فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با آیت اللَّه سید رضا بهاءالدینی

آیت اللَّه حاج سید رضا بهاالدینی، حدود سال 1287 هجری شمسی، در قم متولد شد. مقدمات علوم حوزوی را از اساتید وقت فرا گرفتند و در ادامه تحصیل مورد توجه مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ ابوالقاسم قمی، قرار گرفته و از محضر ایشان و دیگر عالمان بهره ها بردند. ایشان دوره عالی خارج فقه و اصول را از محضر مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ عبدالکریم حائری و آیت اللَّه حجت بهره مند گردیدند. در فلسفه و عرفان، از محضر پر فیض مرحوم آیت اللَّه شاه آبادی استفاده کردند. آیت اللَّه بهاءالدینی با مرحوم آیت اللَّه سید احمد زنجانی و مرحوم زاهدی مباحثه و تبادل علمی داشتند. حضرت ایشان با حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، بسیار مأنوس بودند و شیفته آن بزرگوار. آقای بهاءالدینی، سالهای سال به تدریس سطوح عالی دروس حوزه و نیز بحثهای خارج فقه و اصول اشتغال داشتند.
حضرت آیت اللَّه بهاءالدینی، به صرف آگاهی از رحلت جانگداز حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، با دلی آکنده از غم و اندوه سطوری در عظمت امام، به عربی نگاشته اند، که ترجمه آن را به گونه ای آزاد در این جا می آوریم.
حضرت آیت اللَّه العظمی خمینی، که بیکران رحمت خداوند بر او باد، حدود شصت سال در احیاء اسلام و ارائه چهره ناب معارف و علوم آن: از عرفان، فقه و سیاست دینی با تمام توان کوشید و در مقابل سختیها و رنجهای حوادث، در مسیر مبارزه با کفر و شرک و الحاد، نستوه ایستاد.
مقاومت استوار امام، در راه هدف و در مقابل ظلم و ستم و فراخوانی امت اسلامی به خدا و رسول، جبهه کفر و شرک را به واکنش واداشت و بدین سان با تمام قدرت و توان مادّی و فکری، علیه آن بزرگوار به توطئه برخاست.
خداوند آن بزرگوار را پاداش خیر دهاد و با ائمه اطهار(ع) که مصابیح هدایت، کشتی نجات و مشعلهای فروزان راهند، محشور فرماید.
باری [حضرت امام ] در مقابل کفر و نفاق و شرک و ظلم شرق و غرب ایستاد و رسالت بزرگ الاهیش را بدون سستی و درنگ ادا نمود. و بر حوادث شکننده و ناگواری که از جباران شرق و غرب و واپس گرایان خارجی و داخلی در راه دید، شکیبایی ورزید.
رضوان خدای بر او باد که در این راه به اجداد بزرگوارانش اقتدا نمود؛ چرا که او از فرزندان گرانقدر آن بزرگواران و نور چشم حضرت زهرا(س) و رسول اکرم(ص) و امتداد وجود آن عزیزان بود.
با وجود حضرت امام، در دوران غیبت حضرت ولی عصر(عج) و در هنگامه جولان کفر و قدرت مآبی و طغیان شرک، با تمام تجهیزات و نیرو، تشیّع و اسلام زنده شد.
بدین سان امام، با احیاء دین و سنّت الاهی، احیاگر شریعت اسلام و تجدیدکننده حیات روحانی مسلمانان در تمام ابعاد آن است: در اصول و فروع اخلاق و عرفان و سیاست دینی.
گزیده سخن آن که: امام ذخیره ای از گنجینه اهل بیت عصمت(ع) بود.
خداوند او را پاداش خیر دهاد و با اجداد بزرگوارش، محشور گرداند.
حوزه
حوزه : حضرت عالی از دوستان و افراد مورد علاقه حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه بوده اید، لطفاً از ویژگیهای آن بزرگوار، برای ما و خوانندگان مجله مطالبی را بفرمایید.
استاد : بله، من به امام شدیداً علاقه مند بودم و ایشان را دوست می داشتم. من درس زیاد می گفتم و گاهی به خاطر درس زیاد، بعضی از آقایان که مراجعه می کردند که درس بگویم، قبول نمی کردم. این افراد، چون می دانستند من به امام علاقه دارم، ایشان را واسطه می کردند. امام که واسطه می شد و می فرمود: این درس را قبول کن؛ من هم قبول می کردم. البته در جلسات زیادی با ایشان بوده ام. بالاخره، روابط نزدیکی با یکدیگر داشتیم. امام منزل ما می آمدند.
امّا خصوصیّات ایشان:
1. خدمت گزار روحانیت: امام از همان ابتداء، تا وقتی که آمد جماران، خدمت گزار روحانیت بود. شما حالا را خبر دارید. ما شصت سال پیش را خبر داریم. احترام و تجلیل از روحانیت از طرف ایشان سابقه ای طولانی دارد. کسی قادر نبود اهانتی به روحانیت بکند. شصت سال پیش که امام حدود 25، 26 سال سن داشت، یک هم چنین وضعی داشت.
من خودم شاهد بودم که کسی را که به روحانیت اهانت کرد، از فیضیه بیرون کرد. این فیضیه مربوط می شود به شصت سال پیش.
در گرفتاریهای طلاب، امام به آنان کمک می کرد. از اجاره خانه اش و ملکی که در خمین داشت، به طلاب کمک می کرد.
من خودم خبر دارم که در یک ماه رمضانی بود (در شصت سال پیش) به طلاب کمک کرد.
2. اخلاق و فضل: در این بعد، نظیر امام را در حوزه نجف و قم ندیدم. جهات معنوی و اخلاقی امام روی تبلیغات نبود روی واقعیت بود. مثل خود اجدادش که روی جهات واقعی هست.
3. احترام به شاگردان: از خصوصیات امام این بود که با شاگردانش، جلسه می گرفت و مسأله شاگرد و استاد در برنامه امام، منها بود. این که در برنامه اش باشد که بله، ما استادیم و اینها شاگرد و من با اینها بنشینم! خیر، این چنین برنامه و مرامی نداشت. با شاگردان می نشست، جلسه می گذاشت. گاهی ریاست جلسه، با یکی از شاگردان خودش بود. می خواهم بگویم بزرگی روحی امام تا این حد بود.
4. احترام به دوستان: در جلساتی که با دوستانش شرکت می کرد، همیشه دوستانش را جلو می انداخت و خودش از عقب می آمد. با این حرکت از دوستانش تجلیل می کرد. این کار، کار یک دفعه و دو دفعه نبود، بلکه کار بیست سال بود که خود من شاهد این مسأله بودم. عجب عظمت روحی داشت.
حوزه : در جلسات و گفت و گوهایی که با امام داشتید، چه موضوعاتی مطرح می شد؟!
استاد : یک نمونه از آن گفت و گوها را نقل می کنم: حدود 56، 57 سال بود که از طرف حکومت پهلوی، جشن کشف حجاب برگزار شده بود و ما در فیضیه بودیم و عده ای از رفقا هم آن جا بودند. در آن شب جشن، همه ناراحت بودند ؛ چون باصطلاح، رجال دعوت شده بودند که با بانوانشان مکشفه بروند فرمانداری. فیضیه خلوت شد. امام، تنها در صحن فیضیه بود. وقتی که خلوت شد، امام به ما گفت: اگر فرمانداری از ما دعوت کرد، چه باید کرد؟
تا وقتی که ما خواستیم فکر کنیم و یک چیزی بگوییم که امام به ما فرصت نداد و فرمود: ما قبول نخواهیم کرد. این حرف را امام در جمع نزد ؛ چون اطمینان به نفوس نبود و فقط به ما گفت. ما هم ذخیره کردیم و جایی بروز ندادیم.
البته رضاخان، آخوندها را رها کرد و گفته بود: نمی شود سر به سر اینها گذاشت. از روحانیت دعوتی برای آن کار به عمل نیامد؛ زیرا عده ای مخالفت کرده بودند و گفته بودند: اگر سرمان هم برود، تن به چنین کاری نمی دهیم. این حرف را نسبت به روحانیت تهران می دهند.
حوزه : حضرت امام، درس فصوص مرحوم شاه آبادی می رفتند اگر در این باره مطلبی دارید بفرمایید.
استاد : بله، ما وقتی که به درس اسفار مرحوم شاه آبادی می رفتیم، امام را می دیدیم که از اتاق عقبی می آید بیرون. مرحوم شاه آبادی، به ایشان فصوص درس می داد. مباحثه ما اسفار بود. البته من خیلی نرفتم. نمی دانم چطور بود که خیلی علاقه به فلسفه نداشتم. ما خیلی در فقه و اصول، اهتمام داشتیم.
حوزه : حوزه های علمیه باید چه دیدی نسبت به حضرت امام داشته باشند؟
استاد : این مسأله تابع فکر و نظر خودشان است، طبق تشخیص خودشان است. در دستگاه خدا و ائمه، هر کس تابع نظریه خودش است. انسان واقعیات را آن جوری که هست درک نمی کند؛ بلکه مطابق درک خودش می فهمد؛ مطابق افق دید خودش، ادراک می کند.
امام را هم همین طور، خدا را همین طور و...
مثلاً قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه را آن جوری که خدا می خواست، علی(ع) می خواست و یا امام سجاد(ع) می خواست، معلوم نیست انسانها بتوانند بفهمند. مفسرین طبق افق دید خودشان، قرآن را می فهمند، نه آن طور که در واقع هست. یک نامه معمولی را یک آدم ساده و عامی یک جور می فهمد و یک انسان عمیق جوری دیگر.
بالاخره، افق دید اشخاص در فهم مطالب خیلی دخالت دارد. می بینید که تفاسیر عامه خیلی اش ادبی و ان قلت و قلتهای نحوی و صرفی است، بعضی ها هم علمی است. مجموع اینها به حسب افق دید مفسر است. مفسر اگر حکیم بوده. بیانات حکیمانه دارد، ادیب بوده بیانات ادبی دارد، مورخ بوده، بیانات تاریخی دارد و...حضرت فرموده: الموعظه اذا صدرت من اهله وقعت فی محله.
باید هم محل قابلیت داشته باشد و هم گوینده.
امام دلش می خواست، روحانیت در یک سطح عالی حرکت کنند؛ ولی آن جوری که ایشان می خواست نشد.

مصاحبه با آیت اللَّه سید عزالدین زنجانی(112)

آیت اللَّه آقای حاج سید عزالدین زنجانی، به سال 1300 در زنجان متولد شد. مقدمات علوم حوزوی و سطح را در زادگاه خود، در محضر اساتید آن دیار به پایان برد، آن گاه برای تحصیل، وارد قم شد و در درس خارج فقه مرحوم آیت اللَّه حجت و درس اصول مرحوم صدر، شرکت کرد. ایشان در فلسفه، از محضر پر فیض حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، مرحوم حاج شیخ مهدی مازندرانی و علامه طباطبائی بهره مند شد و در ادامه تحصیل در قم در بحث های اصولی مرحوم حاج سید احمد خوانساری و فقه و اصول مرحوم بروجردی شرکت کرد.
آیت اللَّه زنجانی سالهاست که در مشهد مقدس رحل اقامت افکنده و به تدریس، تفسیر فلسفه و دروس خارج فقه اشتغال دارد. ایشان نوشته های فراوانی دارد که منتشر نشده اند. از آثار منتشر شده ایشان می توان از شرح خطبه حضرت زهرا نام برد.
حوزه
حوزه : حضرت استاد، لطفاً از خاطرات آموزنده، از دوران تحصیل در محضر حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، برای ما و خوانندگان مجلّه، مطالبی را بیان بفرمایید.
استاد : بسم اللَّه الرحمن الرحیم. اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین واللعنة علی اعدائهم اجمعین
با عرض تعزیت و تسلیت به مقام معظم حضرت ولی عصر (عج) در این سوک مهم و مصیبت بزرگ و عرض تسلیت به امت شهید پرور و به مسؤولین محترم، امیدوارم خداوند تبارک و تعالی با حسن نیت و خلوص مسؤولین محترم به آنان توفیق ادامه راه آن بزرگوار و تعقیب مرام آن حضرت را بدهد، تا از این طریق مقداری این فاجعه بزرگ و مصیبت عظمی تدارک گردد؛ ان شاءاللَّه.
من در زمان حیات حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، در مصاحبه با مجله شما، مطالبی را به عنوان خاطره، از آن بزرگوار نقل کرده ام.
اکنون برایم خیلی مشکل است که بعد از رحلت آن بزرگوار، از خاطرات دورانی که خدمت ایشان بودم، سخن بگویم، دوران زیادی که خدمت ایشان بودم، تمام آکنده از خاطرات خوب و به یاد ماندنی است. تمام آن لحظات مانند یک دستورالعمل اخلاقی و عرفانی، انسان پرور و زندگی ساز است. بازگو کردن بخش کوچکی از آن نیز، به درازا خواهد کشید و از حوصله این مقال خارج میگردد؛ ناچار به ذکر چند نمونه کلی اکتفا می کنم.
آن چه من در دوران تحصیل در خدمت ایشان یافتم و می توانم در پیش گاه ذات احدیت شهادت بدهم، این است که: احراز کرده ام و به وجدان یافته ام که آن مرحوم به راستی غم خوار و دلسوز برای اسلام بود. البته طبیعی است که تمام مسلمانان و مراجع به اسلام علاقه دارند. و برای آن دل می سوزانند و غم خوار هستند؛ اما غم خواری حضرت امام(ره) چیز دیگری بود و کیفیت دیگری داشت.
یک وقت شما عیادت مریضی می روید از باب این که عیادت مریض ثواب دارد، به طور طبیعی هم برای مریض دل می سوزانید و از بیماری او ناراحت هستید.
در این جا مادر مریض هم ناراحت است و دل می سوزاند، آیا می شود میان ناراحتی شما، با ناراحتی و دل سوزاندن ما در مریض مقایسه کرد؟
غم خوارگی حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، برای اسلام، این گونه بود. غیر قابل مقایسه با غم خواری دیگران بود. این امر در تمام زوایای زندگی ایشان به وضوح مشخص است.
