انسان و قرآن

نویسنده : علامه حسن حسن زاده آملی

موازین پنجگانه علوم و عقاید

اعلم ان الموازین الواردة فی القرآن فی الاصل ثلاثة: میزان التعادل و میزان التلازم و میزان التعاند. لکن میزان التعادل ینقسم الی ثلاثة اقسام: الاکبر و الأوسط و الاصغر فیصیر الجمیع خمسة؛ و تفاصیلها و بیان کل منها و کیفیة استنباطها من القرآن المجید مذکوره هناک.
الاول المیزان الاکبر من موازین التعادل؛ و هو میزان الخلیل (علیه السلام) و قد استعمله مع نمرود؛ و هو کما حکی الله تعالی بقوله: قال ربی الذی یحیی و یمیت الی قوله: فبهت الذی کفر(46). و قد اثنی الله علیه (علیه السلام) فی استعماله لهذا المیزان قال: و تلک حجتنا آتیناها ابراهیم علی قومه نرفع درجات من نشاء ان ربک حکیم علیم(47). فان فی حجته الثانیة التی بها صار نمرود مبهوتاً لانه ادرکها ولم یبلغ درکه الی الحجة الأولی أصلین اذ مدار القرآن علی الحذف و الایجاز.
و کمال صورة هذا المیزان ان یقال کل من قدر علی اطلاع الشمس من المشرق هو الاله فهذا احد الأصلین، و الهی هو القادر علی اطلاعها، الاصل الاخر، فلزم من مجموعهما أن الهی هو الاله دونک یا نمرود. و الأصل الأول مقدمة ضروریة متفق علیها، و الثانی من المشاهدات. و یلزم منهما النتیجة فکل حجة صورتها هذه الصورة وصح فیها اصلان کان حکمها فی لزوم النتیجة المناسبة هذا الحکم اذلا دخل لخصوص المثال. فاذا جردنا روح المیزانیة عن خصوصیه المثال نستعملها فی ای موضع اردنا کما یأخذ الناس معیاراً صحیحاً و صنجة معروفة فیزنون الذهب و الفضة و غیرهما بتلک الصنجة المعروفة.
الثانی المیزان الاوسط؛ فهو ایضا واضعه الله، و مستعمله الاول الخلیل (علیه السلام) حیث قال: لا احب الافلین(48). و کمال صورته ان القمر آفل، و الاله لیس بآفل، فالقمر لیس بآله فأماحد هذا المیزان و روحه فهوان کل شیئین وصف احدهما بوصف یسلب عن الاخر فهما متبائنان.
الثالث المیزان الاصغر؛ فهوایضاً من الله تعالی حیث علم نبیه محمداً (صلی الله علیه و آله و سلم) فی القرآن و هو قوله: و ما قدروا الله حق قدره اذقالوا ما انزل الله علی بشر من شی الایه(49). و وجه الوزن به أن یقال: قولهم بنفی انزال الوحی علی البشر قول باطل للازدواج بین أصلین أحدهما أن موسی (علیه السلام) و عیسی (علیه السلام) بشر: و الثانی انه انزل علیهما الکتاب فیبطل الدعوی العامة بانه لا ینزل الکتاب علی بشر اصلاً.
الرابع میزان التلازم؛ و هو مستفاد من قوله تعالی: لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا(50). و کذا من قوله تعالی: لو کان هولاء آلهة ماوردوها(51)... و أما حدالمیزان و روحه فهو أن من علم لزوم امر الاخر و علم وجود الملزوم یعلم منه وجود اللازم. و کذا لو علم نفی اللازم یعلم منه نفی الملزوم. و اما الاستعلام من وجود اللازم علی وجود الملزوم او من نفی الملزوم فهو یلحق بموازین الشیطان.
الخامس میزان التعاند؛ اما موضعه من القرآن فهو فی قوله تعالی تعلیماً لنبیه (صلی الله علیه و آله و سلم): قل من یرزقکم من السموات و الارض قل الله و انا او ایاکم لعلی هدی اوفی ضلال مبین(52). ففیه اضمار الاصل الاخر لا محالة اذ لیس الغرض منه ثبوت التسویة بینه و بینهم و هو انه معلوم انا لسنافی ضلال؛ فیعلم من ازدواج هذین الأصلین نتیجه ضروریة و هی انکم فی ضلال. و أما حد المیزان و عیاره فکل ما انقسم الی قسمین متبائنین فیلزم من ثبوت احدهما نفی الاخر و بالعکس لکن بشرط ان تکون القسمة حاصرة لا منتشرة فالوزن بالقسمة الغیر المنحصرة وزن الشیطان.
