انسان و قرآن

نویسنده : علامه حسن حسن زاده آملی

بحثی قرآنی از تلفیق دو حدیث شریف در تبیین مسائل قبل

این دو حدیث شریف را پهلوی هم قرار می دهیم تا در نتیجه بدین مأدبه الله آشناتر شویم و از آن بهتر بهره ببریم و به سعه وجودی انسان نیز آگاهتر گردیم:
حدیث اول: شیخ صدوق ابن بابویه - رضوان الله علیه - در مجلس شصت و یکم امالی باسنادش روایت فرموده است:
عن جابر عن ابی جعفر الباقر (علیه السلام) عن علی بن الحسین عن الحسین بن علی عن علی بن ابی طالب (علیه السلام) قال:
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) انا مدینه الحکمه و هی الجنه و انت یا علی بابها فکیف یهتدی المهتدی الی الجنه و لا یهتدی الیها الا من بابها.
حدیث دوم: جناب ابن بابویه صدوق در من لا یحضره الفقیه، و جناب فیض در آخر وافی باب مواعظ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نقل از من لا یحضر روایت فرموده اند حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در وصیت به فرزندش محمد ابن حنفیه - رضی الله عنه - فرمود:
و علیک بتلاوه القرآن (نسخه، بقرائه القرآن) و العمل به و لزوم فرائضه و شرائعه و حلاله و حرامه و امره و نهیه و التهجد به و تلاوته فی لیلک و نهارک فانه عهد من الله تعالی الی خلقه فهو واجب علی کل مسلم ان ینظر فی کل یوم فی عهده ولو خمسین آیه. و اعلم ان درجات الجنه علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیمه یقال لقاری القرآن اقرا و ارق فلا یکون فی الجنه بعد النبیین و الصدیقین ارفع درجه منه(175).
در حدیث اول، حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من مدینه حکمتم، یعنی شهر دانشم، و این مدینه بهشت است؛ و تو، ای علی، در این بهشتی.
حکیم ابوالقاسم فردوسی گوید:
که من شهر علمم علیم در است - درست این سخن قول پیغمبرست
چگونه کسی به بهشت راه می یابد، و حال اینکه راه نمی یابد بدان مگر از در آن.
به قول عارف سنانی:
دو رونده چو اختر گردون - دو برادر چو موسی و هارون
هر دو یک در زیک صف بودند - هر دو پیرایه شرف بودند
تا نه بگشاد علم حیدر در - ندهد سنت پیمبر بر
ولایت در بهشت است، ولایت زبان قرآن است، ولایت معیار و مکیال انسان سنج است، و میزان تقویم و تقدیر ارزشهای انسانهاست.
حکمت آن علم محکم و استوار است که دارنده حکمت صاحب علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین است؛ دانشش او را حکیم می کند که محکم می شود ریشه دار می گردد. و لقد آتینا لقمان الحکمه(176) و من یوت الحکمه فقد اوتی خیراً کثیراً(177).
یس و القرآن الحکیم. قرآن حکیم است، ریشه دار و استوار است، محکم است، از کوهها محکمتر و از کهکشانها بزرگتر و استوارتر است، کلام الله قائم به حق است. پس جانی که شهر علم شده است، آن جان بهشت است.
این یک حرف و یک اصل و کلامی که از بطنان عرش وحی و رسالت و ولایت نازل شده است؛ و خلاصه آن اینکه حکمت بهشت است، و جانی که حکمت اندوخته است بهشت است و مدینه حکمت است، و ولایت در انی بهشت است.
در حدیث دوم، جناب وصی، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به فرزندش ابن حنفیه وصیت می کند و می فرماید: فرزندم قرآن عهد خداست، مبادا شب و روز بر تو بگذرد و از عهد الله غافل بمانی. قرآن عهد الله است، و از این عهد الله غافل مباش و بر هر مسلمان واجب است که هر روز در عهد او بنگرد و هر چند در پنجاه آیه، که لااقل شب و روزی پنجاه آیه را با نظر و تدبر قرائت کند.