این خاطره، هیچ گاه یادم نمی رود که حدود چهل سال پیش، یکی از نوچه های کسروی کتابی نوشت به نام: اسرار هزار ساله و در آن کتاب همه چیز را به مسخره گرفته بود و به تمام مقدسات اهانت کرده بود. آن زمان به لحاظ قدرت طاغوت، اوضاع به گونه ای بود که می توانست این حرفها، طرفدارانی پیدا کند.
در حوزه های علمیه، نسبت به پاسخ گویی به این گونه شبهات، احساس خلأ می شد. هنوز سیدنا الاستاد، مرحوم علامه طباطبائی، به قم تشریف نیاورده بودند.
من به اقتضای شور و حال جوانی و به لحاظ احساس خطری که از نشر این کتاب پیدا کرده بودم، به همراه تعدادی از طلاب جوان، با یک دنیا امید، خدمت یکی از آقایان مراجع رفتیم و عرض کردیم: چنین کتابی نوشته شده است و به سرعت دارد نشر می یابد. ترس از این می رود که این شبهات بدون جواب در اذهان مردم، بویژه طبقه جوان و تحصیل کرده باقی بماند. باید برای آن فکری بشود و آقایان مراجع نسبت به تهیه جواب برای این کتاب، مسؤولیت بیش تری دارند.
آن آقای مرجع، با ناراحتی زیاد به ما فرمودند: شما به این کارها، کاری نداشته باشید. شما سرتان را پایین بیندازید و مشغول درس و بحث خودتان باشید و این عبارت را خواندند الباطل یهجر بترک ذکره ما که با یک دنیا امید رفته بودیم، هیچ گاه انتظار چنین پاسخی را نداشتیم و بسیار افسرده خاطر و ناراحت شدیم. این غم خواری مرجعیت، بسیار حساس بود، مخصوصاً که ایشان در اطراف آذربایجان نفوذ بسیاری داشتند. مرحوم حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، آن زمان یک مدرس عادی اسفار بودند و هنوز حتّی تدریس فقه و اصول را شروع نکرده بودند. حضرت امام، درس را تعطیل کردند و بعد معلوم شد، به تهیّه جوابی برای این کتاب مشغول شده اند. بر اثر کار زیاد، روی این جواب، چشم شریف ایشان ناراحتی پیدا کرد، به گونه ای که در آن ایام مجبور شدند از یک عینک دودی رنگ استفاده کنند حاصل زحمت ایشان، کتاب کشف الاسرار است که در پاسخ به کتاب اسرار هزار ساله، به خط زیبای خودشان، تألیف کرده اند.
از راه تواضع زیاد و روحیه شاگرد پروری، قبل از چاپ، آن نوشته را به حقیر دادند و فرمودند: اگر نظری دارید بیان کنید.
بنده از مطالعه آن دریافتم که جای هیچ گونه حرفی نیست و آن چه گفتنی بوده است، ایشان فرموده اند و مطلب باقی مانده ای ندارد.
در چاپهای اولیّه، حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، راضی نشدند که نام مؤلف بیاید و در توجیه عدم رضایت خود می فرمودند: من این کتاب را برای رضای خدا نوشته ام، نه برای نام آوری خودم. این کتاب را بعداً، ساواک با دقت و وسواس از کتاب فروشی ها جمع می کرد و نگهداشتن آن جرم می شمرد که مجازات سختی داشت.
در این جا تذکر این نکته را ضروری می دانم که از ابتدای آشنایی ام با حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، یک خلوص نیت عجیبی را در ایشان مشاهده کردم؛ خلوص نیتی که تاکنون یادم نمی آید مشابه آن را در دیگری دیده باشم.
هر کس با ایشان اندک تماسی داشت، این مسأله را به خوبی درک می کرد.
از باب نمونه: در حوزه های علوم دینی، معمول بود که بعد از فوت مرجعی، اطرافیان دیگر مراجع، تلاش فراوانی می کردند که مجلس ختم بر پا کنند و رساله توزیع کنند. تأیید و تمجیدهایی فراوانی می کردند و خلاصه، پولهای زیادی در ترویج از مرجع مورد نظرشان صرف می کردند ؛ اما امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، به طور کلی از این مسائل به کنار بودند و هیچ گاه اجازه ندادند، حرکتی در ترویج از ایشان صورت بگیرد. هر چه از مقام و منزلت و محبوبیت برای ایشان آمده است، خودش آمده است، نه این که ایشان به سراغش رفته باشد. اگر مقام و منزلت مشروع به سراغ شخص بیاید، یک موهبت الهی است و لزومی ندارد که انسان از خودش براند ؛ چنان که بعد از آن جلسه تاریخی که حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، جهت نزول باران دعا فرمودند و به گونه ای خداوند تبارک و تعالی، این برکت آسمانی را نازل کرد که همه متوجه شدند، این باران زیاد، بر اثر دعای آن بزرگوار است؛ از این روی، مردم از ایشان تعریف می کردند و عبارت هنیئاً لابن رسول اللَّه کرامت اللَّه بر سر زبانها افتاده بود، یک شخصی به حضرت گفت: شما چرا مردم را منع نمی کنید، چرا نمی گویید که از شما تعریف نکنند.
حضرت فرمود: من داعی ندارم که موهبتی را که خداوند به من روزی کرده است، ممنوع کنم. من که به مردم نگفته بودم از من تعریف کنند. دعا کردم مستجاب شده است. در زمینه خلوص نیت حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، مواردی زیادی است و نشانه های بسیاری از تمام زندگی ایشان را پوشانده است فقط می خواستم تذکری باشد.
آن چه هیچ گاه از خاطر هیچ کدام از شاگردان حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، بلکه معاشرین با ایشان نخواهد رفت، تواضع بسیار و روحیه شاگرد پروری ایشان است. من، علاوه بر این که شاگرد ایشان بودم، مجذوب شخصیت ایشان نیز بودم و به ایشان علاقه کامل داشتم.
در تمام مدتی که در خدمت ایشان بودم، به لحاظ این که همواره ایشان، در گفتن سلام سبقت می جستند، نتوانستم یک بار من به ایشان سلام بگویم و در گفتن سلام سبقت بجویم.
حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، اگر احراز می کردند طلبه ای زحمت کش است و درس می خواند، خیلی احترام قائل بودند. در ایّام طلبگی، در قم، به بیماری سختی دچار شدم. آن مقدار که حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، در مدت بیماری به من مهربانی کردند و از من مراقبت فرمودند به جدّ اطهرم سوگند، اگر پدرم در قم بود، این مقدار از من مراقبت نمی کرد. این تنها به لحاظ این بود که من طلبهای بودم و غریب در قم درس می خواندم. روحیه شاگرد پروری و غریب نوازی ایشان، موجب شده بود که از من مراقبت کنند.
حوزه : لطفاً درباره مبانی فقهی حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، و تحولی که آن بزرگوار به وجود آورده است، صحبت بفرمایید.
استاد : البته من موفق نشدم از درس فقه و اصول ایشان استفاده کنم؛ امّا به مجرّد این که ایشان در حوزه، تدریس فقه و اصول را شروع کردند، آن چنان این درس جذّاب و گیرا بود که تمام فضلا حوزه جذب آن شدند و بقیه درسها، تقریباً، تحت الشعاع آن قرار گرفت.
افراد زیادی بودند که با وجود شرکت در درس مرحوم آیت اللَّه بروجردی و مرحوم آیت اللَّه حجت، در درس مرحوم حضرت امام، نیز شرکت می جستند ؛ از جمله مرحوم استاد شهید آیت اللَّه مرتضی مطهری.
جلوه های فقاهت حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، از آثار باقی مانده ایشان به خوبی پیدا و مشخص است.
کتاب مکاسب شیخ انصاری، میدان فقاهت فقیه است.
اگر فرد بتواند مکاسب را خوب بخواند و درک کند و حرفی بالاتر از آن داشته باشد، فقیه خوبی است.
جولان گاه فقه، کتاب مکاسب شیخ انصاری است. مبارزین در این میدان، باید ادعای خود را ثابت کنند. در سایر کتب فقه، قدرت فقیه آن چنان که باید روشن نمی شود. حواشی حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، بر کتاب مکاسب موجود است و مبانی بسیار عالی و علمی ایشان مشخص است. این مبانی، خیلی قابل مطالعه و بررسی است. به اعتقاد من نسبت به این مرد بزرگوار، باید گفت که جهان اسلام از غیبت کبری تاکنون من حیث المجموع نظیر ایشان را نداشته است. به این قید من حیث المجموع من تأکید دارم. از نظر خصوصیات علمی، اخلاقی و شخصیتی، ما، در میان مسلمانان، از غیبت کبری تاکنون، چنین شخصیتی نداشته ایم. کاری که ایشان برای عالم اسلام و برای حوزه های علمیه، انجام داد، از آن زمان تاکنون، مشابه نداشته است.
در بعد فقه، فلسفه، عرفان، اخلاق و مسائل اجتماعی، بزرگان زیادی داشته ایم که هر یک منشأ آثار بزرگ و خدمات ارزنده ای هم بوده اند ؛ امّا من حیث المجموع یک چنین شخصیتی را هرگز نداشته ایم.
چه کسی است که با تاریخ اسلام آشنایی داشته باشد و احوالات علمای اسلام را بداند، بتواند منکر این حقیقت بشود؟
هر کدام از علماء که در یک یا چند رشته علمی کار کرده بودند و برجستگی خاصی در آن رشته کسب کرده بودند، کناری می نشستند و به آن سرگرم می شدند و کاری با امور اجتماعی نداشتند و در امور سیاسی دخالت نمی کردند و در نتیجه، افراد فاسد و جائر بر اوضاع مسلط می شدند. این چنین افراد، تنها کاری که می کردند، در مقدمه کتابهایشان، به روضه خوانی می پرداختند که: بله، اوضاع خراب است ؛ فساد همه جا را فرا گرفته است ؛ مردم به حقایق علوم توجه ندارند و...از این گونه مقدمات در ابتدای کتب علمی کم نداریم. از این که مردم از حقیقت، واقعیت و علم دور افتاده اند، می نالد و شکوه می کند. قبل و بعد از ایشان هم از این گونه شکایتها داریم. ابتدای کتاب شرح منظومه را بنگرید که حکیم سبزواری، اوضاع زمان خود را نکوهش می کند. ایشان بیان می کنند که چرا درخت علم، خشک شده و مردم نسبت به آن بی توجه اند و در ترویج آن کوشش نمی کنند.
قبل از مرحوم صدر المتألهین، قطب الدین رازی، صاحب کتاب حکمت الاشراق، همین ناله را سر می دهد و زمانه را نکوهش می کند.
این حالت و این گونه برخورد با مسائل، به فقهاء نیز سرایت کرده بود و آنان نیز، دچار این مشکل شده بودند. آنان که باید در امور دخالت کنند و به صلاح مردم و جامعه قیام کنند، خود را کنار کشیده بودند و در اثر این کار ماندنها، رأی و نظرشان نیز، تغییر کرده و به محدودیت دامنه ولایت فقیه، معتقد گشته بودند.
دخالت در امور سیاسی - اجتماعی، دخالت در امور دنیایی محسوب می گشت و دون شأن علماء! آنان باید فقط درس بخوانند و به اصطلاح، ببه امور معنوی بپردازند که این امور معنوی، هروله بین منزل و محراب بود.
البته کم نبودند علمای بزرگی که در جهت اصلاح امور سیاسی - اجتماعی، در مسائل دخالت می کردند و در این جهت، منشأ آثار و اصلاحات زیادی شدند؛ امّا جواب غالب و فکر حاکم بر حوزه ها، همان بود که عرض کردم.
هر کس می خواست در این امور، دخالت کند، از جانب همان جو غالب و فکر حاکم، مورد طعن و طرد قرار می گرفت. شاید کسان زیادی بودند که احساس وظیفه می کردند و دخالت در اوضاع نابسامان را وظیفه خود می دانستند ؛ ولی از آن جا که قدرت نداشتند بر جو حاکم، غلبه کنند، خود را کنار می کشیدند.
برای ما که در این زمان واقع شده ایم، مشکل است که اوضاع آن زمان را تصور کنیم. اوضاع، به گونه ای بود که فردی مانند مرحوم آیت اللَّه نائینی را در فشار قرار دادند و ایشان را با مشکل رو به رو کردند.
مرحوم نائینی، از جمله فقهای درجه یک و بسیار برجسته تاریخ فقاهت شیعه بود. بزرگان زیادی را تربیت کرد که هر کدام از آنان، خود، فقیهی عالی و صاحب نظر بودند. شاگردان مرحوم آیت اللَّه نائینی، همواره، نسبت به تحصیل در محضر ایشان، احساس غرور داشتند و از ابراز آن، خرسند بودند. تحصیل در محضر ایشان، خود، موجب امتیاز بود.
مرحوم والد، که از جمله شاگردان ایشان بودند، کراراً، اظهار می داشتند که اگر مرحوم نائینی در دوران خفقان رضاخانی و ضدیت او با علم و علماء نبود، بدون شک، شهرت علمی و آوازه تفکر و و فقاهت او، نام مرحوم شیخ انصاری را تحت الشعاع قرار می داد. ایشان بدون شک، مرحوم نائینی را نابغه ای در تفکر و فقاهت می دانستند و همواره به تحصیل در محضر ایشان، افتخار می کردند. مرحوم والد، کتاب تنبیه الامه و تنزله الملة مرحوم نائینی را یکی از آیات علم و دلیل ملاّیی و عظمت علمی ایشان می دانست.
پس از انتشار این کتاب، حوزه چنان بلایی به سر مرحوم نائینی در آورد که آن مرحوم، مجبور شد، با تمام تلاش، کتاب را جمع آوری و از دسترس عموم خارج کند. انتشار این کتاب، به شدّت ایشان را منزوی کرد.