فهذه هی الموازین المستخرجة من القرآن، و هی بالحقیقة سلالیم العروج الی عالم السماء بل الی معرفة خالق الارض و السماء و هذة الاصول المذکورة فیها هی درجات السلالیم.
تبصرة موازین پنجگانه یاد شده به همین عبارات صدرالمتألهین در اسرارالایات را متأله سبزواری در شرح اسماء نقل کرده است(53) و در آغاز آن گفته است و قد قسم صدر المتألهین قدس سره فی مفاتیح الغیب و اسرار الایات موافقاً لبعض حکماء الاسلام خمسه اقسام. و این بعض حکماء اسلام را در دیباچه منطق منظومه به نام لئالی منتظمه به همین تعبیر یاد کرده است و موازین پنجگانه فوق را به نظم درآورده است و عبارت نظم و نثرش این است:
هذا هو القسطاس مستقیماً - و یوزن الدین به قویماً
تلازم تعاند تعادل - من اصغر اوسط اکبر جلی
در شرح فرماید:
قولنا تلازم اشارة الی الصطلاح بعض حکماء الاسلام فی تأویل کلام الله و تفسیره فعبر عن الاستثنائی الاتصالی و الانفصالی بمیزان التلازم و میزان التعاند، و عن الاقترانی بمیزان التعادل، و عن الأشکال الثلاثة بموازین التعادل الاکبر و الاوسط و الاصغر، و عن الکل بالموازین الخمسه.
این بعض حکماء اسلام ابو حامد غزالی است که مانند شیخ سهروردی اشراقی تغییر اصطلاح داده است. غزالی در چند جای کتابش به نام محک النظر در منطق تصریح نموده است که اصطلاحات متداول در علم منطق را تغییر به اصطلاحات خاصی داده است. و غرضش از تغییر این بود که الفاظی مأنوس در نزد متشرعه، جایگزین آن اصطلاحات متداول منطقی گردد، که از این راه، پندار بدبینی که به علم منطق روی آورده بود حتی گفته اند من تمنطق تزندق برداشته شود و علم منطق مکانت و مرتبت خود را از دست ندهد.

القرآن مأدبة الله (قرآن سفره خدا است)

ان هذا القرآن مأدبة الله فتعلموا مادبته ما استطعتم، و ان اصغر البیوت لبیت (لجوف - خ ل) اصغر من کتاب الله (رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)).
قرآن سفره رحمت رحیمیه الهیه است که فقط برای انسان گسترده شده است. طعام این سفره غذای انسان است که به ارتزاق آن متخلق به اخلاق ربوبی می گردد، و متصف به صفات ملکوتی می شود و مدینه فاضله تحصیل می کند. و هیچ کس از کنار این سفره بی بهره برنمی خیزد.
به حکم محکم منطق وحی غرض از ارسال رسل و انزال کتب دو اصل اصیل تعلیم و تربیت است. هو الذی بعث فی الامیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلهمم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین(54).
تزکیه همان تأدیب و تربیت است که نفوس انسانی از رذایل اخلاق و اجتماع بشری از فواحش اعمال تطهیر شود تا به تزکیه نفوس و تعلیم کتاب و حکمت صاحب مدینه فاضله گردند.
در هزار و یک نکته، که یکی از آثار قلمی نگارنده است، نکته ای در سمت مقدس تعلیم و تربیت است که نقل آن را در این مقام شایسته می بینیم و آن اینکه:
نکته سمت مقدس تعلیم و تربیت سیرت حسنه سفرای الهی است که برای تشکیل مدینه فاضله و اعتلای نفوس به فهم معارف ملکوتی و ارتقای عقول به معارج قدس ربوبی مبعوث شده اند. آنچنانکه در حالات خاص خودشان، در مقام دعا از خداوند سبحان، ارسال معلم ربانی را برای تزکیت و تعلیم انسانها مسألت می نمودند. این دعای حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام است که در قرآن کریم آمده است: ربنا و ابعث فیهم رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمة و یزکیهم انک انت العزیز الحکیم(55). و حق تعالی در استجابت دعایش فرموده است: کما ارسلنا فیکم رسولاً منکم یتلوا علیکم آیاتنا و یزکیکم و یعلمکم الکتاب و الحکمة و یعلمکم مالم تکونوا تعلمون(56).
و نیز فرمود: هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین(57).