در ذیل حدیث فرمود فرزندم، بدان که درجات بهشت بر عدد آیات قرآن است؛ و چون روز قیامت شود، به قاری قرآن گفته می شود بخوان و بالا برو. در بهشت، بعد از نبیین و صدیقین، کسی به حسب درجه برتر از قاری قرآن نیست.
گوهر معرفت آموز که با خود ببری - که نصیب دگرانست نصاب زر و سیم
از تلفیق دو حدیث یاد شده به درجات بهشت و مائده های مأدبه الله، یعنی قرآن کریم، و اطوار و شئون ارتقا و اعتلای نفس ناطقه انسانی آشنا می شویم.
حدیث اول فرمود: من مدینه حکمتم، و حکمت بهشت است، پس جانی که شهر حکمت است خود بهشت است. و حدیث دوم فرمود: درجات بهشت به عدد آیات قرآن است، و قرآن حکیم است پس بهشت است؛ و آیات او حکمت اند، پس بهشت اند؛ پس درجات بهشت به عدد آیات قرآن اند. حال هر کس صحیفه وجود خود را مطالعه کند و ببیند تا چه پایه بهشت است.
قرآن معراج معارف است. هر کس از دستور استوار الهی، از این منطق وحی، از این مأدبه الله به هر اندازه بهره برده است و درجات قرآن شده است به همان اندازه انسان است و به همان اندازه بهشتی بلکه بهشت است. در روز قیامت به او می گویند اقرار وارق.
درجات اشاره به صعود انسان دارد. انسان که بالا می رود درجات را می پیماید. درکات در مقابل درجات است که به سقوط و هبوط انسان اشاره دارد: انسان که پایین می آید درکات را طی می کند؛ لذا جهنم را درکات است.
خداوند سبحان انسان را که در قرآن بالا می برد درجات تعبیر می کند:
و الذین اوتوا العلم درجات(178) هم درجات عند الله(179) فاولئک لهم الدرجات العلی(180).
و فرمود: ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار(181).
عدد آیات قرآن چند است که درجات بهشت به عدد آیات قرآن است؟
قرآن یکصد و چهارده سوره است، و آیات آن را شش هزار و ششصد و شصت و شش گفته اند. تفصیل بحث را در آخر جلد پنجم وافی (ص 274) طلب باید کرد.
ولکن قرآن را عوالم است: یک عالم آن قرآن کتبی است؛ و آن همین قرآن است که بر روی دست می گیریم و می گشاییم و با زبان و دهن و صوت و لفظ اینجا، یعنی عالم ماده و نشأه عنصری، قرائت می کنیم، و چون صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی، همان طور که هر ذره را عوالم است در لوح محفوظ است. لا یمسه الا المطهرون(182). آن قرآنی است که از مقام شامخ اسماء و صفات الهی از خزائن ربوبی، از ملکوت عالم تنزل پیدا کرده تا به صورت کتب درآمده است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده است: و اعلم ان لکل ظاهر باطنا علی مثاله(183). این قرآن کتبی صورت کتبیه انسان کامل است، و آن قرآن عینی صورت عینیه انسان کامل است.
قرائت هم در هر نشأه صورتی دارد. قرائت این نشأه با این لب و دهن است. و مطابق عوالم و نشئات، قرائتها تفاوت دارد. شما در بیداری که حرف می زنید طوری است و در عالم خواب که با آن بدن برزخی حرف می زنید طور دیگر است.
آن دهن کاری به این دهن ندارد: آن گویاست و این بسته و خاموش. به قول ملای رومی، در دفتر سوم مثنوی، در بیان اینکه تن روح را چون لباسی است، و این دست آستین، دست روح است، و این پای موزه پای روح:
تا بدانی که تن آمد چون لبیس - روبجو لایس لباسی را ملیس
روح را توحید الله خوشترست - غیر ظاهر دست و پای دیگرست
دست و پا در خواب بینی ایتلاف - آن حقیقت دان مدانش از گزاف
آن تویی که بی بدن داری بدن - پس مترس از جسم جان بیرون شدن
روح دارد بی بدن بس کار و بار - مرغ باشد در قفس بس بیقرار
باش تا مرغ از قفس آید برون - تا ببینی هفت چرخ او را زبون
و از مرحله عالم خواب هم بالا برویم و به باطن عالم نزدیکتر بشویم. و هکذا هر چه به عالم بالاتر و عالی و اعلی ارتقا و اعتلا بیابیم، آیات قرآنی و قرائتها و بدنها و حرفها و درجات تفاوت دارند؛ و تفاوت به کمال و اکمل و تمام و اتم است، همان طور که امام باقر علوم نبیین فرموده است: اللهم انی اسالک من کلماتک باتمها و کل کلماتک تامه، اللهم انی اسالک، بکلماتک کلها.