مرحوم والد نقل می فرمود:
من که از زنجان، به قصد ادامه تحصیل به نجف رفتم و در درس اساتید نجف شرکت کردم، به این نتیجه رسیدم که چندان رجحانی بر درس فقهای آن زمان زنجان ندارد. احساس کردم از این سفر، که با کجاوه و زحمت فراوان، از زنجان تا نجف را طی طریق کردم، بجز زیارت مولی الموحدین، چیز چندانی عایدم نشده است.
از آقایان طلبه، پرسیدم که درسهای نجف همینهاست؟ گفتند: نه، درس آقا میرزا حسین هم هست. رفتم خدمت ایشان، دیدم گمشده من اینجاست [عبارت مرحوم والد، این بود] هذا الذی ینبغی ان تشد الیه الرحال این است که آن استادی که سزاوار است انسان رنج سفر را برای حضور در مجلس درسش بر خود هموار کند.
بله، اوضاع اجتماعات علمی و جو حاکم بر حوزه ها، به آن گونه بود که مرحوم نائینی، باید کتاب فقهی، سیاسی و اجتماعی خود را از دسترس عموم جمع آوری کند. طبق نقل مرحوم والد: گاهی می شد که مرحوم نائینی، یک لیره قرض می کردند و آن را صرف جمع آوری کتاب می فرمودند. آن چه که ما شاهد آن بودیم، این بود که اندک آشنایی با واژه هایی همچون: استعمار، مستعمرات، استحمار فرهنگی و...انسان را از وجاهت حوزوی می انداخت. این موارد کافی بود که به انسان بگویند: آخوند سیاسی. این صفت سیاسی هم باعث طرد کلی انسان از حوزه می شد.
گاهی که خدمت بعضی از بزرگان از نابسامانی اوضاع صحبت می شد، اطرافیان آقا، فوراً، می گفتند: آقای ما با این کارها هیچ کار ندارد. ایشان فقط، عبا را بر سر مبارک می کشند و تشریف می برند مسجد و بر می گردند. در خدمت ایشان، از دنیا و مافیها صحبت نکنید.
شنیدم که: در اوج طغیان و ظلم محمّد رضا خانی، عده ای از آقایان، خدمت یکی از بزرگان رفته بودند و گفته بودند: اوضاع نابسامان است، شاه ظلم می کند و...آقا، فوراً، گفته بودند: غیبت نکنید که غیبت حرام است.
ما، افراد حوزه، باید بیش از هر کس دیگر، خود را مدیون حضرت امام بدانیم؛ چرا که ایشان، بیش از هر جای دیگری به حوزه ها خدمت کرده اند.
در متن این نگرش و بینش، این چنین قیام کردن و صحبت از اداره اجتماع و ولایت مطلقه فقیه، به میان آوردن و حوزه ها را نسبت به امور جاری اجتماع، مسؤول و حساس کردن، مشکلی بود در حد محال، که امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، آن را انجام دادند. حوزه ها، نه تنها به این امور نمی اندیشیدند که بر اثر دوری از مسائل جاری اجتماع، گرفتار یک توهمات و موهاماتی شده بودند که امروز برای ما باور کردنی نیست و بیش تر به افسانه می ماند. نمونه ای را که خود شاهد بودم ذکر می کنم:
بنده، قبل از انقلاب، سالی یک مرتبه برای زیارت، مشهد مشرف می شدم. در آن جا منزل یکی از علمای آن شهر، که نماز جماعت هم می خواند، وارد می شدم. این آقا که مرحوم شده اند، از نجف با مرحوم والد، ارتباط گرم و صمیمی داشتند و به من اظهار لطف می فرمودند. در یک دهه محرم، ایشان به من فرمودند: ان شاء اللَّه، روز عاشورا، شما را به یک مجلسی که در آن ناطق زبردستی سخنرانی می کند، می برم. من خرسند شدم روز شماری می کردم که کی روز عاشورا بشود و در آن مجلس حاضر شوم. روز عاشورا به اتفاق ایشان رفتیم به آن مجلس. مجلس وزینی بود و افراد زیادی شرکت کرده بودند. من و چند نفر دیگر از روحانیون، در مکانی نزدیک به منبر نشسته بودیم. جناب خطیب، شروع کرد به سخنرانی، موضوع سخن را انتقاد از مسائل جاری اجتماعی قرار داده بود. از اوضاع نابسامان فرهنگی سخن می راند. وضع اسف بار جوانان: دخترها و پسرها را تشریح می کرد. مضرات سینما و دیگر مراکز فساد را تشریح می کرد و...بعد گفت: من علت تمام این دردها را یافته ام.
من خوشحال شتم که خطیبی در مسائل اجتماعی سخن می گوید و برای نابسامانیها، علت و درمان یافته است.
خدا را شاهد می گیرم که ایشان در مقام ذکر علت این نابسامانیها گفت:
علت تمام این نابسامانیها، در این است که شما مردم با قاشق غذا می خورید.
بعد اضافه کرد:
حال از شما مردم بگذریم، بدبختی این جاست که اینها هم [یعنی این روحانیون ] با قاشق غذا می خورند.
این جریان را من نقل کردم، تا گوشه ای از آن چه که در زمان گذشته می گذشت. برای شما و خوانندگان مجله حوزه، روشن شود.
ترویج علم، قدرت می خواست و احتیاج به تکیه گاه داشت. همیشه خلأ یک قدرت و حکومت ایده آل اسلامی احساس می شد؛ حکومتی که در ظل آن بتوان به نشر معارف اسلامی پرداخت. قبل از حکومت صفویه، که حکومت اسلامی، حکومت غیر شیعی بود، علمای شیعه، بسیار در مضیقه بودند و برای نشر حکومت اسلامی را در تنگنا قرار داشتند. قضیه شیخ الطائفه، یک نمونه از گرفتاری و رنج علمای شیعه است.
ابوبکر، پسر معتصم، دستور می دهد که: محلّه کرخ بغداد را، که یک محله شیعه نشین بوده است، غارت کنند. به عمال خود دستور می دهد. کتابخانه شیخ طوسی را آتش بزنند. شیخ طوسی، مجبور می شود که بغداد را ترک کند و به نجف اشرف بیاید و آنجا، حوزه نجف را پایه ریزی کند.
علمای از ایجاد قدرت و نظام حکومتی مأیوس بودند. به این لحاظ، وقتی که حکومت صفویه شکل گرفت، حکومتی که ادعا می کرد شیعه است، علمای شیعه، که تا آن وقت، بسیار در تنگنا بودند و نمی توانستند معارف خود را ترویج کنند واز طرفی نشر معارف شیعه را نیز بر خود واجب می دانستند، سعی داشتند، قدرت لازم را برای ترویج معارف اسلامی با تکیه بر قدرت این سلاطین به دست بیاورند. در این میان، طاغوتهایی بودند که به هر جهت علم و علما را دوست داشتند و احترام می کردند. با مصلحت دنیای ایشان، چنین اقتضایی داشت و با امر دیگری را در نظر داشتند. به هر حال، علما، به طرف ایشان گرایش پیدا کرده بودند و سعی می کردند با تعریف و تمجید از آنان، تکیه گاه لازم را برای نشر معارف اسلامی بیابند. به این لحاظ، ما می بینیم که از زمان صفویه به این طرف، تمجید از حکومتها معمول می شود و در لسان علماء بزرگ جاری می گردد.
تمجید از حکومتها معمول می شود و در لسان علماء بزرگ جاری می گردد.
گاهی بعضی از این تعریفها از یک عالم متعارف معمولی بعید است، تا چه رسد به علمایی با درجات شامخ، مثل: قطب الدین شیرازی. ایشان در تجلیل از طاغوت زمان خود می گوید:
له همم لا منتهی لکبارها - و همّه الصغری اجل من الدّهر
برای او همتهای بزرگ غیر قابل انتهاست. همت کوچک او از روزگار و آن چه در او هست بزرگ تر است.
این عبارت را در مقدمه کتابش دارد. در مقدمه کتب دیگر علما هم هست. مثلاً مرحوم نراقی، صاحب کتاب مستند فقیهی با آن عظمت و بزرگی، در مقدمه کتاب معراج السعاده، به قدر یک صفحه، از کتاب را اختصاص می دهد به تعریف و تمجید از فتحعلی شاه.
مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء، که رب النوع فقه است و به قول مرحوم والد، که از اساتید خود نقل می فرمودند: ایشان را نبی الفقهاء می گفتند. چنین فقیه بزرگواری در اول کشف الغطاء تعریف زیادی از فتحعلی شاه می کند شیخ مفید در زمان خاندان دیالمه می زیسته است (معاصر عضدالدوله دیلمی) دیلمیان، اولین کسانی هستند که بعد از منسوخ شدن لقب شاهنشاه توسط اسلام، دو مرتبه این لقب را رایج کرده و بر خود نام شاهنشاه نهادند. در روایتی، که از طریق عامه نقل شده است، داریم که:
ابغض الالقاب عنداللَّه، ان یسمی الرجل نفسه ملک الملوک
بدترین لقبها، نزد خداوند متعال، این است که شخص خود را شاهنشاه بنامد.
در تاریخ نسبت به شیخ مفید دارد که: کان یزوره عضدالدوله مراراً ظلم و جور دیلمیان هم بر کسی پوشیده نیست. چطور بود که شیخ مفید اجازه می داد، عضدالدوله، به زیارت او بیاید؟ این بود که مگر این که، این حکومتها، در عین فساد و فسق و فجور، به دلایلی علمای شیعه را حمایت و تأیید می کردند. علما هم، ضمن این که از ظلم و جور آنان نفرت داشتند، تنها به لحاظ ترویج معارف شیعه، از قدرت آنان استفاده می کردند. تصور عمومی این است که: شیخ بهایی همواره با شاه عباس بوده است و تمام کارهای او را تأیید می کرده است. در حالی که ایشان در کتاب کشکول خود دارند که:
اگر والد من مرا از دیار عرب (جبل عامل) به دیار عجم نمی آورد، من از زاهدترین و عابدترین مردم می بودم؛ لکن آن مرحوم مرا آورد و به این دیار و اقامت داد و من به ناچار با پادشاهان مختلط شدم و اخلاق ردیئه آنان را کسب کرده و صفات دنیه آنان را گرفتم.
می بینیم، این گونه نبوده است که علما بخواهند سلاطین را تأیید کنند، بلکه تنها به لحاظ همان خلأ حکومت و امارت ایده آل اسلامی که بتوان در سایه آن، به نشر معارف پرداخت، تا حدی، به حکومتها تکیه می شده است.
پس در زمانی که این چنین یأسی از تشکیل حکومت دلخواه، در بین علما بود و تغییر اوضاع را محال می دانستند، هنر عجیب امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، یأس را زدود و محال را ممکن ساخت. این کار از عهده هیچ یک از علمای پیش بر نیامد و تصورش را هم نمی کردند. امام به عوض شکوه و شکایت از اوضاع، با قاطعیت کامل گفت: باید اوضاع را دگرگون ساخت. به جای تکیه بر حکومت طاغوت، برای ترویج مقدار میسور از احکام و معارف اسلامی، فرمود: ما باید حکومت طاغوت را منهدم کنیم. جرأت و استقامت بی نظیر ایشان، سبب شد که چه در جهت اصلاح امور و چه در جهت نشر معارف اسلامی، کاملاً اساسی اندیشه شود و به ظواهر، اکتفا نشود. ایشان اصل وجود طاغوت را مخالف با اسلام و قرآن می دانست. ایشان با کمال جرأت و قاطعیت فرمودند: وظیفه ما انهدام قدرت طاغوت و ایجاد قدرت اسلامی است. این کلام را ایشان فرمود و با استقامت و تلاش خود، آن را به ظهور رساند.
حوزه : لطفاً درباره نقش امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، در رهبری امت اسلامی مطالبی را بیان بفرمایید.
استاد : رهبریت پیامبر گونه امام، بر کسی پوشیده نیست. از ابتدای نهضت تا هنگام رحلت، به گونه ای به رهبری امت پرداخت که در هر لحظه اش، بهترین رهبری و عالی ترین نوع برخورد با مردم بود. یکی از عمده ترین موجبات محبوبیّت ایشان در بین مردم، نوع هدایت و رهبری آن بزرگوار بود.
حضرت امام، بیش از هر کس دیگر، مردم را شناخته بود و به آنان اطمینان کامل داشت. از جمله مسائل مهمی که در پیروزی انقلاب، مؤثر بود. بعد توّکل به خدا، همین اطمینان ایشان به مردم بود. این اطمینان، اکسیر گرانمایه ای بود که در نزد غیر ایشان نبود. از آن جا که در طول تاریخ گذشته، نهضتهای مختلفی به رهبری علما و روحانیت یا به همراهی و تأیید آنها صورت گرفته بود، ولی هر کدام به نحوی مواجه با شکست گشته بود بر حوزه های علمیه و علما روحیه یأس و ناامیدی حاکم گشته بود. وقتی به سرانجام نهضت مشروطیت و سید جمال الدین اسد آبادی و دیگران نگریسته می شد، این روحیه یأس و ناامیدی به قوت و فزونی می گرفت. حتی کسانی مثل مرحوم آیت اللَّه بروجردی، با آن همه قدرت، که از ناحیه مرجعیت مطلق در جهان تشیع داشتند، دچار این یأس و ناامیدی بودند و نمی توانستند به مردم اطمینان کنند.
یادم نمی رود، در یک جلسه ای که من همراه مرحوم والد و مرحوم حاج آقا روح اللَّه خرم آبادی، برای بازدید به خدمت مرحوم آیت اللَّه بروجردی، رسیدیم، در محضر ایشان، قدری صحبت از بدی اوضاع، و احوال شد و سخن از مظالم شاه به میان آمد. در اینجا مرحوم آیت اللَّه بروجردی، خطاب به مرحوم والد فرمودند:
بعضی ها تصور می کنند اگر من حکمی بدهم، مردم در لرستان برای اجرای آن، سرو دست خواهند شکست، در حالی که به جدّ شما سوگند، این گونه نیست. همراهی نخواهند کرد. [و بعد فرمودند: ] من دستگاه طاغوت را با این تصور نگهداشتم که آنها نیز همین تصور را دارند؛ یعنی فکر می کنند مردم از من اطاعت کرده و حکم مرا اجرا می کنند ؛ به این جهت دستگاه از من حساب می برد و از من رعبی در دل دارد.