انسان اگر گرفتار رهزن و اهریمن نشود، به وفق اقتضای طلب غریزی و جبلی خود، که ابد و سعادت ابدی خود را طالب است، همه حرف و صنایع و تمام احوال و اطوار شئون زندگی خود را برای استکمال، یعنی به فعلیت رساندن دو قوه نظری و عملی انسانی خود که بمنزلت دو بال برای طیران به اوج قرب ربوبی می باشند، قرار می دهد، و سپس به تکمیل دیگران، یعنی به فعلیت رساندن همان دو قوه انسانی آنان می کوشد.
خداوند سبحان در قرآن کریم این دو اصل را، که استکمال و تکمیل است، سرمایه سعادت و وظیفه انسان معرفی کرده است و سوره مبارکه عصر را به این دو اصل اختصاص داده است؛ و به کلام رفیع استاد علامه طباطبائی در المیزان: تلخص السورة جمیع المعارف القرآنیة و تجمع شتات مقاصد القرآن فی اوجز بیان. و خواجه نصیر الدین طوسی را در تفسیر آن، بیانی موجز و مفید است که نقل آن در این مقام بسی شایسته است و تمامی آن این است:

تفسیر سوره عصر به بیان محقق خواجه نصیر الدین طوسی

بسم الله الرحمن الرحیم و العصر ان الانسان لفی خسر - ای الاشتغال بالامور الطبیعیة و الاستغراق بالنفوس البهیمیة - الا الذین آمنوا - ای الکاملین فی القوة النظریة - و عملوا الصالحات - ای الکاملین فی القوة العملیة - و تواصوا بالحق - ای الذین یکملون عقول الخلائق بالمعارف النظریة - و تواصوا بالصبر - ای الذین یکملون اخلاق الخلائق و یهذبونها.
یعنی سوگند به عصر که انسان بر اثر اشتغال به امور طبیعی و استفراق در نفوس بهیمی در زیانکاری است مگر کسانی که در دو قوه نظری و عملی کامل شده اند و به معارف نظری مکمل عقول خلایق اند و اخلاقشان را تکمیل و تهذیب می نمایند.
ایمان تصدیق است و تصدیق علم و علم کمال قوه نظری و به فعلیت رسیدن آن است. عمل صالح از قوه عملی به کمال رسیده صادر می گردد که موجب ترفیع کلم طیب نفس ناطقه انسانی است که الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه(58). و صدرالدین قونوی. در نفحه چهارم نفحات، و صدرالمتألهین، در آخر مرحله چهارم اسفار، عمل صالح را نیز به معارف عقلیه تفسیر نموده اند و چه خوب کرده اند. عبارت صاحب اسفار این که:
فی القرآن المجید الیه یصعد الکلم الطیب - یعنی روح المؤمن - والعمل الصالح یرفعه - یعنی المعارف العقلیة ترغبه فیها و ترقیه الی هناک.
عقول خلایق را به معارف نظریه تکمیل کردن تواصی به حق است که معارف حقه الهیه است. و مفاد تواصی این است که معارف را به یکدیگر تعلیم می دهند و همچنین در تواصی به صبر. و تواصوا بالصبر را از آن روی به تکمیل و تهذیب اخلاق خلایق تفسیر فرموده است که تهذیب نفس را، مطلقاً در تمام شئون امور، صبر در مقام رضا باید که باز فرموده قرآن و لربک فاصبر(59) که مطلق است و به متعلق خاصی مقید نشده است.
معلم از لسان وسایط فیض الهی، در ملکوت عظیم آسمانها، عظیم خوانده می شود و او را به عظیم ندا می کنند. در کتاب فضل علم کافی، از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که من تعلم العلم و عمل به وعلم لله دعی فی ملکوت السماوات عظیماً فقیل تعلم لله و عمل لله و علم لله (ج 1، ص 27، معرب)، یعنی کسی برای خدا دانش آموزد و بدان کار بندد و به دیگران یاد دهد، در ملکوت آسمانها عظیم خوانده می شود؛ و گویند که این کس برای خدا دانش آموخت، و برای خدا بدان بکار بست، و برای خدا به دیگران یاد داد.
معلم مظهر اسم شریف محیی است که نفوس مستعده را به آب حیات علم احیاء می کند. و علم از زبان مترجمان اسرار قرآن، به آب حیات تفسیر شده است؛ چه، آب مایه حیات اشباح و علم مایه حیات ارواح است.
