فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه حسن زاده آملی(68)

(بخش نخست)
از دیر زمان، آرزوی این گفت و گو را داشتیم، آن را تمنا می کردیم و به عنوان واسطه خیر، برای خوانندگان، در طلب بودیم، تا آن که با حسن قبول و بزرگواری استاد، به انجام رسید و آن را در پیش دید دارید.
استاد، فراتر از آنند که ما در وصف ایشان، سخن بگوییم که به گفته مولوی، ستاینده آفتاب، ستایشگر خویشتن است و از بینایی خود، اوصاف میراند. بزرگ مردی که از وارثان دنیای اندیشه است و از معدود کسانی که، زبان تفکر دیرین را می شناسد و آن را، پاس می دارد. فخر حوزه هاست و در علوم مختلف، حاوی دانشهای بسیار. ذی فنون است و این سلطه را، نه به بهای شتاب، که به همّت و رنج و تلاش، به دست آورده است. سالیان دراز، رنجها را، بر جان خرید و زانوی تحصیل در جوار اساتید گران، بر زمین سایید و از خوان علم، مائده ها گرفت. و اینک از شاخسار این شجره طیبه، بسیارند که سود می برند و غنیمت می شمرند. آثار وجودی و کتبی استاد گرانقدر، فراوانند و بسان فرزندان روحانی، در زمره صدقات جاریه آن بزرگوار، جای دارند و تشنگان معارف را به کام می رسانند.
در این مصاحبه، نکات آموزنده بسیارند و شیفتگان دانش، در جای جای آن، رهنمود می یابند و در دهلیزهای تنگ و تاریک زندگی، روزنه های نور را از گفته های ایشان، خواهند جست. در بیان زندگی اساتید ایشان، اسوه های مطلوب حیات را می توان یافت. و در اطلاعات زندگی تحصیلی شان، که به دشواری و اکراه، بیان داشت، نکاتی اساطیر گون از همت و پشتکار و توفیق.
در پاسخ دیگر پرسشها که محضر ایشان داشتیم، با گشاده رویی از رهنمودهای خویش، ما را بهره ور ساخت و تلقّی خود را از مسائل گوناگون، بیان فرمود و گاه و بیگاه، آن را با خاطرات سرشار مزین کرد و بر شیرینی کلام، افزود. اما همان گونه که خود گفته است و در متن سخن، آن را می یابید، اختلاف انظار، از قدیم بوده است. و دیگران، ممکن است که اندیشه های دیگر داشته باشند. امّا طریق صواب، جز از راه برهان، عبور نمی کند و جدل و دشنام، چاره ساز نیست.
با تشکر فراوان از محضر استاد، که با گرفتاریهای فراوان و کسالت مزاج، مصاحبه با مجلّه ما را پذیرفت.
با آرزوی صحت و توفیق مدام برای استاد بزرگوار و طلب اقتدا از خداوند منان برای خود و عموم طالبان.
حوزه : نخستین پرسش، درباره زندگی تحصیلی، تدریسی و تحقیقی حضرت عالی است. گرچه صحبت از این مقوله، برای اساتید دشوار است، امّا برای طلاب و دانش پژوهان، بسیار آموزنده است که از تلاشهای تحصیلی و تحقیقی بزرگان حوزه، آگاه شوند.
استاد : بسم اللَّه الرحمن الرحیم. الحمدللَّه رب العالمین. و صلّی اللَّه علی سیدنا خاتم الانبیاء و المرسلین و علی آله الطیّبین الطاهرین و علی جمیع عباداللَّه الصالحین و الشهداء و الصدّیقین.
در آغاز گفتار، باید از محضر مبارک آقایان، تشکر کنم و دعاگوی شما، باشم که در راه اعلای معارف هستید. خداوند سبحان، شما را ثابت قدم بدارد و سرّ و ذات شما را، به انوار و اسرار ولایت، نورانی بفرماید. ان شاءاللَّه.
بنده، در ابتدا که از مدرسه ابتدایی در آمده بودیم، یک چند ماهی که گذشت، یک بارقه الهی نصیبمان شد، که ما را در مسیر انبیاء و سفرای الهی و طریق ارباب علم و معرفت، قرار داد.
با این که در آن زمان که من به تحصیل معارف الهیّه اقدام کردم، زمانی بود که به کلّی مردم، از یادشان رفته بود که معادی در پیش دارند و مبدء دارند و برنامه ای برای تکامل انسانی است و انسان را، حقیقت و واقعیت است. بنده، از خاطرم نمی رود، بدون هیچ استثناء، مساجد شهر ما (آمل) را، انبار پنبه و غلّات و این جور چیزها، قرار داده بودند. ستمشاهی که می شنوید، به معنای واقعی کلمه ستمشاهی بود.
آن سال که ما طلبه شده بودیم، رضاخان اوضاعی برای کشور، پیش آورده بود. در آن زمان، گویا رضاخان به لحاظ امیال نفسانی، تا حدودی نمی خواست، به ساز آن کسانی که او را سر کار آورده بودند، بر قصد و آن زمان بود که او را، سرنگون کردند و چنان بود که مساجد، این گونه شده بود. ولو این که این تعبیر، به ساحت مقدس خانه خدا، جسارت آمیز است، امّا بنده واقعیتی را به عرض می رسانم: یکی از مساجد شهر را، که حالا آن را، آباد کرده و ساخته اند، طویله کرده بودند! مردم که از دهات، با اسب و شتر می آمدند، آن جا را مورد استفاده قرار می دادند. فوق این حرف هم هست که به لحاظ اینکه خلاف ادب می شود، عرض نمی کنم.
در آن سالها، من خردسال بودم، حدود 15 سال، و اوان تکلیفم بود، یادم می آید که همان موقع، به بعضی از مردم اعتراض می کردم که چرا، خانه خدا، به این صورت در بیاید؟!
این بارقه الهی، ما را وادار کرد به مسجد جامع آمل، برای تحصیل رفتم، و دو سه نفر دیگر از آقایان هم، آمدند و کم کم مسجد جامع آمل، دارای چند طلبه شد که مشغول درس و بحث بودند.
آقایان شهر ما، آنهایی که اساتید ما بودند و به گردن ما حق دارند و برای ما زحمت کشیده اند - و الآن، همگی در جوار رحمت حق آرمیده اند - آن بندگان خدا، احساس کرده بودند که وضع درس و بحث و روحانیت، به این صورت، در آمده است. ما که رفتیم و گفتیم می خواهیم طلبه شویم، آنان، چقدر ما را ناز می کردند و چقدر ما را، تشویق می فرمودند و تا چه حد هم، در راه تعلیم و تربیت ما، در تلاش بودند و بسیار خوشوقت بودند که در مسجد جامع، چند نفر طلبه برای درس آمده اند بعد از آن خرابیها و از بین بردن آثار دین به دست رضاخان.
در آن زمان، بزرگانی در شهر داشتیم که دو تن از آنها، در مرتبه اوّل روحانیت آن شهر بودند. آن دو نفر، مرحوم آیت اللَّه میرزا ابوالقاسم فرسیو و آیت اللَّه محمد آقای غروی.
مرحوم آقای فرسیو، حوزه تهران و نجف را، دیده بود و مرحوم آقای غروی هم، حوزه تهران و نجف را، درک کرده بود و هر دو از شاگردان بنام حوزه نجف بودند. از شاگردان مرحوم نائینی و مرحوم اصفهانی و آقایان دیگر و مجتهد مسلّم زمان خودشان، به شمار می رفتند. این دو نفر، در شهر محفوظ و مصون بودند. یعنی روحانیون را که خلع لباس کرده بودند، این دو نفر در لباس بودند.
مرحوم آقای غروی، با آن سطح بالای علمی، برای ما، صرف میر می گفت! ایشان می فرمود: من تعهد دارم، روزانه در خیابانها و بازار آمل، هر روز به یک طرف قدم بزنم. تا مردم به کلّی روحانیّت را، فراموش نکنند و بدانند که هنوز روحانیّت و طرفداری از منطق وحی، هست و من فرض می دانم که روزانه، خود را به مردم نشان بدهم.
ما حدود شش سال، در آمل بودیم، تحت مراقبت این آقایان، که الآن هم خیلی به یاد آنها هستیم: مرحوم آقای غروی، مرحوم آقای حاج شیخ احمد مشایی، مرحوم آقای حاج شیخ ابوالقاسم دیدکوهی، مرحوم آقا شیخ عزیز اللَّه طبرسی، که بسیار زحمت کشیده و ملّای کتابی بود. ایشان خوشنویس هم بود که ما تعلیم خط را، از ایشان فرا گرفتیم.
از ابتدای ورود به درس، یکی از بزرگان به نام مرحوم آقا عبداللَّه اشراقی، رضوان اللَّه علیه، روزانه می آمد و برای ما، رساله مرحوم آقای اصفهانی را، که در آن زمان، مرجع عصر بود، می گفت؛ مسائلی را که برای یک جوان، در ابتدای تکلیف لازم است.
درسهای آقایان هم، بسیار منظم بود. در ابتدا، ما یک درس رساله عملیه، یک نصاب و یک درس امثله، داشتیم. اکثر کتابهای جامع المقدمات را خواندیم، نصاب را، به خوبی حفظ کردیم. بعد از آن، شروع کردیم به سیوطی و حاشیه، بعد از آن جامی و شمسیه و در کنار آن، تبصره مرحوم علامه را، می خواندیم. بعد به خواندن شرح نظام در صرف و مطول در معانی و بیان و بدیع و مغنی در نحو. بعد از اتمام تبصره، به خواندن شرایع شروع کردیم و اکثر آن را - قریب به یک دوره آن - خواندیم و مباحثه کردیم بعد از آن، آقایان به ما اجازه دادند که شرح لمعه و قوانین را، شروع کنیم. در آن وقت هنوز به ما اجازه نداده بودند لباس روحانیت بپوشیم. خیلی رد این امور، مواظب و مراقب بودند. می گفتند زمانی لباس بپوشید که لااقل بتوانید به رساله عملیه رجوع کنید، به شرایع و تفسیر بتوانید مراجعه کنید و چیزی، متوجه بشوید. می گفتند، برای لباس شتاب نداشته باشید. مواظب ما بودند. چندین کتاب لمعه را در آمل، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را خواندیم، و بعد، به دستور مرحوم آقای غروی لباس روحانیّت، پوشیدیم.
در مجموع کتاب لمعه را در آمل، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را، خواندیم و بعد، به دستور مرحوم آقای غروی لباس روحانیت، پوشیدیم.
در مجموع، ما یک آمل بسیار منظم و مرتبی داشتیم. به ما تشویق کنند که نماز شبتان ترک نشود، قرآن روز شما، ترک نشود. صبح قرآن بخوانید و با وضو باشید. مواظب گفتارتان باشید. در این جهات اخلاقی هم، خیلی مواظب ما بودند. از حق نگذریم بزرگان شهر ما، در دو جناح علم و عمل خیلی مواظب ما بودند و خودشان هم، بسیار مردم وارسته ای بودند. بنده، به نوبه خودم در این شش سال که شاگرد آنان بودم هیچ نقطه ضعفی در آنان ندیدم. حرکاتشان، معاشرت ایشان، همه خوب و پاکیزه بود و بسیار مردم قانعی بودند. در آن سختی روزگارشان، با چه صبر ایمانی، به سر بردند.
بعد از خواندن مقداری از لمعه و قوانین، با اجازه آن آقایان به تهران آمدیم.
در ابتدا بعد از رفتن به درسهای آقایان تهران، دیدیم که ضرر کردیم که از آمل آمدیم. به خدمت مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ محمد تقی آملی رفتم و عرض کردم ما از آمل آمدیم و چند درس رفتیم، اینها، افراد پخته و قوّی، نیستند و از عهده کتابها، آن طور که آن آقایان (اساتید آمل) بر می آمدند، بر نمی آیند.
ایشان آقایانی را معرفی فرمود و بخصوص مرحوم آقای حاج میرزا ابوالحسن شعرائی را خیلی ستود و به بزرگی یاد کرد و از جناب آقای الهی قمشه ای هم نام برد. لکن آن دو، در سطح خیلی بالا بودند و آن وقت، ما لیاقت نداشتیم که به درس آنان، حاضر شویم.
از کسی که باید در ابتدای ورودم به تهران، نام ببرم که بسیار به گردن من، حق دارد و پدری فرمود و مثل یک پدر مهربان، من را پذیرفت و در تربیت و تعلیم من، سهم به سزایی دارد، مرحوم آیت اللَّه آقا سید احمد لواسانی، رضوان اللَّه است. بنده، بقیه کتابهای لمعه را با جمع دیگر از رفقا، تا آخر کتاب حدود و دیات در خدمت ایشان خواندیم. هم چنین از قسمت عام و خاص قوانین تا آخر آن. و در مدت سه سال، این دو کتاب خوانده شد.
بعد شنیدیم که مرحوم آقای شعرائی، به گفتن رسائل و مکاسب شروع فرمودند، ما هم دیگر احساس کردیم وقت آن است که به این درس برویم تا کم کم آشنا بشویم و بتوانیم به صورت شاگرد در محضر شریف ایشان باشیم. شرکت من در درس ایشان، سرتاسر خیر و برکت بود. من قریب سیزده - چهارده سال، در محضر ایشان بودم و خیلی آن جناب، به گردن من حق دارد و بنده، اکثر کتابها را، در محضر ایشان خواندم.
تمام رسائل، مکاسب، کفایه، طهارت، خمس، حج وارث جواهر را پیش ایشان خواندم. ایشان، واقعاً مرد ذوالفنون بود. از جهت توسع در علوم، فرد نمونه و متفرّدی بود. مردی بود که در فقه، اصول، ادبیات، طب، ریاضیات، زبان، رجال، درایه، در قلم - به فارسی و عربی - در اخلاق و... واقعاً نمونه بود. بنده، اکثر کتابهای درسی را، خدمت آقای شعرائی خواندم، بعد متوجه شدم که ایشان در هیأت و ریاضیات نیز، متبحرند. عرض حاجت کردیم. ایشان هم پذیرفتند و فرمودند پنج شنبه و جمعه ها، هیأت و ریاضیات می خواندیم. سالیانی از هیأت فارسی قوشجی تا مجسطی و... را در محضر ایشان خواندم و حتی عمل به اسطرلاب و... را در محضر ایشان، کسب کردیم.
بنده، مرحوم آقای قزوینی را نمی شناختم. ابتدا که تهران رفتیم. ایشان تهران نبود و بعد از چندی، تشریف آورد. مرحوم آقای شعرائی فرمود: که آقای میرزا ابوالحسن قزوینی از قزوین به تهران، تشریف آورده، خوب است که درسهایتان را، به نحوی تنظیم کنید که محضر ایشان را، نیز درک کنید. مرحوم شعرائی، یک چنین معلّم مرّبی هم بود که پدروار، ما را به اساتید و درس و بحث معرفی می کرد. ما که به محضر شریف مرحوم قزوینی، حضور یافتیم، آن جناب هم، در همان اوایل - تقریباً در هفته دوّم - محبت فرمود و یک روز بعد از درس، به من گفت که شما بنشینید، حرفی با شما دارم. ایشان، از درس و بحث من، سؤال کرد. من هم، درسها و اساتیدم را، به حضور ایشان معرفی کردم. ایشان، بزرگواری فرمود و دو درس اختصاصی، برای بنده گذاشت: یکی مصباح الانس، که صبحها برای من، می فرمود و یکی هم، اجتهاد و تقلید، در اصول، که عصرها داشت. در این دو درس، من تنها بودم. امّا در دو درس دیگر: یکی اسفار و دیگری فقه بود، عمومی بود و آقایانی شرکت می کردند و بنده، در خدمت آن آقایان بودم.
خواستم که شرح فصوص قیصری، و بعد از آن شفا را، شروع کنم، مرحوم آقای شعرائی، فرمود که اگر جناب فاضل تونی قبول کند که این درسها را برای شما بگوید، خیلی خوب است. من عرض کردم که اگر خدمت فلانی، برویم چطور است؟ نام یک آقایی را بردم. ایشان فرمود: آن بزرگوار، در خارج خیلی حرف می داند؛ امّا مُلّای کتابی نیست. طلبه استاد کتابی می خواهد که مطلب را، از کتاب برایش استنباط کند و آقای فاضل تونی، ملّای کتابی است. ایشان (مرحوم شعرائی) فرمود: وقتی ما به سنّ شما، در تهران بودیم، همین جناب فاضل توئی، از اساتید بنام اصفهان بود و شما اگر بتوانید محضر ایشان را درک کنید، مغتنم است.