نمی خواهم با اقدامی، این رعب را از بین ببرم و آنها بفهمند که مردم با من نیستند.
حال، شما می توانید از آن چه که عرض کردم، میزان یأس و ناامیدی حاکم بر حوزه های علوم دینی و علما را نسبت به مردم، حدس بزنید.
آیت اللَّه بروجردی، کم قدرت نداشتند. همان طور که عرض شد، از مرجعیت مطلق و از محبوبیت کم نظیری برخوردار بودند.
ایشان که تا این اندازه از مردم ناامید و مأیوس باشند، حال دیگران معلوم است.
تنها کسی که توانست به خدا تکیه و به مردم، اعتماد کند، حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، بود. ایشان، واقعاً به مردم، اعتماد داشت. آن مرحوم، دارای آن عظمت و نبوغی بود که در متن یأسها و در درون ناامیدیها، مردم را شناخت و به آنان اطمینان کرد و ما هم دیدیم و شاهد و ناظر بودیم که مردم چگونه پاسخ ایمان و اطمینان ایشان را دادند.
این حرفها، گفت و شنودش ساده است؛ امّا تصورّ حقیقت و واقعیت آن بسیار مشکل است. تصور آن یأس و ناامیدی سخت و فراگیر و بعد اطمینان و قیام در متن این یأسها انسان را با جزئی از بلندای روحی حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، آشنا می کند.
حوزه : به نظر حضرت عالی، در این شرایط که حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، به ملکوت اعلی پیوسته اند و در بین ما نیستند، وظیفه حوزه های علمیّه چیست.
استاد : کاملاً طبیعی و بجاست که حوزه ها تمام توان و همّیت خود را صرف تربیت نیروهایی بکنند که بتوانند این انقلاب عظیم و این نهضت بزرگ و بی نظیر را که مرحوم حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، با زحمت فراوان و رنج طاقت فرسا، بنیاد نهاد، به پیش ببرند.
در راه تربیت طلاب و افرادی که بتوانند در راه مقدس و آرمانهای والای حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، گام بر دارند و اهداف ایشان را پیش ببرند، می توانیم از شخصیت خود ایشان الگو بگیریم. البته، الگو گرفتن مستلزم آن است که ابعاد شخصیت ایشان را بشناسیم.
یکی از ابعاد شخصیت ایشان که نقش مهمی در موفقیت آن بزرگوار داشت، تقیّد کامل آن مرحوم، به حفظ سنن شرع بود. در تعبّد به مسائل شرعی و رعایت کامل سنن الهی، ایشان را واقعاً، کم نظیر یافتم؛ در حالی که نوعاً، آقایان حکماء و عرفا، این مقدار تقیّد به حفظ سنن شرعی ندارند؛ مگر بعضی از آنان که در مرتبه بالایی قرار دارند، مثل مرحوم سیدنا الاستاد علامه طباطبائی. مرحوم حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، در این جهت گوی سبقت را ربوده بودند و مقام بالایی را احراز کرده بودند. از جمله ابعاد شخصیت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، مراقبت بر حضور در نماز جماعت بود. به مناسبت این که مرحوم آیت اللَّه محمد تقی خوانساری، یکی از مراجع بسیار بزرگ بود و از حیث علم و عمل نمونه بود و سابقه مبارزات ایشان هم معروف بود؛ و در جنگ مسلمانهای عراق علیه انگلیسها هم شرکت کرده بودند ؛ حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، مرتب در نماز ایشان شرکت می جست. این که می گویم مرتب شرکت می کردند، از روی دقت می گویم، نه از روی مسامحه. همان زمان، جو به گونه ای بود که زیاد مشرف شدن به حرم، درویش مسلکی و عقب ماندگی تلقی می شد؛ امّا ایشان به این گونه حرفها هیچ توجه نداشتند و به محض این که نماز مغرب و عشاء تمام می شد، بلافاصله، مشرف می شدند حرم.
یادم هست، قسمت بالای سر، به گونه ای می ایستادند که صورت مبارکشان مقابل دیوار قرار می گرفت و در این حالت کسی ایشان را نمی شناخت مگر از طریق قرائن.
از روی دقت عرض می کنم که ایشان بسیار حساس و مراقب بود که کوچک ترین مسأله شرعی، خدای نخواسته، خدشه دار نشود. هیچ کس نیست که بتواند ادعا کند که ایشان را در مجلس غیبت دیده است، تا چه رسد به این که نعوذ باللَّه، خود ایشان از کسی غیبت کرده باشد. این مسائل که پایه و اساس شخصیت حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، را می ساخت، در ابتداء باید مورد توجه حوزه ها قرار بگیرد. باید افراد این گونه تربیت شوند و بعد مسائل علمی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دیگر ابعاد وجودی ایشان راهگشای تربیت فرزندان حوزوی ایشان قرار بگیرد، تا آنان بتوانند ادامه دهندگان راه آن حضرت باشند.
حوزه : به نظر حضرت عالی، حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، به دنبال چه اهدافی بودند و آرمانهای حضرت امام که اینک باید با تمام وجود حفاظت آن همت گماشت چه بوده است.
استاد : به نظر من، وارد شدن در جزئیات خواسته های معظم له و بیان و تشریح آنها، به جهت عزم بر دنباله گیری آن مفید خواهد بود؛ امّا در این مقال نمی گنجد، فرصت بیش تری می خواهد. آن چه که تمام خواسته های حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، را شکل می بخشید و سبب جمع آنها به صورت یک خواسته و هدف در یک جهت خاص شده بود، شریعت اسلام و اجرای کامل آن بود.
کسان زیادی تصور می کنند و می گویند که ما اسلام را می خواهیم و اجرای کامل آن مطلوب مان است؛ امّا آن چه امام می گفت و طلب می کرد، چیز دیگری بود. خواسته امام از همان سنخی است که مولی الموحدین(ع) در نهج البلاغه دارد:
ولقد کنّا مع رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله، نقتل آباءنا و أبناءنا و اخواننا و اعماننا. ما یزیدنا ذلک إلاّ ایماناً و تسلیماً، ومضیّاً علی اللّقم، وصبراً علی مضض الالم وجداً فی جهاد العدوّ. و لقد کان الرجل منا و الاخر من عدوّنا یتصاولان تصاول الفحلین یتخالسان انفسهما ایُّهما یسقی صاحبه کاس المنون فمرِّةً لنا من عدوّنا، ومرَّة لِعدوّنا منّا فلما رأی اللَّه صدقناأنزل بعدوّنا الکبت وانزل علینا النصر، حتّی استقرّ الاسلام ملقیاً جرانه و متبوئاً او طانه
در رکاب پیامبر(ص) آن چنان مخلصانه می جنگیدیم و برای پیش برد حق و عدالت از هیچ چیز باک نداشتیم که حتّی حاضر بودیم، پدران و فرزندان و برادران و عموهای خویش را در این راه [اگر بر خلاف حق باشند] نابود کنیم.
این پیکار، بر تسلیم و ایمان ما می افزود و ما را در جاده وسیع حق و صبر و بردباری در برابر ناراحتیها و جهاد و کوشش پی گیر با دشمن، ثابت قدم تر می ساخت. گاهی یک نفر از ما و دیگری از دشمنان ما، همانند دو قهرمان با یکدیگر نبرد می کردند، هر کدام می خواست کار دیگری را تمام کند، تا کدام یک جام مرگ را به دیگری بنوشاند، گاهی ما بر دشمن پیروز می شدیم و زمانی دشمن بر ما.
اما هنگامی که خداوند راستی و اخلاص ما را دید، خواری و ذلت را به دشمنان ما نازل کرد و نصرت و پیروزی را بر ما عنایت فرمود، تا آن جا که اسلام بر سرزمینها گسترده شد و سرزمین پهناوری برای خویش برگزید.
حضرت می خواهد بفرماید: ما اسلام را می خواستیم و در این خواستن هم صادق بودیم. در راه پیاده شدن آن پدر و مادر و فرزند و برادر و عمو نمی شناختیم و حاضر بودیم که هر مانعی را از سر راه آرمان خود، که همان اسلام بود، برداریم. در راه تحقق آرمان، به عواطف و احساسات توجهی نداشتیم. خلاصه، راست می گفتیم که اسلام را می خواهیم. حضرت رمز پیروزی و موفقیت را در همین صدق گفتار می داند.
امام خمینی، رضوان اللَّه تعالی علیه، در مقصد خود، که همان اسلام خواهی بود، این گونه راست می گفت. در این مقصد هیچ گونه شائبه دیگری دخالت نداشت.
نعوذ باللَّه نمی خواست خود را پناه اسلام و اسلام خواهی مطرح کند.
کاملاً خالص بود. این حقیقت را در سرتاسر زندگی نورانی و آکنده از خیر و برکت خود ثابت کرد و امتحانهای سخت و توانفرسایی را پشت سر گذاشت.
آن گاه که خداوند متعال راستی و اخلاص ایشان را دید، به او نصرت و پیروزی و به دشمنانش خواری و ذلت را نصیب کرد.
ما هم برای تعقیب کار آن بزرگوار، باید این چنین روشی داشته باشیم.
والسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته

مصاحبه با استاد آیت الله حسین نوری همدانی(113)

آیت اللَّه حاج میرزا حسین نوری، به سال 1304 هجری شمسی در همدان متولد شد. مقدمات علوم حوزوی را از محضر پدر بزرگوارشان و دیگر اساتید حوزه همدان فرا گرفت. آن گاه به سال 1323 به قم مشرف شدند و سطوح عالیه را از اساتید حوزه علمیه قم بهره مند شد.
سپس به دروس عالی خارج فقه و اصول راه یافت و از محضر مرحوم آیت اللَّه حجت، آیت اللَّه داماد، آیت اللَّه بروجردی و حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، استفاده کرد. ایشان مباحث معقول و فلسفه و حکمت را از علّامه طباطبائی فرا گرفت. آیت اللَّه نوری از همان سالهای آغازین تحصیل به تدریس پرداخت و دروس معمول حوزه های علوم اسلامی را در سطوح مختلف تدریس کرد و اینک سالهاست که مشغول تدریس دروس خارج فقه و اصول است. برخی از آثار قلمی ایشان عبارت است از: انسان و جهان، جهان آفرین، شگفتیهای آفرینش، الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، بیت المال از دیدگاه نهج البلاغه، راهنمای نهج البلاغه و شرح آن و...
حوزه
حوزه : لطفاً از ابتدای آشنایی خودتان با حضرت امام، رضوان اللَّه تعالی علیه، سخن بگوئید.
استاد : با عرض تسلیت به مناسبت ارتحال جانسوز حضرت امام امت قدّس سرّه الشریف به محضر مقدّس حضرت ولی عصر، ارواحنا فداه، بنده، در سال 1363 قمری (23 شمسی) پس از آنکه در حوزه علمیه همدان تا شرح لمعه و قوانین خوانده خوانده بودم به قم آمدم. در ابتدای ورود شنیدم که در عصرهای جمعه، حاج آقا روح اللَّه، که یکی از اساتید و علمای بزرگ قم است، در آن زمان این گونه مشهور بودند، در مدرسه فیضیه زیر کتابخانه، درس اخلاق می فرمایند و جمعیت زیادی در آن جلسه شرکت می کنند. بنده همان اولین جمعه شرکت کردم. حدیثی که آن روز محور بحث امام بود حدیثی از حضرت پیغمبر اکرم(ص) در معرفی و بیان صفات اولیاء اللّه بود و مضمونش این بود:
ان اولیاءاللّه، سکتوا و کان سکوتهم فکرا ونظروا فکان نظر هم عبرة و نطقوا فکان نطقهم حکمة و مشوا و کان مشیهم بین الناس برکة
نشانه اول اولیای خدا این است که سکوتشان توأم با فکر است، سکوتشان غفلت و عدم توجه نیست. [این حدیث در وسائل الشیعه ج 1 / 6 ذکر شده است، و در بعضی نسخه ها بجای کان سکوتهم ذکرا آمده است و معنای آن این است که سکوتشان یاد خداست ] نشانه دوم این است که نگاهشان، عبرت است. به هیچ چیز با نظر سطحی و ساده نمی نگرند، بلکه نگاهشان با عبرت گرفتن توأم است. نشانه سوم این که حرف می زنند، ولی حرفشان همه حکمت است. [حکمت آن کلامی است که بر اساس حقایق این عالم استوار است. کلامی است که به سعادت بشر، سعادت مادی و معنوی، کمک می کند.]
نشانه چهارم این که راه می روند و راه رفتنشان در میان مردم برکت است؛ زیرا حرفشان حرکتشان همه و همه برای راهنمایی مردم و روشن کردن راه زندگی مردم است؛ از این جهت مشیتشان بین مردم برکت است.
پس از آن، شرکت در این جلسه پر برکت و تحول آفرین را یکی از کارهای خود قرار دادم و هر جمعه در آن شرکت می کردم. حضرت امام با بیان رسا، و مطالبی که از تبحّر در احادیث اسلامی و عرفان و اخلاق سرچشمه می گرفت و با خود ساختگی و تهذیب نفس امام توأم بود، هر روز درس بزرگی از اخلاق را می داد و گام هایی در راه تکامل پیش می برد.
حوزه : از حضرت عالی بعنوان یکی از شاگردان حضرت امام، خواهش می کنیم که چند نمونه از ویژگیهای آن بزرگوار را برای ما و خوانندگان بفرمایید.