از معلم اول ارسطو منقول است که الانسان العقلی فیه جمیع الاعضاء التی فی الانسان الحسی علی وجه لائق به(184). و این کلامی کامل و سخنی استوار است.
بمثل، این تفاوت را مانند تفاوت مرتبه بدن و روح ببینید؛ که بدن مرتبه نازله نفس است، یعنی بدن نفس متمثل و روح متجسد است.
پرتور و حست نطق و چشم و گوش - پرتو آتش بود در آب جوش
همان طور که پرتو آتش را در آب ملاحظه می فرمایید، پرتو روح را در بدن ببینید. اگر چشم می بیند یعنی روح، اگر دست می جنبد یعنی روح، اگر زبان می گوید یعنی روح، و هکذا؛ زیرا که انسان هویت واحده ذات اطوار متعدده است.
فرمود در قیامت به قاری قرآن می گویند: اقرا وارق؛ یعنی بخوان و بالا برو، به هر مرتبه و مرحله قرآن که رسیدی توقف نکن، بخوان و بالاتر برو، که خبرهایی است، در هیچ مقام قرآن توقف نکن و نگو که به قله شامخ معرفت آن رسیدم. قرآن بحر غیرمتناهی است. آن کسی که برای این اقیانوس عظیم الهی ساحل می پندارد، در محفل روشنها ننشسته، و از سخندانان و زبان فهمان حرف نشنیده و به اسرار آیات قرآنی پی نبرده است و در این دریا غواصی نکرده است.
همان طوری که دار هستی را نهایت نیست، فعل خداوند را نهایت نیست، کلام خداوند را نهایت نیست. کلام هر کس به فراخور عظمت وجودی اوست. کلام خداوند را نهایت نیست. کلام هر کس به فراخور عظمت وجودی اوست. قلم هر کس به اندازه سعه وجودی اوست. هر کس حرفی می زند با کتابی تألیف می کند و خلاصه آثار وجود هر کس مطلقا معرف مایه و پایه و قدر و اندازه عظمت وجودیش است.
کاسه چینی که صدا می کند - خود صفت خویش ادا می کند
غرض اینکه همان طور که خداوند سبحان وجودی غیر متناهی است، آثار او و کلمات او و کتاب او غیر متناهی اند. کتاب الله حد توقف ندارد که در آن حد بایستیم و بگوییم به منتها رسیدیم؛ بلکه اقرا وارق، بخوان و بالاتر برو. در حدیث آمد که ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعه ابطن، و فی روایه الی سبعین بطنا. عارف رومی در این معنی گوید:
حرف قرآن را مدان که ظاهرست - زیر ظاهر باطنی هم قاهرست
زیر آن باطن یکی بطن دگر - خیره گردد اندر او فکر و نظر
زیر آن باطن یکی بطن سوم - که در او گردد خردها جمله گم
بطن چارم از نبی خود کس ندید - جز خدای بی نظیر بی ندید
همچنین تا هفت بطن ای بوالکرم - می شمر تو زین حدیث معتصم
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین - دیو آدم را نبیند غیر طین
ظاهر قرآن چو شخص آدمیست - که نقوشش ظاهر وجانش خفیست
مرد را صد سال عم و خال او - یکسر مویی نبیند حال او
یک کتاب را باز می کنید می بینید این کتابی نیست که آدم آن طور که یک روزنامه را می خواند آن را مطالعه کند. این کتاب خلوت و وحدت می خواهد. این کتاب کار را بدانجا می کشاند که تک تک ساعت مزاحمش است. این کتاب یواش یواش او از اجتماع به کنار می کشاند تا می رود به جایی که می خواهد خودش باشد و خودش. حتی اگر افکار درونی از گوشه و کنار برایش پیش بیاید، آنها را طرد می کند تا تجمع حواس پیدا کند؛ و تمام تعلقات را از خود القا می کند و اسقاط می نماید تا صافی و خالص بشود خودش، و یک توحد روحانی پیدا کند که بتواند آن کتاب را بفهمد و دریابد. چنین کتابی را می گوییم کتاب سنگینی است. در فهم آن استناد و ارشاد و درس و بحث و فکر و تدبر و تامل لازم است.