ما به توفیق خداوند مؤلّف القلوب، خدمت ایشان رسیدیم و خداوند، قلب آن عالم جامع معقول و منقول را، چنان نسبت به ما ملایم فرمود و الفت داد که یکی - دوبار که برای درس، مراجعه کردم و نپذیرفت؛ اما در دفعه سوم، که دید من اصرار دارم، قبول کردند و بعد از شرح فصوص، شفا را، خدمتشان شروع کردیم.
من شفا را خدمت سه نفر خواندم: اکثر آن را، خدمت استاد شعرائی خواندم، از کتاب نفس تا آخر آن و از ابتدا تا بحث نفس، خدمت دو بزرگوار: مرحوم فاضل تونی و مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی. ایشان (مرحوم آشتیانی) هم، جامع علوم عقلی و نقلی و بزرگ مرد علم و عمل بود. در تهران، قانون و طب، می فرمود. گرچه آقای قمشه ای و استاد شعرائی هم، قانون می فرمود، امّا معروف بود که آقای میرزا احمد آشتیانی، در قانون گفتن متفرّد است.
شفا را در خدمت آقای فاضل تونی، شروع کردیم. یک روز چهارشنبه بود و من سؤالهایی از ایشان کردم، دیدم جوابها آن گونه دلنشین نیست. بنده هم چون ایشان استاد بود، خودم را تخطئه می کردم که من خودم نمی رسم. درس تمام شد. از محضرشان به خدمت آقای شعرائی رفتم. در آن مدّت، صبح اوّل درس ایشان می آمدم و بعد به درس آقای شعرائی می رفتم.
من در محضر ایشان (مرحوم شعرائی) گفتم من یک عرضی دارم که صورت گستاخی شاید داشته باشد. فرمود: چیست؟ عرض کردم که مثل اینکه آقای فاضل تونی، از عهده شما بر نمی آید. امروز من سؤالهایی داشتم که جواب مناسب نمی فرمود و حرفهایشان، دلنشین نبود.
استاد، مشغول نوشتن بود، ایشان، جوابی نفرمود. چند لحظه سکوت کرد که آن سکوت، خیلی برایم گران تمام شد و خوردم کرد! بعد از آن، سربلند کرد و به من گفت: درسهایتان را کم تر کنید، پیش مطالعه داشته باشید، درست تأمل کنید، مباحثه کنید تا حرف را دریابید!
من دیگر سکوت کردم. بعد از این فرمایش من خیلی ناراحت شدم. با خود گفتم مبادا ایشان را هم، جای دیگر می برم و پیش اساتید دیگر، عنوان می کنم. خیلی ناراحت بودم. آن روز و شب، بسیار بر من سخت گذشت. تا فردا - پنج شنبه، خدمت آقای فاضلی تونی نمی رفتم، اما در محضر استاد شعرائی، درس تعطیلی داشتم ریاضیات و هیأت و نجوم - بنده، که بر ایشان (مرحوم استاد شعرائی) وارد شدم، به محض نشستن، ایشان رو به من کرد و گفت: آقا! در آن اعتراض دیروز، به جناب فاضل تونی، حق با شماست. گفتم: چطور؟ ایشان فرمود: جناب فاضل، سکته کرد و ایشان را به بیمارستان، بردند. دیروز هم، مقدمات سکته ایشان بوده است که خود ایشان هم، متوجه نبوده است. جواب که درست نبود و حرفها که موزون نبود، به این خاطر بوده است. من بعد از درس، فوراً به بیمارستان خدمت جناب فاضل تونی رفتم و از این که حرف من، گزاف نبود و آن جناب هم، تقصیر داشت و مرحوم شعرانی هم، تصدیق فرمود که حرف من بی ربط نبوده است، آرام گرفتم.
این کتاب الهیات، که الآن در دست من است، یکی از آثار همان بزرگوار، (مرحوم فاضل تونی) است که در ابتدای آن نوشته است:
پس اکنون که آفتاب عمر من، به افول می گراید، از این توفیقی که حاصل شد، بسیار شاکر و سپاسگزارم. شاید این آخرین اثری باشد که از من، به چاپ می رسد و همچون فرزند روحانی عزیز، از من به یادگار بماند.
روزی که استاد، این کتاب را، به من اهدا فرمود و من در خدمت ایشان بودم، جزئیات آن را یادداشت کرده ام:
چهار بعد از ظهر دوشنبه 23 مهر ماه 1335 هجری شمسی در تهران، منزل جناب استاد علامه فاضل تونی، به حضور مبارکش مشرف شده بودم، این اثر گرانمایه که یکی از تألیفات ارزش مند آن جناب است، به این تلمیذ دعاگو و ثناگویش اهدا فرمود: در آن روز، برای بناگذاری درس شفا، شرفیاب شده بودم که شرح فصوص علامه قیصری را، در محضر مبارکش خوانده بودم و خواستیم درس شفا، شروع کنیم که جلد اول آن را، از اول شروع کردیم. در درس شفا، تنها را قم سطور بود که آن بزرگوار، مرحمت فرمود برای یک تن، تدریس می فرمود. در آن روز فرخنده از هر در، سخن می فرمود. گاهی می فرمود که عمرم 78 سال است و... ایشان می فرمود: سالی در مشهد مقدس، مشغول تحصیل بودم. در ماه رمضان آن سال، فقط سه سحر، به نان و ماست به سر بردم و بقیه را بر اثر تنگدستی، به نان و پیاز. ولی صفای باطن و لذت معنوی و روحی را در همان سال، یافتم.
در سالیانی که در تهران، بودم، قریب 11 سال در محضر مبارک حاج میرزا مهدی الهی قمشه ای درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت اللَّه شیخ محمد تقی آملی، دروس مرحوم آقای قزوینی، میرزا احمد آشتیانی، و منطق منظومه را در محضر آقا شیخ علی محمد جولستانی، حفظه اللَّه، و منطق ارسطو را در خدمت آقای دانش پژوه، که در تهران هستند و خداوند، مؤیّدشان بدارد، بودم من حدود چهارده سال در تهران بودم و از محضر آقایان، استفاده کردم. محضر شریفشان، خیلی آموزنده بود. اخلاقیات آنان، در بعد تعلیم و تربیت عملی، بسیار ذی قیمت بود. و چه خاطراتی از این آقایان داریم. مرحوم استاد شعرانی، خیلی در تعلیم و تربیت، فعال بود. فراموش نمی کنم که درس ایشان، تقریباً، هیچ تعطیلی نداشت. در طول سال، فقط دو روز، درس تعطیل بود: یک روز عاشورا و دیگر روز شهادت رسول اللَّه (ص) و امام مجتبی(ع). یادم نمی رود که یک روز تهران، برف خیلی سنگینی آمده بود. روز تعطیل رسمی هم بود. خواستم به درس بروم، برایم تردید حاصل شد، امّا رفتم. وقتی به منزل ایشان، رسیدم، مقداری مکث کردم، بالاخره در زدم. در را به روی ما گشودند، وارد شدم. عذرخواهی کردم که با این برف، نباید مصدّع بشوم، ایشان فرمود: شما روزهای پیش که از مدرسه مروی، تا این جا می آمدید، این گداهای گذر، بودند. امروز چطور؟ گفتم: بودند، آنها در چنین روزهای سرد، بازارشان گرم است! فرمود: آنها کارشان را تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل کنیم؟
بعد از این مدت اقامت در تهران، به قم آمدم. اولین بار، محضر شریف و مبارک مرحوم علّامه طباطبائی را، درک کردیم و به حضورشان، تشرّف یافتیم و مقدّمات کار، یعنی درس و بحثهایمان را، برایشان عرضه کردیم و بعد سالیانی هم در محضر ایشان بودیم که بسیار بسیار، محضر ایشان برای من، میمون و مبارک بود.
آن سال، که من وارد شدم، حضرت آیت اللَّه اراکی، مدظله، کتاب حج، می فرمود. من همان طور که عرض کردم، کتاب حج را خدمت آقای شعرانی، دیده بودم. در محضر شریف آیت اللَّه گلپایگانی و حضرت آیت اللَّه داماد تشرف حاصل می کردیم، و همچنان خوشه چین علم بزرگان بودم و هستم.
در طول مدّت، بنای درس و بحث همواره بود. از همان آمل، که ما با درس خواندن، بالا می آمدم، چون خوب می خواندم و بالا می آمدم، کتابهای پایین تر را درس می گفتم، مثلاً وقتی مطول می خواندم، سیوطی و شرح نظام را، درس می گفتم. مطول را، شش دوره، درس گفتم، حاشیه را چندین دوره، منطق منظومه و شرح تجدید و... را هم درس گفتم.
بعد از ورود به قم، درس منظومه شروع کردم، سه - چهار دوره منظومه گفتم و اینک دوره چهارم اشارات است که می گویم. و یک دوره اسفار را گفتم که رمضان سه سال پیش، تمام شد و حدود 14 سال به طول انجامید و این دوره چهارم شرح فصوص قیصری است که مشغول هستم. و چهار دوره در حوزه علمیه قم، شرح تمهید گفتم و مصباح الانس را نیز چند ورقی مانده است که تمام شود. در حدود 17 سال دروس ریاضیات، هیأت، وقت و قبله را گفتم که دروس معرفة الوقت و القبلة محصول آن درسهاست، حاصل درسهای آن دوره. الآن دوره دوّم را، شروع کردیم. و الحمداللَّه تعالی به این گونه خدمت، خدای قبول کند، مشغول هستیم. به همین وزان هم، آثاری داریم که مستحضر هستید. در حدود 34 رساله بزرگ و کوچک تاکنون از من، چاپ شده و خیلی هم هست که برای چاپ آماده می کنیم که ان شاء اللَّه طبع شود.
حوزه : برای ما مقداری از زندگانی شخصی خود - از جهات معیشتی و غیره - که برای طلبه ها می تواند مفید باشد، بیان بفرمایید.
استاد : درباره معیشت که البته ما من دابة الا علی اللَّه رزقها.
اما:
با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم - یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
طلبه، معشوقش، درس و کتاب و استاد است و محضر استاد
به هوس راست نباید به تمنّی نشود - کاندرین ره، بسی خون جگر باید خورد
باید با عزم و اراده و استقامت، پیش رفت. با تن پروری و تجملات زندگی و پریشان خاطری، نمی شود. امکان ندارد انسان بخواهد درس بخواند و دنبال آبادی و عمران دنیا هم باشد، این دو با هم جمع نمی شود. جناب شیخ الرئیس ابوعلی سینا در یکی از رسائل خود به نام رساله سعادت حدیثی را از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند:
ان الحکمة لتنزّل من السماء فلا تدخل قلباً فیه همّ غد
حکمت از آسمان نازل می شود، امّا بر قلبی که در آن هم ّ و غصّه فردا هست، نازل نمی شود.
نفس مطمئنه، علوم و معارف را می گیرد. نفس مضطربه، به جائی نمی رسد. شخص پریشان خاطر، عالم نمی شود. همّ واحد می خواهد. اصولاً تعقل با تعلق جمع نمی شود.
کتابهای تذکره را بخوانید، با شرح حال بزرگان، آشنا شوید. ببینید که در راه معشوقشان، که تحصیل علم و کمال است، مشتهیات نفسانی را، زیر پا گذاشتند.
این بود که شیخ طوسی شدند، علامه حلی شدند، محقق طوسی شدند، فارابی شدند، ملاصدرا شدند، صاحب جواهر شدند و...
خاطره ای از مرحوم شعرانی دارم که ایشان روزی از استاد خود، مرحوم میرزا محمود رضوان قمی صحبت به میان آورد. آقای شعرانی اساتید بسیار، دیده بود، هم در تهران، هم در قم و هم در نجف. در هر سه حوزه، اساتید بسیار بزرگ داشته و یکی از اساتید ایشان، مرحوم رضوان قمی بوده است که تربتشان در ایوان طلا در جوار حضرت معصومه، سلام اللَّه علیها، است. فرمود: روزی استاد رضوان قمی در درس اسفار، یک مقدار درنگ کرد، یک مقدار برای به دست آوردن مطلب، تأمّل کرد، با وجود این که، ایشان استاد و خرّیط در صناعت بود. بعد که مطلب را فرمود، برای تأملش، عذرخواهی کرد و فرمود: اگر شما در شرائط من بوده باشید، همین چهار کلمه ای را که من بلدم و می گویم، به کلّی از یاد، می برید و فراموش می کنید.
اساتید ما، نقل می کردند که ایشان (مرحوم رضوان قمی) عجیب به فقر، مبتلا بوده و بسیار زندگی سختی داشته، در عین حال درس و بحث و شاگردپروری را تعطیل نمی کرده است. اینان مردانی بودند مجسمه تقوا و دینداری و اینها، برای دیگران حجتند.
حوزه : حضرت عالی، از حضور اساتید فراوانی بهره مند گشته اید و جزء نادر افرادی هستید که در طول زندگی تحصیلی، از اساتید زیادی استفاده برده اید. با توجه به این ویژگی، بفرمایید تا چه حدود وجود اساتید مبرز، در ساختن شخصیت و روان دانش پژوه، در تحصیل اخلاقیات، تأثیر دارند و آیا رمز موفقیت، بیش تر در استاد است یا در جدیت تحصیلی؟ و به کدام یک از این دو، بیش تر می توان بها داد؟
استاد : پیرامون این سؤال، خاطره ای دارم، هر چند ممکن است خدای ناکرده جمیل بر خودستایی یا چیز دیگر بشود، ولی برای روشن شدن موضوع، عرض می کنم.
یک وقتی، در محضر مبارک جناب آقای قمشه ای، بودم، ایشان فرمود: آقا، شما خیر می بینید.
من عرض کردم: الهی آمین. امّا آقا، شما چرا این فرمایش را، می فرمایید و روی چه لحاظی، این بشارت را به من دادید که من خیر می بینم؟
ایشان فرمود: چون شما را، زیاد نسبت به اساتید، متواضع می بینم. خیلی مراعات ادب با اساتیدت می کنی و آنها را در نام بردن، نیک نام می بری. این ادب و تواضع، سبب می شود که شما، به جایی می رسید و خیر می بینید.
بنده، حریم اساتید را، بسیار بسیار حفظ می کردم سعی می کردم در حضور استاد تکیه به دیوار ندهم، سعی می کردم چهار زانو ننشینم. حرف را مواظب بودم زیاد تکرار نکنم، چون و چرا نمی کردم که مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلاً من یک وقتی، محضر همین آقای قمشه ای بودم، ایشان در حالت چهارزانو نشسته بود، پای ایشان را، بوسیدم. ایشان برگشتند و به من، فرمودند: چرا، این کار را کردی؟ گفتم: من لیاقت ندارم که دست شما را ببوسم، همین که پای شما را ببوسم، برای بنده، خیلی مایه مباهات است. خوب! چرا من این کار را نکنم؟ من قریب 11 - 12 سال، در محضر ایشان بودم. در این سالیان، درسهای ما شبها بود، بعد از نماز مغرب و عشا: تمام منظومه به غیر از منطق منظومه، و از اول الهیات اسفار تا آخر آن، و از اول نمط چهارم اشارت تا آخر آن را، در خدمت جناب آقای قمشه ای خواندم. هر چند نزد اساتید دیگر هم، برای خوشه چینی رفتم؛ مثلاً سه نمط آخر اشارات را، هم خدمت آقای قمشه ای، خواندم و هم خدمت آقای شعرانی و اسفار را هم خدمت هر سه بزرگوار: آقای قشمه ای، قزوینی و شعرانی.
11 - 12 سال، خدمت آقای قمشه ای بودیم. بخواهم در فضائل اخلاقی ایشان، وضع داخلی و زندگی ایشان و... عرایضی تقدیم بدارم، می ترسم به ساحت مقدس آن جناب، جسارت بشود. ابتدا، که به توصیه آیت اللَّه شیخ محمد تقی آملی، خدمت ایشان رفتم و عرض کردم: من را آیت اللَّه آملی فرستاده که اگر امکان دارد، برایم درس و بحث بگذارید، ایشان فرمود: من وقت ندارم و قبول نکرد. آن موقع من در مدرسه حاج ابوالفتح بودم و منزل ایشان هم، در همان نزدیکیها بود. من دو - سه روز صبر کردم. بعد مراجعه کردم و گفتم: بنده، همان طلبه ای هستم که دو - سه روز پیش آمدم، می خواهم برایم درس بگذارید. یک منظومه می خواهم. چند تا منظومه، گفته می شود و من می روم، امّا به دل نمی نشیند. آقای آملی، شما و آقای شعرانی را، معرفی کرد. ایشان (مرحوم قمشه ای) هم، از مرحوم شعرانی، تعریف بسیار کرد و گفت: به محضر ایشان بروید. گفتم: ایشان هم وقت ندارد. مرحوم الهی فرمود: خوب من هم وقت ندارم.