استاد : یکی از خصوصیات و مزایایی که در حضرت امام وجود داشت موضوع رعایت نظم بود. امام، در نظم نمونه بودند و موضوع نظم در تمام کارهای ایشان منعکس بود؛ مثلاً در درس گفتن، مطالب را خیلی عالی و مرتب تنظیم می کردند. و همین تنظیم مطالب، کمک بسیار مؤثری در بهتر فهمیدن و زودتر فهمیدن مطالب درسی بود. همین طور مطالبی را که می خواستند بنویسند در نوشته هایشان نظم کاملاً منعکس بود. از لحاظ مطالبی که می خواستند بنویسند دسته بندی شده و مرتب شده، اختتامش و افتتاحش را و طرز پشت سر هم قرار گرفتن مطالب، خلاصه، خیلی حساب شده و منظم بود. در آثار قلمی که از حضرت امام قدّس سرّه، باقی مانده است، نظم به طور کامل در آنها منعکس است و از این نظر برای ما سرمشق است که چگونه باید مطالب را به رشته تحریر درآورد. آن اندازه که ما اطلاع داشتیم، وقت غذا خوردنشان، وقت استراحتشان، وقت مطالعه، وقت جواب نامه ها، تمام اینها براساس نظم و برنامه بود.
فراموش نمی کنم وقتی که درس می فرمودند بعضی از کسانی که در درسشان شرکت می کردند مرتب نمی آمدند؛ مثلاً چهار دقیقه، پنج دقیقه یا بیش تر، دیرتر وارد جلسه درس می شدند. چون ایشان خیلی مقید به نظم بودند، یک روز در درس فرمودند که: ما باید منظم در درس حضور پیدا کنیم. چنانکه در موقع رفتن از این جا همه با هم بیرون می رویم، باید موقعی هم که برای درس می آییم، همه با هم وارد جلسه درس بشویم تأخیر بعضی از افراد باعث می شود که درس را درست نفهمند. یکی از علمای بزرگ، که مورد وثوق و اعتماد کامل است، می گفتند که: اما یکی از تابستانها که در تهران بودند، آیت اللَّه العظمی سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، که از فقها و حکمای بزرگ بودند (در زمان آیت اللَّه العظمی بروجردی به قم آمدند و چند ماهی در قم درس شروع کردند، بنده هم شرکت می کردم) هم در تهران بودند و اما در درس ایشان شرکت می کردند. ایشان در مسجد جمعه تهران برای نماز مغرب و عشاء اقامه جماعت می نمودند؛ امّا منظم نمی آمدند. اما چون مقید به نظم بودند روزی که آقای رفیعی دیر کردند، پا شدند و به مردم، یعنی آنها که در آن نماز جماعت شرکت می کردند، گفتند که: بیایید با هم به آقا بگوییم مرتب بیاید. این جوری که ایشان غیر مرتب می آیند وقت بسیاری از مردم تضییع می شود. همه ما به آقا بگوییم که مرتب تشریف بیاورند. بعد آقا تشریف آوردند و شروع کردند به نماز، نماز که خوانده شد، یک نفر به آقا گفت که یک سید جوانی به مردم می گفت که به آقا بگوییم مرتب بیایند. تقریباً، نسبت به دیر آمدن شما اعتراض داشت.
آقای رفیعی فرمودند:
آن سیّد، کی بود؟ در این حال امام آن طرف نماز می خواندند. آن شخص امام را نشان داد. تا ایشان چشمشان به امام افتاد، فرمودند:
ایشان حاج آقا روح اللَّه هستند، مرد بسیار فاضل و وارسته و بسیار با تقوا و منظم و مهذب هستند. اگر یک وقت من دیر آمدم ایشان را جلو بیندازید به جای من نماز بخواند. حق با ایشان بوده است.
از مزایای دیگر امام، که یکی از مزایای بارز است، بیان ایشان است. بیان بسیار قوی داشتند. مطالب را روشن می کردند و فروع را به اصول برمی گرداندند.
بیانات ایشان در پیشرفت انقلاب در بیدار کردن افکار و بسیج کردن مردم نیز، خیلی مؤثر بود. یکی دیگر از مزایای مهم حضرت امام، قلم ایشان است. قلم بسیار قوی داشتند. ایشان هم مرد بیان بودند و هم مرد قلم. هر چند در هر دو نبوغ و قدرت زیادی داشتند، ولی به نظر بنده قلمشان از بیانشان قوی تر بود. پیام ها و نامه های ایشان نیز در ایجاد و تداوم انقلاب خیلی موثر بود. کتبی که از ایشان به جای مانده، حتی وصیت نامه سیاسی الهی معظم له، دارای نثر شیوا و رسایی است. مخصوصاً در درس گفتن و نوشتن مطالب علمی، به جمیع ابعاد مسأله توجه داشتند. هر مسأله ای را که عنوان می کردند آن را از تمام ابعاد مورد بررسی قرار می دادند، به طوری که وقتی بحث به پایان می رسید، هیچ نکته ابهام و تاریکی برای کسی باقی نمی ماند؛ مثلاً در مسائل فقهی، حدیثی را که ذکر می کردند، او لرجال آن حدیث را کاملاً مورد بررسی قرار می دادند. از آن پس، مفاهیم الفاظ حدیث، بعد از آن، اقوال علماء را در رابطه با آن مسأله مورد توجه قرار می دادند. بعداً نظر خودشان را ابراز می کردند و محققانه بحث می کردند که مطالب کامل روشن می شد.
حوزه : اما به فقه سنتی، در بیاناتشان و حتی در وصیت نامه سیاسی الهی، که از آن بزرگوار به جای مانده است، تاکید داشتند و در عین حال معتقد بودند که: فقه ما جواب گوی تمام مسائل در تمام اعصار و ازمنه است، لطفاً بیان کنید چگونه؟
استاد : امام معتقد بود، فقه ما همان فقه سنتی و فقه جواهری باد باشد. در عین حال که فقه سنتی است، پویا هم هست و جواب گوی تمام مسائل، در تمام اعصار و ازمنه است.
روی همین جهت، در ضمن بیان یک دوره فقه کامل، مسائلی را نیز که در زمان ما بوجود آمده یا ممکن است در آینده، در نتیجه و پیشرفت علم، بوجود بیاید مطرح می کردند و به همه آنها جواب می دادند و برای آنها ادله ای ذکر می کردند، تا نشان بدهند، فقه ما جواب گوی تمام احتیاجها، در تمام اعصار و ازمنه هست. و لذا در تحریرالوسیله نیز مسائلی را که در زمان ما بوجود آمده، یا ممکن است در آینده بوجود بیاید و هنوز به وجود نیامده، به عنوان مسأله مستحدثه مطرح کرده اند.
مثلاً در تحریرالوسیله، انواع بیمه ها و مسائل مربوط به بیمه ها را بیان کرده اند. انواع معامله سفته ها را بیان کرده اند. مسأله سر قفلیها، مسائل مربوط به بانکها، مسائل مربوط به چکها، مسائل مربوط به قرعه کشی و بخت آزمائی، مسائل مربوط به تلقیح و تولید مصنوعی و مسائل مربوط به تشریح بدن میت را بطور دقیق بیان فرموده اند. در تشریح بدن میت فرموده اند، اگر حفظ حیات مسلمانها متوقف باشد بر تشریح میت و تشریح غیر مسلمان ها ممکن نباشد، جایز است بدن میت مسلمان را به منظور پی بردن به راه های پیشگیری و معالجه و حفظ حیات مسلمانها تشریح کنند، ولی اگر فقط می خواهند بدانند که بدن چطوری تشکیل شده، و حفظ حیات مسلمانها مورد نظر نباشد، در آن صورت تشریح کردن بدن مسلمان را جایز نمی داند. در مسأله چهارم از مسائل مستحدثه می فرمایند: اگر تشریح بدن میّت فقط برای تعلیم باشد، اشکالی نیست در این که کسی که تشریح و بدن میت را پاره پاره کرده می کند، باید دیّه پاره کردن و بریدن اعضاء میت را به ورثه آن میت بپردازد، زیرا گفتیم این قصد و این هدف مجوز تشریح نیست. اما در مورد ضرورت ؛ یعنی اگر حیات مسلمانها بر تشریح متوقف باشد، بعید نیست که بگوییم اصلاً دیه هم در این جا لازم است.
در مسأله پیوند زدن یک عضو از بدن کسی به بدن دیگری فرموده اند: قطع عضو از میت برای پیوند زدن به عضو بدن زنده، در صورتی که آن میت مسلمان باشد، جایز نیست؛ چون بدن مسلمان بعد از مرگ، همان احترامی که در حال حیات داشت، دارد؛ مگر در صورتی که حیات و زندگی آن مسلمان موقوف باشد بر بریدن بدن میت و پیوند زدن بدن میت به بدن زنده در این صورت جایز است.
ولی اگر حیات و زندگی مسلمان متوقف بر پیوند زدن از بدن این میت نباشد؛ امّا حیات عضوش متوقف باشد می فرمایند: ظاهراً که جایز نباشد که بدن این میت را ببری که عضو آن فرد مسلمان را زنده نگاه بداریم. اگر عضوی از بدن این میت مسلمان را در این صورت ببرند گناه کرده اند و باید دیه اش را هم بدهند. سپس می فرمایند این در صورتی است که خود آن شخص میت در حال حیاتش اذن نداده باشد برای این کار؛امّا اگر میت در حال حیاتش اذن داده باشد یا وصیت کرده باشد که عضوی از اعضای او، مثلاً کلیه، را پس از مرگ بردارند به بدن فرد دیگری پیوند بزنند در تحریرالوسیله این موضوع را جائز ندانسته اند، ولی در کیهان مورخ 31/3/1368 در استفتائی که از ایشان شده بود، آمده است: در صورت وصیت متوفی اهداء کلیه و سایر اعضای او به بیمار بلامانع است.
بعد از آن می فرمایند: اگر میت خودش اذن نداده آیا اولیای میت می توانند اذن بدهند که عضوی از بدن او را قطع کنند و به بدن یک فرد زنده پیوند بزنند؟ ظاهر این است که اولیاء میت نمی توانند چنین اذنی بدهند. اگر اذن دادند و کسی آمد قطع کرد معصیت کرده است. و آن شخص، که قطع کرده، علاوه بر این که معصیت کرده دیه هم باید بدهد. در مسأله ششم ذکر کرده اند که مانعی نیست از بدن میت غیر مسلمان قطع کنند و به بدن مسلمان پیوند بزنند، ولی اشکال به وجود می آید: بدن غیر مسلمان میته و نجس است و پیوند آن به بدن مسلمان سبب می شود که نماز آن مسلمان باطل شود؛ چون حامل عضو نجس و میته است، مگر این که بگوییم وقتی که عضو بدن میت غیر مسلمان، به بدن مسلمان پیوند خورد و حیات در او حلول کرد و خون در او جاری شد در حقیقت رفته رفته عضو بدن مسلمان شد، نه نجس است و نه میته و در این صورت نماز آن شخص صحیح است. از آن پس می فرمایند: اگر عضوی را از حیوان نجس العین، مثل سگ، قطع کنند و به بدن مسلمانی پیوند بزنند و آن عضو رفته رفته جزء بدن مسلمان شود و در آن حیات حلول کند نماز مسلمان با آن، صحیح است. از آن پس می فرمایند: اگر گفتیم پیوند زدن عضو بدن زنده به بدن انسان زنده دیگر جائز است آیا می تواند این شخص زنده، عضوش را به این منظور بفروشد و پول بگیرد؟ فرموده اند: بله، اگر قائل باشیم به جواز، ظاهراً بیعش جائز است و می تواند عضو خودش را بفروشد تا این که بعد از مرگش از آن در راه پیوند زدن به بدن کسی دیگر استفاده شود. اگر قائل شویم که اولیای میت هم می توانند اعضای میت را پس از مرگ، برای این که در راه پیوند زدن از آن استفاده شود بفروشند اولیای وی نیز می توانند برای این منظور بفروشند، ولی باید توجه داشت که پولی که از این راه به دست ورثه می آید، ورثه نمی توانند در هر راهی که می خواهند مصرف کنند، بلکه باید آن را فقط برای میت مصرف نمایند؛ حال یا دین میت را از آن بدهند یا در خیرات برای میت مصرف کنند و وارث نمی تواند از آن ارث ببرد و حقی نسبت به آن نخواهد داشت.
