فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با استاد آیت اللَّه حسین نوری همدانی(75)

(بخش دوم)
روزگاری را پشت سر گذاشته ایم با خاطره هایی جانکاه: از برق جانسوز تازیانه ها، بر باد رفتن دودمانها، چشم های گرسنه و دستهای دراز، خانه های خراب، کومه های خاموش و ضجه های دل خراش. یاد گذشته گرچه جانکاه است و تلخ؛ امّا اگر به بوته فراموشی سپرده شود و از خاطره ها رخت بربندد شیرینی روزگاری را که اکنون در بستر آنیم احساس نخواهیم کرد و پاس این ایّام مبارک را نخواهیم داشت و در برابر قلّه های بلند مقاومت و قهرمانانی که طلسم شب دیجور را شکستند و زورق صبح را به ارمغان آوردند، خضوع نخواهیم کرد؛ از این رو، از استاد خواستیم که در این بخش، از این زاویه به باز جُست گذشته بپردازند و از ایثارگریها، حرکتها و تلاشهایی که سبب گردید شب دامن برچیند و صبح صادق رخ بنماید، سخن بگویند. استاد، که خود از پیشتازان قبیله شب ستیز است، ابا داشتند که این فصل را بگشایند، تا سخنی از خود به میان نیاید؛ امّا اصرار و پافشاری ما باعث شد که عنان گفت و گو به این سمت کشیده شود؛ و استاد از حرکتهای مؤثّر خود و دیگر بزرگان حوزه، در راه آرمانهای والا و مقدّس حضرت امام و تلاش برای شناساندن بیش تر و اعلان مرجعیت و اعلمیت معظم له مطالبی را بفرمایند.
در فصل دوّم این شماره، گفت و گوی ما حال و هوای دیگری به خود می گیرد. از آنجا که تربیت نفس و صافی گردانیدن اعمال از تیرگیها بسیار دشوار است، استاد تصویری زیبا و پر جاذبه از زندگی زاهدانه نیک مردانی که با اخلاص، رسالت خویش را انجام داده اند منعکس می کند؛ تا سرمشقی باشد درخشان، از اندیشه نیک و اخلاص عمل بزرگان، برای پویندگان راه آنان. به آرزوی آن که ما طلاب با توجه به مسؤولیت سنگینی که امروز در حفظ و پاسداری از ارزشهای والا و مقدّس انقلاب اسلامی داریم، از این همه زهد و خلوص چهره های درخشان حوزه های علمیه، به قدر استعداد بهره یاب گردیم.
حوزه
حوزه : حضرت عالی یکی از چهره های مبارز ایران اسلامی هستید، که در دوران ستم شاهی علیه استبداد مبارزه کرده اید. خواهش می کنیم مقداری از خاطرات آن دوران و چگونگی فعالیتهای خود را برای ما بیان بفرمایید.
استاد : من از جمله کسانی هستم که توفیق داشتم چند سالی در مکتب پرفیض حضرت آیت اللَّه العظمی امام خمینی، درس بخوانم و علاوه بر مطالب علمی، از سجایای اخلاقی ایشان نیز، بهره ببریم. در طول این سالیان، با توجّه به متون و موازین اسلامی دریافته بودم که مسؤولیت روحانیت، خلاصه در درس خواندن و درس گفتن نمی شود. به این جهت از آن روز که حضرت ایشان انقلاب و تحول را آغاز کردند، من سعی کردم که پشت سر ایشان به قدر توانم گام بردارم.
در آن زمان، جلسات مرتبی با رفقای همفکر خود داشتیم که در آن نسبت به مسائل جاری گفت و گو می شد؛ و برای پیشبرد امور تصمیمهایی گرفته می شد. گاهی اعلامیه هایی علیه رژیم و شاه امضا می کردیم. البته متن بعضی از آن اعلامیه ها را نیز گاهی من تنظیم می کردم. در نشر و توزیع آنها نیز، همکاری نزدیک داشتم. افرادی را به این منظور به نقاط مختلف کشور می فرستادیم.
بعد از این که حضرت امام را به ترکیه تبعید کردند؛ اعلامیه هایی که علیه رژیم از قم صادر می شد، امضای من را نیز داشت. به همین جهت در آن زمان چند نفر مأمور از طرف ساواک به منزل ما ریختند، به طور دقیق همه جا را گشتند، حتی یادم هست که کتابها را نیز، ورق می زدند. مقداری از کتابها را برداشتند بردند و مرا نیز، دستگیر کردند و به ساواک قم، که در خیابان راه آهن بود، بردند. شبی را آن جا به سر بردم؛ بعد منتقل شدم به تهران، زندان قزل قلعه.
قزل قلعه یکی از زندانهای رژیم شاه بود که افراد را در آن زمان به آن جا می بردند. در زندان، متوجه شدم که آقایان دیگری نیز آن جا هستند؛ از جمله: آقای منتظری، مرحوم آقای ربّانی شیرازی، آقای مروارید، آقای جنّتی، آقای آذری قمی، فرزند آقای منتظری و بعد مرحوم آقای قدّوسی و آقای حیدری را هم آوردند. البته همگی ما در سلولهای انفرادی بودیم و فقط روزی سه مرتبه صبح، ظهر و شام، در سلول را باز می کردند و ما حق داشتیم برای تجدید وضو از آن خارج بشویم. هنگامی که مرا برای دستشویی می بردند از دور این آقایان را دیدم و فهمیدم که این آقایان هم آن جا هستند.
داخل سلولها لامپ نبود؛ تنها از روزنه کوچکی که بالای درها وجود داشت، شعاع کم سویی از روشنایی داخل سالن به درون سلول می تابید. این سلولها به اندازه ای کوچک بود که اگر دست هایمان را باز می کردیم به دیوارهای دو طرف می رسید. کف سلولها را با آجرهای ناهموارش فرش کرده بودند به گونه ای که موقع خوابیدن پشت و کمر انسان را به سختی می آزرد.
حدود سه ماه بدون محاکمه و ممنوع الملاقات، با این وضع، در این سلولها بودیم و به جز هنگام تجدید وضو از آن نمی توانستیم خارج شویم. بعد از محاکمه، روزی فقط ده دقیقه ما را به عنوان هوا خوری داخل حیاط زندان می بردند که قدم بزنیم. هنگامی که مرا برای بازجویی بردند، مهم ترین حرف آنان این بود که شما طرفدار حضرت امام هستید و به پشتیبانی از ایشان اعلامیه می نویسید و امضاء می کنید. نزدیک دو ماه که از تاریخ محاکمه گذشت، من آزاد شدم.
چند ماه از آزادی من نگذشته بود که مسافرتی به همدان داشتم. در همدان علماء و غیر علماء به دیدن بنده آمدند. تابستان بود، من در مدرسه همدان، درسی شروع کردم که مورد استقبال واقع شد. ساواک همدان از این موضوع که جوانهای شهر و مردم با من رابطه داشتند و به درس و بحث می آمدند، نگران بود؛ به این جهت، مرا به بهانه ای گرفتند و به تهران فرستادند. دوباره روانه زندان قزل قلعه شدم و چندین ماه در آن جا زندانی گشتم.
بعد از آزادی از زندان، مدت زیادی به اصطلاح ممنوع المنبر بودم و حق نداشتم به وعظ و خطابه بپردازم. در همین ایّام از من دعوت شد که مسافرتی به رفسنجان داشته باشم. من دعوت را پذیرفتم و برای ایراد سخنرانی به رفسنجان رفتم. بعد از دو سه منبر، ساواک کرمان مطلع شد و از ادامه جلسه سخنرانی جلوگیری کرد.
از آن تاریخ به قم برگشتم و مشغول درس و بحث شدم و در فرصتهای مناسب و موقعیتهای گوناگون هدف خود را تعقیب می کردم تا این که جریان 19 دی 56 به وجود آمد.
در روزنامه اطلاعات 17 دی 56، مقاله توهین آمیز و تندی علیه حضرت امام، که آن زمان در نجف تشریف داشتند، چاپ شد. انتشار این مقاله، خشم آقایان اساتید و فضلای حوزه قم را برانگیخت. به همین مناسبت جلسه ای در منزل اینجانب برگزار شد که در آن آقایان: مشکینی، مکارم و وحید خراسانی نیز حضور داشتند. در آن جلسه تصمیم گرفته شد که به عنوان اعتراض به انتشار چنین مقاله ای حوزه قم تعطیل شود. حوزه قم که تعطیل شد، بازار هم تعطیل شد. فضلای حوزه و آقایان بازاریها به منزل مراجع و اساتید بزرگ می رفتند که در آن جا جلسه های سخنرانی در اعتراض به رژیم برگزار می شد. روز 19 دی، که قبل از ظهر آقایان به منزل ما تشریف بیاورند. این قرار را در نماز جماعات هم اعلام کرده بودند.
از حدود ساعت یک بعد از ظهر عده ای از آقایان آمدند و چندین بلندگو داخل منزل و کوچه نصب کردند. رفته رفته جمعیت می آمد؛ منزل و کوچه از جمعیت متراکم شده بود به گونه ای که جمعیت به خیابان رسیده بود.
بنده آن روز لازم دانستم صحبتی بکنم. به نظر خودم سخنرانی جامع و تندی علیه جنایتهای رژیم شاه، انجام دادم. البته قبل از من داماد این جانب، آقای سید حسین موسوی تبریزی، سخنرانی جامعی کردند.
در آن سخنرانی من لازم دانستم که انگشت روی مرکز و منبع اصلی جنایتها بگذارم؛ از این رو مرکزیت را هدف قرار داده و شاه را به سگ تشبیه کردم و این اشعار را در ضمن صحبت خود خواندم:
مه فشاند نور و سگ عوعو کند - هر کسی بر طینت خود می تند
چون تو خفاشان بسی بینند خواب - کاین جهان ماند یتیم از آفتاب
کی شود دریا ز پوز سگ نجس - کی شود خورشید از پف منطمس
کارک خود می گذارد هر کسی - آب نگذارد صفا بهر خسی
خس خسانه می رود بر روی آب - آب صافی می رود بی اضطراب
در شب مهتاب مه را بر سماک - از سگان و عوعوانشان چه باک
ای بریده آن لب و حلق و دهان - که کند تف سوی ماه آسمان
مصطفی مه می شکافد نیمه شب - ژاژ می خواید ز کینه بولهب
آن مسیحا مرده زنده می کند - آن جهود از خشم سُبلت می کند
این اشعار را، که از مولوی است، تطبیق کردم بر جریان آن روز. مردم از این صحبت جامع و منطقی و کوبنده شارژ شدند و با شعارهای تند از منزل حرکت کردند. من خودم نیز، لازم دانستم که با مردم بروم. آمدیم بیرون، از کوچه که گذشتیم وارد خیابان شدیم. ابتدای جمعیت به چهار راه مقابل کلانتری رسیده بود. در این جا مزدوران رژیم، مردم را به گلوله بستند و با سلاح گرم به مردمی که هیچ گونه وسیله دفاعی نداشتند، حمله کردند. عده ای از مردم شهید شدند؛ عده ای مجروح و زخمی و عده ای هم توانستند جان سالم به در برند. همین جریان، موجب حرکت و قیام مردم در دیگر شهرهای مختلف ایران شد. به بهانه بزرگداشت شهدای این روز، قیام فراگیر ملت ایران از تبریز آغاز و رفته رفته تمام ایران را فرا گرفت.
به همین مناسبت کوچه ما کوچه قیام نام گذاری شد. و وقتی حضرت امام، دام ظله، به قم مشرف شدند، به منزل ما نیز تشریف آوردند، و به محضر ایشان عرض شد که انقلاب اسلامی از این خانه آغاز شده است.
بعد از این جریان سخنرانی در روز 19 دی در انتظار این بودم که ساواک دنبالم بیاید و دستگیرم کند؛ به این جهت در تهران کاری داشتم رفتم که آن را انجام دهم. وقتی به تهران رفته بودم، شبانه به منزل ما ریخته و همه جا را گشته بودند. وقتی از تهران برگشتم جریان را به من گفتند. من بعد از خداحافظی و آماده شدن، به ساواک تلفن زدم و گفتم: اگر با من کاری دارید از تهران برگشته ام. حدود نیم ساعت بعد آمدند و مرا بردند. نیم روزی در شهربانی قم معطل شدم بعد مرا به خلخال تبعید کردند.
تبعیدی من در خلخال چندین ماه به طول انجامید. در این مدت نسبت به من سخت گیری فراوان می شد. هر روز لازم بود به شهربانی رفته و دفتری را امضا کنم. منزل ما را شدیداً کنترل می کردند؛ حتی رفت و آمدهای عادی را زیر نظر داشتند.
تهیه ارزاق عمومی را برای ما مشکل کرده بودند و به کسبه سفارش می کردند که از فروش اجناس مورد لزوم به ما خودداری کنند.
یک روز صبح برای امضای دفتر رفته بودم؛ به من گفته شد که دیگر به منزل برنگردم ؛ چون می خواستند مرا به سقّز ببرند. هر چه اصرار کردم که بروم و حداقل خبر بدهم پذیرفته نشد. مرا به همراه چند مأمور به سقّز منتقل کردند.
در سقّز چند نفر دیگر از آقایان نیز تبعید بودند از قبیل آقای احمدی خمینی شهری، آقای سید علی دستغیب شیرازی و آقای فهیم کرمانی.
دوران تبعید را با مشکلات فراوان آن سپری می کردیم. دولت شریف امامی که روی کار آمد برای کسب و جاهت - به اصطلاح - زندانیهای سیاسی را آزاد می کرد و تبعیدیها را بر می گرداند. همان زمان آقای منتظری و مرحوم آقای طالقانی آزاد گشتند. در این زمان نیز من از تبعیدگاه آزاد شدم.
بعد از آزادی به قم آمدم و برای زیارت حضرت امام، که آن موقع در پاریس تشریف داشتند، به پاریس رفتم. بله، این مروری بود کلی، بر جریانهای آن زمان که بر ما گذشت.
حوزه : آیا دفعه دوم که شما زندان رفتید، مانند دفعه اول در سلول بودید؟
استاد : بله، این دفعه هم در سلول زندانی شدم. سلولهایی بود شبیه حمامهای نمره که دو ردیف سلول در یک سالن مسقّف بنا شده بود. مدتی که ما در آن جا بودم رنگ آسمان و خورشید را ندیدم؛ مگر همان چند لحظه ای که در اواخر، ما را برای هواخوری بیرون می آوردند.
تنها دو تا پتوی خشک و خشن به ما داده بودند. داخل سلول را هم به گونه ای ساخته بودند که به قدر امکان بتواند انسان را ناراحت کند. درون سلول تاریک و رنج آور بود. تا مدت زیادی هیچ چیز برای مطالعه در اختیار ما نمی گذاشتند. تنها بعد از محاکمه بود که تا حدودی از این مشکل کاسته شد و بعضی از کتابها را می گذاشتند مطالعه کنیم، که متأسفانه به علت کمبود نور، فقط در روز آن هم با مشکل فراوان، می توانستیم مقداری مطالعه بکنیم.
غذای آن جا نیز بسیار نامناسب بود. غذایی بود شبیه به آش. همچنین از نظر بهداشت، حمام و غیره هم مشکلات فراوان داشتیم. علاوه بر این، افرادی را در آن جا شکنجه می کردند که صدایشان می آمد؛ بسیار دردناک و ناراحت کننده بود. مجموعه این امور، نوعی روحی بود که از روی عمد برای زندانیان فراهم شده بود.
حوزه : یکی از فعالیتهای مهم علمای قم، اعلان مرجعیت و اعلمیّت امام خمینی بود؛ لطفاً در این باره توضیح دهید.
استاد : از جمله جریانهایی که در آن دوران پیش آمد، جریان فوت مرحوم آیت اللَّه حکیم (ره) بود. ما به لحاظ خصوصیات علمی و دیگر خصائص روشن و بارزی که در حضرت امام، سراغ داشتیم، تصمیم گرفتیم کاری کنیم که چهره ایشان، خارج از حوزه های علمیه نیز برای مردم بهتر و کامل تر شناخته شود. از این جهت تصمیم گرفتیم اعلامیه های بدهیم که: بعد از مرحوم آقای حکیم، مردم به حضرت امام مراجعه کنند. دوازده نفر از مدرسین حوزه علمیه قم، این اعلامیه را در تأیید مرجعیت حضرت امام بعد از مرحوم آقای حکیم امضا کردند. از جمله، آقایان: منتظری، مشکینی، ربانی شیرازی، ابراهیم امینی، انصاری شیرازی، فاضل، خزعلی، جنّتی، صالحی نجف آبادی و این جانب اعلامیه را صادر کردیم. علمای شهرستانها از این اعلامیه استقبال خوبی کردند و در بعضی از مراکز، آقایان اعلامیه را روی منبر برای مردم خوانده بودند؛ تأثیر زیادی گذاشته بود. بعد از صدور این اعلامیه، منتظر بودم که دنبالم بیایند؛ تأثیر زیادی گذاشته بود. بعد از صدور این اعلامیه، منتظر بودم که دنبالم بیایند؛ چرا که می دانستم صدور چنین اطلاعیه ای بی عاقبت نیست. همین طور هم شد، یک روز ظهر مأمورین ساواک ریختند منزل ما، منتهی در آن جریان من دستگیر نشدم؛ چرا که منزل ما، دو در داشت که آنها نیم دانستند. من از در دیگر خارج شدم و به منزل همسایه رفتم و آنها موفق به دستگیری من نشدند. در همان روز دنبال همه امضا کنندگان اعلامیه رفته بودند که موفق به دستگیری عده ای هم شدند. در این جریان، دو سه ماه متواری بودم. رفتم همدان برای زیارت آیت اللَّه آقای آخوند و بعد رفتم مشهد، در این جریان ساواک نتوانست مرا دستگیر کند. ما می دانستیم که راه حضرت امام و اندیشه ایشان، درست و اساسی است؛ به این جهت دوست داشتیم ایشان از این راه تقویت شوند. عکس العمل آن هم بحمداللَّه خوب بود؛ چرا که در ایران مردم زیادی مقلد آقای حکیم بودند.
تصور ما این بود که با امضای دوازده تن از مدرسین حوزه علمیه قم، مردم ایران احساس وظیفه می کنند و به حضرت امام مراجعه خواهند کرد.
در سالهای 42 و جریانهای آن دوران نیز، عموماً شاگردان حضرت امام، پشت سر ایشان گام بر می داشتند و در تقویت راه ایشان کوشش لازم را داشتند. نکته ای را یادآور شوم که آقای منتظری و آقای ربانی شیرازی جزء افرادی بودند که نسبت به بسیاری از آقایان دیگر، بیش تر زندان رفته و تبعید شده بودند.
می توان گفت که: مرحوم ربانی شیرازی، بیش تر عمر خود را یا در زندان بود و یا در تبعید به سر می برد. روحیه ای پرخاشگر و تند نسبت به رژیم داشت. در همان زندان قزل قلعه که بودیم چنان بر سر مأمورین داد می زد که واقعاً از او می ترسیدند. اگر می توانست در سلول را می گشود و بیرون می آمد. اگر اتفاقاً در سلول باز می ماند حتماً این کار را می کرد. به سخت گیریهایی که برای این کار بود هیچ توجه نداشت.
نکته دیگری که یادآوری آن بد نیست، مقارن بودن سال فوت مرحوم آیت اللَّه حکیم با سال شهادت مرحوم آقای سعیدی در ساواک شاه بود. مرحوم سعیدی در همان سال بر اثر شکنجه بسیار به شهادت رسید. امیدواریم خداوند متعال او را با اجداد طاهرینش محشور کند.
حوزه : لطفاً مقداری هم از خاطرات دوران تبعید در خلخال و سقّز بیان بفرمایید.
استاد : در آن دوران رسم بود که به دیدار آقایان تبعیدی می رفتند، که این خود یک نوع مبارزه با رژیم به حساب می آمد. به دیدن من هم می آمدند؛ بخصوص آن زمان که در سقّز بودم، دوستان زیادی تشریف می آوردند. عموماً سعی من این بود که در این مجالس دیدار، نوعی تبلیغ و روشنگری نیز باشد. تا حد امکان سعی میکردم مطالبی را برای آقایان داشته باشم. گاهی از آیات قرآن کریم و بعضی از احادیث، در رابطه با فرجام ظلم و ستم و عاقبت صبر و استقامت، کمک گرفته و نسبت به روحیه مقاومت و امید ورزیدن مطالبی بیان می کردم. و چون طبع شعری هم دارم در خلخال که بودم قطعه شعر نسبتاً بلندی گفته بودم که در آن نمایی از ظلم و جنایتهای رژیم منفور پهلوی و قیام مردم شهرهای ایران و چگونگی سرکوب این قیامها بیان شده بود. علاوه بر این، با تکرار کردن امید به پیروزی سعی شده بود نمایی از روحیه قوی و خستگی ناپذیر مردم انقلابی ما در مقابل وحشی گریهای رژیم عرضه شود. در آخر هم مضامینی بود که می رساند شخص تبعیدی؛ یعنی خود من با تما سختیهایی که برایم فراهم شده، هیچ احساس خستگی نمی کنم.(76) دوستانی که به دیدن بنده می آمدند بسیار مایل بودند که آن اشعار را بشنوند؛ و عموماً آن را یادداشت کرده و به عنوان نوعی ارمغان با خود می بردند.
حوزه : از حضور حضرت عالی تقاضا می کنیم نسبت به تحقیقاتی که داشته اید چه آن مقدار که منتشر شده یا در دست تحقیق و به صورت فیش و یادداشت است توضیحاتی بفرمایید.
استاد : مقدمتاً یکی از موضوعاتی که لازم است ما توجّه داشته باشیم، موضوع نویسندگی و داشتن قلم است. افراد زیادی بودند که سالیان درازی زحمت کشیدند و درس خواندند؛ ولی چون قلم نداشتند محصول آنچه زحمت کشیدند در سینه هایشان باقی مانده و از دنیا رفته اند و از آنها آثاری باقی نمانده است. بسیاری از علماء اسمشان برده می شود، ولی آثاری از آنها باقی نیست. ولی آنها که اهل قلم بودند و در فن نویسندگی مهارت داشتند، توانسته اند دست به تألیف بزنند و آثار علمی خودشان را بنویسند، قرنهاست که از دنیا رفته اند؛ امّا آثارشان هست. از آنها استفاده می شود و نامشان جاودان است. در کلام حضرت امیرمؤمنان (ع) در نهج البلاغه نیز هست که ایشان فرمودند یا کمیل:
معرفة العلم دین یدان به، به یکسب الانسان الطاعة فی حیاته، و جمیل الأحدوثة بعد وفاته و العلم حاکم، والمال محکوم علیه.
مرحوم والد ما از ابتدای تحصیل بنده، عنایت زیادی داشتند که با فنّ نویسندگی آشنایی پیدا کنم. خدمت آن بزرگوار بود که با قلم آشنا شدم.
راجع به کتابهایی که بنده نوشته ام آنچه چاپ و منتشر شده عبارت است از:
1. کتاب انسان و جهان.
2. شگفتیهای آفرینش.
3. جهان آفرین.
4. کتاب دانش عصر فضا.
5. کتاب داستان باستان.
6. کتاب ما و مسائل روز.
قبل از انقلاب چند سالی در حوزه علمیه قم پنج شنبه ها در مدرس مدرسه فیضیه درسی داشتم به نام: جلسات علمی پرسش و پاسخ در آن جلسات پرسشهای زیادی مطرح می شد، کتبی و شفاهی، که به آنها پاسخ می گفتم. مجموع این پرسش و پاسخها موضوع این کتاب را شکل می دهد. عده ای از فضلای حاضر در آن جلسه، که نامشان نیز در پشت جلد کتاب هست، با نظارت بنده این کتاب را تنظیم کردند. دو نفر از تنظیم کنندگان آن کتاب به شهادت نائل گشتند. البته سه جلد کتاب کوچک هم به نام جلسات علمی پرسش و پاسخ، بعد چاپ شد که این هم محصول همان جلسه روزهای پنج شنبه چندین ساله است.
7. خوارج از دیدگاه نهج البلاغه.
8. آغاز یک حرکت انقلابی در مصر.
9. بیت المال از دیدگاه نهج البلاغه.
در این سه کتاب، برخی از مطالب درس نهج البلاغه چاپ شده است. این درس، در مسجد اعظم قم با شرکت صدها نفر از فضلای محترم حوزه علمیه قم برگزار می شد. من در ضمن مطالعات این درس، مطالب نهج البلاغه و شروح چهارگانه آن را؛ یعنی، شرح ابن ابی الحدید، شرح خوئی، شرح حرانی و شرح فی ظلال را دسته بندی کردم، که به نظر من کتاب جامع و جالبی را تشکیل داده است؛ ولی هنوز موفق به چاپ آن نشده ام. البته ساواک مانع ادامه این درس شد.
10. اقتصاد اسلامی، (در دو جلد) این کتاب مجموع سلسله مقاله های مختلف و متنوعی است که پیش از این در مجلّه پاسدار اسلام به چاپ رسیده بود.
11. منطق خداشناسی، این کتاب محصول درسهایی است که در حوزه مقدسه قم، درباره مسائل خداشناسی داشتم.
12. جمهوری اسلامی، وقتی که انقلاب پیروز شد، بعضی شبهاتی پیرامون آن مطرح می کردند: که چه می شود و چه خواهد شد. روزنامه ها هم مطرح می کردند. من این کتاب را نوشتم که پاسخ گوی بعضی از شبهات آن روز باشد.
13. جهاد.
14. آمادگی رزمی و مرزداری در اسلام.
15. امر به معروف و نهی از منکر.
این کتاب درس خارج فقه بنده، در حدود سال 1350، است که پس از تنظیم و ترتیب خواستم چاپ کنم، ولی ساواک مانع شد و نگذاشت؛ تا این که مسافرتی برای من به کشور پاکستان پیش آمد. در ضمن سفر، چون کتاب را همراه داشتم، دادم تا به طبع برسانند، که در لاهور پاکستان چاپ شد. متأسفانه چون خودم نظارت بر چاپ نداشتم، اشتباه زیاد دارد. اکنون که نسخه هایش تمام شده، باید در فرصتی تجدید چاپ گردد. البته این کتاب را نویسنده محترم، آقای محمّدی اشتهاردی، به فارسی ترجمه کرده و اکنون زیر چاپ است.
حوزه : اگر ممکن است انگیزه مسافرت به پاکستان را بیان بفرمایید.
استاد : انگیزه مسافرتم به پاکستان این گونه بود که: حدود پانزده نفر از علماء و فضلای پاکستان با چند نفر از مشاهیر آن کشور به قم آمده بودند. در ضمن به منزل ما هم آمدند و گفتند: ما آمده ایم که یک نفر از مجتهدین حوزه قم را به پاکستان ببریم؛ چون در آن جا حدود سی میلیون شیعه هستند که رهبر و سرپرستی ندارند، که از لحاظ علمی و آگاهی های لازم وزنه ای باشد و بتواند شیعه را در مقابل وهابیت و کمونیستها حفظ و تقویت کند. به من نیز برای رفتن به پاکستان پیشنهاد کردند.
من گفتم: شما با آقایان دیگر نیز صحبت کنید. من نظرم را روز آخر به شما می گویم.
این افراد، حدود پانزده روز این جا بودند و در درس آقایان شرکت می کردند. جلسه درس ما هم چند دفعه آمدند. اواخر آمدند و گفتند: نظر شما چیست.
گفتم: آقایان چه گفتند؟
گفتند: افراد مورد نظر ما عذرهایی داشتند؛ و هیچ کس تاکنون جواب مثبت نداده است.
من گفتم: حال من می آیم پاکستان، تا اوضاع آن جا را ببینم.
گفتند: همین هم برای ما مغتنم است.
آن جا احساس کردم که ما طلبه ها و حوزه های علمیه، در رابطه با پاکستان که در حدود سی میلیون شیعه دارد، مسؤولیتی شدید داشته و داریم؛ چرا که سی میلیون شیعه هستند در مقابل سیل انبوه شبهاتی که از طرف وهّابیان، بهاییان و کمونیستها القاء می شود؛ و تقویتهای بی اندازه ای که بیگانگان و مستکبران از آنان در مقابل شیعیان به عمل می آوردند، مخصوصاً کمک های مادی عربستان سعودی.
من حدود بیست و پنج روز آن جا ماندم و در جلسات آنان شرکت کردم. شیعیان پاکستان، مردمی با صفا و صمیمی و خوش عقیده هستند.
متأسفانه، آب و هوای پاکستان با وضعیت مزاجی من سازگار نبود؛ لذا بنده هم به آنان جواب منفی دادم.
حوزه : حضرت استاد، اکنون اسامی کتابهایی را که هنوز چاپ نشده، بفرمایید.
استاد : امّا کتابهایی که چاپ نشده عبارتند از:
1. راهنمای نهج البلاغه و شرحهای آن. موقعی که نهج البلاغه را بحث می کردم، چهار شرح مورد نظرم بود: شرح ابن ابی الحدید، شرح خوئی، شرح ابن میثم بحرانی و شرح فی ظلال، تألیف محمد جواد مغنیه. در این شرح مطالب به گونه پراکنده آمده است. مطالب این شرحها را طبق حروف تهجی دسته بندی کردم؛ و مشخص کردم هر کدام از این شرحها، موضوعات را (اعم از مطالب یااعلام) در کجا بحث کرده اند.
اگر این کتاب چاپ شود، راهنمای خوبی خواهد بود برای بهره برداری از نهج البلاغه و شرحهای آن.
2. طبقات رجال، این کتاب مربوط به اساتیدی است و برای آشنایی با طبقات خیلی مفید خواهد بود. مقدار زیادی از آن نوشته شده، ولی کامل نشده است.
3. قضاء و شهادات، درس خارج فقه.
4. ارث.
5. خمس و انفال، این مبحث سال گذشته ما بود، که نوشته ام، ولی چاپ نشده است.
حوزه : با توجّه به این که بخشی از نوشته های شما مباحثی است درباره خداشناسی و مسائل عمومی این بحث، لطفاً انگیزه خود را از نگارش آنها و همچنین کیفیت تأثیر این نوع مباحث را در جامعه بیان بفرمایید.
استاد : در پاسخ به این سؤال باید جوّ و محیط را در نظر گرفت. حالا که انقلاب اسلامی الحمداللَّه تعالی، پیروز شده است، شاید به نظر برسد که این گونه بحثها خیلی مفید و مؤثر نیست؛ امّا در آن زمان که این کتابها نوشته شده شبهه ها و حرفهای زیادی مطرح بود که وجود چنین بحثهایی را ضروری می کرد.
روزی مرحوم علّامه طباطبایی در جلسه درس، که من هم شرکت می کردم، فرمودند: کتابی به دستم رسید دو مرتبه آن را مطالعه کردم و از آن خوشم آمد این کتاب راز آفرینش انسان بود که آن زمان چاپ شد. در رابطه با خداشناسی بود که بحثهای مختلفی داشت درباره حیات، دریا و هوا. ایشان فرمودند: از این قبیل کتابها اگر بتوانید بنویسید خیلی مؤثر است. در آن زمان که اینها را ما می نوشتیم، مؤثر بود. جوانها نیز، به این کتابها اقبال فراوان داشتند؛ از جمله به همین کتاب منطق خداشناسی که در آن موقع نوشتم.
حوزه : در سیر نگارشهای شما می رسیم به نهج البلاغه، ولی سپس می بینیم درس نهج البلاغه ترک می شود و وارد مباحث فقهی می شوید. شاگردان شما، که خاطرات خوشی، از آن درسها داشتند افسوس آن درسها را دارند. چرا درس نهج البلاغه با تمام اهمیّت و غربتی که دارد و به مراتب، گفتن آن از دیگر درسها مشکل تر است ترک می شود؛ و به جای آن به درسهای دیگر پرداخته می شود.
استاد : متأسفانه بعد از پیروزی انقلاب، شاید هفتاد - هشتاد درصد از طلبه های خوب و مستعد که نوعاً به این مباحث علاقه مند بودند، از حوزه، جذب مراکز دیگر شدند و حوزه را ترک گفتند. فکر علمی متاسفانه قدری متوقف شده است. برای امتحان و ادای مسؤولیت و وظیفه، من سه - چهار سال پیش، باز دو مرتبه درس نهج البلاغه را تصمیم گرفتم شروع کنم. ابلاغ شد و اعلامیه زده شد که این درس شروع می شود، ولی آن شور و استقبال لازم را چون ندیدم، ادامه پیدا نکرد، به هر حال، بنده اگر لایق باشم آماده اداء وظیفه هستم.
حوزه : حضرت عالی چه شیوه ای را برای مطالعه کردن و یادداشت برداری برای تدریس، و چه شیوه ای را برای مطالعه و فیش برداری برای تألیف می پسندید.
استاد : یکی از جنبه هایی که برای ما لازم است دست به قلم داشتن است. بنده هر وقت بخواهم مطالعه کنم، اول کاغذ و قلم آماده می کنم و بعد شروع به مطالعه می کنم. مطالعه باید با نوشتن همراه باشد. بله، ما دو نوع مطالعه داریم یک نوع آن برای درس گفتن است. در این قسمت وقتی بنده مطالعه می کنم، اولاً یک کتاب مطالعه نمی کنم، و این را از اساتید بزرگ خود، بویژه آیت اللَّه سید محمد محقق داماد، قدس سره، یاد گرفتم. در مطالعه، تمام کتابهای مربوط به آن موضوع را نگاه می کنم؛ مثلاً، مکاسب را می خواستم مطالعه کنم تا حاشیه ها و تقریرهای آن را هم نگاه می کردم. بعد نتیجه را، که هر کسی چه می گوید، می نوشتم. مطالعه که تمام می شد دو - سه صفحه مطلب نوشته بودم و بعد برای درس فردا تنظیم می کردم. تنظیم مواد خام خیلی اهمیت دارد؛ شروع از کجا باشد؛ اختتام کجا باشد؛ ترتیب مطالب چگونه باشد. گفتن یک مطلب منظم خیلی مفید است.
چرا که هم آن شخصی که می گوید دچار پریشانی نمی شود؛ و هم شنونده بهتر می تواند به خاطر بسپارد؛ و یادداشت کند.
در نوشتن مطالب، سعی می کردم مطالب پیرامون موضوع مورد نظر را از منابع مختلف، جمع آوری کرده و بعد آن را تنظیم کنم. البته در تمام یادداشتها، مدرک صحیح و کامل آن را یادداشت می کردم؛ و عموماً چیزی را بدون مدرک یادداشت نمی کرد. این کار، فایده زیادی در استحکام دارد. بعد از این کار، تنظیم آن فرا می رسید؛ و بعد هم مراحل دیگر. آنچه مهم است که در نویسندگی مورد نظر باشد، این است که: سعی شود مرتب بنویسیم. بعضی ممکن است چیزی بنویسند، امّا نامرتب و نامنظم بنویسند؛ این نوع نوشتن هیچ فایده ای ندارد. فهرست و نظم و نوع قلم و کاغذ، اینها همه باید مورد ملاحظه دقیق باشد. کاغذ و قلم حتّی باید مورد دقت باشد، که یک وقت کاغذ و قلمی انتخاب نشود که نوشته زود محو شود و باقی نماند.
حوزه : با توجه به حساسیت و شرایط زمانی، راجع به وضع معیشتی روحانیت مطالبی بفرمایید.
استاد : این جا لازم می دانم یک نکته ای را یادآور شوم، و آن این که: طبیعت دانش و علوم، بویژه علوم حوزه ای، علوم سیاسی، فقه اهل بیت عصمت و طهارت، سلام اللَّه علیهم اجمعین، با توجّه به رفاه و مادیات نمی سازد.
شاید به همین علت است که می بینیم در سالهای اخیر، فضلا و فقهایی مانند سابق تربیت نمی شوند. فقهای بزرگی که هر یک در منطقه خود وزنه ای بودند، مانند حضرات آیات: حاج سید احمد خوانساری، حاج شیخ محمّد تقی آملی، حاج شیخ بهاء الدین محلاتی، آقای بهبهانی، آقای حاج سید هادی میلانی، از دنیا رفته و جایگزین ندارند؛ یعنی خلأی که به جهت از دنیا رفتن آنان به وجود آمده، پر نشده است. در سابق به زندگی مختصری در دوران طلبگی، بلکه تا آخر عمر قناعت می شد. علمای بزرگ با مشکلات بسیاری درس خواندند؛ و در طول زندگی خود بسیار مراقب احوالهای خویش بودند.
کسی که درس می گوید بهتر می تواند روحیه های افراد و میزان دقت و تلاش آنان را بیابد.
تأسف می خورم که سابقاً افرادی که در حوزه مقدسه قم درس می خواندند، نوعاً دقیق تر و کامل تر درس می خواندند؛ مثلاً، ما هنگامی که مکاسب می خواندیم، تمام حاشیه های مربوط به مکاسب و تقریرهای آن را و همچنین در رسائل و کفایه تمام حاشیه ها و تقریرهای مربوط به درس را مطالعه می کردیم.
طلاب قدیم، خیلی منظم و دقیق درس می رفتند. هیچ درس و بحث را تعطیل نمی کردد. برای فصلها و روزهای تعطیل درس و بحث خاص داشتند. در رابطه با قناعت، خاطره ای در این جا نقل می کنم: من از همدان که به قم آمدم، لمعه و قوانین می خواندم. پس از این که مدت چهارده سال بود که به قم آمده و مشغول تحصیل و تدریس بودم و یکی از مدرسین قم به حساب می آمدم، حتی پس از تأهل، منزل اجاره می کردم؛ البته نه یک حیاط در بست، بلکه یک اتاق. در یک سال، به لحاظ ناملایمتی که پیش آمد، من چهار مرتبه منزل اجاره ای را عوض کردم. از منزل سوم که به منزل چهارم نقل مکان می کردم، اوائل زمستان بود، یک گاری کوچک که تنها یک الاغ آن را حمل می کرد؛ تمام اثاث منزل مرا در یک مرتبه از منزل سوم به منزل چهارم منتقل کرد. تمام اثاث منزل چند کیسه زغال و چند تا کتاب و مقداری ظرف و چند قطعه زیلو بود. من به همراه خانواده، در حالی که بچه ای در آغوش داشتم، پشت سر آن گاری به منزل چهارم می رفتیم. البته تنها من این گونه نبودم، بلکه افراد زیادی این چنین زندگی می کردند.
حوزه : با توجّه به شیوه شما که در روزهای چهارشنبه قبل از درس تذکرها و نصیحتهای اخلاقی می فرمایید و بویژه روی نکته های اخلاقی در زندگی علما تکیه می کنید، از شما خواهش می کنیم ضمن تشریح انگیزه خود نسبت به این شیوه، برخی از آن نکات را نیز یادآور شوید.
استاد : این جانب برابر یادآوری بعضی از اساتید بزرگ بر خود لازم می دانم، حدّاقل هفته ای یک روز قبل از درس، یک یا چند حدیث و یا مقداری از نهج البلاغه، به ضمیمه حالاتی از علمای بزرگ اسلام را بیان کنم؛ تا قبل از هر کس برای خودم تنبّه و موعظتی حاصل شود.
این نکته را هم به تجربه دریافته ام که بعد از تاریخ زندگانی حضرت رسول اکرم(ص) و ائمه معصومین (ع)، بیان زندگی علما و بیان حالات ایشان آموزنده و مفید است. در این زمینه هیچ تاریخی به این مقدار مفید و سازنده نیست.
با کمال تأسف، یک کتاب جامع که ابعاد گوناگون زندگی علمای اسلام را بررسی کرده باشد، نداریم. کتابی که وضع زمان هر یک از علماء را به خوبی ترسیم کرده باشد و بعد به چگونگی نقش اجتماعی آنان از لحاظ حضور در آیینه زمان و همچنین تربیت شاگردان، تألیفها و نگارشها و دیگر خصوصیات آنان بپردازد.
این مطلب را شما بناچار باید از درون کتابهای مختلفی بیابید. من سعی می کنم مقداری از مطالب موجود را مطالعه و به صورت پیش نویس گردآوری کنم واز همین مطلب گردآوری شده در بیان مطالب اخلاقی سود بجویم.
تاریخ علمای بزرگ ما، انباشته از نکته های بسیار آموزنده و اخلاقی است، که می تواند در زمینه های مختلف سازندگی انسان، به گونه الگو و روش مفید و مؤثر باشد. در این زمینه نکاتی را به صورت گذرا عرض می کنم. در ضمن مطالعه تاریخ زندگانی علمای بزرگ، متوجه شدم که بعضی از خصوصیتهای خوب اخلاقی مشترک بین تمام آن بزرگان است؛ و بعضی از خصوصیتها، ویژه به گروهی از آنان و یا فردی از میان آن بزرگان، که این خصوصیتهای ویژه بر حسب اوضاع زمان و یا شرایط خاصی در زندگی نمود و جلوه ای پیدا کرده است.
بررسی خصوصیتها تک تک علما و ویژگیهای برجسته آنان، فرصت بیش تری را می طلبد؛ به این جهت فرازهایی از خصوصیات مشترک علماء را ذکر می کنم.
1. اخلاص
از خصوصیتهای مشترک در میان علمای بزرگ اسلام، یکی اخلاص در عمل است. مهم ترین چیز در نزد بزرگان ما خلوص نیّت در تعلیم و تعلم، تألیف و تصنیف است. از مطالعه حالتهای آنان به خوبی به دست می آید که به کم تر چیزی تا این اندازه اهمیت می دادند. سعی می کردند که تمام کارهایشان برای خدا باشد؛ مثلاً، نوشته اند: از میرداماد بیست سال هیچ فعل مباحی دیده نشد؛ یا از شهید اوّل، هیچ گاه، پس از بلوغ، هیچ مباح صادر نگشت؛ یا مقدس اردبیلی چهل سال فعل مباح انجام نداد.
این در سایه خلوص نیّت امکان دارد. آنقدر به فکر خدا بودند و نیتی جز رضای او در سر نداشتند که تمام کارها به صورت مستحب در بیاید.
2. استقامت و پرکاری
از خصوصیتهای علمای بزرگ، یکی از استقامت و پرکاری و ثبات قدم است؛ به گونه ای که سعی می کردند حتّی دقیقه ای از اوقات خود را بیهوده مصرف نکنند.
انبوه تألیفات و آثار آنان گواه این مطلب است؛ مثلاً، شما کتاب جواهر را ملاحظه کنید، این کتاب، در چهل و سه جلد و حدود بیست هزار صفحه چاپ شده است. یک نفر بتواند این مقدار تحقیق و بررسی کند و بعد تألیف خود را با این کیفیت و کمیت ممتاز، عرضه کند، این پس از تأیید و توفیق الهی، جز نتیجه استقامت و پرکاری نیست. این تألیف، نمایانگر استقامت آن بزرگوار در کار است.
در بعضی از جلدهای جواهر دارد که: این جلد، در فلان شب بعد از نیمه شب به پایان رسیده است؛ مثلاً، شب قدر. حتی می گویند: پسر ایشان مریض بود و ایشان در حال تألیف جواهر بودند. خبر دادند که: پسر شما در حال احتضار است. ایشان دقایقی چند برای عیادت رفتند و بعد باز گشتند و مشغول نوشتن شدند. خبر دادند که: پسرتان فوت کرد.ایشان فرمودند: ببرید غسل بدهید، کفن بکنید هنگام نماز خواندن مرا خبر کنید. از این قبیل نمونه ها، که حکایت از ثبات قدم علماء در کار می کند، زیاد داریم؛ مثلاً صدوق (ره) سیصد جلد کتاب تألیف کرده است، که متأسفانه بیش از بیست جلد در دسترس ما نیست و بقیه در حوادث زمان معدوم شده است. شیخ مفید، هفتاد جلد کتاب تألیف کرده است، که چند جلد بیش تر در دسترس ما نیست. می گویند: علامه حلّی، پانصد جلد کتاب تصنیف کرده است. البته این موضوع نه از این جهت است که اینان از لحاظ استعداد و ذکاوت، فوق العاده بوده اند؛ بلکه بیش تر به اخلاص و جدیت و استقامت آنها مربوط می شود. در جامع الشتات، اواخر جلد دوّم صفحه 756 یک نامه ای از ملا علی نوری، که از علمای بزرگ اصفهان بودند، به چاپ رسیده است. در این نامه مرحوم ملا علی نوری از مرحوم میرزای قمی، ده سؤال کرده است، که ایشان جواب داده اند. میرزای قمی، در ضمن جواب می نویسد:
حقیر در همه چیز، قلیل البضاعه و بطیئی الحفظ و بطیی ء الانتقال و قلیل الاسباب و الکتاب می باشم.
حافظه ام خیلی کم است، به کندی به مطالب منتقل می شوم.
هر چند این موضوع حاکی از تواضع این عالم بزرگ است، ولی در عین حال، یک حقیقت است که بیان فرموده است. درباره ویژگیهای شیخ مفید نوشته اند:لم تنم لیلة واحدة بکمالها یک شب به طور کامل به خواب نرفته است. درباره ویژگیهای حاج ملا مهدی نراقی نوشته اند:
در نجف که مشغول تحصیل بود، نامه هایی که از بستگانش می آمد، باز نمی کرد بخواند؛ چرا که می گفته: ممکن است مطالبی داشته باشد که ذهن مرا مشغول کند و مرا از درس خواندن باز دارد. نامه ها را زیر زیلوی حجره اش می گذاشت تا در فرصتی بخواند. پدر ایشان، که از دنیا می رود نامه ای برای ایشان می نویسند که طبق معمول، ایشان نمی خوانند. بعد نامه ای برای استادش می نویسند که: پدر ایشان از دنیا رفته است، ایشان را بگویید بیاید به نراق کار لازم هست. ایشان عرض می کند: شما درستان را بفرمایید. استاد می گوید: پدرتان مریض است. ایشان عرض می کند: شما درستان را بفرمایید؛ ان شاءاللَّه خداوند به ایشان شفا عنایت می کند. استاد می گوید: پدرتان فوت کرده است. ایشان عرض می کند: شما درستان را بفرمایید؛ خداوند ایشان را رحمت کند. استاد می گوید: من لازم می دانم شما به نراق بروید. ایشان عرض می کند: چون شما امر می کنید، بعد از درس می روم. ایشان بعد از درس می رود و سه روز بیش تر در نراق نمی ماند. بعد از اتمام کارها برای ادامه تحصیل باز می گردد.
3. زمان شناسی
علما و فقهای بزرگ ما به زمان توجه داشته اند؛ مثلاً، وحید بهبهانی، برای مقابله با اخباریین تلاش فراوان کرد. جریان اخباریین در آن زمان، یک فاجعه بوده است.
اخباریین در آن زمان اوج گرفته بودند و علیه علمای بزرگ ما تبلیغ می کرده اند، که وحید بهبهانی بناچار، علم اصول را در کربلا در سردابی پشت درهای مُقفل می گفت، تا این که بالاخره در نتیجه سعی و کوشش این عالم بزرگ حقیقت آشکار و اخباریین سرکوب شدند.
و لذا گفته شده:
البهبهانی معلّم البشر - مجدد المذهب فی الثالث عشر
یک وقت مرحوم آیت اللَّه العظمی آقای بروجردی می فرمودند: مرحوم محقق کرکی، در زمان صفویه خیلی قدرت به دست آورد و خیلی کارها کرد. معروف است که: در میان علمای شیعه کم تر کسی به اندازه ایشان به شیعه خدمت کرده است در تمام قرا و قصبات ایران امام جمعه و جماعت نصب کرد، هیأت امر به معروف و نهی از منکر تشکیل داد. کارهای خیلی زیادی انجام داد؛ و در آخر هم به شهادت رسید. جزء شهداء الفضیله است، که مرحوم علامه امینی، در کتاب شهداء الفضیله ایشان را جزء شهدا محسوب داشته است.
آقای بروجردی می فرمودند:
در آن زمان که ایشان این مقدار خدمت کرد و علما قدرت پیدا کردند؛ استعمار به این فکر افتاد که در مقابل این پیشرفت سدّی ایجاد کند؛ از این روی، جریان اخباری گری را به وجود آورد.
اخباریین جبهه ای بودند در مقابل اصولیین و همین اختلاف خیلی به اتحاد مسلمین صدمه زده است.
تاریخ اخباریین، خود تاریخ قابل مطالعه ای است. کتاب روضات الجنات، ج 1، چاپ جدید، در صفحه 127، 29 مسأله را که مورد اختلاف بین اصولیین و اخباریین می باشد، آورده است.
اخباریون قدرت زیادی به دست آوردند و اصول خواندن را بدعت می دانستند و فقهای بزرگ ما را مورد طعن قرار می دادند. در آن زمان، یکی از رؤسای این جریان، شیخ یوسف بحرانی، صاحب حدائق بوده است. البته، ایشان اخباری معتدلی بوده است؛ امّا از این جریان طرفداری می کرده است. جناب وحید بهبهانی با ایشان بحثهای فراوانی کرد و توانست او را محکوم بکند، که این موجب شد اخباریین چندین سنگر عقب نشستند.
در آن زمان، جریان وهابیّت نیز، در ایران با توجه به تبلیغی که از آن به عمل می آمد، غائله ای بود. شیخ جعفر کاشف الغطا، به منظور مقابله با این دو جریان مسافرتی به ایران کرد. میرزا محمّد اخباری، در آن زمان در ایران خیلی قدرت داشت، بخصوص در دربار فتحعلیشاه، شیخ جعفر کاشف الغطا، او را شکست داد و غائله وهابیت را نیز از میان برداشت. بالاخره، یکی از مسائلی که علمای بزرگ به آن توجه داشته اند، توجه به نیاز روز و پاسخ به شبهه های مطرح و مسأله زمان بوده است. در زمان حاج ملا احمد نراقی، چون این کتاب را دید، بر خود لازم دانست که چند ماهی درسش را در حوزه علمیه کاشان تعطیل کند و یک کتابی در ردّ آن به نام سیف الاّمه بنویسد؛ که خیلی مؤثر افتاد.
سیّد مرتضی، شافی می نویسد و شاگرد وی، شیخ طوسی، تلخیص شافی. این به آن علت است که در آن زمان، عامه به ما شیعیان ایرادهای زیادی می گرفتند و مسائل زیادی را طرح می کردند. ما ناچار بودیم برای اثبات حقانیت شیعه با آنان بحث کنیم. نتیجه این بحثها همین شافی سید مرتضی و تلخیص الشافی شیخ طوسی است.
این نشان می دهد که علمای ما، هر زمانی تجهیزاتی را که لازم بوده است خود را به آن مجهز می کرده اند. یکی از موضوعاتی که در زمان ما لازم است در حوزه های علمیه انجام بگیرد، این است که: در اقتصاد اسلامی، کتاب جامع و کاملی که بیانگر اقتصاد حیات بخش اسلام، در برابر اقتصاد کمونیستی و اقتصاد سرمایه داری باشد، نوشته شود. از این قبیل مسائل برای ما لازم و ضروری است. باید به گونه ای مجهز باشیم که پاسخ گوی مسائل زمان خود باشیم.
4. توجّه به اهل البیت(ع)
یکی از موضوعاتی که مشترک میان علمای ماست توجه آن بزرگواران به اهل بیت عصمت و طهارت، صلوات اللَّه علیهم اجمعین، است در این قسمت نمونه های زیادی هست که نشان می دهد، اینان همواره سعی می کرده اند که متوسل به اهل بیت باشند؛ با آنان ارتباط داشته باشند؛ از برکت و نورانیت اهل بیت استفاده کنند؛ در حل مشکلات علمی دست به دامن آنان شوند.
در حالات صاحب ریاض آمده است که: ایشان هنگامی که مشغول تألیف ریاض بود، چون در علم هیئت کامل نبود، در مسأله قبله درمانده بود و نمی توانست مسأله را از لحاظ هیئت درست از آب در بیاورد؛ لذا به حضرت ابی عبداللَّه (ع) متوسل شد. خودش نوشته است: با این توسل، بسیاری از مشکلات که بر سر راه من بود رفع شد.
خواجه نصیر طوسی، که در کاظمین بود، هنگام وفات، شاگردانش اطراف او را گرفته بودند و بحث می کردند که بعد از وفات، جنازه آقا را کجا ببریم و دفن کنیم.
بعضی می گفتند: نجف. بعضی می گفتند: کربلا. ایشان چشمانش را باز کرد و فرمود: نه، چون من در کاظمین هستم و در جوار این دو امام بزرگوار، حضرت کاظم و حضرت جواد (ع)، از دنیا می روم، خوب است که مرا همین جا زیر پای آنان دفن کنید؛ و بر روی سنگ قبر من بنویسید: و کلبهم باسط زراعیه بالوصید.
اشعاری که در اطراف در ورودی ضریح حضرت رضا(ع) نوشته شده از خواجه نصیر طوسی است:
لو انّ عبدا اتی بالصالحات غدا - وودَّ کل نبی و مرسل وولی
وصام ما صام صوام بلا ملل - و قام ماقام قوام بلا کسل
وحج کم حجة لله واجبة - و طاف بالبیت طاف غیر منتعل
و طار فی الجو لا یاوی الی احد - و غاص فی البحر مأموناً من البلل
واکسی الیتامی من الدّیباج کلهم - و اطعمهم من لذیذ البر و العسل
و عاش فی الناس آلافاً مؤلفة - عار من الذنب معصوماً من الزّلل
ما کان فی الحشر یوم البعث منتفعاً - الا بحب امیر المؤمین علی
اگر بنده ای در روز قیامت، تمام اعمال شایسته را به پیشگاه پروردگار بیاورد؛ و تمام پیغمبران و فرستادگان خدا و اولیاء خدا را دوست داشته باشد؛ و آنچه را که جمع روزه داران روزه می گیرند روزه بگیرد؛ و به اندازه تمام شب زنده داران جهان بدون کسالت و سستی شب زنده داری کند؛ و در آسمان پرواز کند و در هیچ جایی فرود نیاید؛ و در اعماق دریا فرو رود بدون آن که بدنش تر گردد؛ و اندام همه یتیمان را از دیبا بپوشاند؛ و از مغز گندم و عسل آنها را اطعام نماید؛ و در میان مرم هزاران سال بدون آلوده شدن بگناه زندگی کند؛ در روز قیامت چیزی او را جز محبت حضرت امیرالمؤمنین نتیجه نمی بخشد.
اگر این اعمال توأم با ولایت باشد ثمر و نتیجه ای دارد وگرنه هیچ نتیجه و نفعی ندارد.
اشعار گرداگرد ضریح حضرت رقیّه (ع) در شام، از شیخ حسین، پدر بزرگوار شیخ بهائی است:
من لم یکن ببنی الزهراء مقتدما - فلا نصیب له فی دین جدهم
اولاد طه ونون والضحی و کذا - فی هل اتی قد اتی مخصوص مدحهم

هم الولاة و هم سفن النجاة و هم - لنا الهداة الی جنات و النعم
کسی که به فرزندان زهرا اقتدا نکند و از آنان پیروی ننماید، در دین جدّ آنها نصیبی ندارد.
آنان فرزندان طه و نون و القلم و الضحی می باشند. در سوره هل اتی مدح مخصوص آنان آمده است.
اولیاء امور و کشتیهای نجات و راهنمایان ما به بهشت و سعادت و نعمت های الهی آنان می باشند.
در زیر آن اشعار، این اشعار، که از جاراللَّه است، نوشته شده است:
کثر الشک والخلاف وکل - یدعی الفوز بالصراط السوی
فاعتصامی بلا اله سواه - ثم حبی لأحمد و علی
فاز کلب بحب اصحاب کهف - کیف اشقی بحب آل علی
شکوک و اختلافات در میان مردم فراوان گشته و هر گروهی و کسی چنین ادّعا می کند راهی که من می روم راه راست است.
پناه و تمسک من به پروردگار است که جز او خدایی نیست. و محبت من برای پیغمبر بزرگ اسلام (ص) و حضرت علی (ع) است.
سگ اصحاب کهف به جهت دوست داشتن اصحاب کهف سعادتمند شد؛ چگونه ممکن است که من با دوست داشتن آل علی (ع) شقاوت مند شوم؟
مرحوم محدث قمی، در هدیة الاحباب، در ضمن بیان حالات مقدس اردبیلی، می نویسد:
وی بعد از این که از دنیا رفت، یکی از شاگردانش وی را در خواب دید و از ایشان سؤال کرد که: بر شما در آن جهان چه گذشت؟ ایشان در پاسخ فرمودند: انا وجدنا سوق العمل کاسدا. بازار اعمال را کساد یافتم. هر عملی را قبول نمی کنند و چیزی مرا نجات نداد، مگر حبّ و محبت حضرت امیرالمؤمنین (ع).
5. مضیقه اقتصادی
زندگی علماء بزرگ ما بیش تر با تنگنای اقتصادی همراه بوده است. نوشته اند: شیخ جعفر کاشف الغطاء، هنگام شروع به تحصیل خیلی فقیر بود؛ لذا مدت سی سال عبادت استیجاری پذیرفت، تا بتواند با پول آن لوازم درس خواندن را فراهم کند.
ملا صالح مازندرانی می گفته است: انا حجة علی الطلاب من جانب رب الارباب؛ چرا که ایشان، از سی سالگی شروع به درس خواندن کرد و تا آن هنگام هنوز الفبا را نخوانده بود. آن قدر فقیر هم بود که فقط با دو غاز که به او می دادند، به سختی امرار معاش می کرد و مدتها در روشنایی چراغها و شمعهایی که برای دستشویی مدرسه روشن می کردند، مطالعه می کرد.
از جهت حافظه و ذهن ضعیف بود، به طوری که از خانه بیرون می شد، بیش تر راه را گم می کرد؛ و نام فرزند خود را فراموش می کرد. مدتها با تحمل صبر و پایداری درس خواند، تا به حدی رسید که به درس عالم بزرگوار ملا محمّد تقی مجلسی می رفت.
ولی چون لباسش خیلی مندرس و کهنه بود، خجالت می کشید که داخل جلسه درس شود. درون راهرو می نشست و به درس گوش می داد. روزی استاد در درس اشکالی را مطرح کرد. اشکال مهم بود، کسی نتوانست آن را حلّ کند، ماند به روز بعد؛ روز بعد هم کسی نتوانست آن را حل کند. بعد در بین درس یکی از شاگردان بلند شد بیرون برود، داخل راهرو شخصی را دید و از وضع ظاهر وی گمان کرد که فقیر است. دید این شخص روی برگها و تخته هایی یک چیزهایی نوشته است. فهمید که آنها جواب اشکال آقاست؛ لذا برگشت و جواب را مطرح کرد.
استاد فرمود: این جواب نباید مال خودت باشد وگرنه قبل از این بیان می کردی. ایشان گفت: درست است آن را از فردی که تصور می کردم سائل است و در راهرو نشسته است گرفتم. استاد گفت: بگویید بیاید. ایشان آمد و جواب را مطرح کرد. محمّد تقی مجلسی، از ایشان بسیار خوشش آمد. بعد از مدتی، محمد تقی مجلسی، وی را به دامادی خود برگزید. بالاخره، به مرتبه بزرگی از علم و فضیلت نائل گردید. می گوید: من با این که دیر شروع به درس خواندن کردم، با این فقیر شدید و این حافظه کم، حجت خدا بر طلاب هستم.
حاج ملا مهدی نراقی، چراغ برای مطالعه نداشت؛ لذا از نور مهتاب، یا چراغهای عمومی بهره می جست. سید نعمت اللَّه جزایری، چون در نور مهتاب مطالعه می کرد چشمش یکی - دو بار، کم نور شد. حجةالسلام سید محمد باقر شفتی، از اعاظم علمای قرن 13 هجری، دارای حوزه بزرگ در اصفهان و بنیان گذار مسجد سیّد در دوران تحصیل خیلی فقیر بوده است.
6. زهد ساده زیستی
از جمله مسائلی که در زندگی علما می بینیم زهد و ساده زیستی است. زهد و ساده زیستی در زندگی غالب علما کمال وضوح را دارد؛ مثلاً، مرحوم حاج شیخ عباس قمی، در هدیة الاحباب، بعد از این که فصلی درباره عظمت مقدس اردبیلی و ورع و تقوای ایشان می گشاید و زحمات آن مرحوم را در مورد تألیف و تصنیف بر می شمارد، می گوید:
از تألیفات ایشان شرح ارشاد است که مجمع الفائدة و البرهان، نامیده می شود، که در آن فقه را به گونه مبسوط مورد بحث قرار داده است. یکی دیگر از کتابهای ایشان، حدیقة الشیعه است، که برای اثبات حقانیت شیعه، تألیف شده است. این کتاب فارسی است؛ و از متون احادیث و روایات بسیار استفاده کرده است. بعد از اینها می گوید:
ایشان [مرحوم مقدس اردبیلی ]، آنقدر ساده زندگی می کرد که در نجف، یکی از زوّار به کسی که لباسهایش را بشوید احتیاج داشت، در این هنگام به مقدس اردبیلی برخورد کرد، از سر وضع ایشان حدس زد که باید بسیار فقیر و حاجت مند باشد؛ از این رو، به ایشان گفت: لباسهای مرا بشوی. مرحوم مقدس اردبیلی، لباسهای او را گرفت، شست، خشک کرد و بعد برایش برد. هنگامی که آن فرد لباسهایش را می گرفت و می خواست اجرتی بدهد، آشنایی به وی گفت: ایشان مقدس اردبیلی هستند. آن مرد، بسیار ناراحت و از این جسارتی که ورزیده بود خجل گشت. مرحوم مقدس اردبیلی، در پاسخ عذرخواهی او فرمود: هیچ عذرخواهی لازم نیست؛ چون این کم ترین کاری بوده است که من توانستم در حق شما، که برادر دینی من هستید، انجام دهم. من خوشحال هستم که توانستم برای شما کاری انجام دهم.
بله، ایشان به گونه ای ساده زیست می کرد که افراد ایشان را نمی شناختند.
در حالات شیخ انصاری نوشته اند که:
ایشان، در هنگام درس خواندن خیلی در مضیقه زندگی می کرده است. وقتی مرجع شد و خیلی هم اهمیت پیدا کرد و وجوه فراوانی به محضر ایشان برده می شد؛ در عین حال در یک خانه بسیار محقری، که اجاره ای هم بود، زندگی می کرد. عده ای از تجّار شیعه بغداد، جمع شدند و پولی را خدمت ایشان آوردند و گفتند: این پول وجوه شرعیّه نیست که شما احتیاط بکنید، این هدیه ای است از ما به شما که با آن منزلی تهیه و در منزلی که از آن خودتان باشد، سکنی گزینید. ایشان قبول نکردند و فرمودند که: من یک عمری سعی کردم نامم در طومار فقرا باشد و این گونه زندگی کنم؛ حال بخواهم در این اواخر عمر، نام خود را از طومار فقرا خارج کنم، ای روا نیست. افتخار من این است که جزء فقرا هستم.
حاج آقا بزرگ تهرانی در کتاب نقباء البشر، در حالات حاج آقا رضا همدانی نوشته اند:
ایشان وقتی که مرجع شده بودند؛ بسیار ساده زندگی می کردند. از جمله: در آن زمان چون برق نبود و کوچه ها تاریک بود، چنین رسم بود که افراد مهم، شب هنگام یک نفر را همراه داشتند که چراغ را حمل می کرد. مرحوم حاج آقا رضا، این کار را نوعی تشخص می دانستند و به شدّت از آن پرهیز می جستند، که کسی با ایشان چراغی را حمل کند.
در حالات عالم بزرگوار وحید بهبهانی نوشته اند:
روزی وارد منزل شد، دید پسرش برای همسر خود جامه ای تهیه کرده که ظاهر رنگین و جالبی دارد. به او فرمود: این را با چه پولی و از کجا تهیه کرده ای؟
پسرش، این آیه شریفه را تلاوت کرد:
قل من حرم زینة اللَّه التی أخرج لعباده و الطیبات من الرّزق.(77)
این زیورهائی که خداوند برای زندگی بندگان خود فراهم کرده و همچنین غذاهای پاکیزه ای را که پدید آورده است چه کسی حرام و ممنوع گردانیده است؟
وحید بهبهانی گفتند: حضرت امیر فرمودند:
ان اللَّه تعالی فرض علی ائمة العدل أن یقدروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیغ بالفقیر فقره.(78)
خداوند متعال، بر پیشوایان حق و عدالت فرض و واجب کرده که زندگی خود را با زندگی مردم ضعیف و فقیر هم سطح قرار دهند، تا این که بر فقراء فقرشان فشار نیاورد و احساس ناراحتی نکنند.
ما فعلاً در وضعی هستیم که مردم، ما را مرجع می دانند، باید به این فرمایش حضرت امیر مؤمنان علی (ع) عمل بکنیم.
مقدس اردبیلی، در سالهایی که برای مردم زندگی اقتصادی سخت می شد، مال خود را میان فقرا قسمت می کرد و برای خود به اندازه یکی از فقرا نگاه می داشت. از این قبیل نمونه ها بسیار داریم.
7. تواضع
یکی دیگر از خصوصیتهای علما تواضع آنان است. هر قدر که از لحاظ مراتب علمی ترقی می کردند، به همان اندازه تواضعشان بیش تر می شد و خودشان را حقیرتر و کوچکتر می دیدند، نمونه های زیادی از این موضوع هست از جمله:
دو عالم بزرگوار، میرداماد و شیخ بهائی، همراه یکی از سلاطین صفویه، سوار بر اسب از شهر خارج می شدند. میرداماد، قدری چاق بوده؛ لذا اسبش کندتر حرکت می کرده است؛ در نتیجه بین وی و شیخ بهائی فاصله می افتد. شاه، به وی نزدیک می شود و می گوید:
شیخ بهائی جلو می رود و به ما اعتنا نمی کند، معلوم می شود که به خودش مغرور است.
میرداماد، پاسخ می دهد: نه: این گونه نیست. علت آن است: اسبی که ایشان سوار شده به شور و نشاط آمده است از این عالمی، مانند شیخ بهائی را حمل می کند؛ لذا تند گام بر می دارد. خلاصه، فصلی در تعریف شیخ بهائی بیان می کند.
سلطان، رفته رفته خود را به شیخ بهائی، نزدیک می کند و می گوید:
میرداماد، از ما عقب می ماند و کند حرکت می کند؛ به ما بی اعتناست؛ غرور می ورزد. ایشان، نمی خواهد فاصله اش را با ما کم کند. مثل این که ایشان خودش را از شما بالاتر می پندارد.
شیخ بهائی می فرماید: آن اسب که کندتر حرکت می کند و عقب می ماند، حق دارد؛ زیرا دریایی از علم را حمل می کند. ایشان هم فصلی در عظمت میرداماد، صحبت می کند.
سلطان صفوی، تعجب می کند، که چگونه دو نفر عالم، این همه نسبت به هم خلوص و تواضع دارند؛ و تا این اندازه صمیمانه به فضیلت یکدیگر اعتراف می کنند. بعضی از علما، خودشان مقام علمی شامخی داشتند، ولی از سر تواضع، هیچ گاه به خودشان اجازه نمی دادند که کتابی بنویسند و خود را در ردیف دیگر علما بیاورند؛ بلکه سعی می کردند حاشیه بر کتابهای دیگران بنویسند و کتابهای دیگر آقایان را شرح کنند. گاهی می بینیم که: حاشیه نویس از نظر مقام علمی کم تر از متن نویس نیست. می توانستند کتاب مستقلی بنویسند، ولی به لحاظ تواضع علمی، این کار را نکرده و به همان حاشیه اکتفا کرده است. از جمله این بزرگان، سلطان العلماء (حسین بن محمد بن محمود الحسینی العاملی الاصفهانی) متوفای 1064 است. وی از علمای بزرگ عصر صفویه و دارای ابتکارات زیادی در علم اصول است. از باب نمونه: ایشان نخستین کسی است که در اصول قائل شد به این که: ترک احد الضدین مقدمه ضد آخر نیست. تا زمان ایشان، در بحث مقدمه واجب، علما فکر می کردند که: ترک احدالضدین، مقدمه است برای انجام ضد آخر. چون مقدمه واجب را واجب می دانستند می گفتند: ترک مقدمه، ترک واجب است؛ چون ترک واجب شد فعلش حرام می شود و یکی از مثالهای معروف این بحث این که: ازاله نجاست از مسجد واجب است و چون واجب فوری است، اگر کسی اوّل ظهر، که نماز ظهر و عصر در آن وقت واجب موسّع است، وارد مسجد شد، باید ابتدا به واجب فوری بپردازد. اگر نپرداخت و نماز خواند، نمازش باطل است؛ چون این ضد آن واجب بوده است و بنابر مقدمه بودن، ترک آن واجب می شود پس فعلش حرام و موجب فساد در عبادت و بطلان می گردد.
ایشان بر این عقیده بودند که: ترک احد الضدین، مقدمه ضد آخر نیست، بلکه فعل احدالضدّین و ترک الضّد الآخر، در یک ردیف هستند. اگر مقدمه باشد، مقدمه می شود سبب و ذی المقدمه می شود مسبب؛ تقدم و تأخر رتبی پیدا می کنند. حال آن که ترک احد الضّدین با انجام ضد آخر هم رتبه اند؛ تقدم و تأخر نیست. بعد از ایشان همه این حرف را قبول کردند.
یکی دیگر از ابتکارات ایشان این است که: الفاظ برای طبایع مهمله وضع شده است؛ مثلاً، این که معالم می گوید: حمل مطلق بر مقید مجاز است، این، بنابراین فرض است که: الفاظ برای معانی مطلق وضع شده باشند. ایشان، در حاشیه خود بر معالم می گوید: حمل مطلق بر مقید مجاز نیست؛ چون الفاظ برای طبایع مهمله وضع شده اند، نه طبایع مطلقه. سریان جزء مدلول نیست، تا اگر مطلق را مقید کردیم مجاز باشد. این به گونه تعدد دال و مدلول هر یک در مدلول خود استعمال شده است، این گونه نیست که مجاز باشد.
ایشان، با این موقعیت علمی، هیچ کتاب مستقلی ننوشته است. تنها حاشیه نوشته است. حاشیه بر معالم، حاشیه بر لمعه و حواشی دیگر. روی تواضع علمی خودش را کوچک تر از آن می دانسته است که کتاب مستقلی بنویسد.
آقا شیخ عباس قمی، در کتاب فوائد الرضویه، وقتی به نام خودش می رسد، تنها به ذکر نام و تاریخ تولد خویش اشاره می کند و می نویسد من خودم را کوچک تر از آن می دانم که در ردیف نام علما شرح حال خود را بنویسم؛ چون این کتاب را برای شرح حال علماء نوشته ام .
راستی انسان در مقابل این همه تواضع، خضوع می کند و بی اختیار به عظمت آنان اعتراف می کند.
8. توجه به وضع مردم
علمای بزرگ به وضع مردم توجّه داشته اند و در امور زندگی با آنان شرکت می کردند؛ مثلاً، صاحب ریاض بیش از قوت یک هفته جمع نمی کرد، تا با فقرا مساوات کرده باشد.
مقدس اردبیلی مال خود را با فقرا قسمت می کرده و برای خود به اندازه یکی از فقرا بر می داشته است.
سید محسن عاملی، در اعیان الشیعه نوشته است که: من در مسیر تشرف به ارض اقدس مشهد، در قم وارد به حاج شیخ عبدالکریم حائری شدم. از من پذیرایی کرد و جای نماز خود را در صحن به من واگذار و خود در نماز شرکت می کرد. ایشان می نویسد: سه چیز در حالات حاج شیخ عبدالکریم، مخصوصاً توجه مرا جلب کرد:
1. هر سؤالی که می شد بدون تأمل جواب نمی گفت.
2. وجوهی که به دستش می رسید، نزد خود نگاه نمی داشت، بلکه به چند نفر امین مورد وثوق در بازار می داد؛ و برای خود به اندازه یکی از طلاب بر می داشت.
3. خانه های صدها نفر از مردم قم را سیل خراب کرده بود شخصاً بالای سر کارگرها می ایستاد، تا آنها را ساخت.
9. مهارت در فقه عامه
برخی از علما و فقها ما به فقه عامه مهارت کامل داشتند: شهید اوّل، بر اساس چهار مذهب اهل سنت درس می گفت. بحرالعلوم دو سال در مکه، مجاور خانه خدا، برای علمای عامّه تدریس می کرد. خلاف شیخ طوسی دلیل بزرگی است بر تبحر وی در فقه عامه.
10 .احترام به اساتید
از جمله موضوعاتی که در حالات علما به آن برخورد می کنیم و می توان گفت این خصوصیت عموم علماست، احترام به اساتید است؛ احترام شاگرد به استاد. علاوه بر این که در منیة المرید شهید ثانی (ره) فصول مختلفی در کیفیت احترام به استاد دارد، نمونه هایی هم در زندگی علمای بزرگ داریم؛ مثلاً شیخ جعفر کاشف الغطا، با تحت الحنک عمامه خود، گرد نعلین استاد خود، سید بحرالعلوم را پاک می کرد. یا میرزای قمی، که از قم به عتبات رفت، اوّل رفت قبر وحید بهبهانی را زیارت کرد، بعد رفت به زیارت ضریح حضرت سید الشهداء. از وی، رمز این موضوع سؤال شد. ایشان فرمودند: من معرفت کامل به حضرت سید الشهدا را در مکتب این استاد آموختم.
از این قبیل نمونه ها بسیار داریم که نشان می دهد چقدر علمای ما نسبت به اساتید خود احترام قائل بودند.
11 - عطوفت اساتید نسبت به شاگردان
یکی از خصوصیت های علمای بزرگ، عطوفت آنان نسبت به شاگردان است ؛ عطوفتی که شاگرد پرور است.
وحید بهبهانی، نماز استیجاری می خواند و پول آن را به شاگردان بی بضاعت خود می داد هم چنین بود میرزای قمی.
نکته ای در این جا هست این که: در میان قرنها، قرن سیزدهم هجری بیش از قرون دیگر، شخصیت های علمی با عظمت دارد که شاید در هیچ قرنی از قرون اسلامی، قرنی به این صورت از جهت تربیت علمای بزرگ نداریم. فکر می کنم یکی از علتهای این امر، این است که در رأس این قرن، استاد اکبر، وحید بهبهانی قرار داشته است. نفس گرم و روحیه شاگرد پروری ایشان، یکی از علل مهم این مطلب است. این روحیه، باعث شده است که بی واسطه یا با واسطه، این همه علمای بزرگ تربیت شوند. در این جا نمونه هایی از این تربیت شدگان در مکتب شاگرد پرور وحید بهبهانی را ذکر می کنم: حاج ملا مهدی نراقی صاحب جامع السعادات، سید بحر العلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، سید جواد عاملی، صاحب مفتاح الکرامه، میرزای قمی، سید علی طباطبائی صاحب ریاض، شیخ محمّد تقی، صاحب هدایة المسترشدین، حاشیه ای است بر معالم، برادر شیخ محمّد تقی، صاحب فصول، سیّد محمّد باقر شفتی، حاج ملا احمد نراقی، میرزا اسداللَّه تستری، سید محمّد مجاهد، شریف العلماء، ملا آقای دربندی، محقق کلباسی، صاحب جواهر، شیخ انصاری و میرزا حبیب اللَّه رشتی. اینان پرورش یافته این قرن هستند. بنده فکر می کنم اینان همه پرورش یافته همان نفس گرم وحید بهبهانی هستند، که بی واسطه یا با واسطه شاگرد ایشان بوده اند.
از آقای بروجردی (ره) نقل می کردند: وقتی که ایشان از اصفهان به نجف رفته، بیست و چند سال سن داشته که در درس آقای آخوند شرکت کرده است. آن روز ایشان جوان ترین شاگرد درس مرحوم آخوند بوده است. مرحوم آخوند، مطلبی را فرموده و در بحث تعادل و تراجیح، آقای بروجردی اشکال کرده است. آخوند، دیده اشکال خیلی قابل توجه است، توجه کامل کرده و جواب داده است. بعد از مدتی که از درس گذشته، دو مرتبه آقای بروجردی اشکال کرده است. مرحوم آقای آخوند، از کرسی درس آمده پایین و لبهای مرحوم بروجردی را بوسیده و بعد اسم ایشان را پرسیده است. از آن تاریخ به بعد آشنا شدند و رابطه ایشان گرم و صمیمی شد. از این قبیل علمای بزرگ که روحیه شاگرد پروری داشته اند بسیار داریم.
12 - عبادت و تهجّد
یکی از ویژگیهای علما، توجه زیاد به عبادت بوده است. بزرگان حتّی الامکان، نوافل را ترک نمی کردند. گفته اند:
شیخ انصاری، هرگز نماز جعفر طیار را در روزهای جمعه ترک نمی کرد.
فخر المحققین، در تمام دوران طلبگی خود، دائم الطهاره بوده است.
میرزا حبیب اللَّه رشتی، هنگام طلوع فجر از دنیا رفت. وی در لحظه های پایانی عمرش با نگاهی به فجر گفت: در عمرم هیچ گاه نشده که فجر طلوع کند و من خواب باشم. حاج آقا بزرگ تهرانی در کتاب نقباء البشر، دارد:ما طلع الفجر علیه و هو نائم.
شیخ جعفر کاشف الغطاء، برای خواندن نماز شب اهل و عیال خود را بیدار می کرد.
علی بن جلال جزایری، تسبیح حضرت زهرا (س) را که می گفت، بیش از یک ساعت طول می کشید و با هر جمله یک دانه اشک از چشمش جاری می شد.
صاحب ریاض همیشه شبهای جمعه را بیدار می ماند و به عبادت می پرداخت.
بحرالعلوم، که در حوزه مقدسه نجف اشرف درس می گفت، روزی به درس نیامد. طلاب ناراحت شدند. سید جواد عاملی، صاحب مفتاح الکرامه ، از میان شاگردان به لحاظ رابطه نزدیک تری که با استاد داشت، پیش استاد رفت و علت نیامدن را جویا شد. بحرالعلوم فرمود: من پس از نیمه های شب، برای سرکشی به مدرسه می آیم، قدم می زنم. اخیراً وقتی می آیم، می بینم سحرهای چراغ های حجره ها خاموش است و همه طلبه ها خوابیده اند؛ و از تضرع و تهجد سحرگاهان خبری نیست؛ لذا من حاضر نیستم برای طلابی که تهجد و نماز شب را ترک کرده اند، درس بگویم. شاگردان تعهد می سپارند که دیگر تهجد خود را ترک نکنند؛ لذا ایشان برای تدریس تشریف می آورند.
علامه حلی، نماز تمام عمر خود را سه مرتبه، یا چهار مرتبه قضا کردند. از این قبیل نمونه ها در زندگی علما فراوان است.
اجتهاد در کودکی
مسأله ای که در زندگی علما قابل طرح است، این است که: بعضی از علما در دوران کودکی به مقام اجتهاد رسیدند ؛ مانند: فخرالمحققین، صاحب کشف اللثام شیخ محمّد اصفهانی، که او را فاضل هندی نیز می گویند. ایشان در کتاب کشف اللثام، نوشته اند: من قبل از این که به سیزده سالگی برسم، معقول و منقول را تمام کرده بودم. پیش از یازده سالگی شروع به تصنیف کردم. هشت ساله بودم که مطوّل و مختصر تفتازانی را درس می گفتم.
اشتغال به تحصیل در سن بالا
در مقابل، افرادی بودند که در سن بالا، مثلا چهل سالگی، مشغول به تحصیل شدند. محمود حمصی از علمای بزرگ است. نوشته اند: نخود فروش بود. روزی برای پرسیدن مسأله ای وارد مدرسه شد. فقها مشغول درس و بحث بودند. از این حالت خیلی خوشش آمد و تصمیم گرفت درس بخواند. به مدرسه آمد و جزء علمای بزرگ شد.
انسان وقتی جدیت داشته باشد و از خداوند متعال توفیق بخواهد، در هر سنی می تواند درس بخواند و پیشرفت کند. البته تذکر این نکته لازم است که: برخی از علماء، علاوه بر گام نهادن در میدان علم و فقاهت در میدان جهاد هم گام نهاده اند و حتی به شهادت هم رسیده اند ؛ مانند: شهید اول، شهید ثانی، محقق کرکی و....

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه حسین نوری همدانی(79)

(بخش سوم)
تحولات عمیقی که در ایران، به یمن انقلاب اسلامی پدید آمده، دگرگونی برنامه ریزی را در حوزه های علمیه بر اساس نیازهای جامعه و مقتضیات زمان طلب می کند؛ زیرا تاکنون برنامه ای که حوزه های علمیه بر آن استوار بودند، دائره اش محدود و مربوط به دوران عزلت و عدم بسط ید فقیه جامع الشرایط بود. اکنون که، به لطف ایزد یکتا، نسیم و شمیم اسلام، فضای کشور عزیزمان را عطر آگین کرده است، حوزه های علمیه به عنوان پشتوانه فکری و فقهی انقلاب شکوهمند اسلامی مطرحند و باید پاسخ گوی مسائل فقهی و فکری بیشماری باشند که ماندگاری انقلاب و خرسندی پابرهنگان زمین به آنها بستگی دارد. از آن جا که حوزه های کنونی، به خاطر دور بودن از مسائل حکومتی و عدم برنامه ریزی در این راستا، فاقد یک سیستم دقیق و حساب شده برای حلّ مشکلات فکری و فقهی و شناساندن افقهای ناشناخته فرهنگ اسلامی است، اندیشه گران و زعمای بزرگوار حوزه های علمیه، بجد باید به یک تغییر و دگرگونی همه جانبه در برنامه های درسی این کانونهای مقدس بیندیشند و نگذراند نیروهای جوان و مخلصی که به رایگان در اختیارشان هست، عمرشان تباه و نیرویشان در کارهای بی سود، یا کم سود، هدر برود، که به یقین زبان آن، متوجه انقلاب اسلامی و طرفداران دل سوخته و رنج کشیده آن خواهد شد.
مجلّه با درک واقعیت های موجود، در این بخش از مصاحبه، از استاد خواسته است که: رسالت حوزه های علمیه روحانیون را در این برهه از زمان تبیین بفرمایند.
حضرت استاد، با توجه به آشنایی که با زمان و نیازهای روز از یک سو؛ و شناخت کمبودهای حوزه های علمیه از دیگر سو دارند، ابتدا بایدها و نبایدهای زندگی طلبگی را، که همان اهمیت دادن به ارزشهای والای معنوی در تمام آنات پژوهندگی و هدایتگری است، گوشزد می کنند؛ سپس چگونگی تعلیم و تعلم در حوزه های علمیه و در بخش پایانی مصاحبه، مسأله فقیه پویا و سنتی به گونه ای دقیق و فنی و موضوعهای فقهی را، که امروزه مورد ابتلای جامعه است، در پیش دید ما و خوانندگان عزیز قرار می دهند.
به امید آن روز که شاهد تحرک و هماهنگی حوزه های علمیه با نیازهای زمان باشیم.
در پایان ضمن تشکر از استاد به خاطر مزاحمت های پی در پی، از خداوند بزرگ سلامتی و توفیق روز افزون را برای حضرت ایشان خواهانیم.
حوزه
حوزه ها: با توجه به حساسیتی که رفتار و کردار روحانیون، در این برهه از زمان پیدا کرده است و مردم توجه بیش تری نسبت به این موضوع دارند، رعایت کدام یک از نکته های اخلاقی برای طالبان علم ضرورت بیشتری دارد؟
استاد : مردم به علما و ما طلبه ها به نظر راهنمایان خود نگاه می کنند. ما را پیروان راه انبیا می داند. آنان توقع دارند که همان وظیفه ای را که انبیاء عظام نسبت به جامعه بر عهده داشتند، امروزه ما بر دوش بگیریم و عهده دار انجام همان رسالت باشیم. به این لحاظ است که رفتار و گفتار ما، تا این اندازه مورد توجه است؛ از این روی، باید بسیار مواظب و مراقب اعمال خود باشیم. باید بدانیم که کلیّه رفتار ما مطابق و منطبق با موازین اسلام باشد. این رفتار، به گونه ای باشد که مردم بتوانند رفتار ما را به عنوان الگو در پیروی از اخلاق اسلامی برگزینند.
البته همواره وظیفه علمای اسلامی خطیر و سنگین بوده است؛ ولی پس از تحقق انقلاب اسلامی، خطیرتر و سنگین تر شده است. هرگز بنده خود را شایسته این که تذکری به علمای محترم و طلاب محترم بدهم نمی دانم؛ امّا روایاتی از اهل بیت عصمت و طهارت، علیهم السلام، را یادآور می شویم:
حساسیت موقعیت علماء
1. حفص بن غیاث، عن ابی عبداللَّه(ع) قال: یا حفص یغفر للجاهل سبعون ذنباً قبل ان یغفر للعالم ذنبٌ واحد(80)
خداوند هفتاد گناه از جاهل را قبل از آن که یک گناه از عالم را بیامرزد، می بخشد.
مفاد این حدیث، حساسیت موقعیت عالم را می رساند. خداوند متعال نسبت به جاهل، چون جاهل بوده است ارفاق و اغماض دارد؛ چرا، چون وی علاوه بر این که گناه را از روی جهل انجام داده است، جایگاهی در اجتماع نداشته است، تا دیگران به وی تأسی کنند.
شخص عالم، علاوه بر این که علم داشته و به قبح اعمال خود آگاه بوده، در معرض پیروی دیگران نیز بوده است.
2. و بهذا الاسناد قال: قال أبو عبداللَّه(ع): قال عیسی ابن مریم علی نبیّنا و آله و علیه السلام: ویل ء للعلماء السوء کیف علیهم النّار(81)
وای بر علماء سوء، که چگونه آتش دوزخ، بر آنان زبانه می کشد و شعله ور می گردد.
دسته ای از علما، علماء سوء هستند. آنان کسانی می باشند که کردارشان با گفتارشان تطبیق نمی کند؛ می گویند آنچه که عمل نمی کنند. آتش دوزخ، اشتعال و التهابش نسبت به آنان بیش تر است؛ چرا که آنان در انجام کارهای بد، درک بیش تری نسبت به قبح آن داشته و قبح و بدی آن را بهتر درک می کردند.
3. عن جمیل بن درّاج قال: سمعت ابا عبداللَّه(ع) یقول: اذا بلغت النفس ههنا - و اشار بیده الی حلقه - لم یکن للعالم توبة، ثمّ قرأ: إنّما التوبة علی اللَّه للّذین یعملون السوء بجهالة(82)
جمیل به دراج می گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که ایشان فرمود: چون روح آدمی به این جا برسد - با دست به گلوی خود اشاره فرمود - برای عالم توبه ای نیست. سپس این آیه را قراءت فرمودند: قبول توبه بر خداوند، نسبت به کسانی است که از روزی جهل گناه کرده باشد.
بعضی از عرفا می گویند: یکی از الطاف خداوند این است که در موقع فرا رسیدن مرگ، قبض روح از انگشتان پا شروع می شود و رفته رفته به قسمت بالای بدن می رسد. این موضوع برای آن است که شاید این بنده تا وقتی که قبض روح به قلب و مغز می رسد متنبه و بیدار شود و توبه کند.
جاهلی که از روی جهالت و ندانستن، گناه کرده باشد هرگاه که متوجه شود توبه کند خداوند او را می بخشد؛ اگر چه این توجّه در لحظات پایانی حیات او باشد؛ اما شخص عالم که قبح گناه و اعمال زشت را در طول حیات خود می دانسته است، اگر تمام فرصتها را برای توبه از دست بدهد و بخواهد در آن لحظات پایانی توبه کند، خداوند، این توبه را نمی پذیرد. او باید خیلی زودتر به اندیشه توبه می افتاد و از اعمال ناپسندی که قبح آنها را درک می کرد دست بر می داشت و توبه می کرد؛ ولی چنین نکرد. جاهل به واسطه جهل خود به قبح گناه به طور کامل، در طول زندگی، پی نبرده بود. هنگامی که در آستانه مرگ قرار گرفت و پرده ها بر کنار رفت به قبح گناه پی برد و توبه کرد؛ لذا پذیرفته می شود.
4. عن ابی بصیر، عن ابی جعفر(ع) فی قول اللَّه عزّوجلّ: فکبکبوا فیها هم و الغاوون قال: هم قوم وصفوا عدلاً بألسنتهم ثمّ خالفوه الی غیره(83)
امام باقر(ع)، پیرامون قول خداوند متعالی: گمراه کنندگان و گمراه شدگان به دوزخ سرنگون گردند، می فرماید: ایشان گروهی هستند که عدالت را به زبان می ستایند و از آن تمجید می کنند و مردم را به آن تشویق می نمایند، ولی خود در مقام عمل مخالفت نموده و به ستم گرایش پیدا می کنند.
در این مورد است که امام(ع) آیه قرآن را که مربوط به معبودهای باطلی که در زمانهای قبل از اسلام مورد پرستش قرار می گرفته، تلاوت می فرمایند و بعد می فرمایند: غاوون کسانی هستند که با زبان از حق و عدالت سخن می گویند؛ امّا در عمل مخالفت می کنند. پس کار بر علماء و ما طلبه ها بسیار مشکل است. باید مواظب بود که در عمل ناقص گفتارمان نباشیم. حضرت امیر المؤمنان (ع) می فرماید:
إن أولیاء اللَّهُ هم الذین نظروا الی باطن الدّنیا اذا نظر النّاس الی ظاهرها و اشتغلوا بآجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها...(84)
اولیاء خدا کسانی هستند که به باطن دنیا می نگرند هنگامی که مردم به ظاهر آن نگریسته و شیفته ظاهر آن گردیده اند؛ و به عافیت امر و مآل دنیا می اندیشند هنگامی که مردم در فکر منافع زودرس آن می باشند.
انتظار مردم از علماء آن است که: آنان به باطن دنیا و عواقب امور توجه کنند و در فکر لذات زودرس این جهان نباشند؛ چنان که سیره علمای بزرگ این چنین بوده است. خلاصه، وظائف علماء و مسؤولیت آنان حساس تر می باشد؛ چرا که موقعیت آنان خطیر است.
عالمان شیفته دنیا
باب دیگری در اصول کافی هست به نام باب المستأکل بعلمه و المباهی به. این باب در مذمّت عالمانی است که علم خود را وسیله معاش و دست یافتن به مقاصد مادی قرار می دهند؛ و یا علم خود را برای فخر فروشی و مباهات به دیگران استفاده می کنند. ذکر یکی - دو تا از احادیث این نیز مفید است:
1. عن حفص بن غیاث، عن أبی عبداللَّه(ع) قال: اذا رأیتم العالم محباً لدنیاه فاتّهموه علی دینکم، فان کل محبّ لشی ء یحوط ما أحبّ، و قال (ص) أوحی اللَّه الی داود (ع): لا تجعل بینی و بینک عالماً مفتونا بالدّنیا فیصدّک عن طریق محبتی، فان اولئک قطاع الطریق عبادی المریدین، انّ أدنی ما أنا صانع بهم أن أنزع حلاوة مناجاتی عن قلوبهم(85)
امام صادق (ع) می فرمایند: زمانی که عالم را محبّ دنیا و شیفته و فریفته آن یافتند، وی را نسبت به دین خود متهم بدانید. بدین معنی که اگر از دین صحبت کرد و شما را با قول یا فعل خود، به دین دعوت کرد، متوجه باشید که او غصّه دین شما را ندارد و دلش به حال شما نمی سوزد؛ بلکه از این طریق می خواهد دنیای خود را تأمین کند. شما را به دین می خواند، تا خودش به دنیا برسد. عالم محبّ دنیا همواره در معرض چنین اتهامی است. وی را نباید نسبت به دین، امین شمرد. محبّ دنیا در سر چیزی نمی پروراند، مگر دنیا.
از دین و مسائل دینی سخن گفتن وسیله ای است که می خواهد از آن راه، به دنیای خود برسد. شخص عالم، باید نظرش فوق مادیات باشد. بعد می فرماید: خداوند به داوود (ع) وحی کرد که عالمان شیفته دنیا را هرگز بین خود و خداوند واسطه قرار مده؛ چرا که چنین عالمانی تو را از راه محبت من باز می دارند. چنین عالمان شیفته دنیا، قطاع الطریق بندگان هستند. راهزنانی هستند که راه را بر بندگان من که می خواهند به سوی من بیایند می گیرند؛ زیرا مردم هنگامی که اعمال آنان را می بینند از راه خدا بر می گردند و راه شیطان را پیش می گیرند. سپس فرمود: کم ترین و کوچک ترین مجازاتی که نسبت به علمای مفتون به دنیا انجام می دهم این است که حلاوت و شیرینی مناجات با خودم را از آنان می گیرم. چنین عالمان شیفته دنیا از مناجات با من لذت نخواهند برد.
می دانیم، مناجات با خداوند متعال، چه به نحو خطابه و دعا خواندن و چه به نحو فکر و تعقل، پیرامون جلال و عظمت خدا، بالفطرة لذّت بخش است؛ ولی کوچک ترین مجازاتی که خداوند برای علمای شیفته دنیا و مادیات در نظر گرفته است، سلب این گونه لذتها از دل آنهاست.
2. علی ابن جعفر (ع) قال: من طلب العلم لیباهی بها العلماء، أو یماری به السفهاء، او یصرف به وجوه النّاس إلیه، فلیتبوّء، معقده من النار، إنّ الرئاسة لا تصلح الالأهلها(86)
کسی که علم را به این منظور می خواهد به دست بیاورد که به علماء افتخار کند و در میان آنان شأن و مقام کسب کند، یا این که با سفهاء مجادله کند، یا این که بخواهد به این وسیله مردم را به سوی خود جلب کند، چنین شخصیتی باید جایگاه خود را در آتش اتخاذ کند. هر کسی شایستگی موقعیت و مقام را در جامعه ندارد.
پیدا کردن موقعیت در بین علماء، یا مجادله با افراد کم عمق، یا جلب نظر مردم، غرضهای ناصواب و باطلی است که ممکن است کسی برای خود، طلب علم برگزیند. امام (ع) می فرمایند: چنین هدف و غرضی برای انسان جز آتش حاصلی به بار نمی آورد.
بعد امام (ع) می فرمایند: ان الرئاسة لا تصلح الا لاهلها هر کسی صلاحیت موقعیت و مقام را در جامعه ندارد. شخص باید اوّل خود را منزّه کند و هوی و هوس را از خود بزداید، آن گاه پیشوای مردم باشد و مردم دنبال وی بروند. پیشوایان باید افراد کاملی، نظیر و شبیه انبیا باشند.
علم همراه با عمل
در این جا باید به این مطلب خوب توجه کنیم که یکی از اساسی ترین مسائلی را که ما طلبه ها باید به آن عمل بکنیم این است که: علم و عمل ما همراه هم باشد.
سعی کنیم این دو از هم جدایی و افتراق نداشته باشد. در حقیقت عمل ما، باید مفسر و مکمل علم ما باشد. در اصول کافی، روایات زیادی در این موضوع داریم:
1. عن سلیم بن قیس الهلالی قال: سمعت امیرالمؤمنین (ع) یحدث عن النبیّ(ص) انّه قال فی کلام له: العلماء رجلان: رجل عالم آخذٌ بعلمه فهذا ناج، وعالم تارک لعلمه فهذا هالک، و ان اهل النار لیتأذُّون من ریح العالم التارک لعلمه(87)
حضرت امیر (ع) از قول پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که ایشان فرمودند: علمایی هستند که به علم خودشان اخذ می کنند و عمل می کنند، اینان اهل نجاتند، علمایی هستند که به علم خودشان عمل نمی کنند، اینان هلاک می شوند. اهل جهنم، از بوی بد عالمی که به علمش عمل نمی کند، متأذی می شوند.
به اندازه ای عذاب عالم بی عمل سخت است و بوی ناراحت کننده ای از وی ظاهر می شود که اهل آتش از آن بو، در رنج و عذابند.
2. عن ابی عبداللَّه(ع) قال: ان العالم اذا لم یعمل بعلمه زلّت موعظته عن القلوب کما یزلّ المطر عن صفا(88)
هنگامی که عالم به علم خود عمل نمی کند، موعظه اش بر دلها نمی نشیند؛ بلکه از دلها می لغزد. چنان که قطرات باران از روی سنگ می لغزد و بر آن قرار نمی گیرد.
3. عن ابی عبداللَّه(ع) فی قول اللَّه عزّوجلّ: انّما یخشی اللَّه من عباده العلماء قال: یعنی بالعلماء من صدَّق فعله قوله، فلیس بعالم(89)
از خداوند متعال، در میان بندگانش فقط علماء خشیت)) دارند. خشیت، خوفی است که توأم با درک جلال و عظمت باشد. این گونه خوف مخصوص علماء است.
بقیه مردم، چون نسبت به خداوند چنین درکی را ندارند، این گونه خوفی را نیز ندارند.
در توصیف این علماء که چنین ویژگی دارند امام (ع) فرمود: عالم کسی است که کردار وی، گفتارش را تصدیق کند و آن کسی که گفتارش به وسیله کردارش مورد تصدیق قرار نگیرد عالم نیست.
در این روایت نمایی از عالم الهی تصویر شده است، که می رساند عالم بودن به کثرت معلومات نیست؛ بلکه علاوه بر معلومات تصدیق به عمل و رفتار هم شرط است.
4. عن النبی(ص) نعوذ باللَّه من علم لا ینفع، و هو العلم الّذی یضادّ العمل بالاخلاص...(90)
پیامبر اکرم می فرمود: خدا یا پناه می برم به تو از علمی که نتیجه نمی بخشد؛ آن علمی است که با اخلاص همراه نیست و با عمل ضدیت دارد؛ یعنی عمل او را تأیید نمی کند.
5. عن علی بن ابیطالب(ع) قال: قال رسول اللَّه(ص) من طلب العلم للَّه لم یصب منه باباً الاّ ازداد فی نفسه ذلاً، و فی الناس تواضعاً، وللَّه خوفاً و فی الدّین اجتهاداً، و ذلک الّذی ینتفع بالعلم فلیتعلّمه، ومن العلم للدنیا و المنزلة عند الناس و الخطوة عند السلطان لم یصب منه باباً إلاّ ازداد فی نفسه عظمةً، و علی الناس استطاعة، و باللَّه اغتراراً، و من الدین جفاءاً، فذلک الذی لا ینتفع بالعلم فلیکف و لیمسک عن الحجة علی نفسه، و الندامة و الخزی یوم القیامة(91)
در این حدیث پیامبر اکرم (ص) طالبان علم را به دو دسته کلی تقسیم فرمودند؛ و برای هر دسته نشانه هایی ذکر کردند که با آن نشانه ها هر دسته از دیگری قابل تمیز و بازشناسی است، برای کسی که علم را برای خدا فرا می گیرد، چهار نشانه ذکر کردند:
الف. کسی که برای خدا طلب علم می کند هر چه بیش تر درس می خواند و فراوان تر یاد می گیرد به حقارت و ناچیزی خود بیش تر پی می برد؛ با هر فرازی از یادگیری خودش را کوچک تر می یابد.
ب. برای خدا درس خواندن این است که: چنین طالب علمی تواضع روز افزونی نسبت به مردم پیدا می کند. به هر میزانی که یافته ها و فراگرفته هایش بیش تر می شود، نسبت به مردم بیش تر تواضع و فروتنی می کند.
ج. به میزان رشد علم و دانسته ها، ترس و خوفش نسبت به خداوند متعال، رو به افزونی می گذارد.
د. هر چه بیش تر درس می خواند، در مراعات امور دینی و تقوا، جهد و کوشش بیش تر می کند.
وذلک الذی ینتفع بالعلم فلیتعلّمه. چنین شخصی از علمش بهره می برد و لازم است که از فرا گرفتن علم دست بر ندارد.
گروه مقابل که علم را برای خدا فرا نمی گیرند، بلکه می خواهند با فرا گرفتن آن نزد مردم، اعتباری کسب کنند، یا نزد سلطان، که آن زمان موقعیت یافتن نزد سلطان، که آن زمان موقعیت یافتن نزد سلاطین برای هدف های مادّی انجام می گرفت، موقعیتی بیابند. این چنین افرادی با فرا گرفتن هر بابی از علم، اولاً، خود را بزرگ تر می بینند؛ ثانیاً، بر مردم تکبر می فروشند؛ ثالثاً به خدا مغرور می شوند، رابعاً از دین فاصله می گیرند، تا جایی که به دین عمل نمی کنند.
فذلک الذی لا ینتفع بالعلم فلیکّف و لیمسک عن الحجّة علی نفسه و الندامة و الخزی یوم القیامة.
این چنین عالم، چون از علم خود بهره ای نمی برد، خوب است که از فرا گرفتن علم خودداری کند و وسیله پشیمانی و خواری روز قیامت را برای خود فراهم نکند.
زهد و ساده زیستی
مطلب دیگری که از احادیث اهل بیت عصمت و طهارت، علیهم السلام، استفاده می شود و به کار بستن آن برای طلبه ها لازم است، زهد و ساده زیستی است. مردم از ما توقع دارند که ساده و بدون تشریفات زندگی کنیم؛ چرا که ما خود را منادی پیام انبیاء می دانیم. انبیاء، در نهایت سادگی و بدون هیچ گونه تشریفات زندگی می کردند.
در غیر این صورت، نمی توانیم وظیفه خود را به انجام رسانیم. اگر ما بخواهیم ارشاد و تبلیغی داشته باشیم، در صورتی موفق خواهیم بود که مردم به ما اعتماد کنند. اعتماد مردم زمانی جلب می شود که ببینند ما در زندگی میانه رو و بدون تشریفات و ساده هستیم. اکنون به برخی از روایات در زمینه زهد و ساده زیستی اشاره می کنیم:
1. عن ابی عبداللَّه(ع) قال: من زهد فی الدنیا اثبت اللَّه الحکمة فی قبله، وانطق بها لسانه، و بصرّه عیوب الدنیا داءها و دواءها، و أخرجه اللَّه من الدنیا سالماً الی دار السّلام(92)
هر کس در دنیا ساده زیستی را سیره خود قرار دهد و علاقه اش به مادیّات کم تر باشد و این گونه عمل کند، خداوند متعال، حکمت در قلب وی جایگزین می کند و زبان او را نسبت به آن حکمت گویا می گرداند؛ وی را نسبت به عیوب دنیا بصیر می کند؛ دردها و دواهای دنیا را به وی می شناساند؛ و از این دنیا، وی را سالم به جهان دیگر منتقل می کند.
2. عن النبی(ص)، قال: من ازداد علماً و لم یزدد هدیً لم یزدد من اللَّه إلاّ بعداً(93)
هر کس در علم رشد و تکامل به دست بیاورد، ولی در زهد و عدم رغبت نداشتن به دنیا، رشد نکند از خدا جز دوری نصیب وی نمی شود.
در حقیقت، وظیفه این است که انسان هر چه در علم رشد می کند به همین میزان علاقه و رغبتش نسبت به دنیا کاستی پذیرد. در غیر این صورت، با هر گام در رشد علمی، گامی از خدا فاصله می گیرد.
3. قال ابو عبداللَّه(ع)، حرامٌ علی قلوبکم ان تعرف حلاوة الایمان حتّی تزهد فی الدنیا(94)
حرام است بر دلهای شما که شیرینی ایمان را درک کند، تا زمانی که در دنیا زهد نداشته باشید. تا کسی نسبت به مادیّاتی که انسان را از خدا و یاد خدا باز می دارد بی رغبت نشود، شیرینی ایمان را نخواهد چشید.
اهمیت و نقش فقیه در جامعه
یکی از موضوعاتی که ما طلبه های حوزه های علمیه باید به آن توجه کنیم، این است که: خوب و پاکیزه و کامل درس بخوانیم حتی الامکان تلاش کنیم فقیه بشویم؛ چرا که در این برهه از زمان، اجتماع اسلامی بیش از هر زمان دیگر به وجود فقیهان مبرّز احتیاج دارد.
ما، در زمان خودمان فقهای زیادی را از دست دادیم که برای آنان جایگزینی نداریم این یک مصیبت است باید تمام تلاش حوزه های علمیه این باشد که هر چه زودتر این خلأ را پر کند و با پرورش فقهای خوب برای بزرگانی که از دست داده ایم، جای گزین تربیت کند حوزه علمیه باید به گونه ای باشد که با از دنیا رفتن یک فقیه، بتواند چند فقیه دیگر جایگزین آن بکند؛ نه این که جای آن خالی بماند.
فقیه شدن زحمت و مرارت زیادی دارد تلاش خستگی ناپذیر را می طلبد. عالم ربانی عالی مقدار، شیخ مرتضی انصاری (ره) در فرائد می گوید: رزقنا الله الاجتهاد الذی هو اشق من طول الجهاد خداوند مقام فقاهت و اجتهاد را، که از یک جهاد طولانی سخت تر است، نصیب ما بگرداند.
باید توجه داشته باشیم که در عوض پاداش بزرگی هم برای صاحبان این مقام در نظر گرفته شده است:
عن ابی عبداللَّه(ع): اذا اراد اللَّه بعبدٍ خیراً فقّهه فی الدین(95)
کسی که خداوند، نسبت به او نظر خیر و صلاح دارد، او را فقیه در دین می گرداند.
قال موسی بن جعفر(ع): فقیه واحدٌ ینقذ یتیماً من ایتامنا المنقطعین عنّا و عن مشاهدتنا بتعلیم ما هو محتاج الیه أشدّ علی ابلیس من ألف عابد لانّ العابد همّه ذات نفسه فقط، و هذا همّه مع ذات نفسه ذات عباداللَّه و امائه لینقذهم من ید ابلیس و مردته، فذلک هو افضل عنداللَّه من ألف ألف عابد، و الف الف عابدة(96)
فقیهی که یتیمی از یتیمان ما را (شیعه ای از شیعیان ما)، که دست آنان از ما کوتاه و از مشاهده ما محروم هستند، نجات بدهد و از گمراهی حفظ کند، وجودش از وجود هزار عابد بر شیاطین سنگین تر و ناگوارتر است.
نجات معنای وسیعی دارد: نجات فرهنگی، عقیدتی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی.
این نجات کار فقیه است. وظیفه وی در برابر شیعیان این است؛ شیعیانی که به لحاظ دسترسی نداشتن به امامان خود، یتیم شمرده شده اند. فقیه که جانشین امام شمرده شده است باید بتواند از عهده چنین وظیفه ای بر آید. اگر بر آمد، آن گاه چنان خاری بر چشم ابلیس می شود که تحمل آن رنج آورتر از تحمل وجود هزار عابد است.
لأنّ العابد همّه ذات نفسه فقط و هذا همّه مع ذات عباداللَّه و امائه
چرا که عابد تمام تلاشش صرف نجات خود می شود و می خواهد خود را نجات دهد، ولی عالم تلاش می کند بندگان خدا را هم نجات دهد. لینقذهم من ابلیس و مردته
عالم می خواهد که غریقان را از چنگال شیطان و مریدهای او نجات دهد؛ تنها در اندیشه نجات خود نیست.
فذلک هوافضل عنداللَّه من الف الف عابد و الف الف عابدة
اتقان و احسان در درس
یکی دیگر از موضوعاتی که بر ما طلبه ها لازم است به آن توجه داشته باشیم، اتقان و إحسان در درس است. ما باید از روز اول طلبگی درس را پاکیزه و با دقّت بخوانیم هیچ نکته ای را نفهمیده و حلّ نشده نگذاریم. اگر این گونه درس بخوانیم نتیجه می گیریم. این طوری نمی شود که از میان عده زیادی محصل، فقط چند نفر مجتهد تربیت شوند.
درس و بحث را نباید هیچ گاه ساده انگاشت و به او کم توجهی کرد. از ابتدای صرف و نحو باید پایه درسها را به صورتی محکم بنا گذاشت. در غیر این صورت؛ یعنی، اگر پایه محکم نباشد ترقی و تکامل به وجود نخواهد آمد. به گفته شاعر:
خانه از پای و بست ویران است - خواجه در فکر نقش ایوان است
در این موضوع، روایات زیادی داریم که سفارش به اتقان و احسان در امور می کنند، که محکم کاری و به نحو بهترین انجام دادن رمز موفقیت است.
1. فی کلمات الرسول(ص) زینة العلم الاحسان(97)
زینت علم این است که با احسان و اتقان توأم باشد.
2. ان رسول اللَّه(ص) قال: إن اللَّه عزوجلّ کتب لکم الاحسان فی کل شی ء....(98)
خداوند عزیز و بزرگوار، إحسان [یعنی: نیک انجام دادن ] را، در همه کارها بر شما نوشته است.
3. عن الصادق(ع): قال رسول اللَّه(ص): انی لا علم انه سیبلی، ویصل البلی الیه و لکن اللَّه یحب عبداً اذا عمل عملاً احکمه(99)
حضرت رسول(ص) در موقع دفن عثمان بن مظعون که شخصاً قبر را می ساخت و می پرداخت و محکم و متقن درست می کرد، فرمود: می دانم که بدون او در قبر می پوسد، ولی خداوند دوست می دارد که هر بنده ای کاری را که انجام می دهد، محکم و متقن انجام دهد.
4. قال رسول اللَّه(ص): رحم اللَّه من عمل عملاً و اتقنه(100)
5. قال رسول اللَّه(ص): رحم اللَّه امرءاً أحسن صنعة(101)
خداوند رحمت کند کسی را که کار را با ایقان و محکم کاری به انجام می رساند.
خیر خواهی نسبت به یکدیگر
موضوع دیگری که ما طلبه ها باید در نظر بگیریم این است که: نسبت به هم صمیمی و فوق العاده مهربان باشیم. خیرخواه یکدیگر باشیم. سیره حوزه های علمیه، در سابق، و علمای بزرگ ما این گونه بوده است. خیرخواه یکدیگر باشیم. خیرخواه بودن و صمیمی بودن، خیلی از مشکلات را آسان می کند؛ به پیشرفت ما طلبه ها کمک می کند. برای نمونه از صاحب معالم، شیخ حسن فرزند شهید ثانی، و پسر خواهرش، سید محمد صاحب مدارک، می توان نام برد. صمیمیت میان این دایی و خواهر زاده فوق رابطه خویشاوندی بوده است.
همدرس و هم مباحثه بودند. در پرتو صفا و صمیمیت در درس استاد بزرگوارشان، مقدس اردبیلی، شرکت می کردند و با هم مباحثه می کردند. هر کس به نماز می ایستاد، دیگری به او اقتداء می کرد.
هر یک از آنان که درس می گفت آن یکی در درس وی شرکت می کرد. در حقیقت هر دو در درس یکدیگر حاضر می شدند. هر گاه کسی از یکی از آنان سؤالی می کرد، پاسخ می داد: آیا از فلانی؛ مثلاً صاحب معالم یا به عکس، صاحب مدارک، مسأله را پرسیده است؟ اگر پاسخ مثبت بود، می گفت: جواب همان است که فرمودند.
هر کدام از این دو بزرگوار، کتابی تصنیف می کرد، یا چیزی می نوشت، به دیگری هم عرضه می کرد، تا نظراتش را بفرماید. چنان که گفتیم، هر دو شاگرد مقدس اردبیلی بودند و دو سال تفاوت سنّی داشتند. صاحب مدارک دو سال بزرگ تر بود و حدود دو سال هم زودتر از صاحب معالم، فوت کرد (سال 1009) صاحب معالم در سال 1011 وفات کرد. صاحب مدارک که از دنیا رفت، صاحب معالم آمد و روی قبر آن بزرگوار نوشت:
من المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدوا اللَّه علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر....(102)
افرادی از مؤمنین مردانی هستند که به آن چه با خداوند پیمان بسته اند وفا کردند؛ بعضی از آنان درگذشته و بعضی منتظرند.
بعد، این اشعار را بر روی سنگ قبر نوشت:
لهفی لرهن ضریح کان کالعلم - للجود والمجد والمعروف و الکرم
قد کان للّدین شمساً یستضاء به - محمّد ذوالمزایا طاهر الشّیم
سقی ثراه و هناه بالکرامة الرّیحان - والرّوح طرّا بارئ النّسم (103)
متأسفم برای کسی که در آغوش خاک آرمیده که مانند کوه بلندی بود برای سخاوت و بزرگواری و نیکی و کرم.
برای دین خورشیدی بود که از نورش استفاده می شد. نامش محمّد و صاحب مزایا و سیره های پاکیزه.
خداوند، قبر او را از لطف خودش سیراب کند. راحتی و آسایش را پروردگار متعال بر وی گوارا بگرداند.
تهجد و سحر خیزی
از جمله موضوعاتی که بر ما طلبه ها لازم است به آن توجه داشته باشیم: موضوع تهجد و سحر خیزی و در موقع سحر به عبادت و مناجات پرداختن است. علمای بزرگ، همیشه سحر خیزی و تهجد عادت و مواظبت داشته اند.
هرچه به دست آورده اند در نتیجه تهجد و عبادت در این ساعت است. صاحب جواهر در وقت سحر و فضیلت مراقبت در احیاء و تهجد داشتن در این وقت مبارک، این عبارت را ذکر کرده است:
و هو افضل الاوقات و أشرفها واحسن الساعات و ألطفها، و کم للَّه فیه من نفحه عطرة یمنّ بها علی من یشاء، و جائزة موفرة یخصّ بها من أخلص فی الدعاء...فهو وقت للعلماء و العاملین و العرفاء و المتعبدین و السعید من سعد باحیاء هذا الوقت الشریف، واستدّر به أخلاف الکرم من الجواد اللطیف، و جاء فی جنبه للقیام بین ید الجبار، و واظب فیه علی الانابة و الاستغفار ممّا اجترح فی آناء اللیل و النّهار(104)
وقت سحر با فضیلت ترین و با شرافت ترین اوقات و نیکوترین و لطیف ترین ساعات است. چه بسا خداوند را در آن وقت نفحه عطرآمیز رحمت و لطف هست به هر کسی که بخواهد عنایت می کند؛ جوائز فراوانی دارد که به هر کس که در دعای خود اخلاص به کار برده باشد، مرحمت می نماید. چه عبادتهایی که در آن وقت شریف نسیم قبول الهی بر آن وزید؛ چه دعاهایی که به هدف اجابت رسید؛ چه مشکلهایی که در آن ساعات حلّ گردید...
وقت سحر، وقت علما و عمل کنندگان و وقت عرفا و متعبدین و متهجدین است. سعادت مند کسی است که: به احیای ساعت مبارک موفق شده است و در این وقت شریف از خداوند جواد لطیف خواسته های خود را گرفته است؛ و در این وقت شریف در پیشگاه خداوند، به عبادت ایستاده است و بر استغفار و طلب رحمت مواظبت کرده است؛ و از آن چه که در ساعتهای دیگر انجام داده است، از خداوند بزرگ طلب بخشش کرده است.
یکی از موضوعاتی که لازم است همیشه اساتید حوزه مقدسه قم و سایر حوزه ها در نظر داشته باشند این است که: اگر هر روز هم این کار را انجام ندهند، دست کم در هر هفته یک روز اختصاص به بیان مطالب اخلاقی بدهند. اگر تمام وقت درس هم اختصاص به این موضوع داده نشود، در مقداری از وقت درس احادیث اخلاقی و نکته هایی از حالات علمای بزرگ بیان شود.
خداوند متعال، نورانیت و برکت خاصی در احادیث اهل بیت(ع) قرار داده است که علاوه بر سرمشق گرفتن از این احادیث، باعث برکت و موفقیت ما طلبه ها نیز می شود. این جانب سالهاست که این رویّه را با توفیق خداوند عملی می سازم.
حوزه : آیا حضرت عالی غیر از تدریس در حوزه مقدسه قم، اکنون اشتغال دیگری هم دارید؟
استاد : کار عمده بنده اکنون، تدریس فقه و اصول در حوزه علمیه قم است.
مقداری از اوقات خود را نیز صرف نوشتن مطالبی، که از نظر بنده مهم است، می نمایم.
این نوشته ها کم کم به صورت کتاب در می آید، که هم اکنون بسیاری از آنها به چاپ رسیده و مقداری هم به چاپ نرسیده است.
یکی دیگر از کارهای بنده، اداره مدرسه مهدی موعود، علیه السلام، است، که در حدود دویست نفر از طلاب محترم با برنامه مخصوص در آن جا مشغول درس خواندن می باشند. تأسیس مدرسه، به این شرح است که: بنده، با آیت اللَّه شهید حاج شیخ محمّد مفتح همدانی، که از آغاز طلبگی مدتی هم حجره و تا هنگامی که آن مجاهد بزرگ به شهادت رسیدند، با هم در ارتباط بودیم؛ تصمیم داشتیم که یک مدرسه، که پایگاه تعلیم و تربیت باشد، با هم به وجود بیاوریم. آن شهید بزرگوار، در این رابطه پولی، در حدود یک میلیون دویست هزار تومان، فراهم کرده بودند، که بعد از شهادت ایشان فرزندان و خانواده آن شهید مجاهد به محضر مبارک حضرت امام، دام ظله العالی، شرفیاب شدند و جریان آن پول را به عرض محترم ایشان رساندند. ایشان فرمودند: آن پول، در اختیار این جانب قرار بگیرد، تا اقدام مقتضی به عمل بیاید. این جانب نیز، با بعضی افراد خیراندیش، مطلب را در میان گذاشتم؛ تا بالاخره پس از فراهم شدن مقدار قابل توجه دیگری، یک نفر خیر اندیش، حاضر شد هشتصد متر زمین در اختیار بگذارد و پانصد هزار تومان نیز کمک کرد.
بالاخره، این مدرسه در چهار طبقه، با یک سرداب بزرگ و چندین مدرس و کتابخانه تأسیس گردید. در این چند سال، که دفاع مقدس بر پا بود، همیشه یک سوّم از طلاب محترم آن حوزه، به نوبت در جبهه بودند. از این آقایان ده نفر شهید شدند؛ و چهل - پنجاه نفر زخمی و معلول را به اسلام تحویل دادند و هم اکنون با جدیت تمام مشغول تحصیل می باشند.
حوزه : نظر حضرت عالی در مورد کیفیت تعلم و تعلیم در حوزه های علمیه، با توجه به اوضاع روز و نیازهای جدید چیست؟ و چه تحولی را در این زمینه لازم می دانید؟
استاد : نظر بنده، ناچیزتر از آن است که ارزشی داشته باشد؛ و از طرفی در حوزه نیز، الحمدللَّه گامهایی برای پیشرفت کارها، برداشته شده است.
حال که سؤال کردید، بنده نیز مطالبی را به عوض می رسانم: به نظر من اوّل چیزی که لازم است این است که: ما نباید هر شخصی را برای درس خواندن در حوزه؛ یعنی، برای روحانی شدن و به لباس علمای اسلام ملبّس شدن، بپذیریم، چون خداوند متعال، استعدادها را مختلف آفریده است. بعضی ها کلاً استعداد درس خواندن ندارد؛ هر کسی را بهر کاری ساختند بعضی هوش و ذکاوت استعداد و شایستگی لازم را ندارند؛ پنجاه سال هم که درس بخوانند، به جز اتلاف وقت و نیروی خود و تنگ کردن جای دیگران، ثمره دیگری ندارد.
این گونه افراد باید به مشاغلی که استعداد و توان لازم آن را دارند، هدایت شوند.
ما باید یک مرحله آزمایش دقیق و کامل داشته باشیم و افراد را در ابعاد مختلف بسنجیم؛ تا آنان که استعداد کامل دارند پذیرفته شوند.
دوم این که: ما یک سری درسها داریم مشترک، که همه باید بخوانند؛ مثلاً تا رسائل یا آخر سطح با همراه مقداری معقول. در این ضمن باید مراقب شود، تا استعداد حقیقی افراد در ضمن شناخته شود. بعد از دوره عمومی، هر کس را طبق استعداد خودش و آزمایشهایی که انجام گرفته است، به جایگاه خود هدایت کند.
هر کس ذوق و استعداد و سلیقه اش با یک نوعی از معارف می سازد. یک نفر، ذوق و استعدادش، با فقه و اصول هم آهنگی دارد، یک نفر با فلسفه، یک نفر با تاریخ، یا تفسیر، یا رجال، و برخی برای وعظ و خطابه و تبلیغ و یا... .
این روش صحیحی نیست که بدون توجه به استعدادهای مختلف و گوناگون، تمام افراد یک نواخت مشغول تحصیل باشند. ما باید طلاب را بگونه دقیق طبقه بندی بکنیم و برای هر طبقه ای آن اندازه که امکانات لازم دارد، فراهم بکنیم.
کسی که استعداد کافی دارد و مشخص شده است که می تواند در این زمینه توفیق به دست آورد، برای وی یاد گرفتن زبان انگلیسی خیلی ضرورت ندارد؛ امّا اگر کسی بخواهد خطیب و مُبلّغ باشد و در این زمینه استعداد کافی داشته باشد، برای وی ضرورت دارد که زبان عربی و انگلیسی را خوب بداند؛ از این روی هر رشته ای لوازمی، لازم دارد.
ما اگر طبقه بندی صحیح، همراه با مراقبت و مدیریت همه جانبه، داشته باشیم، می توانیم در حوزه علمیه فقهای بزرگ، فلاسفه متبحر، متکلمین خوب، مبلغین زبر دست و توانا، که در داخل و خارج بتواند از عهده تبلیغ برآیند، تربیت کنیم. مبلغین باید در ادیان مختلف بصیرت کامل داشته باشند. با این تشکیلات و مقدمات می توان برای مردم دنیا، حقانیت اسلام و تشیع را ثابت کرد. خلاصه، تا این موضوع طبقه بندی صحیح درست نشود و درس خواندنها با مراقبت و مدیریت کامل، هم از لحاظ اقتصادی و هم از جهت اخلاقی، صورت نگیرد نتیجه کامل به دست نخواهد آمد.
این که ما همه می خواهیم همه چیز را بدانیم درست نیست؛ چرا که این تحقق پذیر نیست. چه بسا بعضی خودشان هم نمی دانند که عاقبت چه خواهند شد؛ همین طور آمده اند و درس می خوانند. هر شخص باید خودش بداند که به دنبال چیست؛ یعنی، بعد از مقداری که درس خواند باید بفهمد که استعداد چه درس و چه رشته ای را دارد و سعی کند که نیروی خود را در همان رشته صرف کند.
در حوزه ها باید به تمام علوم و معارفی که لازم است توجه شود. اکنون توجه، بیش تر به فقه و اصول است. این برای آنان که ذوق و استعداد این اصول را دارند، بسیار خوب است؛ و باید باشد. این موضوع نباید سبب شود که به رشته های دیگری که لازم است بی توجّهی شود. حضرت امیر(ع) در نهج البلاغه، درباره قرآن می فرماید.
لا تفنی عجائبه، ولا تنقضی غرائبُهُ
شگفتیهای قرآن مجید، پایان و غرائب آن انتها ندارد.
لجنه ها و گروه هایی در حوزه های علمیه، باید روی قرآن کار کنند و نتیجه کار آنان هر ساله منتشر شود. همچنین لازم است، در حوزه های علمیه، لجنه هایی روی نهج البلاغه از ابعاد فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی کار کنند و نتیجه آن را در اختیار مسلمانان جهان قرار دهند.
حوزه های علمیه، راجع به شناخت ادیان باید کار کند و افرادی را در این زمینه تربیت کند؛ افرادی که نسبت به ادیان بصیرت داشته باشند.
این افراد باید به گونهای تربیت شوند که بتوانند در سمینارها، کنفرانسها و... شرکت کنند و از حقوق اسلامی، معارف اعتقادی اسلام، اقتصاد اسلامی و... دفاع کنند و مزیت آنها را ثابت کنند.
بنده وقتی که به عنوان نماینده امام در اروپا، مسافرتهایی در کشورهای اروپایی داشتم، چند روزی در ژنو، که یکی از شهرهای کشور سویس است، بودم و با افراد و مقامات لازم تماس داشتم به من گفتند: در این شهر، در ظرف سال کنفرانسها و سمینارهایی تربیت داده می شود؛ از سرتاسر دنیا در آنها شرکت می کند؛ کنفرانسهایی به نام کار و کارگر، زن، بهداشت، تربیت و... شما اگر چند نفر را به این کنفرانسها بفرستید، تا از موضع اسلام، نسبت به امور مختلف دفاع کنند و منطق اسلام را درباره این موضوعات به گوش دنیا، از پایگاه جهانی، برسانند، بسیار لازم است.
این انتظارها از ما می رود و ما باید زمینه پاسخ گویی به آنها را فراهم کنیم. اکنون دنیا برای رفع این انتظار غالباً به جامع الازهر مصر، مراجعه می کنند و از آن جا می خواهد در حالی که علومی که در نزد ما هست، چون بر اساس تشیع و الهام گیری از مکتب مقدس اهل بیت(ع) استوار است، خیلی کامل تر و دقیق تر است؛ امّا متأسفانه تاکنون نتوانسته ایم چنان که لازم است افرادی را که در این زمینه تربیت کنیم.
این گامها، باید به توفیق پروردگار متعال و با توجه به ولی عصر، ارواحنا فداه، در این پایگاهها، که متعلق به ولی عصر(ع) است، برداشته شود.
البته بنده قبول دارم که در حوزه کارهای بسیاری انجام شده است، ولی هنوز کارهای زیادی نیز هست که باید ان شاءاللَّه انجام شود باید تحول کامل از حوزه علمیه قم شروع شود. حوزه های زیادی، چه در داخل و چه در خارج کشور، هستند که انتظار دارند چنین تحولی در حوزه علمیه قم صورت پذیرد و آنها هم این الگو را بپذیرند و عمل بکنند.
ما برای بهتر عرضه کردن اسلام به چنین تحولی نیاز داریم.
حوزه : یکی از مباحث مسأله انگیز، که بر سر آن گفت و گوهای فکری به وجود آمده است، این است که: آیا لازم است در فقیه تحولی به وجود بیاید یا نه؟ اگر تحولی صورت گیرد باید به چه صورت باشد؟ آیا فقه سنّتی پاسخ گوی نیازهای عصر حاضر، از جهات لازم زندگی جوامع بشری، هست یا نیست؟ تفاوت میان فقه سنّتی و پویا و شکوفا چیست؟
استاد : در طرح این مباحث، آن چه بنده تاکنون دیده ام، بیش تر گفته ها در هاله ابهام است؛ و مطالب مطرح کنندگان این مباحث، درست روشن نیست.
بالاخره اگر منظور تحول خواهان، این است که: بعضی از ابواب فقه را که مورد احتیاج جامعه کنونی، یا اصلاً نیست (مانند ابواب مربوط به برده داری و بندگان و کنیزان)؛ یا این که مورد احتیاج است، ولی آن قدر درباره آن بحث شده که تقریباً روشن شده است و آنقدر احتیاج به بحث و صرف وقت ندارد رها کنند و ابواب جدیدی را، که تحول زمان به وجود آورده است، از قبیل بحث درباره بانک و بانکداری بر اساس موازین فقه اسلامی، مسأله بیمه، مسأله سر قفلی، مسأله تشریح جسد، کیفیت ایجاد روابط با حکومتهای غیر دینی و جهان استکباری، مسائل مالیات، سیاست خارجی کشورهای اسلامی، مسائل مربوط به غنا و موسیقی، مسائل مربوط به آلات لهو، بحث مربوط به شطرنج، احتکار و مواردی که احتکار آنها ممنوع است، مسائل مربوط به مالکیت و محدوده آن، زمین و تقسیم بندی آن، انفال و ثروتهای عمومی و کیفیت بهره برداری از آنها، ارز و پول، مضاربه و اجاره و شعاع و وسعت آنها، عکاسی و نقاشی و مجسمه سازی و....بگشایند و درباره این قبیل موضوعات به بحث و بررسی بپردازند و نتایج بحث های خود را مرتباً در اختیار حوزه ها و دانشگاه ها و جوامع قرار بدهند، حرف درستی است.
دنیای امروز، در نتیجه پیشرفت های علم و تکنولوژی و در دسترس قرار گرفتن امکانات صنعتی و اجتماعی، مسائلی را که مؤثر سرنوشت افراد و جوامع است به وجود آورده است، که فقه و فقها نمی توانند و نباید در برابر آنها بی تفاوت بمانند. مثلاً، در دنیای قدیم یک نفر می توانست در نتیجه فعالیت خود، یک کارگاهی دائر کند و خود مدیریت آن را به عهده بگیرد و پس از پرداخت اجرت آنان منافعی را که از این کارگاه کوچک تولیدی به دست می آید، مال خود بداند، که این از لحاظ مبانی فقهی هم بدون تردید درست بود؛ ولی امروز یک نفر انسان در نتیجه پیشرفت تکنولوژی با در اختیار داشتن کارخانه بسیار عظیم صنعتی هزاران انسان را مثلاً، به کار ریسندگی یا بافندگی مشغول می کند و اجرت هر یک از آنان را در حد معینی می پردازد، ولی دریای منافعی که از این راه به دست می آورد بسیار عظیم است. این دریا، از قطره قطره دسترنج میلیونها انسان که در آن کارخانه کار می کردند به وجود آمده است. می دانیم این کارفرما، در این راه زحمتی جز مدیریت، که از لحاظ زحمت، شاید معادل زحمت یکی از کارگران یا مقدار کمی بیش تر باشد، نکشیده است. اکنون این بحث پیش می آید: آیا حلال بودن این منافع عظیم برای این شخص، با مبانی فقهی، که یکی از پایه های آن عدل و انصاف است، منطبق است یا نه؟ در صورت انطباق، باید دلایل آن را به جوامع عرضه کنیم، تا قانع شوند.
همچنین یک نفر انسان می تواند با در اختیار داشتن ماشینهای عظیم صنعتی، هزار هکتار زمین موات را شخم بزند و احیاء کند و زیر کشت ببرد؛ و یا از دریا، در یک لحظه، هزاران ماهی صید کند. آیا این نوع فعالیتها از دیدگاه اقتصادی موجب تراکم ثروت و مصداق کیلا یکون دولة بین الاغنیاء منکم نمی شود. اگر این گونه فعالیت ها، با موازین فقهی، تطبیق می کند، دنیا انتظار دارد: جواب قانع کننده و استدلال فقهی را از حوزه های علمی بشنود. اگر با موازین فقهی، منطبق نیست نحوه کنترل و اداره این امور را دنیا می خواهد که حوزه های فقهی بیان کنند.
مثال دیگر: هزاران انسان در سطح جوامع بشری اقدام به تأسیس مؤسسه های تولیدی می کنند و کالاهایی مانند: کفش، لباس، دارو، ماشین، کشتی، هواپیما و امثال آن را، به امید این که منفعتی به دست آورده و چرخ زندگی خود را بگردانند، تولید می کنند. در این میان پولداران بزرگ، با در اختیار گرفتن کارخانه های عظیم صنعتی، عین همان کالاها را در سقف بسیار زیادتر تولید می کنند و چون سطح تولید آنان بسیار بالاست، اگر آن کالاها را به قیمت بسیار ارزان تر از آنچه دسته اول، کالاهای تولید شده خود را بفروش می رسانند، بفروشند، برای آنان بسیار سودآور است ؛ زیرا در سقف بسیار وسیعی آن را تولید کرده اند.
ولی دسته اوّل اگر کالاهای تولید شده خود را، به قیمتی که این پولداران بزرگ، کالاهای تولید شده خود را می فروشند، بفروشند سودی نمی برند ؛ از این روی بازار فروش کالاهای آنان راکد می ماند و ضررهای فراوانی متوجه آنان می شود.
حال در برابر این بحران اقتصادی، بر اساس چه ضوابطی این جریانها باید کنترل شود؟ آن ضوابط را باید حوزه های علوم اسلامی برای مردم بیان کنند.
آیت اللَّه سید محمّد باقر صدر، رضوان اللَّه علیه، در کتاب اقتصادنا، در جریان استخراج معادن از قبیل: نفت، طلا و مس، یا حیازت مباحات، یا صید از دریاها و رودخانه ها و احیای اراضی موات می گوید:
در این قبیل فعالیت های اقتصادی وکالت و اجاره تأثیر ندارد. معادن استخراج شده هر چه و هر قدر که باشد؛ و مباحاتی که حیازت شده است؛ و ماهیهای صید شده از دریا و رودخانه ها هر قدر که باشد؛ و زمینهای مواتی که احیا شده، همه و همه، از آن کسانی است که شخصاً این کارها را انجام داده اند. دیگران به سبب دادن اجرت و اجیر گرفتن کارگران چیزی از محصول کار آنان را مالک نمی شوند.
این مسأله، مسأله بسیار مهمی است. فقها باید دلایلی را که ایشان اقامه کرده اند مورد توجه قرار داده در نتیجه بررسی، یا تأیید کنند و یا پاسخ منطقی خود را ارائه دهند. بالاخره، با پیشرفت تکنولوژی، قدم به قدم، افق جدیدی در زندگی بشر گشوده می شود و مسائل تازه ای به وجود می آید؛ مثلاً:
1. مسأله حفاظت محیط زیست، که یک مسأله حیاتی است، باید مورد بحث قرار بگیرد. وظائف و مسؤولیت افراد، در برابر این مسأله، از کار کردن یک ماشین و احتراق یک موتور و ریختن یک کیسه زباله گرفته، تا کار کردن کارخانه های بزرگ، معین شود و نحوه کنترلها و اختیارات و مسؤولیتها روشن و جامعه به طور مداوم در جریان گذاشته شود.
2. مسأله شهر سازی ها باید بر چه ضوابطی استوار باشد که بعداً در رابطه با مسأله ترافیک و عبور و مرور و حفظ محیط زیست و آلودگی هوا مشکلاتی به وجود نیاید. باید مسؤولیتها در رابطه با این مسأله کاملاً برای مردم روشن شود.
3. کنترل وسائط نقلیه، از چراغ و ترمز و موتور و لاستیک و برف پاک کن آن گرفته، تا اجزای دیگر آن باید به طوری کنترل شود که موجب تصادفاتی نشود و مسؤولیتها روشن و شناخته شود. اگر کنترلی در این امور نباشد اثرات تخریبی فراوانی به وجود می آید. این فقه است که باید بیان کننده نحوه کنترلها و شناساندن حد و مرزهای مسؤولیّتها باشد.
4. یکی از مسائلی که هم اکنون در جامعه ما مطرح است و در قانون اساسی کشور ما نیز ذکر گردیده است، مسأله تعاونیهاست. باید انواع تعاونیها: تعاونی کشاورزی، تعاونی صنعتی، تعاونی تجاری، تعاونی خدمات همه و همه و حدود رسمیت آنها و حدود مالکیت ها در آنها و قلمرو فعالیت های آنها در حوزه علمیه مطرح شود. و در شأن فقه است که مبیّن این موضوعات باشد.
5. این روزها در رابطه با مسأله کنترل موالید جنجال وسیعی در مطبوعات به وجود آمده است. مسأله طوری مطرح می شود که گویا جریان خطرناک وحشت آوری در کمین است.
مثلاً می نویسد: جمعیت کشور در آینده ای نه چندان دور به صد و پنجاه میلیون نفر می رسد و با گذشتن هشتاد سال به یک میلیارد؛ و تهران در آن روز، صد و بیست میلیون جمعیت خواهد داشت! بالاخره، سالی دو میلیون نفر بر جمعیت کشور افزوده می شود. مسأله خیلی مهم است. فکر کنید اگر سی سال دیگر تهران حدود بیست میلیون نفر جمعیّت داشته باشد، چه خواهد شد؟ چگونه به نیازهای جمعیتی که در سراسر کشور، رو به افزایش است پاسخ خواهیم داد؟
قدرت پاسخ گویی به نیازهای: مسکن، تغذیه، مدرسه، بیمارستان، بهداشت و کار برای این جمعیت، موجود نیست. روز به روز بر تعداد بی خانه ها، بیسوادها و بیکاران افزوده می شود. روز به روز شاهد تعداد بیماران بیش تری پشت در بیمارستانها می شویم. روز به روز سوء تغذیه و محرومیت غذایی گروهی بیش تر می شود.
خلاصه، مسأله را طوری مطرح کرده اند که افزایش جمعیت را با فقر و عقب ماندگی اقتصادی و عقب ماندگی فرهنگی و اجتماعی ربط داده اند. گفته اند: اکنون باید دست به کار شد و چاره جوئی کرد ؛ و چاره ای هم جز کنترل و تقلیل موالید وجود ندارد. در این راستا به بعضی از علما و فقها نیز، مراجعه کرده واز آنان نظر خواهی کرده اند. آنان نیز بر اساس فرصتی که داشتند پاسخ دادند؛ ولی هرگز نظر مطلق ندادند و نخواستند به این طرز تفکر به طور مطلق صحّه بگذراند؛ و با شرایطی کنترل موالید را تجویز کردند. از کلام حضرت امام، دام ظله العالی، نیز، به شرط اقتصادی و ضرورت و با تعیین فواصل در موالید، موافقت به دست می آید.
ولی بهتر این بود که: از طرف مطبوعات کشور، این مسأله، به این ترتیب مطرح نمی شد؛ زیرا اولاً، به طوری که در علوم اجتماعی ثابت شده است، رشد جمعیت ها با این سرعت که ذکر گردید، پیش نمی رود. این آمار، با این ترتیب، نظریه مالتوس گرایان را که امروز خلاف آن ثابت شده است تداعی می کند.
ثانیاً، رابطه ای میان افزایش جمیعیت و فقر و بیکاری و عقب ماندگی اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی به آن ترتیبی که ذکر کردند وجود ندارد. جمعیت و افزایش آن در صورتی که ما بتوانیم اداره صحیح و نظم به وجود بیاوریم و استعدادهای خداداد را شکوفا سازیم، نه تنها علت عقب ماندگی نیست، بلکه به عکس علت ترقی و تعالی و قدرت و قوت کشور می گردد.
در این جا در رابطه با بهره برداری از استعدادها، با یاد حرف بهمنیار، که در مقابل شیخ الرئیس، ابن سینا، گفت، می افتیم. وی گفت:
اگر از این استعدادها که خداوند در وجود کودکان قرار داده است بهره برداری صحیح می شد، شیخ الرئیس، در دنیا منحصر به فرد نمی شد. مگر کسی که می تواند در این موضوع تردید کند که همراه هر دهانی که به وجود می آید، دو بازو و یک مغز، پا به عرصه هستی می گذارد. منتهی مدیریتی لازم است که این بازوان را در راه فعالیت صحیح و این مغز را در مسیر تفکر منطقی و درست به کار بیندازد؛ تا سرمایه ای برای مملکت شود.
ثالثاً، باید مسأله را از اصل و ریشه مورد بررسی قرار بدهیم. ما، در کشور ایران بحث لزوم کنترل موالید را پیش کشیده ایم. کشور ایران، پنج برابر آلمان غربی، که در حدود هفتاد میلیون جمعیت دارد و در هر کیلومتر مربع 260 نفر زندگی می کند؛ و سه برابر فرانسه، که در حدود شصت میلیون جمعیت دارد و در هر کیلومتر مربع 87 نفر زندگی می کند؛ و پنج برابر ژاپن، که یکصد و سی میلیون جمعیت دارد، وسعت دارد. منابع و معادن طبیعی و اقتصادی و زمین های قابل کشاورزی بیش از اینها دارد و از لحاظ استراتژیک، دارای موقعیت بسیار حساس و مهمی است و از جهت فرهنگ غنی و انسان ساز. هیچ یک از این کشورها با کشور ایران اسلامی قابل مقایسه نیست.
در صورتی که از این منابع طبیعی و فرهنگی خود بتوانیم با مدیریت کامل و صحیح و منظم استفاده کنیم و تمام امکانات خود را در جادّه شکوفا ساختن استعدادها و بهره برداری مرتب و فعال از نعمت های خداداد به کار بیندازیم، نه تنها فقر و بیکاری و دیگر مشکلات و مضیقه های اقتصادی را از میان بر می داریم، بلکه همین جمعیت وز افزون وسیله مهمی برای به دست آمدن قدرت و قوت و عظمت اسلامی در ابعاد نظامی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی خواهد بود. در حوزه علمیّه، مخصوصاً حوزه مقدسه قم نیز مناسب بود، این بحث با همه ابعاد آن به طور وسیع، مطرح می شد و تمام افکار و انظار و امکانات مملکت، در این راه بسیج می شد؛ تا با توفیق الهی نتیجه ای که گفته شد، به دست می آمد. ان شاءاللَّه هم به دست خواهد آمد.
6. چون بر اساس مسئولیتها و ضوابط اسلامی، باید برای همه افراد در سطح جامعه کار ایجاد شود و فقر و بیکاری از بین برود؛ دنیا انتظار این را دارد که فقه اسلامی این ضوابط و مسئولیتها را بیان کند و فقر را عملاً از بین ببرد.
7. چون تولیدات باید بر اساس احتیاجها باشد و همه احتیاجهای بشری در یک درجه نیست، برخی از نیازها مانند: خوراک و پوشاک و مسکن و بهداشت در درجه اول و نیازهای دیگر در درجه دوم و سوم است؛ باید حدود این نیازها مشخص و مسؤولیتها و امکانات کنترل شود، تا جلو عرضه زائد و کاذب و تقاضای کاذب گرفته شود.
8. مسأله تبیین سیاستهای خارجی کشورهای اسلامی، باید بر اساس قرآن و احادیث اسلامی به طور کامل مورد بحث قرار بگیرد و در اختیار جوامع گذاشته شود.
اگر پس از فرمایش حضرت امام درباره غنا و شطرنج، لجنه هایی تشکیل و درباره این مسائل و مسائلی از قبیل مالیات و احتکار و غیره، از دیدگاه فقهی بررسی به عمل می آمد و نتیجه آن در اختیار علمای بزرگ و زعیم محترم کشور اسلامی قرار داده می شد، بسیار کار مناسبی بود.
بالاخره اگر منظور تحول خواهان، این است که: این قبیل مسائل نیز در حوزه ها مورد توجه فقها قرار بگیرد و درسها و بحث ها بر محور این مباحث نیز دور بزند، حرف منطقی است و باید مورد توجه قرار داده شود. ولی اگر منظورشان از تحول فقه این است که در ادّله چهار گانه فقه، که قرآن کریم و احادیث معتبر دینی و اجماع و عقل است، تغییری داده شود و از بعضی از آنها صرف نظر شود؛ و یا برخی از آنها حذف شود و چیز دیگری جای آنها را بگیرد، هرگز قابل قبول و اساساً امکان پذیر نیست؛ زیرا از دیدگاه ما مسلمانان، فقه مبین احکام خداوند است و دلیل احکام خداوند هم باید از جانب خداوند باشد.
ادلّه چهارگانه که ذکر گردید، همه جنبه خدایی دارند. قرآن مجید که کتاب خداوند است. احادیث حضرت پیغمبر اکرم(ص) هم بر اساس گفتار خداوند متعال: ما ینطق عن الهوی ان هو الاّ وحی یوحی(105) به خداوند بر میگردد. صحت و صدق احادیث اهل بیت(ع) را نیز حضرت پیامبر اکرم(ص) بر اساس حدیث ثقلین تضمین کرده است. اجماع فقهاء نیز بر احادیث ائمه(ع) بر می گردد؛ زیرا از اتفاق آراء آنان برای ما اطمینان حاصل می شود که آنان بر اساس حدیثی که در دست داشته اند، و به واسطه زیادی فاصله زمانی به دست ما نرسیده است، فتوا داده اند.
منظور از عقل هم، که یکی از ادله چهار گانه فقه است، هر فکر و عقل نیست؛ بلکه آن حکم عقلی است که مانند حکم عقل به قبح ظلم، قطعی و روشن و منطقی باشد. بازگشت چنین حکم عقلی به شرع هم کلاً به عقل فطری و منطقی است.
این ادلّه چهار گانه نه تغییرپذیر است و نه کم و زیاد پذیر.
امروزه در برخی از نوشته ها می خوانیم که: خوب است اجماع و عقل را از ادله بر دارند و به جای آنها علم و زمان را بگذراند. این حرف غیر قابل قبول، بلکه غیر منطقی است؛ زیرا علم راهگشا و راهنماست؛ (علم به معنای درک و پی بردن به حقایق موجود است) ولی دلیل و حجت نیست. زمان هم زمینه ساز است نه حجت و دلیل.
چنان که مکان و منطقه نیز در اجتهاد، بدون تردید تأثیر دارد.
اگر منظور کسانی که نظر منفی به فقه سنّتی دارند این است که: کتابهایی از قبیل جواهر و مصباح الفقیه و مفتاح الکرامة، چون مبسوط هستند و مطالعه آنها وقت زیادی را می گیرد، باید کنار بگذرایم.
باید توجه داشته باشند، برای ادای حق مطالب مهم فقهی که مستلزم غور و بررسی، بر اساس مبانی اصول و فقه دقیق شیعه است، یک چنین بسط و توضیح از لحاظ ادلّه و بررسی اقوال لازم است. این کتابها، با این که این اندازه مبسوط و مفصل است هنوز برخی از مسائل را یا ذکر نکردند یا به اختصار برگزار کردند، که باید جبران شود.
بالاخره، فقه و حقوق اسلامی ما بر اساس این ضوابط که ذکر می کنیم، پویا و شکوفا و پاسخ گوی احتیاجها جوامع بشری در هر عصر و زمان است. منتهی ما باید فقیه باشیم، تا بتوانیم از این ادله و ضوابط، احکام و قوانین هر عصر را استخراج کنیم و گام به گام با پیشرفت علم و زمان پیش برویم. آن ضوابط از این قرار است:
1. آزادی اجتهاد، که مجتهدین با داشتن تخصص در چندین علم و با داشتن برداشتها و درکها و تشخیص های پخته و متفاوت، در اعمال نظر و استنباط آزاد می باشند.
2. لزوم تقلید از حیّ؛ یعنی، فردی که در آن عصر زنده و فرزند زمان است و از مقتضیات عصر و زمان خود، از لحاظ تواریخ ملل و جوامع بشری و جامعه شناسی و سایر چشم اندازهای جدید، کاملاً آگاه است. چنین فردی یا مقتضیات عصر و زمان گام بر می دارد و مسائلی که نه تنها پاسخ گوی احتیاجهای هر عصر است، بلکه مسائلی را که آنها را به پیش می برد و به تکامل فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و اخلاقی می رساند استنباط و در اختیار ملت اسلامی، می گذارد.
3. داشتن منابع و مدارک غنی و فراوان، به طوری که یک فقیه، در درجه اوّل به تمام آیات قرآن آشنا و آن را مورد نظر قرار می دهد. در درجه دوّم به احادیث نظر می افکند. اگر ما احادیث مربوط به احکام شیعه را با احادیث اهل تسنن مقایسه کنیم می بینیم: در کتابهایی از قبیل جامع الأصول آنان، که سعی شده است همه احادیث آنان، چه مربوط به احکام و چه غیر احکام، چه منقول از پیامبر(ص)، چه منقول از اصحاب آن حضرت را، در آن کتاب مندرج کند، مجموعاً ده هزار حدیث دارند؛ ولی در وسائل الشیعه که فقط احادیث مربوط به حکام مستند به پیغمبر(ص) و ائمّه(ع) را جمع کرده است، سی و پنج هزار حدیث مندرج است.
4. کلیات و کبریاتی که دارای مصادیق وسیع فراوانی و صغریات بسیار وسیع که احتیاجات همه اعصار را شامل می شود.
5. قواعد فراوانی از قبیل اهم و مهم، قاعدة لاضرر، قاعده لا حرج، قاعده ای که از آیه شریقه: لن یجعل اللَّه للکافرین علی المؤمنین سبیلا(106) استفاده می شود؛ یعنی، خداوند راه های تسلط کفار بر مسلمانان را از همه جهات، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اخلاقی و اجتماعی، بسته است؛ و حرام بودن حفظ کتابهای ضلال، که منظور از آن ممنوع بودن باز گذاشتن راه های انحراف و وسائل گمراه کننده از همه جهات و ابعاد است؛ حرام بودن بیع سلاح به دشمنان دین، که منظور از آن ممنوع بودن منتقل ساختن هر وسیله ای که موجب قوت دشمنان دین می گردد، به آنان است و امثال این قواعد که در موارد اصطکاک نیز اساساً پویا و شکوفا و پاسخ گوی همه احتیاجها، و رفاه بخش و آزادی و استقلال آفرین است. منتهی ما باید سعی کنیم فقیه شویم، تا بتوانیم در این دریای بی کران معارف غواّصی کنیم و هر روز گوهرهایی را که احتیاجها هر عصر را از لحاظ ارائه یک نظام متکامل تأمین می کند، استخراج کنیم.
البته فقیه شدن با این شرایط کار آسانی نیست، که فخر المجتهدین، شیخ مرتضی انصاری، می گوید:
رزقنا اللَّه الأجتهاد الذی هو اشق من طول الجهاد
خداوند، مقام اجتهاد را که از جهاد طولانی با دشمنان، سخت تر است، نصیب ما بگرداند.

مصاحبه با استاد آیت اللَّه حسینی همدانی(نجفی)(107)

هیبت و شکوه امروزین حوزه های علمیه، که دشمنان هستی سوز انسانیت را به بیم و هراس افکنده و طلسم شکست ناپذیری آنان را در هم شکسته و بحق قبله آمال پا برهنگان زمین گشته، ریشه در دیروز دارد، دیروزی که کمال یافتگانی بزرگ، بسان ستارگان شب افروز در آن می درخشیدند و راه جویان کمال را به سر منزل مقصود رهنمود می شدند. از این باب که ماندگاری هیبت و شکوه مقدس امروز، در حفظ و حراست از ارزشهای والای معنوی و اقتداء به الگوهای پرفروغ دیروز افتخارآمیز بستگی دارد، حوزه های علمیه بایست در این موقعیت خطیر و حساسیت زمان، بیش از پیش برای دست یابی به ستیغ بلند مجلد و شرف، بر این پشتوانه عظیم معنوی تکیه کنند و سیره پارسایان آگاه را بر تمام زوایای زندگی طلاب بگسترانند؛ تا خشکه مقدسان ناآگاه و بی درد و ظاهر نمایان دغل باز، با اندیشه ی منجمد و قلبهای مریض خویش، عرصه دار این کانونهای مقدس نشوند و با گفتارها و کردارهای خوش ظاهر و نگارین، فرزندان مخلص حوزه های علمیه را، که برای خدمت به دین کمر همت بسته اند، در لجن زار عفن اندیشه خود و تارهایی که عنکبوت وار برای به دست آوردن طعمه تنیده اند گرفتار نسازند.
امروزه، این یک وظیفه است که سیمای اسوه های اصیل تصویر شود و آنان که در طول تاریخ حوزه های علمیه در ارتقاء علمی و معنوی حوزویان و دیگران نقش اصلی را داشته اند و در تمام صحنه های دفاع از اسلام عزیز، پیش تاز بوده اند، معرفی شوند.
مجلّه، از آغاز تاکنون، سعی کرده است گامهایی در این راه مقدس بر دارد و در این ستون الگوهای شایسته ای راز از زبان بزرگان و چهره های موفق و متعهد حوزه های علمیه، به نسل انقلابی و بیدار حوزه ها معرفی کند.
شکر خدای را، توفیق یارمان شد که در این شماره، در دیار عالم پرور همدان، با فقیه و مفسر گرانقدر، حضرت آیت اللَّه سید محمد حسینی همدانی، یکی از شاگردان بر جسته مکتب پر فیض آیات عظام: نائینی، کمپانی و عارف نامی، میرزا علی آقا قاضی، به گفت و گو بنشینیم.
حضرت استاد، در این گفت و گوی پر بار، تصویری زیبا از جانهای پاک و روحهای بزرگ و کم نظیر حوزه های علمیه، ترسیم می کند. این تصویرگری، به قدری پرجاذبه و زیباست که خواننده ژرف بین، در ورای چهره شخصیت های مورد گفت و گو، چهره مخلص و پاک باز استاد را به عیان، خواهد دید و در برابر عظمت روح این مرد خدا به ستایش خواهد ایستاد.
با خضوع صادقانه و عاشقانه استاد، در آستانه سپیده آفرین، بویژه مقام رهبری، سپر زیبا و عارفانه ایشان در جاده مهتاب به پایان می رسد. خدا یارشان باد.
حوزه
حوزه : با تشکر از حضرت عالی که قبول زحمت فرمودید و مصاحبه با مجله ما را پذیرفتند، مناسب می دانیم که سؤال اوّل در رابطه با زندگی علمی مرحوم والد گرامتان باشد.
استاد : مرحوم ابوی، از شاگردان آقای حاج سید احمد کربلایی بودند و همدوش و همطراز مرحوم آقا میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، شمرده می شدند و با بزرگان زیادی، از جمله مرحوم آقا شیخ محمد بهاری همدانی، حشر و نشر داشتند.
مرحوم آقا سید احمد کربلایی، از شاگردان مبرّز مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی بودند.
ابوی، نقل می کردند:
در سنة 1300، مرحوم پدرم، حاج آقا سید کاظم، تصمیم گرفتند که مرا برای کسب فیض بیش تر، به حوزه نجف اشرف ببرند. همراه ایشان، از همدان عازم نجف اشرف شدیم. در نجف، خدمت مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی رسیدیم. پدرم خدمت مرحوم آخوند عرض نمود که بنده زاده را برای کسب فیض خدمت شما آورده ام. مرحوم آقای آخوند، فرمودند: اشکالی ندارد. به مرحوم آقا حاج سید احمد کربلایی، که آن جا تشریف داشتند، فرمودند: شما مراقب درس و بحث و تربیت این آقا باشید. آقا حاج سید احمد هم قبول فرمودند.
حدود پنج سال، مرحوم ابوی، منزل آقا حاج سید احمد کربلایی بودند.
ایشان، منزل کوچکی داشتند. یک اتاق فوقانی را در اختیار مرحوم ابوی قرار داده بودند. این دوران پنج ساله، دوران خوب و با برکتی برای مرحوم ابوی بود و از آن خاطرات خوب و شیرین به یاد داشتند، از جمله می فرمودند:
مرحوم حاج آقا سید احمد کربلایی، هر نیمه شب به دعا و نماز مشغول بود، تا اذان صبح. و سالی چندین مرتبه اتفاق می افتاد که: ایشان از شدت گریه از حال می رفت و تقریباً بیهوش می افتاد. آقا مادری داشتند، که بسیار زن خوب و مقدّسی بود. ایشان می آمد و با نگرانی می گفت: آقا سید علی، آقا، حالشان خوب نیست. من می رفتم کمک می کردم و آن بزرگوار را به حال می آوردم.
رابطه مرحوم ابوی، با مرحوم آقا حاج سید احمد کربلایی، بسیار گرم و صمیمی بود. ایشان و مرحوم آیت اللَّه حاج آقا حسین قمی و چندین نفر دیگر از آقایان، جزء شاگردان خوب و خصوصی مرحوم حاج آقا سید احمد کربلایی، به حساب می آمدند و نزد ایشان درس فصول می خواندند.
مرحوم حاج آقا سید احمد کربلایی، از نوادر روزگار و مرد جلیلی بودند. آن مرحوم تربیت یافته مکتب آخوند ملا حسین قلی همدانی بودند. ایشان، بسیار مورد احترام مرحوم آیت اللَّه نائینی و دیگر بزرگان حوزه نجف اشرف بودند. در طول زندگانی شریف و پر برکت خود، بزرگان زیادی را تربیت کردند، بزرگانی که هر یک خود استوانه ای در علم و تقوی به حساب می آمدند.
حوزه : آیا مرحوم آیت اللَّه آقا سید علی عرب، از محضر مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی نیز، کسب فیض فرمودند؟
استاد : بله، مرحوم ابوی، چندین سال، خدمت مرحوم آخوند ملا حسینقلی درس خواندند. خود ایشان می فرمودند: از سنه 1300 که به نجف اشرف، مشرف شده بودند، تا سنه 1311، که مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی، دارفانی را وداع کردند و به سرای باقی رحلت فرمودند، همواره ملازم مرحوم آقای آخوند ملا حسین قلی همدانی بودند. حتی در مسافرتها، مثل: سفر به کاظمین و سامرا و یا رفتن به مسجد سهله، که هر چند ماه یک بار بود، مرحوم آخوند را ترک نمی کردند و همراه ایشان بودند. غیر از درس و بحث های رسمی و حوزوی، حالات مرحوم آخوند، خود، بسیار آموزنده و مفید بود. این حالات، چنان عظمتی دارد که قابل گفتن نیست و نمی توان آن را بیان کرد. در عین حال، مرحوم آخوند، بسیار متواضع و فروتن بودند. در این جهت، مرحوم ابوی، خاطرات خوشی نقل می کردند ؛ از جمله می فرمودند:
روزی به قصد زیارت حضرت ابی عبداللَّه الحسین، علیه السّلام، وارد حرم مقدس ایشان شدیم. مرحوم آقای آخوند ملا حسین قلی همدانی، مشغول نماز زیارت شدند. چون جمعیت زیادی در رفت و آمد بوند، بدن مرحوم آخوند، هنگام نماز مقداری تکان می خورد.
آن جا یک آقا شیخی، اهل مازندران بود، آمد و به من گفت: این آقا چرا موقع نماز طمأنینه لازم را ندارد؟ من در پاسخ گفتم: ایشان پیرمرد است، نماز هم که نماز مستحب است آقا شیخ، قانع نشد و تصمیم داشت مطلب را به خود آقای آخوند هم متذکر شود. رفت خدمت آقا و عرض کرد: آقا، هنگام نماز، بدنتان طمأنینه لازم را نداشت. مرحوم آقای آخوند، متوجه شدند که او با زحمت حرف خود را بیان می کند. به او فرمودند: چرا تذکر خود را با مشکل بیان می کنی. شما باید به من بگویید: آخوند تو چند وقت است نجف هستی، هنوز متوجّه نشده ای که در نماز باید طمأنینه را رعایت نمود. تذکر تو بجاست و نباید چیزی مانع آن شود.
در خاطره ای دیگر، مرحوم ابوی نقل می کردند:
یک وقت در خدمت مرحوم آقای آخوند ملا حسین قلی همدانی به مسجد سهله رفتیم. آقایان زیادی تشریف داشتند، از جمله: آقا شیخ محمد بهاری همدانی، آقا شیخ عباس کازرونی، آقا حاج سید احمد کربلایی و بزرگان دیگر، حدود بیست نفر از آقایان بودند. اوائل غروب بود که وارد مسجد سهله شدیم. مسجد خلوت بود. رفتیم زاویه غربی مسجد، مقام حضرت زکریّا، علیه السّلام، در آن زاویه مرحوم حاج آقا رضا همدانی، مشغول نماز بودند. مرحوم آقای آخوند به همراهیان فرمودند: به ایشان اقتداء کنیم و نماز را با ایشان بخوانیم.
مرحوم آقای آخوند ملا حسین قلی همدانی، بسیار مرد جلیل و فقیه خوب و بزرگواری بود. ایشان، شاگردان برجسته زیادی را تربیت کردند که یک نمونه آن مرحوم حاج آقا شیخ محمد باقر همدانی است. مرحوم آقای آخوند، غیر از تدریس فقه و اصول، سالیانی قبل از طلوع فجر، درس اخلاق می فرمودند، که در این زمینه هم، در محضر ایشان بزرگان زیادی تربیت یافتند، مانند: مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، مرحوم آقا شیخ عباس کازرونی، مرحوم حاج آقا سید احمد کربلایی و مرحوم حاج آقا شیخ محمد بهاری همدانی.
بزرگان و اساتید حوزه نجف اشرف، نسبت به مرحوم آقای آخوند ملا حسین قلی همدانی، ارادت کامل داشتند. مرحوم ابوی نقل می کردند:
در حدود سالهای 1300 که من نجف مشرف بودم، مرحوم آیت اللَّه نائینی، در سامرّا تشریف داشتند و سالی چند روز برای زیارت به نجف اشرف مشرف می شدند. مرحوم آیت اللَّه نائینی، در نجف وارد منزل آقای آخوند می شدند و آن جا نشست و دید و بازدید داشتند. معلوم بود که قبل از عزیمت آیت اللَّه نائینی از نجف، ایشان نیز، در درس اخلاق مرحوم آقای آخوند شرکت می کردند.
مرحوم ابوی، حدود سی سال در نجف اشرف مشرف بودند و در سنه 1330، به همدان بازگشتند. بعد از گذشت سه سال، در سنه 1333، مرحوم آقای حاج سید احمد کربلایی، وفات کردند. مرحوم آیت اللَّه نائینی، وصّی آن مرحوم و مسئول کارهای ایشان بودند.
بزرگان ما، هر یک، حالات زیبا و خاطرات پندآموز زیادی دارند، که ذکر تمامی آنها میسّر نیست و بعضی از آن حالات معنوی را حتی نمی توان ذکر کرد.
حوزه : با تشکر از حضرت عالی از حضور شما تقاضا می کنیم که: فرازهایی از آن دوران تحصیلات خود را برای ما بیان کنید.
استاد : من سنه 1322ه.ق در نجف اشرف متولد شدم. در سنه 1330 به همراه مرحوم ابوی آمدیم ایران. ابتدا، درس را خدمت مرحوم ابوی شروع کردم و مقداری خدمت ایشان تحصیل کردم. در سنه 1343، بعد از گذشت حدود 13 سال، قرار شد من به نجف برگردم و آن جا ادامه تحصیل بدهم. مرحوم آیت اللَّه میرزای نائینی، وقتی اطلاع یافتند که من می خواهم به نجف بازگردم، طی نامه ای از نجف اشرف به مرحوم ابوی مرقوم داشتند: امسال در نجف مریضی مالاریا زیاد است؛ بهتر است ایشان، امسال به نجف نیایند؛ ولی نامه ایشان دیر به دست مرحوم ابوی رسید. هنگامی نامه را مرحوم ابوی دریافت کردند که من تمام مقدمات سفر را آماده کرده بودم و می خواستم سوار ماشین بشوم. مرحوم ابوی فرمودند: حالا بروید به امید خدا. من هم به قصد ادامه تحصیل به سوی نجف اشرف، عازم شدم.
در آن دوران، مسافرتها طولانی و مشکلات زیادی داشت. علاوه بر این، چندین روز ما را در مرز معطل کردند. بنده مریض شدم و ناراحتیهای زیادی دیدم؛ ولی به لطف پروردگار توانستم مشکلات زیادی را تحمل کنم.
در نجف اشرف، وارد منزل مرحوم آقا سید عبدالغفار شدم. مرحوم آقا سید عبدالغفار مازندرانی، از اساتید مرحوم آیت اللَّه میلانی، آیت اللَّه خوئی، آقا سید صدر الدین جزائری و آقا شیخ علی قمی بودند. مقدار باقی مانده از دروس سطح را در نجف، خدمت مرحوم آیت اللَّه میلانی و مرحوم آقا عماد رشتی خواندم.
آقا عماد رشتی، نوه مرحوم میرزای حبیب اللَّه رشتی، بسیار مرد جلیل و فاضلی بود.
در حدود سنه 1345، من تازه کتاب کفایه مرحوم آخوند خراسانی را تمام کرده بودم. در همین زمان، بنا شد که دوره آخر تدریس اصول مرحوم آیت اللَّه نائینی شروع شود.
مرحوم آیت اللَّه نائینی به من فرمودند:
شما هم درس من می آیید؟
بنده، عرض کردم: بله.
ایشان فرمودند: مانعی ندارد، به شرط این که درس را بنویسید و برای من بیاورید که آن را ببینم.
برای من، که دوره اول درس اصول بود و تازه کتاب کفایه را تمام کرده بودم، قبول این شرط مشکل بود. در عین حال، خدمت آیت اللَّه خوئی و حاج سید صدرالدین جزائری، عرض کردم: چنین شرطی شده است.
این آقایان فرمودند: اشکالی ندارد. ممکن است در ابتداء برای شما مشکل باشد ؛ ولی مفید است.
من چند سال، درس مرحوم آیت اللَّه نائینی می رفتم. در طول این چند سال، تمام درس ایشان را می نوشتم و هر چند وقت یک بار، نوشته ها را، که چند دفتر می شد، خدمت ایشان می بردم و ایشان مطالعه می فرمودند. تمام دوره درس اصول را، تا ابتدای بحث براءت، در مدت هفت - هشت سال، این گونه خدمت ایشان بودم. اگر مدتی می گذشت و نوشته های درس را خدمت ایشان نمی بردم، ایشان مطالبه می فرمودند.
درس مرحوم آیت اللَّه نائینی، در نجف اشرف در مسجد هندی برگزار می شد. همان گونه که عرض کردم، من آخرین دوره اصول ایشان را درک کردم. در این دوره نیز، بزرگان زیادی شرکت می کردند و معمولاً این بزرگان یکی - دو دوره درس خارج اصول را خدمت خود مرحوم آیت اللَّه نائینی و یا خدمت بزرگانی دیگر، گذرانده بودند. در این دوره درس اصول مرحوم آیت اللَّه نائینی، کم تر کسی بود که برای اولین بار شرکت کند. تنها آقای سید صدر الدین جزایری و مرحوم آیت اللَّه آقا سید محمد حسین طباطبائی، صاحب تفسیر المیزان، و من از میان حدود چهارصد، یا پانصد نفر، اولین دوره اصول را می گذراندیم.
غیر از درس مرحوم آیت اللَّه نائینی، درس فقه و اصول مرحوم آیت اللَّه شیخ محمد حسین کمپانی را نیز شرکت می کردم.
مرحوم آیت اللَّه شیخ محمّد حسین کمپانی، در مسجد کوچکی، که مقابل مسجد هندی بود، درس می فرمودند. بنده، هیچ گاه درس فقه و اصول ایشان را ترک نمی کردم. دوره درس اصول مرحوم آیت اللَّه نائینی، حدود هشت سال تا نه سال طول می کشید؛ ولی درس مرحوم آیت اللَّه شیخ محمد حسین کمپانی، بیش تر.
از جمله توفیقات مرحوم آیت اللَّه کمپانی این بود که: هر چه می فرمودند می نوشتند و معلومات خود را با قید کتابت ابدی می کردند.
این، نعمت بزرگی است برای اهل علم که دست به قلم داشته باشند و نگذارند معلومات، فقط در سینه و روان بماند و بعد هم با خود ببرند.
مرحوم آیت اللَّه کمپانی، آن زمان، مکاسب می فرمودند؛ از بحث بیع فضولی تا بحث خیارات، مدت چند سال طول کشید. چون ایشان تمام بحث را می نوشتند، من نوشته های ایشان را می گرفتم و استفاده می کردم.
مرحوم آقا سید محمّد حجّت هم، به یک شخصی سفارش کرده بودند که می آمد و نوشته های مرحوم آیت اللَّه کمپانی را از من می گرفت و برای ایشان پاکنویس می کرد. مرحوم آقا سید محمّد حجّت هم از شاگردان قدیم مرحوم آیت اللَّه کمپانی بودند.
آقا شیخ حسین همدانی، آقا شیخ نصراللَّه اشکوری، آقا سید صدر الدین جزایری، آیت اللَّه خوئی و مرحوم علامه طباطبائی از ملتزمان درس مرحوم آیت اللَّه شیخ محمد حسین کمپانی بودند. درس فقه و اصول مرحوم آیت اللَّه کمپانی، بسیار دقیق و با زبان عربی فصیح بیان می شد.
غیر از مهارت و استادی کم نظیر مرحوم آیت اللَّه شیخ محمّد حسین کمپانی در فقه و اصول، در تفسیر و بهره بردای از آیات قرآن نیز، ابتکارهای خوب و جالبی داشتند؛ از جمله می فرمودند:
ما از آیات الهی می توانیم پی به مقام هر یک از انبیاء پی ببریم، که در مقایسه آن با مقام اوصیاء الهی، حقایقی فهمیده می شود. از آیات قرآن می فهمیم که: حضرت صدیقه مریم، از کودکی تحت سرپرستی حضرت زکریّا بوده اند و هیچ ذکر نشده که حضرت زکریّا جهت شیر دادن، برای ایشان دایه گرفته باشند. بعد از دوران شیرخوارگی هم، غذاهای بهشتی برای ایشان می رسید. همواره حضرت صدیقه مریم از جانب پروردگار ارتزاق می شدند. از چنین مادر بزرگواری، حضرت مسیح، سلام اللَّه علیه، بدون اصلاب، متولد می شود. حضرت مسیح، دارای چنان منزلت و مقامی در نزد خداوند است که از جانب خداوند متعال، به خودش سلام می دهد.
از چنین مادری، وقتی چنین فرزند بزرگواری می خواهد به دنیا بیاید، به مادر خطاب می شود که: مسجد الاقصی را ترک کند و برای زایمان به مکان دیگر برود؛ اما هنگامی که برای جناب فاطمه بنت اسد، مادر گرامی حضرت علی بن ابی طالب (ع)، حالت زایمان پیدا می شود، دیوار خانه کعبه، برای ایشان باز می شود و ایشان به درون خانه کعبه می روند و در آن جا سه شبانه روز مهمان خداوند متعال می شوند.
در این مقایسه مقام قرب حضرت علی(ع) در نزد خداوند متعال مشخص می شود.
حضرت مسیح، علیه السلام، با آن همه عظمت و مقام قرب که نزد خداوند متعال دارند، صفت مبشر دارند؛ بشارت دهنده وجود پیامبر اکرم(ص).
رفقای ما، که در نجف اشرف با هم زیاد حشر و نشر داشتیم، مرحوم آیت اللَّه علامه طباطبائی، مرحوم آیت اللَّه میلانی، آیت اللَّه خوئی، آقای سید محمّد تقی نخجوانی، آقای شیخ عماد رشتی و آقا سید صدرالدین جزایری بودند.
مرحوم علامه طباطبائی، حدود یک سال زودتر از من نجف رفته بودند. من با ایشان رفاقت و دوستی نزدیک داشتم و آن مرحوم نسبت به من محبت فراوان داشتند. حجره من داشتم. مرحوم علامه طباطبائی، بسیار خوش خط بودند. روزی در همین حجره مدرسه قوام ایشان به من فرمودند: برویم داخل حیاط. در خدمت ایشان رفتیم داخل حیاط. آفتاب بود. آن جا ایشان دو تا از سیاه مشقهای خود را به من نشان دادند و از مقایسه تعداد رعشه های موجود در آن، سیاه مشقی را که در تابستان نوشته بودند از سیاه مشقی که در زمستان نوشته بودند، تمیز دادند.
حوزه : با توجه به این که حضرت عالی جزء نزدیک ترین افراد به مرحوم آیت اللَّه نائینی بودید، طبیعی است که خاطرات زیادی از آن مرحوم داشته باشید؛ از این روی از شما خواهش می کنیم: شمّه ای از آن خاطرات را بیان بفرمایید.
استاد : زندگانی بزرگان آکنده از فراز و نشیبهای مختلفی است که دقت در هر کدام از آنها می تواند برای ما مفید واقع شود. مرحوم آیت اللَّه نائینی نیز از این قاعده مستثنی نبودند. علاوه بر این، خود ایشان به مسائل تاریخی و خاطرات پندآموز گذشته، اهمیت می دادند. خاطرات من از آن دوران بسیار شیرین و مغتنم، که در خدمت مرحوم آیت اللَّه نائینی بودم، به دو دسته تقسیم می شود:
یک: مسائل و جریاناتی که در زندگی ایشان اتفاق افتاده بود و ایشان گاهی آن را به مناسبتی نقل می کردند.
دو: جریاناتی را که خودم شاهد و ناظر بر آن بودم. نقل تمام این خاطرات، هم از حوصله و توان من خارج است و هم در بحث نمی گنجد؛ اما اشاره به بعضی از آنها اشکال ندارد.
مرحوم حاج آقا شیخ عبدالرحیم شیخ الاسلام نائینی، والد محترم مرحوم آیت اللَّه نائینی، هم عصر مرحوم آقا شیخ محمّد باقر اصفهانی بودند. آقا شیخ محمّد باقر، والد مرحوم حاج آقا نجفی، حاج آقا جمال و حاج آقا نوراللَّه اصفهانی از علمای اصفهان بودند.
مرحوم آیت اللَّه نائینی می فرمودند:
پدرم در یک نامه ای خدمت مرحوم آقا شیخ محمّد باقر اصفهانی نوشتند که: تصمیم دارم بنده زاده را برای کسب فیض خدمت شما بفرستم و ایشان هم پذیرفتند.
آن زمان من حدود شانزده سال داشتم که خدمت آقا شیخ محمّد باقر رفتم. مرحوم آقا شیخ محمّد باقر به من فرمودند: بیا منزل ما همین جا باش. در بیرون منزل ایشان چندین اتاق بود، کسانی که کارهای ایشان را انجام می دادند آن جا سکونت داشتند.
من هم رفتم در یکی از این اتاقها ساکن شدم. روزها می رفتم مدرسه برای درس و بحث و شب برای استراحت بر می گشتم آن جا. تمام مدت هشت سال، که من در اصفهان مشغول تحصیل بودم، در همین منزل اقامت داشتم.
در ماه های مبارک، مرحوم آقا شیخ محمّد باقر، دو - سه ساعت به اذان صبح مانده تشریف می آوردند بیرونی و در یکی از همین اتاقها مشغول نماز شب و تهجد می شدند. آن مرحوم، در دعای دست، همان گونه که ایستاده بود، دعای ابو حمزه ثمالی را می خواند و گریه می کردن.
من درسهای مرحوم آقا شیخ محمّد باقر را ترک نمی کردم، حتّی درسهای خصوصی را نیز شرکت می کردم.
مرحوم آقا شیخ محمّد باقر، کتاب نجات العباد مرحوم صاحب جواهر را، که بزرگانی مانند مرحوم شیخ انصاری و آیت اللَّه میرزای شیرازی بر آن حاشیه نوشتند، درس می فرمود؛ البته، این درس جنبه خصوصی داشت و حدود دوازده نفر در آن شرکت داشتند. روزی در درس، بخشی از حاشیه آیت اللَّه میرزای شیرازی مطرح شد. ایشان به فکر فرو رفتند که چطور آیت اللَّه میرزای شیرازی، در این جا توجه به حاشیه مرحوم شیخ مرتضی انصاری نفرمودند. بعد از دقایقی تأمل، فرمودند: مثل این که در این مورد روایتی داریم و ایشان با توجه به مفاد روایت این مطلب را فرموده اند.
بعد از این که من آمدم نجف، اتفاقاً، آیت اللَّه میرزای شیرازی، همین کتاب نجات العباد را درس می فرمودند. من نیز شرکت کردم. در این درس، خود آیت اللَّه میرزای شیرازی نیز، به همان عبارت رسیدند و متوقف شدند که: چرا در حاشیه خود بر مطلب، به حاشیه استاد اعظم شیخ مرتضی انصاری توجّه نفرمودند؛ چند دقیقه متوقف شدند.
من که در آن زمان، حدود بیست و چهار سال سن داشتم و کوچک ترین شاگرد حاضر در آن درس به حساب می آمدم، به حضرت آیت اللَّه شیرازی، عرض کردم: شاید به جهت توجه به مفاد روایت، توجّه به حاشیه جناب شیخ نشده اید. ایشان، تصدیق فرمودند و فرمودند: شما از کجا متوجه شدید؟ بعد از درس عرض کردم: حدود هفت سال پیش، استاد ما، آیت اللَّه آقا شیخ محمّد باقر اصفهانی، که در حوزه اصفهان این کتاب را تدریس می فرمودند، این نظر را داشتند.
این واقعه سبب شده بود که مرحوم آیت اللَّه میرزای شیرازی توجّه مخصوصی به مرحوم آیت اللَّه نائینی پیدا کنند و به مرحوم آقا سید محمد فشارکی، سفارش فرموده بودند: رابطه بیش تری با ایشان برقرار کند، که این گونه هم شد. بین مرحوم آیت اللَّه نائینی و مرحوم آقا سید محمد فشارکی، همیشه یک رابطه صمیمی، گرم و عاطفی برقرار بود.
مرحوم آیت اللَّه نائینی، بنا داشتند برای فریضه ظهر و عصر، حدود یک ربع ساعت که به اذان مانده، بر روی سجاده بنشینند و حالت انتظار داشته باشند، تا اذان بگویند و ایشان مشغول نماز شوند. یک روز، که ایشان در این حالت منتظر اذان بودند، من درون اتاق، لابه لای کتابها، چشمم به یک پاکت نامه افتاد. خط آن را خیلی شبیه خطی مرحوم سید جمال الدین اسد آبادی یافتم. خدمت مرحوم آیت اللَّه نائینی، عرض کردم: آقا این خط آقا سید جمال الدین نیست؟
ایشان فرمودند: چرا.
عرض کردم: چطور، این نامه از کجا؟
ایشان فرمودند:
مرحوم سید جمال الدین اسدآبادی، آن زمان که من در اصفهان بودم، با من رابطه بسیار صمیمی و گرم داشت و با من رفت و آمد می فرمود. سامرا هم که آمدم، هر یکی - دو سال می آمدند؛ از جمله در سنه 1306، که مصادف بود با دوران تحریم تنباکو، مرحوم سید جمال الدین، تشریف آوردند سامرا. حجره من هم آمدند. چند دقیقه با احوال پرسی گذشت و ایشان تشریف بردند. بعد از حدود ده دقیقه باز گشتند و فرمودند: من تصمیم دارم نیم ساعت با آیت اللَّه العظمی میرزای شیرازی، به طور خصوصی ملاقات کنم. از هر کس پرسیدم، شما را نشان دادند که واسطه بشوید. حالا آمده ام از شما خواهش کنم: از ایشان درخواست کنید که من نیم ساعت ایشان را تنها ببینم.
عرض کردم: اشکالی ندارد. رفتم خدمت مرحوم آیت اللَّه العظمی میرزای شیرازی. (ایشان، در اتاق خصوصی، که اتاق کوچکی بود و کتابخانه ایشان به حساب می آمد، تشریف داشتند که من خدمت شان رسیدم). به ایشان عرض کردم: به این جهت مزاحم شدم که عرض کنم: آقا سید جمال الدین اسد آبادی تقاضا دارند خدمت شما برسند و به طور خصوصی، نیم ساعت، شما را ملاقات کنند. ایشان بعد از مقداری تأمل، فرمودند: به آقا سید جمال الدین بفرمایید: مرقومه شما می رسد و من هم به مقدار مقتضی با شما مساعدت می کنم.
بعد ایشان به من فرمود: من نمی توانم کبّاده(108) آقا سید جمال الدین را بدوش بکشم. ایشان اگر دستش به من برسد، توقعات زیادی دارد که من نمی توانم و نباید همه آن را انجام دهم.
من از خدمت آیت اللَّه العظمی میرزای شیرازی آمدم و به مرحوم سید جمال الدین عرض کردم: آقا عذر آوردند. آن مرحوم هم چیزی نگفت.
مرحوم آیت اللَّه نائینی بسیار خوش بیان و خوش تدریس بودند یکی از خصوصیات درس ایشان عدم تکرار مطالب بود؛ هیچ مطلب تکراری نداشت.
مرحوم حاج آقا ابوی نقل می کردند:
در سنه 1318، حوزه سامرا، تقریباً منقرض شد و بزرگان آن جا به شهرهای دیگر مهاجرت کردند. آن زمان، مرحوم آیت اللَّه نائینی، به نجف اشرف آمدند و قرار شد در نجف بمانند و درس شروع کنند. تدریس در حوزه نجف بسیار مشکل بود، چون مانند مرحوم آیت اللَّه آخوند خراسانی، به بیش از هزار شاگرد، در این حوزه تدریس می کردند، ولی مرحوم آیت اللَّه نائینی درس خود را در حجره بکتاشیها شروع کردند. بعد از مدت کوتاهی، حدود سیصد نفر از فضلای بزرگ حوزه درس آیت اللَّه آخوند خراسانی در درس ایشان نیز شرکت می کردند. و چنان شد که حوزه درس ایشان بعد از حوزه درس مرحوم آیت اللَّه آخوند خراسانی به صورت کم نظیری در آمد.
مرحوم آیت اللَّه نائینی، بسیار مایل بودند که: شرکت کننده ها درس را بنویسند. معمول شرکت کنندگان در درس ایشان، مطالب را با دقت می نوشتند. مرحوم آقا سید جمال اصفهانی، می فرمودند:
من یک طاقچه تقریرات درس آقا را دارم. حدود سی سال در خدمت مرحوم نائینی بودم و تا آخرین روز درس ایشان آمدم و همه را یادداشت کردم.
مرحوم آیت اللَّه نائینی، میل داشتند همیشه یکی - دو تا از تقریرات درس ایشان خدمتشان باشد و نگاه بکنند.
حوزه : مرحوم آیت اللَّه نائینی، غیر از آثار فقهی و اصولی و غیر از کتاب تنبیه الامّة و تنزیه الملّه، آثار دیگری هم داشتند؟
استاد : بله: ایشان آثار زیادی داشتند ؛ ولی چون بسیار خوش قلم بودند و به ادبیات و درستی عبارات اهمیت زیاد می دادند، نمی خواستند که این آثار چاپ شود؛ که نکند اشتباهات ادبی داشته باشد. در بسیاری از ابواب فقه، ایشان نوشته داشتند. این آثار چاپ نشد و من فکر می کنم اکنون از میان رفته باشد.
کتاب تنبیه الامة و تنزیه المله مرحوم آیت اللَّه نائینی، کتاب علمی و مستند خوبی است. بزرگان حوزه نجف به این کتاب عنایت داشتند.
خاطرم هست که: هر روز، یک ساعت به غروب مانده، در منزل مرحوم آقا سید عبدالغفار جلسه ای برقرار می شد، که آقایان زیادی می آمدند و در آن جا بحثها و گفت و گوهای مفید مطرح می شد. یک روز، از روزهای ماه مبارک رمضان، یک ساعت به غروب، جلسه تشکیل شده بود و آقایان زیادی بودند ؛ از جمله: مرحوم علامه طباطبائی، که در بعضی از این جلسات شرکت می کردند، نیز حضور داشتند.
مرحوم آقا عماد رشتی، نواده مرحوم میرزا حبیب اللَّه رشتی، نیز حضور داشت. مرحوم آقا عماد، بسیار مرد با فضل و صاحب نظر بود.
مقداری از کتاب تنبیه الامة، را خواندیم. مرحوم آقا عماد، با ابتهاج زیاد فرمودند:
آقا ما چندین سال، درس مرحوم آیت اللَّه نائینی شرکت کردیم و شیرینی و لذت آن درس را به یاد داریم؛ امشب با خواندن این مقدار از کتاب، بوی آن درس پر برکت، استشمام می گردد.
کتاب، کتاب خوب و مفیدی بود و می توانست در آن روز، بسیار مفید باشد؛ ولی متأسفانه محیط اقتضا نکرد و نتوانست از آن بهره لازم را بگیرد؛ حتی کسانی برای مرحوم آیت اللَّه نائینی، به این جهت اسباب زحمت هم شدند.
مرحوم ابوی نقل می کردند:
روزی مرحوم آیت اللَّه نائینی، از درس تشریف می آوردند، بسیار مورد اعتراض واقع شدند و برای ایشان اسباب ناراحتی فراهم شد.
بعد از مرحوم آیت اللَّه آقای آخوند خراسانی، برای کسانی که با مرحوم آقای آخوند هم فکر بودند یا تماس داشتند، وضع نابسامانی پیش آمد. بخصوص برای مرحوم آیت اللَّه نائینی وضع بدتر شد؛ چرا که اکثر کارهای اجتماعی و مبارزاتی مرحوم آیت اللَّه آقای آخوند، با مشورت مرحوم آیت اللَّه نائینی انجام می شد و بسیاری از نامه ها و مراسلات مرحوم آیت اللَّه آقای آخوند، با مشورت و کمک مرحوم آیت اللَّه نائینی تهیه می گشت؛ به این جهت بعد از فوت مرحوم آیت اللَّه آخوند، اوضاع برای مرحوم آیت اللَّه نائینی، بسیار سخت شد و ایشان حتی از نظر اقتصادی در مضیقه قرار گرفتند.
در این جا، بد نیست این مطلب را یادآور شویم که: در آن تنگناهای اقتصادی و غیر اقتصادی مرحوم آیت اللَّه نائینی و مرحوم آیت اللَّه شیخ محمّد حسین کمپانی، با یک صمیمیّت خاصی به همدیگر کمک می کردند و رابطه بسیار خوب و عالی داشتند.
حوزه : آیا حضرت عالی محضر آیت اللَّه میرزا علی آقای قاضی را هم درک فرمودید؟
استاد : بله، ایّامی چند را من در خدمت ایشان بودم. البته، قبل از این که خدمت ایشان برسم اوصاف ایشان را از مرحوم ابوی بسیار شنیده بودم. مرحوم ابوی، می فرمودند: میرزا علی آقای قاضی، از شاگردان مبرّز مرحوم آقا سید احمد کربلایی و بسیار سید جلیل و بزرگواری هستند.
در سنه 1347 یا 1348، که من در مدرسه قوام بودم، مرحوم میرزا علی آقای قاضی، به مدرسه قوام تشریف آوردند و از متصدی مدرسه خواستند که حجره ای را در اختیار ایشان قرار دهد. متصدی مدرسه، با کمال احترام پذیرفت و یک حجره کوچکی، از طبقه فوقانی مدرسه را را در اختیار ایشان قرار داد. بعد معلوم شد که مرحوم میرزا علی آقای قاضی، حجره را به عنوان مکان خلوتی برای تهجد و عبادت می خواستند؛ چرا که منزل ایشان کوچک بود و ایشان تصور داشتند، شب هنگام که می خواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچه ها هستند ؛ به این جهت، این حجره را تهیه کرده بودند. شبها، حدود ساعت دوازده که معمولاً طلبه ها به خواب می رفتند، تا برای درسهای فردا استراحتی کرده باشند، شب زنده داری و تهجد ایشان، در آن حجره کوچک، شروع می شد. در آن جا بود که من شیفته مرحوم میرزا علی آقای قاضی شدم. حالت دعا و نیایش ایشان، در آن حجره کوچک، خیلی برای من جالب و زیبا بود. چند ماهی از آمدن ایشان به مدرسه می گذشت که من رفتم خدمت ایشان و تقاضا کردم که کتاب جامع السعادات مرحوم نراقی را برای من بخوانند و ایشان با کمال بزرگواری پذیرفتند.
قرار شد من در کنار درسهای دیگر در ساعات فراغت خدمت ایشان برسم. با این قرار من خدمت ایشان می رسیدم و ایشان درس می فرمودند ؛ امّا چه درسی، واقعاً درس عرفانی بود ؛ یک عرفان وجدانی. شنونده یقین می کرد که آن چه استاد می گوید، خود به یقین دریافته و در وجود خودش پیاده کرده است.
عجیب صحنه هایی پیش آمد! بعد از چندی، تمام ذکر و ورد من، مرحوم میرزا علی آقای قاضی شده بود. به هیچ درسی توجّه نمی کردم. تنها درس ایشان مورد توجه من بود. وقتی مقابل ایشان برای درس می نشستم و ایشان صحبت را آغاز می فرمود، تمام درسهای دیگر از خاطرم می رفت و تنها محو ایشان می شدم. تمام روز، به چیزی جز فرمایشات ایشان نمی اندیشیدم. شب هنگام هم که ایشان برای نماز و تهجد آماده می شدند من یا خواب نبودم و یا اگر خواب هم بودم بیدار می شدم؛ چون ایشان برای وضو گرفتن از میان ایوانی می گذشتند که من شبها در آن می خوابیدم. در عین این که ایشان نعلین خود را از پا می گرفت و صدا نکند، در عین حال من بیدار می شدم و مخفیانه چگونگی دعا و نیایش ایشان را زیر نظر می گرفتم. خیلی برایم جالب بود. تا صبح خوابم نمی برد و پیرامون آن می اندیشیدم.
رفته رفته، در اثر آن بیداریهای شبانه و بی توجهی به درسهای دیگر، در من تغییراتی به وجود آمد و حالم عجیب شده بود، به صورتی که بعضی از دوستان، متوجّه تغییر حالت من شده بودند؛ از جمله: آقای سید یوسف حکیم، فرزند مرحوم آیت اللَّه حکیم، که با هم انس بسیار داشتیم.
یک روز، به مرحوم آیت اللَّه شیخ محمّد حسین کمپانی عرض کردم: حاج میرزا علی آقای قاضی آمده اند در مدرسه ما حجره ای گرفته اند. ایشان، متوجه شدند و مسأله را فهمیدند. به من فرمودند:
آقا برای شما خیلی زود است که درس جناب میرزا علی آقای قاضی بروید. شما هنوز مرد این میدان نیستید. او بزرگ مردی است که هماورد بزرگی میخواهد. شما بهتر است، درس ایشان را ترک کنید و برای فرا گرفتن مسائل اخلاقی، به همان جلسات منزل آقا سید عبدالغفار اکتفاء کنید، که در موقعیت شما، این جلسات مفیدتر است.
من، به مرحوم آیت اللَّه شیخ محمّد حسین کمپانی احترام زیادی می گذاشتم و تحت تأثیر قوت روح ایشان بودم؛ از این جهت، بعد از آن روز درس مرحوم میرزا علی آقای قاضی را ترک کردم.
هنوز، شیرینی و لذت آن مدت کوتاه درس را که خدمت ایشان بودم احساس می کنم اقرار می کنم که: مرحوم میرزا علی آقای قاضی بسیار مرد کم نظیری بود کلام و رفتار و سلوک ایشان بسیار جذاب و دلنشین بود.
این قضیه را که نقل کردم، مربوط می شود به سنه 1347. آن زمان مرحوم علامه طباطبائی، خدمت آقا سید عبدالغفار می آمدند. بعدها ایشان با مرحوم قاضی ارتباط برقرار کردند. البته مرحوم طباطبائی و حاج میرزا علی آقای قاضی خویش بودند؛ منظورم ارتباط درس و بحث با استاد شاگردی است.
مرحوم طباطبائی، مرحوم آقا شیخ محمّد تقی آملی و مرحوم آقا شیخ علی محمّد بروجردی، در این اواخر جزء تلامذه عالی مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی بودند.
مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی طباطبائی، علاوه بر این بسیار مرد جلیل، نورانی و زاهدی بود، از نظر مقام علمی هم بسیار برجسته بود. یک وقت در میان صحبت، ایشان فرمودند: من هفت دوره درس خارج کتاب طهارة را دیدم. ایشان در درسهای اساتیدی مثل: مرحوم آیت اللَّه سید محمد کاظم یزدی و آیت اللَّه سید محمّد اصفهانی و آقایان دیگر شرکت داشته اند.
در عین حال که ایشان، بحر مواجّی از علم، اخلاق و عرفان بودند، بسیار کم حرف می زدند و در سلام سبقت می جستند. از جمله خصوصیّات آن مرحوم این بود که: کم تر در مجامع حاضر می شدند و شاید مدتها کسی ایشان را نمی دید.
شبها که مشغول تهجد بودند، روز هم، با مطالعه می فرمودند و یا فکر می کردند.
غالب ایّام، ساعت دو بعد از ظهر که مردم از گرمای سوزان نجف، به سردابها پناه می بردند، ایشان وضو می گرفتند و تشریف می بردند حرم، برای زیارت حضرت امیرالمؤمنین، علیه السّلام. در آن گرمای سوزان که هیچ کس طاقت نداشت بیرون از سرداب باشد، ایشان حرم تشریف می بردند. این وقت را انتخاب کرده بود تا کسی متوجه ایشان نشود. به این جهت بود که کسی ایشان را نه در حرم می دید و نه در جای دیگر. به نظر من ایشان در حالات معنوی و معرفت، مردی نابغه بودند.
یک روز در نجف، مرحوم علامه طباطبائی، از ما برای صرف نهار دعوت کردند و فرمودند: خداوند متعال به ما فرزندی عنایت فرموده، مجلس عقیقه ای داریم (قبلاً، ایشان دارای دو یا سه فرزند شده بودند که هر کدام در چند ماهگی فوت کرده و برای ایشان فرزندی باقی نمانده بود). در آن مجلس عقیقه، پنج - شش نفر از آقایان دعوت بودند: مرحوم آیت اللَّه میلانی، آیت اللَّه خوئی، آقا سید صدر الدین جزایری و چند نفر دیگر.
آن جا مرحوم علامه طباطبائی فرمودند:
چند روز پیش آیت اللَّه حاج میرزا علی آقای قاضی تشریف آورده اند منزل ما، من منزل نبودم، مقداری نشسته اند؛ موقع رفتن به خانواده فرموده اند: به همین زودی خداوند متعال، به شما فرزند پسری عنایت می کند اسم او را عبدالباقی بگذارید، تا ان شاءاللَّه برایتان بماند. حال این پسر، متولد شده و ما اسم او را عبدالباقی گذاشتیم به امید این که بماند.
آقای عبدالباقی طباطبائی، فرزند بزرگ علامه طباطبائی هستند که بحمداللَّه در قید حیات هستند.
البته این مطلب را باید متذکر شوم که: سجایای اخلاقی هر کدام از آنان، برای ما قابل مطالعه و دقت است. یک وقت تصور نشود که بعضی از بزرگان که به جهات دیگر علمی مشهور هستند، در مسائل اخلاقی و عملی خدای نکرده کمبودی داشتند. تمام درجات علمی و توفیقات بزرگان در سایه تقوا، تواضع، اخلاق و پشتکار و زحمت به دست آمده است.
در این جا بد نیست خاطره ای را از مرحوم آیت اللَّه شیخ محمّد حسین کمپانی نقل کنم تا مشخص شود که بزرگان ما تا چه حدّ احترام اساتید خود را داشتند.
در سنه 1345، در ضمن درس اصول، صحبت پیرامون استصحاب بود.
وقتی ایشان، کلام مرحوم آیت اللَّه آخوند خراسانی را در این زمینه نقل می فرمودند، در ردّ این کلام فرمودند: این کلام، وهم است. بعد ایشان فوراً ساکت شدند و درس تعطیل شد. به جهت عظمتی که ایشان داشتند، کسی نپرسید چرا درس تعطیل شد. خود ایشان فرمودند:
ما که این گونه نسبت به بزرگان، بی احترامی می کنیم و ظرفیت لازم را برای رعایت احترام اساتید خود نداریم، لیاقت درس گفتن را نداریم و نباید درس بگوییم.
بزرگان ما، در رعایت حال شاگردان خود نیز، بسیار مراقب بودند و نسبت به آن ها تواضع بسیار داشتند. هیچ گاه اشکالات آنان را در درس، به نحوی پاسخ نمی گفتند که تحقیر یا رنجشی پیش بیاید. یک شب، بحث اصول مرحوم آیت اللَّه نائینی راجع به عام و خاص بود؛ بعد از تمام شدن درس، دیدم: آقایان: سید محمّد حسین شیرازی، آقا صدر الدین جزایری، آقا میرزا علی آقا شیرازی، آیت اللَّه خوئی و مرحوم آیت اللَّه میلانی کنار مسجد هندی، ایستاده اند و مشغول بحث هستند.
مرحوم آیت اللَّه میلانی فرمود: در این قسمت از فرمایشات آقا من نظر دارم.
آیت اللَّه خوئی هم فرمودند: بله، اشکال شما وارد است و من هم موافق هستم.
بنا شد اشکال را بنویسد تا من خدمت مرحوم آیت اللَّه نائینی ببرم.
مرحوم آیت اللَّه میلانی، بسیار مرد متفکر و با نظری بود. به عقیده من ایشان از نظر دقت و صاحب رأی بودن، جزء بهترین شاگردان مرحوم آیت اللَّه نائینی و مرحوم آیت اللَّه کمپانی به حساب می آمدند.
مرحوم آیت اللَّه میلانی اشکال را در چند سطر نوشتند. من آن را را گرفتم، بردم درون منزل و خدمت آقا تقدیم کردم.
ایشان اشکال را مطالعه فرمودند، بعد به من فرمودند: این اشکال را چه کسی به شما داد.
عرض کردم: آقا سید هادی میلانی.
ایشان فرمودند: بسیار خوب.
شب شنبه، مرحوم آیت اللَّه نائینی تمام درس را تکرار کردند این در حالی بود که درس ایشان هیچ گاه تکرار نمی شد و حتی مطالب تکراری هم نداشت.
بعد از درس، مرحوم آیت اللَّه میلانی، به من فرمودند: شما گفتید که این نوشته مال کیست؟
عرض کردم - بله، ایشان پرسیدند من هم عرض کردم. مرحوم آیت اللَّه میلانی، فرمودند:
استاد با تکرار این درس، به من فرمودند: توقع نیست از شما، بعد از شانزده سال که درس من می آیید، منظور من را از کلام متوجه نشوید.
بله، سخن از مرحوم آیت اللَّه میرزا علی آقای قاضی طباطبائی بود و به این جا کشید. به قول معروف: الکلام یجر الکلام. مرحوم آقای قاضی، در زمینه اخلاق و تربیت نفوس مستعده، درس و بحث های خوب و کم نظیری داشتند تقریباً، این دروس به صورت محرمانه برگذار می شد. ایشان در طول زندگی شریف خود، مردان بزرگی را تربیت کردند ؛ از جمله: آقای شیخ محمّد تقی آملی و مرحوم آیت اللَّه آقا سید محمّد حسین طباطبائی، صاحب المیزان.
مرحوم آیت اللَّه قاضی، در سنه 1362 یا 1363 در نجف اشرف بعد از هفت - هشت ماه مریضی، در بستری بیماری فوت کردند. البته، این نوع مریضی ها و بسترها را این گونه مردان بزرگ زیاد بد نمی دانند و در همان حال هم صفایی دارند؛ اما متأسفانه روزگار ناجور بود و قدر ایشان آنگونه که باید دانسته نشد.
آقائی خوئی، سلمه اللَّه، می فرمودند:
بعد از فوت ایشان، مرحوم آیت اللَّه حاج آقا حسین قمی، به خاطر تعظیم ایشان از کربلا آمدند نجف؛ چون نجف حالت مجمع داشت. ایشان، به مجرد شنیدن فوت مرحوم آیت اللَّه قاضی آمدند که اوّلین مجلس فاتحه را ایشان بگیرند. در نجف، معمولاً، سه روز تمام و یک نصف روز مجلس ترحیم برقرار می شود. در این مجلس، آقای میلانی و آقای میرزای مهدی شیرازی هم با آیت اللَّه حاج آقا حسین قمی بودند. مجلس ترحیم مفصلی شد، خیلی از آقایان علماء و مردم شرکت کردند.
روز سوم بعد از مجلس ترحیم آمدیم منزل، چند نفر از آقایان تشریف داشتند، از جمله: همین آقایان که ذکر کردم. مرحوم آیت اللَّه حاج آقا حسین قمی، به من فرمودند: شنیدم شما با مرحوم آقای قاضی ارتباط داشتید.
عرض کردم: آقایان زیادی با ایشان ارتباط داشتند.
آیت اللَّه حاج آقا حسین قمی فرمودند:
خوب مرحوم آقای قاضی چگونه بود.
عرض کردم: از چه نظر می فرمایید.
ایشان فرمودند: از نظر مقامات معنوی.
عرض کردم: آقا، یعنی می فرمایید: چه مقام عرفانی و شهودی داشتند.
ایشان فرمودند: بله.
عرض کردم: اگر آن چه که ما از مرحوم آیت اللَّه قاضی طباطبائی دیدیم، نزد خداوند متعال حقیقت داشته باشد، او، آسمان است و شما زمین و اگر حقیقت نداشته باشد، عکس است.
مرحوم آیت اللَّه حاج آقا حسین قمی، با کمال تعجب، فرمودند: عجب؟
حوزه : با توجّه به موقعیت جدیدی که اکنون برای حوزه های علمیه پیش آمده است در ارتباط با وظائف حوزه ها بیاناتی بفرمایید.
استاد : بدون تعارف عرض می کنم: من خود را در این زمینه لایق نمی دانم که برای آقایان صحبتی بکنم.
حوزه : خواهش می کنیم. با توجه به سابقه علمی و تجربه های گرانمایه شما استفاده می کنیم.
استاد : حالا که می فرمایید، اشکال ندارد، من خاطراتی از زندگی بزرگان را در این زمینه نیز، نقل می کنم. در مورد این سؤال، من فکر می کنم قبل از این که زعمای حوزه از طلبه ها انتظارات مختلف داشته باشند، باید بر روی مسأله تربیت آنان، چه از نظر علمی و چه از نظر اخلاقی، کوشش کنند. ما نباید بدون این تربیت انتظاری داشته باشیم؛ چرا که این انتظار بیهوده است. اساتید بزرگ ما، به احوالات شاگردان خود کاملاً توجه داشتند و به آنان می رسیدند. خواندن نماز شب و اهل تهجد و شب زنده داری از شرائط اوّلیه شرکت در درس بود. مرحوم آیت اللَّه نائینی، به این امر اهتمام زیادی داشتند و مراقب بودند که کسانی درس می آیند، این گونه باشند. خود اساتید هم که مجسمه زهد و تقوی و اخلاق بودند.
مرحوم ابوی نقل می کردند:
گاهی یک ساعت به اذان صبح مانده می رفتم حرم، هنوز درب حرم را باز نکرده بودند؛ امّا مرحوم نائینی، پشت در، مشغول نماز و دعا بود. بعد از نماز و دعا بر می گشت منزل تا به درس و بحثهایش برسد.
این کار، معمول آیت اللَّه نائینی بود. در این اواخر هم که ایشان سخت مریض شده بودند، در عین حال، دو ساعت به اذان صبح بیدار و مشغول نماز و تهجد می شدند و معمولاً بلند بلند گریه می کردند و راز و نیاز داشتند. در اینجا نقل خاطره ای از ایشان بد نیست. چند شب قبل از فوت، حال ایشان بسیار وخیم بود. بیماری تب نوبه داشتند. هر یکی دو ساعت تب می کردند و به حالت غشوه از حال می رفتند. دو نفر دکتر، از بغداد آمده بودند که مراقب حال ایشان باشند. یک شب تب ایشان، بسیار طولانی شد. آقایان زیادی از شاگردهای ایشان آنجا تشریف داشتند. سفیر ایران هم از بغداد آمده بود. دکتر جهانلی مشغول مراقبت از ایشان بود.
بعد از چند ساعت که آقا در حال تب و غشوه بودند، دکتر جهانلی گفت: تا یک ربع ساعت آینده حال ایشان بهتر می شود و آقا به هوش می آیند.
ساعت سه از شب گذشته بود. من گفتم: اگر آقا بلند شوند، ببینند ساعت سه از شب گذشته است، ناراحت می شوند که:چرا ایشان را برای نماز بیدار نکردیم و دوباره حال ایشان منقلب خواهد شد؛ به این جهت، چهار- پنج عدد ساعت که آنجا بود، همه را به عقب برگرداندیم و روی ساعت یک از شب گذشته تنظیم کردیم و ساعت قدیمی خود ایشان را هم روی یک از شب گذشته تنظیم کردیم. وقتی مرحوم آیت اللَّه نائینی، بعد از چند ساعت بی حالی و حالت غشوه به حال آمدند، نگاهی به آسمان کردند و با عجله فرمودند:
ساعت سه است! چرا مرا برای نماز بیدار نکردید؟
بسیار ناراحت شدند. من عرض کردم: آقا ساعت سه نیست، ساعت یک است.
ایشان فرمودند : نه.
من چند ساعت تنظیم شده را خدمت ایشان نشان دادم ایشان نگاه کردند و با ناراحتی فرمودند:
اینها ساعت نیست پیدان است. من از وضع آسمان و ستاره ها می فهمم که ساعت سه از شب گذشته است.
همان جا با آن حال ایشان ظرف آب آوردیم، ایشان، وضو گرفتند و با حالت نشسته مشغول نماز شدند.
خوب، این چنین استادی در طول زندگی خود چقدر مایه برکت شدند و چه بزرگانی را تربیت کردند. بزرگانی که هر یک به شاگردی ایشان افتخار می کردند و از بیان این افتخار به خود می بالیدند.
مرحوم آقا سید علی مددی قاینی، که بسیار مرد جلیلی و از زهّاد و اتقیای درس مرحوم آیت اللَّه نائینی بودند، می فرمودند:
شبی در مقبره آیت اللَّه نائینی بودیم، آقایی آمد آنجا و مسأله ای را مطرح کرد. ما چند نفر بودیم، مقداری پیرامون مسأله مورد بحث گفت و گو شد. کم کم متوجه شدیم: فرد مذکور بنای مراء و جدال دارد و پرخاش و تندی می کند. این جا ما ساکت شدیم. او مقداری گفت. وقتی سکوت ما را دید، بلند شد و رفت.
بعد آقای سید علی مددی فرمودند:
ما را مرحوم آیت اللَّه نائینی تربیت کرده اند. ما هیچ گاه در مراء و جدال وارد نمی شویم. مراء کننده بگوید تا خسته شود. وقتی خسته شد بلند می شود و می رود.
این تأثیر تربیت استاد است. استاد اگر واقعاً برای خدا درس بگوید و اخلاص داشته باشد، این اخلاص نیز، در روحیه شاگردان اثر می گذارد و آنان هم این گونه می شوند.
زعما و اساتید حوزه، باید کاملاً مراقب احوالات طلبه ها باشند، چنانکه سیره بزرگان ما این گونه بوده است. جدا از مسأله درس و بحث به امور دیگر نیز توجه داشتند؛ حتی اموری که به ظاهر ساده و کوچک به نظر می رسید. مرحوم آیت اللَّه نائینی، بسیار مواظب بود که شاگردان ایشان هنگام مباحثه با یکدیگر حرفهای تند و تیز نداشته باشند و هیچ گاه پا را از مسیر اعتدال فراتر نگذارند. توجّه مربّی در تربیت، بسیار مهم و سازنده است ولو این توجه به امور ابتدایی و به ظاهر معمولی می باشد.
یک وقت، یکی از آقایان که مرجع تدریس در نجف اشرف شد و دو سه سال مجمع علمی خوبی هم پیدا کرد، به من فرمود:
من می خواهم خدمت مرحوم آیت اللَّه نائینی برسم، امّا نه در بیرونی ایشان که کسانی باشند.
من به آقا عرض کردم و ایشان تشریف آوردند. معلوم شد از آقا قبضی می خواهند. ناخنهای ایشان مقداری بلند بود. هنگام گرفتن قبض مرحوم آیت اللَّه نائینی لحظه ای دست ایشان را گرفته بودند و فقط فرموده بودند :آقا.
این قضیه گذشت. بعد از گذشت سی سال، دو مرتبه من با آن آقا برخورد کردم. ایشان، به من فرمودند:
یادت هست سی سال پیش چه اتفاقی افتاد. من هنوز خجالت آن روز را احساس می کنم. هر روز جمعه که ناخنهایم را کوتاه می کنم، به یاد مرحوم آیت اللَّه نائینی و قضیه آن روز می افتم.
این آقا از شاگردان درجه اوّل چندین بزرگوار، از جمله خود آیت اللَّه نائینی بود.
در کنار توجه به تربیت علمی و اخلاقی، زعمای حوزه باید به مسائل اقتصادی طلبه ها نیز، توجه کافی داشته باشند. بر زعمای حوزه لازم است که تربیتی اتخاذ کنند که: زندگی طلبه ها به صورت معمول و متعارف اداره بشود. ممکن است این مسأله اقتصاد کم اهمّیت تلقی شود؛ ولی هیچ این گونه نیست. در تشکیلاتی که بنا بر عفت و عزت است، رعایت اصول یک اقتصاد سالم امر ظریفی است.
ضروریات زندگی یک محصل، در حدّ متعارف، باید تأمین شود؛ تا نکند خدای نخواسته مجبور باشد درس فلان آقا برود، فقط برای تأمین زندگی. اگر محصل برای شکوفا شدن ذوق و استعداد علمی خود، نیاز به یک زندگی پاک و آزاد دارد، اساس این نوع زندگی، استقلال اقتصادی است. زعمای حوزه، باید به گونه ای عمل کنند که طلبه نسبت به یک زندگی متعارف معمولی تنگنای اقتصادی نداشته باشد. عدم امکانات مادی، در حد معمول و متعارف، می تواند مانع شکوفا شدن استعدادها گردد و گاهی افراد را از مقاصد بلند علمی باز دارد و منجر به متلاشی شدن حوزه های درسی گردد. اساس حوزه نجف اشرف، از هم گسیخته نشد، مگر در اثر همین تنگناهای اقتصادی. حالا من در صدد این نیستم که از فقر و فاقه زمامداران علمی نجف صحبت کنم ؛ امّا خیلی دشواری بود، خیلی سختی بود. زمامداران علمی نجف، نه زمامداران مرجعی، مشکلات فوق طاقتی داشتند. کسانی از علمای بزرگ نجف، که تحقیقاً بیش از صد نفر مجتهد وارسته و مبرّز تربیت کرده اند، در یک زندگی بسیار بسیار سخت و فوق طاقتی زندگی می کردند. این شیوه، بسیار غلط است. باید زمامداران مرجعی به این امور رسیدگی کنند و نگذارند این گونه مسائل پیش بیاید. استقلال اقتصادی در استقلال علمی و فرهنگی بسیار نقش مؤثر و اساسی دارد.
اساس قضیه فدک برای همین منظور بود. پیامبر اکرم، صلی اللَّه علیه و آله، سه سال قبل از رحلت، فدک را به حضرت زهرا، سلام اللَّه علیها، واگذار می کنند که خاندان نبوت و بیت رسالت از نظر اقتصادی در تنگنا نباشند و بتواند مقاصد الهی خود را به انجام برسانند.
البته این عرض من، خدمت آقای زعمای حوزه های علمیه بود؛ امّا طلاب عزیز باید بدانند که در مقابل مشکلات باید صبر کرد و مقاومت داشت و عزت نفس را به هیچ متاعی نباید فروخت و پشتکار را نباید هیچ از یاد برد. شما در طول زندگی بزرگان ما به صحنه های بسیار توانفرسا بر می خورید؛ امّا می بینید که آنان مقاومت کردند و در سایه همین مقاومت و شکیبایی توانستند به اهداف خود برسند. به طور کلی، بزرگان ما به امور مادی توجهی نداشتند و هیچ گاه وقت خود را صرف این امور نمی کردند. در حقیقت، آن قدر اشتغالات تحصیلی و پشتکار در آموختن داشتند که فرصتی برای تفکر در این امور، پیدا نمی شد.
هنگامی که آیت اللَّه خوئی، سلمه اللَّه، در نجف مشغول تحصیل بودند، برادر خانم ایشان، مرحوم میرزا آقا، که مرد بسیار محترمی بود، سالی دو مرتبه، هر دفعه مبلغ ششصد روپیه، برای ایشان حواله می فرستاد. با این مبلغ اصول اوّلیّه زندگی ایشان رو به راه می شد و ایشان هم درس می خواندند.
یک روز من در نجف به ایشان برخوردم، به من فرمودند:
مدت زیادی بود که دست تنگ بودیم و خیلی در فشار و ناراحتی به سر می بردیم. امروز، من برای شستشو لباسم را تعویض کردم، خانواده در جیب لباس من، نامه ای را از برادرش می بیند. نامه را به من نشان داد. یادم آمد که حدود بیست و هشت روز قبل، این نامه رسیده و در آن حواله ششصد روپیه است. این مدت، با وجود این حواله و آن همه فشار و ناراحتی اقتصادی، من چنان سرگرم درس و بحث بودم که به کلی، موضوع نامه را فراموش کرده بودم.
ما باید در طریق آموختن، این گونه جدّی باشیم. از این نمونه ها بسیار است که نشانگر بی توجهی بزرگان ما به امور مادی و توجه آنان به درس و بحث است.
در طریق آموختن، بعد از توکل بر ایزد منان و رعایت تقوا، مشکلات را هیچ انگاشتن شرط اول است. بدون تحمّل رنج راه و بیدار خوابیها نمی توان به مقصد رسید.
یک روز پنج شنبه ای بود، عده ای از رفقا، از جمله: مرحوم علامه طباطبائی، حاج سید صدر الدین جزایری، آقا سید علی خلخالی، آیت اللَّه خوئی و چند نفر دیگر بنا گذاشتیم برویم شریعه فرات. قرار شد اوّل آفتاب برویم که با ترن اوّل حرکت کنیم. مقداری از آفتاب گذشت و من نتوانستم بروم. بعد رفتم منزل آقای خوئی، یک بیرونی کوچکی داشتند، تا من در را باز کردم ایشان از خواب برخاستند. عرض کردم: آقا چه وقت خوابیدن است. یک ربع از آفتاب می گذرد.
ایشان فرمودند:
من یک هفته بود به جهت کثرت درس و بحث نتوانسته بودم درس آیت اللَّه نائینی را بنویسم، دیدم امشب هم که می خواهیم برویم مسجد کوفه بمانیم؛ به این خاطر دیشب از ابتدای شب، شروع به نوشتن کردم تا اذان صبح، بعد نماز خواندم. این بود که بعد از نماز مقداری استراحت کردم.
مرحوم علامه طباطبائی، می فرمودند: از هر ماه چندین شب را تا صبح بیدار می مانند و به مطالعه و نوشتن می گذرانند ایشان بسیار اهل مطالعه بودند و مرتب مطالعه می فرمودند. یادم هست که ایشان، معمولاً، غروب که می شد قرآن می خواندند. عرض می کردم: آقا چرا این موقع، هوا تاریک است؟ ایشان می فرمود:
قراءت قرآن بر نور چشم می افزاید، همان گونه که بر بصیرت دل می افزاید.
مطلب دیگری را که خدمت آقایان طلبه ها عرض می کنم این است که: فرصت ها را غنیمت شمارند و نگذارند خدای نخواسته فرصتهای خوب تحصیل و تدریس از دستشان برود. طلبه باید همواره در تلاش باشد که به بهره علمی خود بیفزاید و استعداد علمی خود را شکوفا کند. کارهای غیر ضروری، درجه دوسه را باید کنار گذاشت و از اشتغالات سرگرم کننده و بی فایده باید پرهیز کرد. مسأله تدریس را هم نباید دست کم گرفت؛ این یکی از امتیازات حوزه های علمیّه، بر نظامهای دیگر آموزشی است، که طلبه هر چه را که خوانده است می تواند به دیگران درس بگوید. درس گفتن، ذهن انسان را باز می کند.
در سنه 1348 یا 1349، مرحوم آیت اللَّه آقا شیخ محمد حسین کمپانی، درس فقه می فرمودند ؛ بحث مکاسب بود. در این درس، که بعد از ظهرها تشکیل می شد، فضلای چندی شرکت می کردند. من به آیت اللَّه خوئی، سلمّه اللَّه، عرض کردم: شما چرا، با این که نسبت به آیت اللَّه آقا شیخ محمد حسین کمپانی، اظهار علاقه علمی دارید، در این درس شرکت نمی کنید.
ایشان فرمودند:
من به تجربه دریافته ام که انسان باید آن چه را که آموخت درس بگوید. در درس گفتن یک نبوغ و نابغیت برای انسان حاصل می شود که این خیلی مفید است. در ضمن من می دانم که آیت اللَّه آقا شیخ حسین کمپانی، هیچ چیز را نمی اندیشد، مگر این که یادداشت می کند. من بعد از ظهرها درس می گویم و بعد نوشته های ایشان را می گیرم و از آنها استفاده می کنم؛ چون نمی توانم هم درس ایشان شرکت کنم، و هم درس بگویم و فعلاً درس گفتن برای من لازم و مفید است.
اتفاقاً، این گونه هم شد و ایشان درست می فرمود. من بعد از مرحوم آیت اللَّه نائینی، کسی را ندیدم به منظّمی و پاکیزگی آیت اللَّه خوئی، درس بگوید؛ با یک عربی کاملاً فصیح منظم و مرتب.
حوزه : حضرت عالی که به ایران تشریف آوردید در کنار کارهای دیگر و مسؤولیتهای دینی که پذیرفته اید، به تألیف هم مشغول بوده اید انگیزه شما از تألیف و دست به قلم داشتن چیست؟
استاد : عرض کردم که مرحوم آیت اللَّه نائینی بسیار تأکید داشتند که شاگردان ایشان بنویسند و با قلم آشنا باشند. تمام شاگردان خوب ایشان، درس را می نوشتند مرحوم آقا سید جمال هاشمی گلپایگانی می فرمود:
من به اندازه یک طاقچه تقریرات درس مرحوم آیت اللَّه نائینی را نوشته دارم.
در حقیقت، از آن زمان من به اهمیت قلم پی بردم. بزرگان ما هم به این مسأله اهمیت بسیار می دادند. عرض کردم که:
مرحوم آیت اللَّه آقا شیخ محمد حسین کمپانی، هر چه می اندیشد، یادداشت می کرد.
با این کار ایشان معلومات خود را حفظ می کرد و نمی گذاشت از میان برود.
غیر از مسأله معلومات و نگهداری آن، برای نشر و انتشار آن هم، مسأله قلم اهمیت دارد. بدون داشتن قلم، نمی توان در این زمینه، توفیق کامل به دست آورد.
من کل درسهای مرحوم آیت اللَّه نائینی را که حضور داشتم، نوشتم؛ ولی متأسفانه در این نقل و انتقالات قدری نامنظم شده است و گمان می کنم مقداری از آن مفقود شده باشد.
تفسیر فارسی هم که نوشتم تمام شد و به چاپ رسید. شرح اصول کافی را نوشتم که چهار جلد آن تمام شد و به چاپ رسید. مقداری از جلد پنجم را هم نوشتم و آماده است؛ امّا متأسفانه توان ادامه آن را ندارم وحالم برای ادامه آن مساعد نیست. آن چه هم که نوشتم، توفیقی بود از جانب خداوند متعال. قبل از تألیف تفسیر، خوابی دیدم که فکر می کنم در تألیف آن، چیزی جز لطف و عنایت خداوند متعال به بنده، دخالت نداشته است.
حوزه : لطفاً جریان آن خواب را بیان بفرمایید.
استاد : چیزی نیست یک خواب است، لزومی برای نقل آن نمی بینم.
حوزه : برای ما و خوانندگان مجله مفید خواهد بود؛ از این روی خواهش می کنم بیان بفرمایید. در ضمن ما شنیده ایم که: حضرت عالی خوابی نیز، درباره مرحوم شیخ الرئیس، ابو علی سینا، دیده اید. در طول صحبت منتظر فرصتی بودیم تا جریان آن را از حضرت عالی سؤال کنیم؛ اکنون فرصت خوبی است که از شما جریان هر دو رؤیا را بشنویم.
استاد : حالا که اصرار می فرمایید، از نظر این که این خواب، اهمیت نجف اشرف ومجاورت در آن جا را می رساند نقل می کنم:
شب چهاردهم ماه مبارک رمضان 1367 بود( آن زمان ما منزل مرحوم آیت اللَّه آخوند ملا حسین قلی همدانی را اجاره کرده بودیم و آن جا سکونت داشتیم) در خواب دیدم که همراه مرحوم آیت اللَّه امینی، صاحب الغدیر، به منظور تشیع جنازه ای، به سوی وادی نجف می رویم. جنازه را به مغسل غربی شهر نجف، نزدیک ثلمه، بردند سه نفر جنازه را حمل می کردند. آنان جنازه را به کناری گذاشتند. بعد دستور رسید که جنازه را به مغسل داخل ببرند. در این هنگام شخصی یک سینی کوچک، که درون آن یک استکان و نعلبکی بود، از قهوه خانه مغسل آورد. درون استکان شیر بود. این شیر حالت جوشش و فوران داشت. حامل، به من گفت: این شیر را برای رسول اکرم(ص)، که در مغسل داخل تشریف دارند، ببرید من سینی را گرفتم بعد به من گفت:
هر کس برای مجاورت به نجف بیاید رفتار رسول اکرم، با او این چنین خواهد بود.
حال تردید دارم که: پیامبر اکرم(ص) جهت تغسیل یا مباشرت و یا حضور آمده بودند. من سینی را به سوی مغسل داخل بردم. رشحاتی از شیر بر روی دست و لباسم می پاشید. صبح که شد، برای ادای فریضه نماز صبح، به مسجد شیخ مرتضی رفتم( مرحوم آیت اللَّه سید عبدالهادی شیرازی در آن جا نماز می خواندند) بعد از نماز، که به سوی منزل روان شدم، دیدم جنازه ای را می برند. جهت تشیع همراه آن، رهسپار شدم. ناگهان دیدم: مرحوم آیت اللَّه امینی هم تشریف دارند. رفتیم در همان مغسل غربی ثلمه. جنازه را که زمین گذاشتند، از مرحوم علامه امینی سؤال کردم: جنازه کیست؟ ایشان فرمودند:
مرحوم حاج آقا آخوند تبریزی است که چند سال است برای مجاورت، به نجف آمده است و مرا وصی خود قرار داده است.
حوزه : لطفاً جریان خواب مربوط به شیخ الرئیس را هم بفرمایید.
استاد :حدود چهارده روز از فوت مرحوم آیت اللَّه نائینی گذشته بود شب چهاردهم در خواب دیدم که: خدمت مرحوم آیت اللَّه نائینی عازم مسجد سهله هستیم. مرحوم آیت اللَّه نائینی، معمولاً، عبای نازکی داشتند که هنگام راه رفتن آن را بر سر می کشیدند. حتی زمستان هم عبای سنگین بر نمی داشتند. من دست راست ایشان را گرفته بودم و به سوی مسجد سهله روان بودیم. وارد مسجد که شدیم، رفتیم مقام حضرت صادق، سلام اللَّه علیه.
ایشان در آن جا توقف فرمودند و به من فرمودند: برو، بگو: متولّی قبور انبیاء بیاید. من به قدر پنج - شش متر رفتم تا نزدیک حجره شوشتریها. در عالم خواب دیدم که: آنجا سردابی است، پلّه نداشت، همین طور شیب بود. من وقتی به ابتدای آن شیب رسیدم، خواستم بروم پایین که دیدم شخصی از سرداب بالا آمد. این شخص، قدری سیمین و چهار شانه بود. وی بدون توجه به من، رفت نزد مرحوم آیت اللَّه نائینی. این شخص آیت اللَّه نائینی معانقه بسیار گرمی کردند. همدیگر را در بغل گرفته بودند و گریه می کردند. بعد آن شخص به مرحوم آیت اللَّه نائینی فرمودند: بفرمایید و اشاره کرد به همان سرداب. روان شدند. من هم به دنبال ایشان روان شدم. مرحوم آیت اللَّه نائینی، مقداری بلند قدتر از آن آقا بودند؛ به این لحاظ هنگام رفتن به سرداب، مقداری سر خود را خم گرفته بودند. زمین داخل سرداب مثل آسفالت های قدیم، که با گچ وخاک سرخ درست می شد، حالت زرد رنگی داشت. در آن جا قبور زیادی بود که محل آن با برجستگی خاصی مشخص می شد. وقتی برگشتیم بالا، من در عالم رؤیا به خود گفتم که: من عکس این آقا، که متولی قبور انبیاء هستند، زیاد دیده ام ؛ این مرحوم بوعلی است. مرحوم آیت اللَّه نائینی فقط فرمودند که: ایشان متولی قبور انبیاء هستند. من در خواب این گونه تطبیق کردم که ایشان مرحوم بوعلی است.
مرد با عظمت و قدرتی بود. در آن سرداب مسجد، وقتی به مکان حضرت حجت، سلام اللَّه علیه، رسیدیم، مرحوم بوعلی، اشاره به یک قبری کردند و فرمودند: این قبر مرحوم صاحب جواهر است بعد به مرحوم آیت اللَّه نائینی فرمودند: این هم قبر شماست در آن لحظه، صورت قبری پیدا شد.
وقتی از سرداب برگشتیم، مرحوم آیت اللَّه نائینی قصد کردند وضوء بگیرند. من وسائل وضو را برای ایشان فراهم کردند. وضو گرفتند و وارد حجره ای شدند که در مقام حضرت حجت، سلام اللَّه علیه، بود. من هم وضو گرفتم داخل حجره شدم، دیدم مرحوم آیت اللَّه نائینی بر روی یک حصیر شامی مشغول نماز هستند بعد از نماز رفتم خدمت ایشان و سؤالاتی از ایشان نمودم. در این موقع متوجه بودم که ایشان فوت کرده اند. ابتدا از ایشان پرسیدم: آقا شما این نشئه را چگونه می گذرانید.
مرحوم آیت اللَّه نائینی فرمودند:
من همان گونه که در دنیا مرتب مشغول نماز بودم، این جا هم مشغول نماز هستم.
عرض کردم: ولی شما در دنیا تمام وقت که نماز نمی خواندید.
ایشان فرمودند:
مگر تدریس نمی کردم، مگر به انتظار نماز نمی نشستم، مگر تهجد نیمه شب نداشتم.
بعد فرمودند:
آن زمان که من در اصفهان مشغول تحصیل بودم، حدود هفتاد مرتبه، تمام وقت یک نماز را صرف همان نماز کردم. در سامرا هم حدود بیست مرتبه این گونه نماز خواندم.
بله، عرض من این است که: ما نباید از مطالعه در حالات بزرگان خودمان غافل باشیم باید بدانیم که آنان با زحمت زیاد و به پشتوانه تقوا، اسباب بزرگی خود را فراهم کردند، در عین حال، در طول زندگی چنان متواضع و فروتن بودند که هیچ کسی احساس این مسائل را نسبت به آنان نداشت. هیچ گاه فراموش نمی کنم که: مرحوم آیت اللَّه نائینی، هر گاه می خواستند در حضورجمعی غذا صرف کنند، یا وقتی که در بیرونی غذا میل می کردند، تا هنگامی که شیخ مهدی، که خادم آقا بود، برای صرف غذا نمی آمد، آقا به غذا دست نمی بردند. نه تنها خادم را نمی گفتند جدا غذا بخورد. بلکه تا او نمی آمد، صرف غذا را شروع نمی کردند در ابتدای عرایض هم عرض کردم که: زندگی پر برکت بزرگان ما انباشته از خاطرات پندآموز و سازنده است حال به همین مقدار بسنده می کنیم و امیدواریم که نقل این خاطرات بتواند نمایی از چگونگی زندگی آن بزرگان را برای ما ترسیم کند و ما از آنان الگو بپذیریم.
در پایان صحبت، من می خواهم این مطلب را عرض کنم که ما نوابغ علمی زیاد داشته ایم ؛ هم چنین نوابغ عرفانی و اخلاقی. من در طول زندگی خود خدمت زیادی از این بزرگان رسیدم و با آنان آشنایی داشتم.
اما حقیقتش این است که ما نابغه زعامت اسلامی را فقط در وجود حضرت آیت اللَّه العظمی امام خمینی، حفظه اللَّه، دیدیم و نه هیچ کسی دیگر. غیر از نبوغ در مسائل علمی، اخلاقی و عرفانی، ایشان در جهت زعامت اسلامی نابغه ای واقعاً بی نظیر هستند. از خداوند متعال عاجزانه درخواست می کنیم که: سایه پر برکت ایشان را بر سر مسلمین مستدام بدارد؛ تا مسلمین از حسن تدبیر ایشان بهره مند گردند.
به عقیده من امروز از جمله واجبات، بلکه از اهمّ واجبات شرعیّه ما، حفظ نظام اسلامی است. در این جهت ما باید هر کاری که لازم است انجام دهیم.
جامعه را باید چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ مادّی، به بهترین وجه اداره کنیم.
ما باید قدر این نظام اسلامی را بدانیم. در این نظام، مسائل قابل دقت تأمّل، که انسان باید بر روی آن بیندیشد و عبرت بیاموزد، زیاد است. ما فعلاً، حکم همان ماهی را داریم که درون آب، قدر آب را نمی داند. مسائلی را ما در این انقلاب دیدیم، باید به عنوان امانت، برای نسلهای آینده حفظ شود؛ تا آنان نیز بدانند که روزگار ملت ما چه بود و چه شده است. من خودم توان چنین کاری را ندارم ؛ اگر توان می داشتم این مسائل را یادداشت می کردم.
انسان، در چهره بعضی از این آقایان بسیجیها نورانیت عجیبی می بیند. من در چهره بعضی از این آقایان، حالات و معنویت مرحوم آیت اللَّه میرزا علی آقای قاضی طباطبائی را می بینم. حالاتی که در اثر عبادتهای بسیار و تهجدهای طولانی و مداوم به دست آمده بود. در چهره و رفتار بعضی از این آقایان به خوبی پیداست که ره صد ساله را یک شبه طی کرده اند.
یکی از این جوانها که در جبهه جنگ شرکت کرده و مجروح شده بود، این جا آمد و چندین بار استخاره کرد. من از استخاره فهمیدم که: دو مرتبه می خواهد به جبهه برود. در ضمن با من مشورت هم کرد. من، چون پای او مجروح بود و راه رفتن برایش مشکل بود، گفتم: فعلاً، صبر کن تا حالت بهتر شود. مدت هفت - هشت ماه مرتب با من مشورت می کرد و می خواست برود. یک وقت گفتید که: رفته است جبهه. یکی از دوستان ایشان نقل می کرد: در عملیات که شرکت کرد هنوز مقداری ناراحتی داشت ولی با همان حال رفت و بعد مفقود الاثر گشت.
امثال این جوانها قابل غبطه هستند. انسان، به حال اینها غبطه می خورد، که چه روح عظیم و بزرگی دارند هر وقت که از این جریان یادم می آید، احساس غبطه می کنم. جای بسی دقّت است که چه مکتب و استادی توانست جوانها را به این مرحله برساند و چنین صفای باطنی به آنان بدهد. البته اینها چون جوان هستند، قلبهای پاک و ناآلوده ای به شوائب زندگی دارند، می توانند ره صد ساله را یک شبه بپیمایند. خداوند ما را با این گونه جوانها محشور فرماید. باز هم می خواهم این مطلب را عرض کنم و عملاً می خواهم این جمله از من باقی بماند، خدا می داند بدون هیچ گونه شائبه ای می گویم که: ما نابغه علمی و اخلاقی زیاد داشته ایم و افرادی از آن بزرگان را نیز دیده ایم، جز در وجود حضرت آیت اللَّه العظمی امام خمینی. خداوند متعال، ایشان را جزء ذخائر اسلام قرار دهد؛ تا همواره وجود ایشان نافع برای مسلمین باشد. از خداوند متعال می خواهم عمر، عزت و قدرت ایشان را تا سالیان طولانی مستدام بدارد ؛ تا با حسن تدبیر و درایت ایشان، اوضاع مسلمین به سامان برسد و جوامع اسلامی را خداوند متعال زیادتر از وجود ایشان بهره مند و متنّعم بفرماید.
حوزه : از این که دعوت ما را برای این گفت و گو پذیرفتید و به ما اجازه فرمودید که در خدمت شما باشیم متشکر و ممنون هستیم. در انتهای سخن از شما خواهش می کنیم ما دست اندرکاران مجله را نصیحتی بفرمایید.
استاد : خواهش می کنم. ما که قابل نیستم. در ابتداء هم خدمت شما عرض کردم که آن چه داریم از بزرگان است و من به همین نقل خاطراتی از زندگی آنان اکتفا می کنم؛ چرا که هر یک از خاطرات زندگانی این مردان بزرگ، خود می تواند درسی برای ما باشد. آن چه برای شما مهم و ضروری است، مسأله جدّیت است. شما باید جدیت کامل داشته باشید؛ چون شما هم درس می خوانید و هم دست به قلم و تألیف دارید. من واقعاً خرسند هستم که چنین کاری در حوزه می شود. کار شما نسبت به چاپ مجله و این مصاحبه ها، بسیار مفید و سودمند است البته من خودم را عرض نمی کنم؛ ولی کلاً اینکار را بسیار مفید و پر منفعت می دانم. خدمت بزرگان بروید، هر چه مطالب گفتنی دارند بشنوید و به گوش دیگران هم برسانید. در این جهت دل گرم باشید و هر روز بر مقدار کوشش خود بیفزایید. البته باید رعایت افراد مختلف را بنمایید و احترام بزرگان را خوب داشته باشد.