود محتاجست و خواهد طالبی - آنچنانکه توبه خواهد تائبی
بالا بیایید که خداوند سبحان فیاض علی الاطاق است، و قابلیت و استعداد هم به شما داده است؛ و کتاب بی نهایت قرآن حکیم را، که حافل تمام حکم و معارف و شامل جمیع کلمات نوریه وجودیه است، غذای جان شما قرار داده است. ببین که سعه وجودی نفس ناطقه انسان به فعلیت رسیده چه قدر است که وعاء حقایق قرآنی می گردد!
چنانکه گفته ایم، شرط یافتن توحد روحانی به دست آوردن است. این توحد قطع از تعلقات است، که طهارت می آورد و به انسان بینش می دهد، آدمی را روشن و بیدار می نماید. هر اندازه انسان به ماده گرایش پیدا کرد، به همان اندازه محجوب و مهجور و از حقیقت دور است و در صید و شکارش عاجز است، و هر اندازه که از رنگ تعلقات به درآمد، به همان اندازه صفا و نشاط می یابد.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود - ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
یکی از برکات نماز این است که انسان را از تعلقات دنیوی اعراض می دهد و به ملکوت عالم می کشاند، که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ان المصلی یناجی ربه.
در تاریخ ابن خلکان، در شرح حال شیخ رئیس، آمده است: و کان اذا اشکلت علیه مساله توضأ و قصد المسجد الجامع و صلی و دعا الله عزوجل ان یسهلها علیه و یفتح مغلقها له. یعنی چون بر بوعلی سینا مساله مشکلی پیش می آمد، بر می خاست و وضو می ساخت و قصد مسجد جامع می کرد و نماز می گزارد و خدا را می خواند که آن مساله مشکل را بر وی آسان کند و آن بسته و پوشیده را به رویش بگشاید.
انسان بر اثر اعراض از تعلقات این نشأه و تصیفه خاطر و توجیه نفس ناطقه به ملکوت عالم، بهتر و زودتر به حقیقت مطلوبش دست می یابد. علم و عمل، علی التحقیق، جوهرند نه عرض؛ بلکه فوق مقوله اند، و انسان سازند. انسان به علم و عمل ارتقای وجودی می یابد؛ و هر کس بدان پایه که علم آموخته و عمل اندوخته به همان اندازه انسان است و قدر و قیمت دارد؛ به هر اندازه که واجد آیات قرآنی شده است به همان اندازه حکیم است و بهشت است؛ و به هر اندازه که به اسماء و صفات الهی آگاهی یافت، البته نه آگاهی مفهومی بلکه حقایق آنها را دارا شد، به همان اندازه متخلق به اخلاق ربوبی است. قرآن کریم فرمود: انه عمل غیر صالح(188) و فرمود: جزاءا وفاقا(189) و لا تجزون الا ما کنتم تعملون(190) پس قیامت همه قیام کرده است و حساب همه رسیده، و نامه اعمال همه بدست آنان داده شده است.
آگاهی مفهومی چندان کاری نمی رسد. من می دانم مثلا، فلان نوع حلوا را چگونه باید پخت، آرد و روغنش چقدر، آب و عسلش چقدر، اما حلوا نچشیده ام، و آن لذاتی را که خورنده حلوا ادراک کرده است من ندارم. به حلوا حلوا دهن شیرین نمی شود، تا نچشی ندانی. دانایی مفهومی غیر از دارایی ذوقی و شهودی است. و این سخن در لذت و در الم هم چنین است؛ آن که دندانش درد گرفت و به دندانپزشک رجوع کرد، پزشک مفهوم درد را ادراک می کند نه خود درد را، آن که درد دارد می داند درد چیست. به قول حکیم سنائی در حدیقه:
آن شنیدی که رفت نادانی - به عیادت به درد دندانی
گفت با دست زان مباش غمین - گفت آری ولی به نزد تو این
بر من این درد کوه پولادست - چون تویی بیخبر تو را با دست
غرض اینکه باید معانی واقعی اسماء و صفات الهی را دارا شد. و آنکه به عرض رسانده ام هر کس بدان پایه که داراست به همان اندازه انسان است و به همان اندازه قدر و قیمت دارد و به همان اندازه قرآن و بهشتی بلکه بهشت است، این دارایی است.