مسأله ای را که بعد عنوان کرده اند مسأله فروش خون است. فقهای متقدم می گفتند که خون چون نجس است نمی شود فروخت. شیخ انصاری هم در مکاسب محرمه دارد که خون را نمی شود فروخت. ولی ایشان می فرمایند ما دلیلی نداریم به این که هر چه نجس است نمی شود فروخت. وقتی که شئ نجس، دارای منفعت حلال و مشروع و مورد نظر عقلا باشد، می توان آن را فروخت و در برابر، گرفتن پول حلال است؛ از این جهت فروش خون اشکال ندارد. مسأله دیگری را که عنوان کرده اند عبارت است از این که: حیواناتی مثل گوسفند، گاو، شتر، مرغ و بالاخره حیوانهای حلال گوشت که با دستگاه ذبح می شوند حرامند یا حلال؟ ایشان فرموده اند: اگر با دستگاه ذبح شوند حرام می باشند هر چند جمیع شرایط هم جمع باشد. بعد مسأله ای عنوان کرده اند که برای امام و والی مسلمانها در زمینه امور اقتصادی جایز است آن چه را که صلاح مسلمانهاست انجام بدهد و برای اجناس نرخ گذاری کند، یا تجارتها را محصور و محدود نماید. خلاصه، آن چه به مصلحت جامعه است، والی مسلمانها قدرت و اختیار دارد که آن را انجام دهد. پس از آن فرموده اند: یکی از مسائل مستحدثه که در عصر ما تحقق یافته و ممکن است در آینده تحقق بیشتر پیدا کند، مسأله تغییر جنسیت است، که جنس مرد را با وسایل جراحی و طبی تبدیل به زن کنند، یا زن را تبدیل به مرد. ایشان فرموده اند که: تغییر جنسیت حرام نیست. اگر این عمل روی خنثی انجام بگیرد و به وسیله عمل جراحی با رعایت زمینه ای که وجود دارد خنثی را به صورت زن یا مرد در بیاورند، حرام نیست. حال که حرام نیست آیا در مواردی واجب هست یا نه؟
اگر زنی در روح خود تمایلاتی مانند مرادنگی احساس کرد، یا مرد در روح خود تمایلاتی مانند تمایلات زنان احساس کرد، آیا واجب است تغییر جنسیت بدهد و شخص را در صورت اول به مرد و در صورت دوم شخص را به صورت زن در بیاورند؟
می فرمایند: ظاهراً این اقدام واجب نیست. بعداً ذکر کرده اند که اگر شخص خودش، قبل از عمل جراحی و طبی، بداند که داخل در جنسی مخالف است و عمل جراحی و طبی، جنس را عوض نمی کند، بلکه همان واقعیت را تحقق می بخشد؛ مثلاً این زن، طوری خلقت شده که واقعاً مرد است و ظاهراً زن است، اگر عملی صورت بگیرد، نه این که زن را مرد کند، بلکه مرد بودن این فرد را آشکار کند، آیا این چنین فردی برایش واجب است که کار مردها را انجام بدهد؛ مثلاً نماز مغرب و عشاء و صبح را بلند بخواند؛ چون واقعاً مرد است؟ آیا بر این فرد در این صورت واجب است که آثار جنس واقعی خودش را بر خود مترتب کند، نه آن چه را که شکل ظاهریش ایجاب می کند؟ آیا اصلاً حرام است که این زن آثار و احکام زن را عملی بکند؟ اگر بداند که واقعاً مرد است آیا بایستی آن چه را که بر مرد واجب است انجام بدهد. آیا واجب است آن چیزهایی که مربوط به زن است و این فرد دارد کنار بزند یا نه؟ امام فرموده اند اگر انجام تکالیف شرعیه مرد متوقف باشد بر این کار، بله واجب است در آن صورت که اصلاً ظاهر را عوض کند؛ چون واقعاً مرد است.
بعد مسأله ای را عنوان کرده اند که اگر زنی شوهر کرد و بعداً جنس خود را تغییر داد، روی همان اساسی که گفتیم، پس از این که مرد شد، ازدواج او از حین تغییر جنسیت باطل می شود. شوهر بایستی مهریه این زن که اگر با او آمیزش کرده قبل از این که تغییر پیدا بکند بدهد، ولی اگر قبل از آمیزش، این زن رفت و جنس خود را تغییر داد، آیا باید نصف مهر این زن را بدهد یا همه مهریه را؟ بعداً فتوا می دهند که: بله، اگر قبل از آمیزش هم زن رفت این کار را کرد، مرد، باید تمام مهر این زن را بدهد. همین طور اگر مرد رفت جنسش را عوض کرد، ازدواج باطل می شود. اگر میان آنها آمیزش محقق شده مرد باید تمام مهر را بدهد و اگر آمیزش هم محقق نشده باز هم باید تمام مهر را بدهد. حالا اگر مرد و زن هر دو رفتند جنس خود را عوض کنند، اینجا نیز فرموده اند که: اگر این تغییر و تحول مقارن با هم نباشد باز ازدواج باطل می شود؛ مثلاً امروز زن رفت خودش را مرد کرد و فردا مرد رفت خودش را زن کرد؛ امّا اگر هر دو در یک آن، جنسشان را تغییر دادند، فرموده اند: بعید نیست نکاح اولی باقی باشد، ولی احوط تجدید نکاح است. بله، در این صورت نکاح اولی باقی است، منتهی بعد از این وظیفه ها تغییر می کند. می فرمایند اگر جنس مرد تغییر پیدا کرد و زن شد، ولایتش بر فرزندش ساقط می شود. ولی اگر زن آمد و خودش را مرد کرد، آیا ولایت بر فرزندان صغیر خود دارد؟
می فرمایند: نه ؛ چون از اول به خاطر این که مادر بوده است ولایت نداشته است، اکنون نیز ندارد. در این صورت ولایت مال جد می شود. اگر جد نداشته باشد، ولایت از آن حاکم شرع است.
در رابطه با صوم و صلات مسافر، از آن جا که در این زمان، وسائل جدیدی برای انجام مسافرتها بوجود آمده است، فرموده اند:
اگر هواپیمائی چهار فرسخ عمودی برود، نماز و روزه قصر خواهد بود؛ چون در شکسته شدن نماز فرقی میان مسافت عمودی و افقی نیست ؛ امّا اگر دو فرسخ عمودی رفت بعد جاذبه زمین به طریق علمی نسبت به هواپیما خنثی شد، به طوری که کرده زمین حرکت می کند، ولی هواپیما متوقف مانده است و بعد از آن هواپیما به زمین برگشت، در حالی که زمین مثل یک نصف دایره ای دور زده بود، می فرمایند: در این جا نماز و روزه شخص قصر نیست. منظور امام این است که در صورتی نماز و روزه قصر است که ما مسافرت کنیم و ما حرکت کنیم، امّا در اینجا ما که حرکت نکرده ایم، بلکه زمین حرکت کرده و جای خود را در فضا تغییر داده است. بعد مثال می زنند: اگر هواپیما از بغداد پرواز کرد و عمودی دو فرسخ بالا رفت و در فضا ماند، بدون این که حرکت بکند و بعد از چند ساعت به زمین فرود آمد، در حالی که در لندن فرود آمد. فرض کنیم ما بین بغداد و لندن در حرکت وضعی زمین سه ساعت تفاوت ساعت است. باید توجه داشته باشیم که حرکت وضعی زمین از غرب به شرق است و زمین که از غرب به شرق می چرخد، در این سه ساعته هواپیما در جای خود بی حرکت مانده است، ولی لندن در ضمن حرکت کره زمین از طرف غرب به طرف شرق در فضا به جای بغداد آمده است ؛ از این روی هواپیما که فرود آمده است، نماز و روزه اش تمام است.
علت مطلب این است که این شخص پرواز و حرکت نکرده به لندن، بلکه لندن آمده در زیر این نقطه ضمناً باید توجه داشت که سرعت حرکت نقاط مختلف زمین در حرکت وضعی مساوی نیست؛ زیرا هر کره ای که به دور محور خود بچرخد، سرعت حرکت نقاط مختلف آن مساوی نخواهد بود و هر نقطه که به قسمت وسط نزدیک تر باشد، حرکت آن کندتر می شود و بالاخره حرکت در قطب بصفر می رسد.
در نتیجه تحقیق معلوم شده که نقطه روی خط استوا در هر دقیقه، تقریباً، 28 کیلومتر و در هر ساعتی 1480 کیلومتر و سرعت نقطه تهران، که در حدود 36 درجه در شمال خط استوا واقع شده، در هر دقیقه 5/22 کیلومتر می باشد.
مسأله دیگری را پس از از آن عنوان کرده اند که اگر شخصی نماز صبحش را تهران فوت شد و بعد از آن سوار هواپیما شد و به سوی اسلامبول، که در غرب است، پرواز کرد و چون که هواپیما بین تهران و اسلامبول را یک ساعته پرواز می کند، نیم ساعت به طلوع خورشید مانده، وارد اسلامبول شد و نماز صبح خود را قبل از طلوع خورشید خواند، نمازش اداء است و نماز قضاء در گردن او باقی نمی ماند. پس از آن می فرمایند: اگر شخصی نماز صبحش قضا شد، ولی می تواند به هواپیما سوار بشود و به طرف غرب( چون در غرب دیرتر از شرق اوقات نماز تحقق پیدا می کند) پرواز کند و به نقطه ای برسد که نماز صبحی که قضا شده است آن جا اداء باشد، آیا بر او واجب است این کار را انجام بدهد و چون بر شخص لازم است نمازش را نگذارد قضا بشود و ادا بخواند اینکار را بکند؟
ایشان این مسأله را عنوان کرده و فرموده اند: الظاهر ذلک یعنی اگر عذر و حرجی در بین نباشد، بر این شخص لازم است که این کار را بکند.
از آن پس مسأله دیگری که عنوان کرده اند این است که: اگر هلال لیله فطر را در اسلامبول دیده، بعد مسافرت کرده به تهران؛ امّا در تهران، شب آخر ماه رمضان است (این کلام روی آن مبنایی است که اختلاف افق را در اوقات ماه مؤثر بدانیم که امام، قدس سره، این طور قائل بودند) آیا بر این شخص صوم واجب است؟ فرموده اند: الظاهر ذلک ظاهر این است که روزه را باید بگیرد. چون الان در تهران است و در تهران تکلیفش این است. حتی می فرمایند روزه را بگیرند ولو این که در اسلامبول سی روز هم روزه گرفته باشد. مسأله دیگر این است که اگر مسافری با هواپیمائی مسافرت کند که حرکتش مساوی حرکت زمین، ولی سیرش مخالف سیر زمین باشد؛ یعنی مثلاً کره زمین که از غرب به شرق حرکت می کند این دارد از شرق به غرب می رود. اگر این جور حرکت کرد، فلا محاله اگر اول طلوع شمس حرکت کرد، همیشه اول طلوع است. اگر هزار ساعت هم در حال پرواز باشد باز اول طلوع آفتاب است. اگر حرکت آن هواپیما در اول ظهر بود همیشه اول ظهر است، نصف شب بود همیشه نصف شب است ؛ چون همان اندازه که زمین به این طرف دارد می آید، هواپیما هم به همان اندازه دارد می رود به آن طرف. فرموده اند: آیا بر این شخص سفر حرام است؟ چون لازمه اش این است که نماز اصلاً نخوانده. حالا فرض کنید نماز صبحش را هم خواند و حرکت کرد، دیگر باید نماز نخواند. با این که سفرش جایز است و نماز بر این شخص واجب نیست ؛ نه اداءً و نه قضاءً؛ چون نماز بر کسی واجب است که صبح و ظهر را درک کند، نصف شب را درک کند. این شخص اوقات را درک نمی کند، همیشه برایش همان وقتی که بود، یا این که برود ولیکن قضا را بخواند. امام می فرمایند: ظاهراً این چنین مسافرتی جائز نیست، ولی اگر بگوییم مسافرت او جایز است و یا بگوییم جایز نیست؛ ولی این مسافرت را انجام داد، فالظاهر عدم الصلوة علیه اداء و لا قضاء یعنی، نماز بر این شخص واجب نیست، چون نماز بر کسی واجب است که دخل علیه وقت الصبح، دخل علیه وقت الظهر یعنی وقت صبح و وقت ظهر بر او داخل شود و این شخص این طور نیست. البته منظور حضرت امام، قدس سره، این است که فقه ما تمام این مباحث را در بر می گیرد و زمینه طرح همه این قبیل مسائل را دارد. ما خود می توانیم در دلائل این مسائل فکر کنیم. چون لازم است صاحب نظر باشیم ممکن است یک وقت نظریه دیگری در مقابل نظریه معظم له اتخاذ کنیم.
و بالاخره می فرمایند: اگر کسی رفت قطبین، که شش ماه شب و شش ماه روز است، آیا در سرزمین ما هر 24 ساعت 5 نماز دارد، آن جا هم همین طور است؟ باید محاسبه کرد و بر اساس اوقات سرزمین ما نماز خواند؟ یا خیر در شش ماه شب، فقط دو تا نماز دارد: یک نماز مغرب و یک عشاء. و در شش ماه روز، در اول روز یک نماز صبح، و در وسط روز هم نماز ظهر و عصر؟ امام می فرمایند: نمازها مال اوقات خاص است. ممکن است صبح و ظهر و شب برای یک نفر در 24 ساعت تحقق پیدا کند برای فرد دیگر در یک ماه و برای فرد ثالثی در 6 ماه و میزان تحقق این اوقات است. لذا ایشان می گویند: در آن جا روزه اصلاً واجب نیست، چون ماه رمضان ندارد.
می فرمایند: اگر کسی با قمر مصنوعی یا سفینه فضائی حرکت کند و برسد به خارج جاذبه زمین و حالت بی وزنی پیدا کند، نمازش را چگونه انجام دهد؟ امام می فرمایند: این شخص اگر ممکن باشد بایستد، به طوری که پاهایش رو به زمین باشد و قبله را مراعات کند و نمازش را بخواند؛ اگر امکان ندارد که بایستد نمازش را معلق بخواند.
