انسان و قرآن

نویسنده : علامه حسن حسن زاده آملی

تفسیر سوره عصر به بیان محقق خواجه نصیر الدین طوسی

بسم الله الرحمن الرحیم و العصر ان الانسان لفی خسر - ای الاشتغال بالامور الطبیعیة و الاستغراق بالنفوس البهیمیة - الا الذین آمنوا - ای الکاملین فی القوة النظریة - و عملوا الصالحات - ای الکاملین فی القوة العملیة - و تواصوا بالحق - ای الذین یکملون عقول الخلائق بالمعارف النظریة - و تواصوا بالصبر - ای الذین یکملون اخلاق الخلائق و یهذبونها.
یعنی سوگند به عصر که انسان بر اثر اشتغال به امور طبیعی و استفراق در نفوس بهیمی در زیانکاری است مگر کسانی که در دو قوه نظری و عملی کامل شده اند و به معارف نظری مکمل عقول خلایق اند و اخلاقشان را تکمیل و تهذیب می نمایند.
ایمان تصدیق است و تصدیق علم و علم کمال قوه نظری و به فعلیت رسیدن آن است. عمل صالح از قوه عملی به کمال رسیده صادر می گردد که موجب ترفیع کلم طیب نفس ناطقه انسانی است که الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه(58). و صدرالدین قونوی. در نفحه چهارم نفحات، و صدرالمتألهین، در آخر مرحله چهارم اسفار، عمل صالح را نیز به معارف عقلیه تفسیر نموده اند و چه خوب کرده اند. عبارت صاحب اسفار این که:
فی القرآن المجید الیه یصعد الکلم الطیب - یعنی روح المؤمن - والعمل الصالح یرفعه - یعنی المعارف العقلیة ترغبه فیها و ترقیه الی هناک.
عقول خلایق را به معارف نظریه تکمیل کردن تواصی به حق است که معارف حقه الهیه است. و مفاد تواصی این است که معارف را به یکدیگر تعلیم می دهند و همچنین در تواصی به صبر. و تواصوا بالصبر را از آن روی به تکمیل و تهذیب اخلاق خلایق تفسیر فرموده است که تهذیب نفس را، مطلقاً در تمام شئون امور، صبر در مقام رضا باید که باز فرموده قرآن و لربک فاصبر(59) که مطلق است و به متعلق خاصی مقید نشده است.
معلم از لسان وسایط فیض الهی، در ملکوت عظیم آسمانها، عظیم خوانده می شود و او را به عظیم ندا می کنند. در کتاب فضل علم کافی، از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که من تعلم العلم و عمل به وعلم لله دعی فی ملکوت السماوات عظیماً فقیل تعلم لله و عمل لله و علم لله (ج 1، ص 27، معرب)، یعنی کسی برای خدا دانش آموزد و بدان کار بندد و به دیگران یاد دهد، در ملکوت آسمانها عظیم خوانده می شود؛ و گویند که این کس برای خدا دانش آموخت، و برای خدا بدان بکار بست، و برای خدا به دیگران یاد داد.
معلم مظهر اسم شریف محیی است که نفوس مستعده را به آب حیات علم احیاء می کند. و علم از زبان مترجمان اسرار قرآن، به آب حیات تفسیر شده است؛ چه، آب مایه حیات اشباح و علم مایه حیات ارواح است.
جاء رجل من الأنصار الی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال یا رسول الله اذا حضرت جنازة و مجلس عالم ایهما احب الیک ان اشهد؟ فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ان کان للجنازة من یتبعها و یدفنها فان حضور مجلس عالم افضل من حضور الف جنازة الحدیث. یعنی مردی از انصار به نزد پیامبر آمد و گفت: ای فرستاده خدا هرگاه جنازه ای و مجلس عالمی پیش آمده اند کدام یک در نزد شما محبوب تر است تا آن را اختیار کنم و حاضر گردم؟ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر برای تجهیز و دفن جنازه کسی هست. همانا که حضور مجلس عالم افضل از حضور هزار جنازه است(60).
و قریب به همین مضمون گفته آمد که روزی یکی از شاگردان عیسی (علیه السلام) وی را گفت: ای معلم، پدرم مرد؛ اجازه فرما که برای دفن و کفن او بروم.
عیسی (علیه السلام) فرمود: تو زنده ای از پی مرده مرو، مرده را بگذار تا مردگان بردارند.
معلم اگر الهی باشد در حقیقت نفخت فیه من روحی شعار و عیسوی مشهد و مشرب است که نفوس را احیاء می کند و فرزندان روحانی می پروراند و از عقیم بودن به در می آید، و تا آثار وجودی او باقی است از آنها بهره مند است که ارتقای درجات نوری در نشأه ماورای طبیعت عائدش می گردد بدون اینکه از پاداش عاملان به آثارش چیزی کاسته گردد؛ چنانکه سیرت پلید و بد بدآموز سبب انحطاط و درکات ظلمانی او در ماورای این نشأه می گردد بدون اینکه از کیفر عاملان بدان سیرت سیئه چیزی کاسته گردد. و اشارات قرآنی و روایات وسائط فیض الهی در این مسائل و مطالب بسیار است. این بود تمامت آن نکته.
معلم ثانی، ابو نصر فارابی، در یکی از رسایلش، به نام تحصیل السعادة که راجع به نحوه تأسیس و تشکیل مدینه فاضله و تحصیل سعادت بحث کرده است، سخنش را به این دو اصل مهم منتهی کرده است که تحصیل سعادت به تعلیم و تأدیب است. تعلیم ایجاد فضائل نظریه در امم و مدن است، و تأدیب طریق ایجاد فضایل خلقیه و صناعات عملیه در امم است. التعلیم هو ایجاد الفضائل النظریة فی الامم و المدن، و التأدیب هو طریق ایجاد الفضائل الخلقیة و الصناعات العملیة فی الأمم. تعلیم رشد دادن نفس ناطقه انسانی، یعنی پروراندن روح و غذا به جان دادن است؛ و تأدیب انسان را به اعمال صالحه و شایسته نگاه داشتن است. ما، روی موازین عقلی و نقلی، علم و عمل را انسان ساز می دانیم، هر چند که موازین نقلی، یعنی شرعی، برهان محض و عقل صرف و حق مطلق است.