مدت چندین روز، گذشت. دو مرتبه به منزل ایشان رفتم و گفتم: هر طور خودتان صلاح می دانید، شروع بفرمایید. ببینید اگر ما قابل نیستیم، ترک کنید. اگر هم طلبه بودیم، ما را به فرزندی بپذیرید. ایشان، این دفعه خیلی نرم شده بود و گفت: حال اجازه بدهید من یک مقدار پیرامونش، مطالعه کنم، فکر کنم ببینم وقت می شود یا نه؟
من خیلی خوشوقت شدم. بعد که به محضر ایشان، آمدم و ما را به شاگردی پذیرفت، بعدها ایشان فرمود:
من وقتی سماجت شما را دیدم و از شما، پرسیده بودم که کدام مدرسه، هستید. یک روز مدرسه آمدم، درب حجره تان قفل بود. از طلبه های آنجا، وضع شما را پرسیدم که درس و بحث ایشان، چطور است؟ طلبه ها به اتفاق، از شما راضی بودند و گفتند مشغول درس و بحث است. محصل است و طلبه. با این که همه، از شما راضی بودند، منزل آمدم و برای قبول درس، استخاره کردم. این آیه شریفه آمد: و مما رزقناهم ینفقون، این بود که دلم آرام شد و برای شما، درس قبول کردم.
مرحوم استادمان، جناب آقای شعرانی، رضوان اللَّه تعالی علیه، اگر کسی از ایشان کتاب می خواست، چون خودشان اهل کار بود و کتابها را لازم داشت، می فرمود: کتابهای من، لازم است و متعدی نیست. می برند و نمی آورند، بعد کجا دنبالش بگردم! امّا برای بنده، این گونه نبود. هر وقت کتابی می خواستم، هیچ این حرفها نبود. می گفت: آن جا کتاب است، بردارید و یا خودشان می دادند. بعضی از نسخه های استنساخ شده، الآن هست که من از روی کتابهای ایشان، استنساخ کردم؛ مثلاً شرح اسطرلاب بیرجندی را، من نداشتم. از روی کتاب ایشان، استنساخ کردم و...
یک روز، من خدمت مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی، برای عرض ارادت و احوالپرسی رسیده بودم. روز تعطیل بود (پنجشنبه یا جمعه). در آن نشست، ایشان از استاد خود مرحوم میرزا حسن کرمانشاهی صحبت می کرد و از حالات او می گفت. (مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی، از بزرگان علم و ادب بود پسر مرحوم آقا میرزا محمد حسن آشتیانی و خودشان از علمای طراز اول تهران بود. مرحوم علامه طباطبائی به بنده فرمود: زمانی که من و اخوی (آیت اللَّه آقا سید محمد حسن قاضی) به نجف رفته بودیم، در نجف آن روز، آقای آشتیانی بلامنازع اسفار می گفت.) بعد از چند دقیقه، ایشان بلند شد و به کتابخانه خودشان رفت و حواشی مرحوم استاد کرمانشاهی را بر اسفار آورد و به من فرمود: شما این نسخه را ببرید، استنساخ کنید.
تا این اندازه در شاگرد پروری، محبت داشت. یکی از سعادتهایی که خداوند متعال، نصیبمان کرده، از همان آمل، اساتید ما، علاوه بر پختگی در درس و بحث، خیلی مهربان و دلسوز و مربّی بودند، خیلی آقایی و پدری داشتند. محضر اساتید من، همه شریف و عزیز بود. من در مدت چهارده سال که خدمت مرحوم شعرانی بودم، غیر از آن سکوتی که عرض کردم، حرف درشتی از ایشان نشنیدم، مگر یک روز درس مکاسب بود، یک مقداری حرف زیر و رو شد. تشری که فرمود این بود: آقا این مطلبی نیست که شما این قدر پافشاری می کنید! همین قدر! شهداللَّه بنده غیر از این، حرف درشتی از ایشان، نشنیدم. آقایان دیگر هم همین طور. حرفهای گراف و تند، نداشتند. در انصاف هم، بی نظیر بودند. بیان این واقعه، اگر چه برای من سخت است، امّا چون در این جا، به کار می آید، نقل می کنم: یک روز در درس اسفار مرحوم شعرانی - که من تنها شاگرد بودم - ایشان، حرف آخوند را - که مثالی بود - تقریر کرد. من گوش دادم. عرض کردم: برداشت من، این است که مراد از امثال، چیز دیگر است. فرمود: نه این طور نیست و توضیح داد. من، دیگر دنبال نکردم. فردا که آمدم ایشان فرمود: برداشت دیروزتان از عبارت اسفار، درست است و حق با شماست. این گونه، می پروراندند.
من حال حدس می زنم، این که آنان با چنان آغوش باز و گرمی ما را می پذیرفتند و وقت و بی وقت، مزاحمشان می شدیم، بدون اینکه ذره ای ناراحت شوند، با آن همه مشکلات (نه این که کسی خیال کند حالا مد شده که، از زمان آنان و وضع زمان آنان، بنالیم، خیر خدا گواه است. شما نمی دانید رضاخان و پسرش، سر علم و عالم چه بلایی آوردند و کار این بزرگان را، به کجا کشانیدند. اینها خانه نشین بودند.) شاید آن بزرگان، می گفتند: حال که دشمن، این گونه آثار رسالت و ولایت را، از بین می برد، یک چند طلبه پرورش دهند تا این آثار محفوظ بماند. حال ما که لیاقت نداشتیم، ولی آنان، این گونه می خواستند.
امّا این جنبه، که آیا از ناحیه استاد، موفقیت به دست می آید یا شاگرد؟ از ناحیه هر دو، باید باشد. هم استاد، باید پخته، کتابی، اخلاقی و مربی باشد و از جانب شاگرد هم، جدیت به تمام معنی باشد. در این زمینه، من خاطرات زیادی دارم، امّا عرض کردم که اگر بخواهم همه را بازگویم و بشکافم، ممکن است حمل بر مسائلی بشود. مثلاً همین آقای آملی، یک وقت به من فرمود: آقا این گونه فشرده درس نخوان، می افتی و دیگر نمی توانی پا شوی. یک مقدار به اعتدال درس بخوان.
بالاخره، هم کوشش و هم کشش می خواهد. صبر می خواهد و انسان جویای علم و معرفت، همه چیز را باید زیر پا بگذارد مگر خدا و راه استکمال را. با پریشان خواطری و کثرت تعلقات و همّ گوناگون داشتن و عدم استقامت، نمی توان به جایی رسید. استاد باید قوی و... باشد، امّا شاگرد هم باید استقامت، داشته باشد. تا استقامت نباشد، کسی به جایی نمی رسد: ان الذین قالو ربنا اللَّه ثم استقاموا، تتنزل علیهم الملائکه...
حوزه : از ایام قدیم، طلبه در مقابل در این سؤال بوده است که بعد از گذراندن مقدمات، به دنبال جامعیت برود یا دنبال تخصص؟ ذی فن شود یا ذی فنون؟ نظریات مختلفی وجود دارد، به نظر حضرت عالی، چه باید کرد؟
استاد : ما هدفمان چیست؟ هدف ما، رسیدن به منطق وحی و دستورالعمل مدینه فاضله الهی است. و آن دستور، قرآن و سنت است، که جوامع روایی، شعب قرآن هستند و از آن، نشأت می گیرند و به تعبیر من، قرآن متنزل است. آیا قرآن و جوامع روایی ما، چگونه است؟ اختصاصی است، یا همه چیز است؟ چگونه می شود که آخوند، فقط یک رشته بداند؟ او، ادبیات می خواهد، منطق و فلسفه می خواهد، عرفان لازم دارد و... او باید آنچه را، از ائمه معصومین در این زمینه، وجود دارد، که از بیان هر عارفی، سنگین تر است، بفهمد. فقه می خواهد، اصول می خواهد و... دین ما یک مجموعه دائرة المعارف الهی است که باید آخوند، این دائرة المعارف را حل کند و به زبانش آشنا باشد.
طلبه اگر بخواهد درس بخواند، به خوبی این دائرة المعارف را فرا می گیرد و در هر فن هم، مرد یک فن می شود! همان گونه که بزرگانی را داریم. مرحوم فاضل تونی، نقل می فرمود: آدم وقتی که به کتاب ارث جواهر می رسد، می بیند که صاحب جواهر، یک ریاضی دان توانایی بوده که خوب از عهده تقسیم بندیها و محاسبات، بر آمده است.
مگر می شود یک فقیه، ریاضیات نداند؟ هیات و نجوم نداند؟ لُمعه را ببیند مستند نراقی را ببیند، در بحث قبله چگونه بحث کرده اند؟
جناب شیخ بهائی در مفاتح الفلاح، در بحث صبح صادق و صبح کاذب، وقتی می خواهد، بحث ریاضی اش را مطرح کند، با آن که خود، خریّط فن است، اما از کتاب تذکره علامه حلی، که کتاب فقهی است، بحث ریاضی را، نقل کرده است. مرحوم علامه حلی را ببینید. مرحوم استاد شعرانی، می فرمود: در هر فن، ما بخواهیم فردا علی را به عنوان نمونه، به قلم بیاوریم باید به سراغ علامه حلی برویم.
طلبه، اگر بخواهد درس بخواند، می تواند هم ادیب شود، هم فقیه بشود، هم ریاضی دان بشود و هم می تواند طبیب بشود، همین گونه که بوده اند؛ مثلاً استاد شعرانی را در نظر بگیرید، از یک طرف، مدخل اصول نوشته، از یک طرف، کفایه را شرح کرده، از یک طرف، رسائل را شرح فارسی کرده است. قواعد مرحوم علامه را حاشیه زده و بر مختصر، شرح نوشته و بر وافی، تعلیقه دارد و بر مجمع البیان، حواشی دارد و رسائل دیگر که از ایشان، به یادگار مانده است. قانون تدریس می کرد. اسطرلاب و زیج و مجسطی می گفت. زبان می دانست. آقایان دیگر هم، به نوبه خود، همین گونه بودند.
این گونه که من بگویم، عالم یک فن بشوم، این ترس و وحشت از درس خواندن است. در یک جای شفا، شیخ عنوان می کند که کسانی که از تحصیل می ترسند و می گویند بسمان است و نمی خواهد ما، همه چیز را بدانیم، این، مزاج معتدل ندارد؛ یعنی مریض است. یک بیماری روانی و روحی یا بیماری دنیازدگی. این بیماری، او را به سوی دنیا و ماده می کشاند و او خود، متوجه نیست. این، باید خودش را معالجه کند. انسان، نباید از تحصیل خسته بشود، بخصوص، کسی که می خواهد با منطق وحی و زبان ولایت، آشنا بشود. زبان طلبه، باید این باشد:
مرا تا جان بود در تن بکوشم - مگر از جام او، یک قطره نوشم
طلبه، اگر حواسش جمع باشد، خوب درس می خواند و در علوم و فنون گوناگون، صاحب ابداع هم می شود.
حوزه : درباره شیوه درسی که در حوزه ها بوده و هست، این روش، طبیعتاً امتیازهایی داشته و دارد و احتمالاً کاستیهایی هم ممکن است داشته باشد - از لحاظ متون درسی و غیره - به نظر حضرت عالی، مزایای این شیوه، چیست؟ و اگر کاستیهای وجود دارد، چه راههایی را برای رفع این کاستیها، یادآور می شوند.
استاد : بنده، عرضم این است که ره چنان رو که رهروان رفتند. بهترین روش را، روش پیشینیان خودمان می دانم. از حذف بعضی از کتابها - که امروزه حذف شده - راضی نیستم. مثلاً قوانین و فصول برداشته شد، حیف است. قوانین وعدة الاصول شیخ طوسی، غیر از مسائل رایج اصولی، مباحثی ارزنده دارند؛ مثلاً در عدّه و قوانین این بحث را، طرح فرموده اند که جناب رسول اللَّه (ص) پیش از بعثت، به چه دینی بوده است؟ در آخرین قانون قوانین (ج 1، چاپ عبدالرحیم) مطرح می کند: الحق ان نبیّنا (ص) کان قبل بعثته علی دینه.
چرا، اینها را طلبه نشنود؟ بحث نشود؟
طلبه باید مطول بخواند، کشاف ببیند، تفسیر مجمع البیان بخواند. یکی از توفیقاتی که داشتیم، این بود که نزد مرحوم شعرانی، کتاب شرح شاطبی خواندیم. این کتاب هزار و خرده ای بیت شعر است، در تجوید استدلالی قرآن.
استاد شعرانی می فرمود: این کتاب در زمان ما، درسی بود. مجمع البیان را نزد ایشان، خواندیم. مجمع، یک کتاب سنگین علمی و اساسی است. طلبه چگونه ملّا بشود؟ ما با این که، این کتابها را خواندیم و مباحثه کردیم و گفتیم این دو کلمه را بلدیم! اگر اینها خوانده نشود، طلبه به کجا می خواهد برسد؟ این شتابزدگی ما، درست نیست و حیف است. با شتابزدگی، کسی به جایی در تحصیل شتابزده اند و در صحبتها، از کتبی صحبت به میان می آید که طبق متعارف، نباید مشغول به آن کتب باشند. معلوم است که خیلی زود، بالا آمدند و با شتاب درس خواندن، این گونه انسان ملّا نمی شود! مگر کسی بخواهد یک سری اطلاعات داشته باشد و الّا با این گونه شتاب و بدون تأمل کافی، کسی به جایی نمی رسد. راه ملّا شدن، این نیست. باید مقدمات کار، قوی و محکم باشد. در بسیاری یک نحوه عجله وجود دارد که اینها، بعداً پشیمان می شوند و این حیف است. رسم و روش تحصیل، این نیست. با تأنّی بالا بیایند همان طور که رسم پیشینیان بود که حتی درسها را، پیش مطالعه می کردند، تا چه رسد به مباحثه و مذاکره.
اکثر کتابهایی را که عرض کردم، مباحثه کردیم. البته در نوع مباحثه ما، ممکن است ایراد و انتقاد باشد؛ مثلاً کفایه را خدمت آقای شعرانی می خواندیم یک ساعت به اذان صبح مانده مباحثه اش می کردیم. یا تمام اشارات را که مباحثه کردم، ساعت یک بعد از ظهر بود. پیش از صبح، بین الطلوعین، اسفار، یا مکاسب، یا جواهر و... مباحثه می کردیم. علاوه، پیش مطالعه داشتیم. یادداشت هم می کردیم که الآن هم، چه بسا از یادداشتهای گذشته استفاده می کنیم.
حوزه : غیر از متون درسی، روشها و سنتهایی که در بین حوزه های قدیم، متداول بوده است و به پیشرفت تحصیل کمک می کند، اگر توصیه هایی دارید، بفرمایید.
استاد : این سؤال را، افراد گوناگون از آقایان طلاب، می کنند که ما چه کنیم؟ به آنها عرض می کنم، همّ شما، به کتابهای درسی باشد. چون کتابهای درسی، کتابهای سنگینی است و عقل، وقتی مطالب سنگین را حلّ کرد، کتابهای ساده و سبک خود به خود، حلّ می شود. در این جا باید، حرف فهمیدن را آموخت. وقتی حرف فهمیدن را آموخت، وقتی حرف فهمیدن را آموختیم، حرفهای دیگر را، می فهمیم و چون یک مقدار، باید تنوّع باشد، به کتابهای روایی اخلاقی و... هم بپردازد. تنوع طلبه، باید قرآن، تفسیر، روایت و کتابهای ادبی باشد، تا بتواند حوزه را حفظ کند.

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه حسن زاده آملی(69)

(بخش دوم)
استاد آیت اللَّه حسن زاده آملی چهره ای است آشنای هر جوینده آگاهی و خواهنده شناخت و بیداری!
سیمای پاک و سیره صالح وی شمع فروزانی است فراروی تشنگان معرفت و دلسپردگان کوی دوست!
دلدادگان دانش فلسفی و معرفت عرفانی در حوزه های علمیّه وی را نیک می شناسند و در محضر آنان چنین نگارشها شمعی است که به دست آفتاب سوخته گان داده می شود، تا به نظاره خورشید بنشینند. و مادر این پیشگفتار از اینان چشم پوشیده ایم و اگر چند سطری نگارش می یابد برای آن گروه از خوانندگان است که از حوزه ها بدورند.
