سیاحت شرق

نویسنده : سید محمد حسن آقا نجفی قوچانی

مقدمه ناشر

آیه الله سید محمد حسن در یکی از اقراء قوچان به نام خسرویه که در 40 کیلومتری قوچان واقع است متولد شد. او اولین فرزند مرحوم سید محمد نجفی بود که مردی متدین، خوش نام و طرفدار علم محسوب می شد. با وجودی که او مردی کشاورز و روستایی بود اما پافشاری و علاقمندی اش به علمای اسلام باعث شد تا فرزندش را به کسب علوم دینیه ترغیب کند. دوران کودکی سید محمد حسن معروف به آقا نجفی به سختی و بیماری آغاز شد او با بدنی نحیف و لاغر چندین بار تا سرحد مرگ پیش رفت، اما به لطف خداوند توان خود را بدست آورد و از چنگال مرگ گریخت او در همین مدت توانست قرآن را نزد پدر ختم کند. در سن هفت سالگی به مکتب رفت و کتب فارسی و مسایل علمیه و قواعد تجوید و حساب و نصاب الصیبان را آموخت. هوش و ذکاوت او باعث شد در مدت کوتاهی درسهای عربی و فارسی مکتبخانه را به اتمام برساند. سپس به کمک پدر شتافت و از رفتن به درس سر باز زد ولی از آنجا که پدرش آرزوهای بلندی برای او در خاطر داشت به نصیحت و موعظه اش پرداخت و بالاخره با جبر و تهدید مجبور به ادامه تحصیل شد. در سن 13 سالگی به شهر قوچان رفت و تا 16 سالگی به خواندن مقدمات و سیوطی و شرح نظام مشغول گشت. سپس به همراه چند تن از دوستانش پیاده از طریق سبزوار و نیشابور به مشهد رفت. در راه به سختی های زیادی برخورد کرد، که بعدها در زندگی خود از آن همه پیشامد به خوبی یاد می کند و آنها را انسان ساز به حساب می آورد و از الطاف خفیه حضرت حق می داند.
آقا نجفی پس از مشرف شدن به مشهد به ادامه تحصیل می پردازد و در عرض مدت کوتاهی مطول و شمسیه و لمعه و قوانین و معالم و مغنی و شرح و مطالع و تجرید را فرا می گیرد. در طول اقامت در حوزه مشهد با مشکلاتی مواجه می شود و بالاخره تصمیم می گیرد به همراه یکی از دوستانش به اصفهان برود. آنها پای پیاده از راه طبس و بیابان های وسیع و مرگ آورش به یزد و از آنجا با زحمت فراوان به اصفهان رفتند، در راه با خطرات زیادی روبرو شدند اما در نهایت خود را به مقصد رسانیدند. پس از ساکن شدن در مدرسه و مسجد عربان مشغول تحصیل شدند. او ابتدا به محضر درس آخوند کاشی رفت و منظومه حاج ملا هادی سبزواری را از ایشان آموخت سپس رسائل را نزد شیخ عبدالکریم گزی و حکمت را از میرزا جهانگیر قشقایی فرا گرفت. زندگی و تحصیلات آقا نجفی قوچانی در اصفهان با سختی و ناراحتی زیاد روبرو شد. کمبود غذا، قوت نامناسب او را بارها به بیماری کشانید، به همین خاطر مجبور شد برخی از کتابهای خود را جهت امرار معاش بفروشد و یا مجبور می شد به کار سخت و دشوار دست بزند تا کمی از ناملایمات زندگی اش را کم کند. این کشمکشها به مدت 4 سال طول کشید. او درباره تجربه ای که در این زمان به دست آورده بود می گوید: طلبه باید همیشه به یاد خدا باشد و توفیق فهم از او بخواهد، غذاهای غلیظ نخورد و زیاد نخورد چنانکه گرسنه بماند صبر نماید و بی خوراکی را نعمتی و توفیق جبری بداند که این دهان بدن که بسته شد، دهان روح باز گردد و شکر خدا گوید که چنین توفیقی به او داده. اگر بی خوراکی نصیب ما می شد او را عزیز داشتیم و بر رفقا پوشیده می داشتیم و استقراض نمی کردیم مگر کارد به استخوان می رسید یعنی از حال و قوه می افتادیم که ظن به ضرر و ناخوشی و مردن حاصل می شد در آن صورت هم بر حسب تکلیف الهی استقراض نمودیم که اگر عذری می آورد و نمی داد ما خوشحال تر بودیم که تکلیف ساقط گردید و گرسنگی باقی است.
همچنین می فرماید: طلبه باید دامن همت به کمر زند، صبر پیشه گیرد، شیطان و یا ریاست دنیا و یا چرب و شیرینی دنیا او را نفریبد که هلاکت ابدی آورد.
او در سن 13 سالگی تصمیم گرفت برای بار سوم به مسافرتی طولانی برود. این بار نیز با پای پیاده از اصفهان عازم عتبات عالیات گردید و پس از پشت سر گذاشتن مشکلات فراوان، پس از ورود به نجف اشرف و زیارت قبر ائمه اطهار علیهم السلام به محضر درس آخوند ملا محمد کاظم خراسانی رفت، در همان جلسه اول آثار شیفتگی و محبت در او نمایان شد و با شوق زیاد تصمیم می گیرد در نجف بماند و تقریرات درس مرحوم آخوند را دنبال کند. این دلبستگی و ارادت نسبت به مقام رفیع و بلند آخوند خراسانی تا پایان عمر در او باقی می ماند و پیوسته از آن سخن به میان می آورد.
آقا نجفی هنگامی که از مرز 30 سالگی عبور می کند به توصیه برخی از دوستان با دختری به نام سکینه بیگم ازدواج می کند. همسر او زنی صبور و با کمال بود که پیوسته او را در سختی های زندگی یاری می داد. ثمره این ازدواج چهار دختر و یک پسر بود که در اثر ناملایمات و شیوع بیماری و قحطی دو دختر و پسر او جان سپردند و در وادی السلام عراق دفن گردیدند. با وجود تمام این مصائب و گرفتاری ها، آقا نجفی به تحصیلات خود ادامه داد. عمده دروس و بحوث او درسهای فقه و اصول مرحوم آخوند به شمار می آمد و نتیجتا باعث گردید پس از سالها زحمت و تلاش، مردی عارف و عالم به جامعه شیعه تقدیم شود در حالیکه به درجه والای اجتهاد نیز رسیده بود.
هنگامی که نهضت مشروطیت در ایران ریشه می گیرد و آخوند در حمایت از آن به طور مکرر سخنرانی کرده و علیه استبداد قیام می کند؛ آقا نجفی قوچانی به یاری استادش می شتابد و از زمره مشروطه خواهان می شود. او یکی از کسانی است که بیش از علمای دیگر نجف در به ثمر رسیدن مشروطه تلاش می کند.
بعد از درگذشت مرحوم آخوند خراسانی زندگی بر آقا نجفی سخت تر می شود و برای گذران زندگی مجبور می گردد، ساعتهای طولانی به صلاه استیجاری مشغول شود و یا به طور پنهانی کار کند.
آقا نجفی قوچانی بارها پیاده به همراه برخی از دوستانش به زیارت کربلا و سامرا و سایر مشاهد مشرفه عراق رفت و خاطرات شیرینی از خود به جای گذاشت. او پس از 20 سال زندگی در عراق تصمیم می گیرد به ایران برگردد و با خانواده اش دیدار کند. اما متأسفانه قبل از حرکت خبر فوت پدرش به او می رسد. اندوهگین و ناراحت بار سفر می بندد و رهسپار وطن می گردد. آقا نجفی، پس از ورود به ایران به پابوسی امام رضا علیه السلام می شتابد و سپس به شهرستان قوچان می رود. مردم از او استقبال شایانی می کنند و ضمنا می خواهند محل درس و تبلیغ خود را قوچان قرار دهد. او به ناچار می پذیرد و تا پایان عمر نزد آنان می ماند. حوزه درس او بسیار گرم بود و طلاب زیادی به شوق استفاده علمی و عرفانی از آن بزرگوار به محضر درسش می آمدند او در مدت بیست و پنج سال شاگردان زیادی تربیت کرد. زندگی ساده و بسیط او و اخلاق متواضعانه اش چشمگیر بود و همواره مردم را به ساده زیستی و به دور از تجملات دعوت می کرد. او پیوسته با عقاید انحرافی و خرافات و صوفی گری و مقدس مآبی در مبارزه بود و در رسیدن مردم به حق خود به شدت اصرار می ورزید.
سرانجام آیة الله سید محمد حسن قوچانی در روز نهم اردیبهشت 1322 شمسی در سن 68 سالگی دار فانی را بدرود حیات گفت و پس از تشییع جنازه با شکوهی به خاک سپرده شد.
مؤسسه انتشارات فیض کاشانی به جهت اثرات مهم کتاب در تنبه خوانندگان، نسبت به انسان سازی و عرفان آن مرحوم و نیز آشنایی با زندگی پر مشقت طلاب و علمای اعلام، اقدام به نشر و پخش کتاب سیاحت شرق کرده است و رجاء واثق دارد که مورد انتفاع طالبین آن قرار خواهد گرفت.
انشاء الله

فصل اول: دوران کودکی

تاریخ یکی از اهل علم و سوانح عمر و سرگذشت او که آنچه دیده و شنیده و فهمیده و بر او وارد شده نوشته بدون خلاف و شبهه و بدون دروغ و بهتان و بی فایده نخواهد بود و ضامن تنبیه غافل و بیداری نائم است اگر به نظر عبرت نمایند.
در یکی از قراء(1) قوچان متولد شدم که در هوای لطیف و مناظر بهیه و جبال شامخه و آبهای گوارا و چشمه سارها و چمنزارهای طبیعی و ریاحین خودرو و اشجار مثمره در آن صفحات ممتاز، و در سن سه سالگی مریض و علیل شدم فقط از لاغری، پوستی به روی استخوانهای نازک کشیده شده بود که وقتی سر پا می ایستادم پوست رانها چین می خورد و چون در زیر آن گوشتی نبود سوای همان استخوان باریک و از شکم مدتی خون کار می کرد چند مرتبه به حال جان کندن رسیدم که جد پدری به بیابان رفته بود که پدرم را خبر کند بیاید مرا دفن کند باز دلش یارا نداده بود خود مراجعت نموده و چون یکتا پسر بودم جد و جده مرا بسیار دوست و عزیز داشتند، غالب شبها در دعا و مناجات با قاضی الحاجات و گریه و زاری بودند و اطبای دهات در آن دوره منحصر بود به همان پیره زنها و دواهای آنها نیز منحصر بود به یک دو تا از گیاهها نظیر اصل السوس و آنخ(2) و درمنه ترکی(3) که آنها را در میان چای جوشهای سنگی می جوشانیدند و به خورد مریض می دادند و صبحها نیز عوض چای می خوردند و جهت درد سر مقداری آرد گندم با نمک زیادی خمیر می کردند و به سر مریض می انداختند و جهت درد چشم زرده تخم مرغ روی چشم می انداختند و کلافه نخ کبودی به چشم می بستند. گاهی قند سفید یعنی روسی یک - دو مثقال از شهر می خواستند که در آن وقت دوای درد چشم بود و دوای مسهل یا خاکشیر بود و یا آب کله پاچه و اماله فقط شاف بود و جوهر شیاف فقط همان دل نمک سنگی بود که مثل بلور براق است و مثل تب و نوبه را به ترسانیدن مریض رفع می کردند و گاهی از روی سه شعله آتش در سه چهارشنبه می جستند و به ادعیه جات و حرزها نیز عقیده مند بودند و عمل می کردند و چون دوره این طور بود مرض من تا سه سال، بلکه بیشتر طول کشید.
بعد از رفع نمودم مرض ولو مزاج علیل بود، یک - دو زمستان نزد پدرم قرآن را ختم نمودم و در هفت سالگی به مکتب رفتم. کتب فارسیه و مسایل علمیه و قواعد تجوید و حساب جمل و نصاف الصبیان و معمیات عدیده، بعضی را از پدرم و بعضی را از آخوند کاملاً فرا گرفتم و بدیهی است که در دهات به مکتب رفتن بچه ها فقط از اول زمستان تا فصل بهار است و آن سه فصل دیگر را به کارهای باغ و راغ و صحرا و بیان وا می دارند و بچه ها هم نظر به این که مکتب را بدتر از هر مجلسی می داند روحاً و بدناً در عذاب و حریت ندارد کارهای خارجی را شقایق تر و عامل تر و نیکوتر انجام می دهد، خصوصاً فی الجمله اگر در خود بچه ذاتاً مایه غیرتی و سبک روحی باشد لذا از یک ماه بعد از عید من به کارهای باغ و زراعت به اندازه وسع مشغول می شدم. اوایل معمول شدن تریاک کاری بود که مردم محوطه جات خود را تریاک می کاشتند حتی توتستانهای زیادی داشتند که هر سال مبالغی ابریشم بر می داشتند لکن چون غالباً زنها متصدی کار ابریشم بودند و مردها در هیچ کار او ملاحظه نمی کردند و زنها هم یا خود ابریشم را پارچه ای که می خواستند می بافتند و یا آنکه می فروختند پنبه در عوض می خریدند و می ریسیدند و می بافتند و رنگرز کرباس ها را به رنگ سبز و سیاه و کبود می نمود تمام البسه زنانه و مردانه و کوچک و بزرگ و لحاف و پرده و دوشک و متکا و طاق پوش و ریحه و سایر پارچه و البسه های جهازیه تازه عروسها تمام بافته و ساخته زنها بود چه ابریشمی و چه پنبه ای و مردها محتاج به خرید این اثاثیه از خارج خانه خود نبودند، فقط نظر به همان نزدیک بینی و سادگی که داشتند دیدند از این توتستانها پولی عاید آنها نمی شود و تریاک را من ده - دوازده تومان نقد می خرند به خیال آن که ثروت و دارایی فقط به پولداری است توتها را قطع بلکه کلیه اشجار اطراف محوطه جات را ولو گردوهای کهن که سالی سی - چهل هزار گردو می داد، چون سایه افکن در آن اراضی بود نیز قطع نمودند و حال آن که ثروت و دارایی یک خانواده و یک مملکت نه به زیادی پول است بلکه به زیادی اجناس است.
از قبیل مزروعات که محتاج الیه انسان است از اشجار مثمره و غیر مثمره و زراعات حبوبات و غیره حبوبات و مزروعات الهی در این جبال و صحاری از معادن و جنگلها و مرجها(4) و آجامها(5) و ریاحین و گیاههای مفیده ای به حال انسان و حیوانات چون خداوند عالم در هر سرزمینی حوایج مخلوقات آن سرزمین را کاملاً تکویناً و تعلیماً خلق فرموده به طوری که حاجتمندی به خارجه غالباً ندارند بلکه از محرمات اعاشه از قبیل اسراف و تبذیر اگر پرهیز نمایند و به جانب قناعت که مستحب شرایع است فی الجمله توجه نمایند حوایج دفاعیه از دشمن را کاملاً نیز دارا خواهند بود. به عبارت اخری اگر افراد یک زمین فی الجمله رگ غیرت کارگری را داشته باشد و الکاسب حبیب الله را به کار ببندد و عقب زیادی پول نرود بلکه کسب خود را در جمع آوری همان مزروعات و محصولاتی که ذکر شد منحصر کند و گرد اسراف و تبذیر نگردد و قناعت نماید ساز استقلال زند و کارها به کام گردد بلکه پولدار هم می شود چون جنس که زیاد گردد محتاجین پول را به در خانه او خواهند کشید.
و این که گفتم پول ثروت نیست زیرا که غالب مردم بوالهوس هستند و به واسطه پول سلطنت پیدا می کنند بر حصول آرزوهای خود و زود در طریق آرزوهای باطله از دست بیرون می شود و مثل اول فقیر و محتاج گردد و یا آنکه به خیالات باطله چون قاضی الحاجات است او را حبس و دفن می نماید جهت روز مبادا و آن روز مبادا را هم تا آخر عمر نمی بیند و در تمام عمر در فقر و بی ثروتی به سر می برد و آنها هم که پول را به مصارف عاقلانه مصرف می کنند یعنی به او اجناس خارجه که محل احتیاج است وارد می کند، این هم ولو صورت معامله است لکن یک نوع اظهار احتیاج است و ذلت آور است. انسان فکر کند که خارجه این جنس را به چه وسیله ساخته است اگر ممکن است وسایل را خودش فراهم نماید و اگر ممکن نیست و از اصول زندگانی نیست و ترکش ممکن است ترک کند نمی شود به بوالهوسی خود را گدای دشمن کند و اگر از اصول زندگانی است مثل آهن آلات در ایران که موقتاً احتیاج است پس فقط به خرید همان اکتفا کند.
علی الجمله مردهای آن دوره توتستانها و اشجار که از جهات عدیده مایه پروت و زندگانی بود به واسطه زود پول شدن تریاک آنها را قطع نمودند و تبدیل به زراعت تریاک نمودند و من هم در آن وقت در جزء بزرگان و همدوش پدرم به پی کردن تریاک و سایر لوازم اشتغال داشتم و در وقت تیغ زدن کوکنار و جمع کردن شیره آن چون مردم بی علم بودند، از یزد و کرمان مخصوصاً تریاکزن می آمد و مجمع آنها در منزل ما بود و در سال دوم من هم مهارت در این امور پیدا کردم و همدوش آنها کار می کردم بلکه گاهی در تیغ دوم و سیم خود تنها و تنها مستقلاً متصدی می شدم. فقط زمستانها را به مکتب می رفتم و در وقت درو زراعت دسته کشی زراعت را از کوههای بلند به خرمگاه که نزدیک قلعه بود من متصدی بودم و سایر لوازم دروگرها را نیز از قبیل آوردن آب از چشمه سارهای گوارا و آتش قلیان را موجود نگاه داشتن و مواشی را توجه نمودن که به زراعت خرابی نکنند و آب دادن آنها را من می کردم که دروگرها خود اعتراف داشتند که زحمات من با آن صغر سن بیش از آنها بود و غالباً سه - چهار نفر بودند با پدرم و گاهی پدرم نمی آمد به واسطه کارهای باغات و کارهای نوعی و مخصوصاً زحمات دسته کشی من تا به خرمنگاه در آن راههای باریک و سراشیب و سنگلاخ که گاهی قریب یک فرسخ امتداد داشت بسیار فوق العاده بلکه فوق الطاقة بود.
در عصر روزی که پدرم نیامده بود دوبار سوفال گندم بار بستند و یک بار هم جو و چون سوفال جو کوتاه بود به میان تور مثل کاه بار نمودند با دو سه گاو و مواشی دیگر از سر کوه جمعاً پایین آمدیم، ربع فرسخی به خرمگاه مانده راه باغات از راه خرمگاه جدا می شد.
دهقان و دروگرها به لحاظ راحتی خیال بلکه میوه ای هم بخورند گفتند به من بارها را به خرمنگاه بینداز و مالها را ببر منزل ما از طرف باغات می رویم و من تنها بارها و گاوها و کره خرها را از طرف خرمنگاه بردم در دویست قدمی خرمنگاه که راه باریکی در دامنه کوهی و در پایین کوه دره عمیقی بود رسیدم و یک گاو عقب بارها بود این گاو را خواستم جلو بیفتد که بار بهتر توجه و مراقبت شود آن گاو از طرف بالای راه رفت جلو و چون از راه زیاد منفصل نشد پهلو زد به آن بار جو که در میان تور بود و خر با بار جو افتاد و البته آن بار با الاغ، اگر کره حقیقی نباشد کرویت حسیه را حائز است و همین مقدار کافی است در سرعت غلطیدن الاغ و بار در این سراشیبی تند و افتادن به آن دره عمیق و ریز ریز شدن الاغ و بار.
تا الاغ افتاد و بنای غلطیدن گذاشت از دهشت و وحشت عاقبت و عجله جلوگیری با آنکه چهار من وزن در آن وقت نداشتم و اقلاً الاغ و بارش چهل - پنجاه من بود از طرف بالا دست انداختم به چشمهای تور در حالی که این کره به پرش رو به پایین می رود. به مجرد آنکه پنجه ها به تور بند شد مرا بلند نمود و پرانید به طرف پایین و به قدر یک ذرع دورتر از این کوه غلطان خوردم به زمین پر خار و سنگلاخ و به مجرد خوردن به زمین از ترس آن که این کره اگر به من برسد استخوانهای مرا در هم خواهد شکست و به راه عدم خواهم رفت فوراً من مثل دانه اسپند از روی آتش جسته بدون این که ملتفت شوم که کجا شکسته و کجا مجروح شده قامت کوچک خود را ستون نموده شانه را به زیر بار و دستها را به چشمه های تور بند نموده پاها را به زمین سیخ و میخ نموده این کره غلطان را که مرکب از بار جو و الاغ بود در آن سراشیبی تند نگاه داشتم. در نزدیکی غروب آفتاب آنچه به چشم اندازهای رو به رو نگاه می کنم که کسی را ببینم استنصار کنم کسی پیدا نیست.
ثقل هر چیزی عبارت از میل به مرکز است و بدیهی است که هر چه ثقل بیشتر، میل و عشق وصول ثقل به مرکز بیشتر است. و ثقل الاغ و بار که اقل چهل من بود و راه به مرکز نیز چون سراشیبی تند داشت مانعی از جریان افتادن عشق این عاشق بزرگ نبود، الا فقط اراده روحی و عشق نفسانی من به محفوظ ماندن الاغ و بار و اگر چه جثه کوچک بود روح بر حسب همت و قوت اراده بزرگ بود، معلوم می شود شجاعت و قدرت فقط همان قوت قلب و انبساط روح است که ابداً بدن مدخلیت ندارد و بدن به آن ضعیفی و خستگی خصوصاً بعد از ربع ساعتی که در زیر این بار سنگین و عشق مفرط آن به طرف پایین مزاحمت نموده و در نزاع بوده که از شدت خستگی و ضعف ساقها می لرزید و خونهای جراحتهای پا و سر و دست از لباس گذشته به زمین متقاطر بود ولو در آن حین چون همت شجاعت و شهامت متوجه حفظ الاغ بود چندان احساس درد و الم نمی شد ولی جراحت ران بزرگ و عمیق بود که جوری در گودی آن جاگیر می شد، محافظت بدن به عهده روح بود و آن دو الاغ دیگر به معیب گاوها مشغول به خوردن بار آن دو الاغ است که در منفعت تصور نموده بودند یکی سبکی بار و یکی سیر شدن شکمتا بالاخره کسی از دور دیده و خوانده شد و آمد، به کمک یکدیگر از آن ورطه خلاص شدیم و ساعت دو از شب وارد منزل شدیم پدرم ولو با دروگرها قدری عقاب و عتاب نموده لکن بی فایده بود.
و نیز روزی دو الاغ را دسته بار نمودند جهت خرمنگاه حرکت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمده بود چون راه سراشیبی بود زیر دمی یک الاغ پاره شد پالان با بار آمد روی گردن الاغ و نزدیک شد که بار بیفتد و افتادن بار همیشه موجب حزن و اندوه و گریه من می شد که چرا این کار من ناقص ماند و کمال نیافت و به انجام نرسید به فوریت سر الاغ را به طرف کوه و سربالایی برگردانیدم و چند قدمی هم رو به بالا راندم و بار و پالان را نیز به هزار زور و زحمت به عقب کشیدم تا آنکه که به جای اول در پشت الاغ قرار گرفت و مصیبت وقتی که زیر دمی الاغ بسته نمی شد و ریسمان زیادی هم نبود بسیار بزرگ و فوق الطاقة شد و اگر سر الاغ به طرف پایین بر گردد باز مثل اول در شرف افتادن می شود آن هم لایحتمل است کمربند خود را که قطعه کرباسی کهنه بود و جهت علامت سیادت رنگ او را سبز نموده بودند، از روی ضرورت از کمر باز نمودم که در زیر دم الاغ ببندم و نظر به این که بستن این کمربند به زیر دم الاغ توهین بزرگی بود به مقام سیادت و به عقیده صاف و بی غش من نظیر توهینات ابی جهل به مقام اقدس نبوی صورت گرفت ولکن نظر به این که الضرورات تبیح المحذورات(6) خواهی نخواهی آن را بستم و به حدی بر من اثر کرد و صدای بلند در هوای گرم گریه می کردم و خیلی خائف بودم که اگر الاغ بشاشد و یا سرگین بیاندازد و آن کمربند آلوده شود چه خواهد شد یا عالم متزلزل شود و یا بلایی بر من نازل شود و یا کافر گردم که قابل توبه نباشم.
و بالجمله با کریه و لند لند با پدرم وارد خرمنگاه شدم اول به فوریت کمربند خود را از در کون الاغ باز کردم و او را بوسیدم و به کمر بستم بارها را انداختم به همان الاغ که سبب این توهین بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبی هم به سر آن حیوان زدم ولکن عمده غیظ من از پدرم بود که چرا شخص عاقل و مختار این قدر بی مبالات باشد که ریسمان سستی زیر دم الاغ خود قرار داده است.
القصه رسیدم به دروگاه و البته کسی که یک ساعت به شدت گریه کرده باشد ولو خاموش باشد تا مدتی پیداست از سرخی چشم و تری یاخان(7) و گرفتگی حزن و چین افتادن ابرو. من که چشمم به پدرم افتاد آثار غلیظ و حزن بر من مستولی شد کانه پدرم را کشته او هم که مرا دید فهمید که حادثه ای رخ داده گفت پسر چرا گریه کرده ای، حزن هجوم آور شده راه گلو را گرفته نفس بیرون نیامده الا با گریه بدون این که به مخارج حروف بخورد و حروف جواب حاصل شود به قدر ده دقیقه مجال جواب نیافته گریه کردم. پدرم همان طور که به یک دست داس و به دست دیگر یک قبضه سفال گرفته متحیرانه ایستاده به من نظر می کند و من هم جد می کنم که جواب او را بدهم، گریه بیشتر شدت می کند و ممکن نمی شود او هم مصر شده که پسر چه شده با این که نسبت به پدر بسیار مؤدب و رد بر حرف و کار او ولو خطا بود هیچ وقت نکرده بودم بعد از مدتی مخلوط با گریه این کلمات را جواب دادم:
گفتم: نه خودت به آدم می مانی و نه زراعت و اسباب زراعتت به دیگران می ماند و نه خرت به خر آدم می ماند و نه زیر دمی خرت به زیر دمی خر آدمیزاد می ماند بی خود خود را زراعتکار اسم گذاشته، من تعجب دارم که چرا آسمان خراب نمی شود و چرا زلزله نمی آید کاش در آن وقت دستم شل می شد، چرا نگذاشتم که بار بیفتد بلکه الاغ هم بمیرد، ای خدا چه اتفاق زشتی افتاد و چه گناهی بزرگی سر زد، طفل معصوم هشت نه ساله مسلمان نشده کافر شدم آیا خدا توبه ام را قبول می کند و...و... و...
گفت: پسر چه شده، در میان گریه گفتم می خواهی چه بشود از این بالاتر هم می شود که من از روی اضطرار بار آتش خورده تو را نگذارم بیفتد و شال سیدیم را به در کون الاغ تو ببندم که پنج من گندم تو می خواهم به خرمنگاه برسانم همچو کاری تا به حال از کسی صادر شده؟ خنده ای کرد، گفت عجب دیوانه بوده و مشغول درو شد من هم از عقب مالها که از دروزار دور شده بودند رفتم و با خود به فکر رفتم که با این سختی و بزرگی حادثه و سست تلقی کردن پدر من که از من عاقل تر و فهمیده تر بود موجب چیست، من خطا کرده ام در اهمیت دادن به این مطلب که مرا دیوانه خواند، کرباس را که مادرم بافته، رنگ سبز را هم از خم رنگرزی یافته، کرباس در عالم زیاد رنگ سبز هم زیاد.
کرباس با رنگ سبز هم زیاد مثل قبا و جبه خودم و مال پدرم مال سایر مردم و هیچ از اینها را محترم نمی دانم بلکه خودم هم هیچ باکی ندارم ولو یکی از این البسه میان مبال هم بیفتد و نجس شود نهایت تطهیر می کنم لکن این همه سوز و گداز و گریه دراز و یا آن که فرق دارد میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است فقط اتفاق در اسم کافی نیست بلکه اتفاق در اثر هم کافی نیست.
خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه - هر دو جان سوز است اما این کجا و آن کجا
چون کمربند سبز علامت سیادت و اهل بیت و ولادت از آن ارکان ایمان و انتساب به آن دودمان است و موضوع و مستعمل در این معنی شریف است و معنی روح لفظ است حتی حسن و قبح معنی به لفظ نیز سرایت کند.
مگر نمی بینی که اسامی عورات را چون خود عورات مستور می سازی و در مقام تأدیه به کنایه ادامه نمایی و از معانی حسنه که دوست داری و همیشه می خواهی در حضور و ملاقات او باشی لفظ و اسم او را نیز دوست داری و در مقام تأدیه مکرر ذکر می کنی پس شال سبز یا عمامه سبز غیر از قبا و جبه سبز است ولو از سید باشد چون آنها این معنی شریف و روح طیب را ندارد نظیر ضرایح مشاهده مشرفه کسی خاک و سنگ و نقره و آهن را نمی بوسد و محترم نمی دارد پس چرا در این مشاهده مشرفه در و دیوار طلا و نقره را می بوسی و محترم می داری، عبا و عمامه عالم محبوب و محترم است چون علامت علم و دیانت است پس چرا در بخارا محترم نیست چون علامتیت ندارد. لوطی تنبک زن هم عمامه دارد، بلکه شنیده شده که تمام عشاق منسوبات معشوق خود را ولو فی نفسه کثیف و بد باشد لکن از آن جهتی که منسوب به معشوق است دوست دارند، به اندازه درجه نسبت مثلاً اقربای معشوق را بیشتر دوست دارند تا نوکر در خانه او را و آدم در خانه او را بیشتر دوست دارد از شتر چران او و گوسفند او بیشتر دوست دارد از سگ او و سگ او را دوست تر دارد از اسب دیگران بلکه از خود دیگران هم که اگر امر دائر شود بین خلاصی سگ غریق او و غریق یکی از بنی آدم خلاصی سگ او را اختیار کند و این مسئله اشکالی ندارد وجدانی است و هر کس به اندازه خود دریافته بلکه هیچ موجودی بدون عشق و محبت نیست بلکه عین حیات است که ساری در تمام موجودات شده و از ذره تا ذره و از صدر تا ساقه همه در طریق وصال به معشوق کوشش کنند و اگر مانعی جلوگیری شود و راه کج کنند و اگر موانع به او محیط شود بجنگد تا مانع را بردارد و یا هستی خود را فنا کند.