علم مشخص روح انسان است و عمل مشخص بدن او در نشأه اخروی است، و هر کس به صورت علم و عمل خود در نشأه اخروی برانگیخته می شود. واضح تر این که علم سازنده روح انسان و عمل سازنده بدن اوست. چه، علم و عمل جوهرند نه عرض؛ بلکه فوق مقوله اند، چرا که وزان علم و عمل وزان وجود است و ملکات نفس مواد صور برزخی اند، یعنی هر عمل صورتی دارد که در عالم برزخ آن عمل بر آن صورت به عاملش ظاهر می شود، که صورت انسان در آخرت نتیجه عمل و غایت فعل او در دنیاست و همنشینهای او، از زشت و زیبا، همگی غایات افعال و صور اعمال و آثار ملکات اوست که در صقع ذات او پدید می آیند و بر او ظاهر می شوند، که در نتیجه انسان در این نشأه نوع و در تحت آن افراد است و در نشأه آخرت جنس و در تحت آن انواع است، و از این امر تعبیر به تجسم اعمال می کنند.
بدین جهت انسان را بدنهایی در طول هم است، و تفاوت این بدنها به کمال و نقص است، و انسان، پس از این نشأه، بدنی را که با خود می برد در حقیقت آن را در این نشأه ساخته است. آن بدن مثل بدن اینجا بکلی مادی و طبیعی نیست، و نیز مثل مقام شامخ نقس ناطقه و عالم عقول و مفارقات بکلی مجرد تام نیست؛ بلکه یک نحو تجرد برزخی دارد.
آن بدن را تخمها و ماده هایی می سازند که در این نشأه در مزرعه وجود انسان کاسته شده اند؛ لذا آن را بدن مکسوب می گویند، یعنی اعمال و کسبهای انسان بذرها و تخمهایی اند که مواد صور برزخی اند و در عالم برزخ تبدیل به بدنهای اخروی می شوند، تا آن مواد چه بوده باشند، یعنی آن تخمهایی که در مزرعه جان کاشته اند چگونه تخمهایی باشند. اجمالاً اینکه: تخمهایی که شهوتی نبود / بر آن جز قیامتی نبود. هر کسی آن در ود عاقبت کار که کشت.
عقل و شرع به ما فرموده اند که هر کس زرع و زارع و مزرعه و بذر خود است که الدنیا مزرعة الاخرة. جناب وصی، حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به شاگرد قابلش کمیل در وصف حجج الهیه و علمای بالله فرموده است یحفظ الله بهم حججه و بیناته حتی یودعوها نظرائهم و یزرعوها فی قلوب اشباهم(61).
مفاد این تعبیر شریف این است که علمای بالله برزگرند آری، دانشمندان کشاورزند که دلها را شیار می کنند، جانها را شخم می زنند، نفوس را آمادگی می دهند، و بذرهای معارف در مزارع جانها می افشانند، و این جانها را می پرورانند، و نهال وجود انسانها را به جایی می رسانند که هر یک شجره طوبایی می شود اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین باذن ربها(62).
خداوند سبحان هم، در قرآن، خود را زارع خوانده است: افر ایتم ما تحرثون، ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون(63). زارع کشاورز است که کارش آباد کردن زمین و شخم و شیار زدن آن و بذر در آن افشاندن و آبیاری کردن و پروراندن است. جانهای ما مزرعه الهی است؛ در این حدیث شریف تأمل بفرمایید و مزرعه جان را به دست زارع آن بسپارید. گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن.
جناب ثقة الاسلام کلینی رضی عنه الله در کتاب ایمان و کفر اصول کافی(64) به استادش روایت فرموده است عن یونس بن ظبیان عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الله خلق قلوب المؤمنین مبهمة علی الایمان فاذا اراد استنارة مافیها فتحها بالحکمة وزرعها بالعلم و زارعها و القیم علیها رب العالمین. فتح دل شیار کردن آن است، زرع آن بذر افشاندن در آن است و این بذر علم است، قیم محافظ پروراننده آن است، و این فاتح وزارع و قیم رب العالمین است.
من از مفصل این نکته مجملی گفتم - تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
به منطق وحی و براهین عقل، معارف حقه الهیه در این نشأه مادی به صورت آب تمثل می یابد و خود را نشان می دهد، لذا عالم الهی، که معارف و حکم به جانها القا می کند، در حقیقت معنایش این است که آب حیات به جانها بخشیده است. قرآن کریم فرموده است: یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم(65). بیایید ندایی را لبیک بگویید که شما را احیا می کند، روح در شما می دمد؛ بیایید به سوی منطقی که شما را زنده بگرداند.
زنده دلا، مرده ندانی که کیست؟ - آن که ندارد به خدا اشتغال
بیایید ندایی را لبیک بگویید که از شجره وجودتان بهره هایی ببرید که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده است و بر هیچ دلی نگذشته است؛ قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ان الله عزوجل قال اعددت لعبادی الصالحین مالاعین رات، و لا اذن سمعت، و لا خطر علی قلب بشر(66)؛ و لذتهایی عاید شما می شود که آنچنان بدانها آرام بیابید که لذائذ مألوف را آلام بیابید، به قول شیخ اجل سعدی:
اگر لذت ترک لذت بدانی - دگر لذت نفس لذت نخوانی
و آنگاه چنان به حال مردم چشیده و رسیده غبطه می خورید که ما کیستیم و چه شدیم و به کجا رسیده ایم. انسان به علم و عمل صالح زنده می شود، چون بین غذا و مغتذی باید سنخیت باشد. غذای بدن مادی و از جنس اوست و غذای روح معنوی و از سنخ اوست. اگر بدن گرسنه باشد، با تحصیل مطالب بلند و ارزشمند علمی سیر نمی شود. بدن نان و آب می خواهد، او غذا از جنس خودش تقاضا می کند. و به سیر شدن بدن، جان سیر نمی گردد؛ جان علوم و معارف طلب می کند، او لقاء الله می خواهد، او می گوید:
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی - دوست ما را و همه جنت و فردوس شما را
غذای هر یک از جان و تن مسانخ و مجانس با خود اوست. گوش دهان جان است؛ غذای جان را در ابتدای امر باید از راه گوش که دهان اوست به او داد، و پس از آنکه نیرو گرفت دهنهای دیگری برایش باز می شود.