و نیز می گویند: اگر شخصی سوار قمر مصنوعی یا سفینه فضائی باشد و در یک شب و روز، ده دفعه دور زمین چرخید، این ده دفعه که دور زمین می چرخد ده دفعه از نور به ظلمت و از ظلمت به نور می رود، ولی ما در 24 ساعت یک مرتبه از نور به ظلمت می رویم؛ نور ما روز و ظلمت ما شب ماست. این شخص که ده دفعه از نور به ظلمت رفته؛ یعنی ده تا روز دارد، ده تا شب دارد. آیا باید ده تا نماز صبح و ظهر و عصر بخواند؟ آیا ملاک و میزان حال خود شخص است یا ملاک میزان حال اهل زمین است؟ آیا بر آن شخص پنج نماز برای هر دوری واجب است یا پنج نماز برای جمیع ادوارش؟ الظاهر هو الثانی. یعنی ظاهر امر این است که ملاک و میزان حال خود این شخص است و باید در جمیع ادوارش پنج نماز بخواند. در یکی از ادوار که می خواهد وارد فضای روشن شود نماز صبح بخواند و در وسط یکی از فضاهای روشن نماز ظهر و عصر را بخواند و در یکی از فضاهای تاریک نماز مغرب و عشاء را بخواند. و نیز می فرمایند اگر زنی، سوار به هواپیمائی بشود که حرکتش با حرکت زمین مساوی است، این زن در ضمن حرکت خود به اندازه سه روز از روزهای اهل زمین خون ایام قاعدگی را دید، ولی در ضمن حرکت و پرواز هواپیما همیشه در آن وقتی است که شروع به پرواز کرده؛ یعنی مثلاً اول صبح پرواز کرده بعد از 72 ساعت (سه روز اهل زمین) نیز اول صبح است و از آن پس هواپیما پیاده شد، آیا این خون محکوم به حیضیت است؛ چون سه روز کم تر نبود یا محکوم به حیض بودن نیست چون همه 72 ساعت در یک وقت تحقق پیدا کرد؟ ایشان می فرمایند: بله محکوم به حیض بودن است چون ملاک وقت، ساعت است؛ نه روز و شب. سفیدی روز و سیاهی شب میزان نیست. بلکه میزان این است که خون به این اندازه امتداد داشته است ولو این که روز و شبی بر او نباشد. این جا مسائل زیادی پیش کشیده اند، فرموده اند:
میزان در خون حیض این طوری است که ذکر گردید. میزان در عده هم این است و در قصد اقامه هم این است. حال که به دست آوردیم روز میزان نیست، بلکه ساعت میزان است، زنی که باید عدّه نگهدارد اگر سوار چنین هواپیمائی شد که هر چند می رود اوّل طلوع شمس است، به اندازه سه ماه هم دور زمین گذشت، آیا عده اش تمام است یا خیر؟ می فرمایند عده تمام است؛ چون میزان امتداد است نه روز و شب. همین طور که در قصد اقامه، هم میزان امتداد است به اندازه 5 شبانه روز. اکثر زمان حمل 9 تا 12 ماه است و اقل حمل شش ماه است، در این جا هم امتداد میزان است، در خیار حیوان و در مقدار رضاع هم ساعت میزان است، نه شب و روز. خلاصه، در بسیاری از موارد، میزان امتداد و ساعت است، نه شب و روز. در بعضی از موارد مثل اوقات نماز و روزه میزان اوقات خاص است و ما باید این مسائل را مورد بحث و توجه قرار دهیم واز هم تفکیک کنیم.
مقصود اصلی از طرح این مباحث این است که فقه ما کامل و وسیع است و پاسخ گوی تمام احتیاجات بشری در هر عصر و زمانی می باشد.
حوزه : می دانیم که از طرف حضرت امام، شما به عنوان نماینده ایشان، مسافرتهایی در داخل و خارج داشته اید. بفرمایید امام روی چه نکاتی تأکید داشتند و هدفشان از فرستادن جناب عالی چه بود.
استاد : حضرت امام، پس از آن که از پاریس تشریف آوردند، شب 29 بهمن 57، که مشغول مطالعه بودم، آیت اللَّه آقای مطهری، رحمة اللَّه علیه، به من تلفن کردند و فرمودند که شما صبح زود، اول طلوع فجر، تهران، خدمت امام باشید که ایشان شما را می خواهند به کردستان بفرستند. من به سوی تهران حرکت کردم و اول طلوع فجر، خدمت حضرت امام رسیدم. امام این نامه را نوشتند:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
برادران عزیز کردستانی، وفقکم اللَّه تعالی، ملت ایران هرگز همگامی و سخت کوشی و مجاهدات دلیرانه برادرانه کردستانی را در مبارزات ضد استعماری و استبدادی رژیم طاغوتی پهلوی، فراموش نخواهد کرد. نهضت اسلامی ایران، مظهر برادری شیعه و سنی و همگامی نژادهای مختلف کشور ایران است.
شما خواهران و برادران عزیز باید توجه داشته باشید که دشمن اصلی؛ یعنی استعمار، هنوز با وسایل مختلف دست اندر کار سنگ اندازی و تفرقه افکنی است تا بدین وسیله بار دیگر بر مخازن ما سیطره پیدا کند و بر چپاول و غارت ملت بپردازد.
من به همه شما فرزندانم توصیه می کنم که گول نیرنگهای استعمار را نخورید و حکم خدای بزرگ: واعتصموا بحبل اللَّه جمیعاً و لا تفرقوا را با همکاری و همگامی با سایر برادران همرزم خود کماکان ادامه دهید. این جانب، حضرت حجة الاسلام آقای حاج حسین نوری، دامت برکاته، را که از مدرسین قم هستند و مدتها در دوران اختناق در آن منطقه، از طرف رژیم تبعید بوده اند، به نمایندگی از طرف خود به آن منطقه فرستادم که اگر آن برادران مطالبی داشته باشند بتوانند به وسیله مشار الیه به اطلاع من برسانند. از خداوند متعال مسألت دارم که به همه ما توفیق دهد که ایرانی اسلامی بسازیم و در زیر پرچم عدل اسلامی با آزادی و برادری و برابری راه تکامل و خیر را بپیماییم.
والسلام
روح اللَّه الموسوی الخمینی
از این نامه که هم اکنون عیناً در نزد این جانب است و خط مبارک شخص حضرت امام است، چند نکته را استفاده می کنیم:
1. قدردانی:
حضرت امام، از مردم کردستان، که در مبارزات ضد استعماری و استبدادی رژیم طاغوتی پهلوی با دیگر مردم کشورمان همگام بودند و من خود ناظر این جریانها در ایام تبعیدی خود بودم، در این نامه قدردانی فرموده اند.
2. اتحاد:
نهضت اسلامی بر اساس اتحاد پی ریزی شده باید همیشه این اساس حفظ بشود.
نهضت اسلامی ایران مظهر برادری شیعه و سنی و همگامی نژادهای مختلف کشور ایران است. امام در این نامه اهمیت ویژه ای به این مسأله داده اند و مخصوصاً آیه:و اعتصموا بحبل اللَّه جمیعاً و لاتفرقوا (114) را گوشزد کرده اند.
3. تأکید روی توجه به تفرقه افکنی دشمن:
امام به خواهران و برادران عزیز کردستانی، هشدار می دهد که توجه داشته باشند که دشمن اصلی، یعنی استعمار هنوز با وسایل مختلف، دست اندر کار سنگ اندازی و تفرقه افکنی است، تا به این وسیله بار دیگر بر مخازن ما سیطره پیدا کرده و بر چپاول و غارت این ملت بپردازد. منظور حضرت امام این بود که موانع را از سر راه برداریم. درباره مسافرت این جانب به شرق، حضرت امام، قدس سره، نامه مخصوص به این شرح نوشته اند:
جناب مستطاب حجة الاسلام آقای حاج حسین نوری، دامت افاضاته، پیرو درخواستهای مکرری که از کشورهای هندوستان، پاکستان و بنگلادش در مورد اعزام یکی از علمای اعلام دامت برکاتهم واصل گردیده مقتضی است جناب عالی مسافرتی به کشورهای مزبور نموده و از نزدیک اوضاع مسلمانان و مدارس علمیه و کمبودهای آنان را بررسی نموده و در رفع نیازمندیها، در حدود امکان، اقدام نمایند.
حضرت امام در این نامه روی اوضاع مسلمانان و حوزه های علمیه تأکید فرموده اند. وقتی مراجعت کردم از چند چیز از من سؤال کردند:
1. اوضاع مسلمانان، شیعه و سنی، ایرانی و غیر ایرانی.
بنده که توضیح می دادم با کمال التفات گوش می دادند و مانند یک پدر مهربان و دلسوز از جزئیات مربوط به زندگی آنها از لحاظ اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی و اخلاقی و وضع مدارس و طلاب علوم اسلامی می پرسیدند و رهنمودهایی ارائه می کردند که تمام اینها نمایانگر آن بود که این مرد بزرگ، و هدفی جز پیاده شدن احکام اسلام و سربلندی و عزت مسلمانان ندارد.
2. مردم دنیا درباره این حرکت ما و انقلاب ما چگونه فکر می کنند، آیا به هدف و مقصد ما پی برده اند.
3. وضع مدارس علمی و نحوه درس خواندن طلاب چگونه است؟
4. وضع دانشجویان ما چطور است؟
5. وضع سفارتخانه های ما چطور است؟
6. ساختمانهایی که در آن کشورها داریم چند تاست و چگونه اداره می شود؟
در همین نامه، امام مرقوم فرموده بودند: ضمناً چنان که مصلحت دیدند سفری هم به کشور فیلیپین بروید. بنده به فیلیپین هم رفتم. در آن جا حدود 25 هزار نفر دانشجو از ایران داشتیم که دارای تشکیلات و جلساتی به منظور تعلیم و تعلم معارف اسلامی بودند و برای معرفی و عظمت انقلاب اسلامی فعالیت هایی را انجام می دادند. در کشور فیلیپین جبهه ای از مسلمانان بومی به نام جبهه مورو، که چهار میلیون مسلمان در آن جبهه برای کسب استقلال خود، از سلطه دولت فیلیپین، که دارای مذهب نصرانی و تحت سلطه امریکاست، فعالیت و جهاد می کنند. خیلی هم به ایران و امام علاقه مند و امیدوار بودند. به آن جا رفتیم و اوضاع آنها را دیدیم و پس از بازگشت به محضر حضرت امام گزارش دادم و امام برای موفقیت و پیشرفت آنها دستوراتی صادر کردند و از این جهت است که در پایان نامه فرموده اند:
در رفع نابسامانی هائی که احیاناً شنیده می شود در آن جا وجود دارد، به هر نحو مقدور بود اقدام کنید. از خدای متعال توفیق همگان را در انجام وظایف الهی مسألت دارم.
ابتدای مسافرت من به خارج کشور و نمایندگی بنده در این رابطه از مسافرت من به اروپا آغاز می شود. وقتی که امام در پاریس بودند، بنده پس از استخلاص از آخرین تبعیدگاهم، سقز کردستان، بدون فاصله به پاریس رفته و به محضر مبارکشان شرفیات و مدتی در نوفل لوشاتو، در محضر ایشان بودم.
حضرت امام در آن جا، ارتباط این جانب را با دانشجویانی که در خارج کشور بودند ملاحظه کردند؛ لذا در اوائل سال 1358، که خدمتشان مشرف شده بودم به بنده امر فرمودند که به عنوان نماینده از جانب معظم له به اروپا بروم و نامه ای به این شرح مرقوم فرمودند:
جناب مستطاب حضرت حجة الاسلام والمسلمین حاج حسین نوری، دامت برکاته، لازم است جناب عالی مسافرتی به کشورهای اروپا بنمایید و از نزدیک با دانشجویان عزیز و برادران ایرانی آشنا بشوید و نیازمندیها و مشکلات مذهبی آنان را بررسی نموده، در حدود امکاناتی که در اختیار دارید و در رفع آنها بکوشید. به وظایف خطیری که در این موقع حساس به عهده دارند آنان را آشنا سازید و از تفرقه و اختلاف بر حذر دارید و نسبت به تقویت معتقدات مذهبی ایشان در برابر دشمنان اسلام سعی کافی مبذول دارید. و سلام این جانب را به عموم آنان ابلاغ نمایید. از خدای تعالی ادامه توفیقات همگان را خواستارم.
این نامه عملاً هم اکنون در نزد بنده موجود است. بنده بر اساس این نامه رفت و آمدهای مکرری در سال 58 و 59 به کشورهای اروپائی از قبیل ایتالیا، اتریش، انگلستان، فرانسه، آلمان، سوئد، نروژ، دانمارک، بلژیک، سوئیس، یونان، و هلند داشتم و در شهرهای مهم این کشورها به انجام مصاحبه و تبلیغ احکام اسلامی، معرفی ابعاد انقلاب، پاسخ به سؤالات مذهبی، بررسی اوضاع و احوال سفارتخانه ها و کنسولگریهای ایران در خارج کشور، ارتباط با مسلمانانی که این کشورها اقامت دارند، ارتباط با دانشجویان ایرانی که در این کشورها مشغول تحصیل بودند و بررسی اوضاع و مشکلات آنها می پرداختم. پس از این که از هر یک از این سفرها مراجعت می کردم، مطالب را به حضور معظم له معروض و به مراکز لازم مراجعه تا اقدامات برای رفع مشکلات انجام شود.
حوزه : جناب عالی در فرانسه در نوفل لوشاتو به ملاقات حضرت امام رسیدید مختصری از آن چه در این ملاقات و مسافرت مشاهده کردید بیان بفرمایید.
استاد : این مسافرت که در درجه اوّل برای درک فیض محضر مبارک آن امام بزرگوار بود که چندین سال از آن محروم بودم از چند جهت جالب بود یکی آن که می دیدم گروه گروه خبرنگاران از سراسر جهان برای به دست آوردن هدف آن امام و کسب مطالب می شتافتند و با نوبت مصاحبه می کردند.
دوّم این که حضرت امام برای ساختن افراد علاقمند به اسلام و امام که از سراسر اروپا و آمریکا و کشورهای دیگر می آیند جلساتی با آنها ترتیب می دادند و شب و روز، ساعتها با آنها مذاکره می کردند و با کمال مهربانی در راه آگاهی دادن و روشن کردن آنها می کوشیدند و بنده حضور یافته و کسب فیض می کردم. هنگامی که خواستم خداحافظی کنم، نامه ای به این مضمون نوشته به بنده مرحمت کردند:
پس از اهداء سلام و تحیت ما احتیاج به رجالی متدین و قابل اعتماد داریم که در عضویت شورایی پس از سقوط رژیم، شرکت کنند و دارای شرایطی باشند:
1. نداشتن افکار مکاتب انحرافی، بلکه عدم تمایل به آن مکاتب، فقط افکار اسلامی داشته باشند.
2. لیاقت اداره یک وزارتخانه را داشته باشند؛ یعنی مطلع و مدیر باشند.
3. معروف به ملیت و خوشنام باشند.
4. در دولتهای فاسق و مجلسین معروف به فساد عضویت نداشته باشند.
5. از سرمایه داران و معروف به سرمایه داری نباشند. با اسرع اوقات در مجمعی از رفقای با اطلاع روشن مطلب را طرح و بیدرنگ کوشش کنید در پیدایش چنین اشخاصی، حداقل 5 نفر تعیین ولو به کمک از مطلعین بلاد دیگر به این جانب معرفی نمایید، با تصدیق واجدیت شرایط و امضای آن. این مطلب به تهران هم تذکر داده شده است.