خداوند سبحان فرمود: انا سنلقی علیک قولا ثقیلا(185) این قول ثقیل قرآن عظیم است. این کلام الهی قول ثقیلی است که لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیه الله(186) ولکن انسان آن را حمل کرده است. این قول ثقیل همان مأدبه الله است که ما را دعوت بدان فرموده اند. این همان سفره پر برکت الهی است که ما را به سوی آن خوانده اند. اگر این لیاقت را نداشته بودیم که در کنار این سفره بیاییم و از غذاهای روحانی آن بهره برداریم و نیروی روحی بگیریم و رشد عقلی تحصیل نماییم و استکمال وجودی پیدا کنیم یعنی به اخلاق ملکوتی متخلق شویم و به اوصاف الهی متصف گردیم، ما را بدان دعوت نمی فرمودند و این سفره را برای ما مهیا نمی کردند آری، این کتاب برای ما نازل شده است و این سفره خوراک من و شماست.
تا خیال و فکر خویش بر وی زند - فکر شیرین مرد را فربه کند
جانور فربه شود لیک از علف - آدمی فربه ز عزمت و شرف
آدمی فربه شود از راه گوش - جانور فربه شود از حلق و نوش
گوش انسان دهان جان اوست، از این دهان می توانیم این کتاب را تحصیل کنیم و این قول ثقیل را حمل نماییم و به اسرار آن برسیم. به هر جا که رسیده اید این کتاب شما را بالا می برد. یک آیه برای یک شخص روزنه ای است، همان آیه برای شخص دیگر دروازه ای است، و برای دیگری جهانی، و برای دیگری جهانهایی، تا بینش و قابلیت و قوه هاضمه کسانی که در کنار این سفره نشسته اند چه اندازه باشد. سفره پهن است و قابلیت و استعداد هم به انسان داده اند که اسباب جمع داری و شما را دعوت هم فرموده اند، و دست رد به سینه کسی نمی زنند، و کبر و ناز و حاجب و دربان هم در این درگاه نیست؛ بلکه ناز شما را هم می کشند، و به قول کمال اصفهانی:
بر ضیافت خانه فیض نوالت منع نیست - در گشاده ست و صلا در داده خوان انداخته
این ضیافت خانه خدا نوالش همواره وقف عام است خوان انداخته است و صلا هم در داده اند. چه کسی از روی صدق گفت آمدم و به مقصد نرسید؟
بمجاز این سخن نمی گویم - بحقیقت نگفته ای الله

در بیان خطاب به تعالوا

یکی از تعبیرات جانانه و دلنشین و شیرین قرآن این است که از زبان سفیر کبیرش حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب و دعوت به صورت تعالوا است. قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم(187) و همچنین آیات چند دیگر.
عرب وقتی به کسی بگوید بیا، موارد آن گوناگون است. آمری که می گوید بیا، ممکن است در پایین بوده باشد و طرف مخاطب او در بالا و بلندی؛ اینجا به او می گوید: انزل یعنی پایین بیا. و اگر چنانچه بعکس باشد، یعنی آمر در بلندی قرار گرفته باشد و مخاطب در پستی، اینجا می گوید: تعال یعنی بالا بیا.