دو دهان داریم گویا همچونی - یک دهان پنهانست در لبهای وی
اگر در تحت تعلیم و تربیت افرادی که وادیها طی کرده اند و منازل پیموده اند و گردنه ها را پشت سر گذاشته اند قرار بگیریم، یعنی نهال وجود خودمان را به دست باغبانهای شایسته بدهیم، آنگاه خواهیم دید که از اکنون این شجره طیبه الهیه چه ثمراتی به عرصه ظهور و بروز می رسد.
قدر خود بشناس و مشمر سرسری - خویش را، کز هر چه گویم برتری
آن که دست قدرتش خاکت سرشت - حرف حکمت بر دل پاکت نوشت
تعلیم و تأدیب باید در متن اجتماع و اطوار و شئون حقیقت ما قرار بگیرد نه در حاشیه زندگی ما. اگر آن توفیق را یافتیم، و ان شاء الله می یابیم، که قرآن در متن اجتماع و حقیقت ما پیاده بشود نه در حاشیه زندگی ما، مثلاً فقط در طاقچه خانه و در جیب ما باشد، آنگاه صاحب مدینه فاضله خواهیم شد و به کمال انسانی خود نایل خواهیم آمد.
در نظر بگیرید باغبانی بخواهد نهالهایی را بپروراند: این باغبان دستورالعمل و بینش و دانش و تجربه ها و آدابی در تربیت و تأدیب نهال دارد، باید این تجربیات و دستورات را در متن نهال پیاده کند که در چه وقتی باید آبش بدهد، و چگونه و تا چه حدی تغذیه اش نماید، و در چه زمانی به پیراستن آن دست به کار شود، و همچنین در دیگر آداب و دستوراتی که یک نهال می خواهد، تا رشد کند و به کمالش برسد؛ باید این آداب و دستورات در نگاهداشت صورت استکمالی یک نهال در متن حقیقت او پیاده شود، که اگر کتاب این آداب و دستورات را بر گردن نهال ببندد اما در متن آن پیاده نکند به حال نهال سودی ندارد، در مسیر استکمالی خود قرار نمی گیرد؛ همچنین است مثل قرآن با ما ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم(67).
عارف سنائی گوید:
عجب نبود گر از ایمان نصیبت نیست جز نقشی - که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد - که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
علم الهدی سید مرتضی، در مجلس بیست و هفتم از کتاب امالیش معروف به غرر و درر، روایتی از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: القرآن مادبة الله (نافع عن ابی اسحاق الهجری عن ابی الاحوص عن عبدالله بن مسعود عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) انه قال: ان هذا القرآن مادبة الله فتعلموا مادبته ما استطعتم، و ان اصفر البیوت لبیت - لجوف خ ل - اصفر من کتاب الله) مادبه به فتح دال و ضم آن طعام مهمانی است. این مادبه نزل الهی است ولکم فیها ماتدعون نزلا من غفور رحیم(68). این مأدبه سفره است؛ قرآن سفره الهی است. هیچ کس از کنار این سفره با دست خالی و تهی بر نمی خیزد. آن کس که مصحف را گشوده و نوشته اش را زیارت کرده است، به همین اندازه از این سفره الهی لقمه ای برداشته است و بهره ای برده است که ان النظر فی المصحف عبادة(69)؛ آن کس که قرائتش کرد، لقمه بهتر از آن برداشته است؛ و آن کس که به ترجمه تحت اللفظی آن آگاهی پیدا کرد، لقمه بهتر بر می دارد و بهره بیشتر می برد؛ و آن کس که می تواند آیات را با یکدیگر تلفیق کن و ترتیب و انسجام بدهد تا نتایجی حاصل کند، او بهره های بهتر می برد؛ و همین طور به تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) اقرا وارق(70).
سید مرتضی در امالی یاد شده، مأدبه را به دو وجه معنی کرده است: یکی همین بود که نقل کرده ایم و تا حدی توضیح داده ایم و عبارتش این است: المادبة فی کلام العرب هی الطعام یصنعه الرجل و یدعو الناس الیه فشبه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ما یکتسبه الانسان من خیر القرآن و نفعه و فائدته علیه اذا قراه و حفظه بمایناله المدعو من طعام الداعی و انتفاعه به، یقال قد ادب الرجل یأدب فهو آدب اذا دعا الناس الی طعامه و شرابه و یقال للمأدبة (بضم الدال) المدعاة، و ذکر خلف الأحمر انه یقال فیه ایضاً مأدبه بفتح الدال. یعنی مأدبه آن طعامی است که شخص آن را مهیا می کند و مردم را بدان دعوت می نماید، پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خیر و نفع و فایده ای را که انسان از قرائت و حفظ قرآن کسب می کند به آن طعامی که مدعو از دعوت داعی بدان نایل می شود تشبیه فرمود. و مأدبه بدین معنی به ضم و فتح دال، هر دو، آمده است.
بعد از آن، مرحوم سید وجهی دیگر در بیان مأدبه حدیث یاد شده نقل کرده است به این عبارت: المادبة بفتح الدال مفعلة من الادب، معناه ان الله تعالی انزل القرآن ادبا للخلق و تقویماً لهم. بدین وجه معنی القرآن مأدبه الله این است که قرآن برای ادب و تقویم خلق است. ادب نگاهداشت حد هر چیز، و تقویم راست و درست ایستاندن است؛ این وجه با تعلموا مناسبتر است. پس معنی حدیث این است که قرآن ادب و دستور الهی است، از این مأدبة الله ادب فرا بگیرید و حد انسانی خودتان را حفظ کنید و نگاه بدارید، و بدین دستور خودتان را راست و درست به بار بیاورید و به فعلیت برسانید.