بنده که آمدم این جا با آقای بهشتی و آقای مطهری دو جلسه داشتیم و تقریباً ده نفر را در نظر گرفتیم که بنده خودم به پاریس تلفن کردم و اسامی را به امام گفتم.
حوزه : از خاطرات آموزنده و سازنده ای که از امام به یاد دارید برای ما و خوانندگان بیان فرمایید.
استاد : خاطراتی که از آن بزرگوار به یاد دارم، در چند محور و موضوع است که اینک برخی از آنها را بیان می کنم.
1. سعی در ساختن افکار:
امام برای ساختن افراد و مهیا کردن آنان برای حرکت و انقلاب خیلی تلاش می کردند.
در زمانی که ایشان در پاریس بودند، بنده از آخرین تبعید گاهم (سقز) به قم آمدم و پس از آن روانه پاریس شدم. من اغلب در آن جا می دیدم که ایشان نشسته و برای 5 یا 6 نوجوان دختر و پسر جلسه ای ترتیب داده، دارد صحبت می کند و برای ساختن و آماده کردن و روشن نمودن آنها وقت طولانی مصرف می کنند. گاهی من تعجب می کردم از این که مثلاً یک مرجع بزرگی، یک ساعت نشسته برای عده نوجوان دارد اوضاع سیاسی را تحلیل می کند و مسائل اسلام را تشریح می کند، ولی هنگامی که به یاد سیره پیغمبر بزرگ اسلام می افتادم که برای ساختن یک نفر چقدر زحمت می کشید و وقت صرف می کرد تعجبم بر طرف می شد.
2. تجهیز علمی طلاب:
در زمان آقای بروجردی، یک روز با جمعی از رفقا که همدرس و از شاگردان امام نیز بودیم خدمت حضرت امام، در منزلشان شرفیاب شدیم در محضر قدسی ایشان از شبهاتی که مادیین در آن عصر مطرح می کردند و به این وسیله جوانان را گمراه و اغفال می کردند بحث شد.
معظم له فرمودند:
برای این که در حوزه کار اساسی و ریشه ای انجام بگیرد، من اگر جای آقای بروجردی، که امروز رئیس مسلمین است، باشم چند تن از کمونیستهای با معلومات را از شوروی به ایران می آورم، حقوق و دیگر مخارج آنان را تأمین می کنم که بیایند شبهات کمونیستها و مطالب علمی آنها را، که بر اساس آن الحاد را پایه گذاری کرده اند، مطرح کنند تا علماء و فضلاء از شبهات آنان به طور کامل آگاه شوند؛ تا با آنان به مقابله علمی برخیزند و پاسخهای مستدل و محکمی به آن شبهات و استدلالهای آنها بدهند تا نتوانند دیگر این قدر تبلیغات کنند.
3. ایمان و اطمینان به صحت کار و پیروزی:
امام به کار خودشان صددرصد مطمئن بودند و به پیروزی و پیشرفت کار خود یقین داشتند. قبل از آن که رژیم سقوط کند، بنده یک روز در مدرسه رفاه خدمتشان رسیدم. آن موقع هنوز رژیم سقوط نکرده بود و بختیار سر کار بود. وکلاء مجلس آن زمان اولیتیماتومهایی می دادند و حرفهایی می زدند.
عرض کردم: آقا شما یک کاری بکنید. چون اینها وکلای ملتند وکالت یک عقد جایز است، موکل می تواند وکیل خودش را اگر خواست عزل کند. اگر جناب عالی، با این موقعیت، اعلان کنید به مردم که وکلای خودتان را عزل کنید اینها فی الفور وکلای خودشان را عزل می کنند، آن گاه مجلس که فعلاً آلت دست بختیار است سقوط می کند و بختیار دیگر نمی تواند کاری انجام بدهد.
این پیشنهاد را، بنده روی فکر خودم، به امام کردم. ایشان فرمودند:
نخیر، کار به آن جا نمی رسد این دو سه روزه مطلب تمام می شود و اینها از بین می روند و رژیم سقوط می کند.
4. علاقه شدید به شجاعت و دفاع از حق:
در روز اول افتتاح مجلس، پیش از ظهر ما با جمعی از رفقاء به تهران رفتیم و در افتتاح مجلس شرکت کردیم. بعد از ظهر همان روز قرار شد که آقایان وکلا بیایند قم یک جلسه هم این جا داشته باشیم. ما از تهران برگشتیم و بعد از ظهر به مدرسه فیضیه رفتیم، سالن مطالعه کتابخانه، مملو از جمیعیت بود. آقایان رفسنجانی، خامنه ای و وکلاء همه تشریف داشتند. عده ای از غیر وکلا، از علمای تهران هم آمده بودند و عده ای از علمای قم هم حضور داشتند. آقای مهندس بازرگان و آقای عزت اللَّه سحابی هم آمدند. منتهی قدری دیر آمدند. آقای رفسنجانی قدری صحبت کردند و بعد از صحبت ایشان، آقای مهندس بازرگان پا شدند و رفتند پشت تریبون. ابتداء علت تأخیر را این طور بیان کردند که بله، در خدمت یکی از علماء بودم (البته منظورشان یکی از روحانیون مساله دار بود) سپس صحبت را طوری زمینه چینی کردند که علماء خوب است نظارت داشته باشند و در اداره مملکت دخالت نکنند. تعبیر ایشان این بود که قداست خودشان را حفظ کنند. قداست مقام و موقعیت علمی خودشان را حفظ کنند.
اسمی از آیت اللَّه العظمی خوانساری، آقا سید محمد تقی خوانساری، رحمة اللَّه علیه، بردند و گفتند که ایشان هم در سیاست دخالت می کرد، ولی نه بطوری که خودش مدیریت را به عهده بگیرد، بلکه راهنمایی می کرد. در ضمن حرف، می خواست انتقاد کند از پیشامدها و این را هم باز حساب سوء مدیریت علماء بگذارد. لذا گفت که:
یک خانمی چند روز قبل در میدان تجریش، در میان جمیعیت سخنرانی کرد و گفت ای مردم من پیش از انقلاب نماز می خواندم قرآن می خواندم، روزه می گرفتم، ولی حالا، بعد از انقلاب، نماز نمی خوانم، قرآن نمی خوانم روزه هم نمی گیرم و بعد یک مرتبه چادرش را برداشت و انداخت کنار و گفت این هم حجابش!.
البته ایشان را بلا جواب نگذاشتند. یک نفر از وکلا گفت که جناب مهندس بازرگان این هم از برکت دولت موقت شما بود. بعد ایشان یک جکی گفت.
گفت:
در اطراف اصفهان جائی هست که از نظر فرهنگی و اقتصادی در مضیقه هستند، اینها وقتی که در زمستان جنب می شوند، یک چوب دارند به آن چوب علامت می گذارند. وقتی که بهار شد و هوا خوب شد و آب زیاد شد می روند آن چوب را به همان مقداری که علامت گذارده شده است، زیر آب می کنند و در آورند. بعد خودش خندید![یکی از وکلا گفت که اگر این راست باشد جای خنده نیست، بلکه جای گریه است. چرا باید وضع مملکت ما به این جا رسیده باشد. باید ما سعی کنیم درست کنیم. همین طور صحبت می کرد تا این که گفت:] علما خوب است که در سیاست دخالت نکنند، در مدیریت مملکت دخالت نکنند. علماء تجربه شان کم است فقط نظارت داشته باشند. ما که تجربه مان زیاد است بهتر است که مدیرت مملکت را به عهده داشته باشیم و.....
که ناگهان آقا سید حسین موسوی تبریزی، داماد ما، که یکی از وکلای دوره اول مجلس شورای اسلامی از تبریز بود و در آخر جمعیت نشسته بود، از جایش بلند شد آستینهایش را کم کم بالا زد و قدم به قدم جلو آمد و گفت که گوش کردن به این حرفها خلاف شرع است. آمد و دستش را با سرعت و شدت بلند کرد و خواست یک کشیده بسیار محکمی به صورت آقای مهندس بازرگان بزند که بعضی از کسان که اطراف آقای بازرگان بودند، بلند شدند و نگذاشند. مجلس به هم خورد. فردای آن روز رفتم جماران خدمت حضرت امام برسم. خلوت بود کسی هم نبود و تا رسیدم گفتند: امام فراغت دارند بفرمایید. من رفتم مطالبی که در نظر داشتم به عرض رساندم و بعد از آن به امام عرض کردم که جریان دیروز مدرسه فیضیه، خدمتتان عرض شد؟ فرمودند: نه. شروع کردم به بیان کردن. وقتی که حرفهای مهندس بازرگان را گفتم، امام خیلی گرفته شدند معلوم بود ناراحت شدند. بعد تا گفتم که آخر مجلس یکی از طلبه های قم (اول اسم نبردم) نشسته بود و ایشان از جای خود برخاست و آستینهایش را هی بالا زد و قدم به قدم جلو آمد به طرف مهندس بازرگان و گفت: گوش کردن به این حرفها خلاف شرع است و از گناهان کبیره است. وقتی که به نزدیک بازرگان رسید دستش را برد بالا که کشیده ای به صورت مهندس بازرگان بزند که آقایان پا شدند و گرفتند و نگذاشتند امام خیلی خوشحال شدند و فرمودند: آن آقا کی بود؟ آن آقا کی بود؟ بعد سؤال کردند: بقیه هم نشسته بودند؟ بنده عرض کردم: آن آقا، سید حسین موسوی تبریزی بود. امام خیلی خوشحال شدند خیلی خیلی خوشحال شدند فرمودند: احسن، امام روحاً اصلاً از شجاعت خوشش می آمد. این که کسی در جای خودش اقدام کند و شجاعت به خرج بدهد و حرف بزند و کار بکند خیلی خوشش می آمد این هم یک خاطره ای است که از ایشان دارم.
5. نهراسیدن از مکر دشمن و از کارها و عکس العمل آنها به تأثیر کارهای خود پی بردن:
یک روز که من خدمت ایشان رسیدم، ایشان به بنده فرمودند شما به عنوان نماینده من در اروپا باید به آن جا مسافرت کنید. البته کار شما این است که بایستی مسلمانان و دانشجویان را به معارف بلند اسلامی آشنا کنید و با رسانه ها مصاحبه کنید و مردم را نسبت به انقلاب روشن کنید و هدف از انقلاب را بیان کنید و در رفع نابسامانیها بکوشید و...بنده رفتم به اروپا و سفر اول من دو ماه طول کشید. بعد که برگشتم، عکسها و نوشته های فراوانی آورده بودم که چقدر رسانه های گروهی اروپا، مطبوعاتشان علیه امام و انقلاب ما مطلب نوشته بودند. عکسهایی از حضرت امام، در حالی که شمشیر به دستش است و حمله می کند. عکسهایی که امام وسط ایستاده و گرزی در دست ایشان هست و اطرافش رئیس جمهور آمریکا، نخست وزیر شوروی، نخست وزیر انگلستان و رئیس جمهور فرانسه هستند که امام با گرز به کله اینها می کوبد. من از این مسائل ناراحت بودم و به امام عرض کردم باید کار کنیم و...امام، فرمودند: شما ناراحت نباشید معلوم است که انقلاب ما خیلی اساسی است. خیلی کارگر افتاده خیلی مؤثر شده است. اگر این جور نبود باید ما ناراحت می شدیم. شما از ناراحت نباشید اینها سیلی خورده اند و ضربت خورده اند. منتهی باید بیدار باشیم و این انقلاب را حفظ کنیم. و راه خود را ادامه بدهیم.ان اللَّه مع الصابرین و لینصرن اللَّه من ینصره و ما النصر الا من عنداللَّه العزیز الحکیم
6. بلند نظری:
امام، قدس سره الشریف، در بلند نظری و کرم و بزرگواری و رعایت موقعیت اشخاص به راستی ممتاز بودند. من در این مورد در ضمن برخوردهایی که با معظم له همیشه در ابتدای مسافرتهای خود به اروپا یا مسافرتهایی به شرق داشتم و هم چنین در پایان که به محضر مبارک معظم له می رسیدم، نمونه های ظریف و فراوانی دیده ام که برای نمونه یکی از آنها را ذکر می کنیم:
هرگاه کسی از بزرگان و معاریف هدیه ای برای امام به وسیله بنده با اشخاص دیگر می فرستادند، معظم له در صورتی که مصلحت را در قبول آن هدیه می دیدند، قبول می کردند، ولی پس از این که آورنده هدیه به خانه خود بر می گشت، عیناً آن هدیه را به وسیله یک شخص، مخصوصاً، برای آورنده هدیه می فرستاد و به او اهدا می کردند. مثلاً بنده در مسافرت خود به کشورهای شرقی که بعنوان نماینده امام و به امر معظم له انجام می گرفت، چند روزی در بنگلادش بودم. پس از ملاقات با مردم داکا و شرکت در جلسات و ملاقات علماء، رئیس جمهور آن روز بنگلادش، ضیاء الرحمان، پیغام داد که می خواهد با من ملاقات کند. من از محضر حضرت امام، قدس سره، به وسیله تلفن اجازه گرفتم. چنان که در هندوستان هم ایندیرا گاندی نخست وزیر آن روز خواست ملاقات کند، از امام اجازه گرفتم.
در این ملاقات، رئیس جمهور بنگلادش یک بسته ای به من داد که این هدیه ای است برای حضرت امام. بنده آن را تحویل گرفته و تشکر کردم. هنگامی که به ایران برگشتم(حضرت امام آن موقع تهران در خیابان دربند بودند و هنوز به جماران تشریف نبرده بودند) به محضر مبارکشان شرفیاب و جریان مسافرت را به عرض رساندم و هدیه را نیز که از نظر امنیتی باز شده بود، به محضرشان تقدیم داشتم که یک سجاده مخصوص و یک جفت نعلین بود. آن را قبول فرمودند.
من که به قم برگشتم، فردایش به وسیله شخص مخصوصی، همان سجاده و نعلین را برای بنده فرستادند که الان آن سجاده را به عنوان یکی از یادگاریهای آن امام بزرگوار، دارم.