ما را به صورت جمع خطاب فرموده است؛ تعالوا، یعنی مرا که پیغمبر شما هستم ببینید و بالا بیایید. من در مقامی منیع هستم که در اوج مقام قرب الهی واقع شدم؛ شما را که در حضیض می بینم و در آن حد و وضع مشاهده می کنم، خطاب می کنم تعالوا مرا ببینید و بالا بیایید.
فی السماء رزقکم بشنیده ای - اندرین پستی چه بر چفسیده ای
ترس و نومیدیت دان آواز غول - می کشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندایی که نرا بالا کشد - آن ندایی دان که از بالا رسد
هر ندایی که ترا حرص آورد - بانگ گرگی دان که او مردم درد
این بلندی نیست از روی مکان - این بلندیهاست سوی عقل و جان
بانگ می آید که ای طالب بیا - جود محتاج گدایان چون گدا
جود محتاجست و خواهد طالبی - آنچنانکه توبه خواهد تائبی
بالا بیایید که خداوند سبحان فیاض علی الاطاق است، و قابلیت و استعداد هم به شما داده است؛ و کتاب بی نهایت قرآن حکیم را، که حافل تمام حکم و معارف و شامل جمیع کلمات نوریه وجودیه است، غذای جان شما قرار داده است. ببین که سعه وجودی نفس ناطقه انسان به فعلیت رسیده چه قدر است که وعاء حقایق قرآنی می گردد!
چنانکه گفته ایم، شرط یافتن توحد روحانی به دست آوردن است. این توحد قطع از تعلقات است، که طهارت می آورد و به انسان بینش می دهد، آدمی را روشن و بیدار می نماید. هر اندازه انسان به ماده گرایش پیدا کرد، به همان اندازه محجوب و مهجور و از حقیقت دور است و در صید و شکارش عاجز است، و هر اندازه که از رنگ تعلقات به درآمد، به همان اندازه صفا و نشاط می یابد.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود - ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
یکی از برکات نماز این است که انسان را از تعلقات دنیوی اعراض می دهد و به ملکوت عالم می کشاند، که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ان المصلی یناجی ربه.
در تاریخ ابن خلکان، در شرح حال شیخ رئیس، آمده است: و کان اذا اشکلت علیه مساله توضأ و قصد المسجد الجامع و صلی و دعا الله عزوجل ان یسهلها علیه و یفتح مغلقها له. یعنی چون بر بوعلی سینا مساله مشکلی پیش می آمد، بر می خاست و وضو می ساخت و قصد مسجد جامع می کرد و نماز می گزارد و خدا را می خواند که آن مساله مشکل را بر وی آسان کند و آن بسته و پوشیده را به رویش بگشاید.
انسان بر اثر اعراض از تعلقات این نشأه و تصیفه خاطر و توجیه نفس ناطقه به ملکوت عالم، بهتر و زودتر به حقیقت مطلوبش دست می یابد. علم و عمل، علی التحقیق، جوهرند نه عرض؛ بلکه فوق مقوله اند، و انسان سازند. انسان به علم و عمل ارتقای وجودی می یابد؛ و هر کس بدان پایه که علم آموخته و عمل اندوخته به همان اندازه انسان است و قدر و قیمت دارد؛ به هر اندازه که واجد آیات قرآنی شده است به همان اندازه حکیم است و بهشت است؛ و به هر اندازه که به اسماء و صفات الهی آگاهی یافت، البته نه آگاهی مفهومی بلکه حقایق آنها را دارا شد، به همان اندازه متخلق به اخلاق ربوبی است. قرآن کریم فرمود: انه عمل غیر صالح(188) و فرمود: جزاءا وفاقا(189) و لا تجزون الا ما کنتم تعملون(190) پس قیامت همه قیام کرده است و حساب همه رسیده، و نامه اعمال همه بدست آنان داده شده است.