سیوطی در جامع صغیر روایت کرده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ادبنی ربی فاحسن تأدیبی. و دیلمی در باب چهل و نه ارشاد القلوب روایت کرده است قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ادبنی ربی بمکارم الأخلاق. و در باب ادب، عمده ادب مع الله است.
از خدا جوییم توفیق ادب - بی ادب محروم ماند از لطف رب
و نیز در همان باب ارشاد القلوب آمده است: روی ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) خرج النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) امض فلاحاجة لنا فی رعایتک. فقال: انا اهل البیت لانستخدم من لا یتادب مع الله و لا یستحیی منه فی خلوته. یعنی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) برای دیدن گوسفندانش به در رفت، شبان برهنه بود و از جامه خویش شپش می جست؛ چون دید پیغمبر به سویش می آید، لباس به تن کرد؛ پس حضرت او را از سمتش برکنار نمود و فرمود: ما اهل بیتی هستیم که کسی را که ادب با خدا نباشد و در خلوت از او حیا ندارد استخدام نمی کنیم.
به عنوان مزید توضیح در مأدبه به وجه دوم گوییم:
مأدبه فرهنگستان و ادبستان است که به تخفیف می گوییم دبستان، مأدبه مکتب و مدرسه است که جای تأدیب و تربیت است. آنجائی که به انسان ادب یاد می دهند آنجا را مأدبه می گویند، قرآن به انسان أدب یاد می دهد.
ادب چیست؟ کتاب منتهی الأرب فی لغة العرب، کتاب لغت گرانقدر و ارزشمند است، لغت اصیل عربی را بفارسی سره، درست ترجمه کرده است، انسان بخواهد لغتی را به لغت دیگر در آورد و درست از عهده آن برآید خیلی دشوار است باید یک انسان فنان و کارکشته باشد و مؤلف منتهی الارب صفی پوری حائز این اهمیت است. وی گوید: ادب یعنی نگاهداشت حد هر چیز. به همین لحاظ علوم ادبی را علوم ادبی نامیده اند، چون حافظ و نگهدار حدود معارف مربوط به خودند، و هر رشته در علوم ادبی میزانی برای نگاهداشت حد معارف خود است. مثلا علم عروض یکی از رشته های علوم ادبی است که میزانی، شعر و نظم سنج است. این میزان حد شعر را نگاه می دارد که دو مصراع یک بیت را به یکدیگر می سنجد، و دو بیت یک غزل یا یک قصیده را توزین می کند، سپس حکم می کند که این شعر زحاف دارد و موزون نیست، پس علم عروض علم ادب است که حد شعر را نگاه می دارد و نمی گذارد که از قالب خود بدر رود.
علم نحو و صرف، از علوم ادبیه اند چرا؟ زیرا که هر زبان در تأدیه معنی برای خود حدی دارد، جمله بندیها و ترکیب عبارات آن حدی دارد، خواندن او حدی دارد، اعراب او حدی دارد. علم صرف و نحو دستور می دهند که این کلمه و این جمله را باید اینطور اداء کنید، و باید بدین وجه پیاده نمائید و بدینصورت بخوانید، خلاصه زبان را در قالب خودش نگاه می دارند، و نمی گذارند از حد خود بدر برود. چه همینکه از حد خود بدر رفت کج و معوج می شود و به غلط معنی می دهد، هر چیز که در حد خود باشد موزون و مطبوع است.
ابوالاسود الدئلی شنید که شخصی اول سوره برائت را قرائت می کند: ان الله بری من المشرکین و رسوله بکسر لام رسوله، گفت من گمان نمی بردم که کار مردم بدینجا بکشد، آنگاه با راهنمائی امیرالمؤمنین (علیه السلام) شروع به وضع علم نحو نمود به تفصیلی که در روضات خوانساری مذکور است. در قسمت حکم نهج البلاغه آمده است که قال (علیه السلام) لکاتبه عبیدالله بن ابی رافع: الق دواتک، واطل جلفه قلمک، و فرج بین السطور، و قرمط بین الحروف، فان ذلک اجدر بصباحه الخط(71). یعنی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نویسنده خود، عبدالله بن ابی رافع، فرمود: دواتت را لیقه بینداز، و زبانه قلمت را دراز گردان، و میان خطها را گشاده گردان، و حرفها را نزدیک به یکدیگر بنویس که این روش نوشتن، به خوبی خط سزاوارتر است. لیقه مرکب را لایق نوشتن می کند و به همین جهت آن را لیقه گفته اند. و زبانه قلم دراز باشد، روان می رود و روان می نویسد.
میر عماد حسینی رساله ای که در تعلیم خط نوشته است، آن را آداب المشق نام نهاده است.
ممکن است کسی زشت و زیبا را تمیز ندهد و در علوم ادب نکته سنج و زبان فهم و آشنا نباشد، خط زشتی را که با آب طلا نوشته شد تحسین کند، بدیهی است که نظر چنین کسی ملاک نیست. بمثل، یکی دندان دارد و دیگری بی دندان است؛ آن که بی دندان است، اگر در لقمه نان سنگریزه باشد، متوجه نمی شود، نان را با سنگریزه فرو می برد؛ اما آن که دندان دارد، همان نخستین بار که لقمه را به دهان گرفت سنگریزه دندانش را می زند. کسانی که نکته سنج اند، دندان دارند، در علوم ادب خیره اند، صحیح را از سقیم تمیز می دهند. غرض این که همان طور که علوم ادب میزان و مکیال سنجش و نگاهدار حدود معارف و کمالات مربوط به خودند، قرآن با انسان بدین سان است؛ القرآن مأدبه الله. این دستورالعمل الهی ادب آموز و ادب کننده است، انسان را در حد انسانیش نگاه می دارد، او را از اعوجاج و انحراف حفظ می کند، نمی گذارد که به سوی دیوی و ددی برود، او را به فعلیتش و کمال انسانیش می کشاند و می رساند؛ ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم(72). کسی که به آداب قرآن انسان ساز متأدب نباشد، انسان نیست؛ هر چند، عامه هر حیوان مستوی القامه را انسان می پندارند. حضرت انسان کامل، جناب وصی، امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره چنین کس فرمود نم فالصوره صوره انسان، و القلب قلب حیوان؛ لا یعرف باب الهدی فیتبعه و لاباب العمی فیصد عنه فذلک میت الاحیاء. به قول عارف جامی.