جاء رجل من الأنصار الی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال یا رسول الله اذا حضرت جنازة و مجلس عالم ایهما احب الیک ان اشهد؟ فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ان کان للجنازة من یتبعها و یدفنها فان حضور مجلس عالم افضل من حضور الف جنازة الحدیث. یعنی مردی از انصار به نزد پیامبر آمد و گفت: ای فرستاده خدا هرگاه جنازه ای و مجلس عالمی پیش آمده اند کدام یک در نزد شما محبوب تر است تا آن را اختیار کنم و حاضر گردم؟ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر برای تجهیز و دفن جنازه کسی هست. همانا که حضور مجلس عالم افضل از حضور هزار جنازه است(60).
و قریب به همین مضمون گفته آمد که روزی یکی از شاگردان عیسی (علیه السلام) وی را گفت: ای معلم، پدرم مرد؛ اجازه فرما که برای دفن و کفن او بروم.
عیسی (علیه السلام) فرمود: تو زنده ای از پی مرده مرو، مرده را بگذار تا مردگان بردارند.
معلم اگر الهی باشد در حقیقت نفخت فیه من روحی شعار و عیسوی مشهد و مشرب است که نفوس را احیاء می کند و فرزندان روحانی می پروراند و از عقیم بودن به در می آید، و تا آثار وجودی او باقی است از آنها بهره مند است که ارتقای درجات نوری در نشأه ماورای طبیعت عائدش می گردد بدون اینکه از پاداش عاملان به آثارش چیزی کاسته گردد؛ چنانکه سیرت پلید و بد بدآموز سبب انحطاط و درکات ظلمانی او در ماورای این نشأه می گردد بدون اینکه از کیفر عاملان بدان سیرت سیئه چیزی کاسته گردد. و اشارات قرآنی و روایات وسائط فیض الهی در این مسائل و مطالب بسیار است. این بود تمامت آن نکته.
معلم ثانی، ابو نصر فارابی، در یکی از رسایلش، به نام تحصیل السعادة که راجع به نحوه تأسیس و تشکیل مدینه فاضله و تحصیل سعادت بحث کرده است، سخنش را به این دو اصل مهم منتهی کرده است که تحصیل سعادت به تعلیم و تأدیب است. تعلیم ایجاد فضائل نظریه در امم و مدن است، و تأدیب طریق ایجاد فضایل خلقیه و صناعات عملیه در امم است. التعلیم هو ایجاد الفضائل النظریة فی الامم و المدن، و التأدیب هو طریق ایجاد الفضائل الخلقیة و الصناعات العملیة فی الأمم. تعلیم رشد دادن نفس ناطقه انسانی، یعنی پروراندن روح و غذا به جان دادن است؛ و تأدیب انسان را به اعمال صالحه و شایسته نگاه داشتن است. ما، روی موازین عقلی و نقلی، علم و عمل را انسان ساز می دانیم، هر چند که موازین نقلی، یعنی شرعی، برهان محض و عقل صرف و حق مطلق است.
علم مشخص روح انسان است و عمل مشخص بدن او در نشأه اخروی است، و هر کس به صورت علم و عمل خود در نشأه اخروی برانگیخته می شود. واضح تر این که علم سازنده روح انسان و عمل سازنده بدن اوست. چه، علم و عمل جوهرند نه عرض؛ بلکه فوق مقوله اند، چرا که وزان علم و عمل وزان وجود است و ملکات نفس مواد صور برزخی اند، یعنی هر عمل صورتی دارد که در عالم برزخ آن عمل بر آن صورت به عاملش ظاهر می شود، که صورت انسان در آخرت نتیجه عمل و غایت فعل او در دنیاست و همنشینهای او، از زشت و زیبا، همگی غایات افعال و صور اعمال و آثار ملکات اوست که در صقع ذات او پدید می آیند و بر او ظاهر می شوند، که در نتیجه انسان در این نشأه نوع و در تحت آن افراد است و در نشأه آخرت جنس و در تحت آن انواع است، و از این امر تعبیر به تجسم اعمال می کنند.
بدین جهت انسان را بدنهایی در طول هم است، و تفاوت این بدنها به کمال و نقص است، و انسان، پس از این نشأه، بدنی را که با خود می برد در حقیقت آن را در این نشأه ساخته است. آن بدن مثل بدن اینجا بکلی مادی و طبیعی نیست، و نیز مثل مقام شامخ نقس ناطقه و عالم عقول و مفارقات بکلی مجرد تام نیست؛ بلکه یک نحو تجرد برزخی دارد.
آن بدن را تخمها و ماده هایی می سازند که در این نشأه در مزرعه وجود انسان کاسته شده اند؛ لذا آن را بدن مکسوب می گویند، یعنی اعمال و کسبهای انسان بذرها و تخمهایی اند که مواد صور برزخی اند و در عالم برزخ تبدیل به بدنهای اخروی می شوند، تا آن مواد چه بوده باشند، یعنی آن تخمهایی که در مزرعه جان کاشته اند چگونه تخمهایی باشند. اجمالاً اینکه: تخمهایی که شهوتی نبود / بر آن جز قیامتی نبود. هر کسی آن در ود عاقبت کار که کشت.