آگاهی مفهومی چندان کاری نمی رسد. من می دانم مثلا، فلان نوع حلوا را چگونه باید پخت، آرد و روغنش چقدر، آب و عسلش چقدر، اما حلوا نچشیده ام، و آن لذاتی را که خورنده حلوا ادراک کرده است من ندارم. به حلوا حلوا دهن شیرین نمی شود، تا نچشی ندانی. دانایی مفهومی غیر از دارایی ذوقی و شهودی است. و این سخن در لذت و در الم هم چنین است؛ آن که دندانش درد گرفت و به دندانپزشک رجوع کرد، پزشک مفهوم درد را ادراک می کند نه خود درد را، آن که درد دارد می داند درد چیست. به قول حکیم سنائی در حدیقه:
آن شنیدی که رفت نادانی - به عیادت به درد دندانی
گفت با دست زان مباش غمین - گفت آری ولی به نزد تو این
بر من این درد کوه پولادست - چون تویی بیخبر تو را با دست
غرض اینکه باید معانی واقعی اسماء و صفات الهی را دارا شد. و آنکه به عرض رسانده ام هر کس بدان پایه که داراست به همان اندازه انسان است و به همان اندازه قدر و قیمت دارد و به همان اندازه قرآن و بهشتی بلکه بهشت است، این دارایی است.

عبادت احرار

انسان بر اثر این دارایی ولایت تکوینی به دست می آورد و چنان قدرت وجودی پیدا می کند که تصرف در ماده کاینات می نماید، و خودش بهشت آفرین می شود، چون مظهر تام اسماء و صفات الهی می گردد و می بینید که انسان کامل حرف بهشت را نمی زند، بلکه بهشت آفرین را طلب می کند و اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرینتر است. این کلام سید الاوصیاء امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است: ما عبدتک خوفا من نارک، ولا طمعا فی جنتک، بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک؛ ترا از بیم آتش و به امید بهشت پرستش نمی کنم، بلکه ترا شایسته پرستش یافتم و پرستش می کنم. به قول شیخ بهائی در نان حلوا:
نان و حلوا چیست ای نیکو سرشت - این عبادتهای تو بهر بهشت
نزد اهل دین بود دین کاستن - در عبادت مزد از حق خواستن
رو حدیث ما عبدتک ای فقیر - از کلام شاه مردان یاد گیر
چشم بر اجر عمل از کوریست - طاعت از بهر عمل مزدوریست
و در نهج البلاغه آمده است که: ان قوما عبدوالله رغبه فتلک عباده التجار و ان قوما عبدوالله رهبه فتلک عباده العبید و ان قوما عبدوالله شکرا فتلک عباده الاحرار.
احرار از بندگی لذت می برند، از سبحان ربی الاعلی و بحمده گفتن لذت می برند، از خلوتها و وحدتهایشان لذت می برند، از فکرها و توجه ها و سیر و سلوک معنوی و از شهود عرفانی و ذوقی و وجدانیشان لذت می برند.
هر یک از ما به منزله جدول و کانال و نهری است که به دریای بیکران هستی متصل است، اگر می بینید آب جدولی زلال و صاف نیست، طعم و بوی و رنگ بد دارد، از این جدول است، از این کانال است. وقتی آب به کانال آمده است، رنگ گرفته است. مثل باران که صاف و زلال و شیرین نازل می شود؛ اما وقتی به زمین رسید، با گلها و لای و لجنها و با گیاهها و اماکن آمیخته شد و حشر پیدا کرد و الفت یافت، بر اثر این الفت و معاشرتش به رنگ آن خاک و آن نهر و آن گیاه در می آید. مثلا اگر زمین شوره زار است، می بینیم آب باران شیرین شور شده است؛ و اگر زمین رنگی دارد و اگر گیاهی طعمی دارد، بدان رنگ و بدان طعم در آمده است؛ والا خود آب صاف و زلال به زمین آمده است.
در باب دهم مصباح الشریعه آمده است که ولتکن صفوتک مع الله تعالی فی جمیع طاعاتک کصفوه الماء حین انزله من السماء، یعنی صفای تو با خدای تعالی در همه طاعات تو مانند صفای آب باشد زمانی که خداوند آن را از آسمان فرو می بارد.
این اشخاص و افراد مثل این کانالها هستند. آنچه از خداوند است همه صاف و زلال است. او آنچه را می دهد، همه طاهر و پاک است؛ ما بد پیوند می دهیم، ما بد تلفیق می کنیم، در ما رنگ می گیرد. انزل من السماء ماء فسالت او دیه بقدرها(191) این آب منزل از آسمان، چون به این وادیها رسید، مقدار و حد پیدا می کند و رنگ می گیرد.