حد انسان به مذهب عامه - حیوانیست مستوی القامه
پهن ناخن برهنه تن از مو - به دوپا ره سپر به خانه و کو
هر که را بنگرند کاین سانست - می برندش گمان که انسانست
چیست انسان، برزخی جامع - صورت خلق و حق در او واقع
قرآن مجید می فرماید ما نظام عالم و کلمات دار هستی را به میزان و قدر آفریدیم. انا کل شی خلقناه بقدر(73). هیچ اعوجاجی و انحرافی در آن راه ندارد، و زیباتر از این تصور شدنی نیست. آن قلمی که عالم را بدین زیبایی نگاشت، همان قلم آدم را به نیکوترین صورت درآورده است، و همان قلم نگارنده قرآن است، عالم و آدم و قرآن از یک نگارنده و یک قلم اند. نه شیرین تر از عالم و رصینتر و موزونتر از آن تصور شدنی است، و نه زیباتر از آدم می توانید موجودی پیدا کنید، و نه محکمتر و حکیمتر از قرآن کتابی. این همه صنایع یک صنع اند و نگاشته یک قلم، و همه کلمات وجودی یک مؤلف اند.
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد - هزاران نقش بر لوح عدم زد
این دو کتاب تدوینی و تکوینی، هر دو، مطابق هم اند؛ و انسان کامل هم با هر یک از آنها مطابق است، آنچنانکه عالم را و یا انسان کامل را در یک کفه ترازو و قرآن را در کفه دیگر ترازو قرار دهیم می بینیم که سر موئی کم و زیاد ندارند:
انسان کامل عالم است، انسان کامل قرآن است.
جهان انسان شد و انسان جهانی - از این پاکیزه تر نبود بیانی

ادب انبیاء و اولیا (علیهم السلام) با حق سبحانه

قرآن را مأدبه الله شناخته ایم به هر دو معنای مأدبه: یکی اینکه سفره پر نعمت و برکت الهی است، و دیگر اینکه ادب آموز و ادب کننده است. اکنون، به عنوان مزید بصیرت، از ادب انبیاء و اولیا با خدای سبحان اشارتی می نماییم که:
سرمایه را هر و حضور و ادبست - آنگاه یکی همت و دیگر طلبست
ناچار بود رهرو ازین چار اصول - ورنه به مراد دل رسیدن عجبست
از وظایف اولیه جویندگان معارف و پویندگان راه رستگاری آشنایی و انس با کتب اخلاقی اصیل اسلامی است، که در عداد طبقه اولای آنها ارشاد القلوب، تصنیف حسن بن ابی الحسین محمد دیلمی است، چنانکه در اول باب دوازدهم آن خود را این چنین نام برده است. این کتاب شریف در السنه اهل فضل به ارشاد القلوب دیلمی شهرت دارد. آن جناب در مائه هشتم می زیست، و از مفاخر امامیه است، و ارشاد القلوب نیز از احسن کتب امامیه است، و جزء اول ارشاد القلوب پنجاه و چهار باب در حکمت عملی است، و آنچه شهرت دارد همین قسم آن است.
باب چهل و نهم آن کتاب در ادب مع الله است، و در این موضوع مهم بحثی شایسته نموده است و معارفی بایسته آورده است.
البته مهمترین کتابی که ادب انبیاء را مع الله - تعالی - بیان می فرماید خود قرآن مجید است. جناب استاد علامه، آیه الله طباطبائی قدس سره در جلد ششم تفسیر عظیم الشأن المیزان، در تفسیر سوره مائده، در معنی ادب و ادب انبیاء مع الله مستوفی بحث فرموده است که ما را از ورود در بحث آن بی نیاز گردانیده است.
خداوند سبحان توفیق محاسبه نفس و مراقبه نفس، که کشیک کشیدن نفس است، و ادب مع الله و حضور عندالله را مرحمت بفرماید.