عبادت احرار

انسان بر اثر این دارایی ولایت تکوینی به دست می آورد و چنان قدرت وجودی پیدا می کند که تصرف در ماده کاینات می نماید، و خودش بهشت آفرین می شود، چون مظهر تام اسماء و صفات الهی می گردد و می بینید که انسان کامل حرف بهشت را نمی زند، بلکه بهشت آفرین را طلب می کند و اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرینتر است. این کلام سید الاوصیاء امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است: ما عبدتک خوفا من نارک، ولا طمعا فی جنتک، بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک؛ ترا از بیم آتش و به امید بهشت پرستش نمی کنم، بلکه ترا شایسته پرستش یافتم و پرستش می کنم. به قول شیخ بهائی در نان حلوا:
نان و حلوا چیست ای نیکو سرشت - این عبادتهای تو بهر بهشت
نزد اهل دین بود دین کاستن - در عبادت مزد از حق خواستن
رو حدیث ما عبدتک ای فقیر - از کلام شاه مردان یاد گیر
چشم بر اجر عمل از کوریست - طاعت از بهر عمل مزدوریست
و در نهج البلاغه آمده است که: ان قوما عبدوالله رغبه فتلک عباده التجار و ان قوما عبدوالله رهبه فتلک عباده العبید و ان قوما عبدوالله شکرا فتلک عباده الاحرار.
احرار از بندگی لذت می برند، از سبحان ربی الاعلی و بحمده گفتن لذت می برند، از خلوتها و وحدتهایشان لذت می برند، از فکرها و توجه ها و سیر و سلوک معنوی و از شهود عرفانی و ذوقی و وجدانیشان لذت می برند.
هر یک از ما به منزله جدول و کانال و نهری است که به دریای بیکران هستی متصل است، اگر می بینید آب جدولی زلال و صاف نیست، طعم و بوی و رنگ بد دارد، از این جدول است، از این کانال است. وقتی آب به کانال آمده است، رنگ گرفته است. مثل باران که صاف و زلال و شیرین نازل می شود؛ اما وقتی به زمین رسید، با گلها و لای و لجنها و با گیاهها و اماکن آمیخته شد و حشر پیدا کرد و الفت یافت، بر اثر این الفت و معاشرتش به رنگ آن خاک و آن نهر و آن گیاه در می آید. مثلا اگر زمین شوره زار است، می بینیم آب باران شیرین شور شده است؛ و اگر زمین رنگی دارد و اگر گیاهی طعمی دارد، بدان رنگ و بدان طعم در آمده است؛ والا خود آب صاف و زلال به زمین آمده است.
در باب دهم مصباح الشریعه آمده است که ولتکن صفوتک مع الله تعالی فی جمیع طاعاتک کصفوه الماء حین انزله من السماء، یعنی صفای تو با خدای تعالی در همه طاعات تو مانند صفای آب باشد زمانی که خداوند آن را از آسمان فرو می بارد.
این اشخاص و افراد مثل این کانالها هستند. آنچه از خداوند است همه صاف و زلال است. او آنچه را می دهد، همه طاهر و پاک است؛ ما بد پیوند می دهیم، ما بد تلفیق می کنیم، در ما رنگ می گیرد. انزل من السماء ماء فسالت او دیه بقدرها(191) این آب منزل از آسمان، چون به این وادیها رسید، مقدار و حد پیدا می کند و رنگ می گیرد.
باری، سخن در این بود که انسان آگاه عبادت را برای طلب بهشت و دوری از دوزخ انجام نمی دهد.
چونکه اندر هر دو عالم یار می باید مرا - با بهشت و دوزخ و باحور و باغلمان چه کار
عبادت آن لذت روحانی است که انسان در تعقلش بلکه، فوق مقام تعقل، در شهودش می یابد. انسان کامل و آگاه چرا خودش را به لذیذ ناپایدار محدود و مقید کند؟ او چرا به دنبال لذت ابدی جاویدانی غیرمتناهی نبوده باشد؟
عارف ربانی، ملا عبدالصمد همدانی در بحرالمعارف از کتاب فردوس العارفین نقل کرده است که:
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): العارف اذا خرج من الدنیا لم یجده السائق و الشهید فی القیامه و لا رضوان الجنه و لا مالک النار فی النار قیل و این یقعد العارف قال (علیه السلام) فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر(192).