دست یابی به اساتید بزرگ و توان مند و جذب نظر لطف آنان، نعمت عظیمی است که خداوند جز به شایستگی ارزانی نمی دارد و کسانی را بر این نعمت عظیم بر می گزیند که به تمام وجود شاکر باشند و از آن بهره گیرند و استاد حسن زاده آملی از این معدود شایستگان برگزیده است که به وفور از آن نعمت عظیم برخوردار بود و همیشه بر آن شاکر! و خوانندگان محترم در بخش نخستین مصاحبه از آن آگاه شدند، برخورداری از اساتید ورزیده و بزرگوار استاد حسن زاده آملی را عالمی مسلط بر: فقه، اصول، ادبیات فارسی و عربی، زبان و ادبیات فرانسه، خط و نگارش، معانی و بیان، تفسیر و کلام، هیئت و نجوم ،طب و ریاضیات و فلسفه و عرفان ساخته است.
وی اکنون از جمله بزرگانی است که تمامت و جامعیّت حوزه های علوم دینی را به رسم یادگار برای نسل کنونی پاس داشته اند و اگر این رشته بگسلد جامعیّت حوزه ها را نه در عینیّت که در زوایای تاریخ باید جست و در حسرت آن زانوی غم در آغوش گرفت. استاد حسن زاده بهترین یادگار حوزه پر رونق تهران و از انگشت شمار بازماندگان محفل حکمت و عرفان آن دیار است و رشته پیوسته حوزه اصفهان، تهران و قم را به نسل کنونی حوزه علمیه قم پیوند می زند و بر محصلان کوشا و پرتلاش است که به نیکی این امانت را از استاد بگیرند و در امتداد زمان به آیندگان باز پس دهند.
جای سپاس همچنان باقی است؛ چرا که حوزه علمیه قم بر این مهّم آگاه است و پای درس استاد را صدها شیفته علم و حکمت پر می کنند و امید که این سیره صالحه مستدام و ناپایان باشد. استاد در کنار پرورش شاگردان شیفته و دلسوخته معرفت به نگارش آثاری ماندنی دست یازیده است که افزون بر تنوّع از ژرفایی و عمق در خور برخوردارند. امید که در پرتو توفیق استاد بر چاپ بقیه آثار، مجموعه نگارشهای ایشان را در دسترس طالبان معرفت بیابیم!
استاد در این نشست از تجربیّات، آموزشها، ضرورتها و بایستنیها سخن گفته است که نمی توان از آنها برگزید؛ چرا که همه بزگزیدنی اند و نمی توان از سخنی درگذشت که کلامی در آن گذشتنی نیست، باید آن را نیک خواند و در جای جای آن اندیشید.
حوزه
حوزه : در زمینه علوم عقلی و مسائل فلسفی، اکنون در حوزه ها رغبت و رواجی دیده می شود که از برکات انقلاب است و رهبری امت که به این حرکت، باور دارد، چه مسائلی را لازم می دانید که با آن، آثار حکمای متألّه، بیش تر نشر یابند و دامن گسترند.
استاد : همان طوری که فرمودید، الحمداللَّه رشد عقلی مردم و بینش اجتماعی حوزه ها، به این حقیقت رسید که باید اصول عقائد را، با دلیل و برهان تحکیم کرد و دلیل و برهان، فلسفه است. منتهی، فیلسوف در گذشته، چون دکتر - در اصطلاح جدید - است؛ یعنی همان طور که، دکتر الهی و مادی دارند، فیلسوف مادی و فیلسوف الهی داریم و باید بین آن دو، فرق گذاشت.
این حکایتی را که نقل می کنیم در قصص العلماء مرحوم تنکابنی آمده است که مرحوم ملا آقا دربندی، به زیارت ثامن الحجج(ع) مشرف می شده، وقتی به سبزوار رسیده است، پرسشهایی را مطرح کرده و به خدمت حاجی ملاهادی سبزواری، صاحب منظومه فرستاده است. مرحوم حاجی که پرسشها را دید، می آید و قدرت جواب را دارد. و ثانیاً با مشغولیات، و سنّ و سال و گرفتاریهای درسی، فرصت آن نیست که فوراً، جواب این پرسشها را بنگاریم و به شما، بدهیم.
بعد، وقتی ملا آقای دربندی، از سفر برگشت، در یکی از بلاد، که به یکی از آقایان روحانی وارد شد، آقایان، برای دیدن ایشان آمدند. یکی از آنان گفت: شنیدیم که شما، پرسشهای فلسفی به حاج میرزا هادی سبزواری داده اید و ایشان، جواب نداده است. به یک لحنی، که یک مقداری توهین به حاجی بوده است.
مرحوم آقای دربندی فرمود: این طور نیست که شما گمان می کنید. اگر حاجی و امثال حاجی نباشند که جواب افراد ملحد و دهری را، که منکر مبدء و معاد هستند، بدهند و اصل دین را، تحکیم نکنند، نوبت شما نمی رسد که اصل براءت و استصحاب جاری کنید!
واقعش، این است که اصول دین و دیگر امهات را، باید دلیل ثبات کند و بر کرسی بنشاند. دین، دین عقل و دلیل است؛ دین برهان است. عقل، دلیل و برهان هم فلسفه است. فلسفه ای که فلاسفه الهی ما می گویند، فلسفه ای که صاحب اسفار و شفا می گوید.
در بعضی از نوشته هایم، قسمت آخر حدیث مفضّل را بیان کردم که امام صادق (ع) با مفضل، درباره وحدت صنع، صحبت کرده است که وحدت تدبیر، وحدت صانع و مدبر را می رساند. بعد امام صادق(ع)، ارسطو را ستوده است. (جلد دوم بحار را، نگاه کنید) فرمود مفضّل، ارسطو مردم زمان خود را، از راه وحدت صنع، به وحدت صانع کشانده است و از این راه، پیش آمده است.
مرحوم استاد شعرانی می فرمود: ارسطو، مباهات کند به خودش، که امام صادق (ع) نام او را بر زبان آورده است. بعد شعر حافظ را می خواند و می گفت: گویی حافظ از زبان ارسطو، خدمت امام، عرض می کنند:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم - لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم
البّته خاک در امام صادق(ع) تاج سر ارسطوهاست، حرفی نیست و لکن، ارسطو از راه وحدت صنع، مردم را به وحدت صانع می کشاند. هر چند مرحوم دیلمی در محبوب القلوب و مرحوم سیدبن طاووس در کتابی راجع به نجوم، ارسطو و تنی چند از بزرگان را، در زمره انبیاء نام برده اند.
غرض این است، که نمی شود دین را، از برهان جدا کرد، همان گونه که بارها گفته ام: قرآن و برهان و عرفان از همدیگر، جدایی ندارند. قرآن، ملاک و مدرک همه حقایق است، میزان و معیار قسط تمام آراء و افکار است. قرآن، متن برهان است. احتجاج طبرسی، احتجاج بحار و... را ببینید. احتجاج یعنی با دلیل و برهان با خصم صحبت کردن. احتجاجات خود قرآن را ببینید. همان طور که علامه طباطبائی فرمود: فلسفه - یعنی دلیل و عقل و برهان - را از دین جدا کردن، ظلم عظیم است. نمی توان گفت که در اجتماع ما، عقل و دلیل و برهان نباشد. اجتماع، عقل و برهان می خواهد. در اصول کافی - که حدیث، در کتاب وافی هم هست - کسی از محضر امام، پرسشهایی می کند، وقتی جواب را می گیرد و می خواهد برود، امام می گوید: چرا از من نپرسیدی که من، این پاسخ را از کجای قرآن، استنباط کردم.
روایات ما، همه دلیل و استنباط و برهان است؛ همه حجت است. در خود کتاب حجت کافی، ملاحظه می کنید که امام می فرماید: با کسانی که قائل به حجت دائمی به بدن عنصری در زمین، نیستند، با آنها به سوره انا انزلناه احتجاج کنید تا بر آنها فائق شوید. مگر می شود، بدون استدلال و برهان، دین بوده باشد. دین، متن احتجاج و استدلال و برهان است.
در این جا، من برای نقل قضیه ای، پناه به خدا می برم که اگر در میان حرفهایم، هوای نفس یا چیز دیگر باشد.
من در ابتدایی که قم آمدم، در سنه 42، آقایان و عزیزانی آمدند که فقه و یا اصول شروع کنیم. مکاسب، کفایه و... خواستند. من عرض کردم حقیقت این است که من برای علوم نقلی مثل فقه، اصول و ادبیات و... بیش از علوم عقلی، زحمت کشیده ام؛ اما الحمداللَّه تعالی، این کتابها، درس داده می شود. ما آن چیزهایی که گفته نمی شود، بگوییم، ما اصول عقائد می خواهیم، بحث امامت، عصمت انبیا و... اینها که نیست یا کم تر هست، به آنها بپردازیم و همین کار راهم کردیم.
مگر می شود، اجتماع را از برهان و عقل گرفت؟ اینها اصول، امهات و اصل و پایه اند. روی حساب تکامل انسانی، دو حرف داریم: یکی تجلیه و دیگر تحلیه. فقه در مقام تجلیه است؛ یعنی آراستن ظاهر، ایجاد مدینه فاضله: شیخ الرئیس در الهیات شفا، این بحث را طرح فرمود که اگر مبدء و معاد را به فرض کنار بگذاریم، آیا در این دنیا، مدینه فاضله می خواهیم یا خیر؟ هیچ کس، کتابی جز قرآن، سراغ ندارد که مدینه فاضله بسازد.
امّا این قرآن، همان گونه که تجلیه - آراستن این دنیا را درست می کند، تحلیه را هم، می سازد و فراهم می آورد.
حوزه : در این زمینه، شبهه ها و اتهامهایی، طرح می شود. به نظر حضرت عالی، برای فصل الخطاب، چه می توان کرد؟
استاد : این کشمکشها، راجع به افکار، اشخاص و ادیان، هیچ گاه به کلّی خاتمه نمی پذیرد. اما ریشه بسیاری از اختلافها و اتهامها، جهل است. استاد ندیده و یک چیزهایی پیش خودش می پندارد و به همانها اکتفا می کند و نتیجه می گیرد.
کرده ای تأویل حرف بکر را - خویش را تأویل کن نی ذکر را
نوع فرمایش مخالفان، برای آن است که پخته نیستند و استاد ندیده اند.
فلاسفه الهی و متألّه را مقایسه کنید با مخالفان آنان، تا درجه اختلاف علمی، مقامی، اخلاقی و سیر و سلوکی و آثاری آنها، مشخص شود.
یک وقتی مرحوم علامه طباطبائی را، در خیابان زیارت کردم و در معیّت ایشان، تا در منزلشان رفتم. به در منزل که رسیدیم، ایشان تعارف کرد. عرض کردم: مرخص می شوم. ایشان، در پله بالا ایستاده بود و من پایین بودم و رو به من کرد و گفت:
حکمای الهی، این همه فحشها را شنیدند، سنگ حوادث را خوردند، قلمها به دشنام و بدگویی آنها، پرداختند، این همه، فقر و فلاکت و بیچارگی را، از تبلیغات سوء کشیدند، گاهی به کهک به سر بردند و گاهی... با این همه، حقایق را در کتابهایشان نوشتند و گفتند. آقایانی که به ما بد گفتید و فحش دادید و زندگی را در کام ما، تلخ کردید و مردم را علیه ما، شورانیدید، حرف این است و حق این است که نوشته ایم و برای شما گذاشتیم. حال هر چه می خواهید بگویید.
حرف حقشان را نوشتند و برای نفوس مستعده، به یادگار گذاشتند. تمام تلاش این است که منطق وحی را بفهمیم. خداوند ملاصدرا را رحمت کند، مفسر است، محدث است، فقیه است، مرد سیر و سلوک است. هفت مرتبه پیاده به زیارت بیت اللَّه الحرام مشرف می شود و بار هفتم در بصره، ندای حق را لبیک می گوید. ایشان در شرح اصول کافی، حدیث امام سجاد(ع) را نقل می کند که چون خداوند سبحان، می دانست در آخر الزمان مردم عمیقی پیدا می شوند. در توحید و در اصول عقائد، اوائل سوره حدید و سوره اخلاص را فرستاد. مرحوم آخوند می گوید: به این حدیث که رسیدم، گریه ام گرفت. این گریه شوق است و گریه عشق، چون خودش می بیند که این حدیث، برای امثال اوست.
علی بن ابی طالب قیروانی، که به غلط، دیوان او به حضرت امام علی(ع) نسبت داده شده است، اشعاری دارد:
الناس من جهة التمثال اکفاء - ابوهم آدم وامهم حواء
تا سخن را به آن جا می رساند که: و الجاهلون لاهل العلم اعداء ایشان نفرمود: والعالمون لاهل الجهل اعداء از طرف دیگر، نفرمود که بین آنان، معادات و دشمنی طرفین است، فقط از آن طرف (جهال) دشمنی است.
بالاخره، لکه های ابر به کنار می رود و آفتاب حقیقت، خودش را نشان می دهد که الحمداللَّه، پله پله نمایان می شود و مشاهده می فرمایید.
حوزه : در مقایسه بین فلسفه اسلامی و فلسفه ای که در غرب هست، آیا تطبیقی بین این دو فلسفه، لازم می دانید؟
استاد : طلبه، حواسش جمع باشد که بخواهد درس بخواند، او می تواند که زنگ تفریحش را، برای فرا گرفتن یک زبان خارج، دو زبان خارج اختصاص دهد. کتابهای علمی و اساسی به زبان فرانسه بسیار نوشته شده و الآن این آقایان هم خیلی در ترویج و اشاعه کتب اصیل کره زحمت می کشند. چندی پیش بعضی از آقایان برایم حکایت کردند: در فرانسه الآن دارند کتابهای علمای بنام کره را به صورت دوره و سری، چاپ می کنند، ترجمه می کنند؛ که مثلاً کسی کتابهای شیخ الرئیس را بخواهد، یکجا بگیرد و کتابهای فارابی همین طور و آقایان دیگر، اینها هم همین طور.
به من فرمودند: الآن آنها دارند کتابهای آخوند ملاصدرا را، دوره اش را به طبع می رسانند و به طوری که آن آقا به من حکایت کرد: مقداری از اسفار را به زبان فرانسه ترجمه کرده اند و دارند کتابهای آخوند [دوره اسفار] را آن جا چاپ می کنند و همه آثار آخوند هم به همین صورت و علمای دیگر هم به همین نحوه. به زبان انگلیسی هم همین طور. خیلی شنیدم که دارند اصول می نویسند و به یک روش خاصی کتابها را به صورت اصول. خوب، خیلی خیلی زحمت می کشند. و باید افرادی که قابلند، لایقند، زبان فهمند، در راه اعلای معارف بوده باشد. شنیدم که آنان دارند اصول جمع آوری می کنند. و از این آقا پرسیدم: مراد شما و آنها از اصول چیست؟ گفت می خواهند که این کتابهایی که از بزرگان و از نامداران و دانشمندان بزرگ کره، قدیم و جدید، که کتابهایشان مأخذ است چاپ کنند؛ مثلاً اصول اقلیدس را الآن در کتب ریاضی، اصول ریاضیات، این طور است. اصول اقلیدس، مجسطی و... اینها همه بسیار مبوّند، که به هر چاپ طبع بشود، صفحه چند و نمی دانم چاپ چند، لازم نیست که یک نویسنده، خواننده را ارجاع بدهد، بلکه می نویسد شکل فلان مقاله چندم اصول اقلیدس، یا شکل فلان مقاله چندم مثلاً مجسطی. اینها اصول است، که به هر صورتی چاپ بشود، نحوه ای باشد که در زحمت نیفتند. گرچه قرآن شأنش، موقعیتش، عظمتش، فوق این گونه حرفهاست که ما بخواهیم مورد مثال قرار بدهیم، حالا مثلاً قرآن مجید هر چاپی که بشود، به هر شیوه، می گوییم آیه فلان، سوره فلان. این آقایان به من گفتند که الآن در انگلستان هم دارند کتابهای اصول چاپ می کنند؛ کتابهای خیلی اصیل که محقّقان و متتّبعان باید از آن نقل کنند. اینها را دارند به یک روش سری چاپ می کنند که این اصل باشد در کره و دیگر برای ارجاع یک متتبع و محقّق به کتاب دیگر، فلان نسخه چاپ مثلاً کجا؟ سنه چه؟ دیگر اینها نباشد، به اصل ارجاع بدهد، برای همه یکسان بوده باشد، مثل دیگر قواعد؛ مثلاً قواعد راهنمایی رانندگی و اینها که برای همه جا یکسان است. حالا طلبه دو زبان یاد بگیرد، یاد بگیرد. طلبه حواسش جمع بوده باشد وقت خودش را تلف نکند، بخواهد درس بخواند، برای دو زبان یاد گرفتن، آنقدری وقت نمی بود و به خوبی می تواند اگر بخواهد تعطیلی هایش را قیچی کند، زنگ تفریح هایش را درس زبان خارج قرار بدهد، در یک مدت کمی می بیند که وارد آن زبان شده، آشنا شده، یاد می گیرد. عمده همان است که به عرض رساندم؛ باید حواسش جمع باشد و عمرش را قدر بداند.