آدابی که شارع تعالی در کینونت هیئات مصلی، در حالات قرائت و قنوت و قیام و قعود و رکوع و سجود و تشهد و درود، دستور داده است نیکوترین هیئات ادب عبد عابد در پیشگاه مولای معبود است. بلکه مطلقاً آداب هیئاتی که برای انسان مراقب فرموده است چنین است. و همچنین است آداب مصاحبت و معاشرت و محاورت با خلق خدای - سبحانه - که حضور و مراقبت عندالله ایجاب می کند مراعات ادب را در هر حال و در هر جا و با هر کس. و بحث توقیف بودن اطلاق اسماء بر باری تعالی در اصطلاح متشرعه، از محدثین و متکلمین، از همین مراعات ادب مع الله پیش آمده است؛ و ما را، در توقیفیت اسماء، رساله ای جداگانه است. و انسان آنگاه به حقیقت عبدالله است که عندالله است؛ و آنگاه بحقیقت انسان است که انس او بخدای سبحان است. و چون بدین موهبت عظمی نایل آمد، خلق را مظاهر اسماء و صفات او می یابد، و حقیقت توحید ذاتی و صفاتی و افعالی در رواق دیده یکتابینش به منصه ظهور و شهود می رسد. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. دفتر دل چه می گوید:
به بسم الله الرحمن الرحیمست - که عقل اندر صراط مستقیمست
نزاعی در میان نفس و عقلست - که می دانی و چه حاجت به نقلست
ترا اعدی عدو نفس پلیدست - جهنم هست و در هل من مزیدست
صراط عقل بسم الله باشد - که انسان را همین یک راه باشد
دگر راهی که پیش آید بناگاه - نباشد غیر راه نفس گمراه
اگر اندر دلت ریب و شکی نیست - صراط مستقیم بیش از یکی نیست
ابد در پیش داری ای برادر - ادب را کن شعار خود سراسر
در اول ار حدوث ما زمانیست - دگر ما را بقای جاودانیست
گرت حفظ ادب باشد مع الله - شوی از سر سر خویش آگاه
بر آن می باش تا با او زنی دم - چه می گویی سخن از بیش و از کم
چنانکه هیچ امری بی سبب نیست - حصول قرب را غیر ادب نیست
ادب آموز نبود غیر قرآن - که قرآن مأدبه ست از لطف رحمان
بیا زین مأدبه برگیر لقمه - نیابی خوشتر از این طمعه، طعمه
طعام روح انسانست قرآن - طعام تن بود از آب و از نان
نگر در سوره رحمن که انسان - بود در بین دو تعلیم رحمان
گر انسانی به قرآنی معلم - بیان توست رحمانی مسلم
لبانت را گشا تنها به یادش - هر آنچه جز به یادش ده به بادش
سقط گفتن چو بر تو چیره گردد - ترا آیینه دل تیره گردد
چو دل شد تیره آثار تو تیره ست - چو سر باب و فرزند و نبیره ست

تبرک به نقل چند حدیث از غرر احادیث در درجات آیات قرآن

به نقل چند حدیث شریف، که از غرر احادیث اند. در بیان درجات آیات قرآن، تبرک می جوییم و سپس عرایضی اهدا می نماییم. این احادیث بیان بطون و اسرار کلام الهی اند، که فرمود: قل لو کان البحر مدادا(74). و کریمه لوان ما فی الارض من شجره اقلام(75). الایه.
الف - من لا یحضره الفقیه. قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی وصیته لابنه محمد بن الحنفیه رضی عنه الله: و علیک بتلاوة القرآن (بقرائة القرآن- خ ل) والعمل به و لزوم فرائضه و شرائعه و حلاله و حرامه و امره و نهیه و التهجد به و تلاوته فی لیلک و نهارک فانه عهد من الله تعالی الی خلقه فهو واجب علی کل مسلم ان ینظر کل یوم فی عهده ولو خمسین آیة. و اعلم ان درجات الجنة علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیامه یقال لقاری القرآن اقرأ وارق فلا یکون فی الجنه بعد النبین و الصدیقین ارفع درجه منه(76). یعنی امیر (علیه السلام) به فرزندش، ابن حنفیه، فرمود: بر تو باد تلاوت قرآن و عمل بدان، و لزوم فرایض و شرایع و حلال و حرام و امر و نهی آن، و تهجد بدان، و تلاوت آن در شب و روزت؛ چه اینکه قرآن عهد خدای - تعالی - به خلق اوست، پس بر هر مسلمانی واجب است که هر روز در عهد او نظر کند هر چند پنجاه آیه باشد. و بدان که درجات بهشت بر عدد آیات قرآن است؛ پس چون روز قیامت شود به قاری قرآن گویند بخوان قرآن را و بالا برو.
پس در بهشت بعد از پیغمبران و صدیقان درجه کسی رفیعتر از درجه قاری قرآن نمی باشد.
و در کافی به اسنادش روایت کرده است عن حریز عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: القرآن عهد الله الی خلقه فقد ینبغی للمرء المسلم ان ینظر فی عهد و ان یقرا منه فی کل یوم خمسین آیه(77).
ب - کافی باسناده عن سلیمان بن داود المنقری عن حفص قال سمعت موسی بن جعفر (علیه السلام) یقول لرجل اتحب البقاء فی الدنیا؟ فقال نعم فقال ولم؟(78).
قال لقرائه قل هو الله احد، فسکت عنه فقال له بعد ساعه یا حفص من مات من اولیائنا و شیعتنا و لم یحسن القرآن علم فی قبره لیرفع الله به من درجته فان درجات الجنه علی قدر آیات القرآن یقال له اقرا وارق فیقرا ثم یرقی(79). یعنی حفص گفت از امام هفتم شنیدم به مردی می گفت: آیا بقای در دنیا را دوست داری؟ آن مرد گفت: آری. امام فرمود: برای چه؟ گفت برای قرائت هل هو الله احد. امام پس از ساعتی سکوت از آن مرد، فرمود: ای حفص، هر کس از اولیاء و شیعیان ما بمیرد و قرآن را نیکو نداند، در قبرش قرآن را بدو تعلیم می نمایند تا خداوند درجه او را به علم قرآن بالا ببر؛ چه اینکه درجات بهشت بر قدر آیات قرآن است. به او می گویند بخوان قرآن را و بالا برو. پس می خواند و بالا می رود.
ج - الکافی باسناده عن حفص بن غیاث عن الزهری قال سمعت علی بن الحسین علیهم السلام بقول آیات القرآن خزائن فکلما فتحت خزانه ینبغی لک ان تنظر مافیها(80). یعنی زهری گفت از امام سجاد (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: آیات قرآن خزینه ها هستند پس هر خزینه را گشوده ای سزاوار است که در آن نظر کنی.
د الکافی باسناده عن یعقوب الاحمر قال قلت لابی عبدالله (علیه السلام) ان علی دینا کثیراً و قد دخلنی ماکان القرآن یتفلت منی فقال ابو عبدالله (علیه السلام) القرآن القرآن ان الایه من القرآن و السوره لتجبی یوم القیامه حتی تصعد الف درجه - یعنی فی اللجنه - فتقول لو حفظتنی لبلغت بک هیهنا(81). یعنی یعقوب احمر گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم که دین زیادی بر عهده دارم، و این سبب شد که قرآن از من سلب شد و آن را از دست داده ام. امام فرمود: قرآن، قرآن؛ همانا که آیه و سوره ای از آن در قیامت می آید که هزار درجه در بهشت صعود می نماید و می گوید اگر مرا حفظ می نمودی ترا بدینجا می رساندم.