حضرت وصی امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: عارف که از دنیا به در رفت، سائق و شهید او را در قیامت نمی یابند، و رضوان جنت او را در جنت نمی یابد، و مالک نار او را در نار نمی یابد. یکی عرض کرد: عارف در کجا است؟
امام فرمود: او در نزد خدایش است.
عارف نه در آسمان است و نه در زمین، نه در بهشت و نه در دوزخ، او همواره پیش آسمان آفرین و بهشت آفرین است.
چرا زاهد اندر هوای بهشتست - چرا بی خبر از بهشت آفرینست
سبحان الله انسان چقدر اعتلای مقام پیدا می کند که با خدایش همنشین می گردد، و چقدر انحطاط می یابد که از انعام و بهایم پستتر می شود. لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین(193). در این موضوع، مطلبی از ابن مسکویه، در کتاب اخلاقی طهاره الاعراق، به عرض برسانم. می دانید که اخلاق ناصری ترجمه طهاره الاعراق ابن مسکویه می باشد، که محقق خواجه نصیر الدین طوسی آن را از عربی به فارسی ترجمه کرده است مرحوم سید صالح خلخالی، که شاگرد ارشد حکیم الهی میرزا ابوالحسن جلوه بود و شرح حال او در ماثر و آثار(194) اعتماد السلطنه آمده است، در شرح مناقب منسوب به شیخ عارف محیی الدین عربی گوید:(195) کتاب طهاره الاعراق افلاطون الهی را بوعلی مسکویه از زبان بونانی به عربی ترجمه نمود، و سلطان الحکماء، محمد بن حسن نصیرالدین طوسی، آن را از زبان تازی به پارسی درآورد و به اخلاق ناصری موسوم کرد.
غرض اینکه ابو علی احمد بن مسکویه گوید: جوهر انسانی را فعل خاصی است که هیچ موجودی با وی در آن شرکت ندارد؛ و او اشرف موجودات عالم ماست، پس اگر افعال خاص به او از او صادر نشود، بمثل چنان است که فعل فرس، بکمال از او صادر نشود. و کمال اسب این است که سواری خوبی برای انسان باشد، و چون از این فعل و کمال سقوط کند. همسر حمار گردد، بر وی پالان نهند و او را بار کشند. و یا سیف، که او را فعلی خاص است که کمال او در آن است. و چون شمشیر از کمالش بیفتد، نعل چارپا گردد. باری، شمشیر پولادین تا به کمالش است لایق دست دلاوران است، دارای غلافی گرانقدر است، بر کمر یک سلحشور جنگ آور بسته است، و چقدر قدر و قیمت دارد. حالا، اگر این شمشیر از کمال خود ساقط شد، او را موریانه خورد و زنگ زد و فاسد شد، پاره فلزی است که به کناری انداخته می شود، تا در دست یک آهنگر عادی می افتد و نعل چارپایی می شود، ببین از کجا به کجا رسیده است؟ لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین.

طرفدار و عهده دار حقوق بشر فقط قرآن مجید است

طرفدار و عهده دار حقوق بشر فقط قرآن مجید است که منطق وحی است، و جز قرآن کریم کسی در روی زمین ادعای طرفداری از حقوق بشر بنماید دروغ گفته است و به دین خدا افترا بسته است.
بفرمایید حساب برسیم و چه خوب است مرد حساب باشیم: یکی از خطبه های نهج البلاغه آن خطبه ای است که در آن داستان حدیده محماه است خطبه دویست و بیست و دو نهج است. این خطبه شریف یک رشته کلمات امیر کلام (علیه السلام) در غایت ارتباط و انسجام در پیرامون یک موضوع است.
فرمود:
سوگند به خدا، اگر در حال بیداری بر خار سعدان شب به روز آورم، و در حال دست و گردن بسته در غلها کشیده شوم، نزد من دوستتر است از اینکه خدا و پیامبرش را در روز رستاخیز بنگرم در حالی که به بنده ای ستمکار و کالایی را به زور ستاننده باشم. چگونه ستم کنم احدی را برای نفسی که، شتابان به سوی پوسیدن و کهنه شدن، بازگشت می کند و مدت حلول آن در خاک دراز است.