نگاه کن به شاخ درختان و ریشه های آنها و نگاه کن به عشاق دنیا و خدا و ائمه و درهم و دنیا و البته عشق ممدوح و محدود عشق به مبدأ و دود است و چون همه موجودات مخلوق و ظل حق و منسوب به اویند از آن جهتی که منسوب به اویند همه را باید دوست داشت ولو شیطان باشد لکن به اندازه انتساب که فقط در شیطان حیثیت وجودی است که در غایت ضعیف است و پر بدیهی است که کسی اگر غفلت و یا به جهات اخری به محبوب خود صدمه و توهین وارد کند البته در مذهب عشق خود را مذموم و ملوم داند.
و پر واضح است که من پیغمبر و ائمه هدی را دوست دارم و به انتساب خودم به آن انوار که در یک وقتی دراصلاب طاهره آنها بوده ام افتخار دارم و این شال سبز که در کمر می بندم از آن جهتی که علامت سیادت و انتساب به پیغمبر است باید دوست داشت و دوست دارم و اگر کسی دیگر توهین به منسوبات محبوب وارد نماید باید عاشق با او بجنگد و مانع گردد. حال اگر خود عاشق به یکی از منسوبات معشوق خود را طوری شود که توهین وارد نماید باید به اندازه محبت و درجه نسبت در سوز و گداز باشد و ملامت نماید خود را تا به حدی که از غصه بمیرد و یا در طریق پوزش و خدمت او خود را کشتن دهد که الذ لذائذ عاشق همین است بالضرورة و الوجدان.
پس پدر به من خندید و دیوانه خواند. سبب چیست او که از من در اسلامیت و محبت به مبادی عالیه عالی تر است بلکه من را هنوز مسلمان نمی شود گفت مگر به حکم تبعیت، گفتم لابد مصلحت وقت را که بر من مجهول است منظور داشته باز خیال کردم که چون لوح سینه ام صاف و ساده است و فطرت اولی که فطرالناس علیها(8) رنگ معصیت نگرفته و قساوت اخلاق ذمیمه نفوذ نکرده از این جهت این حادثه تأثیر نمود ولکن پدرم سالهاست چرب و شیرین و لذائذ دنیا را چشیده و صغیره هایی از او سر زده که موجب شده که امثال این قضیه بر او تأثیر نداشته و مرا در نظر خود دیوانه دانست.
و علی ایحال خوب بود که با من علی الظاهر موافقت کند و به انحاء دیگری مرا تسلیت دهد چون طفل مقلد است و تابع خصوص از پدر و مادر چنانچه سخن را از آنها تعلیم می گیرد، اعمال و اخلاق و عقاید را نیز از آنها فرا می گیرد و اگر باطلات را از آنها یاد گرفت و به منشای باطل رفتار نمود در وقت تکلیف سخت می شود برگشتن او و ترک عادت سخت است.
شنیدم پیغمبر فرمود با زنهاتان وعده را خلف نمایید و دروغ هم عیب ندارد، اما وعده بچه ها را لازم الوفا بدانید و وفا کنید و دروغ هم نگویی و همچنین سایر قبایح دیگر دیگر را.
باز شنیدم گفته اند هر بچه به فطرت توحید و اسلام و زاید الا آن که پدر و مادر او را به دیانت باطله و اخلاق باطله و اعمال باطله می رانند پس در تربیت اولاد باریک باید شد.
در همین فکرها بودم با توجه از مواشی تا نزدیک غروب که اعلان حرکت دادند، جمعاً حرکت نمودیم به خرمنگاه و از آنها به خانه و غذای شب، هفته ای یک مرتبه آبگوشت یا دوم مرتبه و در میان آبگوشت از حبوبات غیر از نخود و یا عدس چیز دیگر نبود و غالباً عدس بود و گاهی بی همه چیز بود و در بیابان گاهی نان خالی بود و غالباً دروغ بود و در فصل میوه گاهی نان با زردآلو و گاهی با خیار و در فصل زمستان و اوایل درو نان جو بود.
و این نوع غذاها غالباً و موجب درد دل است ولکن چون در هوای آزاد و آبهای گوارا و حرکات کار تعیش می کردیم صدمه ای از آن جهت نبود و آب و هوا بسیار دخیل است در هضم غذا و صحت بدن و از این جهت دهاتیها صحیح المزاج تر هستند از شهریها و چادرنشینها از دهاتیها چون محوطه های منازل به درجه ای هوا را کثیف می سازد.
وقتی از مکتب جهت ناهار به منزل آمدم و غالباً اگر نان جو داشتند از همسایه ها جهت من یک نان گندم قرض می کردند در آن روز نان گندم نجستند والده نان جوی آورد و کنار آتش گذاشت که گرم شود و در بین فصل مشبع در مدح نان جو گرم و خوشمزه بودن او شرح داد من فهمیدم که این طول تفصیل ها جهت نان جو خوردن من است در امروز و معلوم است که بچه که از حبس مکتب یا ساعتی خلاص شده دل نازک و کانه سر قیصر آورده است من از روی غلیظ آن نان را گرفتم به خاکسترهای تا اجاق مالیدم گفتم حالا خوشمزه تر شد هرگز نان جو آن هم نمی خورم. مادرم از خنده به یک پهلو افتاد بر خاست همان نان جو را با مقداری روغن چنگالی ساخت گفتم حالا خوشمزه است به آن طور خالی، کرد احمق.
و غذای زمستان که چهار - پنج ماه گوشت پیدا نمی شد یکی - دو تا گوسفند در فصل پاییز میان باغات یک - دو ماهی توجه و چاق می نمودند و می کشتند گوشت او را قورمه شور می ساختند و در میان شکنجه آن حیوان از سقف آویزان می نمودند و استخوانهای نازک را تفت می دادند و بسیار شور می کردند در میان کوزه نگهداری می کردند و کله پاچه و استخوانهای قلم را فقط نمک می زدند خام از سقف آویزان می کردند در این چهار - پنج ماه گوشت منحصر به همان بود.
و در میان آبگوشت غیر از عدس چیز دیگر نمی کردند یعنی در میان ده پانزده دانه قورمه شاید پنج سیر عدس می پختند و از این قدر آبگوشت و یا اشکنه پنج - شش نفر آدم را سیر می ساختند و هر غذای دیگری که ترتیب می دادند یک جزء آن گندم و یا آرد گندم و یا ماست و روغن بود برنج نمی خریدند و در عرض سال مگر دو - سه من جهت خصوص شبهای عید نوروز که واجب بود پلو بخورند آن هم بی گوشت و بی خورش.
وقتی که انسان فکر می کنند می بیند در امور معاششان در هیچ چیز احتیاج به خارجه نداشتند مگر فقط در آهن آلات چه عجب عیش طیب و طاهری است این طور معاش.
و بعد از نوروز هم در مجامع و مرکز وسیعه مشغول عیش و نشاط و بازی و ورزشهای بدنی و روحی از قبیل کشتی گیری و غیره بودند حتی پیرمردها تا چهارده عید و جوانها تا بیستم و بچه ها بودند تا یک ماه بعد از عید.
و شبهای زمستان شب نشینی را موسوم داشتند به این معنی که یکدیگر را اطلاع می دادند که بعد از غذا مجمع در فلان منزل است تا ساعت پنج الی شش از شب مسایل دینیه را گفتگو می کردند، به مقداری و یک ساعتی معراج السعادة.(9)
یکی می خواند و بعضی معنا می کردند و همچنین کتاب مثنوی و مقداری در امورات دنیوی خود صحبت می کردند بودن غل و غشی و کینه و عداوتی از یکدیگر و غالب اوقات در منزل ما تمرکز می نمودند.
چون پدر من ملا و خیرخواه بود و مخارج این مجلس را که غالباً مرکب از بیست الی سی نفر بود فقط منحصر به قلیان کشیدن و آتش نمودن بود که یک سال قریب چهل من تنباکو از زراعت آن محصول برداشتیم و در سه ماه زمستان به کشیدن تمام کردند و مردمان غالباً قوی البنیه و صحیح المزاج و کمتر مریض می شدند.
محرمی ارتکاب نمی شد مگر دو نفر بودند که ربا می خوردند، یکی از آنها به کربلا نرفت لکن به نجف و سامره نرفت چرا که حسین قوم و خویش خیلی دارد بر ما لازم نیست که خویشان او را تمام زیرت کنیم و این پولها را خرج نماییم و به زیارت مشهد که مرسوم بود که در اواخر پاییز همه ساله که از کارهای خود فارغ می شدند با زن و بچه و خوراکی از نان خشک و روغن و قدلمه(10) برمی داشتند و به زیارت می رفتند این شخص نرفت و از این رو نزد مردم مطرود بود حتی به کسی یک قرآن داده بود برای او مهر ثبت بگیرد بیاورد آن هم مهری آورد که کنده بود دشمن آل علی سگ سیاه سبزه علی. وقتی که مردم ده به استقبال مشهدیها بیرون شده بودند در میان کوچه مهر و را گرفته بود و به شوق تمام به کاغذ زده بود با آن زوار بیچاره به هم پریدند و بنای زد و خورد نموده بودند.
مردم در آن دروه خیلی با نشاط بودند و به علوم دینیه شائق بودند. مباحثه و مبالغه در مسایل علمیه و تجوید و قرائت و معنی اشعار مثنوی و غیره بین آنها متعارف بود و اگر پدرم کسی در نزدش بود و می خواست در پنهانی او به من بفهماند (برو از دکان گوشت بگیر) می گفت به طریق جمل (دو سر و دویست دست و شش شکم و یک چشم و هفت دنده و چهارصد دهن و دو لب و بیست دندان و ده زبان و دویست ریش) و من حروفات را جمع نموده ترکیب می نمودم تا دویست ریش را او می گفت فوراً می رفتم عقب گوشت و گاهی به حرف کم صلا چنان تکلم می کرد مثلاً همان حرف را این طور می گفت: (بداوزررمون ماشت بمید) و من بی معطلی می رفتم در پی مقصود و آن شخص حاضر نمی فهمید، می خواست بفهماند که پسر من خیلی زرنگ است چون غالباً آخوند و طلبه ای که حاضر بود این طور می کرد و الا مطلب سری هم نبود و پول در آن دوره خیلی کم بود و غالباً قرآنهای کهنه بود من به دست پدرم ده قرآن هیچوقت ندیده بودم و پول سیاه جندک بود که هشتاد تا یک قرآن بود و پول چرخی سیاه و سفید خیلی کم بود و شاید همین یک سبب بود از برای ندرت وقوع در معاصی چون این پول سریع الاجابه است در قضاء حوایج و بر آوردن آرزوهای نفس و بوالهوس های محذوره.
و دیگر آن که مردم به همان محصولات دست خود که طرف معامله شان حضرت حق است قانع بودند در زندگانی خود و رفت و آمد با خارجه چندان نداشتند و هزار که علماء اعلام و مسلمانان گرام بر سر اجناس خارجه بخوانند: کل شیئی طاهر حتی تعلم انه قذر و کل شیئی حلال حتی تعرف انه حرام(11) غایت امر عقاب اخروی را بر می دارند لکن تأثیرات نفسانی دنیوی را از قساوت قلب و ضعف ایمان و بی مبالاتی از معاصی خواهد داشت و امراض قلبیه و بنیه اگر واقعاً در اجناس آنها باشد عاقبت خواصیتش ظاهر شود.
مثلاً اگر من ندانسته شراب را به خیال آب خوردم معاقب نیستم لکن مرا مست خواهد نمود و بسا می شود که همان مستی باعث اتلاف نفسی و مالی و یا سایر معاصی دیگر گردد. حال اجناس خارجه هم همین حکم شراب حلال را دارد و همچنین رفت و آمد با آنها.
ز دست دیده و دل هر دو فریاد - که هر چه دیده بیند دل کند یاد
و اگر پول هم زیاد در کیسه باشد دل یاد قمار می کند، گاهی یاد فاحشه می کند که مرتکب شود و گاهی یاد آدم کشی می کند. و، و، و هوسهای نفسانی حد و حصر ندارد پول هم زیاد اگر تو نداری اطاقهای تجار و دکان بزازی هست، مؤنه آن فقط سقف دکان را سوراخ نمودن است آجان پست!(12) هم از جنس خودمان است یا (با) خود آقای رئیس دست روی دست هم می گذارند و در عدلیه هم صرف انکار بالاخره در محضر ملایی کلمه قسم است که فوراً باد هوا به مجرد از دهن بیرون آمدن معدوم می شود.
بسازید خنجری نوکش ز فولاد - بزن بر دیده تا دل گردد آزاد
بلکه زمین و آسمان نیز گردد آزاد و الا چرا در آن دوره زراعت ما، اقل محصول او سال ده خروار بود و اکثر سالی سی خروار و حالا صد من الی دو خروار محصول می دهد. زمین همان زمین، آسمان همان آسمان، ابر و باد و مه خورشید و فلکها هستند حاصل کشت و زراعت ز چه از ما جستند.
شنیدم معصوم فرموده هر پادشاهی قرقگاهی دارد و قرقگاه خدا محرمات است و مشتبهات اطراف قرقگاه است کسی که گوسفند خود را در اطراف قرقگاه بچرخاند کم کم به قرقگاه داخل می شود و یکی از مشتبهات کلیه، اجناس خارجه است که شبهه نجاست و حرمت در همه می رود و مسلمانان آنها را بر حسب فرمایش امام شان علی الظاهر پاک و حلال می کنند یعنی از استعمال آنها، خدا آنها را به جهنم نمی برد ولکن سبب می شود که به حرام صریح و قرقگاه حق واقع گردیم که موجب دخول نار است.
بعد از خلاصی درو مشغول به کوبیدن خرمن و کشیدن دانه و کاه بودم و در این وقت چندان زحمتی نداشتم یعنی یک رشته کار دست خدا بود گاهی هوا مرطوبی بود خرمن کوفته نمی شد و در وقت باد کشیدن خرمن می بایست فقط باد شمال بیاید و الا کاه تلف می شد، آن هم گاهی بود و گاهی نبود لذا کار با استراحت بود ولو در آن وقت کار باغات از قبیل یونجه درو نمودن و آب دادن و آب گرفتن در شیارهای مزروعی جهت سال آینده بود لکن خود تبدیل کاری به کاری دیگری موجب راحتی روح است و نفس تکرر یافتن یک عمل، موجب ملامت است.
میوه جات از قبیل انگور و خربزه نیز در سر خرمن بود و راه به خانه هم نزدیک بود.
علی ایحال در کار خرمن و آب گرفتن در نسق، من خیلی با نشاط بودم و خستگی نداشتم چنان آب را بر این زمینهایی که در دامنه کوه و سراشیبی بود قسمت و سوار می کردم که هر نقطه زمینی به قدر کفایت آب در آنجا در حرکت بود که نه خاکهای زمین شکسته می شد و نه آب هیره(13) می رفت. به عبارت اخری اگر در جهت خلاف خورشید می نشستی و به زمین نگاه می کردی می دیدی که از تمام نقاط زمین به فاصله یک وجب و چهار انگشت آب در جنبش و برق می زند کانه تبداری است که از سر تا قدم عرق صحت نموده و این از مهارت در کار بود. بعد از آن که از تقسیم آب بر اجزاء زمین آسوده می شدم، نان و ماستی و یا خربزه که داشتم در آن هوای لطیف و هوای خوش می نشستم نهار می خوردم و خوش بودم. بعد از آن پرواریهایی(14) که می گرفتم از خود و همسایه ها تنها گاهی با دو - سه بچه دیگر اینها را در میان باغها و یونجه ها از برگ درختان می چرانیدم و شبها جو می دادیم و شاخهای بید را می شکستیم برای آنها دسته ای می بستم و به ریسمان می آویختم که تا صبح هر وقت بخواهند نخورند.
در عصری جهت تهیه گوسفندان داسی که بر سر چوب بلندی بسته بودیم که به هر شاخه ای که دست نرسد برای شکستن به توسط آن چوب بلند و داس بشکنم برداشتم و به درخت بیدی تکیه دادم رفتم بالای درخت و آن چوب را برداشتم ته آن روی تنه درخت گذاشتم و تکیه او را به یکی از تیر چوب های آن بید دادم که باز خودم بالای آن تیر چوب ها بروم بعد از آن شاخه های دور دست را بشکنم و هنوز حرکتی نکرده بودم که ته چوب از تنه درخت خلاص شد به آن ثقلی که داشت به سرعت رو به زمین رفت و هنوز به زمین رسیده داس که به سر چوب بسته شده بود و تازه دندان کرده بودند و هنوز به چوب نخورده بود پنج پنجه یک پای مرا از اصل پنجه ها گرفت و مشغول بریدن شد. تا پا را از دست داس خلاص کردم دو - سه مرتبه آن چوبی که در بین هوا آویخته شده به سنگینی خود به این طرف و آن طرف حرکت نموده و این داس تا اصل استخوانهای پنجه را بریدن گرفت بلکه رخنه با استخوانها هم نمود.
داس وا گرفتم آمدم پایین قبل از این که به پا توجهی نمایم، حس انتقام از داس در من ظهور نموده و در فکر قصاص افتادم، گشتم تا یک قطعه سنگ ده سیری پیدا نمودم نشستم و آن سنگ را کشیدم به دندانهای آن داس و در بین هی ملاحظه می کردم که مبادا دندانی از او سالم بماند تا آنکه تمام دندانهای او را صاف نمودم که کانه هیچ دندان نشده بعد از آن به پا نگاه کردم که به قدر پنج سیر خون از روی زمین جریان دارد و تا به منزل دویست قدمی بیش نبود، دویدم رو به خانه مادرم جراحتها را بست دو شبانه روز از درد هیچ نخوابیدم قریب یکماه نمی توانستم درست راه بروم تا کم کم خوب شد. و چون سر زمستان بود بنای مکتب رفتن شد.
سال هزار و سیصد و پنج بود که من ده سال داشتم و بی نهایت از مکتبخانه متنفر و به هیچ کارهای بیابان با آن زحمات فوق الطاقة و بلیات گوناگون شائق تر بودم. به پدرم گفتم فارسی خواندن و نوشتن را به قدر کفایت یاد گرفته ام و با چیزهای دیگر در دهات بیش از آن فایده ندارد و تو هم در کارهای خود دست تنهایی و من هم الحمد لله تنبل نیستم و سبک و روحم و به غیرت خود نمی بینم که کاری را که پیش گرفتم به انجام نرسانم و ناقص بگذارم و تا سه - چهار سال دگیر در همه کارها استقلال پیدا می کنم تو آسوده تر خواهی بود و دیگر آن که به مکتب بروم باید عربی بخوانم و کتاب عربی ندارم و فلان همدوش من که عربی می خواند کتاب او از پدرش مانده و این مبلغ قیمت یک گوسفندی است که در پاییز چاق می کنید و نصف سال از او خورش معاش خود می سازید.
پدرم گوش نکرد چهار قرآن فرستاد قوچان کتاب جامع المقدماتی خریدند آوردند ما هم رفتیم به مکتب. آخوند به ما درس داد بدانکه مصدر اصل کلام است و از او نه باب باز می گردد و از هر بابی چهارده صیغه منشعب می شود. گفتم فارسی این را که خودم هم می خواندم مصدر چیست و اصل کلام کدام است همه کلامها یک مصدر دارد یا آن که هر طائفه یک مصدر مخصوص دارد؟ گفت پسر حرف مزن، ساکت شدیم.
یک رفیق هم مباحثه ای هم داشتیم ده آنها کرد صرف بود فارسی هم درست یاد نداشت. گفتم در این دهات کردی، عربی خواندن ما واقعاً خیلی مزه دارد پدرم که عربی نخوانده من از او بالاتر هستم پیش من بادبروتی که می کرد حالا نمی تواند او ولو نصاب را خوانده من هم خوانده ام، تا بحال اگر از من می پرسید اوزان فلزات نسبت به یکدیگر چه نسبت دارد من می خواندم:
زر کن زیبیق الم اسرب دهن ارزیر حل فضه نداهن یکی آه و من حالا کما فی السابق نمی پرسم از او که بروج دوازده گانه کدامند تا فوراً بگوید:
چون حمل چون ثور جوزا سرطان و اسد - سنبله میزان عقرب قوس و جدی دلو حوت
بلکه می پرسم که ضرب را بساز فوراً می ماند.
و بالجمله زمستان که تمام شد باز رفتیم سر کارهای خارجی به همان نهجی که گذشت. باز زمستان دوم از صرف میر هم خوانده ایم تا باب قال باز زمستان سیم دیدیم خوانده شده ها فراموش شده یک دو ماهی به مراجعه آنها گذاشت بعد معلوم شد که آخوند هم بعد از باب قال را نمی داند مع ذلک تا به عید چند باب دیگر عقل به عقل گذاشتیم با آخوند مثل دمی و رمی آنها را هم خواندیم عید که شد آزاد شدیم تا یک ماهی علی الرسم به بازی و ورزش های معمولی بعد از آن به کارهای مرسومی زراعت و باغ و نهالکاری و گوسفندچرانی مشغول بودیم و هر چه من بیشتر به کار می چسبیدم و کارهای بزرگ را به انجام می رسانیدم یکی آن که ذاتاً شوق کار داشتم و دیگر آن که پدرم دلگرم شود مرا از مکتب معاف دارد باز پدرم مرا بیشتر به امور شاقه وا می داشت و معلوم بود که از راه دوستی است که بچه از اول باید رنجبر و زحمتکش بالا بیاید که به جایی و نوایی برسد والا نازدانه در آخر تنبل و خوار و بی مقدار گردد. پیرمردی که دهقان ما بود ناخوش و بستری شد، بزرگان می پرسیدند که چه شد سبب ناخوشی تو، گفت سبب ندارد الا آن که شبی به کاهدان ارباب رفتم که کاه برای گاوها بردارم دیدم جن بدهیکلی دست های خود را برهم می زند و با هر دو دست اشاره به من می کند و می خندد، دندانهای بدی هم داشت من ترسیدم و ناخوش شدم.
پدر من در شبهای دیگر خودش در کاهدان می ایستاد به من می گفت برو سبد را کاه کن بیار تا من به آخور گاوها بریزم من هم آن حرف را که شنیده بودم به هزار ترس و لرز این کار را می کردم و غرض او پردل شدن من بود والا خودش از اژدها هم نمی ترسید و نیز یک روز ماه مبارک، تابستان بود ما روزه گرفتیم یازده - دوازده سال داشتم که شب خلعتی بگیرم یک ساعت به غروب ماند و ما انتظار مغرب داریم گفت بیل را بردار برو به فلان بیابان فردا آب ماست استخر آنها را ببند و از آنجا به فلان نقطه استخر آنجا را نیز ببند.
رفتم ساعت دو از شب وارد منزل شدم با آن که چاپی مرسوم نبود دیدم برای ما چایی گذاشته و پشیمان شده از این که در وقت تنگ مرا فرستاده پی این کار.
در سر زمستان باز گفت برو به مکتب.
گفتم: مکتب چه فایده ای دارد من هزار کار جهت تو می کنم که بهتر است از این که بدانم ضرب در اصل الضرب بوده الف و لام مصدریه را برداشتیم عین الفعل را فتحه دادیم یعنی را و با را زیر دادیم ضرب شد، صرفیین چنین کردند ما هم چنین کردیم.
اولاً صرفیین کی و در کجا چنین کردند مگر صوفیین قبل از یعرب بن قحطان(15) بوده اند و این الفاظ را یکی یکی ساخت و پرداخت مثل لقمه های نان به دهان اولادش گذاشت لغات که فرقی نمی کند مگر ما زد را از زدن می سازیم که نون مصدریه را انداختیم و دال را هم جزم دادیم زد شد. آیا تو خودت این کار را هیچ کرده ای و آیا هیچوقت می زند را از زد ساخته ای که می زد در اصل زد بود می علامت استقبال را بر سرش درآوردی و نون زبرداری را در وسط زا و دال گذاشتی که می زند شد و یا از کسی از پیرمردهای قدیمی شنیده ای که چنین کند و بر فرض که کرده باشد مگر تقلید او واجب است که او چنین از بیکاری گترم(16) کاری کرده ای ما هم بکنیم و او بیکار بوده ما هزار کار داریم، او دیوانه بوده ما که هزارها عاقل را درس می دهیم.
اولاً دروغ است که صرفیین چنین کرده و ثانیاً ما عمر خود را ضایع نمی کنیم، چنین نمی کنیم.
ما هر وقت بخواهیم ابتدأ می گوییم زد و می زند و زننده است، ضرب و یضرب و ضارب نظیر ته دیگی خوردن است او که بعد از زحمت جویدن زیادی همان پلو می شود، من همان پلو را اول می خورم این هم حرفی شد که یک نفر چنین کرد ما هم چنین کردیم شاید کسی... خورده باشد ما که نباید پیرو هر کسی و تقلید از هر کسی بکنیم آن هم در این حرفهای یک پولی.
ما عقل داریم باید پیرو حکم عقل را بنماییم والسلام.
گفت: پسر چرا نامربوط حرف می زنی، اگر این حرفهایی که در این کتاب نوشته آن طور باشد که تو می گویی مرد که دویست - سیصد تومان خرج نمی کرد که این کتاب چاپ بخورد و تا صحیح و حق نباشد این همه مایه و زحمت نمی کشند، دیگر آن که این مطالب اگر آن طور دروغ بود مورد توجه عموم طلاب و علماء نمی شد.
گفتم: نه چاپ دلیل بر حقانیت است والا کتب ضلال که به خط خوب و کاغذ خوب چاپ نموده اند باید حق باشد بلکه احمق تر (!) باشد و نه توجه آدمهای باشعور، چون عرض کردم تقلید هر کسی را نمی شود مگر اعلم عادل آن هم در فروع شرعیه و در این صیغه سازی به نحو مرسوم نه از اصول دین است و نه از فروع دین است و نه از اخلاق بلکه من از وقتی که عربی خوان شده ام و این دروغها را یاد گرفته ام یک باد نخوت و خیالی در کله و دماغ من افتاده که هیچکس از این آدمهای ده را آدم نمی شمارم حتی سال گذشته مقدار خوانده شده ها را خواندم که فی الجمله تاریک شده بود آخوند خودش اقرار نمود که من بعد از این نمی دانم و من قدری را به فهم خودم و با مشورت آخوند درست کردم و از آن روز نظر به این که آخوند مکتبی ها که خود را از عرش بالاتر می دانند و ستاره ها را روی سر خود نمی توانند ببینند خصوصاً در نزد شاگردها که سیاستشان هم مقتضی این است و معذالک در نزد من زانو به زمین زد و اظهار نادانی نمود بر تکبر و غرور من افزوده شده و این اندازه هم در خدمت شما و رد حرف شما پیشانی سندان نموده ام منشأ همین است و الا کی و کجا در خدمت شما این اندازه جسارت و بی حیاتی داشتم و اگر مقداری دیگر از این مزخرفات یاد بگیرم می ترسم حالتی دست دهد که عقوق والدین که درد بی درمان است مرا فرا گیرد.
مستدعیم که هنوز که به روز بدتر نرسیده مرا از مکتب رفتن معاف بدارید. گذشته از همه اینها بروم چه یاد بگیرم آخر تو را به خدا الفاظی که بالحسن و العیان معلوم ماست که ماده آنها فقط نفسی است که از جگر انسان در نای حنجره صوت می شود و صوت به مخارج حروف خورده و تقطیع شده به کیفیات مختله در آمده و اسم هر صوتی حرفی از حروف تهجی کرده اید و الفاظ از حروف ترکیب شده پس اصل و ماده قریبه الفاظ من غیر فوق بین مصدر و غیر مصدر حروف تهجی است فی عرض واحد و ماده حروف صوت است با کیفیت خاصه و ماده صوت نفس است و نفس هم از ضروریات لازمه انسان حی است.
این بیان واقع و شاهراه معلوم حالا چشم روی هم بگذاریم و مجمع صرفیین قایل شویم که هیچ در عالم وجود نداشته ثم آنها رأی داده اند که ضربا در اصل ضرب بود یا آن که مضروب در اصل یضرب مجهول بوده و از او باید ساخته شود حالا من عکس او را می گویم ضرب را باید از ضربا ساخت و یضرب را از مضروب ترجیح بلا مرجع چرا؟
گفت: پیش از این حرف مزن که من هیچ به حرفهای تو گوش نمی دهم به قول خودت خیلی جسور و بی حیا شده ای همه فضلا و علماء نفهمیده اند تو تنها فهم دار شده ای کره خر چه... زیاد می خورد. باید بروی به مکتب عادت به بازی گوشی کرده ای.
گفتم: به کدام مکتب بروم عرض کردم که آخوند بیش از این گفت نمی دانم.
گفت: کتابت را بیار ببینم چقدر خوانده ای، کتاب را از اول شرح امثله ورق زدم تا باب قال، ده - دوازده ورق شد گفتم تا اینجا خوانده ام باقی کتاب را تا به آخر ورق زد و شماره اوراق نمود سر به فکر فرو داشت چهار قران را به قران کتاب در قوه فکریه منبسط کرد دید عشری از چهار قران بیشتر به مصرف نرسیده بقیه دارد به هدر می رود. امر فرمودند که برخیز قلیان چاق کن و در فکر است.