یک وقتی مناسبتی پیش آمده بود، مرحوم آقای طباطبایی یک مقدار تبری می جست از بعضی از درسها و محافل و آمد و شدها و می فرمود: مثل این که مردم قدر عمر را نمی دانند؛ عمر است این، خیلی ارزش مند است، خیلی گرانقدر است. همین طور آناتش متدرّجاً با چه سرعتی دارد می گذرد و جناب وصیّ، علیه السلام، حضرت امیر المؤمنین، فرمود: همین طور که روز و شب را از شما می گیرند، خوب شما هم سعی کنید که از روز و شب چیزی بگیرید، یک چیز داشته باشید. آنها که دارند می گیرند شما هم از روز و شب چیزی داشته باشید:
روزها گر رفت گو رو باک نیست - تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
تو هم از روز و شب چیزی داشته باشی. این برای طلبه خیلی آسان است. و چه بسیار خوب که به یکی دو تا زبان زنده روز آشنایی داشته باشد. به کار تحقیق او هم می آید. بهتر می تواند خدمت دینی کند؛ به قلمش، به زبانش، به خطابه اش، به جهات دیگرش. می تواند تحقیقات اصیل اسلامی را، حقایق و معارف اصیل اسلامی را به قلم و زبانش به دیگران برساند. خودش هم بهتر به عمق حرفهای شرقی و غربی برسد و تحقیقاتی که آنان دارند. آنان هم خیلی کار می کنند. الآن بنده بسیاری از آثار آنها را دارم که در حول و حوش قرآن و روایات و رسائل قدمای ما دارند زحمت می کشند. یکی از این آقایان کتابی درباره مرحوم مفید نوشته به نام تطور کلام در دست جناب مفید. اسم کتابش را در خاطر دارم، اسم شخصش را در خاطر ندارم. آقای احمد آرام این کتاب را ترجمه کرده است. این تز یک نفر از این آقایان دکترهای غربی است که تز خودش را تحول و تطور کلام، آن هم موضوع بحث خودش را جناب مفید بزرگوار قرار داده. خوب این آقا این قدر بینش پیدا کرده، رجال علمی در کره را شناخته و آمده برای تز خودش، جناب مفید را و مباحث کلامی و استدلالی کلامی ایشان را مورد بحث قرار داده و کتاب بدان مفیدی و خوب را نوشته است.
این برای یک طلبه خیلی زحمتی ندارد که بتواند یکی دو تا زبان زنده کره را بعد از زبان عربی، که زبان دینی اش است و بهترین زبان است و وسیع ترین زبان است و شیرین ترین و شیواترین زبان است، زبان منزل وحی است، بعد از او، بخواهد اینها را تحصیل کند، برایش آسان است.
امّا قسمت دوّم، فرمودید: راجع به فلسفه غرب و فلسفه اسلامی. از این حقیقت آقا نباید بگذریم که از جنبه فلسفه مادی آن آقایان زحمت کشیدند و می کشند و تحقیقاتی دارند و لکن راجع به آن تحقیقات فلسفه الهی درباره معارف انسانی، مقامات انسانی و فلسفه روحانی، آن فلسفه الهی که از این طرف طرفداران منطق وحی و اهل قرآن دارند، تفاوت بین این آقایان و آن آقایان، به قدری هست که چه عرض کنم خدمت شما. نخیر، این عظمتی را که این آقایان دارند در الهیات، ما از غربیها چیزی بدین پایه نمی بینیم و سراغ نداریم. آنها خیلی مباهات کنند به حرف این آقایان برسند.
بدون هیچ گونه تعصب مذهبی عرض می کنم و به هیچ نحوه نمی خواهم این جا اعمال تعصب بکنم. نخیر. آثارشان محفوظ است و بسیاری از نوشته های آن آقایان را، فرمایشات آن آقایان را، مطالب خیلی ارزش مند آن آقایان را می بینیم. بعد دیدیم، دیگری آمده در مقابل نوشته: این حرف را شیخ در شفا دارد و شیخ الرئیس در چند سال قبل از شما این حرف را زده و شما حرف او را به زبان دیگر ترجمه کردیده و به خودتان اسناد داده اید. خودشان با هم جنگ و دعوا دارند. از جنبه حکمت الهی، فلسفه الهی، مباحث عرفانی و مباحثی که مربوط به سیر و سلوک انسانی است و منطق وحی. خلاصه فلسفه حکمت متعالیه ای را که امامیه دارا هستند، اینها متفردند و هیچ گونه آقایان، مطلقاً از شرق و غرب، به پایه معارف این حضرات نیستند.
البته، همان طور که عرض کردم: در امور مادّی در تجربیات، اینها بله خیلی کوشش می کنند و خیلی زحمت می کشند. باز در همان امور هم می بینیم این بزرگان ضوابط و مطالب و امّهات و حقایق را آورده اند، که به پندارهای واهی، ما اینها را کنار گذاشتیم؛ مثلاً جلد دوّم اسفار، که در جواهر و اعراض است، آقایان نمی خوانند - گرچه حالا که ما گفتیم، دوره اسفار، همه را گفتیم - نمی خوانند چرا نمی خوانید؟ که این در طبیعیّات است و طبیعیات، بله، نمی دانم حالا اینها نسخ شده و چطور شده است. این را به دهن آقایان انداخته اند. با این که مرحوم آخوند صریحاً می فرماید: من در اسفار در طبیعیّات بحث نکرده ام و همه، مباحث الهیات است و در کتاب جواهر و اعراض اسفار، بحث حرکت جوهری است. یک قسمت از مباحث تکامل برزخی و مسائل دیگر باید در جواهر و اعراض اسفار حل بشود و یک پندارهایی گرفتند و کتاب را کنار گذاشتند.
یا مثلاً شفا را نمی خوانند، بخصوص جلد اول فلسفه اش را که در طبیعیّات است نمی خوانند، که طبیعیّات برداشته شده، نسخ شده است. آن اصول امّهات و حقایقی را که شیخ در شفا در همان طبیعیّات شفا آورده، موضوعی است که حضرت امام صادق، سلام اللَّه علیه، به مفضّل درباره وحدت صنع صحبت فرمودند.
مرحوم شیخ به اقتدای از امام صادق، سلام اللَّه علیه، در اوائل طبیعیّات شفا، به همان نحو راجع به وحدت صنع و وحدت تدبیر، پیش آمده و چه حقایقی را پیاده کرده است که اگر ما بخواهیم فرمایشات امام را در توحید مفضل شرح کنیم، بسط بدهیم. مثال بیاوریم، باید بگوییم که این است که شیخ در بیان گفتار امام آورده است.
نوع این حرفهایی که الآن رایج هست، اینها در کتابهای ما ریشه دارد؛ مثلاً حرکت و سکون زمین، خیلی ریشه دارد. پیش از حضرت عیسای مسیح، سلام اللَّه علیه، آن آقای هیپارک (ابرخوس) قائل بود به حرکت زمین، رصد خانه داشت. اسطرلابی درست کرده بود بر مبنای حرکت زمین. بعد، مدتها بر این مبنا بودند که زمین متحرک است، حرکت وضعی شبانه روزی، یکسر حرکت وضعی زمین. بعد بطلیموس آمده، ایشان را رد کرده. بعد از بطلیموس، آقایانی آمدند گفتند: حق با هیپارک (ابرخوس) است تا در اسلام ابوسلیمان سجستانی گفت: حق با ابرخوس است. بعد ابوریحان بیرونی، که معاصر ابوعلی سینا شیخ الرئیس بود، ایشان آمده جمع کرده بین حرفهای آقایان، که یا متحرک یا ساکن، مربوط به هیئت و رصد خانه ما نیست. مادر رصد خانه باید زمین را ساکن فرض کنیم و ببینیم ماه و آفتاب و ستارگان، گرد سرما دور می زنند و ما بتوانیم روی زوایا و قوسها و جهات دیگر در فن ریاضی که در رصدخانه باید پیاده کنیم. به ظاهر امر، این طور پیاده کنیم ولو این که واقع زمین، متحرک به حرکت وضعی و انتقالی بوده باشد. و این حرف ریشه دار است. یامثلاً ستاره ها در حرکتند و چگونه در حرکتند؟ باید بحث بین طبیعی و هیوی را از یکدیگر جدا کرد. همین فرمایشاتی که آقایان فعلاً دارند، اینها را شیخ در شفا دارد، که افرادی بودند می گفتند: ستاره ها در این فضا، مثل ماهی های در دریا هستند و جهات دیگر، یکی دو تا نیست. صریحاً مرحوم حاجی سبزواری در شرح جوشن کبیر (شرح اسماء الحسنی)، می گوید:
زمان مأمون عباسی بود، آمدند زمین را مساحت کردند. در سرزمین سنجار زمین را مساحت کردند روی ارتفاع فنی و ارتفاع از ستاره جدی، ستاره قطبی، که محیط زمین چقدر است و مساحت زمین چقدر است.
تکامل در فن هستند، تکامل را کسی انکار ندارد. امّا نه این که به یک خیالات واهی ما بیاییم تمام سرمایه علمی مان را، کتابها را و کتابخانه را و آن زحمتی را که پشتیبان ما در راه احیای نفوس بشر کشیده اند، و آن ذخائر علمی را که برای ما، با آن مشکلات زمان خودشان نوشته اند، اینها همه را گذاشته ایم به کنار، به یک خیالات واهی، این طور نیست. البته ما در این حرفهامان نمی خواهیم آقایان غربی را تنفیص کنیم:
بزرگش نخوانند اهل خرد - که نام بزرگان به زشتی برد
درست است آنها زحمت می کشند ولکن در اصول امّهات اصیل فلسفه انسانی، الحمداللَّه غنی هستیم و به مراتب غنی تر از آنها هستیم.
فرمودید که در تطبیق بین این دو مثلاً باید چگونه و چطور؟ نخیر، حرف تطبیق نیست، باید آنها را به سوی خودمان بالا بیاوریم. این واقعیتی است بدون تعصب و شواهدی در دست داریم. کتابهای آنها هست، کتابهای ما هم هست. اصول امّهاتی که آنها پیاده کردند، عنوان کردند، نسبت به ذخایری که ما داریم، بنده عرض کنم که روی تبختر حرف نمی زنم، اینها خیلی نسبت به معارفمان، فرمایشات و کتابها و آثارشان در اصول فلسفه انسانی، خیلی مرتبه نازل قرار گرفته اند. والحمداللَّه، امامیّه در آن فلسفه اصیل اسلامی، و عرفان اصیل قرآنی، و آن توحید اسلامی، و توحید قرآنی، به مراتب قوی تر از این آقایان هستند، به طوری که این حرفش هم می ایستد و حرفش راهم به کرسی می نشاند. کسی که حرف می زند، حرف دلیل می خواهد، حرف برهان می خواهد، حرف سند می خواهد. آثار طرفین هست و هیچ وقت این نوشته هایشان را با حکمت متعالیه، با اسفار، نمی شود قیاس کرد، با فتوحات نمی شود قیاس کرد، با شرح قیصری بر فصوص الحکم نمی شود قیاس کرد.
خود آن آقایان اعتراف دارند خیلی هم در نوشته های خودشان. آنها همت بگمارند که به افکار عالیه بزرگان مکتب و منطق وحی برسند، برایشان افتخار بوده باشد.
حوزه : در زمینه لزوم آشنایی با قرآن و حدیث، توصیه های مکرری برای دانش پژوهان علوم دینی، داشته اید. در این زمینه ،برنامه ریزی که بایستی طلبه در زندگی تحصیلی انجام دهد، چیست؟ و چه مراحلی را باید دنبال کند؟
استاد : تمام این رشته های علوم حوزه، عنوان طریقیت دارند. یعنی ما زبان عربی را که فرا می گیریم، نحو و صرف می خوانیم، و یا خواندن فقه و اصول و فلسفه و عرفان و کتابهای دیگر و فنون دیگر و حتی آن کسانی که توفیق یافتند [در علوم اصیل غریبه ] اگر کسی از ما سؤال کند که اینها را برای چه می خوانید؟ ما در ازای تمام این حرفها یک جمله حرف داریم: الاعتلاء الی فهم الخطاب المحمّدی، صلی اللَّه علیه و آله و سلّم. خطاب محمّد که از آن عارفان اسلامی، تعبیر می کنند به کشف نام محمّدی، صلی اللَّه علیه و آله و سلّم. قرآن فرقان است. تمام این علوم همه برای اعتلای به فهم خطاب محمّدی است. این قرآنی که در دست داریم حکایت از صورت عینیه نظام هستی می کند که صورت عینیه نظام هستی، صورت عینیه انسان کامل است و خود قرآن مکتوب، صورت کتبیه انسان کامل است. و همان طور که به عرض رساندم، جوامع روایی ما مرتبه نازله قرآن هستند و به حکم محکم خود قرآن حکیم که: قل کل یعمل علی شاکلته هر کسی مطابق آنچه را که دارد، آن قدر که هست، اثر او نمودار دارایی اوست. قرآن نمودار دارایی خانم و نمودار دارایی حقیقت عالم حق سبحانه می باشد. یعنی همان طوری که خداوند غیر متناهی است، صمد است و غیر متناهی است که لا جوف له، کتابش هم صمد است لا جوف له. و خاتم انبیاء، در نبوت صمد است لا جوف له، یعنی دیگر جای خالی ندارد که کسی بیاید نبوّتش را پر کند. انبیای قبلی نبوّت صمدانی نداشتند، کتاب ایشان کتاب صمدانی نبود که پر بوده باشد.
در نبوت، حضرت خاتم انبیاء، صمد است. دیگر جای خالی ندارد که کسی نبوتش را پر کند. قرآن صمد است و نبوّت خاتم انبیاء، صمد است و آن طور که حق سبحان صمد است، قرآن هم صمد است. قل کل یعمل علی شاکلته و قرآن، نمودار دارایی گوینده اش است؛ لذا آن را نهایتی نیست. و ما این همه را می خوانیم تا به مطالب شامخه معارف انسانی؛ یعنی کتاب و سنت، آگاه شویم. اگر عارفی، حکیمی، عالمی، اهل قلمی، فرمایشهایی دارد، حقیقت آن این است که:
هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی - از دولت آن زلف چو سنبل شنوی
گر نغمه بلبل از پی گل شنوی - گل گفته بود، گرچه زبلبل شنوی
اگر دیگران حرفی - به نظم و نثر - دارند، از این منطق وحی منشعب شده است و اگر طلبه بخواهد درسش، طوری باشد که عوامل لفظی و معنوی را یاد بگیرد و از قرآن و روایات، بی خبر بوده باشد، پس برای چه دارد درس می خواند؟ در راه تکامل خودش، به کجا می خواهد برسد؟ و هدف چیست؟
مطلب دیگر، اُنس طلبه با ادعیه است. ما در گفته ها و نوشته هایمان به عرض رساندیم که همان طوری که بحمداللَّه این رشته های علوم و فنون در حوزه های علمی است، چه خوب است که یک رشته و شعبه ای هم در فهمیدن زبان دعا، در فهمیدن زبان مناجات و اذکار و شیرین زبانیهای عاشقان و عارفان باللَّه بوده باشد؛ مثلاً آن مناجات خمسة عشر حضرت امام سید الساجدین، علیه السلام، که جناب شیخ حرّ عاملی نقل کرده است، رضوان اللَّه علیه، و خود صحیفه کامله، صحیفه مهدویّه، خود نهج البلاغه و کتابهای دیگر... .
بنده فکر می کنم که اگر کلمات حضرت امام هفتم، سلام اللَّه علیه، جمع آوری بشود (که عمده اش در بلد الامین جناب کفعمی است)، کم تر از صحیفه کامله سجّادیه نیست. استدعا کردیم که آقایان محصّلین در حوزه های علمی و پری درآوردند، چه خوب است که به فهمیدن زبان ادعیّه و اوراد و اذکار و مناجات وسائط فیض الهی، هم آشنایی پیدا کنند.