عقل و شرع به ما فرموده اند که هر کس زرع و زارع و مزرعه و بذر خود است که الدنیا مزرعة الاخرة. جناب وصی، حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به شاگرد قابلش کمیل در وصف حجج الهیه و علمای بالله فرموده است یحفظ الله بهم حججه و بیناته حتی یودعوها نظرائهم و یزرعوها فی قلوب اشباهم(61).
مفاد این تعبیر شریف این است که علمای بالله برزگرند آری، دانشمندان کشاورزند که دلها را شیار می کنند، جانها را شخم می زنند، نفوس را آمادگی می دهند، و بذرهای معارف در مزارع جانها می افشانند، و این جانها را می پرورانند، و نهال وجود انسانها را به جایی می رسانند که هر یک شجره طوبایی می شود اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین باذن ربها(62).
خداوند سبحان هم، در قرآن، خود را زارع خوانده است: افر ایتم ما تحرثون، ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون(63). زارع کشاورز است که کارش آباد کردن زمین و شخم و شیار زدن آن و بذر در آن افشاندن و آبیاری کردن و پروراندن است. جانهای ما مزرعه الهی است؛ در این حدیث شریف تأمل بفرمایید و مزرعه جان را به دست زارع آن بسپارید. گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن.
جناب ثقة الاسلام کلینی رضی عنه الله در کتاب ایمان و کفر اصول کافی(64) به استادش روایت فرموده است عن یونس بن ظبیان عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الله خلق قلوب المؤمنین مبهمة علی الایمان فاذا اراد استنارة مافیها فتحها بالحکمة وزرعها بالعلم و زارعها و القیم علیها رب العالمین. فتح دل شیار کردن آن است، زرع آن بذر افشاندن در آن است و این بذر علم است، قیم محافظ پروراننده آن است، و این فاتح وزارع و قیم رب العالمین است.
من از مفصل این نکته مجملی گفتم - تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
به منطق وحی و براهین عقل، معارف حقه الهیه در این نشأه مادی به صورت آب تمثل می یابد و خود را نشان می دهد، لذا عالم الهی، که معارف و حکم به جانها القا می کند، در حقیقت معنایش این است که آب حیات به جانها بخشیده است. قرآن کریم فرموده است: یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم(65). بیایید ندایی را لبیک بگویید که شما را احیا می کند، روح در شما می دمد؛ بیایید به سوی منطقی که شما را زنده بگرداند.
زنده دلا، مرده ندانی که کیست؟ - آن که ندارد به خدا اشتغال
بیایید ندایی را لبیک بگویید که از شجره وجودتان بهره هایی ببرید که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده است و بر هیچ دلی نگذشته است؛ قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ان الله عزوجل قال اعددت لعبادی الصالحین مالاعین رات، و لا اذن سمعت، و لا خطر علی قلب بشر(66)؛ و لذتهایی عاید شما می شود که آنچنان بدانها آرام بیابید که لذائذ مألوف را آلام بیابید، به قول شیخ اجل سعدی:
اگر لذت ترک لذت بدانی - دگر لذت نفس لذت نخوانی
و آنگاه چنان به حال مردم چشیده و رسیده غبطه می خورید که ما کیستیم و چه شدیم و به کجا رسیده ایم. انسان به علم و عمل صالح زنده می شود، چون بین غذا و مغتذی باید سنخیت باشد. غذای بدن مادی و از جنس اوست و غذای روح معنوی و از سنخ اوست. اگر بدن گرسنه باشد، با تحصیل مطالب بلند و ارزشمند علمی سیر نمی شود. بدن نان و آب می خواهد، او غذا از جنس خودش تقاضا می کند. و به سیر شدن بدن، جان سیر نمی گردد؛ جان علوم و معارف طلب می کند، او لقاء الله می خواهد، او می گوید:
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی - دوست ما را و همه جنت و فردوس شما را
غذای هر یک از جان و تن مسانخ و مجانس با خود اوست. گوش دهان جان است؛ غذای جان را در ابتدای امر باید از راه گوش که دهان اوست به او داد، و پس از آنکه نیرو گرفت دهنهای دیگری برایش باز می شود.