حالا من هم کم کم خوشحال که از این مکتب و حبس تاریک آزاد خواهم شد و به کمال ادب قلیان پاکیزه ای ساختم و دادم و نشستم منتظر که چه می گوید و آن هم در فکر که چه بگوید...
بعد از برهه ای گفت باید بروی به مدرسه و این کتاب را تمام بخوانی من چهار قران داده ام و چیزی هنوز از او خوانده نشده و کتابهای خوبش مانده است. من دیدم این کتاب پنج - شش کتاب است به یکدیگر چسبانیده اند معلوم می شود خوب کتابی است می ارزد به چهار قران بلکه بیشتر لکن مشروط که خوانده شود. و از این که آخوند هم گفته نمی دانم معلوم می شود و علوم مافوق الطاقة نوشته شده و این کتاب چاپ خورده و عدم انتفاع از این کتب متعدده ای که در این کتاب درج است و بی فایده شدن چهار قران خسارتی است لا یتحمل البته باید به مدرسه بروی.
سر به زیر افکندم با خود گفتم حالا خوب شد، غریبی و حبس تاریک (مکتب) دردم یکی بود، دو تا شد ناشکری کردم سه تا شد. بر پدر جداً آشفتم که پدرت به مدرسه رفته بود یا جدت یا خودت که من هم باید به ساز شما برقصم این چه تکلیفی است به من می کنی بابای زراعتکار و دست تنها حالا من به شوق تمام تا آخر عمر خدمات تو را از هر جهت انجام دهم با کمال دلسوزی حالا تو ناز می کنی، چقدر از مردم حسرت مثل من همچو پسری دارند... برو شکر این نعمت بکن و به استراحت و گرنه به عبادت مشغول باش و اگر من نباشم نصف این محصول را هم بر نمی داری دهقان و درودگر مگر دلسوزی می کند استراحت شما و خوشگذرانی شما منوط به بودن من است و من نخواهم به مدرسه رفت و این خیال را از سر خود بیرون کن که صلاح تو نیست.
گفت: از طرف من آسوده باش من نه از آن کسانی هستم که تنبلی را خوش داشته باشم و راحت طلب و بی عار باشم و در هر کاری خودم تعقیب می نمایم این مسامحاتی که گاهی دیده ای که خودم بیکار و تو را واداشته ام به کار و جهش این است که تو را نیز مثل خودم به زحمت کشی و رنجبری عادت بدهم نه چیز دیگر آن که خود خیلی شایق بودم به مدرسه بروم و موفق نشدم و نامراد شدم و مراد خود را می خواهم بلکه در تو دیدار کنم و البته باید به مدرسه بروی.
گفتم: دلت به حال خودت نمی سوزه، به حال من بسوزد، چون تو خود می دانی که علیل المزاج و کم بنیه و به اندک ناملایمی روحاً متأثر می شوم و ذاتاً کم خوراک و بی رغبت به ماکولات لذیذه هستم و اگر هم نمی دانی بدان که غالب ایام تکه نانی که به بیابان برده ام خرد و خشک شد، شب آورده ام به مادرم داده ام و یا در بیرون به بره ای خرد و خشک شد، شب آورده ام به مادرم داده ام و یا در بیرون به بره ای یا کره خری داده ام که از آن لقمه ای نچشیده ام با آن زحمات ورزشها و هوای لطیف و آبهای خوشگوار و فقط من حیات و صحت خود را منوط به این آب و هوا و دیدن کوهها و چمن ها و این گوسفندان و شنیدن آوازهای آنها و بلبلان می دانم و تو نمی دانی که من چقدر از گوسفند چرانیدن و آمدن آنها به خاک با صدای مختلف آنها لذت می برم و با آنها انس دارم و مرادات یکدیگر را می فهمیدیم کانه من زبان آنها را می فهمم و آنها زبان من را و اگر چنانچه در اینجا برهه ای از زمان به حبس تاریک می رفتم یعنی باز هزاران مایه تسلیت و خوشنودی فراهم بود که حیات و صحت مرا اداره می کردند اما اگر به مدرسه که هزار مرتبه بدتر از مکتب است بروم که هیچ چیز از مقتضیات حیات من موجود نیست در مدرسه غریب و در خانه غریب و در شهر و کوچه و بازار غریب نه انیسی نه مونسی.
به دریا بنگرم وحشت فزاید - به صحرا بنگرم وحشت نماید
به هر جا بنگرم کوه و در دشت - شناسایی نه که صحبت نماید
بقایی برای خود نمی بینم، گفت تو را می برم شبها در خانه فلان دوست که تازه از ده به شهر نشیمن کرده بوده و روزها نیز در مدرسه به حجره فلان طلبه ده خودمان برو و با هر دو جاشناسی و غربت بر فرض که تأثیری داشته باشد موقتی است زود مأنوس خواهی شد بر فرض که مأنوس هم نشدی به یک - دو سال این کتاب همه اش را می خوانی تمام شد بیا و مدرسه را ترک کن. بعد از چند روزی پدرم مرا که قریب سیزده سال عمر داشتم به الاغی سوار نموده با اثاثیه مختصری آورد به شهر قوچان به منزل یکی از آشنایان وارد شدیم به منزل همان آشنایی که تازه از قلعه به شهر ما آمده بود و روز هم آمدیم به مدرسه به حجره همان که از ده خودمان بود، آن هم خیلی خوش آمد گفت و اظهار بشاشت نمود. پدر گفت که درس بحث من را متوجه شود که خوب درس خوان و ملا بشود و همه نوع خدمات شما را هم خواهد نمود. من اجازه خواستم از پدرم که تا اینجا قلیانی می کشید من می روم مدرسه می ایستم تا شما بیایید. حجره این آقا فوقانی در طرف مشرق بود آمدم پائین ملاحظه کردم که این مدرسه بیست و نه حجره و تحتانی دارد در دو طرف در بود و یک حجره فوقانی روی هشت مدرسه بود و در طرف شمال رو به قبله مسجد جامع بزرگی بود، بنا و وضع مدرسه را که تا آن وقت ندیده بودم و با تأمل در او نظر کردم دیدم چنگی به دل نزد و مرا نگرفت. گفتم لابد شرف المکان بالمکین، نشستم یک گوشه مطالعه حال طلاب و آخوندها را نمودم، دیدم یک آخوند میان مدرسه وضو می گیرد اول آبی به صورت زد و خیلی دست به صورت کشید و چند مرتبه انگشت به سوراخ دماغش نموده و بیرون نمود و نگاهی کرد باز به سوراخ دیگر کرد. گفتم شاید دماغش خون داشته باشد، ما که این طور وضو نگرفته ایم، اینها کار و رفتارشان هم برای من درس است. بعد از آن عمامه را کج نگاه داشت از نزدیک تپه سرش چهار- پنچ مشت آب ریخت و کشید تا سر ریش خود. من خیلی متوحش شدم که چرا پیشانی و حد رستنگاه مو آب را می ریزند. در رساله عملیه که این طور ننوشته اند. از یک بچه طلبه که در آن نزدیکی مشغول مطالعه کتاب خود بود، گفتم این آخوند چرا این قدر آب به سر و صورت خود می ریزد، در رساله نوشته یک مشت برای صورت از حد رستنگاه مو باید بریزد، گفت این اسباغ(17) می کند، گفتم اسباغ یعنی چه؟ گفت تو نمی فهمی به تو نمانده، گفتم چه می خوانی، گفت عوامل، عوامل در لغت گاو کار کن را گویند خنده مرا گرفت.
گفتم: پس تو گاو کار کن را می خوانی بدش آمد و چیزی نگفت. دیدم آخوند دیگری در ایوان حجره اش آتش کمی را دور سر خود می چرخاند. مثل ما که در قلعه مان بعد از چله بزرگ چله چختی می کردیم، پرسیدم او چرا همچو می کند و آتش را میان چه کرده. گفت: از زغال میم(18) میان آتش گردان کرده می چراند که سرخ شود برای سر قلیان. بعد از آن گفت به نظرم تو از سر کوه پایین آمده ای، گویا میان آدم نگشته ای، گفتم چنین است، هنوز کتاب گاو کار کن را نخوانده ام. مبال مدرسه کجاست به یک زاویه از مدرسه اشاره کرد.
رفتم دیدم راه دور و درازی دارد بسیار کثیف و متعفن، ده - بیست قدم رفتم، در آن آخر چهار - پنج چاه مبال بود که روی آن سقف بود تمام اطراف آنها بسیار کثیف بود. بیرون شدم آمدم میان مدرسه در یک حجره تحتانی دیدم قال قیل شدیدی بلند است نزدیک است همدیگر را بزنند گفتم اینها را چه می شود، گفتند مباحثه علمی می نمایند، گفتم خوب معنی مباحثه را فهمیدم ولکن با جنگهای دیگر هیچ فرقی ندارد مگر در کیفیت زدن کار که در آنها با چوب به سر یکدیگر می زنند و در اینجا با دست به کتاب و زمین می زنند، اما در داد زدن و فحش دادن و بد گفتن هیچ فرقی ندارند.
ناگهان دیدم یک آخوند موقری بزرگ ریش و عمامه بزرگ و عبادی نو و جورابهای لطیف با کفش کمخت(19) که پاشنه او الوان و بسیار خوش شکل بود وارد مدرسه گردید. چند نفری که در جلو راه او بودند از او تجلیل و احترام نمودند. پرسیدم این کیست، گفتند آخوند ملاعبدالوهاب مایوانی(20) است. خیلی ملا است و شجاع الدوله امیر حسینیان او را مدرس مدرسه قرار داده و منجم باشی خودش و از شاگردهای حاج ملا هادی سبزواری است.
در این بین پدرم از حجره آقای استادم پائین آمد و اشاره کردم که برویم، رفتم رو به خانه، پرسید که آمدی پائین چه کنی، گفتم آمدم که وضع مدرسه و اهلش را به نظر خریداری ببینم، گفت پسندیدی، گفتم حالا که خوشم نیامد بلکه مثل من مثل آهویی بود که صیاد او را آورد در طویله خر و گاو حبس نمود و او در وحشت تمام بود، مگر بعدها مأنوس شوم. گفت به زودی مأنوس خواهی شد و هیچ غربت تأثیر نخواهد کرد مخصوصاً من به آقای استاد تأکید نمودم که از تو نیکو توجه کند و به آشنایی اهل خانه با آن که خانه او مثل خانه خودمان می ماند از عیالات و بچه هاشان هم مهربان هستند، معذلک سفارشات اکید خواهم نمود.
گفتم: خانه و اهل خانه چندان اهمیتی ندارد باز هم هر چه هست تازه از ده آمده اند پیش آنها روی من باز و به یک درجه آزادم اما دلم از این سید استاد پاک نیست، چه من از وضع حجره اش و پاکیزگی فرش و اثاثیه او و کیفیت برش و طرز حرف زدن و اخم روی او استنباط نمودم که من در حجره این شخص و شاگرد او بودن بالکلیه سلب آزادی و حریت از من خواهد شد، حتی در ضروریات سنت بشریت هم پابند نخواهم بود. باز هزار رحمت به همان مکتبخانه ای که در نظرم حبس تاریک می بود که به درجه ای مقید نبود استادمان و علاوه متوجه هفتاد - هشتاد شاگرد بود که نوبت هر یک قلیلی از وقت بود با این قیوداتی که به خودش زده از خارج و داخل و همیشه حواسش متوجه به من است من را علاوه بر حبس در غل جامعه خواهد نمود معذالک من کی و در کجا پر وبال فهم باز کنم و روح من در نشاط آید و متوجه مقصد ترقی بشوم به عبارت دیگر من همیشه در حضور این شخص باید سپر به سرکشم که از تیغ ملامت و گرز چون و چرای او خود را محفوظ دارم. مجال آن که من هم به طرف مقصد خود بازوی بگشایم و مشغول کار شوم نخواهم یافت و یک جهت آن پائین آمدم همین بود که همین نیم ساعت را هم به من سخت بود که آنجا باشم و یک چیز را از اهل مدرسه پسندیدم که همین آزادی بود که هرکس به فکر و کار خود مشغول و این در حجره سید از من مفقود خواهد بود.
گفت نخیر تو خطا کرده ای با من خیلی روباز و خنده رو و خوش خلق بود.
گفتم: تو غیر منی و من نمی توانم آینده را به تو حالی کنم، خوب هر چه مقدار است می رسد.
در کف شیر نر خونخواره ای - غیر تسلیم و رضا کو چاره ای
گفت: تو هی دم از آزادی می زنی، آن هم خوب نیست والا بچه اگر آزاد و ولگرد باشد تربیت نمی شود، دزد و دغل می شود. اینکه مکرر می کنی به اقتضای طبع بچگی است، می گویند مرده را اگر به حال خودش بگذاری کفن را ملوث می کند.
گفتم: که به تو نمی خوانم حالی کنم، بلی دزد و دغل را نباید آزاد نمود باید به دغل و زنجیر باشد، اما آدمی که می خواهد کار خوبی پیشه کند که خیر خودش و خیر عامه باشد او نباید به غل و زنجیر باشد، او باید آزاد باشد، مثلاً قاطر چموش و لگدزن را باید حبس نمود و سگ هار را باید به زنجیر کرد، اما قاطر مسافرت را باید حبس کرد؟ و سگ که عقب گله حافظ گله است باید به زنجیر نمود که گرگ گله را نخورد؟ حاشا و کلا.
حرف من این است که عقل باید آزاد باشد مطلقاً، که به تفکر شاهراه صواب و حق بفهمد و نوکرهای عقل از قبیل زبان و قلم و دست و پا و غیره نیز باید آزاد باشند که بتوانند فهمیده عقل را به اجرا گذارند والسلام.
گفت: حالا بمان تا ببینیم چه پیش آید، حال که من از او خواهش کردم و ایشان هم قبول کردند خوب نیست هوسناکی دیگری بنماییم.
خانه آشنا در نزدیکی دروازه پایین که راه طرف قلعه ما است بود و این خانه را یعنی نصف آن را اجاره کرده بود و قریب دویست تومان که جزیی ملک در ده داشتند فروخته بودند، دو برادر بودند و سرمایه خود را قرار داده دکان علافی در کنار میدان بزرگ بار کرده بودند دو - سه ماهی بیش نبود که به قوچان نشیمن بودند و نصف دیگر خانه دست خود صاحبش بود. پدرم صبح بعد از سفارش مرا به آن شخص که شبها باید به منزل او باشم خداحافظی نمود که به قلعه برگردد من هم مشایعت تا بیرون دروازه رفتم. کنار راه زیر درختی الاغ را بست گفتم اصل خیال تو چیست، من در مدرسه موقتاً تا دو - سه سالی باید درس بخوانم و یا آن که باید تا آخر که درس خوانده می شود بخوانم که رسماً ملا باشم، نظیر شیخ الرئیس قوچان، مثلاً.
گفت: باز می خواهی چه بگویی، گفتم علی ایحال همت بکار بسته ام که خواهی نخواهی مدتی بمانم و فعلاً به ده با تو نخواهم آمد و لو راضی هم باشی فرض بگیر من تا آخر هم راضی هستم می خواستم میل قلبی تو را بفهمم.
گفت: البته میل من این است که اگر ممکن شود حاج میرزا حسن شیرازی(21) که در سامره است و مردم بلکه مسلمانان تقلید او را می کنند بشوی گفتم آن که ممکن نیست، مثلی است می گویند:
ملا شدن چه آسان - آدم شدن چه مشکل
من می گویم میرزا حسن شدن چه آسان اما به جامعیت او و سیاست و ریاست او چه مشکل، صد هزاران طفل سر ببریده شد تا کلیم الله صاحب دیده شد.
اقلاً در هند و سند و بخارا و قفقاز و ایران و عراق و مصر و شام صد هزاران آخوند خون جگر خوردند تا میرزا حسن، میرزا حسن شد، دیگر آن که میرزا حسن غریب ده وزن خود از مال پدر پول خرج کرد تا میرزا حسن شد. جنابعالی تمام دارایی خود را بفروشی به وزن یک پای کوچک من نمی شود، مخارج آخوندها همه خوراک و پوشاک نیست، اندوخته آخوندها هزاران کتاب است تو همیشه یک چشمه نگاه می کنی.
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست - نه هر که سر بتراشد قلندری داند
گفت: حالا میرزا حسن نشدی پایین تر از او پایین تر.
گفتم: پایین تر از او دو قسم اند، یک قسم از مال ارثی یا از پدر و مادرشان به اندازه معاش مایحتاج داراست و بدون این که زحمتی در طریق تحصیل مایحتاج خود بکشد تا آخر عمر به خوشی زندگانی می کند یا این که داراییتی چنین ندارند و بنده از آن قسم اول که نیستم و قسم دوم که داراییت فعلیه ندارد و رفته زحمت کشیده و مجتهد شده و برگشته که این هم دو جور است، یا قوه کار و زحمتکشی در زراعت بر حسب قوه بدنی و استخوان بندی دارد که امرار معاش از ممر حلال و کدیمین بدون چشم طمع به مال مردم و کیسه مردم بنماید یا این قوه را هم ندارد، بنده از آن جور اول باز نیستم. سالی که نکوست از بهارش پیداست اگر به مدرسه نیامده بودم و از حالا مشغول زحمت و زراعت بودم شاید رشدی و نموی می کردم و این علیلی و کم بنیگی بواسطه ورزشهای بیابانی و بی خیالی رفع می شد، کما اینکه یقیناً رفع هم می شود و تو هم روز به روز مستریح تر می شدی و الآن که به مدرسه آمده ام یکجا باید بنشینم غذا به تحلیل نمی رود و درس هم تا نصف شب روی کتاب و غصه این که فهمیده نشد یک طرف و غصه این که ترتیب معاش بدهم از چه و کجا یک طرف و همه اوقات هم در قوچان نیستم که راه خودت نزدیک است یا به خیال خودت سفارشات اکیده به عمر و زید نموده و حال آن که معمول نخواهد شد، در آن ولایت غربت دور است نه انیسی و نه معینی یک طرف یقیناً اگر تلف نشوم بنیه و قوه بدنی ضعیف تر خواهد شد، قوه زراعت و مثل زراعت را نخواهم داشت حال فرض کن که سالماً رفته ام و مجتهد شده ام و جوال استعداد خود را پر از علوم نموده ام اما بنیه کار کردن را ندارم یقیناً طمع به غیر هم ندارم یقیناً چون آخوندهایی که چشم به دست غیر و یا ادنی توقعی از غیر دارند و یا اظهار احتیاج به غیر می کنند آنها را من در متن کفر می بینم یا در حاشیه و اگر بمیرم از من سر نخواهد زد و در مکتبخانه در صد کلمه خواندم که علی علیه السلام فرمود ذل من طمع و من هرگز ذلت بر خود روا ندارم و در آن وقت جنابعالی یا هستند و از کار افتاده ای یا خدا نکرده نیستند، حالا این پسر کار کن و کاردان را که به واسطه مدرسه فرستادن دختر کور پا شکسته ساختی چه کند.
گفت: مگر خدا مرده در آن وقت، گفتم خدا نمرده و نخواهد مرد، لکن در تواریخ هست که خدا هفتاد پیغمبر خود را بین صفا و مروه پایین رکن و مقام از گرسنگی کشت و به هیچ جاش هم غم نشد، گفت اگر مقدر کرده که تو را هم از گرسنگی بکشد صد کرور دولت که داشته باشی باز از گرسنگی خواهد کشت. برو برو همان طور که معین شده روزها به حجره استاد برو و نزدیک غروب بیا به منزل آشنا گفتم چشم خداحافظ ... آمدم همان کتاب چهار قرانی را که داشتم از منزل برداشتم بسم الله گفتم رفتم به مدرسه که درس بخوانم و در آن وقت سیزده سال داشتم و سنه 1308 بود.
دیدم سید استاد جارویی به دست گرفته تازه می خواست حجره را جارو کند حجره هم پاکیزه بود اگر فی الجمله گردی یا چوب کبریتی و امثال او داشت یا نه، گفت پسر نگاه کن که جاروکردن را یاد بگیری و فرش اطاق نمد خوبی بود الا در نشستگاه خود قالیچه معتبری داشت و لحاف و متکای خود را که پاکیزه بود میان لحاف پیچ ابریشمی بسته بود. دیدم جارو به سرعت و شدت می برد پایین ولکن سر جاروب بیش نمد و فرش اتاق نمی رسد مثل آن که جارو را بر روی فرش کشش بدهد که مویی از نمد کنده نشود. اطاق به همین وضع جاروب کرد و من هم به دقت نگاه می کردم و این درس را به خوبی روان کردم. گفت حجره را روزی دو مرتبه در طرف صبح و غروب جارو می کنی و در بین هم پاکیزه نگاه می داری که چوب کبریتی و ذره کاغذی و پرگاهی نباید افتاده باشد، گفتم چشم. بعد از آن جارو را به من داد و گفت پیش طره(22) جارو کن بعد هم هشت - نه پله ها را جارو کن برو پایین و بعد هم ممر را و خاکروبه را بریز میان کاله مدرسه ولکن لازم نیست پله ها را روز دو مرتبه جارو کنی، گفتم چشم.
بعد از تمامی جاروب قدری پول داد گفت از این زغال فروشی در مدرسه میان میدان زغال میم بگیر به فلان دکان عطاری که میان بازار است و من با او حساب دارم بگو فلانی گفت پنج سیر تنباکو بدهد بگیر و بیار زود، فوراً رفتم آوردم بردم به پیش طره هر کدام را به جای خودش ریختم. باز خودش آمد گفت نگاه کن و یاد بگیر، یک کاسه سفالی را تا نصف آب کرد نصف تنباکو را ریخت میان آن و همه تنباکو را آب فرا گرفت، از روی آب به ملایمت تنباکو را برداشت تا آن که در آب تنباکو نماند و کاسه را حرکتی داد آب را پایین ریخت ثانیاً تنباکو را میان همان کاسه ریخت و بنا کرد به مالیدن تنباکو، چند دقیقه مالش داد و چند قطره هم آب ریخت به قدر یک سیر قلیان به سر قلیان گذاشت با انگشت شست اطراف تنباکو را فشار داد که تنباکو با اول بادگیر از طرف پایین برابر شد و وسط تنباکو مخروط واری برآمدگی داشت گفت خوب دقائق این عمل را فهمیدی و یاد، گرفتی گفتم آری. بعد از آن سر قلیان را گذاشت مقداری زغال میم به آتش گردان و کبریت زد و به زغال و آن را هم به گوشه ای گذاشت ته قلیان بلور را پیش از آن که آتش را بریزد چیزی که در سرش یک دسته نخهای سرخ مثل منگله آویز به میان ته قلیان کرد گفتم آقا این چیست گفت گلوشور، گلوی قلیان را با او پاک کرد مثل آئینه آبش را ریخت آفتابه که پر از آب چاه مدرسه بود به قلیان ریخت و آب او را کم و زیاد کرد بعد از آن آتش گردان که غالب زغال ها آتش شده بود برداشت یک - دو چرخ دیگری داد که بخار زغال در او هیچ نماند و ریخت به سر قلیان و با سر انگشت آتش ها را میزان ساخت به طور مخروط نظیر دوری پلو و ایستاد به کشیدن گفت خوب یادگرفتی خصوصیات و ترتیبات عمل را، گفتم بلی گفت هر قدر قلیان خواستم این طور بساز و این تنباکو را هر یک - دو ساعتی چند قطره آبی بر او بزن که از این درجه پرنم تر و کم نم تر نباشد که اگر دفعه ای از آنچه دیدی و شنیدی تخطی شود همچو بزنم که بمیری کره خر، من از این حرف چنان خوف و رعبی به دلم افتاد که بر خود لرزیدم با خود گفتم حالا خوب شد هنوز من خلاف نکردم کره خر می گوید.
گفت: آفتابه را ببر از چاه پر کن و ته آن را دو مرتبه آب بزن و بیاور بجایش بگذار. رفتم پر آب کردم و ته او را دو بار به حوض تطهیر کردم آوردم و این نگاه می کردی وقتی که آفتابه را گذاشتم برخواست گفت کره خر وقتی که لب چاه آب به آفتابه می ریختی چرا دامن خود را جمع نگرفتی که ترشح به تو نکند، سگ نجس و یک پشت گردنی هم زد و حال آن که من خود را جمع گرفته بودم. با خود گفتم بسم الله الرحمن الرحیم مقداری گرفته شدم و به گوشه نشستم قلیانش را که تمام کشید رفت بیرون من هم خیلی نشستم با خود گفتم یقین کار من امروز همین کارها بوده هنوز درس سطح نخوانده درس خارج می خوانم، عجب به این زودی ترقی کردم، پدرم به من که اصرار مدرسه رفتن داشت خوب فهمیده بود. غرض گرسنه شدم، رفتم از بازار نان و ماستی گرفتم و خوردم، ظهری آمد همیشه خود را زمخت مثل برج زهرمار می گرفت، چوب خطی داد به من که در بازار از فلان دکان نانوایی سنگکی یک دانه نان برداشته دو آتشه تخمک دار مخصوص بگیر بیاور. رفتم همان الفاظ را مرتباً به نانوا گفتم، نان را گرفتم دیدم روی نان مقداری خشخاش و چند دانه سیاه دانه و چند دانه کنجد پوست گرفته شده پاشیده شده معنی تخمک دار را فهمیدم. با مقداری پنیر آوردم مشغول خوردن شد و قلیانی به ترتیب صبح ساختم کشید و چون در منظره او بود و حرفی نزد فهمیدم این درس را روان کرده ام. بعد از قلیان گفت کوزه بزرگ را بردار برو از آن در کوچک که خارج شدی بپرس سر طویله امیر حسین خان شجاع الدوله که ممر آب مخصوص عمارت از آنجاست کوزه را از آنجا پر آب کن بیار و سماور را پر آب کن و آتش بینداز که من چرتی می زنم و چایی را وقتی که برخاستم خودم دم می کنم.
او خوابیده و من هم به گفته های او عمل کردم لکن به احتیاط تامی که مبادا خشی و صدایی بلند شوم و در غیر وقت بیدار شود. سماور که جوش آمد برخاست چایی دم کرد و سینی استکان را نزد خودش گذاشت. حوله که از روی استکانها برداشت چنان برقی داشتند که کانه تازه خریده شده.
چایی دم کشید. دو استکان یکی را به طرف من گذاشت که بخور و یکی را نزد خودش. من به عجز تمام که نمی خورم و چون علیلم برای من خوب نیست. و عادی هم نیستم و علاوه پدرم سفارش نموده که چایی نخور. چیزی نگفت چایی خود را خورد و مال من را برداشت رفت به پیش طره، چایی و قند او را ریخت میان مدرسه باز آمد نشست و دو استکان ریخت باز یکی را طرف من گذاشت و یکی را نزد خود و زمخت و ساکت شد در این مرتبه استنباط چنان کردم که عازم شده که هر چه بگویم نمی خورم این می برد میان مدرسه می ریزد باز استکان چایی دیگر پیش خواهید گذاشت... تا آب سماور تمام شود. بعد از آن با این لجاجت و غیظ معلوم نیست چه ها خواهد شد از خوف بابینی به خاک مالیده شدگی استکان چایی را برداشتم خوردم که اگر زهر قاتل را خورده بودم گواتر بود با خود گفتم این صورت را از کسی ندیده و نشنیده بودم.
طرف عصر دیدم یک - دو نفر از محترمین شهر و یکی از میرزاهای شجاع الدوله آمدند باز دوره قلیان و چایی گرم شد اینها یک - دو ساعت نشستند و من متصل در حرکت بودم برای زغال و آب سماور و بیرون بردن سماور و جوش آوردن و قلیان کذایی را ساختن و بازار رفتن تا نیم به غروب آنها رفتند اجازه مرخصی گرفته آمدم و در دکان آشنا که با او به خانه برویم. گفت همان ماده گاو سیاه شاخ کوتاه که دو سه مرتبه صبح و شام در خانه می دیدی او را به گوره(23) فرستاده ایم برو زود در دروازه پائین که حالا گوره می آید او را ببر خانه و اگر نشناختی از گورنچی بپرس وقتی که بروی ده - پانزده سیر آرد جو بگیرد با کاه ترید بساز آخورش را پر کن و صبح هم پیش از مدرسه ببر به در دروازه به گوره سر بده باز نیم به غروب برو بیاور ترید کن برای شب و این قاعده کلیه است و کار همه روزه است.
گفتم خوب، به عجله رفتم گاو را آوردم نیم ساعت از شب از طویله کاهدان بیرون شدم.
آشنا گفت بیا این قرآن را بگیر، یک شیشیه هم داد که از دکان عطاری ده سیر نفت بگیر رفتم عطار گفت به یک قران ده سیر نمی دهم، گفتم ده سیر چند می شود گفت یک قران و پنج شاهی.
گفتم به قدر یک قران بده داد؛ لکن شیشه پر شد آوردم. آشنا گفت آوردی، ده سیر است، گفتم شاید زیادتر هم باشد. شیشه خیلی پر شده احمق هم خوشحال شد که ارزان خریده ام. گفت من خودم قیمت کرده ام، ده سیر را یک قران و پنج شاهی کمتر نکردند، پس تو هر وقت نفت تمام شد برو از همانجا بگیر. گفت حالا برو هفت - هشت دلو آب بکش. کوزه ها و دو دیگ و آفتابه ها پرکن برای خوردن و غیره که زنها نمی توانند. گفتم خیلی خوب. گفت هر شب آب کشیدن منزل به عهده تو است. گفتم حالا که برف انبار شده عیب ندارد. ساعت سه از شب غذا خوردیم و یک ساعتی هم با بچه های کوچک بازی کردیم و خوابیدیم با خود گفتم، چقدر خوب درس می خوانم حالا پدر بیچاره خوشحال است که چند صباح دیگر مجتهد می شوم.
غرض بعد از پنج روز سید استاد، عوامل به ما درس داد باز یک روز دو روز ترک می کرد و جرأت نداشتم از جای دیگر درس بگیرم و یا اشتباه بپرسم و خودش هم فهمی نداشت. ولو معالم و مطول می خواند لکن همان اسم بود و بواسطه پیوند با بزرگان و رفت و آمد با آنها و تقدس، معزز و محترم بود و پول هم به او زیاد داده می شد و در میان مدرسه خوب خرج می کرد.
در زمستان اول پیچ یعنی بخاری فرنگی گذاشت و حال آن که در آن وقت فقط شجاع الدوله داشت سایر خانه ها کرسی و اجاق های معمولی بود من روزی دو بار کنده به اندازه بخاری که خیلی کوچک بود کنده خشک و تر می شکستم و شبانه روز متصل این بخار سرخ بود. حجره را رفقای خودش قهوه خانه اسم گذاشتند بودند و من هم قهوه چی و شاگرد قهوه چی و نوکر بازار رو همه چیز بودم و در خانه هم روز به روز کارها و توقعات زیاد. شب تا ساعت پنج چونه تریاک را لوله و به کاغذ می پیچیدم و پنجشنبه و جمعه که بیکار بودم از منزل دوری دو - سه پشته بوته هیمه برای تنور هفتگی به منزل آشنا می بردم در این اواخر به قاعده و مستقلاً علافی می کردم تا قریب یک سال رسید به شرح قطر و چند ورقی که گفت و طفره هم خیلی داشت معلوم شد که درست از عهده برنمی آید.
گفت: سیوطی برو نزد فلان طلبه بخوان وقتی که این اجازه را داد کانه عالم را به من داد چه بسیار وقتها از درس نخواندم در خلوت گریه می کردم و خیلی قصه می خوردم از این جهت و جهات دیگر تا آن که یک ثلث از شرح قطر مانده بود که ترک کرد. گفت در نزد فلانی برو و جامی را بخوان. در سیوطی عقالم(24) باز شد و در جامی لجام از سرم برداشت ولکن در حجره او بودم و تمام خدمات را باحسن مایکون انجام می دادم و خوشحال بودم با آن که همان آب خوردنی که از سر طویله شجاع الدوله می آوردم که فقط در همان جا یک - دو سوراخ کرده بودند و آب برمی داشتند والا در هیچ منزلی روی آن آب باز نبود معذالک پاکیزگی آقا، گل کرد و مدتی بود که روز دو مرتبه ای با کوزه دو منی از بیرون دروازه بالا از دهن فره(25) آن قنات آب می آوردم که خیلی بکر بود. بعد هم زن گرفت شب و روز غالباً جهت خدمات در خانه او بودم یک کمی به مدرسه بودم و خدمات بیش از مدرسه بود تا ناخوش و به مرض استسقا مبتلا و بالاخره رفت به قلعه بالکلیه من آزاد شدم.
حرص غریبی به درس داشتم چون که همدوشان من با این که من از آنها باهوش تر بودم از من گذشته بودند. جامی به سه ماه خوانده شد چون شب به قدر سه - چهار ورق مطالعه می کردم فردا به استاد گفتم تو فقط عبارت بخوان و معطل تفسیر مباش و من موارد نفهمیده خود را نشان کرده ام آنجا تو را اعلام می کنم و شرح نظام را به سه هفته و حاشیه ملاعبدالله را به شرح ایضاً از مغنی درس گرفتم چندی گذشت وبا آمد. اگر چه در قوچان سبک بود لکن در مشهد و اطراف شورش داشت. سید استاد هم در قلعه مرحوم شد و من بالکلیه آزاد و آسوده شدم بس که به درس تشنه بودم با آن که طلاب متفرق شدند از ترس وبا من ابداً به یاد وبا نبودم.
شجاع الدوله(26) رفت که فیروزه را تسلیم روس کند.(27) در چهار فرسخی قوچان اسب او را کشت و ما تا بیرون دروازه با استقبال جنازه رفتیم، آوردند و بردند به مشهد. از آنجایی که تقادیر خداوند خواهی نخواهی جریان می کند صبج پنجشنبه طلاب گفتند برویم به روضه، ما چون بیکار بودیم رفتیم، دیدم مجلس فاتحه و قرآن خوانی است و من از قدیم از غذای سیم مرده بدم می آمد نشد که برخیزم سفره را انداختند دوری غذا که گذاشته اند محض رفع خجالت خود را مشغول نمودیم. جاذبه معده لقمه را جذب نکرد به زور افشره خواستم او را فرو بریم قلب به تزلزل افتاد از آن مجلس برخواسته رو به دکان آشنا که از این ناخوشی می ترسم گفت پسر خبری نیست بی جهت می ترسی ولکن اگر می ترسی الاغ فلان را سوار شو برو. من هم فوراً لحاف مدرسه را روی الاغ فلان انداختم جزیی اسباب دیگر را ترک کردم و رفتم ده - بیست روزی به ده ماندم، کاغذی از هم مباحثه ام آمد که ناخوشی نیست و طلاب جمع شده اند و درسها شروع شده زود بیا.
من هم چون زمستان نزدیک بود یک - دو بار کنده از سر شاخه های درختان فراهم نمودم بار بستم که فردا حرکت کنم عصری بود میان محوطه ای که نزدیک منزل بود و به تازگی پدرم او را میم(28) کاشت رفتم و بیل را برداشتم نعلی به کف پا بستم دو - سه کوچه ای کندم که نمی دانم چطور شد نعلی از کف پایش رفت و گوش بیل از کف پایم درانید تا پشت پا و مقدار کبابی از گوشت و پوست از پشت پا آویخته شد من قبل از همه چیز آن قطعه گوشت را خواستم بکنم که آویخته نباشد هر چه کشیدم مثل پی به قدر وجبی کشش پیدا نمود و کنده نشد بندهای نعلی را از پا باز کردم و دویدم رو به خانه همان طور سر پا ایستادم تا مادرم کهنه نیم سوخته کرد روی جراحت گذاشت و او را بست به قدر پنج سیر خون جریان پیدا کرده بود تا سه شنبه روز از درد نخوابیدم بلکه گریه و ناله می کردم و با سر زانو از این طرف به آن طرف خود را می کشیدم.
هفته ای نگذشت که قریب ساعت دو از شب که من با والده در میان ایوان مهیای خواب بودیم که زلزله آمد و کوهها را خراب کرد من فوراً از پا فراموش کرده جستم میان حیاط و چنان گرد خرابی کوهها روی ماه را گرفت که جهان تاریک شد والده را با هزار تشدد و فحش حرکت دادم به میان حیاط به نظرم ده دقیقه طول کشید لرزش زمین، صبح خبر آمد که قوچان و بعضی از نواحی بکلی خراب و معدوم شده است.
در حجره من سه مرده بودند در حجره هم مباحثه ای من که مدرس تحتانی بود سه نفر در حالی که مطالعه می کرده اند روی کتابهای باز پهن شده بودند.
دوازده هزار به شمار آن زلزله تلف شده بودند و از ده ما یک دیوار پوسیده هم نیفتاد با آن شدت لرزش که زنجیر در حجره ای داشتیم که من نمی توانستم باز کنم او را باز نموده و کوههای بلند خیلی خراب نمود.
و من شکر جراحت پا بلکه ترسیدن من از ناخوشی که سبب نجات من شد گفتم.
یک ماهی در قلعه ماندم که جراحت پا التیام پیدا نمود هر روز بلکه هر ساعت تا یک ماه زمین می لرزید و من زلزله هوایی را هم در آن میان دیدم که فقط صدای باد تندی شنیدم و حال آن که هوا ساکن بود، ملاحظه کردم که از طرف قبله متدرجاً می آید به طرف شمال، دیوارها و خانه های قبلی می لرزید بعد درختان وسط حیاط لرزیدن گرفت بعد سقف و دیوار که ما در زیر او بودیم به لرزه در آمد و من متوجه زمین بودم که هیچ تکان نخورد و این طور لرزه به هیچ قواعدی مطابق نیست.
ان الله فعال لما یشاء و یفعل ما یرید.(29)
پدرم گفت: سبزوار نزدیک است برو آنجا به مدرسه.
گفتم: چون آنجا آشنایی نیست و قیودات مانعه نیست می روم و الا اگر نظیر قوچان بود که مرا به آشنایان خود می سپردی به خدا اگر می رفتم، نمی دانی چه کردند. آشنای منزل دار را من خانه شاگرد بودم، بلکه نوکر در خانه او، بلکه شاگرد علاف او، بلکه لله بچه های او، بلکه زن خانه او! که کارهای خانه او را از جاروب کردن و تنور گرم نمودن و خمیر به سر تنور بردن بلکه گاهی نان از تنور باز نمودن و غذا ساختن و ماده گاو به بیرون دروازه بردن و آوردن برای او ترید نمودن و آب دادن از باغ، روز یک سبدچه انگور از باغ پهلوی فیلاب(30) آوردن و تریاک مالیدن و چونه ها را لوله ساختن و به کاغذ پیچیدن و شب جایی که می رفت فانوس کشیدن و به نیابت او یک ماه دو ماه در آستانه خدمت نمودن و چیزهایی که تو به او می دادی مگر او خرج من می کرد.
اما پول صابون که می گرفت به خدا اگر به پیراهن من صابون و یا قرایح می زدند بلکه اگر به آب قراح(31) می شستند باز خوب بود نمی دانم به چه نظر به همان آبهای چرک لباسهای خودشان یک دست می مالیدند، شاید جهت آنکه دروغ نباشد که آب صابون به این خورده که از شدت چرک، آن آب سیاه بود بدون اینکه ذره کفی از صابون در او باشد وقتی که پیراهن من خشک می شد از اول سیاه تر و چرکین تر بود در آن وقت حساب تو می گفتی یک تومان برای صابون بس است او می گفت دو تومان باید حساب شود من می شنیدم و چیزی نمی گفتم. و یا آنکه سال صد من آردیمه می آوردی من در سه ماه سه من و نیم نان از بازار خوردم که در تمام سال پانزده من نان روزانه می شود لابد وعده شب هم در تمام سال پانزده من می شود احتیاط کنیم بیست من نان می شود آن وقت صد من آرد دیمه که دو خروار نان می شود به او می دادی و هکذا سایر چیزهای دیگر، لکن معذلک در خانه خوشترم بود تا در حجره مدرسه چون در خانه آزاد بودم روحاً چون علاوه بر زحمات بدنی که حقیقت یک قهوه چی ظریف و نظیف که دو ساعت وسط روز از امر چایی و قلیان فارغ بودم و آن هم بی شاگرد و معین خیلی روحاً در عذاب بودم از بد حرفی و بد اخلاقی و درس، دو - سه روز بلکه گاهی الی یک هفته درس نمی داد و نمی گذاشت از جای دیگر درس بگیرم بلکه نمی گذاشت اشتباه خود را بپرسم و از این رو نفهم های مدهوش از من گذشتند و بسیار وقتها در خلوت به حال خود گریه می کردم.
پدرم گفت: چرا به من نمی گفتی مگر من تو را به اسیری داده بودم. گفتم میل نداشتم و تو لج کردی و فرستادی و حال به سبزوار می روم.
من از بیگانگان هرگز ننالم - که هر چه کرد بر من آن آشنا کرد
و شیرینی علم را نیز چشیده ام ولکن دلم به حال تو می سوزد که معاش خود را به لیت و لعل اداره می کنی و من هم مخارج زیاد دارم آن هم فقط باید پول باشد و پول هم در دست شما عزیز الوجود است نمی توانی جور مرا بکشی و اقلاً ماهی پانزده قران باید به من برسد، سالی هیجده تومان و این در قوه تو نیست.
گفت: من خیلی عشق دارم به مدرسه رفتن تو، حتی راضیم گدایی کنم به هر طوری خرجی تو را بفرستم.
گفتم: حال که چنین است خدا هم کارساز است نمی گذارد تو به گدایی بیفتی. معامله گرهای ده مان که به سبزوار می رفتند من هم مقداری اثاثیه میان خورجین گذارم و به الاغی سوار شدم در همان آخر پاییز به سبزوار رفتم.
ورود به سبزوار
بعد هم دو - سه نفر از طلاب قوچان آنجا آمدند و ما دو نفر که با هم مأنوس بودیم در مدرسه حاج ملا هادی در حجره نبیره حاجی آقا شیخ شهاب بودیم. یک - دو نفر دیگر هم در حجره های دیگر بودند و یک پسر مرحوم حاجی آقا عبدالقیوم نیز زنده بود پیر مرد و متولی مدرسه بود.
در آن مدرسه فقه و اصول خوانده نمی شد فقط منطق و معقول می خواندند لهذا مقلب به شریعتمدار بود.
سبزوار هوای بسیار خوشی داشت خصوصاً فصل بهار بسیار مفرح و طرب انگیز بود.
روزی خادم مدرسه سید پیرمردی بود در بیرون مدرسه از فراش حکومت سیلی خورد و آمد و از طلاب استنصار نمود طلاب قوچانی پیشقدم شدند فراش را کشیدند به میان مدرسه بعد از مقداری کتک زدن فراش گفت الآن می روم به حکومت عارض می شوم پدر شما آخوندها را در بیاورد. قوچانیها خیلی جری بودند گرفتند فراش را بعد از مدتی کتک، بیچاره را انداختند میان حوض و از هر طرف می خواست بیرون رود می زدند، بالاخره رها نمودند آن هم با همان لباسهای تر و گل آلود و سر و پای برهنه به حاکم عارض شد. حاکم حکم کرد از میان بازار خادم را گرفتند بردند حبس نمودند خبر به طلاب رسید قریب ده نفر رفتند به دارالحکومه جهت استخلاص خادم.
فراش حکومت آمد به بیرون گفت حاکم می فرماید دو نفر از بزرگان آقایان بیایند به اندرون که معلوم شود مقصود چیست. دو نفر قوچانی که بزرگ و ریش دار بودند رفتند حاکم گفته بود مطلب چیست یکی از آن دو نفر گفته بود عرض داشتیم گفته بود عرض داشتن و ازدحام و هجوم با هم نمی سازد بزنید پشت گردن این آخوند و چند پشت گردنی به آن آخوند زده بودند. بعد از آن خادم را چوب مفصلی زده بود.
ما در بیرون منتظر نشسته بودیم که خادم را یکی از آن دو پشت گرفته بیرون آمدند، رفتیم به مدرسه خادم را گذاشتیم قریب بیست و پنج نفر رفتیم به تلگرافخانه. پدر حاکم، حاکم نیشابور بود اولاً تلگراف به نیشابور کردیم که این کره خر خود را از سبزوار منفصل می کنی و یا آنکه به تهران شکایت می کنیم، آن هم تلگراف کرد حاکم سبزوار معزول و به طرف نیشابور حرکت نمود و ما هم از تلگرافخانه بیرون رفتیم.
واقعاً دوره توحش بود و این وحشیگری از مثل اهل علم و روحانیین خیلی ناسزا بود اگر همان متولی مدرسه عریضه ای به حکومت نوشته بود که استماله ای از سید خادم که ذریه رسول است و مظلوم واقع شده بنمایند و عریضه را به توسط خود خادم می فرستاد بهتر از این اثر داشت نه آن آخوند پشت گردنی می خورد و نه سید چوب می خورد بلکه علاوه چیزی هم از حاکم به او می رسید و به شرافتمندی می گذشت.
غرض آن روز روزی بود و حالا هم روز دیگر است. بعد از این را خدا بهتر داند.
و در آن چهار - پنج ماه درسی که خواندیم شش - هفت ورق از مطول و همین مقدار از کتب شرایع و نصف شمسیه را خواندیم و در بهار همان سال ما سه نفر طلاب قوچانی و سه نفر متفرقه پیاده عازم مشهد شدیم. رفتیم در دو - سه فرسخی نیشابور باد تندی حرکت نمود، از گرد و خاک هوا تاریک شد به طوری که یکدیگر را نمی دیدیم و باد از عقب سر بود، چنان ریگها را از عقب به ساقهای پای ما می زد که مجروح گردید و واجب بود که همان طور به راه برویم و الا اگر به زمین ساکن می نشستیم در نیم ساعت مدفون به زیر خاک و رمل می شدیم و به هر قدمی که بر می داشتیم پنج سیر رمل و خاک از روی ما به زمین می ریخت. ما دو نفر که آن دیگری هم از ده ما بود پهلوی یکدیگر عباها را بر سر کشیده راه می رفتیم و اگر تفرقه ای حاصل می شد به آواز یکدیگر را پیدا می کردیم بقیه را گم کردیم.
آمدیم ما دو نفر به نیشابور رسیدیم دیگران ترسیدند معلوم نشد به کجا افتاده اند.
شب در مدرسه حجره طلبه ماندیم. صبح آمدیم به قدمگاه یا جای دیگر شب را به قهوه خانه خوابیدیم. من بیدار شدم هنوز شب بود صدای زنگ قطار شتران را شنیدم که به طرف مشهد می رفتند، خیال کردم سحر است. رفیقم را بیدار کردم که برخیز با همین شتران برویم که راه گم نکنیم، برخاستم و رفتم مدتی با شتران رفتیم دیدم آنها دیر راه می روند جلو افتادیم و چشم به افق شرق داشتیم منتظر طلوع صبح و طالع نمی شد، به چوپانی برخوردیم پرسیدیم چه وقت شب است گفت نصف شب است معلوم شد که سر شب بوده ما به راه افتاده ایم.
و بالجمله تند رفتیم تا وقتی که فجر تازه طلوع شد رسیدیم به رودخانه عظیمی که پر آب سیلاب بود و هوا به غایت سرد شد و آب زیاد است که جرأت نداریم عبور نماییم چند قدمی به طرف پایین رفتیم رودخانه وسیع بود و آب در آنجا پهن شده در یک مجمع جمع نیستند رختها را بالا زدیم دست یکدیگر را گرفته آنچه آب متفرق شد ما به یکدیگر منظم شدیم که غلبه با ما باشد.
به آب زدیم با هزار ترس و مشقت از آن طرف بیرون شدیم نصف بدن و لباس تر شده وضو گرفتیم. شمال سردی که به ما می خورد در روی نماز بی اختیار می لرزیدیم که اگر آن لرزه از خوف خدا بود نمازمان خیلی کمال داشت.
بعد از نماز به راه افتادیم یک ساعتی از آفتاب گذشته بود که به فخر داود رسیدیم در بیرون کاروانسرا دم آفتاب خوابیدیم ظهر از خواب بیدار شدیم که خستگی و بیدار خوابی و سرمای شب همگی رفع شده حرکت کردیم برای شریف آباد در آنجا شب ماندیم صبح حرکت کردیم برای مشهد به یک بلندی کوهی رسیدیم که راه ما مقوس است به قدر سه فرسخ به قدر نصف دایره نمایش دارد، ولکن خط وتر آن که از بیراهه است و در زمین مسطح نموده می شود فقط در اول وتر دره ای است که سراشیبی و سربالایی دارد و آن وتر یک فرسخ به نظر بیش نیست.
به رفیق گفتم: قوافل جهت همین دره این همه راه را طولانی و قوس رفته اند ما که پیاده ایم از این وتر برویم راه نزدیک و آسان تر است، گفت عیب ندارد از آن دره پایین رفتیم و بالا آمدیم مقداری رفتیم، دره دیگری پیدا شد عمیق تر و سخت تر ما از آن هم به هزار زحمت پائین رفتیم و بالا شدیم باز دره دیگری پیدا شد و هلم جراً.(32)
پنج - شش دره در این وتر پیدا شد که راه دورتر از آن قوس گردید علاوه خار و سنگلاخ زیاد داشت معلوم می شد که حیوانات و گله های گوسفند از آنجا هیچوقت عبور و مرور نکرده به حدی هوا گرم و زمین ها خشن و خستگی و عرق عارض و تشنگی و وحشت از درنده و گزنده طاری شده بود که مأیوس از حیات شدیم و رفیق یک - دو مرتبه سرزنش نمود ما هم از خوف و خجالت مجد بودیم به راه رفتن و ملاحظه نداشتیم که پاها به روی خار و سنگلاخ افتاده می شود و یا به زمین صاف گذاشته می شود و لذا پاهای من تا ساق پر خون شد بعد از دو - سه ساعتی پس از زحمت و وحشت زیادی این وتر را بریده به راه شاهراه داخل شدیم.
گفتم: راست گفته و در سفته که ره همان رو که رهروان رفتند.
نیم ساعتی نشستیم زحمت به راحت و وحشت به امنیت و اندوه به فرحت مبدل گردید.
رفیق گفت: این علم هندسه تو نزدیک بود ما را تلف کند من هم از این گوش به حرف تو نمی دهم.
گفتم من هم اظهار رأی نمی کنم.
یک فرسخ پیش نرفته بودیم من دیدم گرگی در دویست قدمی راه پشت به راه نموده به طرف بیابان سر را پایین انداخته و دم را آویخته و تأنی و آهستگی می رود.
به رفیق گفتم: آن گرگ را می بینی که بر خلاف طبیعت خود چقدر آهسته و بی حال راه می رود، معلوم می شود ناخوش است علاوه بر آن در هوای گرم اینها حالی ندارند بلکه در تابستان گرم می شوند و خود را به بیغوله ها می کشند فقط در چله است و نه برف است و چون خیلی موذی است در آن وقت خوب است که نه حربه ای و نه چوبی به دست داریم، لکن ممکن است که هر کدام ممکن است که سنگی به طرف او بپرانیم و صدای خشنی از خود در آوریم که او بترسد و فرار کند و ما هم تماشا کنیم و همین اندازه که از دستمان بر می آید نباید دریغ داشت. رفیق گفت چه عجب دارد. هر کدام یک سنگ کوچکی بر داشتیم و پنج - شش قدمی هم به طرف گرگ دویدیم و سنگها را پراندیم و یک صدای خشنی هم بلند نمودیم سنگهای ما در پنج - شش قدمی او به زمین خورد گرگ در عوض گریختن و ترسیدن برگشت و به آرامی تمام پنج - شش قدمی به طرف ما آمد و ایستاد و به ما نگاه می کرد به آن صورت موحشی که دل شیر می لرزید تا چه رسد به مثل ما دو بچه شانزده ساله که نیم ذرع چوب و قلم تراشی هم در دست نداریم.
ما هم در جای خود خشکیدیم و رو به روی او بی حس و حرکت ایستادیم قریب نیم ساعت ما از ترس ایستاده به او نظر می کنیم و او هم ایستاده نمی دانیم چه خیالات و افکار در کله نحسش جولان دارد در کیفیت حمله کردن به ما، تا بالاخره به یک آرامی و بی اعتنایی فوق العاده پشت به ما کرد و به همان وضع اول بنای رفتن گذاشت و به مجرد پشت کردن او ما چون آهوی رمیده و یا چون باز صید دیده پریدن گرفتیم نیم فرسخ را مثل برق به یک دم طی کردیم بعد از آن یک به پشت سر نگاه کردیم آرام و آسوده گشتیم.
من به رفیق گفتم خوب ما را سوخت، دیدی با آن توقعات ما چطور ما را ترسانید و چطور کون خود را با بی اعتنایی به ما گردانید. رفیق گفت باز خدا پدرش را بیامرزد که به همین قدر قناعت نمود و جلوتر نیامد و الا اگر چند قدمی به نزدیک ما می آمد غش کرده می افتادم.
گفتم: یقیناً درد دلی یا ناخوشی دیگری داشت که نیامد و حمله نکرد و الا فهمید که کار از دست ما نمی آید.
گفت: هر چه بود که خدا جان تازه ای به ما داد ولکن تو امروز دو مرتبه ما را به نزدیک مرگ بردی و خدا نگهداری نمود من بعد از این به حرف شما نخواهم کرد.
گفتم: من هم بعد از این اظهار رأیی نمی کنم، آمدیم تا نزدیکی آن آبادی قبل از طرق که درختهای او دیده می شد در میان آن دره واقع شدیم من دیدم چوبهای تلگراف که در پشت راه در دامنه آن کوه زده بودند یک گداری بلند از کوه در طول سیم تلگراف واقع شده به طول سه - چهار ستون و سیم روی همان گدار به قدر یک وجب فاصله بود.
به رفیق گفتم تو برو روی گدار پهلوی آن ستون آخر و به سیم گوش بده و من از اینجا سنگی می زنم تا معلوم شود که صدای سنگ را به این که سه - چهار ستون فاصله است می شنوی چون من هنوز نمی فهمم که چطور می شود صدای تلگراف را در بلاد بعیده می شنوند، چون شنیده ام که وقتی در تهران سیم هایی که به طرف غرب می رفته همه را به هم وصل نموده و غرب اروپا به آمریکا به شرق هند و هند را به شیراز و آنجا را باز به تهران به همان اطاق تلگرافخانه وصل نموده بودند و کلماتی تلگرافچی به سیم غرب تلگراف نموده بود. بعد از هشت ثانیه از سیم شیراز همان کلمات را گرفته و دور زمین را شنیده ام هشت هزار فرسخ است و من در صدق این شک دارم و به درجه ای امتحان می شود چون همچو موقعی که سیم تلگراف نزدیک زمین باشد که ما بر او مسلط باشیم و جای خلوتی هم باشد مثل اینجا نادرالوقوع است و غرض از این زحمات ما تقلیل جهل و تکثیر علم است به عبارت دیگر تبدیل مجهولاتمان به معلومات است چه مدرسه باشد چه بیابان چه از استاد و مشاهدات و چه از تجربیات، فرق ندارد.
گفت: چه عیب دارد، با خود گفتم این دفعه سیم است که می گوید چه عیب دارد و حال آنکه عیب کلی داشته. غرض، او رفت بالای گدار پهلوی سیم نشست ما هم بعد از سه - چهار ستون روی گدار پهلوی سیم نشستیم آواز کردم گوش بده با سنگی به سیم زدم گفت: های شنیدم دست دیگر را حایل کردم که او نبیند و آهسته سنگ به سیم زدم گفت: های شنیدم.
گفتم: گوش بده می خواهم تلگراف مفصلی بزنم چند دقیقه سنگ به سیم به انحاء مختلف داد همه را می شنید گفت تو گوش بده نوبت من است، او مشغول بود به سیم تلگراف زدن و من گوش می دادم دیدم ساکت شد نگاه کردم دیدم متوجه است به پایین دره من هم متوجه شدم، دیدم شش - هفت نفر سوار، چهار نفر تفنگ و اسلحه دارند و دو - سه نفر بی اسلحه و در میان راه به طرف ما می آیند و ما سابقاً از بزرگان شنیده بودیم که این سیم های تلگراف مستحفظ دارند و اگر چوبی یا سنگی به سیم تلگراف بخورد فوراً به تلگرافخانه می رسد مستحفظین می آیند مرتکب را مجازات می کنند و ما تا این سوارها را دیدیم یقین کردیم که اینها همین مستحفظین هستند نهایت آمدنشان از مشهد بواسطه دوری، بعید باشد یا از طریق و یا از همین آبادی جهت گرفتن ما آمده اند. نظر به این سابقه رفیق در جای خود خشکید و من هم در جای خودم و جای فرار و انکار هم نمانده بود فقط احتمال ضعیفی بود که شاید جهت ما نیامده باشند و فعلاً به طرف ما می آیند تا از محاذی نگذرند، مطلب معلوم نمی شود.
ما هر دو نفر ساکت و بی حرکت چشمها را به سوارها دوخته ایم تا چه حادث شود تا آن که آمدند از محاذی ما گذشتند آن وقت ما هر دو برخاستیم و از گدار پایین آمدیم داخل راه شدیم و قسم خوردیم که تا خود مشهد غیر از راه رفتن کاری دیگر از لهو و لعب از ما سر نزند چون سه مرتبه به هوسناکی به دهان مرگ افتادیم باز خدا رحم کرد، رفیق گفت چنانچه طوری شده بود خون من به گردن تو بود.
گفتم: انما دعوتک فاجبت فلم نفسک و لا تلمنی.(33)
گفت: به لحاظ آن که من یک سال از تو کوچکترم دیه بر عاقله بود، گفتم جواب همان است که به عربی گفتم اگر روز قیامت گناه های بندگان به گردن شیطان شد تو راست مگویی و الا فلا.
عمده این است که مشهد نزدیک است و حالا وارد می شویم و از خوشحالی بعضی از این شوخی ها صادر شد و من متوقع ثواب هم هستم و دلیل بر این فقط حفظ خدا و الا همان گرگ حرام رفته که از همه درندگان درنده تر و بی حیاتر بود چه سر و خیال او را از ما منصرف کرد همین را اگر فکر کنی یک کرامتی بود از ما.
گفت: حالا دلت را به همین خوش کن.
گفتم: علی ایحال دل به خوش است و ظن نیکی هم به خدای خود دارم و خودش فرمود: انا عند ظن عبدی المؤمن.(34)
به همین حرفها بعد از ظهری بود وارد شدیم همچو بی معطلی رفتیم به حمام نزدیک بن بست پایین خیابان، تنظیف و غسل زیارت نمودیم وارد صحن کهنه شدیم یکی از آقایان طلاب ده مان را دیدیم که می خواست به ده برود گفتیم ما را سالماً می بینی که از سبزوار الآن وارد مشهد شدیم.
دیگر مجال نوشتن نیست زبان و سینه تو نوشته ماست به پدرهای ما می گویی که به قصد ماندن مشهد آمده ایم اگر راضی اند بمانیم پول یکی - دو تومان بفرستند و اگر می خواهند برگردیم سبزوار، بنویسند.
بر گشتیم رفتیم به حرم زیارت نمودیم، رفتیم به مدرسه دو در به حجره یکی از هم ولایتی، سه - چهار روزی ماندیم تا یک اطاق کثیف تحتانی جهت من پیدا شد و طلاب آن مدرسه وظیفه از موقوفات مدرسه نداشتند. متولی می خورد ولکن نظر به این طور چیزها نداشتیم هم خود را به درس خواندن و مباحثه بین اثنین مصروف داشتیم.
مطول را نزد فاضل طهرانی از اول کتاب معانی یک درس و از کتاب بیان یک درس با اخوی کوچکی داشت هم مباحثه شدیم در مطول، و شمسیه به شش ماه تمام شد و شرح لمعه و قوانین و معالم و مغنی و شرح مطالع و شرح تجرید قوشچی را نیز خواندیم لکن شرح مطالع و شرح تجرید را در پنهانی خواندیم یعنی پیش از اذان صبح می رفتیم به مدرسه نو که پشت گوهرشاد است درس می گرفتیم و هنوز تاریک بود بر می گشتیم که علماء و طلاب مشهد غالباً مقدس بودند.
کتب معقول را مطلقاً کتب ظلال می دانستند و اگر کتاب مثنوی را در حجره کسی می دیدند با او رفت و آمد نمی کردند که کافر است و خود کتابها را نجس می دانستند و با دست، مس به جلد او نمی کردند ولو خشک بود که از جلد سگ و خوک نجس تر می دانستند چون آنها خود نخوانده بودند و نمی دانستند و از طرف دیگر خود را اعلم نمایش می دادند. لابد بودند که عذری برای ندانستن خود بتراشند و بهتر از این نبود که آنها را کتب ضلال دانند که اگر کسی از معانی و یا مسئله ای از مسایل آنها را سؤال می کرد قبل از آن که چیزی در جواب بگوید می گفت از این کفریات و ضلالت خود را و زبان خود را مصون دارید، چون گفتگوی در این مطالب حرام و بالاخره به کفر منجر می شود و از این جهت از جواب آسوده می شدند یعنی جواب را نمی دانست و نمی دانم درباره آنها غلط و چون کوه ابوقبیس سنگین بود. این بود که فراراً این افتراآت را اشاعه می دادند که الناس اعداء ما جهلوا.(35) و حال آن که لب لباب معقول، توحید ذات و صفات و افعال حق است و این اصل دیانت است. فرموده اند اول الدین معرفة الله و اگر این کفر باشد دین کدام است.
و در این کتب مذکوره با یک نفر که در سن شاید از من کوچکتر بود ولکن خوب زرنگ بود اصلاً یزدی ولکن مولداً و مسکناً مشهدی بود همدرس و هم مباحثه بودیم و با ماهی یک تومان به خوشی گذران می نمودیم.
وقتی بسیار سخت شد که یک شب نان نداشتیم، چهار پول که پول نان ما بود به قرض هم پیدا نشد. با خود گفتیم به یک شب بی غذا آدم نمی میرد و بیش از این را هم باید طلبه منتظر باشد، رفتیم به آسودگی که و فی الیأس راحة(36) کتابها را باز کردیم مشغول مطالعه شدیم ساعت سه از شب گذشته، آخوندی با یک نفر سرباز وارد حجره شدند آن آخوند گفت این شخص می خواهد متعه(37) کند و من از طرف زن وکالت دارم و تو هم از طرف این مرد وکیل باش که صیغه را اجرا کنیم. بعد از اجراء صیغه آن مرد یک قران نیم نزد آخوند گذاشت و ایشان هم نیم قران را به ما دادند و بیرون رفتند من هم رفتم نان و خورش گرفتم آوردم، به حضرت رضا عرض کردم که بگردم غیرتت را که یک شب را هم نگذاشتی که در جوار تو گرسنه باشیم.
گفتم: اگر طلبه ای و کلاش نیستی بیا کار طلاب قدیم را بکنیم.
گفت: چکار کنیم.
گفتم: برویم به عملگی و تریاک زنی و من خوب یاد دارم.
گفت: من یاد ندارم.
گفتم: بیا برویم من با تو می سازیم، هر کدام سه قران قرض کردیم کارد و تیغی گرفتیم رفتیم به یک دهی در طرف خواجه ربیع با صاحبان تریاک آنچه کردیم که راضی شوند که شش یک و هفت یک از تریاک برای ما مزد قرار دهند راضی نشدند. گفتند فقط ما روزی به هر کدام یک قران و نیم با مخارج می دهیم.
ما خواهی نخواهی راضی شدیم. روز دوم غروبی دیدیم یکی از طلاب هم ولایتی از صبح در جستجوی ما بوده حسب الامر یکی از پیشنمازهای قوچانی که خسته و هلاک شده بعد از خطاب و عتاب زیاد.
گفت: من مأمورم که شما را ببرم این ننگ و عار است که طلبه فعلگی کند.
گفتم: نخیر ننگ نیست که به بعضی حیله ها و تدلیسها پول مردم را گرفتن و خوردن و این کار پیغمبران و پیشوایان که مایه سرفرازی و افتخار است ننگ شده، عجب ملاها عقیده ها و روشهایی دارند خوب شده که کتب درس ما اینها نیست و مصنفین آنها از قدیم اند، مثل شهید که در آداب المتعلمین می گوید:
اگر ممکن است طلبه نصف روز را درس بخواند و نصف روز معاش یومیه خود را تحصیل کند، از زکوة نگیرد و الا اگر تصنیف این علماء بود مطالبشان مشوب به باطل بود. چون اکل آنها مشوب به حرام و مکروه است و خون از مأکول پیدا شود پس چرکین خواهد بود و بخار آن نیز چرکین است و صور فکریه او نیز چرکین و تیرگی دارد لا یسمه الا المطهرون.
و چون نزدیک غروب بود شب را ماند در نزد ما، صبح جد نمود که باید برویم ما هم لابد قول دادیم که می آییم لکن آنچه در دیروز از تریاک تیغ زده ایم ما مکلفیم که شیره او را جمع نماییم بعد از ظهر از اینجا حرکت می کنیم و قبل از ظهر نمی توانیم، ایشان برگشتند به شهر، ما هم بعد از ظهر حرکت نمودیم و هر کدام سه قران داشتیم کارد و تیغ را فروختیم به نیم قران کسر. و بالجمله دو قران و نیم دارا شدیم هر کدام خرجی سه - چهار روزمان گردید که بعد از آن هم همان آقایی که عقب ما فرستاده بود و ما را به شهر عودت داد یکی شبی من را دعوت کرد به منزلش چهار تومان پول به ما داد و گفت هر وقت بی پول شدی به من بگو و به مزدوری نرو و الحمد لله که بی پول آن طور نشدیم که کارد به استخوان برسد و به بیرون برویم یا که به آن آقا اظهار نماییم. همان رفیق راه سبزوار روزی قبل از عید نوروز گفت امسال یک سال و نیم بلکه قریب دو سال است که به ولایت نرفته ایم خوب است شب عید را برویم قلعه.
گفتم: من حالا شیرینی درس خواندن را چشیده ام نمی آیم.
گفت: جهت شما لازم است رفتن به قلعه.
گفتم: مگر مادرم مرده است.
گفت: بلی.
گفتم: مرده، مرده! رفتم به مباحثه هایی که داشتم تا شب آنچه درس و مباحثه بین اثنین داشتم نمودم و شب هم تا ساعت چهار - پنج مطالعه هایی که داشتیم نمودم و در زیر لحاف یادم از مادرم آمد مقداری گریه کردم و به خواب رفتم باز صبح فراموش کردم، علی الرسم مشغول درس و مباحثه بودم و بسیار زحمت می کشیدم و یک ساعت آرام نداشتم و سه - چهار نفر هم مباحثه داشتم و زرنگ تر و با دوام تر و با محبت تر از همه همان رفیق یزدی الاصل(38) بود.
بعد از دو سال در آن حجره مخروبه ماندن یک نفر قوچانی رفت به قوچان و حجره فوقانی داشت، از موقع استحقاق حجره وقت گذشت و خبر رسید که نمی آید و از آن حجره اعراض دارد.
من آن حجره را تصرف نمودم سه - چهار ماهی گذشت، آمد و رفت جای دیگر پیغام داد که اگر حجره را فلان کس به خودم رد کند زهی سعادت.
گفتم: چون بی جایی خیلی کشیده ام دلم یاری نمی دهد و در آن هنگام مدرسه و امورات که به یکی پیش نماز رشتی متعلق بود یعنی از متصدی اولی گرفته شده بود که چیزی از موقوفات آن به طلاب نمی داد و آقای رشتی ماهی پنج قران به هر طلبه می داد، غرض آقای رشتی را برانگیخت به شفاعت آن هم به آن چاپلوسی و تدلیسانی که یاد داشت و وعده این که اول حجره که خالی شود مال شماست و دست به ریش انداختن و غیر ذلک.
ما راضی شدیم به حجره دیگر انتقال دادیم. بعد از یک سال حجره خالی شد، همان طلبه با ما معارض شد و آن پیشنماز هم قسم و وعده ای که داده بود پشت سر انداخت و من طوری عصبانی شدم که از درس و بحث و مدرسه به کلی منصرف شدم، چون علماء و خصوص پیشنماز و مقدسین و عبا به سر اندازها را عقیده مند بودم که اینها معصوم از همه چیزند و خلف وعده و حنث قسم(39) را از نتایج علم و قدس این علما (ی متظاهر) دانستم. با خود گفتم هزار رحمت به آن وحشی های کوهستان که اگر وقتی هم مکروه و قبیحی مرتکب شوند از جهالت و نادانی است و اینها دانسته و فهمیده این کار کنند که عذاب آن بالمضاعف است من با همان وحشی ها باشم باز راه نجاتی دارم و حیف از این زحمتهایی که کشیدم در عوض این که این خانه خرابها یک نفر را هدایت کنند چهار تا چهار تا به راه سقر می رانند.
چون اگر بعد از این بمانم به مدرسه و تدلیسات اینها را کم کم یاد بگیرم مثل آنها مشرک و ریا کار گردم و اگر بروم به ده و بیابانی بشوم فهذا تعرب بعد الهجره.(40)
بالاخره ترجیح دادم از مدرسه بیرون رفتن و به ده رفتن را چنانچه بعد هم بخواهم به مدرسه برویم خود را بپرهیز می دهیم از آشنایی این نمره مردم. رفتم به قلعه یک زمستان ماندیم، ماه رمضان آمد و رفیق و هم مباحثه یزدی الاصل آمد به قلعه، کم کم بعد از ماه رمضان آمدیم به مدرسه پریزاد در حجره همان رفیق. آنچه رفقای مدرسه دودر اصرار نمودند که بیا به آنجا و یک حجره برای شما تخلیه می شود و وظیفه هم سری یک تومان شده است گفتم اگر آن مدرسه را پر از جواهر کنند نمی آیم و من در اصل مشهد ماندن مردم و مشکل است چه نمی خواهم نظرم به آن دروغگویان مدلس بیفتد می ترسم که نتیجه تدین و تعلم من هم، چنان گردد.
شبها که از مطالعه فارغ می شدیم و یا روزها با رفیق، مذاکره از مشهد بیرون رفتن را می کردیم، چون آن هم از من منفک نمی خواست بشود و در آن زمان هم طلاب نوعاً فعال ما یشاء بودند خصوصاً آنهایی که به اسم قوچانی معرفی می شدند از قبیل درگزی و بجنوردی و بام و صفی آبادی و سر ولایتی نیشابور و خود قوچانی و اینها در واقع یک دسته ای بودند چنان که با هر طائفه طرف می شدند از ترک و سادات رضوی و غیر هم پیش می بردند مقصود خود را و همیشه ما را تکلیف می کردند که باید در جرگه ما داخل شوی که لک ما لنا و علیک ما علینا.(41)
و ما هم باطناً از جرگه و کار و بار آنها متنفر بودیم و اظهار این معنی هم موجب هزار مفاسد و آنتریکات بود و در این صورت درس خواندن ما در مشهد به طور دلخواه و جدیت ممکن نبود.

فصل دوم: خروج از خراسان

به رفیق این مطالب را اظهار نمودم که من بر خود لازم می دانم از مشهد بیرون رفتن را و بودن در سبزوار و طهران همین محذور مشهد را دارد چون در هر یک، یکی یا دو نفر قوچانی هستند و نجف هم قوه نداریم و هم زود است و من به اصفهان خواهم رفت.
آن هم گفت من از تو جدا نخواهم شد و دیگر آن که پدر و مادر من در مشهد متوطن هستند و من غریب نیستم و درس در غربت بهتر خوانده می شود من هم مایلم به آمدن خصوصاً اصفهان را از بیشتر جاها ترجیح می دهم چون هم جوار موطن اصلی یزد ماست و من در یزد پسر عمو و خاله و پسر خاله دارم نزدیک بودن آنها مددی به دنیا ما خواهد نمود.
و بالجمله اصفهان را از دو جهت من شدت میل دارم. یکی آن که مختار تو شده، دیگر آن که فی حد نفسه مصلحت دار است جهت من و فعلاً زوار یزدی آشنا آمده اند خوب است که کتابهامان که یک بار می شود قبلاً بفرستیم به یزد و بعد هم خودمان می رویم به یزد و از آنجا کتابها را می فرستیم به اصفهان و کرایه هم از ما نمی گیرند و چون اصفهان دور دست به پدرهامان است اقلاً اگر مضطر شدیم ممکن است یکی فروخته شود و رفع احتیاج بشود.
گفتم: خوب گفتی، کتابها را جمع کرده دادیم به یزدیها.
خودمان بعد از ده - بیست روز چند ماهی از فوت ناصرالدین شاه گذشته بود از پدرهامان اختیارات تامه گرفته بودیم. الاغ پیری از رفیق بود او را اثاثیه مختصری که عبارت از یک فرش نازکی و کما جدانی و کاسه ای و اسباب چایی و سماوری و یک - دو جلد کتاب نظیر کشکول و کلمات مکنونه بار نموده و خود پیاده از راه کویر عازم یزد شدیم.
چند نفری از رفقا تا طرق به مشایعت آمدند و برگشتند الا همان رفیق راه سبزوار را به مرجحاتی او را عازم سفر نمودیم تا شریف آباد بردیم و شب در آنجا خوابیدیم. نصف شب من بیدار شدم شنیدم یک - دو نفر آخوند نشان ما را می پرسند من آواز کردم که بیایید. ما اینجا هستیم آمدند یکی برادر بزرگ رفیق راه سبزوار با یک نفر دیگر بود هر کدام شفتی بدست گرفته ما را بر گردانند، رفقا را بیدار کردم چایی گذاشتیم خوردند و خوردیم و مصر بودند که همگی برگردیم.
گفتم: این محال است ولکن اگر می خواهید اخوی خود را برگردانید.
بعد از اذان صبح نماز خواندیم آن سه نفر رو به مشهد حرکت نمودند و ما دو نفر هم رو به تربت. و غالباً تنها بلکه همیشه تنها بودیم در بین راهها.
به کافر قلعه نرسیده بودیم که سواری از بر بیابان مسلح رسید و زنی هم در ردیف خود سوار کرده بود ما خیلی ترسیدیم با آنکه تشنه نبودیم ابتدا آب خواستیم آب داد خوردیم بعد از آن پرسید چه کاره هستید و به کجا می روید.
گفتم: طلبه در مشهد بودیم فعلاً به اصفهان می رویم.
گفت: از مشهد چرا به اصفهان می روید.
گفتم: در غربت درس بهتر خوانده می شود.
گفت: تا کجا درس خوانده اید.
گفتم: نحو و معانی بیان و منطق را خوانده ایم و اصول را هم مقداری.
گفت: این شعر را ترکیب کن و معنا کن.
و ما بتا و الف قد جمعا - یکسر فی الجر و فی النصب معا(42)
گفتم: واو، واو مستانفه و ما موصول و مبتدا به تا جار و مجرور منعلق است به جمعا و الف عطف است بر تا قد حرف تحقیق جمع مجهول نائب فاعل ضمیری است راجع به موصول وصله موصول است و یکسر خبر مبتدا فی الجر متعلق است به یکسر و فی النصب عطف است بر فی الجر و معاً حال است از الجر و النصب یعنی چیزی و کلمه ای که به تا و الف جمع بسته شود کسره داده می شود در حال جر و نصب با هم.
گفت: این شعر را ترکیب و معنی کن.
قفا نبک من ذکری حبیب و منزل - بسقط اللوی بین الدخول و حومل(43)
با خود گفتم عجب در این بیابان قفر آب گوارایی رسید و عجب این وحشی بیگانه انیس یگانه گردید و در خیال ما آن آب، آب حیات بود و به آب دادن بر ما معلوم شد که قاتل ما نیست و از شعر سیوطی پرسیدن معلوم شد طلبه و هم صنف بوده و به جواب دادن ما خواستیم بر او نیز معلوم شود که ما هم اهل علم هستیم به دروغ اسم خود را طلبه نگذاشته ایم؛ آن وحشت اولی بکلی مرتفع گردید و چون در جنس طلبه، باز موذی پیدا می شد احتمال اذیتی از او می دادیم نظر به اینکه مغلوبیتی در مباحثه شاید موجب ترحم شود و از ما بگذرد.
گفتیم: نمی دانیم ترکیب شعر دوم را و آن هم بعد از این اسب خود را حرکت داد و از ما درگذشت.
و همین طور دو نفر تنها می رفتیم تا به حدود گناباد رسیدیم به ایوان کاروانسرای شاه عباسی فرود آمدیم رعایای آن حدود که ملا سلطانی بودند دور ما را گرفتند و خواستند ما را پایبند حضرت آقا نمایند.
یکی گفت غرض از این غزل خواجه حافظ که می گوید:
جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت - برق غیرت شد و آتش به همه عالم زد
چیست؟ تا آنجا که می گوید: خیمه در آب و گل مزرعه آدم زد، مقصود از آن امثال حضرت آقاست نه هر بی سر و پایی باشد.
گفتم: نه چنین است که خیال کرده اید شاید کسانی باشند در عالم، غیر معروف که سالها آقای شما در نزد آنها زانوی ادب به زمین باید بزند برای چیز یاد گرفتن بلکه آقای شما چون خود را اشتهار داده و طالب مرید است هنوز تکمیل نشده و در انانیت خود باقی است و تا جبل انانیت باقی است تطهیر نشده و چون فرموده شده است:
وجودک ذنب لا یقاس به ذنب.(44)
و مادام که از خودی پاک نشود به حق راه نیابد که فرموده:
لا یسمه الا المطهرون.
بلکه ما خود را از آقای شما بهتر می دانیم و حال آنکه اقرار داریم که بچه طلبه هستیم که سالها می بایست که در راه علم و هدایت به درگاه معشوق زحمت و قدم بزنیم و می دانیم که تا ناچیز نشویم چیز نگردیم باید از خود فانی و به حق باقی باشیم کالحدید المحمات(45) و آقای شما که به توسط شما ساعت به ساعت خود را بزرگتر و پهن تر می کند این چطور به مرتبه فنا رسیده و آنچه مدعی است که من سرخ شده و کار آتش می کنم دروغ می گوید. محض گرمی حوزه و نرمی روضه است، نظیر فرعون ریاست طلب است.
اینها چهار - پنج نفر بودند عصبانی شده و جواب هم ندارند فرستادند عقب آخوندی که داشتند و او آمد با عمامه کوچک و شاربهای دراز بعد از سلام و تعارفات پرسید که قصد کجا دارید.
گفتیم: به قصد تحصیل به اصفهان می رویم.
گفت:
علم رسمی سر به سر قیل است و قال - نه از او کیفیتی حاصل نه حال
گفتم: این شعر مال شیخ بهایی است ولکن پیغمبر فرموده:
طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمه و اطلبوا العلم ولو بالصین.
و مراد از علم واجب علم به شرع و دیانت است از عقاید و اخلاق و احکام فرعیه. گفت بلی، ولکن این اندازه مال عوام الناس است ولکن مقصود که آن شعر خوانده شد خواص بود که اگر بخواهند حالی بر ایشان پیدا شود و ترقیات و مکاشفاتی حاصل شود هادی و مرشد لازم دارند به عبارت اخری باید داخل طریقت شوند و فقط به مسایل طهارت و نجاست و حیض و نفاس عکوف(46) نکنند، مثل فقهای این زمان که خدا به امثال اینها خطاب می کند که:
ما هذا التماثیل التی انتم لها عاکفون؟
گفتیم طریقت که دیانت خواص است غیر از شریعت است که این مال عوام الناس است این الفاض قلنبه را ما نمی فهمیم توضیح دهید چون اگر طریقت که دیانتی است وراء قرآن پس کتاب دیگری برای او نازل باید شده باشد و نشده است و اگر در قرآن است چنانکه به عموم گفته: اقیموا الصلوة و اتوا الزکوة، نیز به عموم فرموده: لیعبدوا الله مخلصین له الدین، قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون.
و بالجمله خدا به همه عوام امر فرموده که شما باید در ترقیات خود بکوشید و عمل به این دیانت اسلام خالصاً و مخلصاً بنمایید تا شما را دوست داشته باشم و از خواص من باشید و در جوار خود منزل بدهم نهایت بعضی به همان طور رفتار کرده و می کنند اینها اسمشان خواص و اولیاء الله و مؤمن و عارف است بعضی ها هم کاهلی و تقصیرکارند علماً و عملاً و اینها اسمشان عوام و فاسق و جاهل و امثال اینهاست.
پس آقای شما را اولاً قبول نداریم که از خواص و اولیاء الله باشد، چون آشکار است که دنیا طلب است و ریاست طلب است و خدا می فرماید:
تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین و بر فرض محال که از خواص هم باشد خواص خیلی است انحصار ندارد و به جناب آقای شما که باید دنبال او افتاد بلکه از او خواص تر هم بسیار است، تمام علماء عالمین از خواص هستند، اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم(47) و اگر اعلمی در بین باشد مثل شیخ مرتضی(48) در دوره خویش و میرزای شیرازی که تازگی مرحوم شده است و آخوند ملا محمد کاظم خراسانی(49) که اعلمیت او ثابت شده و ما فعلاً مقلد او شده ایم عقلاً معین خواهد بود و آقای شما وراء گفته آنها چه می گویند که او را قطب و مرشد می گویید و پیروی او می کنید و دیگران را تخطئه می کنید و حال آن که وراء گفته آنها خارج از دیانت خواهد بود چون معلوم شد که دیانت اسلامیه از عقاید حقه و اخلاق حمیده و اعمال صالحه چیزی فروگذار نکرده و علماء هم در بیان و تبلیغ آنها چیزی تقصیر و فروگذار نکرده اند.
و اگر وراء گفته آنها نمی گوید آن هم یکی از آنهاست و نباید بگوید فقط منم مرشد کامل و این همه آوازه ها انداختن در هند و سند و مصر و شام به توسط بعضی از شیاطین که به وعده و نوید آنها را خرد کرده لزومی ندارد.
گفت: شما خیلی به طور تجری حرف می زنید و حضرت آقا، علماء و مجتهدین عظام را هرگز بد نمی داند بلکه بارها گفته است آنها در رشته خودشان از خوبان و علمشان به فروغ از من بهتر است بارها اگر مسئله فرعیه از ایشان سؤال شده رساله علمیه میرزای شیرازی را نگاه کرده و جواب مسئله را از روی رساله گفته است که مجتهد و مقلد شما حکم عمل را این طور می گوید و شما باید به گفته او عمل نمایید حتی خواسته اند رأی خودش را، گفته است رأی من در شریعت اعتبار ندارد.
ما ز قرآن مغز را برداشتیم - قشر آن پیش خزان انداختیم
اگر از مغز و قرآن سؤال دارید که اسم بواطن قرآن را ما طریقت و حقیقت گذارده ایم باب این علم منحصر به در خانه ماست چنان که به قهقرا برگردید و به تاریخ رجوع نماییم می بینیم که پیغمبر و هر یک از ائمه دو نمره از اصحاب داشتند، اصحاب سر مثل زید بن حارثه و سلمان فارسی و علی بن ابیطالب مثلاً نسبت به پیغمبر. و دیگر اصحاب ظاهر مثل ابن عباس و سایر اصحاب. و نسبت به علی، میثم و کمیل و محمد بن ابی بکر و امثال اینها دسته ای بودند از اصحاب سر و دیگران طور دیگر یعنی اصحاب ظاهر بودند و مثل معروف کرخی و بشر حافی و بایزید بسطامی و غیرهم اصحاب سر ائمه بودند. و زراره و ابا بصیر و محمد بن مسلم و قمیین در زمان امام حسن عسگری علیه السلام اصحاب ظاهر و چنان که اصحاب ظاهر احکام شرعیه یداً بید، به مجتهدین رسیده و مردم در تقلید پیرو آنها باید باشند از اصحاب باطن و سر اسرار عالم یداً بید، به مجتهدین رسیده و مردم در تقلید پیرو آنها باید باشند از اصحاب باطن و سر اسرار عالم یداً به ید به من رسیده و مردم در اسرار و تصفیه باطن باید پیرو من باشند.
گفتیم: سری و مغزی برای قرآن ما نمی فهمیم الا خلوص نیت در اعمال و آن نمی شود مگر به رفض اخلاق ذمیمه و تبدیل آنها به اخلاق حمیده و بدیهی است که این مجاهدت کبری می خواهد و ریاضات مالاکلام چنان که فرموده: علیکم بالجهاد الاکبر و دیگر حفظ امانت کبری و ولایت عظمی و مجتهد اهل بیت زهراء که هر که خیال اغتصاب و خیانت در او نماید مثل آقای شما که مدعی مقام ولایت و تصرف در بواطن است با غاصبین صدر اول محشور خواهد شد.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز - دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
و لا تقربوا مال الیتیم الا بالتی هی احسن.
جناب شیخ اگر غرض از تصوف زهد است اینها ندارد و اگر تصفیه باطن است اینها قلبشان مملو از حب دنیا و حب ریاست است و اگر مستوری و مهجوری است اینها در اشتهار خود کوشان و در خودپرستی ساعی اند و شرکی بدتر از خودپرستی نیست اگر دکان داری و بی باکی است پس بترسید از آن روزی که:
یوم یدعی کل اناس بامامهم فانظر بای امام اقتدیت و من ای عالم اخذت.
و این گفتگو از دو ساعت به غروب تا دو از شب گذشته طول کشید. بعد از آن گفتیم بروید به خانه هاتان که ما خسته و فردا هم باید راه برویم لکن همین قدر بی گدار به آب نزنید لااقل با تأمل و فکر رفتار نمایید که زحمتها هدر نرود، برخاستند و رفتند و هر کدام بیخ گوش خود را می خارید! و یا... یعنی بور و متحسر بودند و متحیر از این که اگر ادعاهای این مدعی حقیقتی دارد پس این همه آشوب و اشتهار و توغل(50) در دنیا و لذایذ آن چرا و هیچ یک از معروفین عرفا این طور نبودند و همیشه مستور و مهجور و بیابان گرد بودند.
صبح حرکت کردیم و رفتیم با آن که اوایل بهار بود چنان آن کویرها گرم و باد داغ می وزید مثل هول تنور همیشه کف دست را به یک طرف گرفته بودیم معذلک چشم و صورت می سوخت و با همه اینها در وسط روز در کنار کویری چشمه آبی دیدیم که شوری نداشت و درختهای گز در اطراف آن روییده با سبزه خوبی. چون همچو چیزی در بیابانها نادرالوجود بود خورجین را به زمین گذاردیم الاغ را بر آن سبزه ها رها کردیم و عمامه ها را به شاخه های گز بستیم و عبا را بر آن انداختیم و روی چشمه را سایبان ساختیم و در آن سایه چایی گذاردیم و به آسودگی خوردیم کانه خانه خاله است و حال آن که از هر جانبی هفت فرسخ به آبادی دور و هوا به شدت گرم و راه غیر مأمون علی الخصوص که شاه مردگی هم بود.(51)
چایی که خورده شد حرکت نمودیم مغرب رسیدیم به دهی چون منزل فردا ده فرسخ مسافت بود من به شیخ رفیق گفتم که منزل فردا دور است و در این ده اگر بمانیم سحر اگر راه بیفتیم دور نیست که سگهای ده ما را اذیت کنند خوب است که اگر آبی در یک دو فرسخی این ده موجود است در سر آن منزل کنیم که هر وقت شب حرکت نماییم بی مانع باشیم.
رفیق گفت خوب است پرسیدیم از اهالی که آب در چند فرسخی است گفتند از اینجا یک فرسخ به حوض آب است. جزیی آبی که میان مشک داشتیم هم ریختیم که الاغ خسته نشود رفتیم.
یک ساعت که از شب گذشت چنان تاریک شد که حوض اگر در پنچ - شش قدمی هم باشد دیده نمی شود لذا صد قدمی به جلو و یمین و یسار جستجو نموده در همان مکان احتیاطاً که مبادا حوض به پشت سر افتاده و زیادتر دور نشویم که فردا از تشنگی تلف می شویم رحل اقامت انداخته توبره الاغ را بر سر الاغ زدیم و از ترس آن که تشنه نشویم غذا هم نخوردیم و از ترس آن که دزدی از دور شعله کبریت و آتش چپق را ببیند چپق هم نکشیدیم، رفیق بی خیال تر از من بود دراز کشیده به خواب رفت و من تا صبح از ترس جانور و دزد و خیالات متراکم به خواب نرفتم گاهی دراز کشیدم و گاهی نشستم.
صبح که روشن شد دیدم که حوض جلو راه در بیست قدمی نمایان شد. رفیق را بیدار کردم به سر حوض آب وضو گرفته نماز خواندیم و چایی گذاردیم و خوردیم و آب سماور تمام شد سماور دوم جوش آوردیم یعنی ما می خواستیم که زودتر این ده فرسخ بریده شود لکن چون حوض، شب دیده نشد ما هم لج نموده می خواهیم مکث مان در سر حوض اقلاً نصف و یا قریب نصف مقدار زمان شب بشود لذا قریب به ظهر حرکت نمودیم تا ساعت چهار از شب به کاروانسرای منزلگاه رسیدیم و مقارن ورود به کاروانسرا جوان یلی ته پیراهن و عرقچین و زیرجامه ای خود را نیز بالا زده وارد شد و زبان به نصیحت و تهدید باز نمود که چه وقت شب است شما دو بچه از این بر بیابان پرخطر می رسید.
راهها مغشوش و شاه مردگی است ولایت ناامن است مرا یقین شد که خود این مرد دزد است و این کاروانسرا از آبادی، صد قدمی دور است و آن هم پنج - شش خانوار بیش نیستند لذا من چوب بیدی که در دست داشتم از دست نگذاشتم و دور الاغ و آن شخص خود را می گرفتم.
به رفیق گفتم که الاغ را بیار اسباب را در این ایوان که پاکیزه است بگذار و فرش پهن و سماور بیرون کن این اوامر به رفیق می دادم و خود با چوبی که در دست داشتم در فکر این شخص بودم و علی الظاهر به بعض امور خود را مشغول داشتم.
رفیق که اثاثیه را مرتب گذاشت من رفتم روی فرش نشستم و چوب را پهلوی خود گذاشتیم چپق خواستم بکشم رفیق بی خیال من از او پرسید که آب در کجاست که ما را آب لازم است. گفت آب در بیرون کاروانسرا است لکن پنجاه - شصت پله رو به پایین می رود کوزه خود را بدهید من می روم آب می آورم.
رفیق گفت شما را زحمت می شود شما همان حوض را به من نشان دهید من خودم آب را می آورم کوزه را برداشت که با آن شخص برود ولو حالا شک کرده ایم که دزد است یا نه. احتیاطاً به رفیق گفتم من به شما کاری دارم نروید ایشان زحمت کشیده می روند آب می آورند. آن بیچاره هم کوزه را از دست رفیق گرفت و رفت پی آب، رفیق هم منتظر بود کاری که دارم به او بگویم.
گفتم: آخوند خر بی شعور تو این شخص را هنوز نشناخته شب تاریک پنجاه - شصت پله با او به زیرزمین می روی تو را اگر آنجا بی صدا خفه می کرد بعد می آمد به سر وقت من آن وقت چه می شد، آیا کسی بود که به او چرا بگوید، چرا این قدر بی فکر هستی و چرا بی موقع حرف می زنی و بی جا تعارف می کنی.
آن شخص آب آورد چایی گذاشتیم خود خوردیم و به او خوراندیم. کم کم از طی صحبت معلوم شد دزد نیست بلکه سیاح است در وقت خواب هم رفت به در کاروانسرا خوابید و در نزد ما نخوابید که شاید مطمئن از او نباشیم و از اهالی آنجا و سکنا گرفتن آنها در آن بیابان و غالب منازل آن راه در تعجب بودم چون از اراضی آنجا غالباً نباتی و گیاهی نروید ولو به قدر خلال دندان و سنگهای کوه آنجا سیاه شد از شدت حرارت آفتاب کانه سنگها سوخته است و آب آنجا منحصر به آب بارانی که در حوضهایی که تهیه شده جمع می شود برای شرب خودشان و دواب شان که باید هر کس آذوقه سال خود را و علف و کاه دواب خود را از ده فرسخی و بیست فرسخی حمل نماید به آنجا و معاش نماید حتی گاهی که آب حوض شان هم تمام می شود آب را هم از آن محلهای دور باید حمل نمایند و در آنجاها هیچ علاقه ای ندارند فقط خانه های محقر بی دری که سقف های آنها گنبدی است دارند و آنها قابل علاقه بندی نیست.
بالجمله صبح حرکت نمودیم رفتیم شب را رسیدیم به ده محمد که در ده فرسخی طبس است و بر ما واجب بود به طبس برویم برای قند و چایی و کبریت و شمع و توتون و غیرذالک و الا راه یزد از همانجا راست می رود و به طبس نمی رود.
در کاروانسرای آن ده فرود آمدیم. اذان مغرب دو سوار وارد آن کاروانسرا شدند با پیاده و الاغ خوبی که بار پوا داشت آمدند نزد ما که کجا عازمید گفتیم فردا می خواهیم که به طبس برویم گفتند ما هم به طبس می رویم اما اگر که رفاقت کنید که امشب برویم و در اول صبح در هوای سردی به طبس می رسیم و گرمی آفتاب روز را هم نمی دیدیم بسیار خوب بود.
ما جهت بی رفیقی و ندانستن راه در گرمی روز حرکت می کنیم و الا مسیر در شب بسیار خوب و راه دراز کوتاه می شود و رفتن پیغمبر به معراج هم در شب بود حالا که شما رفیق و از راه و چاه اینجا نیز خبر دارید زهی توفیق.
گفتند پس ساعت دو از شب گذشته حرکت کنید، گفتیم چشم.
و اینها محصلان مالیات دیوانی بودند از مالیه طبس و حرکت کردیم و از ده بیرون شدیم.
ما پنج نفر آدم که سه نفر پیاده و دو الاغ در جلو و دو نفر سوار اسب با تفنگ و فشنگ و آسمان هم ابر متراکمی داشت بسیار تاریک بود به بیابان که بیرون شدیم دیدیم که محشر کبری است فضای وسیعی به عرض و طول یک فرسخ و جمعیتی زیاد در این دشت پهناور متفرق و صدا به صدا انداخته و غلغله کل حسین و کل محمد و کدخدا علی و حاج جعفر اینجا بیا و همچو برو در هم انداخته که فضا پر صدا شده و به دست هر کدام مشعلی و یا چراغی و یا نیم سوزهای مشتعلی است که گویا چراغانی یا جشنی است و یا آتش بازی اردوی سلحشوری است. پس از مدتی و هیاهوی موحش و مضحکی کم کم به طرفی کش پیدا کردند که از ما دور و چراغها خاموش و صداها ساکت شد. معلوم شد که زوار یزدی راه خود را گم کرده جستند و رفتند و بعد از آن که از آن سیاحت فارغ و به خود آمدیم دیدیم ما هم راه خود را گم کرده و به بیراهه سائریم و چون مأیوس از جستن راه شدند یکی از آن دو سوار برگشت به ده ساعت چهار از شب گذشته به ضرب شلاق دو نفر از اهل ده را از رختخواب استراحت بیرون کشیده جهت بلدیت راه آوردند و وقتی که به ما رسیدند آن دو نفر التماس می کردند که ما را رها کنید ما راه را نمی دانیم البته به سمع قبول نمی افتاد بلکه در جوابش فحش می شنیدند و آنها هم قهراً ساکت شدند یکی از عقب ما می آمد و دیگری در جلو می رفت.
بعد از برهه ای ملتفت شدند آن که در عقب بودن و به ده گریخته سوارها گفتند این یک پدر سوخته را تا اصل طبس می بریم و به قدر یک فرسخ در میان خارها رفتیم که اثری از راه پیدا نبود سوارها پرسیدند از بلد: پس راه کجاست؟
گفت: چه می دانم من که از اول گفتم راه را نمی دانم سوارها یقین کردند که راست می گوید پایین شدند شلاق ها را به سر آن بیچاره بنواختند و آنچه فحش یاد داشتند به او بپرانیدند تا آنکه ما رفتیم و جانم و چشمم و کل اتور(؟) آنها را از آن بیچاره باز کردیم، پس از آن گفتند پدر سوخته حالا می توانی ما را به ده برسانی یا ده را هم پیدا نمی کنی.
گفت: برگردید تا ببینم چه می شود برگشتیم تا دو ساعت به صبح مانده در میان خارها خسته و بیدار خوابی کشیده رسیدیم به ده از غیر جانبی که رفته بودیم. آنها رفتند به خانه های مردم، ما در آن تاریکی در یک فضایی ماندیم که سکویی بنا نموده بودند و خانه مسقف بی دری هم بود که گفتند مسجد است ما دو نفر رفیق در روی همان سکو فرش نموده بار به زمین گذارده گفتیم عجب به منزل رسیدیم و راه را در شب بریدیم. و الاغ را در لب جوی آبی بود بستیم و توبره اش به سرش زدیم و خوابیدیم.
علی الرسم ما را خواب نبرد و رفیق، نفیر خواب را بلند نموده و سگهای ده خیلی پارس می کردند ما را خیال آمد که مبادا گرگی در خیال الاغ ما است که این سگها صدا به صدا انداخته اند و من در همین خیالات بودم که الاغ افتاد میان جوی آب من فوراً یقین کردم و هادی گفته از جا جستم.
رفیق گفت: چیست، گفتم گرگ الاغ را انداخت آن هم هول خورده دوید دیدم الاغ در میان جوی غرق شده فقط دو گوشش بیرون است و پوزش را بالا گرفته که خفه نشود. یکی از گوشهای حیوان و دیگری از دمش گرفته و خودش نیز کمک نمود تا پس از زحمتها از آب بیرونش کشیدیم که از تمام اعضاء و پالانش آب ریزان بود و هنوز در اطراف الاغ مشغول بودیم که باران دانه درشتی به شدت باریدن گرفت، اسباب را کشیدیم و به زیر همان سقف که پر پهن و سرگین حیوانات بود. گفتم این طویله بود نه مسجد و یا آن که آیه و طهرا بیتی للطائفین و الرکع السجود را معمول نداشته اند.
نصف شمعی داشتیم روشن نمودیم، رفیق خوابید من دیدم اذان نزدیک است مجال خواب نیست، سماور را آتش انداختم تا یک ساعت زیادتر از آفتاب گذشت ما چایی می خوردیم و از رفقای دیشب متصل به ما امر به صبر می رسید که با هم برویم بالاخره عصبانی شدیم که ناف ما به آنها بسته نشده که صبر کنیم تا مثل دیشب ما را گمراه و خسته نمایند. معلوم می شد این پدر سوخته ها شیره کش هستند که روز اینهمه بالا آمده مع ذلک از خانه های مردم بیرون نمی شوند و ده فرسخ راه در جلو دارند.
علی الجمله حرکت کردیم رفتیم تا خود را به مزرعه ای رساندیم پر آب و اشجار، ساعتی استراحت نمودیم، ساعت هشت از روز خواستیم حرکت کنیم که آن خانه سوخته ها، به ما رسیدند گفتند عجله نکنید در این هوای گرم، ما هم ساعتی استراحت می کنیم، سه فرسخ بیش راه سه به غروب حرکت می کنیم دم غروب می رسیم و شما فعلاً توت بخورید که توتهای این درختان خوب رسیده ما هم احمق شده قبول نمودیم، غافل از که من جرب المجرب حات به الندامة.(52)
ماندیم تا اینها حرکت نمودند آفتاب غروب نمود که ما در بلندی کوهی بودیم و طبس دیده می شد که هنوز دو فرسخ راه مانده بود. آن منافق هی به اسبها زدند و جلو رفتند و ما تاریک که شد راه گم کردیم یعنی به کوره راهی افتادیم که از میان زراعتها می گذشت تا ساعت چهار از شب که هر ساعتی تخمین یک فرسخ می رفتیم در حرکت بودیم و در آن تاریکی رفیق جلو می رفت و من از عقب الاغ را می راندم. در آن میان زراعتها کششی از مار عظیمی حس نمودم که از کنار راه می گذرد که بسیار سنگین و دراز می نمود که به قدر پنچ - شش قدم در محاذی ماکشش داشت من از ترس به طرف دیگر رمیدم و آنچه دقت کردم ببینم چون علف و زراعات بلند بود چیزی دیده نشد تا آن که از محاذی ما گذشت.
به رفیق گفتم: چیزی حس کردی گویا اژدهای بزرگی از ما گذشت گفت نفهیمدم و متصل رفیق می گفت هم خسته شده ایم و هم راه گم شده در همین جا بمانیم تا صبح روشن شود.
گفتم: چند قدمی دیگر برو آثار آبادی رو به ازدیاد است بلد گویا نزدیک است تا آن که داخل کوچه باغی شدیم و مبلغی دیگر آمدیم و در میان چهار سوق واقع شدیم، دیدیم همه دکاکین بسته شده، فقط علافی تخته های دکان را می چیند که ببندد گفتیم تو را به خدا دکان را نبند که ما هیچ آذوقه نداریم نه خودمان نه الاغ مان. نه چایی و نه نان و نه خورشی، داد از خستگی پاها، چطور درد می کند و شکم گرسنه و بدن کوفته و الاغ خسته.
گفت: دکان من علافی است و احتیاج شما به خبازی و عطاری و بقالی است.
گفتم: دکان ولو علافی است ولکن صاحب دکان همه چیز است مگر خدا خالق و صانع و رازق و زارع و حاکم و ناظر و حافظ و، و، و، نیست و انسان مظهر اتم و خلیفه او نیست.
فافعل ما تؤمر و لا تسئل انی لک لمن الناصحین.
این بیچاره آذوقه میرزا الاغ را که در دکان داشت از کاه و بیده و جو داد و هفت - هشت تخم مرغ و روغن و کنده نیز از دکان داد تا تخم ها را ساختیم، رفت از خانه اش نان و قند و چایی آورد تا آنکه شب را به روز آوردیم و مسافرت را به فردا انداختیم و آن روز را بنای استراحت داشتیم. نیم من گوشت که عبارت از ده سیر است گرفتیم به دکان نانوایی دادیم که دیزی بسازد و خودمان رفتیم به حمام تنظیف و مشت مال نموده بیرون شدیم. وصف باغ عماد الملک را شنیده، رفتیم به آنجا چنانچه سابقاً در این مقام گفته و نوشته بودیم. و لما فرغنا عن الغسل والد لک سئلنا من بستان عماد الملک رفتیم گردش در این باغ نمودیم تا آن زمان ترکیب نخل خرما را ندیده بودیم و در آنجا دیدیم، آمدیم در لب حوض بزرگی که داشت نشستیم چپقی بکشیم، پنج - شش باغبان داشت، مقداری زردآلو که نوبر بود جهت ما آوردند و سابقاً در وصف آن باغبانها چنین نوشته بودیم: و قد غیرت الشمس وجوههم فاسودت کانهم زوجات طلقت فاعتدت(53) رفتیم به بازار لوازمات خود را از کبریت و شمع و توتون و قند و چایی به اندازه ای که تا یزد برسد گرفتیم ظهری آمدیم به مرکز خودمان در دکان علافی دیزی را خوردیم و خوابیدیم و برخواستیم چایی گذارده خوردیم و به درجه ای خستگی رفع و امشب هم آسوده می خوابیم نشئه تخت و خوشحال هستیم و با رفیق به گفتگوی غذای شب بودیم و یک ساعت به غروب مانده علاف آشنا پرسید که شما عازم کجا هستید گفتیم یزد.
گفت: رفیق دیگر ندارید؟
گفتیم: نه، علاوه بر این، راه را هم نمی دانیم و تا اینجا هم منزل به منزل پرسیده ایم و آمده ایم.
گفت: سهل است ولکن فی طریقکم و ممر عبورکم عقبة کئوداً.(54)
یک چهار فرسخی معروف به ریگ شتران است، آن ریگ به یک خال باقی نیست، مثل دنیا هر ساعتی به رنگی و هیکلی نموده شده چون به اندک شمالی کوههای ساخته شده ای از رمل از جای خود برخیزید و به جای دیگر رود و همین دره ها و گودال ها حادث گردد نه راهی معلوم و نه جغرافیای ثابتی که از آن هیاکل ثانیه نشان راه بگیرد.
و شاه عباس در این چهار فرسخ میل به قامت انسان بنا نموده که علامت راه باشد ولکن با آن که آنها مخروبه شده معذلک بی فایده است، چه ممکن است گاهی خود آن میلها را کلاً و بعضاً غرق رمل بشوند و بر فرض سلامت از غرق شدن ممکن بلکه کثیر الوقوع است که در بین همه یا دو تا از آنها کوهی از رمل ساخته شود بلندتر از آن میلها که از اولی، دومی دیده نشود و در این صورت جهت و طرف آن میل دوم معلوم نمی شود که انسان به آن طرف حرکت کند و اگر علامتی می ساختند که جهت حرکت معلوم می شد نظیر مجسمه و صورتهای دست که اشاره به سمت حرکت دارند باز خوب بود و این طور نیست، بلکه چهار میل مدور صاف و ساده ای ساخته شده کانه آدم گنگ و لال است که افاده ای ما فی الضمیر خود را نمی تواند بنماید. و دیگر آن که رمل آنجا طوری است که آدم و حیوان تا ساق فرو می رود و هوای زمینهای رملی معطش است. چه زمین رطوبت ندارد و هوای گرم و حرارت آفتاب مخفف رطوبت هواست و خستگی و تلاش نیز مخفف رطوبت بدن است و اگر هوا مرطوبی بود ولو به همان خاصیت تنفس انسان یک نوع شرب آب محسوب بود که موجب رطوبت ریه و جگر می شد هوای آنجا مثل دود، به کلی رطوبت ندارد و زمین هم رطوبت ندارد که به حرارت آفتاب بخار و متصاعد شود و به واسطه تنفس آن ذرات مائیه به اندرون داخل شود و دل و جگر فوراً آنها را جذب و بدل ما یتحل قرار دهد و خدا فرموده حیات ملازم با آب است.
و جعلنا من الماء کل شیی حی.
و عنصر آب در آن سرزمین مفقود است، پس حیات شما مفقود خواهد بود. دیگر آنکه به ستاره و خورشید نیز ممکن است راه مقصد گم نشود، لکن برای کسی است که یک دفعه رفته باشد و یا آن که شنیده باشد، که فلان ستاره ثابت را مقام کدام عضو باید انداخت و یا سیار را در چه حال، کجا قرار داد و در چه حال کجا باید قرار داد، نظیر دریا که در او نشانی نیست و اما شما که این راه را نرفته اید و نه علائم آسمانی او را شنیده اید و یقین است که شما دو نفر اگر تنها باشید در آن ریگها هلاک خواهید شد، یا از تشنگی و یا از گم شدن، چون فقط عرض ریگ چهار فرسخ است، اما طول او معلوم نیست خدا بهتر می داند.
گفتم: از اینجا تا به آن ریگ چه قدر راه است؟
گفت: اما برای زوار یزدی که مثل آدمیزاد راه نمی روند پنج - شش شبانه روز راه است.
پرسیدم: طریق گذشتن ما از این پل صراط به چه نحو ممکن است. گفت: ما خبر داریم که دسته ای از زوار یزدی فردا به کاروانسرایی منزل می کنند، تا اینجا ده فرسخ است و شب هم حرکت می کنند از آنجا و اگر شما امشب تا فردا بعد از ظهر خود را به آنها برسانید و با آنها بروید تا از آن ریگ بگذرید، شاید جان سلامت ببرید والا فلا.
این قصه پر غصه را که از طبسی ها شنیدیم گفتیم:
انا الله و انا الیه راجعون.
ما عصری رفتیم که راحت و خوشحال باشیم مرده شور به وضع دنیا بخورد که هیچ خوشی ندارد والا کمی و در زمان اندکی متاع قلیل.
به رفیق گفتم: برخیز که جای صبر نیست راه آن کاروانسرا را پرسیدیم و بیرون رفتیم تا روشن بود که راه معلوم بود همین که تاریک شد، چون زمین چال بود و علفی در او نروییده بود راه و غیر راه همه به یک رنگ سفید نمایش داشت و راه تمیز نداشت لذا هر چند قدمی کبریت می زدیم و می نشستیم که علامت راه پیدا کنیم. همین که چشم به سرگین الاغ می افتاد خوشحال می شدیم کانه دنیا را به ما می دادند خصوصاً اگر فی الجمله تر و تازه بود و بالجمله به همین و تیره تا دو ساعت به اذان صبح راه رفتیم، فقط چهار فرسخ رفته بودیم. در آن شب امید حیات منوط به دیدن سرگین الاغ بود و نعمتی بزرگ بود که شکرش بر ما لازم بود و دو قوطی کبریت خرج شد تا رسیدیم به حوض آبی که در جلوی او ایوان مسقف تمیزی بنا شده بود و در آنجا چون از این وضع راه رفتن بسیار دلگیر بودیم، رحل اقامت انداخته، شمع روشن و چایی علم گردید و در آن صحنه پهناور ظلمانی روشنایی بقعه حوض مایه وحشت من بود، ولکن از جان گذشته را غمی نگیرد.
متکلا علی الله چایی می خوردیم و چپق کشیدیم تا نزدیک طلوع فجر چند نفری به همان راه ما آمدند و از ما گذشتند و ما به فوریت اسباب چایی را به هم پیچیده خورجین به الاغ بار و به سیاهی آنها که بهتر از سرگین الاغ بود حرکت نمودیم.
سر آفتاب به آبادی رسیدیم از حوض آب پرسیدیم گفت در دو فرسخی است. لذا آب برنداشتیم مراعات الاغ، در واقع الاغ را در عوض خودمان دوست داشتیم و خوب توجه می نمودیم، چون حمل او را لم تکن ببالغیه الا بشق الا نفس له الحمد و الشکر.(55)
نیم فرسخی از ده دور شدیم به چوپانی رسیدیم، پرسیدیم به حوض آب چقدر مانده، او هم گفت دو فرسخ، لکن اول صبح است تشنه نیستیم کسالت خستگی و بیدار خوابی مرا فراگرفته در کنار راه دراز کشیده تمدید اعصاب نمودم دیدم خوب مزه راحتی چشیده می شود و الاغها که این مدت کار می کنند بهتر از انسان فهمیده اند.
به رفیق گفتم چند قدمی الاغ را بران من به تو ملحق می شوم. او رفت و مرا بی اختیار خواب در ربود البته به این زودی بیدار نخواهم شد.
بیدار شدم در حالی که از حرارت آفتاب غرق عرق و تشنه بی تاب به هول تمام نظر به خورشید نموده، دیدم که در نزدیکی افق که ابتدای خواب بوده به دایره نصف النهار رسیده و به یاد حرف چوپان افتادم که دو فرسخ به حوض آب مانده و تخمین عمر خود را به نیم ساعت بیش حدس نزدم و در نیم ساعت بیش از نیم فرسخ نخواهم برید. فیه حسرتی علی علی ما فرطت فی جنب الله خوانده و شهادتین بر زبان رانده و عقد قلب نمودم رو به راه دویدن گرفتم با قطع به این که دویدن در نیم ساعت مرا به حوض نمی رساند بدون رسیدن به آب بقاء متصور نبود و محرک من جهت بقاء بود و حب به معدوم غلط است. پس معلوم می شود که امورات کونیه طبیعیه ولو موجب یاس باشد فقط رجاء ارتکازی که به ماوراء طبیعت هست در تحریکات کافی است و لو انسان ملتفت نیست نهایت کمال انسان التفات به ارتکازیات است و معنی شرح صدر است. به اصطلاح علم به علم داشتن است:
کما قرء و ان من شیی الا یسبح بحمده ولکن لا یفقهون تسبیحهم.
یعنی جمادات و حیوانات تسبیح می کنند ولکن علم به تسبیح خود ندارند، به خلاف انسان که دارد.
بلی شاید بی خردی اشکال کند که رجاء به حق موجب دویدن نیست چون خرق عادت در همان مکان هم از حق ممکن است ولی جواب این است که داده خدا همیشه مستور و از پس پرده است.
ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها و لو در نظرها سببیت نداشته باشد.
بین عوام معروف است که از تو حرکت از خدا برکت و این مقام توکل است که پیکر عمل از تو است و تأثیر و نتیجه دادن آن عمل به امیدواری اوست، با توکل زانوی اشتهار ببند.
دویدم به قدر نیم فرسخ در حالتی که باد هم از چهره(56) بود. دیدم دیوار بلندی را در صد قدمی پهلوی راه با ناامیدی از حوض و کمال تشنگی روی بدان دیوار رفتم دیدم حوض آب است از خوشحالی نزدیک بود فجئه کنم. رفیق به خواب است الاغ با توبره خود مشغول است قوری روی سماور آواز جوش افتاده و این سرگشته رفتم به پله حوض یک - دو مشت از آن آب خوردم دیدم عجب آب سرد و خوشگوار صافی است برگشتم رفیق را بیدار کردم و یک- دو سه کاسه آب به الاغ دادم، که قدر سوته دل، دل سوته دونه. و توبره اش را پرنمودم و به سرش زدم، سماور را ثانیاً آتش انداختم هیمه جمع نمودم، آتش ساختم قوری را ثانیاً داغ ساختم.
گفتم: آخوند چای بریز بیار که من در روی پله حوض می خواهم بخورم که چشمم نیز از ابریق آب و صورت صاف او نیز کیف بکند.
گفت: این همه تفنن چرا.
گفتم: من از آن کسانی هستم که از میان جهنم آمده ام به بهشت و یا بعد از مردن زنده شده ام که عمل صالح کنم چه طالع دولتی که من دارم یا بخت سفید و یا رأفت. باری من الآن در جهنم معذب بودم و داخل بهشت شده ام و منعم مبه لذایذ.
ای خدا مگر بهشت و جهنم حالت انسان است والا نیم فرسخ قبل بر این با اینجا فرق ندارد، آسمان همان آسمان، زمین همین زمین، آفتاب همین آفتاب.
رفیق گفت: از قرار معلوم سه - چهار فرسخ هنوز به یزدیها مانده زود برویم بلکه به آنها برسیم.
گفتم: یزد چیه! من تا سه - چهار استکان چایی در این لب حوض به این خوبی نخورم و دو - سه چپق نکشم حرکت نمی کنم. خدایی که مرا بدون یزدیها از این بلای ناگهانی با یأی کلی از امور طبیعیه نجات داد از آن ریگ شتران پر و لوله هم نجات خواهد داد.
گفت: تمام حوادث و امور دنیاویه تمام به اسباب منوط است.
گفتم: اصل اسباب هیچ سببیت ندارد و بدون ملاک اسباب نامیده اند در جایی که تأثیرات کواکب و احراق نار انکار شود سببیت یزدی چه مقام دارد. بلی افعال خدا مثل آب روان از جوی مستطیل به باغ است که اگر نباتات بگویند این جوی سبب آب خوردن ما گردید خواهی گفت که نباتات کورند و دوربین نیستند.
دیده می خواهم سبب سوراخ کن - تا حجب را برکند از بیخ و بن اسباب در حقیقت حجاب است و مانع از دیدن حق است. یعنی حق خودش در ناز است، خود را نزد نامحرمان به پرده های اسباب مستور دارد باید به زحمت زیاد و جدیت مالا کلام فوق العاده او را دیدار کرد.
خداوند دوست دارد که در راه او بنده اش زحمت کش و کارگر و رنجبر باشد و از کاهلی و تنبلی بدش می آید اعوذبالله من الکسل والفشل(57) و الا همه کارها به دست خودش تمام می شود و زیر و معاون لازم ندارد. از کجا که اهل ده و آن چوپان دروغ گفته باشند. نیم فرسخ گفته باشند بلکه ممکن است که آنها راست گفته باشند و خدا که می خواست من از تشنگی نجات پیدا کنم رگهای زمین را به هم کشید دو فرسخ را نیم فرسخ برای من ساخت و بعد از آن رگها را سست نموده به حال اول برگشت و در ریگ شتران هم لعل ما خطا کرده ایم که امید نجات منوط به معیت با یزدیها دانسته ایم و ساعقه ای آمد در کنار ریگ، اینها را فانی ساخت و خدا باد را امر نمود که ریگها را از دو طرف روی هم جمع نماید و یک خیابان راست و صافی تا آخر ریگ ساخته شود که به زودی و بی دغدغه از آنجا عبور کنیم.
رفیق گفت: اگر این طور عقیده مندی پس چرا از دیشب به این زحمت می خواهی خود را به یزیدیان برسانی.
گفتم: این هم از نقصی است در وجود ماها که از بنا و عقیده عوام الناس متأثر می شویم و قهراً مقلد آنها می شویم.
گفت: حال که این نقص در ما است حرکت کنیم تا مگر به آنها برسیم.
رفتیم تا دو به غروب رسیدیم به دو کاروانسرا، یکی در پهلوی راه که ما در محاذی او بودیم و او به قدر یک فرسخ از راه دور بود و یکی هم در میان راه بود، ولکن یک فرسخ به او مانده بود و ما چون نمی دانستیم یزدیها در کدام یک است و ترجیح بلا مرجع هم جایز نبود متحیر ایستادیم.
گفتم: یک نفر با الاغ باید اینجا بایستد و یک نفر برود به کاروانسرای محاذی، چنانچه یزیدیها آنجا بودند برو پشت بام کاروانسرا که ایستاده او را ببیند و حرکت به سوی او نماید و اگر یزیدیها آنجا نیستند باید از آن دامنه به خط مستقیم به آن کاروانسرا برود و این ایستاده او را در آن دامنه دید با میرزا الاغ به طرف آن کاروانسرا رهسپار گردد.
رفیق گفت: من می روم شما بایستید و چشم به آن دو نقطه علامت داشته باشید.
گفتم: میل شما باید معمول گردد.
او رفت و من ماندم تا آن که او را نزدیک کاروانسرا دیدم، بعد از آن بنای رفتن به طرف او گذاشتم و چشمها را دوختم به بام کاروانسرا و بین دو کاروانسرا نه او را به بام دیدم و نه در بین. رفتم تا به کاروانسرا رسیدم که یزدیها آنجا هستند و رفیق مرا در نقطه معهود ندیده رفته به طرف آن کاروانسرا. خورجین را به ایوانی گذاشتم توبره را به سر الاغ زدم رفتم به جویای رفیق. در یک بلندی ایستادم رو به آن کاروانسرا آنچه قوت داشتم رفیق را آواز می کردم، با آن که یقین داشتم که صدایم نمی رسد و چون مدتی است به آن کاروانسرا رسیده و علی القاعده مرا که آنجا ندیده، باید برگردد و حال که پیدا نیست باید بلایی به او رسیده باشد، یا دزد او را کشته و گزنده ای گزیده و یا درنده ای دریده.
و همه این احتمالات به موقع بود، چون آبادی که در آنجا نبود و محل دزدان هم بود. لذا از این خیالات مرا گریه دست داد و متصل مخلوط به گریه آواز می کردم و معلوم است آواز با گریه مثل گریه اختیاری نیست، به کیفیات مختلف غیر مقصوده بیرون می شود.
بعد از نیم ساعت رفیق پیدا شد نزدیک آمد اولاً به طور مهربانی و محبت آمیز که لازمه آن خیالات بود پرسیدم که چرا دیر آمدی.
گفت: سایه سردی در آنجا دیدم میلم کشید و خوابیدم.
گفتم: گه خوردی آخوند خر مگر خانه خاله بود که به استراحت خوابیدی یک ساعت است که حلق و زبان به من نماند و دلم چون دانه اسپند در آتش خیالات می لرزد و زیر و رو می شود. دیدیم مجال چایی نیست. نماز خواندیم، یک ساعت از شب گذشته بود که حرکت کردیم. گفتم خدایا حفظ تو از مسافرت با این یزدیهای دهاتی، که دو طرف قبا و جبه های آنها تا دهن جیب آنها چاک دارد و دو آستین آنها تا مرفق چاک دارد کل پیچی چرکین با کلاه نمدی به سر برند و صورتهای سیاه، دهنها گشاد و حروفات تهجی در کلماتشان خیلی پهن و بی نمک و قریب بیست نفر بودند هر کدام الاغ خوبی گاهی سواره و گاهی پیاده می رفتند تا نزدیک نهار فردا نه فرسخ راه رفتند به منزل رسیدند لقمه نانی هر کدام خوردند و مالهاشان را فرجه نموده خوابیدند. نه طبخی، نه چائی.
ما دو نفر تا چایی خوردیم و چپق کشیدیم و نان خوردیم قریب دو ساعت طول می کشید، چون چایی زیاد می خوریم و چپق زیاد می کشیدیم یعنی میل مفرط داشتیم یعنی مسافر پیاده غالباً همین طور است، خوب رفع خستگی می کند حقیقتاً دواست و مقداری پاها را در بعض منازل به دود پشکل شتر می دادیم، آن هم برای رفع خستگی و کوفتگی خوب دوایی بود.
علی الجمله تا ما از اکل و شرب فارغ می شدیم اعلان می دادند که بار کنند و حرکت کردیم. تا یک - دو ساعت از شب گذشته، هشت فرسخ رفتند به یک آبادی اطراق کردند آنها از کارهای مختصر خود فارغ شدند و چرتی هم زدند تا ما از کارهای مطول خود فارغ شدیم.
اعلان حرکت دادند رفتیم تا ظهر فردا ده فرسخ رفتند به منزلی افتادند ما هم افتادیم یک - دو ساعتی باز تصفیه امورات خود و الاغها نمودند و حرکت کردیم و هلم جراً.
پنج - شش شبانه روز حقیقتاً متصل راه می رفتیم، نه روز خواب نمودیم و نه شب، در بین الطلوعین ها بس که خواب غلبه می کرد در همان حال راه رفتن به زمین می خوردیم روی سنگلاخهای خشن و احساس درد و المی نمی کردیم ولو سر و دست مجروح می گشت و پهلوها کبود می شد کانه روی دشکهای پر قو! دراز کشیدیم به یک ناگواری و مجبوریت فوق العاده ای حرکت می کردیم و حسرت آن دراز کشیدنها را می خوردیم، وقتی که به صورت رفیق نظر می کردم مرده ای بیست روزه به نظر می آمد که از قبر بیرون آمده و از گودی افتادن چشمها و کشیدگی دماغ و پژمردگی و زردی چهره و خشکی لبها و گرد آلود بودن صورت و البته خودم هم از او بدتر بودم به او گفتم موتوا قبل ان تموتوا به عمل آمده المومن مرآة المؤمن محقق کشته ،نزدیک است بدن از دست روح برود و روح دست خالی و بی عصا گردد و از مقاصد و مآرت خود باز ماند، چون میوه نارس از بین بروم.
در کف شیر نر خونخواره ای - غیر تسلیم و رضا کو چاره ای
بلاخره غروب روزی به آبادی رسیدیم با کمال مشقت و خستگی که تا ریگ شتران سه فرسخ بود و خود ریگ چهار فرسخ و بعد از او هم هفت فرسخ، نه آب و نه آبادی داشت و معلوم شد که فردا موعد روز قیامت و محشر کبری است که این زحمات فوق الطاقة و بیدار خوابیهای فوق العاده جهت خلاصی و نجات از فرداست.
ای چقدر به موقع است که مؤمن در دنیا نسبت به آخرت بر حسب اخبارات پیغمبر و خدا همین حال را داشته باشد آیا خدا و پیغمبر در آن اخبارات از آن علاف طبسی موهون تر است در نظر ما، نه و الله.
چون درست فهمیده ایم که پیغمبر ما واسطه فیوضات حق است نسبت به همه موجودات از دره و از صدر تا ساقه و از او اقرب و بزرگتر و شریف تر موجودی در مخلوقات باری نیست، صلی الله علیه و آله و خدا که خالق چنین موجودی است، الله اکبر من آن یوصف به بیان و وصف در نیاید که حتی خود آن پیغمبر به آن بزرگی در نزد خدا زانوی عجز به زمین می زد و می گفت: ما عرفناک حق معرفتک.(58) و یا آن که قصور در ماست بس که علاقمندی به این مرتبه دنیاوی پیدا کرده و ریشه های زیاد به اعماق دنیا رانده ایم پرده غفلت و قساوت روی دل و چشم و گوش کشیده شده که خبر از حال ما داده شده است که لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم ابصار لا یبصرون بها اذن لا یسمعون بها. که خبرهای خدا و پیغمبر به ما تأثیر نکند.
در ره دنیا زرنگ و دیده ور - در ره عقبی خریم و کور و کر
و من از شدت خستگی و کوفتگی و دیدن رفیق را به هیأت مرده ده روز مانده و هو مرآت نفسی و جسمی و حالی.
گفتم: امشب با اینها حرکت نمی کنم، بلکه قسم هم خوردم، زیرا که پیش از رسیدن به آن وا ویلا خودمان را به دست خودمان کشته ایم و تنها در ریگ رفتن هلاک ما متحمل است و بر فرض هلاکت هم لابد به اسباب خارجی بوده نه به اختیار خودمان معصیتی ما نکرده ایم بلکه ثواب هم داریم.
لقوله علیه السلام من مات فی طلب العلم مات شهیدا و قوله تعالی و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله.
و معلوم است رفتن ما به یزد و اصفهان برای طلب علم است، نه برای خوبی این دو بلد و عزیزی اینهاست که ما عاشق این دو بلد شده باشیم، خصوص خراسانی.
فیوضات و خیرات دنیا و آخرت در خراسان جمع است. اما یزد که نه خیر دنیا دارد، که محبس خانه یزد جرد بوده و نه خیر آخرت که معلوم است هیچ شنیده نشده عالمی و مجتهدی از یزد حرکت کرده باشد الا دو نفر که مسمی به این اسم شدند، آقا میرسید علی که از یزدی بودن بیرون شده بود و آقا سید محمد کاظم که فیه ایضاً. اشکالات و قریب ثلثی هنوز به محبوسیت خود باقی هستند.
و اما اصفهان اگرچه دنیا بد نیست، لکن آثار آخرت در او بسیار کم است. معروف است که بی بی و بی بی هستند و بعکس خراسانی ها باب هستند و بابا اسم مرد است و اگر بگویی در طلب علم هم به این دو بلد نباید رفت جواب این است که پیغمبر فرموده اطلبو العلم و لو بالصین نه فقط مقصود دوری راه بود، بلکه ولو در کفرستان باشد و مؤید این است اخبار دیگر. ولکن در این چند روز و بعضی از قصص مسموعه و محسوسه از یزدیها و همین صحراهای خشک که از وادیهای غیر ذی زرع است، استنباط کرده ام که در آنها دو صفت بسیار خوبی است که از آن دو صفت دنیا و خود را آبادان و سرافراز دارند، یکی کارگری و رنجبری و دیگری قناعت در مصارف و مخارجات شخصی، که اگر غیر یزدی در این مساکن و مواطن سکنا می داشت هیچوقت این بیابانها آبادی به خود نمی دید(59) و تمام اهلش دست به تکدی دراز داشتند و با این دو صفت دنیا را معمور می شود که بلکه همین یزدیها به هر بلدی افتاده اند و در هر رشته از مکاست که داخل شده اند خود را شخص اول و پیشاهنگ قافله نموده اند.
نظر کن به بازار و تجارتخانه های خراسان در هر شهری از شهرها که تا صدق این کلام معلوم گردد. و همین در امور فلاحت از زراعت و انحناء کشت کار و تسویه اراضی و تنقیه قنوات و مال داری و باغبانی در این بیابانهای خراسان، که مقداری با آنها آشنا هستیم دیده شود که در هر جا یزدی است همان اسم دار و استفاده کن و استاد در آن فن است، بلکه من از کربلائیها و حاجیها مکرر شنیده ام که در تجارتخانه های آنجا و بازارهای آنجاها، مثل بغداد و بصره و نجف و کربلا و جده و مکه و مدینه و غیره اینها و در بیابانهای آنجا در همه کار یزدی پیشقدم و شخص اول است، که از عمله گری و مزدوری، به اندک زمانی خود را به مقامات عالیه رسانده اند و به هر کار چسبندگی و ادراکات عمیقانه دارند.
و همچنین در قناعت و علم و معاش ید طولایی دارند که اگر از تجار اولوالعزم باشد ناهارش از نان و پنیر و سبزی تجاوز نکند و هفته در دو شب پلو سه شب نگردد، که اگر اضطراراً رخ دهد، به عقیده اش معصیت بزرگی سر زده، در توبه و جبران آن اسراف کاری کوشش کند و گرد همچو کاری ثانیاً نگردد.
حتی در مهمانیها کم بخورد و مثل خانه خود رفتار نماید که مبادا سرش از راه بیرون رود و عادت پرخوری پیشه کند. و البته آن کارگری اگر به این چنین قناعتی توأم شود و هر خانه و در هر بلدی و در هر مملکتی، اهل آن ثروت دار و شوکت دار و سرافراز و صاحب اختیار خواهد بود و صحیح البدن و نشیط الروح و ذکی الفهم خواهد بود، چون ورزشکار و کم خوار است.(60)
اما بالعکس خراسانیهای ما نوعاً بی عار، بالاخره به خواری عیش کند و منقرض گردد. رفیق! مگر در این پنج - شش روز ندیدی که در راه رفتن چه می کنند نه شب می گویند و نه روز و نه خواب دارند و نه خوراک و به قاعده تو هم تخم و مایه ات یزدی است سکوت و صبر داری من که به ستوه آمده ام و کارد به استخوان رسیده، عازمم که با این خانورها حرکت نکنم و نخواهم کرد و کاروانسرایی که در آن آبادی بود، یزدیها داخل آن نشدند در فضای جلوی کاروانسرا اطراق کردند. ما هم در یکی از ایوانهای کاروانسرا که رو به خارج بود و مسلط بر آنها منزل کردیم. به رفیق گفتم من چایی می گذارم و آذوقه الاغ را می سازم، تو برو نان بگیر، رفت به قدر نیم ساعت آمد.
گفت: نان در این ده پیدا نمی شود و از این یزدیها چند نفری بر می گشتند آنها هم پیدا نکردند و مثل من مأیوسانه برگشتند که از حبوبات و آردی که برای روز مبادا در خورجین هاشان دارند غذا ترتیب دهند و ما تنها امشب محتاج به غذا نیستیم، بلکه امشب و فردا شب و فردا ناهار آبادی بین راه نیست.
آب که نیست، نان به طریق اولی نیست، حتی علف بیابانی هم نیست که انسان به آنها تغذیه کند. درد یکی دو تا نیست. گفتم آخوند آنها اتکالاً بما فی الخرجین سعی و جستجو زیاد نکردند و برگشتند، تو که در خورجین چیزی نداری چرا با آنها برگشتی و کوشش نکردی. بیا بنشین چایی را متوجه شو و نزدیک است دم بکشد، بخور و چپق بکش و آسوده باش و غصه غذا نخور که روزی هر کس همدوش است با نفس کشیدن حیات او، هیچ وقت هیچکدام از یکدیگر سبقت نگیرد و به میزان خدایی موزون شده اند و من الان می روم چرخ این اهل ده را چنبر می کنم.
در این حال دیدم باز چهار - پنج نفر از یزدیها از میان ده برگشتند و به رفقای خود گفتند، بی خود سفیل و سرگردان نشین، در این آبادونی هیچه وجود نداره.
و من متکلاً علی الله رفتم به کوچه ده وارد شدم در خانه اول که باز بود، سر داخل نمودم که کسی را ببینم سؤال نان نمایم.
دیدم زنی در میان حیاط کنار تنور ایستاده خمیرها را پهن می کند و به تنور می زند، سر عقب بردم چنان که شأن طلاب علوم دینیه هست که نظر به نامحروم ولو بدون ریبه هم نکنند. و آواز نمودم ای مادر! نان داری.
گفت: بله بیایید تو، من داخل شدم... چقدر می خواهی؟
گفتم: یک من.
گفت: چیز دیگر هم می خواهی، گفتم خورش هم اگر باشد می خواهم.
گفت: ماست و دوغ و شیر و پنیر همه چیز دارم و کره تازه خوبی هم دارم.
گفتم: پنج سیر هم از آن کره بده، به دخترش امر کرد پنج سیره کره داد به ما: گفتم پول اینها چه می شود؟
گفت: نان نیم قران و کره یک قران، پنج دانه نان هم از تنور بیرون کرد به ما داد، نان دیمه فردا علا به اصطلاح پنجه کش، نیم ذرع درازی هر یک بود، سفید و پاکیزه که از مشهد تا آنجا همچو نانی ندیده بودیم بلکه در آن دهات نانهای سیاه و مخلوط بغیر گندم بود.
نان و کره را آوردم نزد رفیق گفتم تو که چند استکان چایی خورده ای کاسه را بیرون کن و نانها هنوز داغ است لقمه لقمه کن در میان کاسه با کره به یکدیگر بمال که کره آب شود و به خورد نانها برود و چنگالی ساخته شود تا من هم چایی بخورم و چپقی بکشم.
گفت: این نان به این خوبی را که در غیر قوچان من ندیده ام از کجا آوردی؟
گفت: از ماوراءالطبیعه.
گفت: شوخی می کنی.
گفتم: خودت سر و تقسیم نما در این دهات غیر از حدود طبس هیچ دوغ و ماست تازه دیدی و هیچ کره دیدی ولو چرکین و پر مو باشد، تا به این پاکیزگی برسد و در این طور دهات هیچ گاو و گوسفند دیدی و این آبادی مختصر را اگر همه را تو نگشتی این زوارها گشتند و از من و تو هم بلدتر بودند این دهات را، معذلک مأیوسانه و صفرالید همه برگشتند و حال ببین که برای تهیه آذوقه خود چه قال و قیلی و چه محشر کبرایی ساخته اند و قبول نداری من جای آن خانه را نشان می دهم اگر تو آن منزل را پیدا کردی و اگر هم پیدا بشود آن مادر و دختر و تنور گرم را اگر پیدا کردی. منزل هم از بهشت بود و زنها نیز از حورالعین بهشت بودند. نان و کره و خمیر و ماست همه از بهشت بود، نان دو من یک قران کجا شنیده ای، کره من هشت قران کجا دیده ای آن هم در همچو وادی غیر ذی زرعی و احتمال نمی دهی که این یزدیها را خداوند امشب در اینجا می خواهد معطل نماید و ما فی الجمله مستریح شده طرف صبح با اینها حرکت کنیم که در آن ریگ تلف نگردیم. حالا بخور و همچو غذای لذیذی را و شکر خدا کن ان الله لمع المحسنین.
گفت: واقعاً خیلی لذیذ هم هست.
گفتم: اما یک مقدار لذت این از ناحیه اختصاص و انحصار اوست به ماها، ولو ما ملتفت نباشیم، چون وجود ارتکازی اشیاء نیز مؤثر است. بلکه کلیه موجبات لذت و خوشی در این عالم فقط اضافات و اختصاصات است و وجود خارجی اموال از درهم و دنیار و باغ و راغ و غیر ذالک تا به تو اضافه پیدا نکند و مال تو نشود موجب لذت و خوشی نیست و همین که مال تو شد و اختصاص به تو پیدا کرد فوراً از خوشحالی می خواهی برقصی، گونه سرخ، چین ابرو هموار، دهن به خنده باز خواهد شد، و اگر مؤمن باشد شکر حق گذارد و اگر تلف شود چیزی از مختصات او از غصه بمیرد حتی لو فرض که همه افراد انسان را حق از نعم علی السویه عطا می کرد بدون ذره تفاوتی در نعمتی از آنها هیچکس را لذت و خوشی نبود، لذت که نبود شکرگذاری هم نبود.
از ماهیها، از آب پرسیدند، ما هرگز آب را ندیده ایم چون همه یکسان غرق آب بودند، چنانچه وقتی ماهی خشکامی را ببیند آن وقت می فهمند که آب چه نعمت بزرگی است برای او. چنان که گفتند: تعرف الاشیاء باضدادها.
شاید یکی از اسرار و حکم تفاوت بین افراد در نعم حق تعالی معرفت او و شکرگزاری اوست.
غذا خوردیم و یک پهلو لمیدیم و چپق می کشیدیم و چشم و گوش متوجه سماور و حال یزدیها است در کیفیت تهیه غذا و آذوقه شان که تأتر غریبی و به اشکال مضحکی صورت می گرفت.
کل حسین او بیار و نمک میان خورجین... مخه سه تا کماج تیار کنیم، آتش روشن کن... هیمه هاتر دود چشمام کور کرد...های بدو زو او بیار... چرا سفیله سرگردون و استایی خنه سوخته فردا می میری...
به جو الاغ ندادم، برنج و ماش توی کیسه کرباسی، است خورده آرد به مو بده، کل ممدهای، چیه یه خورده لوبیاداری مخام آش شلغم درست کنم، ای وای ساروق ما افتاده.
و این کلمات غیر مربوط به واسطه حرکات و سکنات و پهن و درازی لهجه با یکدیگر ارتباط و التیام پیدا می کرد. تا نصف شب من و رفیق مشغول تماشای این سینما و تفریح و شرب چایی و چپق و تشکرات حضرت حق باری بودیم.
و این کلمات غیر مربوط به واسطه حرکات و سکنات و پهن و درازی لهجه با یکدیگر ارتباط و التیام پیدا می کرد. تا نصف شب من و رفیق مشغول تماشای این سینما و تفریح و شرب چایی و چپق و تشکرات حضرت حق باری بودیم.
کم کم رفیق دراز کشید نفیر خوابش بلند گردید، من هم چرتی زده و چون فی الجمله راحتی حاصل گردیده بود عازم شدیم با آنها حرکت کنیم، از این عزم چرت من زودتر پاره شد. از اذان صبح بیدار شدم ثانیاً سماور را آتش انداختم،
الاغ را آب دادم، توبره اش را پر جو و کاه نمودم، چایی را دم نمودم، نماز خواندم تا نزدیک آفتاب رفیق را از روی رأفت بیدار نکردم که از خواب سیر شود، چون بهتر از خواب در ارجاع قوای بدینه و ادارکیه چیزی نیست رفیق هم حرکت کرد نماز خواند چایی خورد. بار کردند و بار کردیم و خیک آب تا نصف آب داشت رفتیم تا فریب ظهر به کنار ریگ رسیدیم.
کالی(61) در آنجا بود آب کمی شورمزه از ته او جریان داشت، اعلان دادند که ظرفهای خود را از این آب پر نمایید برای توشه این راه، که قیمت هر خوراکی دیه کامله است و فقدان او موجب هلاک است.
مثل انبیاء که اعلان دادند که بر حسب ظرفیت و استعداد از این دنیای شور و متاع قلیل زاد و توشه آخرت تهیه نمایید که یوم لا ینفع مال و لابنون به درد بخورد.
جام های کوچکی که در کیسه داشتند بیرون نمودند و به طول این آب به قطار نشستند، مثل صف جماعت اتفاقاً رو به قبله هم بودند و به توسط آن جامها هر یک مشک آب خود را پر نمودند. ما هم در صف آنها نشستیم چنین نمودیم و تقلید آنان بر ما واجب بود و با همان آب شور ناهار خود را خوردند و وضو گرفتند و نماز خوانها نماز وداع خواندند، یعنی به طوری که این آخرین نمازی است که در دنیا می خوانند و به نماز مغرب و عشا نمی رسند و خود ریگ هم در قبله واقع چنان صورت موحشی داشت، سفید و تپه تپه کانه دریای پر موج و داغ شده از حرارت آفتاب و در هوای او پرنده و پشه وجود ندارد و یا جهنمی بی زفیر و شهیق ساکت و بی صدا و ندایی و بی گرد و غبار و خشک و بی بخاری.
و ما یک چهار رکعت نمازی در کنار آن ریگ خواندیم که شبیه بود صورة به نماز انبیاء و اولیاء پس از آن کمربندها محکم بسته شد و دامن همت به کمر زدیم و خواندیم: اشدد حیازیک للموت فان الموت لملا قیلا.(62) و داخل ریگ شدیم حیوانها تا ساق فرو می رفتند و آدمها غالباً الی الکعبین و هوا به شدت گرم و ریگ بسیار داغ. به رفیق گفتم تا ممکن است نباید دهن مشک آب که در پهلوی الاغ زده شده و قریب دو من آب در آن گنجانیده باز شود و آب خورده شود و چوب گز این امکان من است. پس تا من آب نخورم تا نباید آب بخوری و فایده این کار این است که وقتی که نفس از خطری که دارد مأمون و تکیه گاهی برای خود دید حالت سکون و سکینه پیدا می کند و به اصطلاح مطمئنه می باشد و خدا نفس مطمئنه را پسندیده دارد و خوشنود کند، به خلاف آن که اگر تکیه گاه خود را مفقود کند و تأمینی برای خود پیدا نکند متزلزل شود و وسوسه ها کند و غیر عطشان را تشنه لب کند، بلکه از خوف آرام نگیرد و اسم او اماره گردد و نفس اماره بالاخره به هلاکت رسد.
رفیق گفت: شاید صفرا و سودای تو از من کمتر باشد و رطوبت بدن تو کمتر بخشکد و از من زودتر تمام شود تا تو آب بخوری شاید دود از کله من بیرون گردد این چه حرفی است که مزاج خود را مقیاس مزاج من قرار می دهی، امزجه مختلف و شکل مختلف، ولو انسان نوعاً متحدالشکل و الخلقه است. به نظر مسامحی و اما به حسب...
تفاوت بنی آدم از زمین تا آسمان است. چون دو نفر پیدا نشود که من جمیع الجهات شبیه به یکدیگر باشند و آن خبری که پیغمبر می فرمایند: الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه.(63) منافات با عرض من ندارد، چه افراد طلاها و نقره ها نیز با یکدیگر متفاوتند و حکما فرموده اند که هر مزاجی که قریب به اعتدال باشد که عرض وسیع وسعة عریضه، لذا امزجه افراد انسان مراتب لاتحصی دارد، بلکه غیر متناهی است، بنابراین که نفوس ناطقه غیر متناهی باشد چون هر نفسی مزاج خاص لازم دارد.
گفتم: شاید من زودتر تشنه شوم از تو و صفرای من بیشتر از تو و سودای من زیادتر از تو باشد یقیناً همین طور هم هست. جهت آنکه شنهایی که در بیابان و مواقع وحشتناک اطراق می کردیم تو را فوراً خواب در می ربود که دلیل کثرت رطوبت تو بود و مرا خیالات سوداوی هجوم آور می شد و تا صبح خواب نمی رفتم.
گفت: اگر این طور باشد باز من بنا به قول اطباء زودتر تشنه خواهم شد، چون مزاج مرطوبی بیشتر آب می کشد، حالا ما کار به این قولها نداریم یا تو زودتر تشنه می شوی یا من، قانونی در کار نباشد هر کس زودتر تشنه شد آب بخورد.
گفتم: اگر قانونی در بین نباشد که مقداری صبر در آزار تشنگی نشود این مشک تا صد قدم دیگر تمام می شود، چون من فعلاً تشنه ام تو هم لابد تشنه ای. اگر از حالا آب بخوریم خود آب شور هم معطش است. همان که گفتم آب در صد قدمی تمام خواهد شد و بعد از آن وحشت بی آبی ما را هلاک خواهد نمود، ولو واقعاً تشنه هم نباشیم.
حالا من یک دوایی به تو می دهم که صفرا و سودای تو را تسکین نماید و این آب شور و مایه حیات ما و تکیه گاه نفس پر وسواس ما مقداری بپاید، بلکه از این نمونه جهنم خلاص شویم و به آن یزد خراب شده که فعلاً به منزله بهشت ما شده برسیم و ضمیر در و ان منکم الاواردها راجع به همین ریگ آتش خورده است. کان علی ربک حتماً مقضیا ثم ننجی الذین اتقوا از آب شور خوردن و نذرالشاربین جثیاً. چهار تا آلو به رفیق دادم، گفتم یکی را به دهان بگذار و فقط به مکیدن اکتفا کن و دندان به او نرسان او که تمام شد و هسته شسته و رفته را از دهان بینداز و دیگری را به دهان بگذار به همان کیفیت عمل کن، تا این چهار آلو تمام شود. و این دهان تو را پر آب می دارند و صفرای تو را تسکین می دهند و تو را از تشنگی مشغول می نماید و عذری برای تو بعد از آن نخواهد ماند. و باید میزان صبر تو از خوردن این آب شور صبر من باشد و من هم چهار آلو مرتباً به دهن می گذارم و تو را به این امتحان می کنم که با دندان خورده ای و یا به مکیدن تمام کرده.
گفت: من این قدر تور را دوست دارم که در امتثال خواهشهای تو هیچ چیز مانع و جلوگیر من نمی شود، ولو مردن باشد و تو خودت هم ادراک این معنی را باید کرده باشی.
گفتم: بلی و از این جهت و از جهت خوبی ذاتی خودت من نیز تو را خیلی دوست دارم و تو هم باید ادراک این معنی را کرده باشی، هم از راه عقل چنان که حکما فرموده اند که محبت طرفینی است:
اذ هی شدة المعرفة و القلوب اذا صفت و تقابلت تصیر کالمرائی المتعاکسة یتحد بعضها نحو اتحاد علی حسب درجات المحبة.(64)
و هم از راه حبس چون احتمال خطری درباره تو در حال غیبت تو مرا به گریه در آورده، چون من نیستم که جلوگیری آن خطر باشم پس این گریه در حال غیبت دلیل فدایی بودن من است حال در حضور چنان که فرموده:
و لئن اخرتنی الدهور و عاقنی من نسلک المبرور لاندبنک صباحاً و مساء....الخ.
گفت: پس بنابراین تضیقیات و سخت گرفتن های تو بر من وجهی ندارد. اما از طرف خودت باید مسامحه شود و اما از طرف من هم باید مطمئن باشی که تخلف نمی شود و میزان در کار نیست.
علی ایحال گفتم: و ذلک امتحان لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه.
و زرگر عارف هم گاهی طلای خالص را به بوته می گذارد.
تقریباً نیم فرسخ به همین گفتگوها بریده شد و به مکیدن چهار آلو دو فرسخ بریده شد به قدر یک فرسخ و نیم مانده بود و دو ساعت به غروب که ابتدا کردیم به آب خوردن قریب دو من نیم آب در یک فرسخ مسافت تمام شد لکن چون ریگ قریب به تمامی بود و تکیه نفس به سردی غروب و مرطوبی شدن هوا در شب بود متزلزل و اضطرابی از فقد آب نداشتم.
به رفیق گفتم: اگر در اواسط ریگ این آب خورده بودیم و تمام شده بود الان از واهمه و یا تشنگی مرده بودیم. رفیق: دوربینی و عاقبت اندیشی مرا تصدیق نموده از ریگ خارج شدیم و شب داخل شد، بارگذاشتیم به فکر نماز شدیم. حوض انبار گود و عمیقی در آنجا ساخته شده بود، شصت - هفتاد پله پایین رفتیم که آب شور کمی در ته آن از زمین جوشیده بود، تاریک بود یک کف از آن به قصد وضو به صورت زدیم، دیدیم آب به پایین نیامد مگر به اعانت دست و صورت و چشمها به سوزش آمد، معلوم شد که این نه آب است بلکه نمکی است مرطوبی. صورت را با دامن پاک نموده ولکن چشمها تا مدتی می سوخت و در بالا تیمم نموده نماز خواندیم.
اعلان دادند که فقط جو به توبره الاغها بنمایید که زود بخورند و باید حرکت نماییم.
به رفیق گفتم: برفرض که امشب به بی آبی صبر کنیم از بی چایی و بی غذایی چطور صبر کنیم این یک درد نیست و از ترس آن که تشنه تر نشویم غذا هم نباید بخوریم.
گفت: همین طور است فکری باید نمود.
گفتم: تو در اصل یزدی هستی با اینها مناسبت داری و از من پروتر هم هستی و آخوند هم هستی و نوع آخوند از صفت گدایی پر درد نیست، یک گدایی به صورت دولت داری بنما.
گفت: چه کنم؟
گفتم: نه آن که هفت فرسخ به آبادی داریم و اول صبح خواهیم رسید؟ گفت چرا، گفتم برخیز به آواز بلند بگو چه کسی یک کاسه آب امشب به ما می دهد که فردا صبح دو کاسه به او بدهیم.
رفیق چنان صدا نمود، از گوشه قافله جوانی آواز داد که بیا اینجا و من قرض الحسنه می دهم و نزول هم نمی خواهم خنده ای هم نمود.
رفیق یک کاسه آورد او را در سماور جوش آوردیم و قنداغ چند استکانی با یک دو لقمه نان خوردیم و دو - سه فایده از آن یک کاسه آب گرفتیم، چایی و غذا و آب خوردیم و در صورت فقر، به علم معاش می شود به وسعت گذران نمود.
الاغهای بیچاره هنوز جو خود را تمام نکرده و غلتی نزده و عری نکشیده یزدیهای بی انصاف حرکت نمودند.