سوگند به خدا عقیل (عقیل برادر آن جناب بود) را دیدم که بیچیز بوده است، تا آنکه از من یک من گندم شما درخواست کرده است. و کودکانش را دیدم از تهیدستی رخساره شان نیلگون بود. چند بار به نزد من آمد و همان گفتار را تکرار و تاکید می نمود. به سوی او گوش فرا داشتم. گمان برد که من دینم را به او می فروشم. و راه خودم را ترک می گویم، و در پی وی می روم. پس پاره آهنی را گرم کردم و او را به بدنش گردانیدم، تا بدان عبرت گیرد. پس چون شتر گر گرفته از رنج آن ناله برآورد، و نزدیک بود که از آن پاره آهن بسوزد، بدو گفتم ای عقیل، زنان گم کرده فرزند تراکم بینند، آیا از پاره آهنی که انسانی آن را برای بازی خود گرم کرده است ناله می کنی، و مرا به آتشی که خداوند جبار برای خشم خود برافروخت می کشانی؟ آیا تو از رنج این آهن سوزان ناله می کنی، و من از زبانه آتش جبار ناله نکنم؟
شگفتتر از امر عقیل اینکه کسی در شب، با پیچیده ای در ظرفش و سرشته ای هدیه و حلوایی، نزد ما آمد؛ که ناخوش داشتم آن را، چنانکه گویی با آب دهن مار یاقی کرده مار سرشته بود. بدو گفتم: این صله است یا زکوه یا صدقه است؟ پس آن بر ما اهل بیت حرام شده است؟ گفت: نه این است و نه آن، هدیه ای است. گفتم: چشم مادران برایت گریان باد! آیا از دین خدا نزدم آمدی تا مرا فریب دهی؟ آیا خبط دماغ گرفته ای، یا دیوانه ای جن زده ای، یا بیهوده می گویی؟ سوگند به خدا، اگر هفت اقلیم را با آنچه که در زیر افلاک آنهاست به من دهند تا خدا را درباره موری عصیان ورزم که پوست دانه جوی را از او بربایم، این کار را نمی کنم. و هر آینه، دنیای شما در نزد من از برگی در دهان ملخی که آن را جاییده است و خورد کرده است خوارتر است. علی را با نعمتی که فنا پذیرد، و لذتی که بقا را نشاید چه کار؟ پناه می بریم به خدا از خواب بودن و بیهوشی عقل و از زشتی لغزش، و به او یاری می جوییم.
حالا انصاف بدهید و بفرمایید که طرفدار حقوق بشر چه کسی است و چه مذهب و آیینی است: این، که با برادرش، آن هم در مقابل خواستن یک من گندم از بیت المال مسلمین، و آن هم برادری که در آن حال هر دو چشم را از دست داده بود نابینا بود و بچه هایش آشفته و دگرگون، آنچنان رفتار می کند، طرفدار حقوق بشر است یا این درنده هایی که آن همه شهرها و خانه ها را شب و روز ویران می کنند، و به آتش می کشانند و پیران و کودکان و مردم بیدفاع را می کشند، و این همه بیدادگری می نمایند؟
آن مردک چرا هدیه و حلوا را در شب آورده است، چرا در روز نیاورده است، چرا تا امروز که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر سر کار نبود و بظاهر خلیفه مسلمانها محسوب نمی شد نیاورده است، و حالا آورده است؟ این حلوا بو دارد، این حلوا صله است یعنی وسیله و دستاویزی برای رسیدن به هدفی شیطانی است، این حلوا در پیش چشم توحید علی ازقی کرده دهن مار ناگوارتر و خوارتر است.
برو این دانه بر مرغی دگر نه - که عشقا را بلندست آشیانه
این یک انسان ملکوتی است؛ این یک انسان کامل است؛ این یک انسان حقیقی است که سوگند به خدا یاد می کند اگر هفت اقلیم، با آنچه در تحت افلاک آنهاست، بدو دهند که پوست جوی را از دهن موری به در آورد، چنین کار نمی کند.
سیه اندرون باشد و سنگدل - که خواهد که موری شود تنگدل
این انسان کامل در تمام ابعاد شئون انسانی مثل اعلی است. ما تابع این انسانیم، ما در خط و فرمان چنین انسانیم، که خود انسان است و انسان سازنده و تشکیل دهنده مدینه فاضله، و منطق او وحی الهی است، و دستورالعمل و صادر از خداوند سبحان است.
منطق رهبران الهی ما در دست همگان است، دیگران بهتر از این دارند بسم الله بفرمایند ارائه بدهند. در عالم بغیر از قرآن، منطق وحی در جایی نشان دارند، کتاب دیگری سراغ دارند، معرفی کنند.