ه الکافی باسناده عن ابی بصیر قال قال ابو عبدالله (علیه السلام) من نسی سوره من القرآن مثلث له فی صوره حسنه و درجه رفیعه فی الجنه فاذا راها قال ما انت ما احسنک لیتک لی؟ فیقول اما تعرفنی انا سوره کذا و کذا ولو لم تنسنی رفعتک الی هذا(82). یعنی ابو بصیر گفت امام صادق (علیه السلام) فرمود: کسی سوره ای از قرآن را فراموش کرده است (یعنی آن را ضایع کرده است و ترک گفته است) قرآن در صورت نیکو و درجه بلندی در بهشت برای او تمثل می یابد. و چون آن مثال را دید بدو می گوید: تو کیستی بدین خوبی؟ کاش برای من بودی. آن صورت، یعنی همان مثال، در جواب می فرماید: آیا مرا نمی شناسی؟ من فلان سوره ام. اگر مرا فراموش نمی کردی، تو را به این مقام رفیع می رساندم.
و - الکافی باسناده عن یونس بن عمار قال قال ابو عبدالله (علیه السلام) ان الدواوین یوم القیامه ثلاثه: دیوان فیه النعم، دیوان فیه الحسنات فیقابل بین دیوان النعم و دیوان الحسنات فستغرق النعم عامه الحسنات و یبقی دیوان السیئات فیدعی بابن آدم المؤمن للحساب فیتقدم القرآن امامه فی احسن صوره فیقول یارب انا القرآن و هذا عبدک المومن قدکان یتعب نفسه بتلاوتی و یطیل لیله بترتیلی و تفیض عیناه اذا تهجد فارضه کما ارضانی قال فیقول العزیز الجبار عبدی ابسط یمینک فیملاها من رضوان الله العزیز الجبار، و یملا شماله من رحمه الله ثم یقال هذه الجنه مباحه لک فاقرا و اصعد فاذا قرا آیه صعد درجه(83). یعنی یونس بن عمار گفت امام صادق (علیه السلام) فرمود: دیوانها در روز قیامت سه اند: یکی دیوانی که در او نعمتهاست، دیگر دیوانی که در آن حسنات است، پس دیوان نعمتها و حسنات را در مقابل یکدیگر قرار می دهند که دیوان نعم تمام حسنات را فرا می گیرد و در خود فرو می برد، و دیوان سیئات می ماند. پس فرزند مومن آدم برای حساب خوانده می شود. آنگاه قرآن در فراروی او در نیکوترین صورتی پیش می آید و می گوید: ای رب من، من قرآنم و این بنده مومن توست که خود را به تلاوت من رنج می داد، و شب را در مدتی دراز به ترتیل در قرائت من می گذرانید، و درگاه تهجد (شب نمازی و شب زنده داری) از چشمان او اشک جاری می شد؛ پس او را خشنود گردان چنانکه مرا خشنود گردانید. امام فرمود: در آنگاه خداوند عزیز جبار می فرماید بنده من یمینت را (دست راستت را) باز کن، پس آن را از رضوان خدای عزیز جبار پر می کند؛ و شمال او را (دست چپ او را) از رحمت خدا پر می کند. سپس به او گفته می شود این بهشت برای تو مباح است، بخوان (قرآن را) و بالا برو؛ پس چون آیه ای را قرائت کرد، درجه ای بالا می رود.
ز - الکافی باسناده عن ابن ابی یعفور قال سمعت ابا عبدالله (علیه السلام) یقول ان الرجل اذا کان یعلم السوره ثم نسیها او ترکها و دخل الجنه اشرفت علیه من فوق فی احسن صوره، فتقول تعرفنی؟ فیقول لا. فتقول انا سوره کذا و کذا لم تعمل بی و ترکتنی اما و الله لو عملت بی لبلغت بک هذه الدرجه و اشارت بیدها الی فوقها(84). یعنی امام صادق (علیه السلام) فرمود: همانا که مرد سوره را می داند، سپس فراموشش می کند و ترکش می گوید داخل بهشت می شود. آن سوره از بالا در نیکوترین صورتی بر او اشراف می نماید، پس بدو می گوید: مرا می شناسی؟ می گوید: نه. پس گوید: من آن سوره ام که مرا به کار نبستی و ترکم گفتی؛ آری، سوگند به خدا اگر به من عمل می نمودی هر آینه تو را به این درجه می رساندم. و با دست خود اشاره به بالای خود نموده است.
ح - الکافی باسناده عن یعقوب الاحمر قال قلت لابی عبدالله (علیه السلام) جعلت فداک انه اصابتنی هموم و اشیاء لم یبق شیی من الخیر الا و قد تفلت منی منه. قال ففزع عند ذلک حین ذکرت القرآن ثم قال ان الرجل لینسی السوره من القرآن فتاتیه یوم القیامه حتی تشرف علیه من درجه من بعض الدرجات فتقول السلام علیک فیقول و علیک السلام من انت؟ فتقول انا سوره کذا و کذا ضیعتنی و ترکتنی، اما لو تمسکت بی بلغت بک هذه الدرجه(85). ترجمه: یعقوب احمر گفت به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: فدایت شوم، اندوهها و چیزهایی مرا رسیده است که هیچ خیری برایم نمانده است مگر اینکه طایفه ای از آن را از دست داده ام، حتی قرآن هم طایفه ای از آن را از دست داده ام. یعقوب گفت تا قرآن را آنچنان یاد نمودم، امام در آن هنگام بیتاب شد و فرمود: همانا که مرد سوره ای از قرآن را فراموش می کند، پس آن سوره روز قیامت در نزد آن مرد آید تا از درجه ای از بعض درجات بر او مشرف شود و بدو سلام گوید، و مرد جواب سلام دهد، پرسد تو کیستی؟ گوید: من آن سوره ای هستم که مرا تباه کردی و رها نمودی؛ آگاه باش اگر به من تمسک می نمودی، تو را به این درجه می رساندم.