گفتند: در پنج فرسخی آبی است بی آبادانی در آنجا اطراق نماییم و ما چون اسم پنج فرسخ شنیدیم و چند ساعتی هم در این منزل مستریح شده بودیم با آنها علی الرسم حرکت نمودیم و چون مصاحبت با آنها واجب نبود رفیق مقداری در بین راه خوابید و من هم الاغ را به مسامحه می راندم عقب افتادیم. نزدیک غروب به سر آن آب رسیدیم که یزدیها گذشته اند یک - دو نفر از آنها که جهت نماز مانده بودند پرسیدیم کجا رفتند؟
گفتند: منزل، بعد از دو فرسخ دیگر است و آنها هم رفتند و ما ایستادیم تا نماز خواندیم و حرکت کردیم، کم کم شب و تاریک گردید و از دور آتش آنها را می دیدیم و هادی ما بود و بیابان اگر چه جلگا محسوب بود، لکن بس که سیلابه داشت و درختهای گز و خار و بوته های دیگر فراوان بود، اگر آتش آنها نبود ما راه به جایی نمی بردیم. و چون به مسامحه و بی اعتنایی حرکت کرده بودیم، بسیار خسته که ساقهای پا از شدت درد به فرمان نبود و تا ساعت چهار از شب، این دو فرسخ آخری طول کشید. معلوم شد که حرکت قبل از ریگ شتران به قوت و اعانت فوق العاده الهی بود و آنچه می رفتیم آتش زوار عقب تر می رفت، بالاخره در دویست قدمی زوار من از راه رفتن ماندم خود را به شکم روی الاغ بیچاره انداختم تا به زوار رسیدیم در آنجا نتوانستم سر پا حرکت کنم. نماز مغرب و عشا را به زحمتی نشسته خواندم و از شدت درد و ساقهای پا ناله ام بی اختیار بلند بود و همان طور نشسته تکیه به خورجین نموده، چیزی از شب نگذشته که اعلان حرکت دادند و من هیچ قدرتی بر حرکت نداشتم، به رفیق گفتم اینجا جای تعارف و لجاجت نیست، اولاً صدایی بزن که کدام یک در این فرسخ الاغ خود را به کرایه می دهد و اگر پیدا نشد تو باید با اینها بروی و من را بگذار تا خدا چه خواسته. گفت صدا را می زنم، لکن اگر بنای ماندن شد هر دو خواهیم ماند، من بی تو قدمی برنمی دارم.
صدا زد و کسی گفت من الاغ خود را می دهم به یک قران و نیم.
گفتم: خیلی خوب، آمدند مرا بلند نمودند بر روی الاغ سوار نمودند و رفیق هم الاغ خودمان را می راند و رفتیم و یک - دو ساعت از آفتاب گذشته به منزل رسیدیم، دیدم هر دو پا تا به زانو ورم نموده به حدی که پنجه های پا معلوم نمی شود و بسیار سنگین که نمی توانم حرکت بدهم و از روی الاغ به توسط دستها خود را به ایوان کاروانسرا کشیدم بدون این که پا را به زمین بگذارم. بعد از ظهر یزدیها حرکت کردند و چون دهاتی بودند راه آنها از آنها جدا می شد و ما هم آنجا را لازم نداشتیم، ولکن ما هم دلمان مایل حرکت بود و از قوه خود نمی دیدیم مثل دوال پا در یکجا نشسته بودم، آخر طاقت نیاوردم. به رفیق گفتم: خورجین را روی الاغ بگذار و بیرون برو چنانچه من نتوانستم باز می گردیم، او خورجین را روی الاغ گذاشت و بیرون رفت من هم به هزار زحمت از ایوان پائین آمدم، به یک دست عصا و دست دیگر به دیوار به مشقت تمام، بعد از برهه ای از کاروانسرا بیرون شدم و در خارج کاروانسرا هر دو دست را به عصا گرفته و سنگینی خود را روی عصا انداخته به زحمت زیادی پنج - شش قدم حرکت کردم، کم کم سنگینی خود را روی پاها انداختم چند قدمی دیگر رفتم دیدم پاها درد نمی کند، مثل همیشه رفتم بدون عصا دیدم درد نمی کند، مقداری تند رفتم مقداری جست و خیز نمودم دیدم از اول بهتر و هیچ خستگی هم ندارم، نگاه کردم دیدم بادها به کلی خالی شده دیدم راستی راستی من عوض شدم، خیلی سرنشاط و سبک روح هستم. رفیق به قدر هزار قدمی دور شده آواز کردم که نگاه کن و مثل آهو به طرف او دویدن گرفتم به الاغ که رسیدم پاها را جفت به زمین زدم و از عقب الاغ بلند شدم و از روی کله الاغ به زمین آمدم خودم و رفیق هر دو متحیر بودیم که درد به آن کذایی کجا رفت کانه تمام خستگی اعضا باد گردید و به ساقهای پا ریخت و به آن چند قدم حرکت به پابرهنگی، از بن ناخنها و ترکشهای پاشنه بیرون شد، باد هوا گردید.
بالجمله پس از ختام جشن و تشکرات از حضرت باری به خلاصی از آن بلیه و بلای بزرگ رفاقت با یزدیها که موجب بسی بلاها شده بود رفتیم و چون عادت به راه رفتن در شب و روز نموده بودیم بعد از نماز مغرب و صرف خوراکی حرکت نمودیم می خواستم تا صبح برویم ساعت چهار از شب رسیدیم به دهنه تنگی و کوه بلندی، ما به خیال آن که این دره تنگ که راه از میان اوست مستطیل و کشش دارد و البته این طور کوههای سنگی خالی از جانوران نخواهد بود در همان نزدیک دربند رحل اقامت انداختیم.
شب ماهتاب ساکنی بود. رفیق علی الرسم خوابیده و من علی الرسم بیدار بودم، دیدم گزنده ای به طرف ما می دود و از گنجشک بزرگتر است که گال و رتیل گویند. من چوب را برداشتم و حمله نمودم، گریخت تعاقب نمودم، مفقود کردم او را. آمدم نشستم متوجه اطراف بودم که شاید باز از طرفی بیاید که صدمه به رفیق و یا خودم بزند. تا به حال از خیال خالی خواب نمی رفتم، حال این موجود خارجی سرباز شد، ناگهان پیدا شد و به سرعت می آید برخاستم چند قدمی او را تعاقب نمودم باز مفقود گردید.
آمدم نشستم و بیشتر مضطرب شدم چون عزم او بر صدمه ما محرز شد، از این رو مترصد اطراف، بیش از پیش شدم. بعد از برهه ای باز به سرعت آمد، برخاستم چشم بر او دوختم و تعاقب نمودم و چون دید من از او سریع ترم به طور مارپیچ و کج و چوله حرکت نمود من هم نظر را مارپیچ نمودم و نیز کج و چوله حرکت کردم هر وقت به بیخ بوته ای می رسید محض احتیاط آن که در آنجا نایستد چوبی بر او می انداختم و چند دفعه دیگر به قصد کشتن، چوب زدم. چوب را از خود دور کردم و نخورد.
علی الجمله مجد در تعقیب شدم دیدم این دفعه غیر از دفعه های سابق است و این تو بمیری غیر از آن تو بمیری هاست لذا در دویست قدمی خود را مفقود نمودم و مأیوس از دستبرد بر ما گردید و برنگشت، ولکن من به مقتضای حزم و احتیاط آسوده نبودم و مترصد عود او بودم تا صبح طالع شد.
رفیق را بیدار کرده نماز خواندیم و حرکت کردیم و از آن شکاف تنگ گذشتیم. کم کم به رملهای اطراف شهر یزد رسیدیم، باغات و سبزه در اطراف شهر ندیدیم، الا در همان کوچه بیگ بقیه اطراف مثل وادی برهوت خشک و بی آب و سبزه بود، لابارد و لاکریم.
بادگیرهای آب انبارها و حوضخانه ها به حدی کثرت داشت که از شهر، از بیرون مثل باغ مشجری نمایش داشت. داخل شهر نشدیم در کوچه بیگ که خارج شهر است منزل خاله و پسر عموی رفیق منزل گزیدیم. تا سه روز مشغول استراحت و حمام و دید و بازدید مختصر اقرباء رفیق بودیم، بعد از آن چون هوا گرم بود ما را بردند میان باغی که در روی سقف حوض ساخته بودند و در آنجا روزها منزل نمودیم و گاهی در پائین و گاهی در گردش به سر می بردیم، میوه سردرختی مثل گوجه و غیره تازه رسیده بود. فقط چایی و توتون از کیسه خودمان خرج می شد، ناهار و شام با آن بیچاره ها بود. اول صبح به باغ می آمدیم، نهار را در همانجا می خوردیم، بودیم تا غروب و یک ساعت از شب گذشته، بعد به منزل می رفتیم و چایی ما، فقط چایی پر سفید با قند یزدی بود و بسیار قند یزدی خوش طعم بود خصوص با آن چایی پر سفیدی که در هوا مثل یزد که خشک و صاف است، تربیت شود. چون عموم چایی و توتون، تنباکو در بلاد مرطوبی از طعم خود بر می گردد و بد می شود و بالعکس در هوای حار و خشک ولو بد باشد مدتی که بماند خوب و خوش طعم می شود.
چون از مسافرت به آن سختی آسوده و مزاجها صاف و بی غش شده بود، چایی زیاد می خوردیم. سه - چهار تومان که ته کیسه مانده بود به قند و چایی داده شد و بنا بود ده روز بمانیم و رو به اصفهان برویم، مقدر شده بود که چهل روز بمانیم. چون روزی من در آن باغ سر تراشیده بودم و فی الجمله خون شده بود هوا گرم رفتم به میان حوض تطهیر نموده خود را شستشو داده بیرون شدم هنوز که در لب حوض بودم که رفیق از بیرون آمد گفت می توانی مثل آب بازها یک معلق بزنی با آن که هیچ یاد نداشتم گفتم: کاری ندارد، جستم میان حوض، نمی دانم در ته حوض شیشه یا کاردی بود به کف پا اصابه نمود آخ گفتم و بیرون آمدم که از پاشنه پا دریده تا اصل پنجه ها به هر نحوی بود با پنبه و کهنه بستیم. فرستادند عقب پیره زن مجوسیه و او روزها می آمد به همان باغ جراحت را مدارا می کرد و من صبح و شام به توسط الاغی رفت و آمد به باغ می کردم و الاغ خود را فروخته بودیم و در منزل چند روزی با دست سر زانوها خود را به این طرف و آن طرف می کشیدیم و این جراحت تا چهل روز طول کشید و یک دو مرتبه هم سواره به دکترهای شهر رجوع نمودیم، تا بالاخره چند قدمی با عصا می توانستم حرکت کنم. رو به خوبی بود و مجوسها خیلی از ما احترام می نمودند، به طوری که گاه در رهگذر ما جمعی لمیده بودند سرپا بر می خاستند و سلام می کردند و احوال می پرسیدند و الاغ من که می گذشت باز می لمیدند. همان زن مجوسیه هم خیلی رئوف و دلسوزی می نمود.
شهر یزد بسیار کم آب است. عمق چاههای آب آنجا هفتاد هشتاد ذرع است و اهالی آنجا با فکرهای عمیق و سریع الانتقال و زحمتکش، چشمهای درشت و خوب و غذا را بی نمک می خوردند و اگر گرم باشد می گذارند سرد شود و سنگین تر از جاهای دیگرند و تانف ندارند از کاسبی، ولو پست باشد و با بیلهای نیم ذرع بلکه بیشتر زراعت می کنند، می گویند به خیش زدن با گاو، زمین آباد نمی شود و کم حاصل می شود و آب کمی که به شهر می آید از قنات چند فرسخی است، از آن حوض انبارهای محله ها را در زمستان پر می کنند و به ته هر حوض ده - پانزده من نمک می ریزند که کرم نیفتد و آن حوضها چهار - پنج باد دارد. و لذا در تابستان خیلی سرد و خوشگوار که از سردی نمی شود سیر خورد و آب خوردن اهالی در تمام سال منحصر به همان حوض انبارها است. محبوس ها در سر کوهی که چهار فرسخ از شهر مسافت دارد دخمه ای ساختند که مرده های خود به آنجا می بردند، تابوت را به دوش می کشند و تا دخمه به زمین بگذارند.
متولی دخمه پول می گیرد و آنها را اهل بهشت می کند، و بعضی که پول درستی نمی دهند و فقیرند کلاغ آنها را یا اهل بهشت می کند، اگر چشم راست را منقار زند و یا اهل جهنم، اگر چپ را منقار زند. و اهالی یزد اغلب پرمدعا و لجوج و خودپسند هستند و مستقل در رأی هستند.
و همین پای من تا به حال سه مرتبه جراحت منکری یافته و در هر دفعه مصالحی داشته، یک دفعه در اول و زمان بچگی بود خوش است که به همان عبارت آن وقف قصه کنیم که فیل یاد هندوستان نمود.
یک بشیله رقر شما را تزه دندون کرده بین اور بچینگ پابستم رفتم بالای درخت بد، که بری پروریامان شوله بشکنم کین یا را بتنه درخت بند کردم میستیم بالای تیرچه برم یکدفعه کین یا خلاص رف بشیله ازم بالا امد بهم بخ پنج پینجه پام خار بهمنجی بند رف پا بمین هوا دلنگون رف هنگو داشت پای بر او برباد مخارد دندنای بشیله گوشت پوست پنجه ها را خوب جیند تا بهم استخون رسی مو دس بچه رفتم امیم بته اول یکده سیر سنگ پیدا کردم بدندناش کشم خوب صاف کردم بعد گرختم بخنه مان چل روز بمین جا خسبیم.(65)
و قصه یزد سیم مرتببه بود و در دومی که گذشت، ما را از زلزله قوچان خلاص نمود و در آن دو دفعه دیگر لابد مصالحی داشته و لااقل از کفاره گناهان بودن.
به هر حال متشکریم از رب العالمین. و از یزد کاغذ به پدر نوشتم متضمن حالات و چگونگی جراحت پا و مجوسیه بودن جراح از اول تا آخر اشعار ببود که این چند بیت از آنهاست.
جبرئیل من بود این پای من - امر و نهئی دارد او از ذوالمن
وقت امرش میخ فولادی شود - در سفر چون اشتر بادی شود
وقت نهیش زخمها بر خود زند - عنکبوتانه بدورم می تند
کتابها را که از مشهد به یزد فرستاده بودیم، از آنجا به اصفهان قبلاً فرستادیم. خودمان با همان اثاثیه مختصری که داشتیم با الاغی که از خویشان رفیق بود بار نموده حرکت نمودیم، لکن به واسطه جراحت پا که هنوز خوب نشده بود گاهی سوار آن الاغ می شد. دهی بود در چهار فرسخی شهر، قریب ظهر به آنجا رسیدیم بار انداخته، من به حمام آن ده رفتم و به آن خوبی شاید در دنیا وجود نداشته باشد، تمام صحن حمام و دیوارهای او تا یک ذرع بیشتر از سنگ مرمر سبز شفاف ساخته بودند و در وسط صحن حوض آبی که ته آن حوض و دیوار و لبهای او تماماً از سنگ مرمر ساخته شده و در صفه ها، علاوه بر آن حوضهای کوچک و لب و پاشوره های آنها را تراشیده به نقش های دلپذیری منقش بود. و پله های خزینه و ته خزینه و دیوار و لب خزینه تماماً از سنگهای مرمر صاف و مواج به ترکیب خوبی ساخته بودند. و آبهای خزینه و حوضها چنان صاف بود که ته خزینه و حوضها دیده می شد و شیشه های بام حمام از همین سنگها مرمر زرد و سرخ تراشیده بودند و عوض شیشه گذارده بودند، افتاب به آن شیشه های کذایی تابیده و از آنها نفوذ کرده و به الوان خوشی به صحن حمام افتاده و از آنجا به دیوارها و از دیوار به صفه ها و زاویه ها منعکس شده تمام حمام از آفتاب کانه حمام نیست، زیر آسمان است و یا آن که خورشید پرنور و خوش رنگ تری در حمام طلوع نموده.
چه حمامی که بود یک دسته گل - نه خاری اند او نی نوک بلبل
مه تابان بدی رو را نهان داشت - رقابت گوئیا با آسمان داشت
شدم حیران در آن زیر زمینی - که این گر جنت است کو حور عینی
مع التأسف داخل آب شدم و با افسوس و تحسر خارج شدم و تسلیة للنفس خواندم:
بهار گل عذاران هفته ای بی - بنفشه جوکنار آن هفته یی بی
به رفیق گفتم: خوب حمامی بود.
حیف از این حمام این سامان بود - یوسفی ماند که در زندان بود
حقیقتاً من حیفم آمد که داخل خزینه شوم و آب او را مگر چرکن کنم فقط شایسته نظر کردن و تمتع روحی برداشتن است. یعنی این محل تطهیر روحی است نه جای چرک بدن شووی است.
الغرض حرکت نمودیم و از میبد گذشته بودیم، شب شد و ما در این سفر با قافله نبودیم، دو نفر تنها بودیم و در همان بیابان، دزدان قافله را در شب قبل زده بودند و قریب ساعت چهار از شب بود که ما از آنجا عبور کردیم. فضا از مهتاب منور و روشن است و از قضا راه گم کردیم، یعنی از شاهراه منحرف شده بودیم، در اواسط شب به دهی رسیدیم، صبح از اهالی آنجا پرسیدیم که راه اصفهان به کدام طرف است.
گفتند: شما از شاهراه کج شده اید، ولکن همین کوره راه بعد از دو سه منزل به آن راه داخل می شوید. حرکت نمودیم، ظهر رسیدیم به دره وسیعی که سه - چهار مزرعه در میان آن بود. به یکی از آن مزارع در سر حوضی و آب روانی پائین آمدیم در سایه درختها، چایی گذاردیم و غذا خوردیم در آن طرف بسیار درختان بزرگ داشت و تمام شاه توت سیاه بود و همه میوه دار و رسیده و سیاه شده بود.
یکی از رعایا پیدا شد، گفت اگر میل دارید بروید روی این درختها هرچه می توانید شاه توت بخورید.
من و رفیق هر دو رفتیم روی درختان تا توانستیم خوردیم و میوه ای که از درخت خورده می شود لذیذتر است. و لباسها همه رنگین شد به رنگ ثابت و از انکاره راه پرسیدیم.
رفتیم تا از آن دره که قریب دو فرسخ طول و عرض داشت بیرون شدیم و به تخته بیابان بر آمدیم. شب شد تاریک شد در آن دشت پهناور این قدر شغال و جانوران دیگر به صدا آمده بودند که گوش فلک کر می شد و از آهنگهای مختلف و کیفیات زیر و بم و انحاء اختلافات دیگر کانه رستخیز کبری است و گیروداری بزرگ در آنها روی داده.
رفیق نشست ادرار کند، گفت صبر کن که من می ترسم.
گفتم: انسان اشرف از حیوان است، چرا می ترسی.
گفت: عاقل ترسو است، چون فکر عاقبت و اندیشه آینده کند و احتمال مغلوبیت او را بترساند و لذا شیخ الرئیس فرموده شجاعت با عاقل جمع نشده الا فی علی ببن ابی طالب صلوات الله و سلامه علیه.
گفتم: اولاً شیخ چنین کلامی سخیفی نخواهد گفت، با آن جلالت قدری که دارد و ثانیاً اگر هم گفته است باید توجهی داشته باشد و الا اصل شجاعت مال عقل است و اگر در حیوانات درنده مثل پلنگ و شیر و ببر دیده شود که بی محابا خود را به هر مهالکی اندازد آن تهور است که در علم اخلاق را دیوانگی و از رذایل دانند و شجاعت را از اخلاق حمیده شمارند پس مشتبه نشود تهور به شجاعت و کلام شیخ هم اگر آن نسبت صدق باشد باید محمول بر تهور باشد چون تهور است که با عقل جمع نشود چون او را یک چون علی جمع نکرده بود بین تهور و عقل و الا جمع بین متناقضین لازم آید مگر آن که استثناء منقطع باشد و آن هم بی مناسبت است.
رفیق از ادرار خود فارغ گردید و در حال رفتن گفت:
تو گفتی انسان که اشرف از حیوان است ترسو نیست و شجاع است، قبول دارم و امام کلام در صغری و موضوع این کلام است که من اشرف از حیوان نیستم چون هنوز صورت انسان هستم، نه حقیقتاً، بلکه حیوان هستم چون تا پانزده سالگی تکلیف که دائر مدار عقل است نمی آید و تا هیجده سالگی زمان سهل انگاری و مسامحه و مهلت است، معلوم می شود که شعاعی از عقل بر این هیجده سال پرتوافکن شده و هنوز استحکام نیافته و من هیجده ساله ام پس هنوز حیوانیت و اخلاق حیوانیت در من مستحکم است و بدیهی است که حیوانات بعضی از بعضی می ترسند و من هم نه از آن ترسوهای مشهور باشم، بلکه همین صاحبان صداها یکی و دو تا در روز باشند من از آنها نترسم، الان آن که در این شب تاریک که خود طبیعت شب وحشت آور است، این رستخیز عظیم که تا به حال دیده نشده، البته مایه خوف غالب ناس است، این چه سرزنشی است که به من می کنی!
گفتم: عمده غرض من مشغولی خود و تو بود که این راه موحش بریده شود و به منزل برسیم و الحمد لله که رسیدیم.
امامزاده ای بود در وسط این بیابان، فقط بقعه کوچکی و آبی در آنجا پیدا می شد، در ایوان آن بقعه رحل اقامت انداختیم. در ساعت چهار از شب چایی و غذا خورده خوابیدیم یعنی او نه من! صبح حرکت نمودیم تا قریب ظهر به کاروانسرایی رسیدیم، ایوانهای پاکیزه داشت و خوب نظیف بود. چایی خوردیم و غذا خوردیم و چپق کشیدیم و هنوز سماور در ناله بود و ناله های سوزناکی و آه آتشینی می کشید کانه عاشق دلسوخته و یا مجنون عامری است، که به فراق مبتلا شده. نشئه ما تخت گردید، من مشغول شدم به خواندن یادگارهایی که به دیوار آن ایوان نوشته بودند آنها هم غالباً شعر بود و بعضی از آنها مضحک بود و بلند می خواندم که رفیق هم بشنود و غالب را اول مطالعه می کردم و یک شعر یادگاری را چون خط جلی داشت بی مطالعه خواندم در فرد دوم فحش به خواننده داده بود، من، ولو در ظاهر خندیدم و رفیق هم خندید، لکن سینه ام پر غیظ شد از نویسنده، قلم و داد را برداشتم شعری در زیر او نوشتم، از فرد اول تا دوم سه فحش به آن نویسنده اول دادم و امضاء هم نمودم که تا بفهمد که از کجا خورده، باز دلم خنک نشد.
به رفیق گفتم: همین کسانی که یادگاری می نویسند در کاروانسراها و خیراتها و مقابر و مشاهد و مساجد که در ایران مرسوم است بد می کنند و فعل حرام است که تصرف در اوقاف و خرابی آن ها و اذیت خواننده و تضییع عمر خود و خواننده است، بدون فایده و غرض عقلایی این عادت زشت را از که آموخته و به چه اندیشه پیشه گرفته اند. کاش ایران را مربی مقتدری بود که در سایه تربیت او از این لغویات اعراض داشتند و به امور عقلایی می پرداختند که در او خیر آخرت و گرنه خیر دنیا مترتب بود.
رفیق گفت: این عمورات عادی لابد بی حکمت و داعی نیست، نه آن که پیغمبر فرمود و هم ید علی من سواهم.(66) و خدا می فرماید لو انفقت ما فی الارض جمیعاً ما الفت بین قلوبهم.
پر واضح است که از سر و ته دیانت اسلام، بلکه از هر قانونی از قوانین او غرض و مقصود شارع آن اتفاق و اتحاد بین مسلمین است، بلکه از آیه شریفه معلوم می شود که اگر فرضاً الفت حاصل می شد، به اتفاق ما فی الارض غبنی در این معامله نبود، چون به قیمت عادلانه خریداری شده، بلکه ارزان تر، بکله سر توحیدی که اصل اصیل دیانت اسلامیه است توحید دلهاست. گذشته از جمعه و جماعات و اجتماع در مجامع خیریه و در منا و عرفات و قد ورد عنهم الکتابة نصف الملاقات و همه هم دیگر را نمی شناسند که مراسلات بین آنها دایر باشد و لااقل به این نحو یادگارها در مجامع عمومی بیگانه ها به یاد یکدیگر می افتند و اول ملاقات و اول شناسایی است که به منزله تخم معرفت و اتحاد است، بلکه خدا به باران رحمت خود این تخم را برویاند و یکدانه بشود.
سبع سنابل و فی کل سنبله مأة حبه. پس داعی و حکمت این یادگار نوشتن حقیقت و روح دیانت اسلام است که اتحاد و الفت بین مسلمین باشد و ساختمان این مجامع و مساجد و مشاهد و وقف نمودن اینها ولو دواعی خیلی در نظر است بهتر فایده اینها همان الفت و اتحاد قوافل و زوارهاست که به ملاقاتهای حقیقی حاصل می شود و به این یادگار نصف الملاقات حاصل می شود. پس می توان گفت کسی که یادگار نوشته به قدر نصف ثواب بانی این کاروانسرا ثواب دارد، در این صورت سیاه شدن دیوار و تراشیدن آن که ضرر به وقف، نمایش می کند در جنب آن ثواب بزرگ چه مقام دارد که عرض اندام نماید.
و ما اذیت شدن امثال تو از خواننده ها، بدیهی است که او غرضی با خواننده های ناشناس ندارد، فقط غرض شوخی و طیبت است که تفریحی کرده باشد و البته تفریح و مسرور نمودن مؤمنین ثوابهایی را متضمن است و اگر هم مشکوک باشد، به اصالة الصحة باید حمل بر غرض صحیح نمود تا نقار و کدورت بین مسلمانان واقع نشود، حتی حضرت صادق علیه السلام می فرماید کذب سمعک و بصرک عن اخیک که اگر عمل بدی دیدی یا شنیدی از برادرت، چشم و گوش را تکذیب کن که خطا کرده اند در ادراک خود و رنجش پیدا نکن از برادرت و اگر به دقت در این احکام شریعت نظر شود معلوم می شود که در نظر صاحب شریعت اتحاد و اخوت بین مسلمین بسیار اهمیت دارد که امر فرموده در امثال این موارد به خلاف واقع که تخطئه چشم و گوش اهون است از ارتکاب بغض و عداوت ورزی و خلاف اتحاد رفتار نمودن با مسلمانان.
گفتم: السنة اذا قیست محق الدین(67) و عقول رجال قاصر است از فهم مصالح احکام. تو الآن به فهم قاصر خود می خواهی این جزیی ضرری که از سیاه شدن و تراش خوردن بناهای وقفی حاصل می شود که صریحاً حرام است، حلال بنمائی، از روی ملاکاتی که به عقل خود آنها را می تراشی و این از شما جرأت بزرگی است بر شارع مقدس داده، صریحاً فرموده: المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه.(68) و الان من از دست و لسان این کاتب به حکم ان القلم احد اللسانین(69) سالم نمانده ام پیغمبرت می گوید این شخص مسلمان نیست، تو می گویی بهترین مسلمانان است که سرور در قلب مؤمن داخل نموده، اگر به قلب تو سرور داخل کرده، به قلب من آتش داخل کرده این خانه سوخته اگر دستم فتد خونش بریزم که هم بر وقف ضرر زده و هم مسلمان را اذیت نموده، بلکه مسلمانان کثیری را و هم تفرقه بین برادرها انداخته و هم در مرکب اسراف نموده و هم یک - دو دقیقه از عمر شریف خود را به بطالت گذرانده و هم اعراض از لغویات ننموده و تمام این عناوین از وجوه محرمه است و تو می خواهی همه اینها را حلال نمایی باصالة الصحه و حال آن که:
اذا غلب الفساد علی الزمان فالحمل علی الصحة عجز و تحلم کتحلم المعاویه.(70)
و به خود بندی حلم را. در مورد غضب کسی پیشه گیرد که آرزوی ریاست داشته باشد.
و درباره تو من فعلاً بدگمانم که شاید پیروی استاد بزرگ جناب آقای معاویه را می نمایی، با این کوچکی و صغر سن و قلت علم زود از پله در رفته ای، این باد نخوت علم و اقتضاء تخمه یزدی است که ترا مهار نموده به این آرزوهای دور و دراز می کشاند خوب است یک خورده خجالت بکشی.
مکن ترک تاز و مکن ترک تاز - به حد گلیمت بکن پا دراز
ما متخصصین به مذهب جعفری باید فقط به ظواهر و نصوص الفاظ عمل نماییم که آنها حجت ماهاست و ما نمی توانیم نظیر اهل سنت به حکم و مصالحی که می فهمیم احکام خدا را تغییر بدهیم به نظرهای قاصر خود که بر فرض آن حکم و مصالح را درست فهمیده باشیم باز محتمل است در نظر شارع خصوصیات دیگری منظور شده است که هنوز بزرگترها از ما هم پی نبرده اند و نخواهند برد. ما احاطه به واقعیات که نداریم باید ما سر تسلیم در اوامر و نواهی او پیش داشته باشیم، شیطان صفت نباید به واسطه چهار کلمه یادگرفتن گردن فرازی کنیم و بگوییم، ءاسجد لمن خلقته من طین با این که شیطان یقیناً از ما ملاتر بود، معروف است که:
ملا شدن چه آسان - آدم شدن چه مشکل
بترس از غرور علم که ابوحنیفه را غرور علم پرت کرد.
حرکت نموده به منزلی از حدود اصفهان شب منزل گزیدیم و ما هم نفهمیدیم که در چه نقطه باز داخل شاهراه اصفهان شدیم، همین قدر می دانیم که کوپا و نائین که در بین اصفهان و یزد است و محل بافتن عباهای خوب ایران است، در طریق حرکت خود ندیدیم.
به عبارت اخری شش منزل که بین یزد و اصفهان است، ما دو منزل در اول میان شاهراه بودیم و یک منزل در آخر و سه منزل را از بیراهه رفتیم و در شاهراه نبودیم.