جوامع روائی ما از نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و بحار و کافی و دیگر اصول و مسندهای اسلامی، همه، از شئون و شعوب قرآن اند، و به یک معنی قرآن متنزل اند. دیگران بهتر از اینها دارند، بفرمایند ما که هر چه بیشتر گشتیم کمتر یافتیم. اوستایشان را دیده ایم، عهد عتیق و عهد جدیدشان را خوانده ایم، حرفهای بودا را هم دیده ایم، تلمودشان را نیز زیر و رو کرده ایم، و از هر جا چیزی سراغ گرفته ایم به دنبالش رفته ایم و کتابهایی تحصیل کرده ایم؛ ولکن، بدون تعصب، بلکه از روی معیار عقل و میزان فهم و درایت و فحص و بحث، بتحقیق عرض می شود:
به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد - ترا در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند - کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
هزار نفش برآید زکلک صنع و یکی - به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کاینات آرند - یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
امروز کشورها همه با یکدیگر مرتبطاند و از کتابخانه ها اطلاع دارند، فهرستها در دست همه است، و اهل کتاب بخوبی از کتابها با خبرند؛ این مطلب چیز پوشیده ای نیست که ما امروز بخواهیم بگزاف یا به تعصب مذهبی حرفی بزنیم. کتابی در روی زمین، غیر از قرآن و روایات صادر از اهل بیت طهارت و عصمت و وحی، وجود ندارد. نسبت دیگر دفترها به صحیفه الهیه قرآن مجید نسبت و قیاس سها با شمس است.
گفتن بر خورشید که من چشمه نورم - دانند بزرگان که سزاوار سها نیست
کجا ستاره سها در مقابل آفتاب عالمتاب می تواند بگوید: مرا نور است.
آنجا که کتاب و کتابخانه هست و خبری از کتاب می دهد، از اشراق و اشراف قرآن و جوامع روایی قرآن است.
این کتاب آسمانی ما، این رهبران آسمانی ما، این جوامع روائی منطق اولیای دین ما. متاع دین ما معلوم و مکشوف است، در دسترس همه است. دیگران بهتر از این دارند، بیاورند.
ما در خط و در مسیر این قرآن و این علی و اوصیای او هستیم؛ و آنان را، در امور دنیا و آخرت، امام خودمان می دانیم. اگر کاملتر از آنها نشان دارید معرفی بفرمایید.
امام یعنی مقتدا، پیشوا؛ امام یعنی سرمشق، که باید به وزان او رفتار کنی تا به کمال انسانی برسی و انسان بالفعل بشوی.
امام، به زبان خود امام، میزان الهی است؛ یعنی معیار و ترازوی عدل حق، که دیگران باید با این ترازو سنجیده شوند تا مقدار انسانیت هر یک معلوم گردد.
ترازوی انسان سنج انسان کامل است نه دیگر ترازوها.
بهر توزین کدو و کلمست این میزان - بهر توزین تو زین شاکله میزان نبود
این، سخن ما دیگران بهتر دارند بفرمایند.
افسوس که این مزرعه را آب گرفته - دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
ما خیر و سعادت مردم را می خواهیم. ما می خواهیم که نفوس مستعده به کمال انسانیشان برسند و ما می خواهیم بیایند در کنار این سفره الهی لقمه ها بردارند، و صاحب مدینه فاضله گردند، و به سعادت ابدیشان نایل آیند. ما حیات و سعادت همیشگی ایشان را می خواهیم؛ و آنها در پی کشتن ما هستند. ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا.
هیچ پیغمبری برای آدم کشی نیامده است و هیچ پیغمبر و امامی افتتاح به جنگ نکرده است و در هیچ کتابی سراغ ندارید که پیغمبری و وصی پیغمبری در غزوه ای افتتاح به جنگ کرده باشد. آنها که سر جنگ با مردم ندارند، آنها که برای احیای نفوس بشر آمده اند، آنها فرموده اند: من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا(196). امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: انبیاء برای روشن کردن چراغ عقول مردم آمدند. این، دنیازده های بیعقل اند که دارند با منطق انبیا می جنگند. هر چند، سودای خاصی است که در سر می پزند، و هرگز به آرزویشان نمی رسند کتب الله لاغلبن انا و رسلی ان الله قوی عزیز(197).