حالا بنده روی بینش خودم گفتم چه خوب است به این ترتیب باشد:
اولین کتاب، کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهائی باشد و پیش استاد زبان فهم بخوانند. بعد از آن، کتاب: عدة الداعی این فهد باشد که بسیار کتاب عظیم الشأن است، چنانکه خود این فهد هم. مرحوم استاد علّامه طباطبائی می فرمود: جناب این فهد و سید بحرالعلوم و سید بن طاووس، از کُمّلین اند. بعد از آن قوت القلوب ابوطالب مکّی باشد. بعد از آن، اقبال سید بن طاووس باشد و بعد از آن صحیفه سجّادیّه. آن اسرار و لطائفی که در ادعیّه، در مناجات و در اذکار ائمه پیدا می شود، در روایات پیدا نمی شود و جهتش را هم به عرض رساندیم که در روایات نوعاً مخاطبشان، اکثری مردم هستند و در آن جا محکوم هستند به: کلّم الناس علی قدر عقولهم، لذا به فراخور فهم مردم با آنها صحبت کردند؛ امّا در ادعیّه، در اذکار، و اوراد، نخیر. آن جا در خلوت خانه عاشقان، در آن شبهای تارشان، با محبوب و معشوق حقیقتشان، آنچه که در نهانخانه سرّشان و ذاتشان داشتند، شیرین زبانی کردند و پیاده کردند. آن لطائفی که در کتب ادعیه استفاده می شود، در روایات نمی شود.
ما ذخائر داریم، ما کتاب داریم، در تمام فنون کتاب داریم، در تمام فنون روایات داریم و حیف است که ما از این ذخائر وسائط فیض خودمان بی بهره بوده باشیم.
جناب سید علی خان مدنی، رضوان اللَّه تعالی علیه، صحیفه سجادیّه را به نام ریاض السّالکین شرح کرده است. جناب شیخ بهائی بر صحیفه حواشی و تعلیقات دارد. مرحوم فیض هم همین طور. مرحوم سید جزایری همین طور، و در زمان ما مرحوم استاد، آقای قمشه ای ترجمه کرد و جناب استاد، آقای شعرانی ترجمه کرد، با آن حواشی عجیب و سنگینی که بر صحیفه سجادیّه دارد.
کتابهای بسیاری که از ائمه اطهار ما روایات عدیده و رسائل گوناگون، این همه فیض ها و برکات از آن وسائط فیض الهی به ما رسیده است. طلبه هدفش باید قرآن باشد و روایت باشد. بنده خودم یکی از توفیقاتی که بحمداللَّه تعالی در محضر شریف دو تن از اساتیدم داشتم، در خدمت روایات بودم. یکی وافی بود که در محضر استاد بزرگوارم جناب آقای شعرانی بودم که ایشان در آن وقت وافی را تحشیه می فرمود. بنده در خدمت ایشان بودم مقداری من می خواندم و ایشان گوش می کردند و گاهی ایشان می خوانند و من گوش می کردم و حواشی را هم که می فرمودند، می نوشتند. می فرمودند که آقا، آدم به عیب نوشته خودش پی نمی برد؛ امّا دیگری که می خواند، یا می شنود، متوجّه عبارات و نشیب و فراز آن می شود و مثلاً یک مقدار اگر حرفی پیش می آید، مفهوم می شود، مشخص می شود. ما از وافی در خدمت ایشان خیلی خیلی بهره بردیم برکتی از این جامع عظیم الشأن روائی در محضر شریفشان بهره ما شده است و بعد از آن در محضر مبارک حضرت علّامه طباطبائی، رضوان اللَّه تعالی علیه، که بنده با جمعی از آقایان - در خدمت آقای شعرانی تنها بودم - امّا این جا در محضر آقایان دیگر، دوستان دانشمند فاضل ما، آقایانی بودند که ما چندین کتاب بحار را در محضر شریف ایشان از بدو، تا ختم، خواندیم.
(بنده همه را در دفتر خاطراتم یادداشت کرده، دارم، مثلاً معاد بحار را کی شروع کردیم و کی تمام، و توحید بحار را در محضر مبارکشان کی شروع کردیم، کی تمام شد.)
اصول قرآن و سنت است، و تمام این علوم و فنون، آن فلسفه که عقل و استدلال و برهان و منطق است، برای این است که آن خطبه های توحیدی حضرت وصّی، علیه السلام، را و آن خطبه های عرشی حضرت سید الساجدین و زین العابدین، و دیگر فرموده های ائمه اطهار ما را و آیات قرآنی را ادراک کنیم. اگر برهان و استدلال نبوده باشد، اگر علم عرفان نبوده باشد، عرفان نظری نباشد، اگر فلسفه الهی نباشد، چه کسی باید به این حرفها برسد و چگونه می تواند اینها را حلّ بکند؟
اینها، تمام این علوم و فنون، برای این است که به آن مقام برسیم؛ یعنی به منطق وحی آشنا بشویم. باز به عرض می رسانم که: للاعتلاء الی فهم الخطاب المحمّدی.
بالاخره، عمده خود طلبه است. طلبه که عاشق باشد، تشنه باشد، خواهان باشد، مثل تشنه ای است که خداوند، آب را برای او آفریده است؛ همان طوری که تشنه آب می خواهد، آب هم تشنه تشنه است که:
حکمت حق در قضا و در قدر - کرده ما را عاشقان یکدگر
آب می نالد که کو آن آبخوار - تشنه می نالد که کو آب گوار
حوزه : در زمینه ادبیات فارسی و عربی - که در هر دو قسمت تبحر ویژه دارید، طلاب چه تکالیف و وظایفی را بر عهده دارند؟
استاد : در ادبیات عرب، که رشته اختصاصی آقایان است و باید به قدری بخوانند که ادیب بشوند، زبان فهم بشوند و از آن طرف، در زبان فارسی حواشی کارهایشان را در مطالعات دستور زبان فارسی، قرار بدهند. طلبه ای که دستور زبان عربی یا دستور زبان فارسی را خوانده، به مطالعه کردن، نگاه کردن، متون کتب فارسی و عربی بپردازد. مثلاً آن پیش ترها، مقامات حریری می خواندند و چه کار خوبی بود و بسیاری از کتابهای دیوان قدما را در عربی، می خواندند و چه کار خوبی بود اینها، در فهمیدن کتابهای تفسیری، شرح روایات کمک می کند. الآن شما تبیان جناب شیخ طوسی را ببینید؛ تبیان شیخ طوسی تفسیر قرآن است که مجمع البیان خلاصه آن است. مجمع البیان مرحوم طبرسی، خلاصه تبیان شیخ طوسی است. می بینید جناب شیخ طوسی، جناب طبرسی، در مجمع البیان، در تبیان، وقتی می خواهند لغتی را معنی کنند، چقدر تمسک می جویند به اشعار عربی، آن اشعار زمان جاهلیّت. قرآن، شعرای زمان جاهلیّت را هم زنده کرد. یعنی قرآن علم را زنده کرد و شعرای زمان جاهلیّت را. اگر قرآن نبود، آنها زنده نمی ماندند. الآن در مجمع، در تبیان، در کتابهای دیگر برای یک لغت می خواهند شاهد بیاورند، فلان گوینده، فلان سراینده، در دیوانش چنین گفته، آنها را هم احیاء کرده است.
البته طلبه با متون کتابهای اخلاقی، مثل مرزبان نامه، مثل کلیله و دمنه و گلستان و بوستان سعدی، کتابهای سنائی غزنوی و نظامی گنجوی و دیگر بزرگانی که زبان ادبی شان، مثل کتاب حماسی فردوسی، که اینها گفته هایشان برای نویسندگان دستور زبان فارسی، به عنوان شاهد از آنها نقل می کنند، با اینها حشر داشته باشد، که در نوشتنش، در گفتنش، بداند که فارسی یک قاعده ای دارد و عربی یک قاعده ای دارد و در گفتارش، در قلمش، یک وقت ناروا نیاورد. مثلاً برای من پیش آمد که آقایی صلی اللَّه علیه و آله الطاهرین را ترجمه کرد: صلوات بر او و بر آل پاکانش. طاهرین جمع طاهر است؛ امّا در فارسی، صفت و موصف لازم نیست که با هم در چهار چیز از ده چیز مطابقت کند، که اگر موصوف جمع باشد، صفت هم جمع بوده باشد. مثلاً ما بگوییم که مردان دانشمندانی آمدند، این درست نیست. در فارسی موصوف که جمع است، صفت را مفرد می آورند: مردان دانشمندی آمدند. دیگر نمی گویند: مردان دانشمندان. امّا چرا، در عربی، وقتی که موصوف جمع بوده باشد، صفت هم جمع است و از این گونه شواهد. این طلبه باید برای زبانش (چه فارسی، چه عربی) به متون عربی اصیل، متون فارسی اصیل مراجعه داشته باشد؛ طلبه بخواهد درس بخواند، بخواهد که قلمش را، زبانش را تعدیل کند، تعلیم بدهد، درست حرف بزند، برایش آسان است. عمده همان حرفی است که عرض کردم که وقتش را مغتنم بشمارد و بداند که در راه کمال خودش، در این مسافت عمرش، با این عمر کم کذایی که از الف تا باء، این مسافت، حصّه اوست. در این حصّه زمانش، باید خودش را به جایی برساند. اگر حواسش جمع بوده باشد، هم رشته فنون و علوم را خوب تحصیل می کند و هم دستور زبان فارسی و عربی اش خوب می شود و هم به نعمت حسن خط متنعم می شود و هم می تواند یکی دو تا زبان فرا بگیرد. عمده این است که حواسش جمع بوده باشد. به عزم واحد و همّ واحد، محصل باشد و دنبال تحصیل کمال برای خود، باید یک دل داشته باشد. با چندین هوس و چندین خواسته، مشکل است که کارش به جایی برسد. عزم واحد و همّ واحد داشته باشد، به این حرفها آشنایی پیدا می کند و باید هم آشنایی پیدا بکند. بنده این کلیله و دمنه را که حالا تجدید چاپ شده است، بیست و پنج - شش سال پیش در تهران تصحیح کردم و آن دو باب کلیله و دمنه را که نصراللَّه منشی ترجمه نکرده است، به همان سبک کلیله و دمنه، ترجمه کردم و بر آن افزوده ام و حواشی و مأخذ اشعار عربی و فارسی همه را یافتم که چون خیلی به دیوان شعراء عشق و علاقه داشتم و این عشق و علاقه، در محضر مبارک جناب آقای شعرانی، مشتعل شده و بر افروخته شد. چون خودشان خیلی عجیب به دواوین شعرا، عربی و فارسی، آگاهی داشتند. بخصوص که در درس و تصحیح مجمع البیان در محضر ایشان افتادیم به دیوان شعراء عرب و مقداری دیوان فراهم کردیم و با آنها حشر داشتیم که در محضر شریف ایشان، این ایده و خواسته مان، خیلی به تکامل و رونق دست یافت، به طوری که من تمام اشعار و امثال فارسی و عربی کلیله و دمنه را یافتم و در پاورقی اش نوشتم. نمی دانم یک دو سه بیت از عربی را پیدا نکردم که می گشتم گوینده اش را بیابم، یکی از آقایان که الآن در قید حیات هستند در تهران، و خودش هم نویسنده است و کتابخانه ای هم در دستش بود و آدم بزرگواری است و من دو سال به آن کتابخانه هم می رفتم و ایشان از کار من آگاه بودند، گفت: کار کلیله به کجا رسید؟ گفتم فقط دو سه بیت مانده که نتوانستم پیدا کنم از کیست. ایشان به من فرمود آقا بگذار این دو سه بیت باشد، این را دیگران پیدا کنند، تا بدانند که شما در تصحیح این کتاب و ترجمه آن دو باب چه زحمتها کشیده اید. و این دو باب را که من ترجمه کردم اولین بار آوردم خدمت حضرت آقای استادم شعرانی که نگاهی بفرماید و ایشان این دو باب را پیش من بلند بلند می خواند و من گوش می کردم و چقدر مواظب بود و بعضی از مطایبات داشت و چقدر تمجید کرد و فرمایشهایی که در این باره داشت، بخصوص وقتی که من جلدین اصول کافی را اعراب گذاری کردم، این پیرمرد چقدر وجد کرده و چقدر خوشحال شده و حتی در آن مرقومه ای که برای من ارسال کرده بود، عمل مرا راجع به اعراب جلدین اصول کافی به قلم آورد، و چقدر خرسند، که مثلاً یک شاگردش، قلم فارسی اش آن که دو باب کلیله و دمنه را ترجمه می کند و پاورقی اش آن طور و زحمتش آن طور و اصول کافی را اعراب گذاری می کند؛ مثلاً به این صورت. این عربی اش و آن فارسی اش. هر چند عنوان و اظهار این عرایض برایم غلط است.
وقتی در خدمت آقای حاج حسن آقای مصطفوی بودم، خدا حفظش کند، ایشان در تهران نزدیکیهای بازار نوروزخان بازار بوذر جمهری آن روز کتابفروشی داشت. خیلی هم با ما محبّت داشت و من ممنون ایشان هستم که بسیاری از کتابهایمان را از ایشان خریدیم به اقساط. با ما راه می آمد. که ما آن کتابهایی را که الآن داریم، از برکت وجودی ایشان است که به اقساط با ما راه آمد. ما با پول طلبگی خودمان، پنج تومان، ده تومان، توانستیم به ایشان بدهیم. مثلاً یکی از کتابهایی که از ایشان خریدیم و الآن نوشته ام در ابتدای آن کتاب هست، شرح تذکره بیرجندی است؛ تذکره هیئت. نسخه خوبی برای ایشان آمده بود، گفت: این نسخه برایم آمده و نسخه به کار شما می آید. شرح تذکره در هیئت خیلی اهمیّت دارد. متن آن از خواجه طوسی است و شرح آن از فاضل بیرجندی. فرمود این نسخه به کار شما می آید. صد و پنجاه تومان از ما پول گرفتند، پنج تومان هم من می خواهم. گفتم: حاج آقا من نمی توانم. گفت ببرید، اقساط می دهید. این کتاب حیف است که دست شما نباشد. تا این اندازه محبت داشت که من الآن نوشته ام در ابتدای آن کتاب مربوط به تاریخ اقساط تقدیم پول به ایشان موجود است. سیزده ماه طول کشیده، تا من این صد و پنجاه و پنج تومان را به ایشان بدهم.
غرض از این که وقتی در مغازه ایشان بودم، آقایی از اساتید دانشگاه در آن جا نشسته بود، من که وارد شدم، حاج آقا مصطفوی به آن آقا رو کرد و گفت: آقا! آقای حسن زاده ایشان هستند. بعد آن آقا تواضع کرد و احوالپرسی کرد و گفت: من کلیله و دمنه شما را دیدم خیلی زحمت کشیدید. خیلی فرمایشات فرمود. بعد به من گفت: (حرف آن آقا) داعی نداشته باشید که شما را بشناسند که کلیله و دمنه را یک طلبه، یک آخوند، تصحیح کرد. گفتم آقا من که داعی ندارم من که نمی خواهم یک شیپور در دست بگیرم بگویم آن کسی که کلیله و دمنه را تصحیح کرده، بنده ام. امّا سرکار عالی چگونه این فرمایش را می فرمایید. گفت: برای این که در سطح دانشگاه به طوری تبلیغات سوء کرده اند که دانشجو، باورش نمی شود که یک آخوند، یک طلبه دست به قلم ببرد، به فارسی چیزی بنویسد!