ط - الکافی باسناده عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال، قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلموا القرآن فانه یأتی یوم القیامه صاحبه فی صوره شاب جمیل شاحب اللون فیقول له القرآن انا الذی کنت اسهرت لیلک واظمات هو اجرک واجففت ریقک و اسلت دمعک، اؤول معک حیثما الت، وکل تاجر من وراء تجارته و انا الیوم لک من وراء تجاره کل تاجر و سیاتیک کرامه من الله عزوجل فابشر، فیوتی بتاج فیوضع علی راسه ویعطی الامان بیمینه، و الخلد فی الجنان بیساره، و یکسی حلتین؛ ثم یقال له اقرا وارقه فکلما قرا آیه صعد درجه و یکسی ابواه حلتین ان کانا مومنین ثم یقال لهما هذا لما علمتماه القرآن.
ترجمه: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: قرآن فرا فرا بگیرید که قرآن در روز قیامت نزد صاحبش، یعنی کسی که آن را یاد گرفته و بدان کار بسته، در چهره جوانی نیکو روی رنگ برگشته می آید، پس بدو می گوید: من بودم آنکه شبت را بیدار می داشتم، و اشکت را روان می داشتم، هر کجا باشی من با توام، هر بازرگانی در پی بازرگانی خود است، و من امروز برای تو در پی بازرگانی و سوداگری ام. مژده دریاب که کرامتی از خدای - عزوجل - برایت خواهد بود. پس تاجی آورند و بر سرش نهند، و امان به دست راست او عطا شود و جاودانی در بهشتها به دست چپ او. و به دو حله خلعت پوشانده شود؛ سپس بدو گفته شود بخوان قرآن را و بالا برو؛ پس هر بار که آیتی را قرائت کرد درجه ای بالا رود؛ و پدر و مادرش اگر مومن باشند به دو حله خلعت پوشانده شوند. پس از آن بدانان گویند این پاداش شما که به فرزند خود قرآن تعلیم داده اید.
ی در ماده جمع مجمع البحرین طریحی، روی انه (صلی الله علیه و آله و سلم) قال مامن حرف من حروف القرآن الا وله سبعون الف معنی. یعنی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ حرفی از حروف قرآن نیست مگر اینکه آن را هفتاد هزار معنی است.
نظیر هر یک از احادیث یاد شده روایات دیگر نیز در جوامع روائی آمده است، و این چند حدیث انموزجی از آنها می باشند، و ما به نحوی انتخاب کردیم تا صاحب بصیرت و زبان فهم بعضی از آنها را بیان و تفسیر بعضی دیگر قرار دهد.
زیرا همانطور که قرآن به فرموده امیرالمؤمنین (علیه السلام) ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض(86). همچنین احادیث ینطق بعضها ببعض و یشهد بعضها علی بعض.
چنانکه حضرت امام صادق (علیه السلام) (علیه السلام) فرمود: احادیثنا یعطف بعضها علی بعض فان اخذتم بها رشدتم و نجوتم و ان ترکتموا ظللتم و هلکتم فخذوا بها انا بنجاتکم زعیم(87).
از حدیث دهم و نحو آن دانسته می شود که مراد از درجات آیات معانی آنهاست، و آن معانی نیز حقایق نوریه هستند که به حسب تفاوت و مراتب عروجی و صعودی قرآن درجات اند. هم درجات عندالله(88). ولکل درجات مما عملوا(89). لهم درجات عند ربهم(90). فاولئک لهم الدرجات العلی(91). رفیع الدرجات(92). یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات(93).
مطلب مهم و مفتاح فهم این گونه حقایق صادر از اهل بیت عصمت و طهارت این است که دانسته شود علم و عمل انسان سازند، و انسان، به حکم محکم اتحاد مدرک و مدرک، آنچه را آموخت و بدان کار بست اندوخته او است که خود همان است. لیس للانسان الا ما سعی. ما تفصیل آن را در کتاب دروس اتحاد عاقل به معقول بیان کرده ایم و مبرهن نموده ایم و در این رساله نیز به کلیاتی اشارت می نماییم.
از حدیث هفتم و هشتم مستفاد است که مراد از نسیان سوره ضایع نمودن و ترک گفتن آن است یعنی بدان عمل ننمودن است.
در حدیث سوم حضرت امام سجاد (علیه السلام) آیات قرآن را تعبیر به خزاین فرموده است و حق - سبحانه و تعالی - فرموده است ولله خزائن السموات و الارض(94). و فرمود: و ان من شیی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم(95). حال، تدبر شود که از فرقان کتبی تنزیلی تا انه لقرآن کریم فی کتاب مکتون لا یمسه الا المطهرون(96) را، که مخزن همه خزاین است، چه اندازه عوالم و مراتب و مظاهر و درجات است. و از اینجا پی ببر که نه فقط انسان دارای نفس ناطقه مجرد است، بلکه نفس ناطقه را مقام فوق تجرد است. خلاصه اینکه بنگر سعه قلب انسانی تا چه حد است. نزل به الروح الامین علی قلبک(97).
از حدیث دوم و نظایر آن مستفاد است که انسان را بعد از انفصال از بدن عنصری تکامل برزخی است. و دیگر اینکه وزان قبر در این نشأه و نشأه آخرت وزان انسان در نشأتین است، یعنی چنانکه افراد انسان در این نشأه متشابه و متماثل اند و در آن نشأه به حسب علوم و افعالشان به صور مختلف اند، قبرهای این نشأه نیز افراد متشابه اند؛ اما قبرهای آخرت قبری روضه ای از ریاض جنت، و قبری حفری ای از حفره های نار است.
آنکه در حدیث پنجم و چند حدیث دیگر فرمود که سوره من القرآن مثلت له فی صوره حسنه، این همان تمثل و تجسم اعمال است که بروز و ظهور ملکات در صقع ذات نفس مدرک است و در خارج از ظرف ادراک نیست؛ و با رویت به ابصار نیست بلکه ابصار با بصیرت است که ورای عالم طبیعت است، نظیر رویت انسان کامل است مر صور ملائکه را.