دو دهان داریم گویا همچونی - یک دهان پنهانست در لبهای وی
اگر در تحت تعلیم و تربیت افرادی که وادیها طی کرده اند و منازل پیموده اند و گردنه ها را پشت سر گذاشته اند قرار بگیریم، یعنی نهال وجود خودمان را به دست باغبانهای شایسته بدهیم، آنگاه خواهیم دید که از اکنون این شجره طیبه الهیه چه ثمراتی به عرصه ظهور و بروز می رسد.
قدر خود بشناس و مشمر سرسری - خویش را، کز هر چه گویم برتری
آن که دست قدرتش خاکت سرشت - حرف حکمت بر دل پاکت نوشت
تعلیم و تأدیب باید در متن اجتماع و اطوار و شئون حقیقت ما قرار بگیرد نه در حاشیه زندگی ما. اگر آن توفیق را یافتیم، و ان شاء الله می یابیم، که قرآن در متن اجتماع و حقیقت ما پیاده بشود نه در حاشیه زندگی ما، مثلاً فقط در طاقچه خانه و در جیب ما باشد، آنگاه صاحب مدینه فاضله خواهیم شد و به کمال انسانی خود نایل خواهیم آمد.
در نظر بگیرید باغبانی بخواهد نهالهایی را بپروراند: این باغبان دستورالعمل و بینش و دانش و تجربه ها و آدابی در تربیت و تأدیب نهال دارد، باید این تجربیات و دستورات را در متن نهال پیاده کند که در چه وقتی باید آبش بدهد، و چگونه و تا چه حدی تغذیه اش نماید، و در چه زمانی به پیراستن آن دست به کار شود، و همچنین در دیگر آداب و دستوراتی که یک نهال می خواهد، تا رشد کند و به کمالش برسد؛ باید این آداب و دستورات در نگاهداشت صورت استکمالی یک نهال در متن حقیقت او پیاده شود، که اگر کتاب این آداب و دستورات را بر گردن نهال ببندد اما در متن آن پیاده نکند به حال نهال سودی ندارد، در مسیر استکمالی خود قرار نمی گیرد؛ همچنین است مثل قرآن با ما ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم(67).
عارف سنائی گوید:
عجب نبود گر از ایمان نصیبت نیست جز نقشی - که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد - که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
علم الهدی سید مرتضی، در مجلس بیست و هفتم از کتاب امالیش معروف به غرر و درر، روایتی از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: القرآن مادبة الله (نافع عن ابی اسحاق الهجری عن ابی الاحوص عن عبدالله بن مسعود عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) انه قال: ان هذا القرآن مادبة الله فتعلموا مادبته ما استطعتم، و ان اصفر البیوت لبیت - لجوف خ ل - اصفر من کتاب الله) مادبه به فتح دال و ضم آن طعام مهمانی است. این مادبه نزل الهی است ولکم فیها ماتدعون نزلا من غفور رحیم(68). این مأدبه سفره است؛ قرآن سفره الهی است. هیچ کس از کنار این سفره با دست خالی و تهی بر نمی خیزد. آن کس که مصحف را گشوده و نوشته اش را زیارت کرده است، به همین اندازه از این سفره الهی لقمه ای برداشته است و بهره ای برده است که ان النظر فی المصحف عبادة(69)؛ آن کس که قرائتش کرد، لقمه بهتر از آن برداشته است؛ و آن کس که به ترجمه تحت اللفظی آن آگاهی پیدا کرد، لقمه بهتر بر می دارد و بهره بیشتر می برد؛ و آن کس که می تواند آیات را با یکدیگر تلفیق کن و ترتیب و انسجام بدهد تا نتایجی حاصل کند، او بهره های بهتر می برد؛ و همین طور به تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) اقرا وارق(70).
سید مرتضی در امالی یاد شده، مأدبه را به دو وجه معنی کرده است: یکی همین بود که نقل کرده ایم و تا حدی توضیح داده ایم و عبارتش این است: المادبة فی کلام العرب هی الطعام یصنعه الرجل و یدعو الناس الیه فشبه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ما یکتسبه الانسان من خیر القرآن و نفعه و فائدته علیه اذا قراه و حفظه بمایناله المدعو من طعام الداعی و انتفاعه به، یقال قد ادب الرجل یأدب فهو آدب اذا دعا الناس الی طعامه و شرابه و یقال للمأدبة (بضم الدال) المدعاة، و ذکر خلف الأحمر انه یقال فیه ایضاً مأدبه بفتح الدال. یعنی مأدبه آن طعامی است که شخص آن را مهیا می کند و مردم را بدان دعوت می نماید، پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خیر و نفع و فایده ای را که انسان از قرائت و حفظ قرآن کسب می کند به آن طعامی که مدعو از دعوت داعی بدان نایل می شود تشبیه فرمود. و مأدبه بدین معنی به ضم و فتح دال، هر دو، آمده است.