البته، طلبه فارسی بخواند، طلبه عربی بخواند طلبه تعلیم خط بگیرد، طلبه اهل کار بوده باشد. از حق نگذریم، شما می بینید این آثار قلمی فارسی نویسندگان علمای ما، همه برای دیگران و سند و شاهدند. کتابهایی را که بزرگان ما نوشته اند، مثلاً این اوصاف الاشراف خواجه، این اخلاق ناصری خواجه آن رساله باباافضل کاشی را که رساله ارسطو را در نفس، ایشان ترجمه کرده و چه بسیار، یکی دو تا ده تا صد تا هزار تا نیست. که اینها دانشمندان و علمای ما بودند، به نظم و نثر، فارسی شیوا و رسا کتابها نوشته اند، اینها آخوند بودند. این نظامی، آخوند بود، سنائی، آخوند بود؛ حافظ، آشیخ محمّد بود؛ و همین طور سعدی، شیخ سعدی بود. اینها ملّا بودند در رشته های گوناگون، در همه فنون اسلامی زحمت کشیده بودند، منتهی ذوق شعری شان خیلی ظریف بود. طبعشان خیلی بلند بود، به شعر و شاعری شناخته شدند. خدا رحمتشان کند. اینها کسانی هستند که الآن تمام کتابخانه های کره، ارزش کتابخانه هایشان را، باید بگویم که علمای اسلام فراهم کرده اند. نسخه ای که دارند، در ظریف کاری شان، و صنعت قلمی شان، جهات دیگرشان، نظم شان، نثرشان، کارهای هنری شان، همه از آخوندهای اسلام است، همه از روحانیّت اسلام است. تمام کتابهای ارزنده کره و موزه هایی که در کره هست، اینها همه از آثار قلمی، از هنر دستی روحانیون ما، در همه ابعاد است. این را نمی شود انکار کرد.
طلبه به دنبال درس باشد، به دنبال کمال باشد و وقت خودش را، عمر خودش را مغتنم بشمارد، البته حائز همه کمالات می شود و به خوبی، به نحو دائم، می تواند اینها را تحصیل کند و به دست آورد.
حوزه : در زمینه مسائل اخلاقی و معاشرتی که طلاب و روحانیون به عنوان مقتدای مردم، باید در اجرای آن بکوشند، رهنمودهای حضرت عالی، مسلماً مفید خواهد بود، بخصوص اگر موارد، جزئی تر بشود که شیوه و راه حرکت را، نشان بدهد.
استاد : ما در عالم، کاری مهم تر از خودسازی نداریم و تمام این درس و بحث، برای آن است که خودمان را درست بسازیم. در حکمت متعالی مبرهن است که علم و عمل، انسان سازند و انسان ابدی است. برای ما الی و حتی و متی راه ندارد و برای طیران به قلّه معارف و سعادت، دو بال لازم داریم. کتب اخلاقی، بزرگان ما زیاد نوشته اند، مانند: احیاء الاحیاء مرحوم فیض و جامع السعادة مرحوم نراقی و...
این کتابهای اخلاقی بطون آیات و روایات اند که برای انسان سازی اند. و تمام درسهایی که خوانده می شود، حوزه هایی که تشکیل می شود، و بحث و تحقیقی که می شود، همه برای این است که انسان بتواند نهال وجود خود را از قوّه به فعلیت برساند، از نقص به کمال بکشاند و انسان سعادت مند بشود. حالا سعادت را مراتبی است، آن طوری که بزرگان فلاسفه الهی ما نوشته اند؛ مثلاً فارابی نوشته، شیخ الرئیس نوشته، مرحوم آخوند ملاصدرا نوشته، رحمة اللَّه علیهم، آن است که انسان، به قدری اعتلای قوّت نفسانی پیدا بکند که بتواند کار عقول را، مفارقات را، انجام بدهد، بدون اعمال آلات و ادوات مادّی. این دیگر خیلی مقام بالایی است که انبیا این طوریند، سفرای الهی این طوریند. می بینیم به همان قوّت روحانی شان، تصرّف در مادّه کائنات می کنند، بدون اعمال ابزار و آلات مادی که حضرت موسی کلیم، رود نیل را وقتی شکافته، فرعونیان را غرق کرده، دیگر سدّ که نیست با بیل و کلنگ، این به همان تصرّف روحانی اش به اذن اللَّه توانست که شق البحر کند، یا به زمین که امر داد قارون را بگیرد. این چنین نبود که با بیل و کلنگ برای او گور بکند، با همان قوّه روحانی اش و نفسانی اش، شقّ الارض کرده، زمین را شکافته و هکذا. این دیگر آن کمال سعادت برای انسان است، که بتواند تصرّف در مادّه کائنات کند، بدون این که اعمال ابزار و آلات جسمانی کند و انسان باید به چنین قوّه روحانی و معنوی برسد و به راه بیفتد؛ به اندازه توان خودش، قابلیّت خودش که لیس للانسان الّا ما سعی؛ به آن اندازه که سعی کرده به همان حدّ نائل می شود که برسد. در این باره که راجع به سعادت انسان عرض کردم که انسان سعید، آن کسی است که تصرّف در مادّه کائنات بدون اعمال ابزار و آلات مادی کند، روایتی از حضرت وصیّ، سلام اللَّه علیه، به عرضتان برسانم که این متن همه این حرفها درباره بیان سعادت انسان است. متن همه این حرفها، فرمایش حضر وصیّ نام می برم، جهتش این است که به شهادت مأخذ روایی صحیح و شعرای زمان صدر اسلام و کتابهای اصیل اسلامی ما، حضرت امیرالمؤمنین در صدر اسلام، به وصیّ شناخته شده بود. من شاهد در این باره فراوان دارم، در جائی از شرح نهج البلاغه، به عنوان هدایت و ارشاد، بسیاری از مأخذ را، که از همان صدر اسلام، کسانی او را به وصیّ وصف کرده اند، و در اشعار نام برده اند، جمع آوری کرده ام. ایشان به وصیّ شناخته شده بود، جز این که همان طور که حرف حق به زبان فخر رازی، در تفسیرش مفاتیح، تفسیر کبیرش، جاری شده، بنی امیّه دست به دست هم دادند که آثار امیرالمؤمنین را محو کنند و اینها یکی از کارهایشان این بود که بالاخره، این اشتهار، و این لقب را برداشتند و الّا ایشان معروف بود به: وصیّ، صلوات اللَّه علیه.
غرض این که جناب وصیّ درباره قلع (کندن) باب خیبر، فرمایششان این است.
این روایت را، هم جناب شیخ اجلّ صدوق، در امالی نقل کرده و هم جناب عمادالدین طبری، که از اعلام قرن ششم هجری است و از شاگردان بنام جناب شیخ طوسی است، در کتاب شریف: بشارة المصطفی، لشیعة المرتضی، چاپ نجف، صفحه 235، با سلسله سند معنعن، روایت را نقل کرده که علی (ع) فرمود:
واللَّه ما قلعت باب خیبر و قذفت به اربعین ذراعاًلم تحس به اعضائی بقوة جسدیّة و لا حرکة غذائیة ولکن اُیّدت بقوة ملکوتیةٌ و نفس بنور ربّها مستضیئه.
به خدا سوگند که من در از قلعه خیبر برنکندم و آن را به چهل ذراع (به چهل ارشک) به دور نیفکندم، مگر این که به قوّة ملکوتی و به نفسی که به نور ربّش مستضیی ء بوده است، به وقوع پیوست، نه به قوّة جسدی و حرکت غذائی.
آن وقت عمده غرضم و عرضم در این حدیث، این است که فرمود لم تحسّ به اعضائی، من دست دراز نکردم، در را نگرفتم، به همان قوّة ملکوتی، به آن قوّه ای که موسی کلیم دریا را شکافته، به آن قوّه ای که زمین را شکافته، به آن قوه ای که دیگر انبیا و سفرای الهی به اذن اللَّه تصرّف در مادّه کائنات می کنند. این است سعادت انسان، نهایت مرحله سعادت انسان. این است که به علم و عمل بر اثر حضور و مراقبت و در مسیر سلوک الی اللَّه، بدین سعادت نائل شود که در عداد مفارقات قرار بگیرد که فعل او احتیاج به اعضا و جوارح مادّی نداشته باشد که صریحاً در این حدیث شریف آقا فرمود: قذفت به اربعین ذراعاًلم تحسّ به اعضائی، دستم به او نرسیده. این نهایت سعادت است. و ما در علم و عمل مان می کوشیم که به مقامات مفارقات نوری برسیم. به جایی برسیم که انسان کامل بشویم. یعنی انسان کامل را سرمشق خودمان قرار بدهیم. هر اندازه که با آن میزان قسط، با آن معیار عدل، که انسان کامل است، نزدیکتر شویم، به همان اندازه انسان تریم، به همان اندازه ارزش ما بیش تر است، به همان اندازه بهشت ما بهشت فراتر و بالاتر و عالی تر از بهشت دیگران است؛ چون درجات بهشت به اندازه درجات آیات قرآن به تعبیر حضرت وصیّ، علیه السلام، متفاوت است، مراتب دارد. آقا به فرزندش، ابن حنفیه فرمود که مراتب درجات بهشت، به عدد آیات قرآن است.
این مرحله نهایی آن، انسان کامل است که به چنین قوّه ای برسد که لم تحسّ به اعضائی. و به قوّه ملکوتی، به آن نفسی که به تعبیر آقا و لکن اُیّدت بقوّة ملکوتیّة و نفس بنور ربّها مستضیئة به نور پروردگارش مستضیی ء بشود، فروزان بشود، درخشان بشود. چنین نفسی پیدا کند که تصرّف در مادّه کائنات کند، به سعادتش نائل بشود. تمام این حرفها، درس، بحث، تلاوت قرآن، نماز شب، نمازهای یومیّه، صوم و صلات، هر چه که هست، مطلقاً همه برای پرورش نفس ناطقه است که علم و عمل انسان سازند و انسان شب و روز دارد خودش را می سازد و ما کاری مهمّ تر از خودسازی نداریم و این هدف انسان بیدار است. یعنی تا انسان در خواب است که نمی داند کیست و نمی گوید من کیستم؟ وقتی بیدار شده، دردش گل کرده، به دردش که رسیده، به درمانش هم می رسد. می گوید من کیستم؟ و به دنبال استاد می رود، به دنبال مربی می رود، به دنبال کمال می رود، دیگر از تو حرکت، از خدا برکت. و ما کاری، همان طور که در طلیعه عرضم تقدیم داشتم، مهم تر از این خودسازی نداریم و لذا کسانی که به این حقیقت رسیده اند، می بینیم که چقدر حرفهایشان حساب شده است، چانه شان را عقل می گرداند. در خوراکشان، در عبادتشان، در حضورشان، در مراقباتشان، در محاسباتشان ،در برخورد با خلق شان که:
خلق را چون آب دان صاف و زلال - اندر آن تابان صفات ذوالجلال
بلکه با حیوانها همه حساب شده است. اینها شاگرد مکتبی هستند که استادشان حضرت وصیّ، علیه السلام، در آن، خطبه حدیده محماة نهج البلاغه می فرمود که سوگند به خدا، اگر هفت اقلیم را به علی بدهند که پوست جوی را از دهن موری به در آورم، چنین کاری نخواهم کرد. با خلق خدا مهربان است، دلسوز است، خواهان سعادت مردم است. شما در مواقع حساس تاریخ، سیره انسانهای کامل را ببینید؛ مثلاً از جناب وصیّ، علیه السلام، نصر بن مزاحم منقری کوفی، در کتاب صفّین نقل می کند (کتاب صفین نصربن مزاحم خیلی ارزش مند است. اولین کتاب صفینی است که در صدر اسلام نوشته شده، به طوری که ابن ابی الحدید، در شرح نهج البلاغه می گوید: بعد از نصر بن مزاحم، هر کسی که کتاب در صفّین نوشت، عیان صفّین ایشان است):
وقتی در جنگ صفین، سپاهیان معاویه، آب را به روی امام و لشکریانش بستند، شریعه را بستند، که اصحاب حضرت امیرالمؤمنین را از تشنگی از پا در آورند، فریاد اصحاب امام بلند شده که حیوانات ما تشنه اند، خودمان تشنه ایم، فرمود: چرا آب نمی دهید به اینها؟ عرض کردند که شریعه را به روی ما بستند. آقا فرمود: بروید شریعه را بگشایید. آنها رفتند و نبردی کردند خیلی سنگین، شکست دادند و آب را فتح کردند و حیوانات را آب دادند و آب آوردند و شریعه را گرفتند. حضرت دید خیلی از سربازانشان نیامدند، از آنها خبر گرفت، عرض کردند که اینها را آن جا موکّل شریعه قرار دادیم که همان طور که معاویه و سربازانش آب را به روی ما بستند، حالا که ما آب را فتح کردیم، ما هم تلافی کنیم و شریعه را به رویشان ببندیم. آقا فرمود: برگردید به آنها بگویید هر چه زودتر سربازان ما شریعه را به حال خود بگذارند که الناس فیها شرع واحد. معاویه بد کرده ما بد نکنیم، حق نداریم که آب را به روی مردم ببندیم.
این سیره یک انسان کامل است که با دشمن، این طور رفتار می کند.
باز در همان کتاب صفّین، نصر بن مزاحم می گوید:
جناب امیر المؤمنین که داشت صف آرایی می کرد، دید یکی از سربازانش دشنام می دهد، بدگویی می کند. به ایشان فرمود: به کی فحش می دهی، بد می گویی، گفت به معاویه و به سربازانش. ایشان فرمود: چرا فحش می دهی به اینها؟ عرض کرد: مگر آقا اینها به باطل نیستند؟
فرمود: مگر فحش دادن حق است؟
بلی اگر اینها باطن هستند، فحش دادن هم باطل است. به فحش دادن که نمی شود مردم را به راه آورد. حق ندارید که فحاشی کنید، بدگویی کنید.
در تمام شؤون زندگی ما اگر بخواهیم سیره و برنامه و دستورالعملی که به دست بیاوریم، به آن دستورالعمل، خودمان را تربیت کنیم تا به کمال انسانی خودمان برسیم، جز قرآن و جز منطق عترت در روی زمین و در زیر این آسمان کبود، ما دستوری نداریم، منطقی نداریم و اینها انسان سازند. ما باید به این برنامه بوده باشیم و آنها را سرمشق خودمان قرار بدهیم تا به کمال انسانی، تا به سعادت تا به آن جنّت ذات و ادخلی جنّتی که نهایت مرتبه بهشت است و درباره آن حضرت امام صادق فرمود: آن جنّتی است که باغ و آب و این حرفها ندارد، اینها نیست. جنّت قرب است، جنّت لقاء است، جنت ذات است. تا به آن جنت، انسان برسد، باید این وسائط فیض الهی را، این امام را، پیشوا را، این ائمه را، سرمشق خود قرار بدهد و به طرف آنها در تمام شؤون زندگی اش، قدم بردارد، تا به سعادتش نائل بشود.
تمام تشکیل حوزه و درس و بحث، برای این است که انسان خودش را درست بسازد. و با دو بال علم و عمل، بتواند که طیران به سوی معارفش و سعادتش بنماید و دیگران را دریابد و مدینه فاضله تشکیل دهد. مطلقاً، تمام شؤونش را، چه با خلق خدا، بیگانه، آشنا، که باصطلاح در تربیت منزل بوده باشد، چه بیرون، با اشخاص، مربوط به مدینه فاضله است که اینها، تمام این شؤونش، از جنبه مباحث اخلاقی، همه در کتابهای علمی و اساسی بحث شده، مؤیّد به روایات و آیات. راه را برای ما فرمودند منتهی خداوند توفیق عمل به همه ما مرحمت بفرماید.
حوزه : حضرت استاد، می بخشید خیلی مزاحم شدیم.
استاد : لطف فرموده اید، بنده از شما تشکر می کنم و تقدیر می نمایم. دعاگوی شما آقایان هستم. خداوند ان شاءاللَّه بیش از این شما را موفق و مؤید بدارد. شما که در راه دلسوزی اجتماع هستید و می خواهید که حرف پیدا کنید که محصلین را به شوق بیاورد، به سوی کمالشان بکشانند، شما که واسطه خیرید. ان شاءاللَّه بیش از این مؤیّد و موفق باشید. خداوند شما را عاقبت به خیر بفرماید. سرّ شما را به انوار ولایت نورانی بفرماید. ان شاءاللَّه دعای من در حقّ شما مستجاب باشد. خود من هم در این دعا با شما شریک بوده باشم. ان شاءاللَّه.

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه سید عزالدین زنجانی(70)

(بخش نخست)
آنان که سری در معقول و منقول دارند، آیت اللَّه سید عزّالدین زنجانی را خوب می شناسند. فقیهی بلند مرتبه و فیلسوفی متبحّر، مدرّس متون فلسفی و نقّاد آراء فقهی و اصولی.
عارفان و صاحبدلان نیز، بر مقام والای وی و والد بزرگوارش، مرحوم آیت اللَّه میرزا محمود زنجانی واقفند. جویندگان اسرار قرآنی و رموز فرقانی را، جلسات تفسیر آیت اللَّه زنجانی، منبع فیض و شیفتگان معانی و دلدادگان حدیث دوست را، حلقه درس مثنوی استاد، محفل انس بود و هست که گم شده خویش را در آن محافل و مجالس می جستند و می جویند. دلیران و مبارزان تاریخ مبارزات صدساله اخیر ایران هم، با جایگاه بلند خاندان امام جمعه زنجان آشنایند. هنوز خاطره مبارزات قاطع و سازش ناپذیر امام جمعه و فرزند دلیرش در یاد کهنسالان و عاقل مردان خطه زنجان زنده است.