باری، سخن در این بود که انسان آگاه عبادت را برای طلب بهشت و دوری از دوزخ انجام نمی دهد.
چونکه اندر هر دو عالم یار می باید مرا - با بهشت و دوزخ و باحور و باغلمان چه کار
عبادت آن لذت روحانی است که انسان در تعقلش بلکه، فوق مقام تعقل، در شهودش می یابد. انسان کامل و آگاه چرا خودش را به لذیذ ناپایدار محدود و مقید کند؟ او چرا به دنبال لذت ابدی جاویدانی غیرمتناهی نبوده باشد؟
عارف ربانی، ملا عبدالصمد همدانی در بحرالمعارف از کتاب فردوس العارفین نقل کرده است که:
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): العارف اذا خرج من الدنیا لم یجده السائق و الشهید فی القیامه و لا رضوان الجنه و لا مالک النار فی النار قیل و این یقعد العارف قال (علیه السلام) فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر(192).
حضرت وصی امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: عارف که از دنیا به در رفت، سائق و شهید او را در قیامت نمی یابند، و رضوان جنت او را در جنت نمی یابد، و مالک نار او را در نار نمی یابد. یکی عرض کرد: عارف در کجا است؟
امام فرمود: او در نزد خدایش است.
عارف نه در آسمان است و نه در زمین، نه در بهشت و نه در دوزخ، او همواره پیش آسمان آفرین و بهشت آفرین است.
چرا زاهد اندر هوای بهشتست - چرا بی خبر از بهشت آفرینست
سبحان الله انسان چقدر اعتلای مقام پیدا می کند که با خدایش همنشین می گردد، و چقدر انحطاط می یابد که از انعام و بهایم پستتر می شود. لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین(193). در این موضوع، مطلبی از ابن مسکویه، در کتاب اخلاقی طهاره الاعراق، به عرض برسانم. می دانید که اخلاق ناصری ترجمه طهاره الاعراق ابن مسکویه می باشد، که محقق خواجه نصیر الدین طوسی آن را از عربی به فارسی ترجمه کرده است مرحوم سید صالح خلخالی، که شاگرد ارشد حکیم الهی میرزا ابوالحسن جلوه بود و شرح حال او در ماثر و آثار(194) اعتماد السلطنه آمده است، در شرح مناقب منسوب به شیخ عارف محیی الدین عربی گوید:(195) کتاب طهاره الاعراق افلاطون الهی را بوعلی مسکویه از زبان بونانی به عربی ترجمه نمود، و سلطان الحکماء، محمد بن حسن نصیرالدین طوسی، آن را از زبان تازی به پارسی درآورد و به اخلاق ناصری موسوم کرد.
غرض اینکه ابو علی احمد بن مسکویه گوید: جوهر انسانی را فعل خاصی است که هیچ موجودی با وی در آن شرکت ندارد؛ و او اشرف موجودات عالم ماست، پس اگر افعال خاص به او از او صادر نشود، بمثل چنان است که فعل فرس، بکمال از او صادر نشود. و کمال اسب این است که سواری خوبی برای انسان باشد، و چون از این فعل و کمال سقوط کند. همسر حمار گردد، بر وی پالان نهند و او را بار کشند. و یا سیف، که او را فعلی خاص است که کمال او در آن است. و چون شمشیر از کمالش بیفتد، نعل چارپا گردد. باری، شمشیر پولادین تا به کمالش است لایق دست دلاوران است، دارای غلافی گرانقدر است، بر کمر یک سلحشور جنگ آور بسته است، و چقدر قدر و قیمت دارد. حالا، اگر این شمشیر از کمال خود ساقط شد، او را موریانه خورد و زنگ زد و فاسد شد، پاره فلزی است که به کناری انداخته می شود، تا در دست یک آهنگر عادی می افتد و نعل چارپایی می شود، ببین از کجا به کجا رسیده است؟ لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین.