فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با استاد آیت اللَّه عباسعلی ادیب(73)

بقیه السیف سلف، تذکار جامعیّت حوزه های کهن، ادیب، شاعر، هیئت دان، فقیه، اصولی و ریاضیدان بنام خطه اصفهان، و به تعبیر رسا شیخ العلمای آن دیار، جناب آیت اللَّه حاج شیخ عباس ادیب حبیب آبادی را در تنهایی و غربت زمانه جستیم!
به همراه همراهان، در کوچه پس کوچه های اصفهان، به خانه ای روزگار آلود رسیدیم؛ خانه استاد. وقتی گام در منزل نهادیم، تنهایی را، به تمام قامت، در پیش رویمان، قد برافراشته دیدیم و ناخودآگاه و از اعماق جان برستم پیشگی زمانه نفرین کردیم.
در آغاز، پنداشتیم که بی مهری زمانه و نمک نشناسی فرهنگ مردان این مرز و بوم است که چنین به قافله سالاران علم و ادب، جفا می دارد؛ و به آنان که فرهنگ خودی را به نقد جان به صرّافان دوره گرد عصر حاضر عرضه داشته و می دارند، این سان ستم می دارد؛ امّا دمی که به صدای آشنای این پیش کسوت قبیله غربت زده در وطن دل سپردیم، تازه به عمق قضیه پی بردیم که این همه نه از کم لطفی روزگار، که از سر پرهیز از منّت مداری اغیار است. بلندای طبع و گستردگی فروتنی اینان، عرصه را چنان بر منّت پذیری و لطف مداری، تنگ کرده است که به روزگار کهن سالی هم از این نمط چیزی در آن بساط یافت نمی شود. و چنین است که استاد، با آن که بر فراوان از نامداران و پرآوازگان کنونی، منّت استادی و بر طایفه ای بزرگ، سمت سروری دارد؛ امّا در سن کهولت، واردین را خود پذیرایی می کند و سنّت میزبانی را بی مساعدت غیر، به انجام می رساند!
استاد، پس از نود و اندی سال از عمر پربار و پرکار، همچنان پرانرژی و با همتی بلند به تحقیق و تدریس می پردازد. روزگار، گرچه جای پایی در اندام وی گذاشته، لکن در مصاف با توان روحی و همّت عالی وی، چیزی جز شرنگ شرم، به دست نیاورده است. از این رهگذر است که در دل استاد، نور امید به آینده ای درخشان در سرنوشت مسلمانان، با تمام توان می درخشد. انقلاب را گذر به آینده ای سعادت آکند و جبهه ها را تجلّی گاه رک و صریح درگیری تاریخی حق و باطل می بیند. به تحوّل در حوزه ها دل بسته است و جامعیّت و آزاداندیشی را برای آنها آرزومند است.
کلام استاد، نغز است و دلنشین... که گوشه ای از آن را در فرارو دارید. لکن محضر استاد چیز دیگری است که دریغ، قلم و کاغذ را توان نیست از آن همه آموزه های علمی، چیزی به ارمغان آورد. و در یک کلام باید گفت که: استاد، پیام حال را بر سوغات مقال، برتری می دهد.
دست اندرکاران مجله، امیدوار هستند بلند طبعی و همت والای استاد که از جای جای گفت و گو پیداست، ره توشه ای باشد برای گام زنان وادی معرفت که جمال یار را بی رنج خار، نخواهند.
حوزه
حوزه : در ابتدای بحث از حضور حضرت عالی تقاضا می کنیم فرازهایی از زندگانی علمی و تحصیلی خود را بیان بفرمایید.
استاد : بعد از سالهای کودکی که هنوز مقداری از اوائل عمر ما گذشته بود، مشغول به تحصیل شدم. ابتدا در همان ده خودمان، حبیب آباد، درس می خواندم. تا بیست و دو سالگی همان جا بودم. بعد برای ادامه تحصیل به اصفهان آمدم. محضر زیادی از علمای بزرگ اصفهان را درک کردم؛ و پای درس ایشان نشستم. البته باید توجّه داشت که حوزه آن روز اصفهان، سرآمد دیگر حوزه ها بود. اگر نگوییم از حوزه آن روز نجف، بهتر بود، چیزی هم کم نداشت. حوزه اصفهان آن روز اساتید و بزرگان زیادی را در خود داشت و استوانه های زیادی را تربیت کرد: امثال مرحوم آخوند کاشی، مرحوم جهانگیر خان قشقائی، مرحوم ارباب، مرحوم شیخ محمد حکیم خراسانی، مرحوم آقا سید محمد رضا و مرحوم آقا سید محمد درچه ای پشتوانه های علمی محکمی برای حوزه اصفهان، بودند. وجود این بزرگان و یا شاگردان آنان، به محافل درس و بحث اصفهان، رونق خاص بخشیده بود. استاد فقه ما، در سطح، آقا شیخ علی یزدی و آقا سید احمد اصفهانی بودند. مرحوم آقا شیخ علی، خیلی خوب درس می گفت؛ ولی شخص گوشه نشینی بود. یکی دیگر از اساتید ما، آقا میرزا یحیی بیدآبادی بود که شاعر هم بود؛ به عربی و فارسی شعر می گفت. من صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، درس ایشان می رفتم.
کفایه را من خدمت آقا سید محمد نجف آبادی خواندم. البته خدمت ایشان درس خارج هم بودم.
سالهای طولانی در درس خارج آقا شیخ محمد رضا، شرکت می کردم ایشان نسبت به من خیلی لطف داشت.
اساتید زیادی داشتیم. خداوند رحمتشان کند. همگی از نظر علمی خوب و پر بودند؛ از جمله آقا سید مهدی درچه ای و حاج محمد صادق.
حوزه : از اساتید حکمت و فلسفه خود، نامی نبردید.
استاد : حکمت را من نزد آقا شیخ محمد حکیم خراسانی، آموختم. مرحوم آقا شیخ محمد، فیلسوف خوب و پری بود. ملّای حسابی بود. نحوه درس گفتن ایشان نیز، خیلی جالب بود. در حقیقت یک درس را سه مرتبه می گفت. یک مرتبه عبارت را می خواند. این عبارت خوانده به نحوی بود که وقتی تمام می شد ما تمام درس را یاد گرفته بودیم. بعد خارج درس را می گفت و در آخر تطبیق با متن می کرد. در واقع این درس سه مرتبه گفته می شد.
حوزه : حضرت عالی هیئت، نجوم و ریاضیات را چگونه آموختید؟
استاد : من نجوم نخواندم. وارد شدم، امّا بعد از مدتی احساس کردم کار بی فایده است و به درد نمی خورد. البته الآن زیادی از مسائل آن را می دانم؛ ولی فکر می کنم که این علم پایه و اساسی نداشته باشد؛ اگر هم پایه و اساسی داشته باشد، بسیار بعید و دور از ذهن است.
تمام صحبت نجوم روی زایجه است. تمام امور عالم را با اصطلاحاتی مخصوص روی آن پیاده می کند و بعد به نوعی پیشگویی می پردازد.
از روی همان زایجه از عالم علوی و سفلی، خبر می دهد که چطور و چگونه می شود. این علم، به دل من نچسبید؛ به همین خاطر پیش نگرفتم. علم رمل را هم یک مقداری وارد شدم. کار آن هم بی شباهت به نجوم نیست. در رمل زایجه شانزده خانه می گیرد، ولی در نجوم دوازده تا.
شارع مقدس هم، مقداری مذمت دارد از پیشگویی و این حرفها. به همین جهت بود که من ادامه ندادم و کنار گذاشتم.
و امّا هیئت، این گونه نیست، علم هیئت پایه خیلی از علوم دیگر است. در علم فقه هم خیلی به کار می آید. ریاضیات هم که بسیار علم بجا و مفیدی است و در علوم دیگر از آن فایده های بسیار می برند. ابوابی از فقه را ما اگر ریاضیات، خوب بلد نباشیم نمی فهمیم.
در هیئت و ریاضیات، من متون زیادی خواندم؛ امّا نزد اشخاص مخصوصی نبوده است. بیش تر مطالعه می کردم و تمرین. اگر مشکلی پیش می آمد آن را نزد استادی حل می کردم؛ ولی این گونه نبوده است که درس بگیرم.
البته هم اکنون با این سن و سال و با وجود این که چشمهایم خوب نمی بیند که مطالعه کنم، مسائل ریاضیات را، بخصوص مثلثات و لوگاریتم و بقیه را و همچنین درجات فلکی و مسائل هیئت را به خوبی واردم و حضور ذهن دارم.
حوزه : حضرت عالی که بحمداللَّه محضر اساتید بزرگی را درک فرموده اید، چه خاطره ای از آنان و یا دیگر اساتید معروف حوزه اصفهان دارید؟
استاد : البته این آقایان، اساتید کاملی بودند و همان گونه که عرض کردم، حوزه اصفهان، اساتید بسیار خوبی داشت. از هر کدام از آنان خاطرات خوب و جالب باقی مانده است که فعلاً مجالی برای ذکر آنها نیست.
حوزه : نگاه کوتاهی به برخی از آنها خیلی از لطف نیست.
استاد : بله. جناب شیخ علی یزدی که ما خدمت ایشان، شرح لمعه می خواندیم در مدرسه صدر درس می فرمود. کل درس را ایشان با آهنگ، بیان می کرد. صدای بسیار خوب و رسائی داشت. صدای خوب ایشان هنگام درس گفتن در تمام صحن حیاط مدرسه، طنین انداز می شد به همین جهت یک فردی برای ایشان شعری هم گفته بود که:
واقعاً مدرسه صدر صفایی دارد - بلبلی شیخ علی نام نوایی دارد
مرحوم شیخ علی استاد کاملی در شرح لمعه بود. بسیار خوب و متین درس می گفت. وی، از آخر محلّه بیدآباد بلند می شد و پای پیاده برای گفتن درس به مدرسه صدر می آمد. ایشان، در عین کمال علمی از نظر مالی، بسیار فقیر و تهی دست بود.
گاهی بعضی از فقها با او همراهی داشتند، ولی استاد کاملاً تنگدست و در زحمت بود.
یکی دیگر از اساتید ما، مرحوم آقا سید محمد نجف آبادی، شاگرد مرحوم آخوند بود. آقا سید محمد، بسیار خوب درس می گفت. تمام حرف آخوند دستش بود. براستی درس ایشان خصوصیات درس آخوند را داشت. هنگام درس، انسان احساس می کرد محضر آخوند خراسانی به تلّمذ نشسته است. من، بیش تر مباحث اصول را خدمت این بزرگوار، خواندم. آنچه از این مباحث را موفق به درس ایشان نشدم، خدمت آقای سید مهدی درچه ای خواندم.
استاد بزرگوار ما آقای آیت اللَّه شیخ محمد رضا خیلی به من علاقه داشت. در سایه لطف بیش از اندازه ایشان با هم انس داشتیم. از جمله خاطرات من از آن بزرگوار، مربوط می شود به زمانی که من در مدرسه درس می گفتم. عده ای با من طرف شده بودند. این عده خدمت آقایان مسجد شاهی تضمین کرده بودند که من را از مدرسه بیرون کنند. خبر به ایشان رسیده بود. البته من خبر نداده بودم. یک روز صبح زود، پیش از آفتاب، ایشان تشریف آورد مدرسه، حجره من. همه طلبه ها جمع شدند. ایشان فرمود، خادم مدرسه آمد. به خادم فرمود: این حجره از آن من است و ایشان هم نماینده من است؛ هیچ کس حق ندارد مزاحم درس ایشان بشود. و به من فرمود: شما مشغول درستان باشید.
بعضی دیگر، خدمت مرحوم آقای نجفی من را مقصر کرده بودند که ایشان حکمت درس می گوید.
مرحوم آقا شیخ محمد رضا، بسیار تند درس می گفت؛ به صورتی که تازه واردهای به درس ایشان، در ابتداء متوجّه درس نمی شدند و فهم مطالب برایشان مشکل بود. ولی ما عادت کرده بودیم و با همان بیان تند، درس برایمان خیلی مفید بود.
حوزه : در این جا بجا و جالب خواهد بود که مقداری هم از خاطرات شخصی خود که مربوط به نحوه درس و بحث حضرت عالی می شود بیان بفرمایید.
استاد : زندگی سراسر خاطره است، خاطرات تلخ و شیرین؛ به خصوص زندگانی محصل. تحصیل ویژگی های خاص خودش را دارد که زندگی محصل را مقرون به خاطرات بیش تر می کند.
اولین ویژگی که کاملاً طبیعی هم هست، مشکلات فراوانی است که با درس خواندن قرین است؛ چرا که انسان وقتی امکانات مالی نداشت و نتوانست خرج کند، برایش مشکل پیش می آید. ناراحتیها هم طبیعی است. حتی گاهی انسان، خیلی سختی هم می بیند. در این موقعیت، انسان باید صبر کند و در صراط مستقیم گام بردارد. در این درگیریها و مشکلات، انسان نباید بلغزد؛ چرا که اگر لغزید، به طور حتم سقوط می کند و حداقل خسارتی که می کند این است که از حقیقت علم و معنویت آن، دور می ماند و خیلی تلاش بکند به ظواهری می رسد. حقیقت علم، به گونه ای است که جز با زحمت مقرون با خلوص نیت و پاکی طینت به دست نمی آید.
بله، در سختیها باید استقامت کرد و اتفاقاً علی رغم تصورش این کار خیلی مشکل هم نیست.
من چندین سال بود که نمی توانستم یک عبا بخرم. یک عبای کهنه داشتم با همان می ساختم. در احوالات بعضی از بزرگان دارد که حتی چراغ برای مطالعه نداشته اند؛ به همین خاطر مجبور می شدند در مکانهای عمومی از نور چراغ برای مطالعه استفاده کنند.
امّا خاطرات شخصی من در زمان طلبگی: روزی شش درس می گرفتم و چند درس هم می گفتم. شب که می شد می بایست تمام این درس را مطالعه بکنم؛ به همین خاطر، هیچ گاه اوائل شب شام نمی خوردم که خوابم نگیرد. بعد از مقداری مطالعه که خسته می شدم، شام می خوردم و بعد برای آن که خوابم نبرد، چراغ لامپا را روی طاقچه می گذاشتم و پای چراغ می ایستادم و ایستاده مطالعه می کردم که خوابم نگیرد. بعد از مطالعه، چند ساعتی استراحت می کردم و بعد روز بعد، قبل از طلوع آفتاب، درس و بحث را شروع می کردم.
حوزه : همان گونه که حضرت عالی مستحضرید و در ابتدای کلام نیز، اشاره داشتید، یک زمانی حوزه اصفهان رونق بسیار داشت و سرآمد دیگر حوزه ها بود، چگونه شد که ما در این اواخر شاهد آن رونق نیستیم؟
استاد : دو عامل در رونق و رواج حوزه اصفهان بسیار مؤثّر بود: یک مدیریت حوزه که پیش از روی کار آمدن رضاخان، مرحوم حاج آقا نوراللَّه و آقایان مسجد شاهی، ریاست اداره و مدیریت حوزه را به عهده داشتند. در آن زمان به حوزه سر و سامان و نظمی داده بودند. در دو سطح، پنج و سه تومان شهریه می دادند.
عامل دوّم در رونق حوزه اصفهان، اساتید پرمایه و حوزه های درسی خوبی بود که تشکیل می شد، اساتید بزرگی که در فنون مختلف ذی فنون بودند. برای هر کدام از علوم، فقه و اصول و حکمت و طب و ریاضیات، استاد وجود داشت.
مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان و ارباب و دیگرانی که قبل از زمان ما بودند، هر یک استوانه ای کم نظیر به حساب می آمدند. زمان ما هم که آقا سید محمد باقر درچه ای، مرحوم شیخ محمد حکیم و دیگران بودند که رونق درسی حوزه از اینان بود. با روی کار آمدن رضاخان، کلاً درسها تعطیل شد. من خودم آن زمان یازده جلسه درس داشتم؛ و مدتی بود که سیزده جلسه شده بود.
آن زمان، در مسجد امام، جلسه درس داشتم. در تمام رشته های طلبگی وارد بودم و اغلب آنها را درس می گفتم. رضاخان، با آقایان مسجد شاهی و حاج آقا نوراللَّه، که ریاست حوزه را داشتند، طرف شد و درسها را تعطیل کرد. تمام درسها تعطیل شد. و طلبه ها پراکنده شدند. من هم، مدت چندین سال بود که کنار نشستم و درس و بحثی نداشتم. در این قضایا، بعضی از بزرگان از غصه دق کردند و مردند.
این که بعد از سالیانی، دو مرتبه درس و بحثها شروع شد، ولی دیگر حال حوزه اصفهان، به حالت قبل برنگشت.
حوزه : از حضور شما تقاضا می کنیم که مشایخ اجازه تان را معرفی کنید.
استاد : اوّلین اجازه را من از مرحوم آیت اللَّه آقا سید محمد نجف آبادی گرفتم.
وقتی خواستم از ایشان اجازه بگیرم فرمودند: سؤالی می کنم جواب بده. مسأله خُلع را مطرح کرد. سؤالاتی پیرامون آن نوشته بود که من در جواب کتابچه ای نوشتم و برای ایشان فرستادم. وقتی آن مرحوم اجازه را نوشت، خدمت آیت اللَّه آقای شیخ محمد رضا نجفی اصفهانی رفتم. ایشان فرمود: چرا پیش خودم نیامدی؟ من که به شما اجازه می دادم. عرض کردم: چه عیبی دارد، این لطف را بفرمایید که ایشان هم اجازه داد. همچنین از مرحوم آیت اللَّه آقای سید محمد درچه ای و آیت اللَّه آقا شیخ محمد حسین فشارکی اجازه دارم. اجازه مرحوم فشارکی را خدمت مرحوم آیت اللَّه آقا سید ابوالحسن اصفهانی که بردم ایشان هم تنفیذ کرد. همچنین از آیت اللَّه سید محمد حجّت کوه کمره ای و آیت اللَّه حاج آقا امین الدین بروجردی و آیت اللَّه حاج میرزا محمد رضا کلباسی اجازه دارم.
حوزه : حضرت عالی بحمداللَّه دستی به قلم داشته و نوشته ها و آثاری دارید؛ از حضور شما خواهش می کنیم، مقداری راجع به آثار و نوشته های خود، صحبت بفرمایید.
استاد : البته من که قابل نیستم، همین طور سطوری را رقم زده ایم.
در تمام این تألیفات، انگیزه من برطرف کردن قصوری بوده است که در جای جای امر دین حس می کردم.
من شاهد بودم که در بعضی از امور، ما چنانکه باید از متون دینی خودمان استفاده نمی کنیم و قدر آنها را نمی دانیم. من خواستارم تا حد امکان و به قدر توانایی خودم، این نقص را از بین ببرم.
اوّلین تألیف من، کتاب ارث الشیعة بود. من دیدم طلاب، در باب ارث و فهم مطالب پیچیده این باب، مشکلاتی دارند؛ بر این اساس، تصمیم گرفتم بحث ارث را بر اساس موازین شیعه، به زبانی ساده بیان کنم که تا حدّی رفع این مشکل بشود. این کتاب، در میان طلبه ها با استقبال رو به رو شد و چندین چاپ متوالی خورد.
حوزه : گویا این کتاب شما را، مرحوم آیت اللَّه بروجردی نیز، دیده است؛ این قبل از چاپ بوده یا بعد از چاپ؟
استاد : بعد از چاپ بود. من به اتفاق آیت اللَّه منتظری، خدمت ایشان رسیدم و آن جا کتاب را خدمت ایشان دادم. یادم هست قبل از این که خدمت ایشان برسیم، آیت اللَّه منتظری فرمود: کتاب را خوب و دقیق بخوان؛ اشتباه و اشکالی نداشته باشد؛ چون آقا امشب همه اش را مطالعه می کند.
بله، در این کتاب خصوصیات ارث را از هم جدا کرده و شرح دادم.
بعد ملحقات قضاوتهای امیرالمؤمنین (ع) را نوشتم.
در آن اوائل که حجاج حج می رفتند، مناسک نبود؛ به این خاطر، افراد به زحمت می افتادند. در آن موقع، من مناسک الشیعه را تألیف کردم. این مناسک به گونه ای بود که علاوه برمسائل و احکام شرعی، خصوصیات محلی مکانهای مختلف را هم داشت؛ مثلاً مشخص کرده بود حرم تا کجاست. حریم و حدود آن را تعیین کرده بود. همچنین بقیه مکانها را نیز، که خیلی هم مفصل شده بود.
بعدها که آقایان دیگر مناسک نوشتند، کتاب ما کنار گذاشته شد. کتاب دیگر، احسن التقویم است که در آن اوقات شرعی اصفهان را مشخص کردم. البته بعد اوقات شرعی مکه و مدینه و تهران را هم نوشتم.
در کتاب احسن التقویم، اوقات شرعی اصفهان را در طول سال مشخص کردم. انگیزه تحریر کتاب احسن التقویم، این بود که اذانی که از گلدسته، پخش می شد، با وقت شرعی مطابقت نمی کرد. وقتی من می رفتم نماز، می دیدم عده ای دارند از نماز بر می گردند. می گفتم: هنوز ظهر نشده. می گفتند: چرا؛ اذان گفتند. حدود هیجده دقیقه اذان را زودتر می گفتند. من ین کتاب را تألیف کردم؛ تا وقت شرعی در ایام سال مشخص گردد.
کتاب شرح دعای ندبه، به نام وظائف الشیعه، یکی دیگر از تألیفات من است. زمانی یک عده، بر ردّ دعای ندبه حرف می زدند و چیز می نوشتند که این دعا سند ندارد؛ مدرک ندارد؛ عبارتهایش درست نیست. در عبارتهای دعا هم خدشه می کردند. من در جهت ارائه سند و درست بودن جهات دیگر دعا، این کتاب را نوشتم.
کتابی در شرح احوالات مرحوم صاحب بن عبّاد نوشتم؛ چون بعضی به من گفتند: آن مرحوم سنّی مذهب بوده است. این نارواست؛ چرا که مرحوم صاحب بن عباد، از مروجین شیعه و از پایه گذاران مذهب تشیع در ایران به شمار می رود. این بود که کتابی در شرح احوالات آن جناب نوشتم و شهادت چندین نفر از فقهای بزرگ را بر شیعه بودن ایشان در آن جا آوردم.
رفیق مهندسی داشتم به نام آقا نجفی، یک روز ایشان به من گفت: من در انگلستان، به یک کنفرانسی دعوت بودم که در آن جا گوینده اظهار می داشت: این ادعای مسلمانان که اسلام دین جامع و کاملی است، درست نیست؛ بلکه اسلام دین ناقصی است. دلیل می آورد که در روی زمین، مناطقی هست که بین طلوع و غروب خورشید در آن جا، چندین ماه، فاصله است و مسلمانها راجع به چگونگی اعمال عبادی، در آن مناطق، هیچ حکمی در میان احکام فقهی خود ندارند. بعد حکایت طنزآمیزی را نیز، نقل کرده بود که یک نفر مسافر روزه دار، به قطب شمال سفر کرده و در آن جا برای افطار، منتظر غروب خورشید مانده است و چون خورشید در وقت معمول غروب نکرده است، مسافر بیچاره، از گرسنگی فوت کرده است. این جریان، انگیزه تألیف کتاب الرساله القطبیه، در من شد. در این کتاب، من اوقات شرعی را در قطب شمال، مشخص کردم. البته در مقدمه آورده ام که گوینده داستان مسافر روزه دار، در ساختن آن داستان، غلفت کرده است که شخص مسافر، از نظر اسلام، نمی تواند روزه بگیرد. و همچنین آورده ام که گرچه فقهای ما این بحث را به خاطر عدم ابتلاء مطرح نکردند، امّا زمینه استخراج این حکم، در منابع اسلامی هست و باید استخراج شود. چنانکه من این کار را کردم؛ یعنی، حکم عبادتهای آن جا را از قرآن و حدیث، استخراج کردم، و اوقات صلات و صوم را در مناطق قطب شمال، مشخص کردم.
همچنین در کتابی دیگر به نام کتاب تطبیق، به تطبیق سالها و ماههای هجری قمری، با سالهای هجری شمسی، از اول هجرت تا سال 1268 هجری یا 1320 خورشیدی پرداختم.
جزوات دیگری هم دارم که فهرست کامل آن در پشت بعضی از کتابها آمده است.
حوزه : شما می فرمایید مسأله احکام در قطب را علمای ما به لحاظ عدم ابتلاء بیان نکردند، ولی زمینه استخراج آن در منابع فقه ما وجود دارد که باید استنباط شود؛ بنابراین، کتب فقهی ما نباید الزاماً منحصر به همین 52 کتاب باشد، بلکه اگر مسائل زمان ایجاب کرد باید پی استنباط مسائل مورد ابتلاء و جدید رفت، آنها را استنباط کرد و کتابهایی هم به کتابهای فقهی افزود.
استاد : بله، همین طور است. این بسیار مسأله روشنی است که ابواب فقه نباید محدود بماند. در هر زمان باید مسائل مستحدثه زمان را شناخت و احکامش را استخراج کرد. خوب بعضی مسائل، در گذشته هیچ نبوده است؛زمینه ای است برای طرح آنها در لسان علمای پیشین وجود داشته است؛ امّا امروز این مسائل مطرح است، ما که نمی توانیم نسبت به آنها بی تفاوت باشیم. منابع و مأخذ ما هم نسبت به مسائل مستحدثه هر زمان بی تفاوت نیست؛ زمینه پاسخگویی دارد؛ منتهی باید زحمت کشید؛ کاوش کرد؛ و حکم را به دست آورد. معنی عدم انسداد باب اجتهاد همین است و در این صورت می تواند احکام فقهی مردم را تا قیامت کفایت کند.
حالا اگر ما از کنار مسائل، بی تفاوت بگذریم و به آنها آن طور که باید نپردازیم، ما مقصریم.
در این جا، من می خواهم مطلبی را یادآوری بکنم.
حوزه : بفرمایید.
استاد : درسهایی که در حوزه های علوم دینی تدریس می شود، همه اش خوب است و لازم؛ بجاست که طلبه ها آنها را خوب و با دقت بخوانند. منتهی، دروسی دیگر هم لازم است که در حوزه ها تدریس می شود که در حوزه های گذشته تدریس می شده است؛ ولی متأسفانه امروز، کنار گذاشته شده است. هر کدام از علوم روز و غیره که دانستن آن در آگاه کردن طلبه نسبت به مسائل زمان مؤثر باشد، در فقه و برداشتهای فقهی، اثر مطلوب می گذارد.
یاد گرفتن این درسها و دانستن این گونه معلومات، برای حوزه ها کاملاً ضروری و واجب است. واضح است که وجوب شرعی مراد نیست، بلکه برای فهم و درک بهتر و درست تر لازم است. لازمه درس خواندن هم همین است که انسان با اشراف به مسائل اطراف خود و مسائل و مشکلات مردم، درس بخواند. ما نباید نسبت به آموختن علوم، تنگ نظر باشیم و به چند تا قناعت کنیم؛ مثلاً، من نمی دانم چرا دیگر در حوزه ها ریاضیات، نمی خوانند و آن را ترک کردند؛ با وجود این که ریاضیات، علاوه بر این که عقل و فکر را پرورش می دهد و انسان را نکته بین و دقیق بار می آورد در فقه هم کاربرد زیادی دارد. در کتاب ارث و دیگر کتابها از آن به خوبی استفاده می شود. حتی بعضی از مسائل آن بدون دانستن ریاضیات حل نمی گردد. من اخیراً به یکی از آقایان در اصفهان گفتم: ما باید یک عده از طلبه ها را در کنار آموزش فقه و اصول ریاضیات هم آموزش بدهیم. ایشان، از میان شاگردانشان جمعی را انتخاب کرد که از سال گذشته برای آنها درس ریاضی شروع کردیم.
علوم لازم و ضروری را باید یا گرفت و نباید با آن مخالفت کرد.
من فکر می کنم بعضی از مخالفتها از سر جهل است؛ مثلاً، مخالفتی که با یادگیری حکمت از قدیم سابقه دارد. حتی در خود اصفهان هم آن زمان که پایگاه حکمت و فلسفه بود، بعضی با آن مخالفت می کردند و این مخالفتها اساسا بی پایه و بنیاد بود. حکمت، علم است و کسی نمی تواند بگوید یادگرفتن آن بد است.
حالا ممکن است کسی ظرایف آن را نفهمد؛ یا کلاً به ذوقش جور در نیاید؛ یا استعداد آموختنش را نداشته باشد؛ این مطلب دیگری است؛ ولی نباید با علم و آموختن علوم مخالفت کرد. به عقیده من مخالفین حکمت، خودشان هم درست نمی دانند که چرا مخالفت می کنند. علت اساسی همین است که مباحث حکمت را نمی فهمند، با آن آشنا نیستند؛ به این خاطر مخالفت می کنند.
علوم حوزوی ما تا حدود زیادی به یکدیگر مربوط می شوند؛ به نحوی که فهم یکی به دیگری بستگی دارد؛ مثلاً، ما در اصول مباحث زیادی داریم که اگر انسان حکمت را نداند آن مباحث را خوب متوجّه نمی شود. حتی فهم درست و خوب کتاب کفایه متوقف است به دانش حکمت.
حوزه : همان گونه که معروف است، شما جدا از تبحّر و ورزیدگی که در ادبیات عرب دارید، گه گاهی هم شعر می گویید. اگر موافقت بفرمایید، در این زمینه هم صحبتی داشته باشیم.
استاد : خوب گاهی که حوصله و ذوقی بوده است، چیزهایی گفتم که بیش تر آنها ماده تاریخ است. بعضی از آنها در ابتدای کتابهای چاپ شده آمده است.
البته تمامی آنها را در جایی گردآوری نکردم. مقداری هم شعر دارم که گردآوری شده است؛ رباعیات و غیره.
حوزه : از حضور شما خواهش می کنیم یکی از اشعار خود را قراءت بفرمایید.
استاد : چیز قابلی نیست، حالا که می فرمایید اشکال ندارد. این شعری که برایتان می خوانم، اوائل پیروزی انقلاب اسلامی گفته شده است.
به این صورت که من با جمعیتی از اصفهان دیدن حضرت امام رفته بودم؛ در آن مجلس من به چهره نورانی ایشان که نظر می کردم، هیبت و عظمت خاصی، در آن چهره می دیدم؛ در این حالت بود که من این شعر را گفتم:
خَم ابروی خمینی خُم خمخانه شکست - پی پیمانه حق جرعه و پیمانه شکست
خاک ایران همه چون صفحه شطرنجی بود - مات شد شاه و همه تخته شاهانه شکست
کاخش از دست شد و در به در هر کشور - تا که در قاهره اش خانه و کاشانه شکست
لابه لا کشور ما لانه جاسوسی بود - لاشد این لانه و هم صاحب آن لانه شکست
دشمن ار گرگ صفت کرد به ما دندان نیز - سنگ دندان شکنش یکسره دندانه شکست
پای مردان همه بودی ز پی دانه به دام - دست غیب آمد و هم دام و هم این دانه شکست
بست پیمان که همه مایه پیمانه برفت - سنگ پیمانه شکن آمد و پیمانه شکست
کار شد یکسره وارونه و ایران ویران - امر حق آمد ویرانی ویرانه شکست
دست دزدان پی دزدی همه بر شانه شاه - دست حق دست ز دزدان وز شه شانه شکست
خواست تا ریشه ایران کند، از شانه ریش - شانه غالب شده و دندانه آن شانه شکست
بود این خانه همه پایگه بیگانه - صاحب خانه ز بن پایه بیگانه شکست
مکر بر توطئه کردند به روز و مه و سال - مکر روزانه و ماهانه و سالانه شکست
خبر از عاقبت ظالم دهد شعر ادیب - سنگ پاداش سر ظالم دیوانه شکست
حوزه : در خاتمه بحث، از حضور حضرت عالی تقاضا می کنیم ما و دیگر طلاب را نصیحت و موعظه ای بفرمایید.
استاد : من خود را لایق نمی دانم که بخواهم برای آقایان موعظه ای داشته باشیم؛ ولی از باب این که مطلب شما بی جواب نماند، عرض می کنم. ما طلاب یک مطلب را نباید هیچ گاه از یاد ببریم: آن مطلب این است که ما درس را برای خودمان تنها نمی خوانیم. در حقیقت ما باید واسطه بین مردم، و علوم دینی باشیم. علوم را فرا بگیریم و بعد با ایجاد معاشرت و اُنس با مردم این علوم را به آنها منتقل کنیم. بر این اساس، بعد از اخلاص و خلوص نیّت، ضروری ترین چیز برای طلبه اخلاق نیکوست. طلبه باید اخلاق خوب داشته باشد، چه در خانواده، چه در جمع دوستان و چه در اجتماع. از این طریق می تواند مردم را به سوی خویش جلب کند و می تواند پیام خودش را به آنها بدهد. اگر اخلاق نباشد، انسان موفق نمی شود.
اگر اخلاق نباشد گروه ها به یکدیگر پیوند نمی خورند؛ قلبها به هم پیوسته نمی شوند؛ و افراد متفرق خواهند بود.
بعثت لأتمم مکارم الاخلاق. پیامبر نفرمود: لأتمم الاحکام. نسبت به مردم باید تواضع و فروتنی داشت. معاشرت با مردم برای اهل علم ضروری است؛ چرا که ثمره علم، که همان تعلیم و تعلّم است، در معاشرت با مردم ظاهر می شود. باید با مردم در رابطه بود و این نمی شود، مگر در معاشرت صحیح، حتی با آنان که از نظر ما خطا کارند و متعبد به احکام شرعی نیستند. باید انس گرفت و دوست شد؛ تا از این راه بتوان آنان را حلّ کرد. با جدایی و فاصله، هیچ مسأله ای حل نمی شود. کسی که می خواهد در مسؤولیت تعلیم و تعلّم باشد، سرلوحه کارهای خود را باید تواضع فروتنی قرار دهد. بخصوص ما نسبت به مردم خودمان باید این حالت را داشته باشیم. مردمی که براستی دین خدا را یاری می کنند و در این راه از هیچ چیز دریغ نداشته اند. این مردم، براستی شایسته احترام هستند؛ بخصوص آنان که مستقیماً در امور شرکت دارند.
در جلد 68 کتاب شریف بحار، صفحه 139، خبری به این مضمون از امام محمد باقر (ع)، نقل شده است که روزی چند نفر از صحابه در منزل پیامبر (ص) آمدند. پیامبر (ص) از منزل بیرون آمد، فرمود: در روز قیامت، مردمی در طرف راست عرش و یا در طرف راست من قرار می گیرند. (تردید از من است.)
بله، در طرف راست با صورتهای نورانی قرار می گیرند.
علی(ع) پرسید: اینان کیانند یا رسول اللَّه!
پیامبر فرمود:
قم تحابّوا بروح اللَّه من غیر انصاب و لا اموال و هؤلاء شیعتُک یا علی.
کلمه روح اللَّه این جا اسم است. روح اللَّه نامی، که مردم مطیع او هستند و بدون هیچ گونه چشم داشتی او را یاری می کنند.
از ابتدا تا حالا، ما، میان علماء، روح اللَّه نداشتیم و اگر هم داشتیم، با این خصوصیات نبوده است. مسلماً مراد، حضرت امام است. این روایت شأن مردم ما را مشخص می کند؛ شأن شهداء و میدان دارها، کسانی که واقعاً در این زمان، جهت یاری دین خدا، زحمت می کشند و خدمت می کنند قرینه ای دیگر هست که می رساند مراد از روح اللَّه، در این روایت، اسم شخص است. در روایتی دارد که مردمی در قم، ظهور می کند که مردم، جهت یاری دین خدا، گردش جمع می شوند و یاریش می کنند.
در ابتدای سوره بنی اسرائیل دارد که بنی اسرائیل، به واسطه ظلم زیادی که انجام دادند، توسط کسانی از سرزمینشان رانده شدند.
حالا این واقعه، یک بار اتفاق افتاد یا بیش تر، اختلاف است؛ امّا در آیه مبارکه دارد: و ان عدتم عدنا اگر عود کنید بیایید، دو مرتبه شما را بر می گردانیم.
در رواتی دارد که راوی از امام صادق(ع) پرسید: چه کسی آنان را بر می گرداند؟
امام (ع) سه مرتبه قسم یاد کرد: واللَّه اهل قم
غرض این که درست است که مردم باید قدر زحمت علما را بدانند و به آنان احترام کنند، ما طلاب هم، باید مواظب حالات و رفتارمان باشیم و در معاشرت با مردم، بهترین معاشر باشیم.
خداوند متعال، شما را نیز، در خدمت به حوزه های علوم دینی و مردم یاریگر دین خدا، موفق کند.
حوزه : از حضرت عالی معذرت می خواهیم که ساعاتی از وقت شما را گرفته و شما را خسته کردیم.
استاد : خواهش می کنم؛ ما که قابل نیستیم؛ گفت و گویی بود که با هم داشتیم.

مصاحبه با استاد آیت اللَّه حسین نوری همدانی(74)

(بخش نخست)
بی شک، تحوّل در ابعاد گوناگون حوزه های علمیه و هماهنگ کردن آنها با مققتضیات زمان، و هدایت اندیشه های شاداب، به سوی سرچشمه های زلال معرفت، بدون بهره جویی از تجربه و فکر بزرگان میسور نیست. ما در این شماره با چهره ای به گفت و گو نشسته ایم که اخلاص، تواضع، تقوا، سابقه درخشان، پرکاری، مبارزه سیاسی، اطلاعات وسیع، تبحر در فقه و اصول، آشنایی دیرپا با نهج البلاغه و آگاهی به زمان از برجستگیهای اوست.
از این رو، تجربه ها و دیدگاههای وی می تواند در شکوفایی سیستم درسی حوزه های علمیه و هماهنگ کردن آن با نیازهای روز، الگوی بسیار مناسبی برای جویندگان دانش باشد. در سرآغاز دفتر ایّام این شخصیت بزرگ، پدر دانشمندی را می بینیم که شهر را رها و به روستا کوچ می کند؛ تا رسالتش را در آن جا به انجام رساند؛ چه، محیط شهر برای دین داران، بویژه روحانیون تابه گداخته بود و درنگ در آن جا ممکن نبود، در این شرایط است که حضرت استاد، حیات علمی خود را می آغازد و در محضر پدر، بنیان دانش خود را پی می ریزد. گامهای نخستین را به گونه ای استوار بر می دارد که دیری نمی پاید در حوزه علمیه همدان و پس از آن در حوزه علمیه قم می درخشد و در نزد استادان بزرگوارش، منزلی والا می یابد. حضرت استاد، در سال 1323 شمسی برای پیمودن مدارج علمی، راهی قم می شود. درین برهه از زمان، برزیگران فضیلت و اخلاق در مزرعه دلها حکم می راندند و با آفات به مبارزه برخاسته بودند و بسان نگهبانانی نگران و هوشیار، مراقب اوضاع و پاسداری از ارزشهای متعالی بودند. حوزه قم، در کار تحولی عمیق بود. از نظر علمی، پر رونق، گرم و امید برانگیز و از نظر سیاسی، چشم و چراغ توده های محروم و دربند. این مراقبتها و دلسوزیهای چهره های مصمم و متعهد حوزه علمیه قم، سبب گردید، در عصر وحشت و نومیدی و اقتدار نوکران اجنبی، حوزه های علمی، به عنوان چشم و چراغ و کانون امید مردم باقی بماند و چهره های برجسته علمی، اخلاقی و سیاسی را تحول اجتماع بدهند.
حضرت آیت اللَّه حسین نوری، محصول این مقطع زمانی حوزه علمیه قم است که در این مصاحبه، که بخش اوّل آن را در پیش روی دارید، با چگونگی تحصیل، روش فراگیری دانش، روشهای درسی حوزه علمیه و استادان بزرگواری که بیش تر نقش را در ساختن و پرداختن شخصیت ایشان داشته اند؛ همچون آیات عظام: آخوند همدانی، خوانساری، داماد، بروجردی و حضرت امام خمینی آشنا خواهید شد.
حوزه
حوزه : با سپاس از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید، خواهشمندیم طبق معمول، از شرح زندگی و دوران تحصیلی خود آغاز فرمایید.
استاد : بنده در سال 1304 شمسی در یک خانواده روحانی، در شهر همدان به دنیا آمدم و در هفت سالگی، در پیش پدرم، که یکی از علمای همدان و معاصر با آقای آخوند ملاعلی همدانی و هم حجره با ایشان بوده، درس را شروع کردم. ادبیات فارسی، کتاب گلستان، انشاء، توسّل و نصاب، تا معالم، پیش ایشان خواندم. بعد از معالم، آمدم همدان مدرسه آقای آخوند. باید اضافه کنم که من درس کلاسیک، هیچ نخواندم. از الفبا، پیش پدرم خواندم و هیچ به دبستان و دبیرستان نرفتم.
مرحوم پدرم، برای درس بنده اهتمام زیادی داشت و یکی از موضوعاتی که خیلی به آن اهتمام داشت، موضوع اتقان در درس خواندن بود؛ که باید خیلی پاکیزه درس بخوانم و می گفت هر چه پایه محکم تر باشد، ترقی انسان بهتر و زودتر انجام خواهد گرفت. اگر خوب خوانده بودم، تشویق می کرد اگر خوب نخوانده بودم، تنبیه. من، از همان درس عوامل به آن طرف، ملزم بودم هر درسی را سه مرتبه مطالعه کنم: یک دفعه از اوّل تا آخر درس، از لحاظ صرفی که کلمه کلمه صیغه ها را از من پس می گرفت؛ دفعه دوم، همان درس را از لحاظ نحوی، از لحاظ اعراب و جمله بندی تجزیه و ترکیب، از من تحویل می گرفت؛ سوم از لحاظ محتوا و مطالب، که باید کتاب را روی هم بگذارم، از اول تا آخر درس، مطلبش هر چه بوده بگویم. به طوری بود وقتی سیوطی می خواندم، صیغه ای نبود که ریشه اش را ندانم؛ حتی قرآن را باز می کرد، از اوّل صفحه، تا آخر صفحه، صیغه ها را باید من کلمه به کلمه بگویم، حتی باید ریشه کلمه ها را هم فوراً بگویم، بدون معطلی. این باعث شد که ایشان من را آوردند پیش آیت اللَّه آقای آخوند که در مدرسه آخوند، درس بخوانم. دو سال هم در مدرسه آخوند درس خواندم؛ تا قوانین.
حوزه : از خصوصیتهای مرحوم والدتان نیز مطالبی را بیان کنید.
استاد : از خصوصیتهای مرحوم والدم، یکی این بود که مصرف وجوه، امتناع داشت. زمان رضاخان که بر علما و آخوندها سخت می گرفتند، ایشان ناچار شد برای حفظ لباسش (چون عمامه ها را بر می داشتند) به یک روستایی در دوازده فرسخی همدان، به نام پاینده برود. ایشان، با این که امام جماعت بود و به وعظ و ارشاد مردم مشغول بود، از گرفتن و مصرف کردن وجوه، برای خود امتناع می کرد و دکانی برای کسب دایر کرد و از درآمد آن، هم خود امرار معاش می کرد و هم به مردم کمک می کرد.
یکی از مزایای دیگر ایشان، این بود که خطش بسیار عالی بود. ما را ملزم می کرد که علاوه بر درس خواندن روزی سی - چهل سطر، اقلاً، مشق بنویسیم؛ با آن قلمهایی که قدیم مشق می نوشتند. من و اخوی را در نوشتن، خیلی تشویق می کرد. ایشان، خطش بسیار زیبا بود و الآن نمونه هایی از آن را داریم.
یکی از مزایای ایشان، این بود که اخلاص زیادی به حضرت ابی عبداللَّه، علیه الصلاة و السلام، داشت؛ به گونه ای که من به یادم ندارم که اسم امام حسین (ع) را برده باشیم و اشک در چشمش حلقه نزده باشد. بارها می گفت: بنده همیشه از خدا خواسته ام که در دودمان من دو چیز باقی بماند: یکی عزاداری سید الشهداء، یکی هم فقه. بله این از خصوصیات ایشان بود.
حوزه : از حوزه علمیه همدان و ویژگیهای تحصیلی و مدیریتی آن، بویژه شیوه های تربیتی مرحوم آخوند سخن بگویید.
استاد : بنده از آن وقتی که آمدم به همدان و شروع کردم به درس خواندن، درس هم می گفتم. در سال 1323 شمسی، برابر 1363 قمری، من آمدم قم.
در این جا، پیش از هر چیز، لازم است از آخوند ملاعلی همدانی، مطلبی بگویم:
آقای آخوند، مرد بسیار بزرگی بود. از آیت اللَّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری، خواسته بودند یک نفر برای اداره امور علمی و تبلیغی همدان و اطراف همدان بفرستد، آن بزرگوار هم آقای آخوند را فرستاده بود. ایشان، رضوان اللَّه علیه، دارای فضائل بسیاری بود؛ یکی این که: مرد جامعی بود؛ یعنی معلومات ایشان، در فقه و اصول فقه، منحصر نمی شد، در تاریخ و تفسیر و انساب و ادبیّات عرب هم، بسیار بسیار وارد بود. جامعیّت وی کم نظیر بود. دوم این که: خیلی خوش معاشرت و خوش مجلس بود و به همین وسیله، در اعماق دلها، نفوذ می کرد و تربیت و موعظه اش، مؤثرتر می شد. خیلی هم خوش بیان بود؛ لذا منبرش هم بسیار خوب بود. ماه رمضان و محرم، در پای منبرش غوغا می شد. مطالبش در منبر، چون از دل بر می خاست، بسیار مؤثر بود و انسان را منقلب می کرد و تحوّلی به وجود می آورد.
یکی دیگر از مزایای آخوند، رحمةاللَّه علیه، این بود که: خیلی قدر اوقات را می دانست؛ جدّی بود؛ از پنج دقیقه هم استفاده می کرد. به طور معمولی هر کجا می رفت، کتابی زیر بغلش بود.
آقای آخوند، رحمةاللَّه علیه، خیلی به من عنایت داشتند. همیشه نصیحت می کردند. حالا یکی از نصیحتهایش را عرض می کنم: سال 1345 که در زندان قزل قلعه، مدتی زندانی بودم، بعد که آزاد شدم، رفتم مشهد. آقای آخوند هم آمده بودند مشهد، وارد شده بودند منزل آقای میلانی. رفقا در مدرسه نواب، برای بنده نشستها و جلسه هایی ترتیب داده بودند. بنده برای بازدیدشان رفتم منزل آقای میلانی. پس از انجام ملاقات، به من فرمودند: چند دقیقه ای باشید، خلوت شود، با شما کار دارم. صبر کردم خلوت شد، بنده را به اطاق خودشان بردند. (آقای میلانی، رحمة اللَّه علیه، یک اطاقی در اختیار آقای آخوند گذاشته بود؛ چون ایشان وارد بر آقای میلانی بود.) به من فرمودند: یادتان هست که آن سال که آمدی همدان، به شما یک نصیحتی کردم، حالا هم چون به شما خیلی علاقه مندم می خواهم یک نصیحتی به شما بکنم. آن نصیحت این است که: شما به مور و ملخ، کار نداشته باشید. بعداً توضیح دادند که من می بینم شما مقاله هایی می نویسید درباره زنبورعسل، موریانه، مورچه و... این، نه این که خوب نباشد؛ خوب است؛ قلم داشتن خوب است؛ ولی ما سعی کنیم در آینده یک فقیه کامل، مفسّر و رجالی داشته باشیم. از شما انتظار داریم چنین باشید. اینها که شما درباره مور و موریانه و زنبور عسل می نویسید، دانشگاه رفته هم می تواند بنویسد؛ امّا از شما که استعداد رسیدن به مقام فقاهت را دارید، حیف است. بنابراین از این به بعد، دور مور و ملخ را خط بکش.
نصیحت همدان ایشان، این بود: وقتی در همدان زیر نظر ایشان تحصیل می کردم، چون ذوق شعری داشتم، گاه شعر می سرودم، آقای آخوند، این را شنیده بود. روزی به حجره بنده آمدند و فرمودند: آمدم نصیحتی بکنم و آن این است که شما مشغول درس خواندن باشید و وقت خود را با گفتن شعر تلف نکنید. من از آن تاریخ، دیگر از گفتن شعر و صرف وقت در آن، خودداری کردم.
حوزه : ببخشید ایشان مجلّه هم می خواندند؟
استاد : بله می خواندند، این هم یکی از خصوصیتهای ایشان بود. یکی از حکایتهایی که از ایشان به خاطر دارم، این است که ایشان فرمودند:
آقای حاج ملامهدی نراقی، هنگامی که جامع السعادات را نوشت، چند نسخه از آن را برای علمای نجف از جمله سید محمد مهدی بحرالعلوم فرستاد [سید محمّد مهدی بحرالعلوم بعد از وحید بهبهانی مرجعیت پیدا کرده بود و خیلی مهم بود. صاحب جواهر درباره وی می گوید: صاحب الکرامات الباهرة در ادبیات هم خیلی مهم بوده است. درّه که منظومه ای است در فقه، نمونه کاملی از ادبیات بحرالعلوم است.] بعد از مدتی، حاج ملا مهدی نراقی، به نجف که رفتند علمای نجف برای ملاقات ایشان آمدند، ولی بحرالعلوم برای ملاقات ایشان نیامد. نیامدن همچنین شخصی برای دیدن حاج ملامهدی نراقی، خیلی سنگین بود. حرفهای زیادی می شود درباره اش گفته شود؛ ولی ایشان گفتند: آقا برای ملاقات نیامدند، ما خدامت ایشان می رویم و رفتند؛ ولی بحرالعلوم اعتنا نکرده بودند. باز بیش تر حرف درباره اش گفته شد که چطور شده؟ بعد از مدتی - ده پانزده روز مثلاً - باز هم ایشان به ملاقات بحر العلوم رفت، ولی بحرالعلوم اعتنا نکردند و حرف ها بیش تر شد. بعد از چند روزی برای بار سوم منزل بحرالعلوم رفت، این دفعه، بحرالعلوم خیلی احترام کرد. همه تعجب کردند؛ ملاقاتش که نیامده بودند، دو دفعه هم رفته، توجه نکردند و این دفعه این طور؟ همین که خلوت شده، بحرالعلوم به ایشان فرموده بود: این که در این مدت به ملاقات شما نیامدم و این طور رفتار کردم، می خواستم ببینم که کتاب جامع السعادات را جمع آوری کردی یا این که آنچه نوشته ای، در وجود خودت پیاده کرده ای و تزکیه نفس و تهذیب اخلاق کرده ای؟ برای من ثابت شد که تهذیب نفس کرده ای.
یکی از شیوه های مرحوم آخوند، رحمة اللَّه علیه، این بود که با طلاب، خیلی گرم می گرفت. این عجیب بود که شهریه آنها را خود می داد. مقسم داشت؛ ولی بیش تر خودش شهریه می داد، چرا؟ برای این که هر طلبه ای که می آمد شهریه بگیرد، از درس و بحثش سؤال می کردند و وقتی می دید طلبه ای نیازمند است و احتیاج بیش تری دارد؛ بیش تر شهریه می دادند.
آخوند، بیش تر به غربا توجه داشت. خیلی عجیب، بعضی از طلبه ها در قم بودند، در سال دو سه مرتبه می رفتند و از ایشان پول می گرفتند و می آمدند! به هر حال، خیلی با طلبه ها گرم می گرفت. به حجره ها می رفت؛ می نشست؛ صحبت می کرد؛ عجیب بود. کم تر کسی است که این طور باشد. ایشان، وقت، معیّن نمی کرد، صبح که می شد، ساعت 7 یا 8 بلکه 7 درِ حیاط باز بود. هر کس، هر وقت می آمد، ایشان می نشست و اگر سؤالی داشت می پرسید و ایشان پاسخ می داد و اگر مشکلی داشت بیان می کرد و ایشان برای رفع مشکل اقدام می کرد. این نشست تا ظهر ادامه داشت. بعد نماز می خواند و ناهار می خورد و باز از ساعت 3 بعد از ظهر، در را باز می گذاشت؛ تا هر کسی هر کاری دارد، مراجعه کند. این خیلی عجیب است. کم تر شخصیتی است این قدر مردم دار باشد. تلفن می کردند، استخاره می خواستند، ایشان جواب می داد. خلاصه، ایشان از لحاظ اخلاقی و اخلاص و توجه به خدا و ائمه اطهار، خیلی عجیب بود. وقتی حوزه را اداره می کرد، همیشه قبل از درس فقه و اصول، نیم ساعت تفسیر می گفت. از ساعت 9 تا 12 هر سه بحث را تمام می کرد. سیره اش، این جوری بود. البته آخر درسش هم به بعضی از شاگردهایش می فرمود، مصیبت می خواندند. (یکی از آقایان می فرمود: حاج شیخ عبدالکریم، در اول درسهایش می فرمود: مصیبت می خواندند.) این هم از خصوصیتهای درس ایشان بود. درسش خیلی خوب بود. مدرسه مرحوم آخوند، کوچک بود. ایشان کتابخانه درست کردند. کتابخانه ایشان، الآن هم هست و یکی از کتابخانه های عالی و مهّم ایران است. متأسفانه باید عرض کنم هم اکنون، تألیفی از ایشان، در دست نیست.
در آخرین ملاقاتی که با آقای آخوند داشتم - چون گاهی تابستانها به همدان می رفتم، به محضرشان شرفیاب می شدم - به ایشان عرض کردم: به من نصیحتی بفرمایید. فرمودند: نصیحت به شما این است که تا می توانید به کار طلبه ها برسید؛ به آنها کمک کنید و مضایقه نکنید؛ چون آنها منسوب به امام عصر، عجل اللَّه تعالی فرجه، می باشند.
حوزه : خصوصیات اخلاقی، علمی و برخی خاطرات گفتنی استادانتان را بیان کنید.
استاد : بنده که آمدم قم، 1323 شمسی و 1363 قمری بود. در نزد حضرت آیت اللَّه سید محمد باقر سلطانی طباطبائی، رسائل و مقداری از مکاسب را خواندم و در محضر حضرت آیت الله العظمی آقای داماد، مقداری از سطح، مکاسب و کفایتین را خواندم و یک مقداری از رسائل را پیش شیخ احمد مجاهدی، که مرد ملایی بود، خواندم. یکی دیگر از اساتیدم، میرزا مهدی تبریزی بود که پیش این مرد محقق، قسمتی از سطح، کفایه، را خواندم. این مرد بزرگ انصافاً در عبارت فهمی ممتاز است. این شخصیت اکنون مجهول القدر است.
آن زمان که من به قم آمده بودم، زمان آیات ثلاث بود: آقای حجت و آقای سید محمد تقی خوانساری و آقای صدر. یکی از خاطرات من مربوط به سال 64 قمری و 24 شمسی است که نماز باران به امامت آیت اللَّه العظمی خوانساری برگزار شد. آن سال، باران کم آمده بود و مردم قم، در مضیقه بودند و ایشان، نماز مغرب و عشاء را در مدرسه فیضیه می خواند. نماز تقریباً یک ساعت طول می کشید. خیلی با حال نماز می خواندند. از لحاظ عبادت، ایشان خیلی ممتاز بودند. عده ای از مردم قم - کشاورزان - آمدند و گفتند: باران نیامده است و زراعت ما دارد می سوزد. اوّل ایشان فرمودند، اعلام کردند، اعلامیه زدند تو بازار، که مردم روزه بگیرند. روزه گرفتیم و روز جمعه حرکت کردیم رفتیم طرف خاک فرج که آن وقتها بیابان بود. آن جا نماز خواندیم. مردم قم هم بودند. روحانیون عباها را وارونه پوشیده و پاها برهنه کرده بودند و به همان ترتیب، مردم قم آمده بودند؛ با لباسهای وارونه. آن جا قبل از نماز، خطیبی بسیار مبرز، مرحوم آقا محمد تقی اشراقی، منبر رفتند و صحبت کردند و به مردم گفتند: ما وظیفه داریم نماز بخوانیم، حالا باران آمد یا نیامد، آن دیگر با خداست. ما می خواهیم به وظیفه عمل کنیم. به هر حال، نماز باران خوانده شد و وقت برگشتن ما را مسخره می کردند که عباهایتان را جمع کنید که گل آلود نشود. آقای خوانساری نماز جمعه می خواندند. روز جمعه آمدند مسجد امام و نشستند و ما هم نشستیم. قبل از این که خطبه بخوانند خطاب به آنهایی که نشسته بودند فرمودند که: بله ما عوض شدیم؛ خدا عوض نشده است؛ ما بد شده ایم و... خلاصه آن روز گذشت. دو روز بعدش، ایشان اعلام کردند فقط طلبه ها روزه بگیرند و فقط طلبه ها بیایند. دفعه دوم، پشت قبرستان حاج شیخ عبدالکریم، قبل از قم نو، دست راست جاده اراک، که آن موقع بیابان بود، نماز برگزار شد. این دفعه آقای خوانساری خیلی منقلب بودند. نماز ایشان که داشت تمام می شد، ابرها پیدا شدند. خلاصه قبل از این که بر گردیم، وارد بشویم به قم، باران شروع شد. بارانی آمد که دوباره همان کشاورزها آمدند گفتند: بس است دیگر، ممکن است سیل بیاید.
در این جا به دو قضیه، در ارتباط با حضرت آیت اللَّه العظمی خوانساری، اشاره می کنیم:
1. در موقعی که حضرت آیت اللَّه حاج سیّد محمّد تقی خوانساری، رضوان اللَّه علیه، تصمیم به خواندن نماز باران، به شرحی که گفته شد، گرفتند، از قراری که در آن هنگام شنیده شد، آیات عظام: سید محمّد حجّت و آقای صدر، به ایشان پیغام دادند: ما هم حاضریم در نماز باران شرکت کنیم. ایشان، در پاسخ آن پیغام فرمودند:
نه، شما شرکت نکنید. من نماز باران را می خوانم اگر خداوند دعای ما را مستجاب کرد و باران آمد، مردم آن را به حساب همه روحانیت می گذارند و موجب عزت و عظمت روحانیت می شود، ولی اگر باران نیامد مردم این را به حساب من می گذارند؛ امّا واقعیت و وجهه شما محفوظ می ماند. بگذارید اگر طعنه ای به وجهه کسی وارد شد آن من باشم و وجهه و موقعیت شما محفوظ بماند.
2. از جمله موضوعاتی که از آیت اللَّه خوانساری با چشم خود دیدم این بود که: ما چند نفر خدمت ایشان می خواستیم شرفیاب شویم نزدیک منزل ایشان که رسیدیم، دیدیم ایشان از جایی دارند به طرف منزل می آیند به در منزل که رسیدند، سائلی سر رسید و به ایشان عرض کرد که من پیراهن ندارم. آقا وارد اطاق شد. ما هم پشت سر ایشان وارد اطاق شدیم. دیدیم قبای خود را از تن بیرون آوردند. بعد پیراهن را از بدن در آوردند و به آن سائل دادند و سپس قبای خود را پوشیدند همان طور بدون پیراهن نشستند و به کار مردم می رسید و به سؤالات ما پاسخ می دادند.
اما، آقای حجّت، من در درس ایشان خیلی شرکت می کردم. درس آقای حجّت، در آن زمان در قم ممتاز بود.
آقای حجّت استاد بزرگی بودند؛ خیلی خوش بیان بودند. در درس گفتن سلیقه خوبی داشتند؛ مطالب را دسته بندی می کردند. دسته بندی مطالب به گونه ای بود که نوشتنش خیلی راحت بود. روش آن مرحوم باید برای ما درس باشد که مطالب را تنظیم کنیم؛ مثلاً، بیع فضولی که می گفت، از آن جا که در بیع فضولی چند تا مبناست: مبنای شیخ انصاری، مبنای آخوند خراسانی - از حاشیه آخوند بر مکاسب استفاده می شود - مبنای سید محمد کاظم یزدی، مبنای مرحوم شیخ محمد حسین کمپانی اصفهانی و مبنای خودش، به طوری تنظیم می کرد که انسان تعجب می کرد از این بیان و دسته بندی. درس را به این ترتیب می گفت و مقتضای مبنای هر کس را در مسأله، بیان می کرد. یا مثلاً در صحت و نفوذ در اجازه، در کشف و در نقل.
نکته ای که می خواستم عرض کنم، آن روزی که ایشان در آستانه احتضار قرار گرفته بود، رفتم منزل ایشان، نزدیک مدرسه حجتیه بود. من تو حیاط بودم. تو اطاق، اشخاص دیگر بودند. اشخاص ناراحت بودند و یک نفر آمد گفت: برای ایشان، مقداری تربت سید الشهداء (ع) آوردند، تربت را با آب قاطی کردند، تا ایشان بخورند، ایشان هم برداشت و نزدیک لبش آورد و گفت: آخرزادی من الدنیا تربت الحسین.
و آن گاه نوشید و اشهد ان لا اله الااللَّه را گفت و رو به قبله، به جوار حق پیوست.
بعد از آن، یکی از اساتید مهم ما، آقای سید محمد داماد (ره) است. بنده دوازده سال، در فقه و اصول به درس آقای داماد رفتم. چند نفر بودیم در حوزه، به شاگردان داماد معروف بودیم. ایشان، مرد بسیار دقیقی بود. دقت نظر ایشان، انصافاً، خیلی خوب بود. در تربیت شاگرد و عنایت به شاگرد هم ممتاز بود. نوشته هایی از درس آن مرحوم، دارم. من درسهای ایشان را می نوشتم؛ بعداً خدمت ایشان می دادم؛ مطالعه می کردند و با دقت در حاشیه اش یک چیزهایی می نوشتند که اکنون وقتی نگاه می کنم، برای من یک یادگار مهمّی است.
در تواضع، اخلاص و ساده زیستی، کم نظیر بود. این را فراموش نمی کنم، یک روز درس می گفتند، در مسأله وضو به این جا رسیدند که در موقع گرفتن وضو، باید انسان خودش آب بریزد و خودش وضو بگیرد، کسی کمک نکند. البته کمک هم مراتب دارد. بعضی مراتبش، باطل می کند، بعضی مراتبش مکروه است. روایتی خواندند از مسائل: حضرت امام رضا، علیه الصلوة والسلام، وارد شد، در مجلس مأمون، مأمون داشت وضو می گرفت. حضرت امام رضا(ع) به مأمون فرمودند: لا تشرک باللَّه یا امیرالمؤمنین این کلمه را که ایشان خواندند، که حضرت رضا به مأمون، این جوری گفته، فرمود: این حدیث، ممکن است سنداً مخدوش باشد. مخدوش هم هست، چون ما نداریم در روایت صحیح که ائمه (ع) به بنی عباس و خلفای جور، امیرالمؤمین گفته باشند و اگر در یک جا داشته باشیم، سند ضعیف است. آن جا بحث این کلمه امیرالمؤمین ایشان را منقلب کرد به طوری که به شدت گریه کرد و آن روز نتوانست درس بگوید. وضع طوری باشد که امام رضا (ع)، به مأمون بگوید امیرالمؤمنین! اخلاصش را دارم می گویم که آن روز با گریه اش همه را منقلب کرد؛ نتوانست درس بگوید. عبایش را بر سرش گرفت و جلسه درس را ترک گفت.
خلاصه، دوازده سال هم بنده پیش ایشان درس خواندم. از جمله کسانی که باز پیش ایشان درس خواندم، آقای علّامه طباطبائی بود که پنج سال بنده به درس اسفار ایشان رفتم. البته چگونگی آقای علّامه طباطبائی از لحاظ اخلاق و تربیت شاگرد، معلوم است.
یکی از اساتید بزرگ ما حضرت آیت اللَّه العظمی بروجردی بود. بعد از این که چند سالی، که مقدارش دقیق یادم نیست، آقایان ثلاث: آیات عظام: حجت و خوانساری و صدر، حوزه را اداره می کردند، آقای بروجردی هم از علما و فقهای بزرگ و معروف بود و در بروجرد زندگی می کردند. روزی برای معالجه نقاهتی که داشتند به تهران تشریف آوردند و در بیمارستان فیروز آبادی بستری شدند.
علماء اطلاع پیدا کردند و عیادت کردند و نامه هایی نوشتند و رفت و آمدهایی انجام شد. آن وقت از ایشان تقاضا شد به حوزه علمیه قم تشریف بیاورند و ایشان هم پذیرفتند.
یادم هست که با استقبال شایانی - که آقایان ثلاث هم بودند - ایشان وارد قم شدند. بعد از ورود، درس فقه شروع کردند. اوّلین کتابی که شروع کردند اجاره بود.
مناسب است این جا، دو تا نکته را عرض کنم: یکی، اهمیّت فقه. البته می دانیم علماء و فقهای بزرگی در عالم تشیّع به وجود آمدند که اینان، همیشه وزنه بزرگی در عالم اسلام بوده اند. این برای خاطر این است که به فقه، در اسلام، اهمیّت زیادی داده شده است.
پیغمبر اکرم (ص) فرمودند:
فقیه واحد اشد علی ابلیس من الف عابد.
یک فقیه، وجودش بر شیطان از هزار عابد سنگین تر است.
به خاطر این که وجودش در اجتماع، مؤثرتر است. حضرت کاظم، علیه الصلوة والسلام، فرموده اند:
انّ المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام کحصن سور المدینة لها
مؤمنین فقهاء دژهای اسلامند. همچنانکه دیوارهای یک شهری، آن شهر را حفاظت می کند.
و نیز حضرت کاظم، علیه الصلوة و السلام، فرمودند:
اذا اراد اللَّه بعبد خیراً، فقهه فی الدین و زهده فی الدنیا
هنگامی که خدا می خواهد نسبت به یک بنده ای خیر پیش بیاورد [آن بنده را منشأ خیر قرار بدهد] او را در دین فقیه و نسبت به دنیا هم زاهد و بی اعتنا می گرداند.
این قبیل احادیث که فراوان است، اهمیّت فقه را می رساند.
نکته دوم این که: با کمال تأسف، حوزه های ما طوری شده اند که دیگر مثل سابق، فقهای بزرگ را نمی پرورند. شاهدش این است که می بینیم در شهرهای ایران فقهایی بوده اند که از دنیا رفته، خلأی به وجود آمده و جایگزین نداشته و ندارند؛ مثلاً، آیات عظام شیخ بهاءالدین محلاتی در شیراز، آخوند ملاعلی در همدان، در غرب، وزنه ای بودند؛ در تهران، آیت اللَّه سید محمد هادی میلانی؛ در اهواز، آیت اللَّه سید علی بهبهانی؛ در اصفهان، آقای خراسانی و آقای خادمی خوب الآن سه - چهار نفر از آیاتی که در سنین بالا هستند، پیرمردانی هستند، وجود دارند، اگر ده سال دیگر، بیست سال دیگر - خدا به آنها سلامتی بدهد - از دنیا بروند، آیا جایگزین این شخصیتها را ما داریم؟ باید در این مورد فکری بشود. اساساً باید در حوزه طبقه بندی بشود. 50 نفر، 100 نفر، از افرادی مستعدند از لحاظ ذوق و قریحه و استعداد و صلاحیت اخلاقی، شناخته بشوند و تحت نظر مربیان صالحی اداره بشوند و هیچ مسافرتی و کارهای دیگری نداشته باشند؛ از لحاظ وضع اقتصادی هم صد در صد تأمین باشند، تا بعد از بیست سال، هر کدامشان یک وزنه ای باشند، یک فقیهی باشند.
خلاصه، این موضوع مهمّی است که عرض کردم، ممکن است بعداً اگر لازم شد توضیح بیش تری بدهم. آقای بروجردی، رحمة اللَّه علیه، در فقه، خصوصیاتی داشتند، این جا به یاد دو سه تا بیت شعر از بحرالعلوم افتادم در اول درّه ایشان می گویند:
و بعد فالعلم طویل سلّمه - و ان العلم الفقه من العلوم
بنوره من بعد علم المعرفة - سالکلة اعلامه و انجمه
کالقمر البازغ فی النجوم - معالم الدین غدت منکشفة
علم، راهش و نردبانش، طولانی است. علامتها و ستارگانش، در افق خیلی ستارگان به نور علم فقه بعد از علم معرفت خدا، معالم و آثار دین منکشف و روشن می شود.
البته علم فقه، بسیار بسیار شریف و عزیز است. آیت اللَّه العظمی بروجردی، آن موقع در قم، خارج فقه و اصول را می فرمودند. خصوصیتها و مزایای درس فقه ایشان، یکی این که: مسأله فقهی را که می خواستند عنوان کنند، حشو و زواید را حذف می کردند؛ مثلاً برای یک مسأله فقهی، در جواهر و غیر آن هفت دلیل، هشت دلیل، ده دلیل، اقامه شده است؛ ولی ایشان سعی می کرد وقت را صرف بعضی مطالبی که زائد به نظر می رسد نکند، حشو و زواید را حذف می کرد. کلام را متمرکز می کرد در آن یک دلیل، دو دلیلی که دلیل اصلی مسأله بود و بیش تر در آن بحث می کرد. گاهی هم ممکن بود اشاره مختصری بکند به آن حشو و زوائد و خلاصه، وقت زیادی صرف آنها نمی کرد.
دوم این که: احادیثی که پایه و ریشه مباحث فقهی است و می خواست در درس فقه بخواند، به طرز خاصی می نوشت و می آورد.
نخست این که، دقیقاً دسته بندی شده بود.
دوم این که: از حیث سند و متن مورد بررسی قرار گرفته بود. از لحاظ سند که حدیث مورد بحث قرار می گرفت، طبقات روات را مطرح می کرد. خودش در طبقات روات، خیلی کار کرده بود که اگر لازم شد، طرز کار ایشان را در رجال و طبقات روات، عرض می کنم. روات را از لحاظ طبقات، به طور کامل بررسی می کرد. تعداد روات احادیث ما، آن طور که به ضبط آمده، در حدود چهارده هزار نفر است که در تنقیح المقال مامقانی که شاید مبسوطترین کتاب رجال باشد، در حدود چهارده هزار راوی را روی هم رفته نام برده و مورد بررسی قرار داده است.
آقای بروجردی، اعلی اللَّه مقامه، به اندازه ای محیط به تراجم روات بود، مثل این که اینان را بزرگ کرده بود. هر کدام را که نام می برد، می گفت، متولد شده کجاست، در کجا زندگی کرده است، از کبار کدام طبقه و از صغار کدام طبقه، چند تا امام را درک کرده، چه تألیف کرده است و... خلاصه، به قول بعضی از آقایان یعدُ الرجال بانامله. با انگشت هایش، رجال را می شمرد.
به این ترتیب، احادیث را مورد بحث و بررسی قرار می داد و تا ممکن بود، حکم فقهی را از شکم احادیث در می آورد. کم تر دیدیم در این چند سال، ایشان با اصل یا استصحاب و براءت مثلاً، مسأله ای را بخواهد درست کند. بیش تر سعی می کرد روی همان متن حدیث، حکم فقهی مورد بحث را در بیاورد. سوم این که: سیر تاریخی مسأله فقهی را که عنوان می کردند، سیر تاریخی آن مسأله را هم بیان می کردند که در طول زمان، این مسأله فقهی، چه نشیب و فرازهایی را پیموده و مبدأ پیدایش این مسأله فقهی، در چه زمانی بوده، در طول زمانها و عصرها، در کتابهای عامّه و خاصه، این مسأله چه مراحلی را پیموده؛ تا امروز نوبت تحقیق درباره آن به ما رسیده است.
چهارم این که: نقل اقوال: در نقل اقوال، اول معمولاً اقوال علماء عامّه را نقل می کرد با ذکر کتابهای آنها، گاهی دیدگاه ها و قولهای آنها را از کتابهای خودمان نقل می کرد و گاهی از کتابهای آنان، مثل: بدایة المجتهد و نهایة المقتصد، ابن رشد اندلسی و مانند آن و گاهی هم از خلاف شیخ طوسی، یا از تذکره و منتهی علامه نقل می کرد و بعد از آن دیدگاه های فقهای شیعه را نقل می کرد. بدون واسطه، از کتابهای آنها می گرفت و به ما هم گاهی می فرمود: من به کتاب مفتاح الکرامة، تا فرصت داشته باشم، مراجعه نمی کنم. مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلّامه که از سید جواد آملی، شاگرد بحرالعلوم است. سید جواد آملی، در سال 1226 وفات کرده است. در این کتاب، همّ صاحب کتاب، بیش تر این بوده که اقوال فقهای شیعه را نقل کند. ایشان می فرمودند:
من تا فرصت دارم، خودم مراجعه می کنم به مأخذ و مدارک، شما هم خودتان اقوال را از مأخذ و مدارک، بلاواسطه بگیرید.
بعد می پرداخت به تاریخ صدور اقوال، که در چه تاریخی از صاحبانش وارد شده؛ حتی اگر یکی از فقهاء کتابهای متعدد دارد و در آنها فتاوای مختلف دارد، چون محیط بود می دانست که این کتابها، کدام مقدم و کدام مؤخر است. در چه تاریخی، علامه تذکره را و در چه تاریخی منتهی را تحریر کرده است. به طوری که روشن می کردند این شخص، که دارای اقوال متعددی است، نسبت به تعدد تألیفاتش، متقدم و متأخر، کدام است. این اقوال، مثلاً نسبت به هم، چه ترتیبی دارند؟
پنجم این که: پس از نقل اقوال عامّه و خاصه، به مدارک اقوال توجه می کردند و در نتیجه، مسأله، بسیار بسیار روشن می شد، به طوری که هر کسی که در درس ایشان بود، مسأله که تمام می شد، اصلاً خودش صاحب نظر می شد. این را هم باید اضافه کنیم، در بحث به طوری بی طرفانه بحث می کردند که تا به آخر نرسیده، کسی نمی دانست نظر ایشان چیست؟ و کدام یک از این اقوال را اختیار خواهند کرد.
حوزه : دسته بندی بر چه اساسی بود؟ طبقات سند یا محتوا...
استاد : بر اساس محتوا؛ مثلاً در کتاب قضا که یک عینی مورد تداعی و دعوا قرار گرفته، این می گوید مال من است، آن یکی می گوید مال من است؛ آن وقت هر دوشان بیّنه اقامه کرده اند، هر دو مدعی اند. این جا خوب بحث این است که بیّنه داخل، مقدم است یا بیّنه خارج، مقدم است؟
داخل (داخل الید)، کسی است که تسلط بر این دارد و خارج، آن کسی است که ید بر این عین ندارد. این جا بحث از مرجّحات بین دو بیّنه است. مرجّحاتی که هست یکی داخل و خارج بودن است. یکی دیگر اکثر واقل بودن است. یکی دیگر، اعدل و عادل بودن است. مرجّحات دیگر، به شاهدها بر می گردد. خلاصه، این جا مرجّحات زیاد است. ما این جا چند روایت داریم که اگر عینی مورد دعوی قرار گیرد، دو نفر یا بیش تر بیّنه اقامه کنند. بینه کدام یک مقدم است. خوب، روایات باید این جا دسته بندی بشود؛ مثلاً دو تا خبر، دالّ اند که بیّنه داخل مقدم است. دو تا سه تا خبر، دال اند که بیّنه خارج، مقدم است و هکذا.
خوب باید اینها را دسته بندی کنیم، بعد بررسی کنیم که رجحان با کدام دسته است.
البته دسته بندی، همیشه از لحاظ محتواست. یک دسته بندی هم گاهی از لحاظ سند است. یکی از مهارتهای آقای بروجردی این بود که گاهی از اوقات می دید در وسائل، در یک بابی پنج خبر است، سه یا چهار خبر را به یک خبر بر می گرداند؛ یک خبر می افتاد یک طرف و آن چهارتای دیگر می شد یک خبر در مقابل آن یکی. این چهار خبر را که صاحب وسائل گفته، از فلان کتاب و فلان کتاب و فلان راوی و فلان راوی، ایشان می فرمودند: برای ما ثابت است که امام صادق(ع) یک دفعه این حکم را بیان فرموده اند؛ منتهی هر کدام از راویان یک جور نقل کرده اند. حدیث یکی است؛ چون معصوم، یک دفعه بیش تر نفرموده است؛ لذا پنج تا خبر را می کرد دو تا؛ چون چهارتایش در واقع یکی بود.
و امّا رجال، کارشان به این ترتیب بود که می فرمودند:
من تحصیل بصیرت به احوال رواة را از کافی شروع کردم.
فرمودند:
کافی را گذاشتیم جلو؛ اصولاً و فروعاً. [الآن هشت جلد کافی چاپ شده است: دو جلد اصول و پنج جلد فروع و یک جلد هم، روضه کافی است ]اساتید کلینی را جمع کردیم که روی هم سی و شش نفر بودند که یکی از آنان، علی بن ابراهیم، یکی ابوجعفر محمد بن یحیی عطار، یکی احمد بن ادریس، که کنیه اش ابوعلی اشعری و هکذا. خلاصه، بعد برای هر کدام، یک جزوه قرار دادیم؛ مثلاً از اول کافی تا آخر کافی، آنچه که کلینی از علی بن ابراهیم نقل کرده، ما در این جزوه نوشتیم. البته متون را حذف کردیم، ولی اسناد را نوشتیم. این جزوه، مال علی بن ابراهیم. بعد یک جزوه دیگر برای محمد بن یحیی ابو جعفر عطار قمی، این هم خیلی خبر دارد. شاید بیشتر از علی بن ابراهیم، خبر داشته باشد. یکی دیگر از اینان، احمد بن ادریس ابوعلی اشعری است، که برای ایشان هم جزوه ای درست کردیم، بعد رفتیم سراغ اساتید اساتید؛ مثلاً علی بن ابراهیم، از کی نقل کرده، بیش تر از پدرش، گاهی از غیر پدرش. این را هم در همان جزوه علی بن ابراهیم نوشتیم. بعد جزوه محمدبن یحیی، از کی نقل کرده، باز در جزوه اش نوشتیم [این کار را شما هم انجام دهید. بنده یک وقتی وقت کردم و تا حدی انجام دادم.]
بعد رفتیم سراغ اساتید اساتید آن سی و شش تا و همین طور تا برسیم به امام، ادامه دادیم و همه را در جزوه هاشان نوشتیم. در حدود پانزده هزار حدیث در اصول و فرع کافی هست. این کار که تمام شد، همین کار را درباره تهذیب انجام دادیم. در استبصار لازم نیست، چون هر چه در استبصار هست، در تهذیب هست. در من لا یحضره الفقیه هم، این کار لازم نیست. چون مرحوم صدوق در نقل احادیث، نوعاً آن آخرین راوی را ذکر می کند؛ زراره مثلاً. بعد یک مشیخه دارد در آخر من لا یحضره الفقیه که آن خیلی لازم است که هر چه از زرازه نقل کرده ام؛ مثلاً طریق من به او از این راه است و به وسیله این اشخاص. مهمّش در این جا همان کافی است و تهذیب. و کافی از تهذیب مهم ّتر است، چون با هم فرق دارند. کلینی رسمش این بوده که در تمام روایات، از خودش تا معصوم، اسناد را ذکر کرده است، ولی شیخ طوسی این کار را نکرده، حدیث را که از کتابها می گرفته اسناد را از خودش تا آن کتاب، نقل نمی کرده و در آخر کتاب، در مشیخه ذکر کرده است. آن وقت چون اصول اربع مأة در آن زمان نوعاً در دسترس اینان بوده؛ مثلاً کتاب احمد بن محمد بن خالد در پیش شیخ طوسی بوده، حدیث را از کتاب او نقل کرده، دیگر از خودش تا او، سه چهار تا واسطه می خورد، آنان را ذکر نمی کند و آخرش در مشیخه، گفته هر وقت اسم فلانی را بردم، واسطه میان من و او فلانی است.
و کار حضرت آیت اللَّه بروجردی، اول در کافی بوده، بعد در تهذیب و کسی که بخواهد کار را انجام بدهد، می فهمد که چند بار باید این کتاب را ورق زده باشد.
نتیجه: ایشان چند نتیجه گرفته بود:
1. تعداد روایات هر یک از این راویان را به دست آورده بود؛ بعد تقسیم کرده بود به ابواب فقه. در صلوة چند حدیث، در زکوة چند حدیث. تعداد روایت راویان که به دست آمد، شخصیّت راوی هم به دست می آید. یکی، دو حدیث، یکی، ده حدیث، یکی، پانصد حدیث، یکی، هزار حدیث دارد. معلوم است آن که هزار حدیث داشته از علماء بزرگ بوده است آن که دو تا حدیث داشته معلوم است شخص عادی بوده است؛ یک وقت راهش افتاده خدمت امام، یک حدیث پرسیده است.
2. به دست آوردن واسطه هایی که گاهی حذف می شد. برای این که می بینیم این راوی، از فلان کس، صد جا با واسطه نقل کرده، یک جا بدون واسطه، معلوم می شد، این جا واسطه افتاده است. آن زمان، عنایت زیاد بود که سند عالی باشد. علوّ سند، به آن است که واسطه کم تر باشد اگر راوی دستش می رسید به آن شخص، از او نقل می کرد؛ ولی می بینیم همه جا با واسطه، و یک جا بدون واسطه نقل کرده است؛ در این جاست که تقریباً ظن و اطمینان حاصل می شود که واسطه افتاده است.
3. تمیز مشترکات برای این که می بینیم فلان کس از حسن نقل می کند و گاهی می گوید: حسن بن یحیی، معلوم می شود آن جا که حسن گفته، حسن بن یحیی مرادش هست، حسن بن عیسی، مرادش نیست. برای این که پنجاه جا گفته حسن و پنجاه جا گفته حسن بن یحیی. حسن بن عیسی هم داریم؛ معلوم می شود که استادش، حسن بن یحیی بوده، نه حسن بن عیسی.
4. تحریف و تصحیف هم به دست می آمد. این که همه جا می گوید عاصم بن حمید، در یک جا نوشته، قاسم بن حمید، معلوم می شود، این جا غلط است. نسخه غلط نوشته و عاصم با عین است.
خلاصه، فوائد زیادی ایشان از کار گرفته بودند. بعد طبقه بندی کرده بودند. اصحاب پیامبر، صلوات اللَّه و سلامه علیه، مثل ابوذر و سلمان، طبقه اول؛ زراره و محمد بن مسلم، طبقه چهار بودند. اساتید کلینی، طبقه هشتم هستند. خود کلینی طبقه نُه است. صدوق طبقه ده است. شیخ مفید و سید مرتضی، طبقه یازده اند. شیخ طوسی، طبقه دوازده. بعداً تا خودش آمده خودش طبقه سی و ششم بود.
شیخ آقا بزرگ، در کتاب: مصفی المقال فی علم الرجال، طبقه بندی را ذکر کرده؛ نوشته است در طبقه بندی، اختلافاتی هست. نوشته بود محمد تقی مجلسی، طبقه بندی کرده بود، ولی ایشان به عکس آقای بروجردی، از خودشان شروع کرده بود تابه پیامبر برسد.
دیگر از خصوصیتهای آقای بروجردی، این بود که ایشان، اهمیّت زیادی می دادند به بزرگان و زنده کردن آثار علمی بزرگان و سعی می کردند که آثار علمی، احیا شود؛ لذا در زمان ایشان، به همّت و اراده ایشان، کتابهای زیادی به چاپ رسید. از جمله اینها، همان کتاب: جامع الرواة بود که ملا محمد اردبیلی، که از شاگردان علامه مجلسی است، نوشته است. این کتاب زمان مجلسی نوشته شده است و در الذریعة هم یکی چیز جالبی درباره آن هست، می گوید:
وقتی ایشان این کتاب را نوشت و تمام کرد، از علمای اصفهان دعوت کرد[مثل مجلسی و آقا جمال خوانساری وعده ای را نام می برد] کتاب را به آنان نشان داد و گفت که شما یک خطبه ای بر آن بنویسید. آن جا دارد که علّامه مجلسی نوشتند: بسم اللَّه الرحمن الرحیم؛ بعد فلان نوشت الحمدللَّه؛ آن یکی نوشت زیّن قلوبنا بمعرفة الرجال؛ آن یکی نوشت الثقاء العدول. همین طور هر کدام از این علماء که بودند و زیاد هم بودند، یک جمله دو جمله نوشتند تا خطبه کتاب تمام شد.
خلاصه، ایشان اهمیت می دادند به احیای کتابها. در زمان آقای بروجردی، خلاف شیخ طوسی که تا آن زمان چاپ نشده بود، چاپ شد. جامع الرواة چاپ شد. ایشان، آثار خودشان را چاپ نمی کردند. فکر می کردند که آثار علمای دیگر را چاپ کنند که نام آنان، زنده باشد و در درسشان هم وقتی نام هر عالمی را می بردند، خیلی با احترام یاد می کردند. در ضمن بحث هم که اگر مثلاً کلام یکی را ردّ می کرد، خیلی با احترام و تجلیل از او نام می برد.
ایشان احترام زیادی برای کتابهای علمی و دینی قائل بود. خودشان می گفتند: من در اطاقی که کتابهای حدیث باشد، حتی یک حدیث داشته باشد - قرآن که مقامش بالاتر است - در عمرم نخوابیده ام و خیلی عجیب است که این قدر احترام قائل بوده برای حدیث. البته بعضی از علما، این طور بوده اند؛ مثلاً در حالات ملا آقای دربندی هست که بی وضو دست به کتاب حدیث نمی زد؛ در اطاق حدیث، پایش را دراز نمی کرد و کتاب حدیث را اول می بوسید بعد مطالعه می کرد. ایشان هم در اطاقی که کتاب حدیث بود، پایش را دراز نمی کرد. گاهی از اوقات در ضمن بحثشان می فرمودند: من گاهی به قدری غرق مطالعه می شدم که یک مرتبه می شنیدم صدای اذان صبح می آید. یا شام که آورده بودند، هنوز مانده بود و مؤذن اذان صبح می گفت.
حوزه : نظر ایشان درباره اصول چه بود و در استنباط احکام فقهی، چقدر به اصول فقه، متکی بودند؟
استاد : دو مطلب هست: یکی این که در فقه، ما، چه اندازه از مسائل فقهی را بر اصول استوار کنیم، این یک مسأله. مسأله دیگر این که خواندن و دانستن علم اصول و ارزش علم اصول تا چه اندازه است. باید عرض کنم که ایشان، علم اصول را خیلی خوب بلد بود و اهمیت می داد و در مورد علم اصول هم یک مجتهد کاملی بود. ارزش زیاد برای اصول قائل بود. منتهی در بحث اصول هم مانند فقه مسائل اصلی را اهمیّت می داد. خلاصه، ایشان به علم اصول اهمیّت می داد؛ امّا ایشان فروع فقهیّه را نوعاً از شکم احادیث در می آورد که حتی الامکان نوبت به این نرسد که بخواهیم بر اساس اصول مطلب را استوار کنیم.
این دلیل نمی شود که ما بگوییم علم اصول، علم زایدی است و این را هیچ وقت نباید ما بگوییم. حضرت امام هم که نظر دارند به فقه سنتی و درسهای سنتی، این است که اینها، باید محفوظ باشد. خوب این یک مهارتی بود در ایشان که سعی می کردند مسائل فقهی را از همان متن خبر در بیاورند، مثل شیخ طوسی.
شیخ طوسی در آغاز مبسوط نوشته اند:
فقهای عامّه بر ما طعن می زنند که شما به قیاس و استحسان عمل نمی کنید. در تفریح فروع مثل ما نیستند و به همان احادیث اکتفا می کنید و لذا فروع فقهی کم تر دارید. من خواستم به آنها نشان بدهم که از همین احادیثی که در دست ما هست، ما چقدر مسائل فقهی می توانیم استخراج کنیم و این مبسوط را نوشتم که نشان بدهم که به قیاس و استحسان عمل نمی کنیم، می توانیم از دل همین احادیث، بیش از فروع فقهی شما به دست بیاوریم.
نکته دیگری که لازم می دانم عرض کنم، این است که: آقای بروجردی، خیلی به اقوال قدما و شهرت قدما، اهمیّت می دادند. ایشان می گفتند:
اینان در زمانی بوده اند که کتابها بیش از آنها که الآن در دست ما هست، وجود داشته و در دسترس بوده است. به علاوه به زمان معصوم، علیه السلام، نزدیک تر بوده اند. از این جهت اگر ببینیم آنان به یک مطلبی، فتوا داده اند و لو این که ما مدرکی درباره آن فتوا و آن مسأله در دست نداشته باشیم؛ نمی توانیم به این آسانی برخلاف آنان فتوا دهیم.
فقها و بزرگانی امثال شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی، مسلماً بدون مدرک، فتوا نمی داده اند و در مقام فتوا دقیق بوده اند؛ ورع بوده اند. از این جهت ما نمی توانیم بر خلاف شهرت قدما فتوا بدهیم.
و چون ایشان، قائل بودند به این که حجّیت اخبار آحاد، از جهت بناء عقلاء است؛ بناء عقلا هم بر اساس اطمینان است. از این جاست که اگر خبری ضعیف باشد، ولی قدما به آن خبر اعتماد کرده باشند و بر طبق آن فتوا داده باشند، اطمینان حاصل می کنیم که قراینی در بین بوده است که دلالت بر صدور آن خبر داشته است و باید به آن عمل کنیم. و به عکس، اگر خبری در اعلی درجه صحت باشد، ببینیم که فقهای بزرگ، از آن اعراض کرده اند و بر طبق آن فتوا نداده اند، در این جا، اطمینان به صدور آن نداریم که از معصوم صادر شده باشد. ممکن است معارض بوده به اقوی منها یا ادلّ منها؛ از این جهت، دیگر آن برای ما حجت نیست. خلاصه، اهمیت زیادی ایشان برای شهرت متقدمین قائل بودند.
آیت اللَّه بروجردی، در نتیجه سبک تدریس که گفته شد، تحوّلی در طرز درس فقه در حوزه مقدسه قم به وجود آوردند؛ زیرا توجه دادند به کتابهای عامه و اقوال عامه و ادله ای که آنان دارند و سیر تاریخی مسأله را در طی قرون و اعصار، بیان کردند، و توجه دادند به این نکته که ائمه، علیهم السلام، در تمام روایاتشان، روی اقوال عامّه و ادله آنها نظر داشته اند؛ زیرا این اقوال از ائمه، علیهم السلام، در زمانی صادر شده که فتاوای فقهاء عامّه بدون توجه به مکتب اهل بیت (ع) و فقط بر اساس کتاب و سنّت پیغمبر (ص)، آن هم آن اندازه که آنها در دست دارند و با آن اساسی که آنها در دست دارند (قیاس و استحسان) صورت می گرفته است. در آن زمان، ائمه (ع)، آن اخبار را فرمودند، در برابر آنان باید ببینیم در دسترس عامه چه بوده، چه می گفتند که امام، این روایت را در برابر آنان گفته است. می فرمودند: بدون توجه به فقه عامّه و روایات عامّه، اگر کسی بخواهد استنباط کند، فقهش، فقه کاملی نخواهد بود. موقعی استنباط ما کامل خواهد بود که تسلط و توجهی به فقه عامّه داشته باشیم. خودش هم، این جوری بود. بنابراین، تحوّلی در حوزه قم به وجود آمد، و تاکنون الحمداللَّه باقی است.
حوزه : کتابهای فقه که ایشان تدریس کردند، چه بوده است؟
استاد : حدوداً آنچه بنده یادم هست، ایشان اجاره و صلوة را که می فرمودند بعد یک مقداری قضا گفتند، سپس فرمودند: فکر می کنم که از این درس ما سوء استفاده بشود. چون در آن زمان، ممکن بود افرادی در قضاوت از دیدگاه فقهی مهارت پیدا کرده، قاضی زمان طاغوت بشوند. این بود که قضا را یکی دو ماه گفتند و تعطیل کردند و رفتند سراغ کتاب دیگر که کتاب خمس است و خمس ایشان هم به طور مختصر چاپ شده به نام: زبدة المقال فی خمس الرسول والآل.
حوزه : لطفاً چند نمونه از برجستگیها و ویژگیهای حضرت آیت اللَّه بروجردی را بیان کنید.
استاد : از ویژگیهای آیت اللَّه بروجردی چند نمونه به خاطر دارم که بیان می کنم:
1. کرم و بزرگواری: آقای بروجردی، از لحاظ سخاوت و کرم، دارای امتیاز خاصی بود. برای نمونه، بعضی از آقایان طلاب که وجوه را که نزد ایشان می بردند؛ مثلاً هزار تومان، پانصد تومان آن را بر می گرداندند؛ یا همه اش را بر می گرداندند. بله، ایشان از نظر کرم و بزرگواری، خیلی مرد بلند نظری بود. یک وقت ایشان در بیرونی نشسته بودند، یک زنی آمد و آقا آن زن را دید. به پیشخدمت خود فرمودند: ببینید این زن چه می خواهد. پیشخدمت گفت: این زن علویه است، پول یک چادری می خواست، پنجاه تومان به ایشان داده شد. آقا تا اسم علویه را شنیدند، فرمودند: علویه و پنجاه تومان؟ گویی ایشان، پنجاه تومان را برای علویه توهین دانستند. در حالی که در آن زمان، پنجاه تومان کم پولی نبود. فرمودند: اقلاً چهارصد - پانصد تومان به آن زن بدهید. به طور کلی، همیشه اشخاص که نزد ایشان می آمدند، ایشان، بیش از آن مقداری که اشخاص توقع داشتند، به آنان عنایت می کردند.
2. مسأله ولایت فقیه: آقای بروجردی در مسأله ولایت فقیه، خیلی وسعت نظر داشتند. آن موقعی که صحن حضرت معصومه (س) را برای ساختن مسجد اعظم پول می دادند و می خریدند، برخورد می شد با مقبره هایی که می بایست خراب بشوند و ضمیمه صحن مسجد شود که اینها، خریدنی نبود، یا ورثه مشخص نبود؛ آقای بروجردی، دستور دادند که همه را خراب کنند.
آیت اللَّه آقا مرتضی حاج شیخ (آقا شیخ مرتضی حائری)، خدمت ایشان رسیدند و عرض کردند: شما برای فقیه چه سمتی قائل هستید که دستور به هم زدن این ساختمان را می دهید. (البتّه بعضی از صاحبانشان را می شد پیدا کرد و پول داد و رضایت گرفت که همین کار را هم کردند؛ ولی بعضی از مقبره ها، ممکن نبود که از صاحبانشان رضایت گرفت) ایشان در جواب فرمودند:
ما فقیه را در قدرت و اختیار ،تالی تلومقام امام معصوم (ع) می دانیم.
3. عبادت و تهجد: توجه ایشان، به عبادت و تهجد خیلی زیاد بود. در ماه رمضان، مثلاً دعای ابن حمزه ثمالی را با آن تأنّی که ایشان در زبان داشتند، هر شب می خواندند؛ ولو این که دو ساعت یا سه ساعت به طول می انجامید.
آن سال که ایشان از دنیا رفت (سال 1380 قمری - 13 شوال) قبل از ماه رمضان، پزشک به ایشان توصیه کرد که امسال ماه رمضان روزه بگیرند. ایشان فرمودند:
من از آن وقتی که خودم را شناختم، حتی یک روز، روزه ام را نخورده ام و نمی خوردم؛ چون نه مریض شده ام و نه مسافرت رفته ام.
واقعاً این توفیق است که انسان، یک روز، روزه اش را نخورده باشد و آن سال هم ایشان روزه گرفتند.
4. اهمیت به اجازه نقل حدیث:
آقای بروجردی تازه به قم آمدند که آقا شیخ آقا بزرگ تهرانی، به قم تشریف آوردند. آقای بروجردی به ایشان خیلی احترام کردند. برای ملاقات ایشان که رفتند، سه ساعت به طول انجامید. از ایشان، اجازه نقل حدیث گرفتند. با این که مرحوم بروجردی، در حدیث اسناد بود و اجازه نقل حدیث گرفت؛ زیرا ایشان (شیخ آقا بزرگ تهرانی)، شاگرد حاج میرزا حسین نوری بودند و آقای بروجردی، از این طریق اجازه نداشتند؛ بلکه از طریق دیگر داشتند؛ برای این که از این طریق هم اجازه داشته باشند، از ایشان هم اجازه گرفتند.
5. تسلط بر منابع روایی اهل سنت: یک وقتی، هیأتی به سرپرستی یکی از علماء عربستان سعودی به خدمت آیت اللَّه بروجردی آمده بودند و هدایایی از قبیل یک دست لباس و یک جلد کلام اللَّه مجید و... از طرف حکومت آن کشور برای ایشان آورده بودند که آن مرحوم هدایا را به جز قرآن قبول نفرمودند.
در ضمن گفت و گوی این هیأت با حضرت آیت اللَّه بروجردی، عالمی که عهده دار سرپرستی هیأت بود به آیت اللَّه بروجردی گفت:
شما شیعیان، چرا در مسأله کیفیت حج با ما این قدر فرق دارید که عمره شما از حج جداست؟ اوّل عمره به جای می آورید و بعد از انجام آن از احرام بیرون می آیید و از آن پس برای حج احرام می بندید؛ ولی ما با یک احرام حج و عمره را به جا می آوریم.
این چه اختلافی است که بین ما و شما وجود دارد با این که هر دو گروه مسلمان هستیم؟
حضرت آیت اللَّه بروجردی فرمودند:
ما همان گونه که حضرت رسول اکرم (ص) عمره و حج را به جا می آورد به جا می آوریم. این شما هستید که طریقه پیغمبر را مراعات نمی کنید شما برای روشن شدن مطلب به سنن ابی داوود، ج 2/182 باب حجة النبی (ص) حدیث 1905 که سند حدیث هم از طریق شما صحیح است مراجعه کنید؛ تا معلوم شود که حج ما یا حج شما مطابق سیره پیغبر است.
6. تلاش در راه وحدت بین مسلمانان: ایشان، در مورد اتحاد شیعه و سنی سعی فراوانی داشتند و می فرمودند: لازم است شیعه و سنّی، صف واحدی در برابر دشمنان اسلام و استکبار جهانی ترتیب بدهند و به همین جهت سعی کردند در نتیجه ارتباط با شیخ شلتوت، رئیس جامع الازهر، گامهایی در راه وحدت شیعه و سنی برداشته شود و کرسی تدریس فقه جعفری در جامع الازهر برای اولین بار نصب گردد. ولی، هنگامی که این جانب قبل از انقلاب به مصر مسافرت کردم، به قاهره رفتم و با علمای جامع الازهر تماس گرفتم و در ضمن جلساتی که با آنان داشتم، به من گفتند: کسی نیست که فقه جعفری را تدریس کند و لازم است شخصی که بتواند در این کرسی بر اساس فقه تطبیقی، درس بگوید و مزیت فقه جعفری را در برابر فقه ائمه اربعه، ثابت کند به این مرکز اعزام شود.
7. ارادت به مراسم عزاداری اباعبداللَّه(ع): یک وقت در محضر حضرت آیت اللَّه بروجردی درباره دید چشم بحث شد (ایشان، با این که سنشان نزدیک نود سال بود، هیچ وقت احتیاج به عینک پیدا نکرده بود و دور یا نزدیک را بدون عینک می دید و در موقع مطالعه هم هرگز عینک به چشم نمی زد) فرمودند:
من در بروجرد که بودم یک وقت در اثر مطالعه زیاد در چشم احساس ضعف کردم و درد چشم گرفتم. در بروجرد مراسمی هست مخصوص روز عاشورا که اجرا می گردد، بدین ترتیب: در نقطه های مختلف شهر که خاک هست آب می بندند و گل درست می کنند و مردم خود را در آن روز با گل از سر تا پا آغشته می کنند؛ و دسته دسته به عنوان عزاداری حرکت می کنند. من هم یک روز عاشورا، در آن جمع بودم و به قصد استشفاء مقداری از گل بدن یکی از آن افراد را گرفته و بر چشم خود مالیدم؛ چشم خوب شد. از آن تاریخ درد چشم و ضعف چشم بر چشم من عارض نشده ست. ولی تا زمانی که زنده هستم راضی نیستم، این موضوع بازگو شود.
حوزه : موضع حضرت آیت اللَّه بروجردی در مقابل حکومت طاغوت چگونه بود؟
استاد : ایشان عظمت داشتند و دستگاه طاغوت، در مقابل قدرت آقای بروجردی، نمی توانست اظهار قدرت کند، تا ایشان خودش را با آن قدرت، هماهنگ کند و یا بخواهد صلح و سازشی بکند. شاه، آن زمان تصمیم داشت کارهایی انجام دهد از جمله تساوی حقوق زنان در انتخابات، تقسیم اراضی و... دکتر اقبال نزد ایشان آمد و دیگر قضایا. این حرکت در حوزه زمینه داشت.
از زمان شیخ مفید که نگاه می کنیم، جریان مستمری را می بینیم. شیخ مفید و دیگر فقیهان بزرگ بر اساس نیاز زمان حرکت می کرده اند. شیخ مفید شاگردان زیادی تربیت کرد، مانند: مرحوم سید مرتضی، سید رضی، شیخ طوسی و امثال اینان که خودش خیلی مهم است. یا مرحوم صدوق، به تأسیس حوزه در قم و ری دست زدند. همین مکتب شیخ مفید است و همین حوزه است که شیخ طوسی را تربیت می کند و ایشان، مؤسس حوزه نجف می شود و دنباله کار شیخ مفید ادامه پیدا کرد. از آن پس در دنباله همین موضوع، مدرسه ای در حلّه تأسیس می گردد که تربیت کننده محقق و علامه حلّی و فخر المحققین و امثال اینان می شود و در حوزه بغداد، سید مرتضی، کتاب شافی را نوشت که ابن ابی الحدید، مباحثات سید مرتضی را که با علمای اهل سنت داشته، در شرح نهج البلاغه ذکر کرده است. همین کار بزرگ است که سید مرتضی شافی می نویسد و شیخ طوسی، تلخیص شافی می نویسد. از آن به بعد، سلاجقه می آیند و مذهب تسنّن را تقویت و ایجاد اختلاف و تحریکات می کنند. در نتیجه، کتابخانه شیخ طوسی را آتش می زنند و در محله کرخ بغداد تعداد زیادی از شیعیان، قربانی این تفرقه افکنی می شوند و کرسی درس ایشان را آتش می زنند و نزدیک بود شیخ طوسی را بکشند.
این جاست که شیخ به نجف می رود و حوزه نجف را تأسیس می کند. اینها، همه همراه مقتضیات زمان حرکت کردن است. اگر این آقایان در همان حوزه خودشان فقط مشغول درس و بحث بودند و به دفاع از حریم تشیّع و موضع گیری در برابر طاغوتهای آن زمان نمی پرداختند، کسی به ایشان، کاری نداشت و این مسائل، پیش نمی آمد؛ این همه تحوّل پیش نمی آمد. به وجود آمدن این تحول و پیشرفت تشیّع، که همان اسلام حقیقی است، در نتیجه همین عارف به زمان بودن است که پیش آمده است. شیخ طوسی، پایه گذار رشته حقوق تطبیقی است. کتاب خلاف ایشان، مجموعه ای از حقوق تطبیقی است. یک عبارتی که در آغاز کتاب تلخیص الشافی است که در این جا بیان می کنیم:
کان شیوخنا، رحمهم اللَّه، المتقدمون منهم و المتأخرون، بلغو النهایة القصوی فی استقصاء ما اقتضت ازمنتهم من الادلّة و الکلام علی المخالفین.
شیوخ و اساتید ما، که خداوند همه آنان را رحمت کند، به نهایت درجه رسیدند در این که آن چیزی که زمانشان اقتضا می کرد، از ادله و کلام در برابر مخالفان.
از این جا معلوم می شود که اساتید شیخ طوسی که تحولی در شناساندن مکتب اهل بیت ایجاد کردند، به جریانهای زمان، به طور کامل آشنا بودند.
امام خمینی هم در یک زمانی واقع شده بودند که حس کردند اسلام واقعی، دارد منزوی می شود و قدرتهای بزرگ، اسلام واقعی را منزوی می کنند. در چنین زمانی، لازم بود به هر وسیله ای که ممکن است، برای معرفی اسلام واقعی، گام برداشته شود. اگر چه منتهی به این شود که درگیریهای به وجود بیاید. برای این که اسلام واقعی با منافع قدرتهای بزرگ منافات دارد. آنان در مقابل خودنمایی اسلام واقعی، ساکت نمی نشینند.
آن اسلامی که آنان می دیدند، منافاتی با منافع آنان نداشت؛ زیرا منافاتی نمی دیدند که کشوری اسلامی باشد و مشروبات الکلی، فساد و فحشاء، رواج داشته باشد و منافاتی نمی دیدند کشوری اسلامی باشد و مستشاران خارجی، در آن جا تاخت تاز هم بکنند. منافاتی نمی دیدند که کشور اسلامی باشد و منابع ثروت و فرهنگ و اقتصادش، در دست ابرقدرتها باشد؛ اسلامی باشد ولی مصرف کننده فکر و فرهنگ و صنعت بیگانگان باشد. در چنین زمانی که می رفت فرهنگ غنی اسلامی، روح غیرت و سلحشوری اسلامی و روحیّات عالی اسلامی، به دست فراموشی سپرده بشود، وارد میدان شدند و روح تازه ای در کالبد مسلمانان دمیدند.
در مشروطیت، علما قیام کردند، ولی کم کم، علما کنار زده شدند و امور افتاد دست آنانی که ضد اسلام بودند. هر کسی که توانسته است در برابر قدرتهای استکباری و ضد اسلام تحولی ایجاد کند، عارف به زمان بوده است؛ مثلاً مرحوم میرزای شیرازی، که در جریان تحریم تنباکو گام مهمی برداشت، عارف به زمان بود. شاگردان مرحوم میرزای شیرازی نیز، این درس را از استاد خود فرا گرفتند. شیخ فضل اللَّه نوری، یکی از شاگردان میرزای شیرازی است. شیخ فضل اللَّه نوری، در سال 1312، به دست مزدوران بیگانه و مخالفان اسلام، به دار زده شد. سید عبداللَّه بهبهانی، که از رهبران مشروطیت بود، از شاگردان مرحوم میرزا بود و در سال 1328، وفات کردند. سید محمد طباطبائی، یکی دیگر از رهبران مشروطیت، او هم از شاگردان مرحوم میرزا بود که در سال 1341 در گذشت.
آخوند خراسانی، که طرفدار مشروطیت بود، شاگرد میرزای شیرازی است.
وفات ایشان، 1329 است. میرزا محمد تقی شیرازی، که علیه استعمار در عراق مبارزه کرد، از شاگردان ایشان بود که در سال 1338 در گذشت. از این جا معلوم می شود که استاد وقتی مبارز باشد، در شاگردان چقدر اثر می گذارد. امام هم با یک واسطه، شاگرد میرزای شیرازی است؛ زیرا ایشان، شاگرد آقا شیخ عبدالکریم هستند و شیخ عبدالکریم هم شاگرد میرزای شیرازی است.
بالاخره، عظمت کار حضرت امام، در این است که تحولی بر اساس جریانهای زمان ایجاد کرد که روز به روز طنین اندازتر می گردد. هر عالمی که توانسته است با احتیاجها و جریانهای زمان گام بردارد، منشأ خدمات بزرگ تری گردیده است.
در رابطه با موضوع زمان، سه نفر از علمای بزرگ: سید حسن صدر، حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی و محمد حسین کاشف الغطاء، به گونه ای دیگر به مقتضای زمان کار می کردند؛ زیرا در آن تاریخ، جرجی زیدان، کتابی نوشته بود به نام آداب اللغة العربیة، که در آن، شیعه را طائفه ای کوچک شمرده بود و نوشته بود که: شیعه، کاری نکرده و اکنون در شرف انقراض است.
این سه بزرگوار، تصمیم گرفتند در برابر آن فکر، شیعه را معرفی کنند، هر کدام از یک طریق. سید حسن صدر، متوفای 1354 است و شیخ محمد حسین کاشف الغطاء متوفای 1373 و آقا شیخ بزرگ تهرانی متوفای 1390. آقا شیخ آقا بزرگ، الذریعة را نوشت که در آن حدود 60 هزار نگارشهای شیعه را معرفی کرده است. این کار، بسیار کار مشکلی است؛ چون باید انسان راه بیفتد تمام کتابخانه ها را زیر و رو کند؛ با مؤلفان و نویسندگان و علمای شهرها آشنا بشود؛ تا چنین کتابی را بنویسد و نام مؤلف و خصوصیتهای کتاب و عصر مؤلف را ثبت کند.
کاشف الغطاء هم تاریخ آداب الغة العربیة را رد کرد و اشتباهات ادبی و تاریخی اش را گرفت و کتاب اصل الشیعة و اصولها را نوشت.
سید حسن صدر هم کتاب تأسیس الشیعة لعلوم الإسلام را نوشت و ثابت کرد که شیعیان در تمام علوم اسلامی، پیشتاز، مؤسس و مبتکر بوده اند.
ولی شخصیّت حضرت امام، آن قدر بزرگ است که من بیش از این نمی توانم درباره ایشان صحبت کنم.
حوزه : جناب عالی مسافرتهایی به خارج از کشور داشته اید و از نزدیک با نارساییها و نیازهای تبلیغی، برخورد کرده اید؛ اکنون حوزه های علمیه اگر بخواهند طبق اقتضای زمان، حرکت کنند چه باید بکنند؟
استاد : من در سال 58 و 59 که نماینده حضرت امام در اروپا بودم و به آن دیار رفت و آمد داشتم و سفرهایی به پاکستان و یک سفر هم به تایلند و بنگلادش و هندوستان انجام دادم؛ جریانهای زیادی دیدم. یکی از این جریانها این است که: در کشورهای اروپایی از من سؤال می کردند: یک کتابی در اقتصاد اسلامی، در مقابل اقتصاد کمونیستی و سرمایه داری، به ما معرفی کنید. من چنین کتابی سراغ نداشتم. کتاب آقای سیّد محمد باقر صدر در ردّ آن دو نظام است که آنان مثبتش را می خواستند و جلد دوّم هم که خیلی مختصر است و نمی شود بر اساس آن اقتصاد جامعه را بنا کرد. هماهنگ با زمان، حرکت کردن اقتضا می کند که چنین کاری انجام بشود و در قم لجنه ای باید باشد که در بعد اقتصاد اسلامی کتابی تنطیم کند.
باز در رابطه با زمان، عرض کردم به خاطر ارتباط مرحوم بروجردی با شلتوت، کرسی درسی برای تدریس فقه جعفری در جامع الازهر برقرار شد؛ ولی از همان زمان تاکنون این کرسی خالی است و کسی نیست که فقه جعفری را تدریس کند. باید برای این امر مهم فردی تربیت شود و به آن جا اعزام شود و فقه جعفری را تدریس کند. اینها مسائلی است که اقتضای زمان آنها را ایجاب می کند.
حوزه : حضرت عالی فرمودید: باید طبق نیازهای زمان کتاب نوشته شود و بر همین اساس افراد تربیت شوند. حال این سؤال را مطرح می کنیم: با توجه به مسائل و شبهه های جدیدی که درباره دین در دنیا مطرح است و دین باید به آنها پاسخ مناسب را بدهد آیا کلام قدیم کارساز است؟ زمان چه اقتضا می کند؟ و باید در این عرصه چه کارهایی انجام شود.
استاد : بعضی از مسائل کلامی که در شرح تجرید مطرح است امروزه مطرح نمی شود. بعضی از آنها مورد ابتلاء نیست. بعضی بحثهایی که مورد ابتلاء هست باید با بیان روز مطرح شود. بعضی از بحثهائی است درباره جبر و اختیار و اعتزال و... که مورد ابتلاء نیست نباید مطرح شود. ولی بعضی از بحثها مثل اثبات صانع مهم است که باید مطرح شود. بعضی از مسائل جدید است که باید درباره آنها آگاهی داشته باشیم و افرادی را در این زمینه تربیت کنیم.

مصاحبه با استاد آیت اللَّه حسین نوری همدانی(75)

(بخش دوم)
روزگاری را پشت سر گذاشته ایم با خاطره هایی جانکاه: از برق جانسوز تازیانه ها، بر باد رفتن دودمانها، چشم های گرسنه و دستهای دراز، خانه های خراب، کومه های خاموش و ضجه های دل خراش. یاد گذشته گرچه جانکاه است و تلخ؛ امّا اگر به بوته فراموشی سپرده شود و از خاطره ها رخت بربندد شیرینی روزگاری را که اکنون در بستر آنیم احساس نخواهیم کرد و پاس این ایّام مبارک را نخواهیم داشت و در برابر قلّه های بلند مقاومت و قهرمانانی که طلسم شب دیجور را شکستند و زورق صبح را به ارمغان آوردند، خضوع نخواهیم کرد؛ از این رو، از استاد خواستیم که در این بخش، از این زاویه به باز جُست گذشته بپردازند و از ایثارگریها، حرکتها و تلاشهایی که سبب گردید شب دامن برچیند و صبح صادق رخ بنماید، سخن بگویند. استاد، که خود از پیشتازان قبیله شب ستیز است، ابا داشتند که این فصل را بگشایند، تا سخنی از خود به میان نیاید؛ امّا اصرار و پافشاری ما باعث شد که عنان گفت و گو به این سمت کشیده شود؛ و استاد از حرکتهای مؤثّر خود و دیگر بزرگان حوزه، در راه آرمانهای والا و مقدّس حضرت امام و تلاش برای شناساندن بیش تر و اعلان مرجعیت و اعلمیت معظم له مطالبی را بفرمایند.
در فصل دوّم این شماره، گفت و گوی ما حال و هوای دیگری به خود می گیرد. از آنجا که تربیت نفس و صافی گردانیدن اعمال از تیرگیها بسیار دشوار است، استاد تصویری زیبا و پر جاذبه از زندگی زاهدانه نیک مردانی که با اخلاص، رسالت خویش را انجام داده اند منعکس می کند؛ تا سرمشقی باشد درخشان، از اندیشه نیک و اخلاص عمل بزرگان، برای پویندگان راه آنان. به آرزوی آن که ما طلاب با توجه به مسؤولیت سنگینی که امروز در حفظ و پاسداری از ارزشهای والا و مقدّس انقلاب اسلامی داریم، از این همه زهد و خلوص چهره های درخشان حوزه های علمیه، به قدر استعداد بهره یاب گردیم.
حوزه
حوزه : حضرت عالی یکی از چهره های مبارز ایران اسلامی هستید، که در دوران ستم شاهی علیه استبداد مبارزه کرده اید. خواهش می کنیم مقداری از خاطرات آن دوران و چگونگی فعالیتهای خود را برای ما بیان بفرمایید.
استاد : من از جمله کسانی هستم که توفیق داشتم چند سالی در مکتب پرفیض حضرت آیت اللَّه العظمی امام خمینی، درس بخوانم و علاوه بر مطالب علمی، از سجایای اخلاقی ایشان نیز، بهره ببریم. در طول این سالیان، با توجّه به متون و موازین اسلامی دریافته بودم که مسؤولیت روحانیت، خلاصه در درس خواندن و درس گفتن نمی شود. به این جهت از آن روز که حضرت ایشان انقلاب و تحول را آغاز کردند، من سعی کردم که پشت سر ایشان به قدر توانم گام بردارم.
در آن زمان، جلسات مرتبی با رفقای همفکر خود داشتیم که در آن نسبت به مسائل جاری گفت و گو می شد؛ و برای پیشبرد امور تصمیمهایی گرفته می شد. گاهی اعلامیه هایی علیه رژیم و شاه امضا می کردیم. البته متن بعضی از آن اعلامیه ها را نیز گاهی من تنظیم می کردم. در نشر و توزیع آنها نیز، همکاری نزدیک داشتم. افرادی را به این منظور به نقاط مختلف کشور می فرستادیم.
بعد از این که حضرت امام را به ترکیه تبعید کردند؛ اعلامیه هایی که علیه رژیم از قم صادر می شد، امضای من را نیز داشت. به همین جهت در آن زمان چند نفر مأمور از طرف ساواک به منزل ما ریختند، به طور دقیق همه جا را گشتند، حتی یادم هست که کتابها را نیز، ورق می زدند. مقداری از کتابها را برداشتند بردند و مرا نیز، دستگیر کردند و به ساواک قم، که در خیابان راه آهن بود، بردند. شبی را آن جا به سر بردم؛ بعد منتقل شدم به تهران، زندان قزل قلعه.
قزل قلعه یکی از زندانهای رژیم شاه بود که افراد را در آن زمان به آن جا می بردند. در زندان، متوجه شدم که آقایان دیگری نیز آن جا هستند؛ از جمله: آقای منتظری، مرحوم آقای ربّانی شیرازی، آقای مروارید، آقای جنّتی، آقای آذری قمی، فرزند آقای منتظری و بعد مرحوم آقای قدّوسی و آقای حیدری را هم آوردند. البته همگی ما در سلولهای انفرادی بودیم و فقط روزی سه مرتبه صبح، ظهر و شام، در سلول را باز می کردند و ما حق داشتیم برای تجدید وضو از آن خارج بشویم. هنگامی که مرا برای دستشویی می بردند از دور این آقایان را دیدم و فهمیدم که این آقایان هم آن جا هستند.
داخل سلولها لامپ نبود؛ تنها از روزنه کوچکی که بالای درها وجود داشت، شعاع کم سویی از روشنایی داخل سالن به درون سلول می تابید. این سلولها به اندازه ای کوچک بود که اگر دست هایمان را باز می کردیم به دیوارهای دو طرف می رسید. کف سلولها را با آجرهای ناهموارش فرش کرده بودند به گونه ای که موقع خوابیدن پشت و کمر انسان را به سختی می آزرد.
حدود سه ماه بدون محاکمه و ممنوع الملاقات، با این وضع، در این سلولها بودیم و به جز هنگام تجدید وضو از آن نمی توانستیم خارج شویم. بعد از محاکمه، روزی فقط ده دقیقه ما را به عنوان هوا خوری داخل حیاط زندان می بردند که قدم بزنیم. هنگامی که مرا برای بازجویی بردند، مهم ترین حرف آنان این بود که شما طرفدار حضرت امام هستید و به پشتیبانی از ایشان اعلامیه می نویسید و امضاء می کنید. نزدیک دو ماه که از تاریخ محاکمه گذشت، من آزاد شدم.
چند ماه از آزادی من نگذشته بود که مسافرتی به همدان داشتم. در همدان علماء و غیر علماء به دیدن بنده آمدند. تابستان بود، من در مدرسه همدان، درسی شروع کردم که مورد استقبال واقع شد. ساواک همدان از این موضوع که جوانهای شهر و مردم با من رابطه داشتند و به درس و بحث می آمدند، نگران بود؛ به این جهت، مرا به بهانه ای گرفتند و به تهران فرستادند. دوباره روانه زندان قزل قلعه شدم و چندین ماه در آن جا زندانی گشتم.
بعد از آزادی از زندان، مدت زیادی به اصطلاح ممنوع المنبر بودم و حق نداشتم به وعظ و خطابه بپردازم. در همین ایّام از من دعوت شد که مسافرتی به رفسنجان داشته باشم. من دعوت را پذیرفتم و برای ایراد سخنرانی به رفسنجان رفتم. بعد از دو سه منبر، ساواک کرمان مطلع شد و از ادامه جلسه سخنرانی جلوگیری کرد.
از آن تاریخ به قم برگشتم و مشغول درس و بحث شدم و در فرصتهای مناسب و موقعیتهای گوناگون هدف خود را تعقیب می کردم تا این که جریان 19 دی 56 به وجود آمد.
در روزنامه اطلاعات 17 دی 56، مقاله توهین آمیز و تندی علیه حضرت امام، که آن زمان در نجف تشریف داشتند، چاپ شد. انتشار این مقاله، خشم آقایان اساتید و فضلای حوزه قم را برانگیخت. به همین مناسبت جلسه ای در منزل اینجانب برگزار شد که در آن آقایان: مشکینی، مکارم و وحید خراسانی نیز حضور داشتند. در آن جلسه تصمیم گرفته شد که به عنوان اعتراض به انتشار چنین مقاله ای حوزه قم تعطیل شود. حوزه قم که تعطیل شد، بازار هم تعطیل شد. فضلای حوزه و آقایان بازاریها به منزل مراجع و اساتید بزرگ می رفتند که در آن جا جلسه های سخنرانی در اعتراض به رژیم برگزار می شد. روز 19 دی، که قبل از ظهر آقایان به منزل ما تشریف بیاورند. این قرار را در نماز جماعات هم اعلام کرده بودند.
از حدود ساعت یک بعد از ظهر عده ای از آقایان آمدند و چندین بلندگو داخل منزل و کوچه نصب کردند. رفته رفته جمعیت می آمد؛ منزل و کوچه از جمعیت متراکم شده بود به گونه ای که جمعیت به خیابان رسیده بود.
بنده آن روز لازم دانستم صحبتی بکنم. به نظر خودم سخنرانی جامع و تندی علیه جنایتهای رژیم شاه، انجام دادم. البته قبل از من داماد این جانب، آقای سید حسین موسوی تبریزی، سخنرانی جامعی کردند.
در آن سخنرانی من لازم دانستم که انگشت روی مرکز و منبع اصلی جنایتها بگذارم؛ از این رو مرکزیت را هدف قرار داده و شاه را به سگ تشبیه کردم و این اشعار را در ضمن صحبت خود خواندم:
مه فشاند نور و سگ عوعو کند - هر کسی بر طینت خود می تند
چون تو خفاشان بسی بینند خواب - کاین جهان ماند یتیم از آفتاب
کی شود دریا ز پوز سگ نجس - کی شود خورشید از پف منطمس
کارک خود می گذارد هر کسی - آب نگذارد صفا بهر خسی
خس خسانه می رود بر روی آب - آب صافی می رود بی اضطراب
در شب مهتاب مه را بر سماک - از سگان و عوعوانشان چه باک
ای بریده آن لب و حلق و دهان - که کند تف سوی ماه آسمان
مصطفی مه می شکافد نیمه شب - ژاژ می خواید ز کینه بولهب
آن مسیحا مرده زنده می کند - آن جهود از خشم سُبلت می کند
این اشعار را، که از مولوی است، تطبیق کردم بر جریان آن روز. مردم از این صحبت جامع و منطقی و کوبنده شارژ شدند و با شعارهای تند از منزل حرکت کردند. من خودم نیز، لازم دانستم که با مردم بروم. آمدیم بیرون، از کوچه که گذشتیم وارد خیابان شدیم. ابتدای جمعیت به چهار راه مقابل کلانتری رسیده بود. در این جا مزدوران رژیم، مردم را به گلوله بستند و با سلاح گرم به مردمی که هیچ گونه وسیله دفاعی نداشتند، حمله کردند. عده ای از مردم شهید شدند؛ عده ای مجروح و زخمی و عده ای هم توانستند جان سالم به در برند. همین جریان، موجب حرکت و قیام مردم در دیگر شهرهای مختلف ایران شد. به بهانه بزرگداشت شهدای این روز، قیام فراگیر ملت ایران از تبریز آغاز و رفته رفته تمام ایران را فرا گرفت.
به همین مناسبت کوچه ما کوچه قیام نام گذاری شد. و وقتی حضرت امام، دام ظله، به قم مشرف شدند، به منزل ما نیز تشریف آوردند، و به محضر ایشان عرض شد که انقلاب اسلامی از این خانه آغاز شده است.
بعد از این جریان سخنرانی در روز 19 دی در انتظار این بودم که ساواک دنبالم بیاید و دستگیرم کند؛ به این جهت در تهران کاری داشتم رفتم که آن را انجام دهم. وقتی به تهران رفته بودم، شبانه به منزل ما ریخته و همه جا را گشته بودند. وقتی از تهران برگشتم جریان را به من گفتند. من بعد از خداحافظی و آماده شدن، به ساواک تلفن زدم و گفتم: اگر با من کاری دارید از تهران برگشته ام. حدود نیم ساعت بعد آمدند و مرا بردند. نیم روزی در شهربانی قم معطل شدم بعد مرا به خلخال تبعید کردند.
تبعیدی من در خلخال چندین ماه به طول انجامید. در این مدت نسبت به من سخت گیری فراوان می شد. هر روز لازم بود به شهربانی رفته و دفتری را امضا کنم. منزل ما را شدیداً کنترل می کردند؛ حتی رفت و آمدهای عادی را زیر نظر داشتند.
تهیه ارزاق عمومی را برای ما مشکل کرده بودند و به کسبه سفارش می کردند که از فروش اجناس مورد لزوم به ما خودداری کنند.
یک روز صبح برای امضای دفتر رفته بودم؛ به من گفته شد که دیگر به منزل برنگردم ؛ چون می خواستند مرا به سقّز ببرند. هر چه اصرار کردم که بروم و حداقل خبر بدهم پذیرفته نشد. مرا به همراه چند مأمور به سقّز منتقل کردند.
در سقّز چند نفر دیگر از آقایان نیز تبعید بودند از قبیل آقای احمدی خمینی شهری، آقای سید علی دستغیب شیرازی و آقای فهیم کرمانی.
دوران تبعید را با مشکلات فراوان آن سپری می کردیم. دولت شریف امامی که روی کار آمد برای کسب و جاهت - به اصطلاح - زندانیهای سیاسی را آزاد می کرد و تبعیدیها را بر می گرداند. همان زمان آقای منتظری و مرحوم آقای طالقانی آزاد گشتند. در این زمان نیز من از تبعیدگاه آزاد شدم.
بعد از آزادی به قم آمدم و برای زیارت حضرت امام، که آن موقع در پاریس تشریف داشتند، به پاریس رفتم. بله، این مروری بود کلی، بر جریانهای آن زمان که بر ما گذشت.
حوزه : آیا دفعه دوم که شما زندان رفتید، مانند دفعه اول در سلول بودید؟
استاد : بله، این دفعه هم در سلول زندانی شدم. سلولهایی بود شبیه حمامهای نمره که دو ردیف سلول در یک سالن مسقّف بنا شده بود. مدتی که ما در آن جا بودم رنگ آسمان و خورشید را ندیدم؛ مگر همان چند لحظه ای که در اواخر، ما را برای هواخوری بیرون می آوردند.
تنها دو تا پتوی خشک و خشن به ما داده بودند. داخل سلول را هم به گونه ای ساخته بودند که به قدر امکان بتواند انسان را ناراحت کند. درون سلول تاریک و رنج آور بود. تا مدت زیادی هیچ چیز برای مطالعه در اختیار ما نمی گذاشتند. تنها بعد از محاکمه بود که تا حدودی از این مشکل کاسته شد و بعضی از کتابها را می گذاشتند مطالعه کنیم، که متأسفانه به علت کمبود نور، فقط در روز آن هم با مشکل فراوان، می توانستیم مقداری مطالعه بکنیم.
غذای آن جا نیز بسیار نامناسب بود. غذایی بود شبیه به آش. همچنین از نظر بهداشت، حمام و غیره هم مشکلات فراوان داشتیم. علاوه بر این، افرادی را در آن جا شکنجه می کردند که صدایشان می آمد؛ بسیار دردناک و ناراحت کننده بود. مجموعه این امور، نوعی روحی بود که از روی عمد برای زندانیان فراهم شده بود.
حوزه : یکی از فعالیتهای مهم علمای قم، اعلان مرجعیت و اعلمیّت امام خمینی بود؛ لطفاً در این باره توضیح دهید.
استاد : از جمله جریانهایی که در آن دوران پیش آمد، جریان فوت مرحوم آیت اللَّه حکیم (ره) بود. ما به لحاظ خصوصیات علمی و دیگر خصائص روشن و بارزی که در حضرت امام، سراغ داشتیم، تصمیم گرفتیم کاری کنیم که چهره ایشان، خارج از حوزه های علمیه نیز برای مردم بهتر و کامل تر شناخته شود. از این جهت تصمیم گرفتیم اعلامیه های بدهیم که: بعد از مرحوم آقای حکیم، مردم به حضرت امام مراجعه کنند. دوازده نفر از مدرسین حوزه علمیه قم، این اعلامیه را در تأیید مرجعیت حضرت امام بعد از مرحوم آقای حکیم امضا کردند. از جمله، آقایان: منتظری، مشکینی، ربانی شیرازی، ابراهیم امینی، انصاری شیرازی، فاضل، خزعلی، جنّتی، صالحی نجف آبادی و این جانب اعلامیه را صادر کردیم. علمای شهرستانها از این اعلامیه استقبال خوبی کردند و در بعضی از مراکز، آقایان اعلامیه را روی منبر برای مردم خوانده بودند؛ تأثیر زیادی گذاشته بود. بعد از صدور این اعلامیه، منتظر بودم که دنبالم بیایند؛ تأثیر زیادی گذاشته بود. بعد از صدور این اعلامیه، منتظر بودم که دنبالم بیایند؛ چرا که می دانستم صدور چنین اطلاعیه ای بی عاقبت نیست. همین طور هم شد، یک روز ظهر مأمورین ساواک ریختند منزل ما، منتهی در آن جریان من دستگیر نشدم؛ چرا که منزل ما، دو در داشت که آنها نیم دانستند. من از در دیگر خارج شدم و به منزل همسایه رفتم و آنها موفق به دستگیری من نشدند. در همان روز دنبال همه امضا کنندگان اعلامیه رفته بودند که موفق به دستگیری عده ای هم شدند. در این جریان، دو سه ماه متواری بودم. رفتم همدان برای زیارت آیت اللَّه آقای آخوند و بعد رفتم مشهد، در این جریان ساواک نتوانست مرا دستگیر کند. ما می دانستیم که راه حضرت امام و اندیشه ایشان، درست و اساسی است؛ به این جهت دوست داشتیم ایشان از این راه تقویت شوند. عکس العمل آن هم بحمداللَّه خوب بود؛ چرا که در ایران مردم زیادی مقلد آقای حکیم بودند.
تصور ما این بود که با امضای دوازده تن از مدرسین حوزه علمیه قم، مردم ایران احساس وظیفه می کنند و به حضرت امام مراجعه خواهند کرد.
در سالهای 42 و جریانهای آن دوران نیز، عموماً شاگردان حضرت امام، پشت سر ایشان گام بر می داشتند و در تقویت راه ایشان کوشش لازم را داشتند. نکته ای را یادآور شوم که آقای منتظری و آقای ربانی شیرازی جزء افرادی بودند که نسبت به بسیاری از آقایان دیگر، بیش تر زندان رفته و تبعید شده بودند.
می توان گفت که: مرحوم ربانی شیرازی، بیش تر عمر خود را یا در زندان بود و یا در تبعید به سر می برد. روحیه ای پرخاشگر و تند نسبت به رژیم داشت. در همان زندان قزل قلعه که بودیم چنان بر سر مأمورین داد می زد که واقعاً از او می ترسیدند. اگر می توانست در سلول را می گشود و بیرون می آمد. اگر اتفاقاً در سلول باز می ماند حتماً این کار را می کرد. به سخت گیریهایی که برای این کار بود هیچ توجه نداشت.
نکته دیگری که یادآوری آن بد نیست، مقارن بودن سال فوت مرحوم آیت اللَّه حکیم با سال شهادت مرحوم آقای سعیدی در ساواک شاه بود. مرحوم سعیدی در همان سال بر اثر شکنجه بسیار به شهادت رسید. امیدواریم خداوند متعال او را با اجداد طاهرینش محشور کند.
حوزه : لطفاً مقداری هم از خاطرات دوران تبعید در خلخال و سقّز بیان بفرمایید.
استاد : در آن دوران رسم بود که به دیدار آقایان تبعیدی می رفتند، که این خود یک نوع مبارزه با رژیم به حساب می آمد. به دیدن من هم می آمدند؛ بخصوص آن زمان که در سقّز بودم، دوستان زیادی تشریف می آوردند. عموماً سعی من این بود که در این مجالس دیدار، نوعی تبلیغ و روشنگری نیز باشد. تا حد امکان سعی میکردم مطالبی را برای آقایان داشته باشم. گاهی از آیات قرآن کریم و بعضی از احادیث، در رابطه با فرجام ظلم و ستم و عاقبت صبر و استقامت، کمک گرفته و نسبت به روحیه مقاومت و امید ورزیدن مطالبی بیان می کردم. و چون طبع شعری هم دارم در خلخال که بودم قطعه شعر نسبتاً بلندی گفته بودم که در آن نمایی از ظلم و جنایتهای رژیم منفور پهلوی و قیام مردم شهرهای ایران و چگونگی سرکوب این قیامها بیان شده بود. علاوه بر این، با تکرار کردن امید به پیروزی سعی شده بود نمایی از روحیه قوی و خستگی ناپذیر مردم انقلابی ما در مقابل وحشی گریهای رژیم عرضه شود. در آخر هم مضامینی بود که می رساند شخص تبعیدی؛ یعنی خود من با تما سختیهایی که برایم فراهم شده، هیچ احساس خستگی نمی کنم.(76) دوستانی که به دیدن بنده می آمدند بسیار مایل بودند که آن اشعار را بشنوند؛ و عموماً آن را یادداشت کرده و به عنوان نوعی ارمغان با خود می بردند.
حوزه : از حضور حضرت عالی تقاضا می کنیم نسبت به تحقیقاتی که داشته اید چه آن مقدار که منتشر شده یا در دست تحقیق و به صورت فیش و یادداشت است توضیحاتی بفرمایید.
استاد : مقدمتاً یکی از موضوعاتی که لازم است ما توجّه داشته باشیم، موضوع نویسندگی و داشتن قلم است. افراد زیادی بودند که سالیان درازی زحمت کشیدند و درس خواندند؛ ولی چون قلم نداشتند محصول آنچه زحمت کشیدند در سینه هایشان باقی مانده و از دنیا رفته اند و از آنها آثاری باقی نمانده است. بسیاری از علماء اسمشان برده می شود، ولی آثاری از آنها باقی نیست. ولی آنها که اهل قلم بودند و در فن نویسندگی مهارت داشتند، توانسته اند دست به تألیف بزنند و آثار علمی خودشان را بنویسند، قرنهاست که از دنیا رفته اند؛ امّا آثارشان هست. از آنها استفاده می شود و نامشان جاودان است. در کلام حضرت امیرمؤمنان (ع) در نهج البلاغه نیز هست که ایشان فرمودند یا کمیل:
معرفة العلم دین یدان به، به یکسب الانسان الطاعة فی حیاته، و جمیل الأحدوثة بعد وفاته و العلم حاکم، والمال محکوم علیه.
مرحوم والد ما از ابتدای تحصیل بنده، عنایت زیادی داشتند که با فنّ نویسندگی آشنایی پیدا کنم. خدمت آن بزرگوار بود که با قلم آشنا شدم.
راجع به کتابهایی که بنده نوشته ام آنچه چاپ و منتشر شده عبارت است از:
1. کتاب انسان و جهان.
2. شگفتیهای آفرینش.
3. جهان آفرین.
4. کتاب دانش عصر فضا.
5. کتاب داستان باستان.
6. کتاب ما و مسائل روز.
قبل از انقلاب چند سالی در حوزه علمیه قم پنج شنبه ها در مدرس مدرسه فیضیه درسی داشتم به نام: جلسات علمی پرسش و پاسخ در آن جلسات پرسشهای زیادی مطرح می شد، کتبی و شفاهی، که به آنها پاسخ می گفتم. مجموع این پرسش و پاسخها موضوع این کتاب را شکل می دهد. عده ای از فضلای حاضر در آن جلسه، که نامشان نیز در پشت جلد کتاب هست، با نظارت بنده این کتاب را تنظیم کردند. دو نفر از تنظیم کنندگان آن کتاب به شهادت نائل گشتند. البته سه جلد کتاب کوچک هم به نام جلسات علمی پرسش و پاسخ، بعد چاپ شد که این هم محصول همان جلسه روزهای پنج شنبه چندین ساله است.
7. خوارج از دیدگاه نهج البلاغه.
8. آغاز یک حرکت انقلابی در مصر.
9. بیت المال از دیدگاه نهج البلاغه.
در این سه کتاب، برخی از مطالب درس نهج البلاغه چاپ شده است. این درس، در مسجد اعظم قم با شرکت صدها نفر از فضلای محترم حوزه علمیه قم برگزار می شد. من در ضمن مطالعات این درس، مطالب نهج البلاغه و شروح چهارگانه آن را؛ یعنی، شرح ابن ابی الحدید، شرح خوئی، شرح حرانی و شرح فی ظلال را دسته بندی کردم، که به نظر من کتاب جامع و جالبی را تشکیل داده است؛ ولی هنوز موفق به چاپ آن نشده ام. البته ساواک مانع ادامه این درس شد.
10. اقتصاد اسلامی، (در دو جلد) این کتاب مجموع سلسله مقاله های مختلف و متنوعی است که پیش از این در مجلّه پاسدار اسلام به چاپ رسیده بود.
11. منطق خداشناسی، این کتاب محصول درسهایی است که در حوزه مقدسه قم، درباره مسائل خداشناسی داشتم.
12. جمهوری اسلامی، وقتی که انقلاب پیروز شد، بعضی شبهاتی پیرامون آن مطرح می کردند: که چه می شود و چه خواهد شد. روزنامه ها هم مطرح می کردند. من این کتاب را نوشتم که پاسخ گوی بعضی از شبهات آن روز باشد.
13. جهاد.
14. آمادگی رزمی و مرزداری در اسلام.
15. امر به معروف و نهی از منکر.
این کتاب درس خارج فقه بنده، در حدود سال 1350، است که پس از تنظیم و ترتیب خواستم چاپ کنم، ولی ساواک مانع شد و نگذاشت؛ تا این که مسافرتی برای من به کشور پاکستان پیش آمد. در ضمن سفر، چون کتاب را همراه داشتم، دادم تا به طبع برسانند، که در لاهور پاکستان چاپ شد. متأسفانه چون خودم نظارت بر چاپ نداشتم، اشتباه زیاد دارد. اکنون که نسخه هایش تمام شده، باید در فرصتی تجدید چاپ گردد. البته این کتاب را نویسنده محترم، آقای محمّدی اشتهاردی، به فارسی ترجمه کرده و اکنون زیر چاپ است.
حوزه : اگر ممکن است انگیزه مسافرت به پاکستان را بیان بفرمایید.
استاد : انگیزه مسافرتم به پاکستان این گونه بود که: حدود پانزده نفر از علماء و فضلای پاکستان با چند نفر از مشاهیر آن کشور به قم آمده بودند. در ضمن به منزل ما هم آمدند و گفتند: ما آمده ایم که یک نفر از مجتهدین حوزه قم را به پاکستان ببریم؛ چون در آن جا حدود سی میلیون شیعه هستند که رهبر و سرپرستی ندارند، که از لحاظ علمی و آگاهی های لازم وزنه ای باشد و بتواند شیعه را در مقابل وهابیت و کمونیستها حفظ و تقویت کند. به من نیز برای رفتن به پاکستان پیشنهاد کردند.
من گفتم: شما با آقایان دیگر نیز صحبت کنید. من نظرم را روز آخر به شما می گویم.
این افراد، حدود پانزده روز این جا بودند و در درس آقایان شرکت می کردند. جلسه درس ما هم چند دفعه آمدند. اواخر آمدند و گفتند: نظر شما چیست.
گفتم: آقایان چه گفتند؟
گفتند: افراد مورد نظر ما عذرهایی داشتند؛ و هیچ کس تاکنون جواب مثبت نداده است.
من گفتم: حال من می آیم پاکستان، تا اوضاع آن جا را ببینم.
گفتند: همین هم برای ما مغتنم است.
آن جا احساس کردم که ما طلبه ها و حوزه های علمیه، در رابطه با پاکستان که در حدود سی میلیون شیعه دارد، مسؤولیتی شدید داشته و داریم؛ چرا که سی میلیون شیعه هستند در مقابل سیل انبوه شبهاتی که از طرف وهّابیان، بهاییان و کمونیستها القاء می شود؛ و تقویتهای بی اندازه ای که بیگانگان و مستکبران از آنان در مقابل شیعیان به عمل می آوردند، مخصوصاً کمک های مادی عربستان سعودی.
من حدود بیست و پنج روز آن جا ماندم و در جلسات آنان شرکت کردم. شیعیان پاکستان، مردمی با صفا و صمیمی و خوش عقیده هستند.
متأسفانه، آب و هوای پاکستان با وضعیت مزاجی من سازگار نبود؛ لذا بنده هم به آنان جواب منفی دادم.
حوزه : حضرت استاد، اکنون اسامی کتابهایی را که هنوز چاپ نشده، بفرمایید.
استاد : امّا کتابهایی که چاپ نشده عبارتند از:
1. راهنمای نهج البلاغه و شرحهای آن. موقعی که نهج البلاغه را بحث می کردم، چهار شرح مورد نظرم بود: شرح ابن ابی الحدید، شرح خوئی، شرح ابن میثم بحرانی و شرح فی ظلال، تألیف محمد جواد مغنیه. در این شرح مطالب به گونه پراکنده آمده است. مطالب این شرحها را طبق حروف تهجی دسته بندی کردم؛ و مشخص کردم هر کدام از این شرحها، موضوعات را (اعم از مطالب یااعلام) در کجا بحث کرده اند.
اگر این کتاب چاپ شود، راهنمای خوبی خواهد بود برای بهره برداری از نهج البلاغه و شرحهای آن.
2. طبقات رجال، این کتاب مربوط به اساتیدی است و برای آشنایی با طبقات خیلی مفید خواهد بود. مقدار زیادی از آن نوشته شده، ولی کامل نشده است.
3. قضاء و شهادات، درس خارج فقه.
4. ارث.
5. خمس و انفال، این مبحث سال گذشته ما بود، که نوشته ام، ولی چاپ نشده است.
حوزه : با توجّه به این که بخشی از نوشته های شما مباحثی است درباره خداشناسی و مسائل عمومی این بحث، لطفاً انگیزه خود را از نگارش آنها و همچنین کیفیت تأثیر این نوع مباحث را در جامعه بیان بفرمایید.
استاد : در پاسخ به این سؤال باید جوّ و محیط را در نظر گرفت. حالا که انقلاب اسلامی الحمداللَّه تعالی، پیروز شده است، شاید به نظر برسد که این گونه بحثها خیلی مفید و مؤثر نیست؛ امّا در آن زمان که این کتابها نوشته شده شبهه ها و حرفهای زیادی مطرح بود که وجود چنین بحثهایی را ضروری می کرد.
روزی مرحوم علّامه طباطبایی در جلسه درس، که من هم شرکت می کردم، فرمودند: کتابی به دستم رسید دو مرتبه آن را مطالعه کردم و از آن خوشم آمد این کتاب راز آفرینش انسان بود که آن زمان چاپ شد. در رابطه با خداشناسی بود که بحثهای مختلفی داشت درباره حیات، دریا و هوا. ایشان فرمودند: از این قبیل کتابها اگر بتوانید بنویسید خیلی مؤثر است. در آن زمان که اینها را ما می نوشتیم، مؤثر بود. جوانها نیز، به این کتابها اقبال فراوان داشتند؛ از جمله به همین کتاب منطق خداشناسی که در آن موقع نوشتم.
حوزه : در سیر نگارشهای شما می رسیم به نهج البلاغه، ولی سپس می بینیم درس نهج البلاغه ترک می شود و وارد مباحث فقهی می شوید. شاگردان شما، که خاطرات خوشی، از آن درسها داشتند افسوس آن درسها را دارند. چرا درس نهج البلاغه با تمام اهمیّت و غربتی که دارد و به مراتب، گفتن آن از دیگر درسها مشکل تر است ترک می شود؛ و به جای آن به درسهای دیگر پرداخته می شود.
استاد : متأسفانه بعد از پیروزی انقلاب، شاید هفتاد - هشتاد درصد از طلبه های خوب و مستعد که نوعاً به این مباحث علاقه مند بودند، از حوزه، جذب مراکز دیگر شدند و حوزه را ترک گفتند. فکر علمی متاسفانه قدری متوقف شده است. برای امتحان و ادای مسؤولیت و وظیفه، من سه - چهار سال پیش، باز دو مرتبه درس نهج البلاغه را تصمیم گرفتم شروع کنم. ابلاغ شد و اعلامیه زده شد که این درس شروع می شود، ولی آن شور و استقبال لازم را چون ندیدم، ادامه پیدا نکرد، به هر حال، بنده اگر لایق باشم آماده اداء وظیفه هستم.
حوزه : حضرت عالی چه شیوه ای را برای مطالعه کردن و یادداشت برداری برای تدریس، و چه شیوه ای را برای مطالعه و فیش برداری برای تألیف می پسندید.
استاد : یکی از جنبه هایی که برای ما لازم است دست به قلم داشتن است. بنده هر وقت بخواهم مطالعه کنم، اول کاغذ و قلم آماده می کنم و بعد شروع به مطالعه می کنم. مطالعه باید با نوشتن همراه باشد. بله، ما دو نوع مطالعه داریم یک نوع آن برای درس گفتن است. در این قسمت وقتی بنده مطالعه می کنم، اولاً یک کتاب مطالعه نمی کنم، و این را از اساتید بزرگ خود، بویژه آیت اللَّه سید محمد محقق داماد، قدس سره، یاد گرفتم. در مطالعه، تمام کتابهای مربوط به آن موضوع را نگاه می کنم؛ مثلاً، مکاسب را می خواستم مطالعه کنم تا حاشیه ها و تقریرهای آن را هم نگاه می کردم. بعد نتیجه را، که هر کسی چه می گوید، می نوشتم. مطالعه که تمام می شد دو - سه صفحه مطلب نوشته بودم و بعد برای درس فردا تنظیم می کردم. تنظیم مواد خام خیلی اهمیت دارد؛ شروع از کجا باشد؛ اختتام کجا باشد؛ ترتیب مطالب چگونه باشد. گفتن یک مطلب منظم خیلی مفید است.
چرا که هم آن شخصی که می گوید دچار پریشانی نمی شود؛ و هم شنونده بهتر می تواند به خاطر بسپارد؛ و یادداشت کند.
در نوشتن مطالب، سعی می کردم مطالب پیرامون موضوع مورد نظر را از منابع مختلف، جمع آوری کرده و بعد آن را تنظیم کنم. البته در تمام یادداشتها، مدرک صحیح و کامل آن را یادداشت می کردم؛ و عموماً چیزی را بدون مدرک یادداشت نمی کرد. این کار، فایده زیادی در استحکام دارد. بعد از این کار، تنظیم آن فرا می رسید؛ و بعد هم مراحل دیگر. آنچه مهم است که در نویسندگی مورد نظر باشد، این است که: سعی شود مرتب بنویسیم. بعضی ممکن است چیزی بنویسند، امّا نامرتب و نامنظم بنویسند؛ این نوع نوشتن هیچ فایده ای ندارد. فهرست و نظم و نوع قلم و کاغذ، اینها همه باید مورد ملاحظه دقیق باشد. کاغذ و قلم حتّی باید مورد دقت باشد، که یک وقت کاغذ و قلمی انتخاب نشود که نوشته زود محو شود و باقی نماند.
حوزه : با توجه به حساسیت و شرایط زمانی، راجع به وضع معیشتی روحانیت مطالبی بفرمایید.
استاد : این جا لازم می دانم یک نکته ای را یادآور شوم، و آن این که: طبیعت دانش و علوم، بویژه علوم حوزه ای، علوم سیاسی، فقه اهل بیت عصمت و طهارت، سلام اللَّه علیهم اجمعین، با توجّه به رفاه و مادیات نمی سازد.
شاید به همین علت است که می بینیم در سالهای اخیر، فضلا و فقهایی مانند سابق تربیت نمی شوند. فقهای بزرگی که هر یک در منطقه خود وزنه ای بودند، مانند حضرات آیات: حاج سید احمد خوانساری، حاج شیخ محمّد تقی آملی، حاج شیخ بهاء الدین محلاتی، آقای بهبهانی، آقای حاج سید هادی میلانی، از دنیا رفته و جایگزین ندارند؛ یعنی خلأی که به جهت از دنیا رفتن آنان به وجود آمده، پر نشده است. در سابق به زندگی مختصری در دوران طلبگی، بلکه تا آخر عمر قناعت می شد. علمای بزرگ با مشکلات بسیاری درس خواندند؛ و در طول زندگی خود بسیار مراقب احوالهای خویش بودند.
کسی که درس می گوید بهتر می تواند روحیه های افراد و میزان دقت و تلاش آنان را بیابد.
تأسف می خورم که سابقاً افرادی که در حوزه مقدسه قم درس می خواندند، نوعاً دقیق تر و کامل تر درس می خواندند؛ مثلاً، ما هنگامی که مکاسب می خواندیم، تمام حاشیه های مربوط به مکاسب و تقریرهای آن را و همچنین در رسائل و کفایه تمام حاشیه ها و تقریرهای مربوط به درس را مطالعه می کردیم.
طلاب قدیم، خیلی منظم و دقیق درس می رفتند. هیچ درس و بحث را تعطیل نمی کردد. برای فصلها و روزهای تعطیل درس و بحث خاص داشتند. در رابطه با قناعت، خاطره ای در این جا نقل می کنم: من از همدان که به قم آمدم، لمعه و قوانین می خواندم. پس از این که مدت چهارده سال بود که به قم آمده و مشغول تحصیل و تدریس بودم و یکی از مدرسین قم به حساب می آمدم، حتی پس از تأهل، منزل اجاره می کردم؛ البته نه یک حیاط در بست، بلکه یک اتاق. در یک سال، به لحاظ ناملایمتی که پیش آمد، من چهار مرتبه منزل اجاره ای را عوض کردم. از منزل سوم که به منزل چهارم نقل مکان می کردم، اوائل زمستان بود، یک گاری کوچک که تنها یک الاغ آن را حمل می کرد؛ تمام اثاث منزل مرا در یک مرتبه از منزل سوم به منزل چهارم منتقل کرد. تمام اثاث منزل چند کیسه زغال و چند تا کتاب و مقداری ظرف و چند قطعه زیلو بود. من به همراه خانواده، در حالی که بچه ای در آغوش داشتم، پشت سر آن گاری به منزل چهارم می رفتیم. البته تنها من این گونه نبودم، بلکه افراد زیادی این چنین زندگی می کردند.
حوزه : با توجّه به شیوه شما که در روزهای چهارشنبه قبل از درس تذکرها و نصیحتهای اخلاقی می فرمایید و بویژه روی نکته های اخلاقی در زندگی علما تکیه می کنید، از شما خواهش می کنیم ضمن تشریح انگیزه خود نسبت به این شیوه، برخی از آن نکات را نیز یادآور شوید.
استاد : این جانب برابر یادآوری بعضی از اساتید بزرگ بر خود لازم می دانم، حدّاقل هفته ای یک روز قبل از درس، یک یا چند حدیث و یا مقداری از نهج البلاغه، به ضمیمه حالاتی از علمای بزرگ اسلام را بیان کنم؛ تا قبل از هر کس برای خودم تنبّه و موعظتی حاصل شود.
این نکته را هم به تجربه دریافته ام که بعد از تاریخ زندگانی حضرت رسول اکرم(ص) و ائمه معصومین (ع)، بیان زندگی علما و بیان حالات ایشان آموزنده و مفید است. در این زمینه هیچ تاریخی به این مقدار مفید و سازنده نیست.
با کمال تأسف، یک کتاب جامع که ابعاد گوناگون زندگی علمای اسلام را بررسی کرده باشد، نداریم. کتابی که وضع زمان هر یک از علماء را به خوبی ترسیم کرده باشد و بعد به چگونگی نقش اجتماعی آنان از لحاظ حضور در آیینه زمان و همچنین تربیت شاگردان، تألیفها و نگارشها و دیگر خصوصیات آنان بپردازد.
این مطلب را شما بناچار باید از درون کتابهای مختلفی بیابید. من سعی می کنم مقداری از مطالب موجود را مطالعه و به صورت پیش نویس گردآوری کنم واز همین مطلب گردآوری شده در بیان مطالب اخلاقی سود بجویم.
تاریخ علمای بزرگ ما، انباشته از نکته های بسیار آموزنده و اخلاقی است، که می تواند در زمینه های مختلف سازندگی انسان، به گونه الگو و روش مفید و مؤثر باشد. در این زمینه نکاتی را به صورت گذرا عرض می کنم. در ضمن مطالعه تاریخ زندگانی علمای بزرگ، متوجه شدم که بعضی از خصوصیتهای خوب اخلاقی مشترک بین تمام آن بزرگان است؛ و بعضی از خصوصیتها، ویژه به گروهی از آنان و یا فردی از میان آن بزرگان، که این خصوصیتهای ویژه بر حسب اوضاع زمان و یا شرایط خاصی در زندگی نمود و جلوه ای پیدا کرده است.
بررسی خصوصیتها تک تک علما و ویژگیهای برجسته آنان، فرصت بیش تری را می طلبد؛ به این جهت فرازهایی از خصوصیات مشترک علماء را ذکر می کنم.
1. اخلاص
از خصوصیتهای مشترک در میان علمای بزرگ اسلام، یکی اخلاص در عمل است. مهم ترین چیز در نزد بزرگان ما خلوص نیّت در تعلیم و تعلم، تألیف و تصنیف است. از مطالعه حالتهای آنان به خوبی به دست می آید که به کم تر چیزی تا این اندازه اهمیت می دادند. سعی می کردند که تمام کارهایشان برای خدا باشد؛ مثلاً، نوشته اند: از میرداماد بیست سال هیچ فعل مباحی دیده نشد؛ یا از شهید اوّل، هیچ گاه، پس از بلوغ، هیچ مباح صادر نگشت؛ یا مقدس اردبیلی چهل سال فعل مباح انجام نداد.
این در سایه خلوص نیّت امکان دارد. آنقدر به فکر خدا بودند و نیتی جز رضای او در سر نداشتند که تمام کارها به صورت مستحب در بیاید.
2. استقامت و پرکاری
از خصوصیتهای علمای بزرگ، یکی از استقامت و پرکاری و ثبات قدم است؛ به گونه ای که سعی می کردند حتّی دقیقه ای از اوقات خود را بیهوده مصرف نکنند.
انبوه تألیفات و آثار آنان گواه این مطلب است؛ مثلاً، شما کتاب جواهر را ملاحظه کنید، این کتاب، در چهل و سه جلد و حدود بیست هزار صفحه چاپ شده است. یک نفر بتواند این مقدار تحقیق و بررسی کند و بعد تألیف خود را با این کیفیت و کمیت ممتاز، عرضه کند، این پس از تأیید و توفیق الهی، جز نتیجه استقامت و پرکاری نیست. این تألیف، نمایانگر استقامت آن بزرگوار در کار است.
در بعضی از جلدهای جواهر دارد که: این جلد، در فلان شب بعد از نیمه شب به پایان رسیده است؛ مثلاً، شب قدر. حتی می گویند: پسر ایشان مریض بود و ایشان در حال تألیف جواهر بودند. خبر دادند که: پسر شما در حال احتضار است. ایشان دقایقی چند برای عیادت رفتند و بعد باز گشتند و مشغول نوشتن شدند. خبر دادند که: پسرتان فوت کرد.ایشان فرمودند: ببرید غسل بدهید، کفن بکنید هنگام نماز خواندن مرا خبر کنید. از این قبیل نمونه ها، که حکایت از ثبات قدم علماء در کار می کند، زیاد داریم؛ مثلاً صدوق (ره) سیصد جلد کتاب تألیف کرده است، که متأسفانه بیش از بیست جلد در دسترس ما نیست و بقیه در حوادث زمان معدوم شده است. شیخ مفید، هفتاد جلد کتاب تألیف کرده است، که چند جلد بیش تر در دسترس ما نیست. می گویند: علامه حلّی، پانصد جلد کتاب تصنیف کرده است. البته این موضوع نه از این جهت است که اینان از لحاظ استعداد و ذکاوت، فوق العاده بوده اند؛ بلکه بیش تر به اخلاص و جدیت و استقامت آنها مربوط می شود. در جامع الشتات، اواخر جلد دوّم صفحه 756 یک نامه ای از ملا علی نوری، که از علمای بزرگ اصفهان بودند، به چاپ رسیده است. در این نامه مرحوم ملا علی نوری از مرحوم میرزای قمی، ده سؤال کرده است، که ایشان جواب داده اند. میرزای قمی، در ضمن جواب می نویسد:
حقیر در همه چیز، قلیل البضاعه و بطیئی الحفظ و بطیی ء الانتقال و قلیل الاسباب و الکتاب می باشم.
حافظه ام خیلی کم است، به کندی به مطالب منتقل می شوم.
هر چند این موضوع حاکی از تواضع این عالم بزرگ است، ولی در عین حال، یک حقیقت است که بیان فرموده است. درباره ویژگیهای شیخ مفید نوشته اند:لم تنم لیلة واحدة بکمالها یک شب به طور کامل به خواب نرفته است. درباره ویژگیهای حاج ملا مهدی نراقی نوشته اند:
در نجف که مشغول تحصیل بود، نامه هایی که از بستگانش می آمد، باز نمی کرد بخواند؛ چرا که می گفته: ممکن است مطالبی داشته باشد که ذهن مرا مشغول کند و مرا از درس خواندن باز دارد. نامه ها را زیر زیلوی حجره اش می گذاشت تا در فرصتی بخواند. پدر ایشان، که از دنیا می رود نامه ای برای ایشان می نویسند که طبق معمول، ایشان نمی خوانند. بعد نامه ای برای استادش می نویسند که: پدر ایشان از دنیا رفته است، ایشان را بگویید بیاید به نراق کار لازم هست. ایشان عرض می کند: شما درستان را بفرمایید. استاد می گوید: پدرتان مریض است. ایشان عرض می کند: شما درستان را بفرمایید؛ ان شاءاللَّه خداوند به ایشان شفا عنایت می کند. استاد می گوید: پدرتان فوت کرده است. ایشان عرض می کند: شما درستان را بفرمایید؛ خداوند ایشان را رحمت کند. استاد می گوید: من لازم می دانم شما به نراق بروید. ایشان عرض می کند: چون شما امر می کنید، بعد از درس می روم. ایشان بعد از درس می رود و سه روز بیش تر در نراق نمی ماند. بعد از اتمام کارها برای ادامه تحصیل باز می گردد.
3. زمان شناسی
علما و فقهای بزرگ ما به زمان توجه داشته اند؛ مثلاً، وحید بهبهانی، برای مقابله با اخباریین تلاش فراوان کرد. جریان اخباریین در آن زمان، یک فاجعه بوده است.
اخباریین در آن زمان اوج گرفته بودند و علیه علمای بزرگ ما تبلیغ می کرده اند، که وحید بهبهانی بناچار، علم اصول را در کربلا در سردابی پشت درهای مُقفل می گفت، تا این که بالاخره در نتیجه سعی و کوشش این عالم بزرگ حقیقت آشکار و اخباریین سرکوب شدند.
و لذا گفته شده:
البهبهانی معلّم البشر - مجدد المذهب فی الثالث عشر
یک وقت مرحوم آیت اللَّه العظمی آقای بروجردی می فرمودند: مرحوم محقق کرکی، در زمان صفویه خیلی قدرت به دست آورد و خیلی کارها کرد. معروف است که: در میان علمای شیعه کم تر کسی به اندازه ایشان به شیعه خدمت کرده است در تمام قرا و قصبات ایران امام جمعه و جماعت نصب کرد، هیأت امر به معروف و نهی از منکر تشکیل داد. کارهای خیلی زیادی انجام داد؛ و در آخر هم به شهادت رسید. جزء شهداء الفضیله است، که مرحوم علامه امینی، در کتاب شهداء الفضیله ایشان را جزء شهدا محسوب داشته است.
آقای بروجردی می فرمودند:
در آن زمان که ایشان این مقدار خدمت کرد و علما قدرت پیدا کردند؛ استعمار به این فکر افتاد که در مقابل این پیشرفت سدّی ایجاد کند؛ از این روی، جریان اخباری گری را به وجود آورد.
اخباریین جبهه ای بودند در مقابل اصولیین و همین اختلاف خیلی به اتحاد مسلمین صدمه زده است.
تاریخ اخباریین، خود تاریخ قابل مطالعه ای است. کتاب روضات الجنات، ج 1، چاپ جدید، در صفحه 127، 29 مسأله را که مورد اختلاف بین اصولیین و اخباریین می باشد، آورده است.
اخباریون قدرت زیادی به دست آوردند و اصول خواندن را بدعت می دانستند و فقهای بزرگ ما را مورد طعن قرار می دادند. در آن زمان، یکی از رؤسای این جریان، شیخ یوسف بحرانی، صاحب حدائق بوده است. البته، ایشان اخباری معتدلی بوده است؛ امّا از این جریان طرفداری می کرده است. جناب وحید بهبهانی با ایشان بحثهای فراوانی کرد و توانست او را محکوم بکند، که این موجب شد اخباریین چندین سنگر عقب نشستند.
در آن زمان، جریان وهابیّت نیز، در ایران با توجه به تبلیغی که از آن به عمل می آمد، غائله ای بود. شیخ جعفر کاشف الغطا، به منظور مقابله با این دو جریان مسافرتی به ایران کرد. میرزا محمّد اخباری، در آن زمان در ایران خیلی قدرت داشت، بخصوص در دربار فتحعلیشاه، شیخ جعفر کاشف الغطا، او را شکست داد و غائله وهابیت را نیز از میان برداشت. بالاخره، یکی از مسائلی که علمای بزرگ به آن توجه داشته اند، توجه به نیاز روز و پاسخ به شبهه های مطرح و مسأله زمان بوده است. در زمان حاج ملا احمد نراقی، چون این کتاب را دید، بر خود لازم دانست که چند ماهی درسش را در حوزه علمیه کاشان تعطیل کند و یک کتابی در ردّ آن به نام سیف الاّمه بنویسد؛ که خیلی مؤثر افتاد.
سیّد مرتضی، شافی می نویسد و شاگرد وی، شیخ طوسی، تلخیص شافی. این به آن علت است که در آن زمان، عامه به ما شیعیان ایرادهای زیادی می گرفتند و مسائل زیادی را طرح می کردند. ما ناچار بودیم برای اثبات حقانیت شیعه با آنان بحث کنیم. نتیجه این بحثها همین شافی سید مرتضی و تلخیص الشافی شیخ طوسی است.
این نشان می دهد که علمای ما، هر زمانی تجهیزاتی را که لازم بوده است خود را به آن مجهز می کرده اند. یکی از موضوعاتی که در زمان ما لازم است در حوزه های علمیه انجام بگیرد، این است که: در اقتصاد اسلامی، کتاب جامع و کاملی که بیانگر اقتصاد حیات بخش اسلام، در برابر اقتصاد کمونیستی و اقتصاد سرمایه داری باشد، نوشته شود. از این قبیل مسائل برای ما لازم و ضروری است. باید به گونه ای مجهز باشیم که پاسخ گوی مسائل زمان خود باشیم.
4. توجّه به اهل البیت(ع)
یکی از موضوعاتی که مشترک میان علمای ماست توجه آن بزرگواران به اهل بیت عصمت و طهارت، صلوات اللَّه علیهم اجمعین، است در این قسمت نمونه های زیادی هست که نشان می دهد، اینان همواره سعی می کرده اند که متوسل به اهل بیت باشند؛ با آنان ارتباط داشته باشند؛ از برکت و نورانیت اهل بیت استفاده کنند؛ در حل مشکلات علمی دست به دامن آنان شوند.
در حالات صاحب ریاض آمده است که: ایشان هنگامی که مشغول تألیف ریاض بود، چون در علم هیئت کامل نبود، در مسأله قبله درمانده بود و نمی توانست مسأله را از لحاظ هیئت درست از آب در بیاورد؛ لذا به حضرت ابی عبداللَّه (ع) متوسل شد. خودش نوشته است: با این توسل، بسیاری از مشکلات که بر سر راه من بود رفع شد.
خواجه نصیر طوسی، که در کاظمین بود، هنگام وفات، شاگردانش اطراف او را گرفته بودند و بحث می کردند که بعد از وفات، جنازه آقا را کجا ببریم و دفن کنیم.
بعضی می گفتند: نجف. بعضی می گفتند: کربلا. ایشان چشمانش را باز کرد و فرمود: نه، چون من در کاظمین هستم و در جوار این دو امام بزرگوار، حضرت کاظم و حضرت جواد (ع)، از دنیا می روم، خوب است که مرا همین جا زیر پای آنان دفن کنید؛ و بر روی سنگ قبر من بنویسید: و کلبهم باسط زراعیه بالوصید.
اشعاری که در اطراف در ورودی ضریح حضرت رضا(ع) نوشته شده از خواجه نصیر طوسی است:
لو انّ عبدا اتی بالصالحات غدا - وودَّ کل نبی و مرسل وولی
وصام ما صام صوام بلا ملل - و قام ماقام قوام بلا کسل
وحج کم حجة لله واجبة - و طاف بالبیت طاف غیر منتعل
و طار فی الجو لا یاوی الی احد - و غاص فی البحر مأموناً من البلل
واکسی الیتامی من الدّیباج کلهم - و اطعمهم من لذیذ البر و العسل
و عاش فی الناس آلافاً مؤلفة - عار من الذنب معصوماً من الزّلل
ما کان فی الحشر یوم البعث منتفعاً - الا بحب امیر المؤمین علی
اگر بنده ای در روز قیامت، تمام اعمال شایسته را به پیشگاه پروردگار بیاورد؛ و تمام پیغمبران و فرستادگان خدا و اولیاء خدا را دوست داشته باشد؛ و آنچه را که جمع روزه داران روزه می گیرند روزه بگیرد؛ و به اندازه تمام شب زنده داران جهان بدون کسالت و سستی شب زنده داری کند؛ و در آسمان پرواز کند و در هیچ جایی فرود نیاید؛ و در اعماق دریا فرو رود بدون آن که بدنش تر گردد؛ و اندام همه یتیمان را از دیبا بپوشاند؛ و از مغز گندم و عسل آنها را اطعام نماید؛ و در میان مرم هزاران سال بدون آلوده شدن بگناه زندگی کند؛ در روز قیامت چیزی او را جز محبت حضرت امیرالمؤمنین نتیجه نمی بخشد.
اگر این اعمال توأم با ولایت باشد ثمر و نتیجه ای دارد وگرنه هیچ نتیجه و نفعی ندارد.
اشعار گرداگرد ضریح حضرت رقیّه (ع) در شام، از شیخ حسین، پدر بزرگوار شیخ بهائی است:
من لم یکن ببنی الزهراء مقتدما - فلا نصیب له فی دین جدهم
اولاد طه ونون والضحی و کذا - فی هل اتی قد اتی مخصوص مدحهم

هم الولاة و هم سفن النجاة و هم - لنا الهداة الی جنات و النعم
کسی که به فرزندان زهرا اقتدا نکند و از آنان پیروی ننماید، در دین جدّ آنها نصیبی ندارد.
آنان فرزندان طه و نون و القلم و الضحی می باشند. در سوره هل اتی مدح مخصوص آنان آمده است.
اولیاء امور و کشتیهای نجات و راهنمایان ما به بهشت و سعادت و نعمت های الهی آنان می باشند.
در زیر آن اشعار، این اشعار، که از جاراللَّه است، نوشته شده است:
کثر الشک والخلاف وکل - یدعی الفوز بالصراط السوی
فاعتصامی بلا اله سواه - ثم حبی لأحمد و علی
فاز کلب بحب اصحاب کهف - کیف اشقی بحب آل علی
شکوک و اختلافات در میان مردم فراوان گشته و هر گروهی و کسی چنین ادّعا می کند راهی که من می روم راه راست است.
پناه و تمسک من به پروردگار است که جز او خدایی نیست. و محبت من برای پیغمبر بزرگ اسلام (ص) و حضرت علی (ع) است.
سگ اصحاب کهف به جهت دوست داشتن اصحاب کهف سعادتمند شد؛ چگونه ممکن است که من با دوست داشتن آل علی (ع) شقاوت مند شوم؟
مرحوم محدث قمی، در هدیة الاحباب، در ضمن بیان حالات مقدس اردبیلی، می نویسد:
وی بعد از این که از دنیا رفت، یکی از شاگردانش وی را در خواب دید و از ایشان سؤال کرد که: بر شما در آن جهان چه گذشت؟ ایشان در پاسخ فرمودند: انا وجدنا سوق العمل کاسدا. بازار اعمال را کساد یافتم. هر عملی را قبول نمی کنند و چیزی مرا نجات نداد، مگر حبّ و محبت حضرت امیرالمؤمنین (ع).
5. مضیقه اقتصادی
زندگی علماء بزرگ ما بیش تر با تنگنای اقتصادی همراه بوده است. نوشته اند: شیخ جعفر کاشف الغطاء، هنگام شروع به تحصیل خیلی فقیر بود؛ لذا مدت سی سال عبادت استیجاری پذیرفت، تا بتواند با پول آن لوازم درس خواندن را فراهم کند.
ملا صالح مازندرانی می گفته است: انا حجة علی الطلاب من جانب رب الارباب؛ چرا که ایشان، از سی سالگی شروع به درس خواندن کرد و تا آن هنگام هنوز الفبا را نخوانده بود. آن قدر فقیر هم بود که فقط با دو غاز که به او می دادند، به سختی امرار معاش می کرد و مدتها در روشنایی چراغها و شمعهایی که برای دستشویی مدرسه روشن می کردند، مطالعه می کرد.
از جهت حافظه و ذهن ضعیف بود، به طوری که از خانه بیرون می شد، بیش تر راه را گم می کرد؛ و نام فرزند خود را فراموش می کرد. مدتها با تحمل صبر و پایداری درس خواند، تا به حدی رسید که به درس عالم بزرگوار ملا محمّد تقی مجلسی می رفت.
ولی چون لباسش خیلی مندرس و کهنه بود، خجالت می کشید که داخل جلسه درس شود. درون راهرو می نشست و به درس گوش می داد. روزی استاد در درس اشکالی را مطرح کرد. اشکال مهم بود، کسی نتوانست آن را حلّ کند، ماند به روز بعد؛ روز بعد هم کسی نتوانست آن را حل کند. بعد در بین درس یکی از شاگردان بلند شد بیرون برود، داخل راهرو شخصی را دید و از وضع ظاهر وی گمان کرد که فقیر است. دید این شخص روی برگها و تخته هایی یک چیزهایی نوشته است. فهمید که آنها جواب اشکال آقاست؛ لذا برگشت و جواب را مطرح کرد.
استاد فرمود: این جواب نباید مال خودت باشد وگرنه قبل از این بیان می کردی. ایشان گفت: درست است آن را از فردی که تصور می کردم سائل است و در راهرو نشسته است گرفتم. استاد گفت: بگویید بیاید. ایشان آمد و جواب را مطرح کرد. محمّد تقی مجلسی، از ایشان بسیار خوشش آمد. بعد از مدتی، محمد تقی مجلسی، وی را به دامادی خود برگزید. بالاخره، به مرتبه بزرگی از علم و فضیلت نائل گردید. می گوید: من با این که دیر شروع به درس خواندن کردم، با این فقیر شدید و این حافظه کم، حجت خدا بر طلاب هستم.
حاج ملا مهدی نراقی، چراغ برای مطالعه نداشت؛ لذا از نور مهتاب، یا چراغهای عمومی بهره می جست. سید نعمت اللَّه جزایری، چون در نور مهتاب مطالعه می کرد چشمش یکی - دو بار، کم نور شد. حجةالسلام سید محمد باقر شفتی، از اعاظم علمای قرن 13 هجری، دارای حوزه بزرگ در اصفهان و بنیان گذار مسجد سیّد در دوران تحصیل خیلی فقیر بوده است.
6. زهد ساده زیستی
از جمله مسائلی که در زندگی علما می بینیم زهد و ساده زیستی است. زهد و ساده زیستی در زندگی غالب علما کمال وضوح را دارد؛ مثلاً، مرحوم حاج شیخ عباس قمی، در هدیة الاحباب، بعد از این که فصلی درباره عظمت مقدس اردبیلی و ورع و تقوای ایشان می گشاید و زحمات آن مرحوم را در مورد تألیف و تصنیف بر می شمارد، می گوید:
از تألیفات ایشان شرح ارشاد است که مجمع الفائدة و البرهان، نامیده می شود، که در آن فقه را به گونه مبسوط مورد بحث قرار داده است. یکی دیگر از کتابهای ایشان، حدیقة الشیعه است، که برای اثبات حقانیت شیعه، تألیف شده است. این کتاب فارسی است؛ و از متون احادیث و روایات بسیار استفاده کرده است. بعد از اینها می گوید:
ایشان [مرحوم مقدس اردبیلی ]، آنقدر ساده زندگی می کرد که در نجف، یکی از زوّار به کسی که لباسهایش را بشوید احتیاج داشت، در این هنگام به مقدس اردبیلی برخورد کرد، از سر وضع ایشان حدس زد که باید بسیار فقیر و حاجت مند باشد؛ از این رو، به ایشان گفت: لباسهای مرا بشوی. مرحوم مقدس اردبیلی، لباسهای او را گرفت، شست، خشک کرد و بعد برایش برد. هنگامی که آن فرد لباسهایش را می گرفت و می خواست اجرتی بدهد، آشنایی به وی گفت: ایشان مقدس اردبیلی هستند. آن مرد، بسیار ناراحت و از این جسارتی که ورزیده بود خجل گشت. مرحوم مقدس اردبیلی، در پاسخ عذرخواهی او فرمود: هیچ عذرخواهی لازم نیست؛ چون این کم ترین کاری بوده است که من توانستم در حق شما، که برادر دینی من هستید، انجام دهم. من خوشحال هستم که توانستم برای شما کاری انجام دهم.
بله، ایشان به گونه ای ساده زیست می کرد که افراد ایشان را نمی شناختند.
در حالات شیخ انصاری نوشته اند که:
ایشان، در هنگام درس خواندن خیلی در مضیقه زندگی می کرده است. وقتی مرجع شد و خیلی هم اهمیت پیدا کرد و وجوه فراوانی به محضر ایشان برده می شد؛ در عین حال در یک خانه بسیار محقری، که اجاره ای هم بود، زندگی می کرد. عده ای از تجّار شیعه بغداد، جمع شدند و پولی را خدمت ایشان آوردند و گفتند: این پول وجوه شرعیّه نیست که شما احتیاط بکنید، این هدیه ای است از ما به شما که با آن منزلی تهیه و در منزلی که از آن خودتان باشد، سکنی گزینید. ایشان قبول نکردند و فرمودند که: من یک عمری سعی کردم نامم در طومار فقرا باشد و این گونه زندگی کنم؛ حال بخواهم در این اواخر عمر، نام خود را از طومار فقرا خارج کنم، ای روا نیست. افتخار من این است که جزء فقرا هستم.
حاج آقا بزرگ تهرانی در کتاب نقباء البشر، در حالات حاج آقا رضا همدانی نوشته اند:
ایشان وقتی که مرجع شده بودند؛ بسیار ساده زندگی می کردند. از جمله: در آن زمان چون برق نبود و کوچه ها تاریک بود، چنین رسم بود که افراد مهم، شب هنگام یک نفر را همراه داشتند که چراغ را حمل می کرد. مرحوم حاج آقا رضا، این کار را نوعی تشخص می دانستند و به شدّت از آن پرهیز می جستند، که کسی با ایشان چراغی را حمل کند.
در حالات عالم بزرگوار وحید بهبهانی نوشته اند:
روزی وارد منزل شد، دید پسرش برای همسر خود جامه ای تهیه کرده که ظاهر رنگین و جالبی دارد. به او فرمود: این را با چه پولی و از کجا تهیه کرده ای؟
پسرش، این آیه شریفه را تلاوت کرد:
قل من حرم زینة اللَّه التی أخرج لعباده و الطیبات من الرّزق.(77)
این زیورهائی که خداوند برای زندگی بندگان خود فراهم کرده و همچنین غذاهای پاکیزه ای را که پدید آورده است چه کسی حرام و ممنوع گردانیده است؟
وحید بهبهانی گفتند: حضرت امیر فرمودند:
ان اللَّه تعالی فرض علی ائمة العدل أن یقدروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیغ بالفقیر فقره.(78)
خداوند متعال، بر پیشوایان حق و عدالت فرض و واجب کرده که زندگی خود را با زندگی مردم ضعیف و فقیر هم سطح قرار دهند، تا این که بر فقراء فقرشان فشار نیاورد و احساس ناراحتی نکنند.
ما فعلاً در وضعی هستیم که مردم، ما را مرجع می دانند، باید به این فرمایش حضرت امیر مؤمنان علی (ع) عمل بکنیم.
مقدس اردبیلی، در سالهایی که برای مردم زندگی اقتصادی سخت می شد، مال خود را میان فقرا قسمت می کرد و برای خود به اندازه یکی از فقرا نگاه می داشت. از این قبیل نمونه ها بسیار داریم.
7. تواضع
یکی دیگر از خصوصیتهای علما تواضع آنان است. هر قدر که از لحاظ مراتب علمی ترقی می کردند، به همان اندازه تواضعشان بیش تر می شد و خودشان را حقیرتر و کوچکتر می دیدند، نمونه های زیادی از این موضوع هست از جمله:
دو عالم بزرگوار، میرداماد و شیخ بهائی، همراه یکی از سلاطین صفویه، سوار بر اسب از شهر خارج می شدند. میرداماد، قدری چاق بوده؛ لذا اسبش کندتر حرکت می کرده است؛ در نتیجه بین وی و شیخ بهائی فاصله می افتد. شاه، به وی نزدیک می شود و می گوید:
شیخ بهائی جلو می رود و به ما اعتنا نمی کند، معلوم می شود که به خودش مغرور است.
میرداماد، پاسخ می دهد: نه: این گونه نیست. علت آن است: اسبی که ایشان سوار شده به شور و نشاط آمده است از این عالمی، مانند شیخ بهائی را حمل می کند؛ لذا تند گام بر می دارد. خلاصه، فصلی در تعریف شیخ بهائی بیان می کند.
سلطان، رفته رفته خود را به شیخ بهائی، نزدیک می کند و می گوید:
میرداماد، از ما عقب می ماند و کند حرکت می کند؛ به ما بی اعتناست؛ غرور می ورزد. ایشان، نمی خواهد فاصله اش را با ما کم کند. مثل این که ایشان خودش را از شما بالاتر می پندارد.
شیخ بهائی می فرماید: آن اسب که کندتر حرکت می کند و عقب می ماند، حق دارد؛ زیرا دریایی از علم را حمل می کند. ایشان هم فصلی در عظمت میرداماد، صحبت می کند.
سلطان صفوی، تعجب می کند، که چگونه دو نفر عالم، این همه نسبت به هم خلوص و تواضع دارند؛ و تا این اندازه صمیمانه به فضیلت یکدیگر اعتراف می کنند. بعضی از علما، خودشان مقام علمی شامخی داشتند، ولی از سر تواضع، هیچ گاه به خودشان اجازه نمی دادند که کتابی بنویسند و خود را در ردیف دیگر علما بیاورند؛ بلکه سعی می کردند حاشیه بر کتابهای دیگران بنویسند و کتابهای دیگر آقایان را شرح کنند. گاهی می بینیم که: حاشیه نویس از نظر مقام علمی کم تر از متن نویس نیست. می توانستند کتاب مستقلی بنویسند، ولی به لحاظ تواضع علمی، این کار را نکرده و به همان حاشیه اکتفا کرده است. از جمله این بزرگان، سلطان العلماء (حسین بن محمد بن محمود الحسینی العاملی الاصفهانی) متوفای 1064 است. وی از علمای بزرگ عصر صفویه و دارای ابتکارات زیادی در علم اصول است. از باب نمونه: ایشان نخستین کسی است که در اصول قائل شد به این که: ترک احد الضدین مقدمه ضد آخر نیست. تا زمان ایشان، در بحث مقدمه واجب، علما فکر می کردند که: ترک احدالضدین، مقدمه است برای انجام ضد آخر. چون مقدمه واجب را واجب می دانستند می گفتند: ترک مقدمه، ترک واجب است؛ چون ترک واجب شد فعلش حرام می شود و یکی از مثالهای معروف این بحث این که: ازاله نجاست از مسجد واجب است و چون واجب فوری است، اگر کسی اوّل ظهر، که نماز ظهر و عصر در آن وقت واجب موسّع است، وارد مسجد شد، باید ابتدا به واجب فوری بپردازد. اگر نپرداخت و نماز خواند، نمازش باطل است؛ چون این ضد آن واجب بوده است و بنابر مقدمه بودن، ترک آن واجب می شود پس فعلش حرام و موجب فساد در عبادت و بطلان می گردد.
ایشان بر این عقیده بودند که: ترک احد الضدین، مقدمه ضد آخر نیست، بلکه فعل احدالضدّین و ترک الضّد الآخر، در یک ردیف هستند. اگر مقدمه باشد، مقدمه می شود سبب و ذی المقدمه می شود مسبب؛ تقدم و تأخر رتبی پیدا می کنند. حال آن که ترک احد الضّدین با انجام ضد آخر هم رتبه اند؛ تقدم و تأخر نیست. بعد از ایشان همه این حرف را قبول کردند.
یکی دیگر از ابتکارات ایشان این است که: الفاظ برای طبایع مهمله وضع شده است؛ مثلاً، این که معالم می گوید: حمل مطلق بر مقید مجاز است، این، بنابراین فرض است که: الفاظ برای معانی مطلق وضع شده باشند. ایشان، در حاشیه خود بر معالم می گوید: حمل مطلق بر مقید مجاز نیست؛ چون الفاظ برای طبایع مهمله وضع شده اند، نه طبایع مطلقه. سریان جزء مدلول نیست، تا اگر مطلق را مقید کردیم مجاز باشد. این به گونه تعدد دال و مدلول هر یک در مدلول خود استعمال شده است، این گونه نیست که مجاز باشد.
ایشان، با این موقعیت علمی، هیچ کتاب مستقلی ننوشته است. تنها حاشیه نوشته است. حاشیه بر معالم، حاشیه بر لمعه و حواشی دیگر. روی تواضع علمی خودش را کوچک تر از آن می دانسته است که کتاب مستقلی بنویسد.
آقا شیخ عباس قمی، در کتاب فوائد الرضویه، وقتی به نام خودش می رسد، تنها به ذکر نام و تاریخ تولد خویش اشاره می کند و می نویسد من خودم را کوچک تر از آن می دانم که در ردیف نام علما شرح حال خود را بنویسم؛ چون این کتاب را برای شرح حال علماء نوشته ام .
راستی انسان در مقابل این همه تواضع، خضوع می کند و بی اختیار به عظمت آنان اعتراف می کند.
8. توجه به وضع مردم
علمای بزرگ به وضع مردم توجّه داشته اند و در امور زندگی با آنان شرکت می کردند؛ مثلاً، صاحب ریاض بیش از قوت یک هفته جمع نمی کرد، تا با فقرا مساوات کرده باشد.
مقدس اردبیلی مال خود را با فقرا قسمت می کرده و برای خود به اندازه یکی از فقرا بر می داشته است.
سید محسن عاملی، در اعیان الشیعه نوشته است که: من در مسیر تشرف به ارض اقدس مشهد، در قم وارد به حاج شیخ عبدالکریم حائری شدم. از من پذیرایی کرد و جای نماز خود را در صحن به من واگذار و خود در نماز شرکت می کرد. ایشان می نویسد: سه چیز در حالات حاج شیخ عبدالکریم، مخصوصاً توجه مرا جلب کرد:
1. هر سؤالی که می شد بدون تأمل جواب نمی گفت.
2. وجوهی که به دستش می رسید، نزد خود نگاه نمی داشت، بلکه به چند نفر امین مورد وثوق در بازار می داد؛ و برای خود به اندازه یکی از طلاب بر می داشت.
3. خانه های صدها نفر از مردم قم را سیل خراب کرده بود شخصاً بالای سر کارگرها می ایستاد، تا آنها را ساخت.
9. مهارت در فقه عامه
برخی از علما و فقها ما به فقه عامه مهارت کامل داشتند: شهید اوّل، بر اساس چهار مذهب اهل سنت درس می گفت. بحرالعلوم دو سال در مکه، مجاور خانه خدا، برای علمای عامّه تدریس می کرد. خلاف شیخ طوسی دلیل بزرگی است بر تبحر وی در فقه عامه.
10 .احترام به اساتید
از جمله موضوعاتی که در حالات علما به آن برخورد می کنیم و می توان گفت این خصوصیت عموم علماست، احترام به اساتید است؛ احترام شاگرد به استاد. علاوه بر این که در منیة المرید شهید ثانی (ره) فصول مختلفی در کیفیت احترام به استاد دارد، نمونه هایی هم در زندگی علمای بزرگ داریم؛ مثلاً شیخ جعفر کاشف الغطا، با تحت الحنک عمامه خود، گرد نعلین استاد خود، سید بحرالعلوم را پاک می کرد. یا میرزای قمی، که از قم به عتبات رفت، اوّل رفت قبر وحید بهبهانی را زیارت کرد، بعد رفت به زیارت ضریح حضرت سید الشهداء. از وی، رمز این موضوع سؤال شد. ایشان فرمودند: من معرفت کامل به حضرت سید الشهدا را در مکتب این استاد آموختم.
از این قبیل نمونه ها بسیار داریم که نشان می دهد چقدر علمای ما نسبت به اساتید خود احترام قائل بودند.
11 - عطوفت اساتید نسبت به شاگردان
یکی از خصوصیت های علمای بزرگ، عطوفت آنان نسبت به شاگردان است ؛ عطوفتی که شاگرد پرور است.
وحید بهبهانی، نماز استیجاری می خواند و پول آن را به شاگردان بی بضاعت خود می داد هم چنین بود میرزای قمی.
نکته ای در این جا هست این که: در میان قرنها، قرن سیزدهم هجری بیش از قرون دیگر، شخصیت های علمی با عظمت دارد که شاید در هیچ قرنی از قرون اسلامی، قرنی به این صورت از جهت تربیت علمای بزرگ نداریم. فکر می کنم یکی از علتهای این امر، این است که در رأس این قرن، استاد اکبر، وحید بهبهانی قرار داشته است. نفس گرم و روحیه شاگرد پروری ایشان، یکی از علل مهم این مطلب است. این روحیه، باعث شده است که بی واسطه یا با واسطه، این همه علمای بزرگ تربیت شوند. در این جا نمونه هایی از این تربیت شدگان در مکتب شاگرد پرور وحید بهبهانی را ذکر می کنم: حاج ملا مهدی نراقی صاحب جامع السعادات، سید بحر العلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، سید جواد عاملی، صاحب مفتاح الکرامه، میرزای قمی، سید علی طباطبائی صاحب ریاض، شیخ محمّد تقی، صاحب هدایة المسترشدین، حاشیه ای است بر معالم، برادر شیخ محمّد تقی، صاحب فصول، سیّد محمّد باقر شفتی، حاج ملا احمد نراقی، میرزا اسداللَّه تستری، سید محمّد مجاهد، شریف العلماء، ملا آقای دربندی، محقق کلباسی، صاحب جواهر، شیخ انصاری و میرزا حبیب اللَّه رشتی. اینان پرورش یافته این قرن هستند. بنده فکر می کنم اینان همه پرورش یافته همان نفس گرم وحید بهبهانی هستند، که بی واسطه یا با واسطه شاگرد ایشان بوده اند.
از آقای بروجردی (ره) نقل می کردند: وقتی که ایشان از اصفهان به نجف رفته، بیست و چند سال سن داشته که در درس آقای آخوند شرکت کرده است. آن روز ایشان جوان ترین شاگرد درس مرحوم آخوند بوده است. مرحوم آخوند، مطلبی را فرموده و در بحث تعادل و تراجیح، آقای بروجردی اشکال کرده است. آخوند، دیده اشکال خیلی قابل توجه است، توجه کامل کرده و جواب داده است. بعد از مدتی که از درس گذشته، دو مرتبه آقای بروجردی اشکال کرده است. مرحوم آقای آخوند، از کرسی درس آمده پایین و لبهای مرحوم بروجردی را بوسیده و بعد اسم ایشان را پرسیده است. از آن تاریخ به بعد آشنا شدند و رابطه ایشان گرم و صمیمی شد. از این قبیل علمای بزرگ که روحیه شاگرد پروری داشته اند بسیار داریم.
12 - عبادت و تهجّد
یکی از ویژگیهای علما، توجه زیاد به عبادت بوده است. بزرگان حتّی الامکان، نوافل را ترک نمی کردند. گفته اند:
شیخ انصاری، هرگز نماز جعفر طیار را در روزهای جمعه ترک نمی کرد.
فخر المحققین، در تمام دوران طلبگی خود، دائم الطهاره بوده است.
میرزا حبیب اللَّه رشتی، هنگام طلوع فجر از دنیا رفت. وی در لحظه های پایانی عمرش با نگاهی به فجر گفت: در عمرم هیچ گاه نشده که فجر طلوع کند و من خواب باشم. حاج آقا بزرگ تهرانی در کتاب نقباء البشر، دارد:ما طلع الفجر علیه و هو نائم.
شیخ جعفر کاشف الغطاء، برای خواندن نماز شب اهل و عیال خود را بیدار می کرد.
علی بن جلال جزایری، تسبیح حضرت زهرا (س) را که می گفت، بیش از یک ساعت طول می کشید و با هر جمله یک دانه اشک از چشمش جاری می شد.
صاحب ریاض همیشه شبهای جمعه را بیدار می ماند و به عبادت می پرداخت.
بحرالعلوم، که در حوزه مقدسه نجف اشرف درس می گفت، روزی به درس نیامد. طلاب ناراحت شدند. سید جواد عاملی، صاحب مفتاح الکرامه ، از میان شاگردان به لحاظ رابطه نزدیک تری که با استاد داشت، پیش استاد رفت و علت نیامدن را جویا شد. بحرالعلوم فرمود: من پس از نیمه های شب، برای سرکشی به مدرسه می آیم، قدم می زنم. اخیراً وقتی می آیم، می بینم سحرهای چراغ های حجره ها خاموش است و همه طلبه ها خوابیده اند؛ و از تضرع و تهجد سحرگاهان خبری نیست؛ لذا من حاضر نیستم برای طلابی که تهجد و نماز شب را ترک کرده اند، درس بگویم. شاگردان تعهد می سپارند که دیگر تهجد خود را ترک نکنند؛ لذا ایشان برای تدریس تشریف می آورند.
علامه حلی، نماز تمام عمر خود را سه مرتبه، یا چهار مرتبه قضا کردند. از این قبیل نمونه ها در زندگی علما فراوان است.
اجتهاد در کودکی
مسأله ای که در زندگی علما قابل طرح است، این است که: بعضی از علما در دوران کودکی به مقام اجتهاد رسیدند ؛ مانند: فخرالمحققین، صاحب کشف اللثام شیخ محمّد اصفهانی، که او را فاضل هندی نیز می گویند. ایشان در کتاب کشف اللثام، نوشته اند: من قبل از این که به سیزده سالگی برسم، معقول و منقول را تمام کرده بودم. پیش از یازده سالگی شروع به تصنیف کردم. هشت ساله بودم که مطوّل و مختصر تفتازانی را درس می گفتم.
اشتغال به تحصیل در سن بالا
در مقابل، افرادی بودند که در سن بالا، مثلا چهل سالگی، مشغول به تحصیل شدند. محمود حمصی از علمای بزرگ است. نوشته اند: نخود فروش بود. روزی برای پرسیدن مسأله ای وارد مدرسه شد. فقها مشغول درس و بحث بودند. از این حالت خیلی خوشش آمد و تصمیم گرفت درس بخواند. به مدرسه آمد و جزء علمای بزرگ شد.
انسان وقتی جدیت داشته باشد و از خداوند متعال توفیق بخواهد، در هر سنی می تواند درس بخواند و پیشرفت کند. البته تذکر این نکته لازم است که: برخی از علماء، علاوه بر گام نهادن در میدان علم و فقاهت در میدان جهاد هم گام نهاده اند و حتی به شهادت هم رسیده اند ؛ مانند: شهید اول، شهید ثانی، محقق کرکی و....