بعد از آن، مرحوم سید وجهی دیگر در بیان مأدبه حدیث یاد شده نقل کرده است به این عبارت: المادبة بفتح الدال مفعلة من الادب، معناه ان الله تعالی انزل القرآن ادبا للخلق و تقویماً لهم. بدین وجه معنی القرآن مأدبه الله این است که قرآن برای ادب و تقویم خلق است. ادب نگاهداشت حد هر چیز، و تقویم راست و درست ایستاندن است؛ این وجه با تعلموا مناسبتر است. پس معنی حدیث این است که قرآن ادب و دستور الهی است، از این مأدبة الله ادب فرا بگیرید و حد انسانی خودتان را حفظ کنید و نگاه بدارید، و بدین دستور خودتان را راست و درست به بار بیاورید و به فعلیت برسانید.
سیوطی در جامع صغیر روایت کرده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ادبنی ربی فاحسن تأدیبی. و دیلمی در باب چهل و نه ارشاد القلوب روایت کرده است قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ادبنی ربی بمکارم الأخلاق. و در باب ادب، عمده ادب مع الله است.
از خدا جوییم توفیق ادب - بی ادب محروم ماند از لطف رب
و نیز در همان باب ارشاد القلوب آمده است: روی ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) خرج النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) امض فلاحاجة لنا فی رعایتک. فقال: انا اهل البیت لانستخدم من لا یتادب مع الله و لا یستحیی منه فی خلوته. یعنی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) برای دیدن گوسفندانش به در رفت، شبان برهنه بود و از جامه خویش شپش می جست؛ چون دید پیغمبر به سویش می آید، لباس به تن کرد؛ پس حضرت او را از سمتش برکنار نمود و فرمود: ما اهل بیتی هستیم که کسی را که ادب با خدا نباشد و در خلوت از او حیا ندارد استخدام نمی کنیم.
به عنوان مزید توضیح در مأدبه به وجه دوم گوییم:
مأدبه فرهنگستان و ادبستان است که به تخفیف می گوییم دبستان، مأدبه مکتب و مدرسه است که جای تأدیب و تربیت است. آنجائی که به انسان ادب یاد می دهند آنجا را مأدبه می گویند، قرآن به انسان أدب یاد می دهد.
ادب چیست؟ کتاب منتهی الأرب فی لغة العرب، کتاب لغت گرانقدر و ارزشمند است، لغت اصیل عربی را بفارسی سره، درست ترجمه کرده است، انسان بخواهد لغتی را به لغت دیگر در آورد و درست از عهده آن برآید خیلی دشوار است باید یک انسان فنان و کارکشته باشد و مؤلف منتهی الارب صفی پوری حائز این اهمیت است. وی گوید: ادب یعنی نگاهداشت حد هر چیز. به همین لحاظ علوم ادبی را علوم ادبی نامیده اند، چون حافظ و نگهدار حدود معارف مربوط به خودند، و هر رشته در علوم ادبی میزانی برای نگاهداشت حد معارف خود است. مثلا علم عروض یکی از رشته های علوم ادبی است که میزانی، شعر و نظم سنج است. این میزان حد شعر را نگاه می دارد که دو مصراع یک بیت را به یکدیگر می سنجد، و دو بیت یک غزل یا یک قصیده را توزین می کند، سپس حکم می کند که این شعر زحاف دارد و موزون نیست، پس علم عروض علم ادب است که حد شعر را نگاه می دارد و نمی گذارد که از قالب خود بدر رود.
علم نحو و صرف، از علوم ادبیه اند چرا؟ زیرا که هر زبان در تأدیه معنی برای خود حدی دارد، جمله بندیها و ترکیب عبارات آن حدی دارد، خواندن او حدی دارد، اعراب او حدی دارد. علم صرف و نحو دستور می دهند که این کلمه و این جمله را باید اینطور اداء کنید، و باید بدین وجه پیاده نمائید و بدینصورت بخوانید، خلاصه زبان را در قالب خودش نگاه می دارند، و نمی گذارند از حد خود بدر برود. چه همینکه از حد خود بدر رفت کج و معوج می شود و به غلط معنی می دهد، هر چیز که در حد خود باشد موزون و مطبوع است.
ابوالاسود الدئلی شنید که شخصی اول سوره برائت را قرائت می کند: ان الله بری من المشرکین و رسوله بکسر لام رسوله، گفت من گمان نمی بردم که کار مردم بدینجا بکشد، آنگاه با راهنمائی امیرالمؤمنین (علیه السلام) شروع به وضع علم نحو نمود به تفصیلی که در روضات خوانساری مذکور است. در قسمت حکم نهج البلاغه آمده است که قال (علیه السلام) لکاتبه عبیدالله بن ابی رافع: الق دواتک، واطل جلفه قلمک، و فرج بین السطور، و قرمط بین الحروف، فان ذلک اجدر بصباحه الخط(71). یعنی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نویسنده خود، عبدالله بن ابی رافع، فرمود: دواتت را لیقه بینداز، و زبانه قلمت را دراز گردان، و میان خطها را گشاده گردان، و حرفها را نزدیک به یکدیگر بنویس که این روش نوشتن، به خوبی خط سزاوارتر است. لیقه مرکب را لایق نوشتن می کند و به همین جهت آن را لیقه گفته اند. و زبانه قلم دراز باشد، روان می رود و روان می نویسد.
میر عماد حسینی رساله ای که در تعلیم خط نوشته است، آن را آداب المشق نام نهاده است.
ممکن است کسی زشت و زیبا را تمیز ندهد و در علوم ادب نکته سنج و زبان فهم و آشنا نباشد، خط زشتی را که با آب طلا نوشته شد تحسین کند، بدیهی است که نظر چنین کسی ملاک نیست. بمثل، یکی دندان دارد و دیگری بی دندان است؛ آن که بی دندان است، اگر در لقمه نان سنگریزه باشد، متوجه نمی شود، نان را با سنگریزه فرو می برد؛ اما آن که دندان دارد، همان نخستین بار که لقمه را به دهان گرفت سنگریزه دندانش را می زند. کسانی که نکته سنج اند، دندان دارند، در علوم ادب خیره اند، صحیح را از سقیم تمیز می دهند. غرض این که همان طور که علوم ادب میزان و مکیال سنجش و نگاهدار حدود معارف و کمالات مربوط به خودند، قرآن با انسان بدین سان است؛ القرآن مأدبه الله. این دستورالعمل الهی ادب آموز و ادب کننده است، انسان را در حد انسانیش نگاه می دارد، او را از اعوجاج و انحراف حفظ می کند، نمی گذارد که به سوی دیوی و ددی برود، او را به فعلیتش و کمال انسانیش می کشاند و می رساند؛ ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم(72). کسی که به آداب قرآن انسان ساز متأدب نباشد، انسان نیست؛ هر چند، عامه هر حیوان مستوی القامه را انسان می پندارند. حضرت انسان کامل، جناب وصی، امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره چنین کس فرمود نم فالصوره صوره انسان، و القلب قلب حیوان؛ لا یعرف باب الهدی فیتبعه و لاباب العمی فیصد عنه فذلک میت الاحیاء. به قول عارف جامی.
حد انسان به مذهب عامه - حیوانیست مستوی القامه
پهن ناخن برهنه تن از مو - به دوپا ره سپر به خانه و کو
هر که را بنگرند کاین سانست - می برندش گمان که انسانست
چیست انسان، برزخی جامع - صورت خلق و حق در او واقع
قرآن مجید می فرماید ما نظام عالم و کلمات دار هستی را به میزان و قدر آفریدیم. انا کل شی خلقناه بقدر(73). هیچ اعوجاجی و انحرافی در آن راه ندارد، و زیباتر از این تصور شدنی نیست. آن قلمی که عالم را بدین زیبایی نگاشت، همان قلم آدم را به نیکوترین صورت درآورده است، و همان قلم نگارنده قرآن است، عالم و آدم و قرآن از یک نگارنده و یک قلم اند. نه شیرین تر از عالم و رصینتر و موزونتر از آن تصور شدنی است، و نه زیباتر از آدم می توانید موجودی پیدا کنید، و نه محکمتر و حکیمتر از قرآن کتابی. این همه صنایع یک صنع اند و نگاشته یک قلم، و همه کلمات وجودی یک مؤلف اند.
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد - هزاران نقش بر لوح عدم زد
این دو کتاب تدوینی و تکوینی، هر دو، مطابق هم اند؛ و انسان کامل هم با هر یک از آنها مطابق است، آنچنانکه عالم را و یا انسان کامل را در یک کفه ترازو و قرآن را در کفه دیگر ترازو قرار دهیم می بینیم که سر موئی کم و زیاد ندارند:
انسان کامل عالم است، انسان کامل قرآن است.
جهان انسان شد و انسان جهانی - از این پاکیزه تر نبود بیانی