در جای جای قیام پانزده خرداد، به رهبری امام امّت، حضور آیت اللَّه زنجانی را می توان دید؛ چه همراه بزرگانی چون آیت اللَّه شهید مطهری در سیه چال رژیم و چه با امضاها در پای اعلامیّه ها، برای تشجیع مردم یا افشای رژیم.
از آن جایی که آیت اللَّه زنجانی فقیهی است آشنا به فلسفه، اخلاق، عرفان، تفسیر و مسائل سیاسی و اجتماعی، برای حوزه ها سخنی رهگشا و پیامی درس آموز دارد. دست اندرکاران مجلّه با شناختی که از استاد دارند و از موقعیّت وی در حوزه علمیّه مشهد آگاهند، این شماره و شماره آینده را به مصاحبه با آن بزرگوار اختصاص دادند، تا از رهنمودهای استاد، بهره ای بایسته دستگیر خوانندگان شود.
استاد، در این گفت و گو از مقوله های گوناگون سخنانی سنجیده و پربار گفته است. راه افراط و طریق تفریط به کنار نهاده و اعتدال را در همه آموزشها و پرورشها توصیه کرده است. در اکثر زمینه ها، تصفیه و بازنگری را سفارش می کند. متون فلسفی را به بازنگاری ،نیازمند می داند و دروس حوزوی را به تخصّصی شدن مفتقّر.
استاد، طرحهای نو، همگام با مقتضیات زمان و نیازهای عصر را در هر موردی ضروری می شمارد، امّا در هیچ یک از آنها، هدف را بی تحقق اخلاقیات و آفرینش انسانی الهی برآورده نمی بیند.
آرزومند است روزی، مبانی عرفان و فلسفه از میان متون قرآنی و نصوص روایی، که معتقد است در آن زیاد وجود دارد، بیرون کشیده شود و جای پای فلسفه و عرفان، در متن احادیث و آیات نشان داده شود، تا آنان که سر جدال با فلسفه و عرفان دارند، دریابند که هر آنچه معرفت و شناخت است رشد در دین دارد و سر نخ در آیین!
استاد، کتابهای اخلاقی و تربیتی را هم بی نیاز به اصلاح و تزکیه نمی بیند و آفتهایی نظیر پا گرفتن جدایی دین و سیاست را از انحرافهایی می داند که در کتابهای اخلاقی و تربیتی مسلمانان پیدا شده است و رهایی از آن را در گرو اصلاح منابع تربیتی می داند.
مطالعه مصاحبه با استاد، گوشه هایی از این بایدها را به خوانندگان خواهد نمود و اصلاحات مورد نیاز را نشان خواهد داد. امید که همه از سخن استاد پند گیریم و درس آموزیم.
حوزه
حوزه : با تشکر از فرصتی که به شاگردانتان داده اید تا واسطه خیر شوند و از احوال و آرای حضرت عالی برای طلاب و دیگران پژوهندگان، راه و تجربه ای را نشان دهند. ابتداء مطابق معمول، اوّلین، سؤال را از شرح زندگی و دوران تحصیلی شروع می کنیم، با این انتظار که ما و خوانندگان را از انبوه تجربیات، خاطرات و اطلاعات این دوران محروم نسازید:
استاد : مطابق معمول طلاب زنجان، تقریباً سطح را در آن شهر، به اتمام رساندم؛ یعنی رسائل و قسمت عمده مکاسب و مقدار کمی از کفایه. همچنین مقداری از طهارت شیخ را هم در زنجان، نزد مرحوم آیت اللَّه شیخ حسین دین محمّدی و مقداری از اصول را نزد والد مرحوم تحصیل کردم.
در 21 - 22 سالگی به قم مشرف شدم و در آن زمان هنوز، مرحوم آیت اللَّه العظمی بروجردی، وارد قم نشده بود و آیات سه گانه: مرحوم حجت، صدر و خوانساری، حوزه قم را اداره می کردند.
در ابتدای ورود به قم، درس آیت اللَّه مرحوم آقای حجّت، رفتم و از ابتدای بحث خیار مجلس تا آخر خیارات را، در درس ایشان شرکت کردم. همچنین در درس خارج اصول ایشان، از اوّل تا اواخر استصحاب شرکت کردم و نوشته این درس را، البته نه به طور کامل، دارم. بیان ایشان، بسیار جالب و روان بود. مقداری هم در درس اصول آیت اللَّه مرحوم صدر، حاضر می شدم. ایشان بعد از نماز مغرب و عشاء در مدرسه فیضیه، خارج اصول تدریس می کرد. از جمله حاضران بحث ایشان، مرحوم آقای سید حسن مدرس، و آقای عبدالحسین حائری، نواده دختری شیخ بودند. حضرت امام، دام ظله العالی، در آن وقت، اسفار می فرمود که از اول در آن شرکت کردیم. ایشان در صحن بزرگ، تدریس می کرد. درس فلسفه در آن زمان رایج نبود. در آن درس، آقای حاج آقا مهدی حائری، فرزند آیت اللَّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری، شیخ عبدالجواد اصفهانی، آقای شیخ محمّد فکور یزدی و... شرکت می کردند. تعداد شرکت کنندگان به ده نفر می رسید. من آن درس را، با آقای حاج آقا مهدی حائری، مباحثه می کردم. یک مقداری از معقول اسفار را هم، خدمت آیت اللَّه حاج شیخ مهدی مازندرانی، طاب ثراه، که معقول می فرمود، تلمذ کردیم. ایشان، مجتهدی بسیار بزرگوار و از شاگردان مرحوم شریعت اصفهانی و آقا سید محمد کاظم یزدی بود. به معقول تسلط داشت و خیلی خوب درس می فرمود. یادم است در آن هنگامی که شایع بود: فلسفه چه نفعی دارد؟ روزی در تدریس جلد دوّم اسفار، آن جا که مرحوم صدر المتألهین، خطبه نهج البلاغه را در بحث توحید صفات عنوان کرده است؛ ایشان، کتاب را بست و درد دلش باز شد و فرمود:
نمی دانم اینهایی که با فلسفه مخالفند آیا این مطالب را به غیر فلسفه، می توان فهمید؟
بعد از شهریور 1320، سیدنا الاستاد علّامه طباطبائی، رضوان اللَّه علیه، به قم مهاجرت کرد. بنده از ایشان سابقه ای نداشتم. در آن موقع، مرحوم والد در قم بود. مرحوم والد از شاگردان بسیار خصوصی مرحوم حاج شیخ محمّد حسین کمپانی و مورد توجه و علاقه ایشان بود و با علّامه طباطبائی خیلی صمیمی.
ایشان، به من فرمود:
حتماً باید یک دوره اسفار، پیش استاد علّامه طباطبائی بخوانید و تکرار بشود.
من خدمت علّامه رفتم و در مدرسه حجتیه، ابتداء برای سه چهار نفر، درس را شروع کرد و حضرت امام، دام ظله العالی، چون دید که درس فلسفه و معقول من به الکفایه هست، لذا درس فلسفه را تعطیل و درس فقه و اصول، شروع کرد. یکی دیگر از اساتیدمان، مرحوم آیت اللَّه حاج سید احمد خوانساری، بود. ایشان، از جمله افرادی بود که با مرحوم والد، بسیار مرتبط بود. مرحوم والد می فرمود:
وقتی که به نجف رفتم و در درس آقا ضیاء عراقی شرکت کردم، کسی را نمی شناختم. از ایشان درخواست کردم که یک نفر از حاضرین را که علماً و عملاً خودشان می پسندد، به من معرفی کند که با ایشان، مباحثه کنیم. یک روز مرحوم آقا ضیاء به منزل آمد و همراه ایشان سیّد جوانی با سیمای نورانی (سید احمد خوانساری) بود آقا ضیاء فرمود: این آقا، همان فردی است که شما می خواستید؛ علماً و عملاً جامع است.
مرحوم والد می فرمود:
در چند سالی که با ایشان هم مباحثه بودم، در طول این مدت، مکروهی از ایشان ندیدم.
یک روز که مرحوم والد به قم آمده بود، مرحوم آقای حاج سید احمد خوانساری، طاب ثراه، به دیدن ایشان تشریف آورد. بعد از رفتن ایشان، مرحوم والد فرمود: آیا از ایشان هم درس می گیرید؟
عرض کردم: ایشان منزوی است و درس و بحثی ندارند که من شرکت کنم.
مرحوم والد فرمود: حتماً باید از ایشان درس بگیرید. من از موقعیت علمی ایشان خبر دارم.
در بازدید که خدمت ایشان رفتیم، مرحوم والد راجع به درس به ایشان پیشنهاد کرد. مرحوم خوانساری، بسیار متواضع بود. خواص، ایشان را کم تر از مرحوم حجّت نمی دانستند؛ امّا ایشان با تواضع فرمود: برای ایشان (اشاره به این جانب) احتیاجی نیست. ایشان که درس آقای حجت می رود. مرحوم والد فرمود: من بهتر می دانم که احتیاج دارد و باید از خدمتتان استفاده کند.
بالاخره، به هر نحوی بود، ایشان قبول کرد. ما خدمت ایشان رفتیم و ایشان مقالات آقا ضیاء (استادشان) را شروع کرد و پیدا بود که خیلی مسلط است. بسیار نقّاض بود و در باز کردن مطالب، وارد. در معقول و فلسفه هم کاملاً وارد بود.
زیاد می دیدم که اسفار را مطالعه می کرد. فضائل و علوم جنبی نیز، خیلی داشت، مثلاً خط خوبی داشت. به تاریخ مسلط بود. و در جنبه عملی و فضائل اخلاقی، آنچه پیش من خیلی مهم است، بسیار ضبط لسان داشت. بیش تر ساکت بود، مثل سیدنا الاستاد علّامه طباطبائی، مگر کسی از ایشان سؤالی می کرد. اگر صحبتی مطرح می شد که احتمال می رفت به غیبت منتهی شود، مانع می شد. ایشان، در عین قلّت کلام، بسیار شیرین سخن بود. از مرحوم کمپانی نقل می کرد که فرموده بود:
بسیار مواظب افکار و مطالب علمی که به نظرم می رسد هستم؛ به صورتی که اگر موقع خواب در بستر مطالبی به ذهنم بیاید، بلند می شوم و مطلب را یادداشت می کنم.
بعد فرمود:
کسی که آن طور مطالب علمی را صید کند و آن گونه قید کند، به همان مقامی که ایشان از علم رسید، می رسد.
راجع به مرحوم آقا ضیاء، اعلی اللَّه درجته، فرمود: روزی که در اثناء درس ایشان فرمود: به این مطالبی که از من می شنوید، با دقت گوش کنید که همه آنها متن واقع است!
مرحوم آقای حاج سید احمد خوانساری با لحن متواضعانه فرمود:
من خدمت ایشان عرض کردم، پس وقتی که در مطلب خودتان عدول می فرمایید، در متن واقع عدول می فرمایید.
بعد که حضرت آیت اللَّه العظمی آقای بروجردی به قم مشرف شد و بنای درس گذاشت، درس فقه و اصول ایشان، حاضر می شدیم. اصول را تا اوائل ظن فرمود که من اغلب آنها را نوشته دارم. فقه را از اجازه شروع کرد، بعد صلوة شروع کرد. بحمداللَّه از محضر مبارک ایشان استفاده کرده ایم.
حوزه : در ارتباط با حوزه علمیه زنجان که جناب عالی مقدمات و سطح را در آن جا فرا گرفته اید، مطالبی را بیان بفرمایید:
استاد : قبل از زمان رضاخان، اکثر شهرهای ایران حوزه علمیه داشته است و زنجان که تقریباً ضرب المثل بود. چند نفر از بزرگان در همین حوزه درس خوانده اند؛ از جمله: مرحوم آیت اللَّه سیّد یونس اردبیلی، طاب ثراه، که قبل از مرحوم آیت اللَّه میلانی، قدس سره، در مشهد رئیس علی الاطلاق بود. ایشان از شاگردان بسیار برجسته و معروف و مبرّز مرحوم آخوند بود؛ با سواد و فقیه کامل و اهل مبارزه بود. یکی از افرادی بود که بعد از واقعه مسجد گوهر شاد، تبعید شد. ایشان، مدتها و تقریباً بیش تر سطح را در زنجان تحصیل کرده بود و در مواقع مقتضی یاد می کرد. دیگری مرحوم آیت اللَّه آقای فاضل لنکرانی، پدر همین آقای فاضل، دامت افاضاته، بود و سوّمی مرحوم والد که از شاگردان (ایشان هم در زنجان از شاگردان مرحوم آخوند ملا قربانعلی بودند) مرحوم آیت اللَّه نائینی و مرحوم آیت اللَّه کمپانی بود. و همچنین آقا شیخ عبدالکریم خوئینی که خودآموز کفایه هم دارد. یکی هم آیت اللَّه شیخ حسین دین محمّدی که ایشان جزء تلامذه مرحوم آخوند و مجاز از طرف ایشان، و استاد رسائل و مکاسب بود. و نیز آیت اللَّه آقا میرزا عبدالرحیم فقاهتی بود که از شاگردان دوره اوّل درس مرحوم آخوند و صاحب کتابی در قضاست و افراد دیگری هم مانند: مرحوم آقا میرزا ابراهیم حکیم و آقا میرزا مجید حکیم، که فلسفه و ریاضیات تدریس می کردند، بودند. زنجان، هشت مدرسه دارد و از اردبیل و اطراف، برای درس خواندن به آن جا می آمدند. همه این مدرسه ها طلبه های فاضل داشت. مسلماً تبریز هم حوزه داشته است. و سالهای متمادی، کاشان هم حوزه داشت، مرحوم نراقی آن جا بوده است. و اصفهان قبل از شیخ انصاری، مانند نجف بود. رضاخان که آمد اینها را از میان برد. از میان این مدرسه ها، از همه مهم تر مدرسه معروف به مدرسه یا مسجد سیّد است که مراد، جدّ اعلای ما، مرحوم آیت اللَّه سید محمّد مجتهد بود که با فرقه بابیّه جنگید و بالآخره با فتوای ایشان، محمّد علی باب که داعی سید علی محمّد باب بود، کشته شد. بحمداللَّه درس و بحث و اقامه نماز جمعه و جماعت در آن ترک نمی شود.
حوزه : خصوصیات و امتیازات هر کدام از آیات و مراجع ثلاثه را بفرمایید:
استاد : هر سه این بزرگواران را کاملاً از نزدیک می شناختم. هر کدام، از مقام عالی فقاهت برخوردار بودند و امّا روش سیاسی این بزرگواران: روش سیاسی مرحوم آقای حجت، ظاهراً سنخ روش آقا سید محمد کاظم طباطبائی بود؛ و یا مثل روش مرحوم آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی، خیلی به کارهای سیاسی کار نداشت. بیش تر به همان درس و بحث می پرداخت. حتی در بحث صلوة، صلوة جمعه را ذکر نکرد و اصلاً وارد بحث نشد و صحبتی پیرامون آن بیان نداشت.
امّا مرحوم آقای سیّد محمد تقی خوانساری به عکس، ایشان بینی و بین اللَّه جامع بود. کراراً از مرحوم والد، تعریف ایشان را چه در ایام تحصیل نجف و چه بعد از مهاجرت به قم، شنیدم. امام، حفظه اللَّه، به نماز ایشان بسیار مقید بود و مرتب حاضر می شد. مرحوم والد، نقل می کرد:
تنها کسی که می توانست در درس مرحوم آقا ضیاء روی مطلبش تکیه کند و بایستد، ایشان بود که اشکال می کرد و با مثالهای عرفی، آنچنان مطالب خود را در برابر استاد مجسم می کرد که اغلب حاضران جلسه درس می خندیدند و این وضع خوش آیند مرحوم آقا ضیاء نبود.
وقتی که جنگ عراق و انگلیس پیش آمد، ایشان به صف مجاهدین پیوست و با انگلیس وارد جنگ شد. انگلیسی ها، ایشان را به اسارت به هند بردند و ایشان بعد از برگشتن، دچار کسالتی شده بود. ایشان بسیار با تقوا بود، با تقوای بدون تکلف که نماز استسقای ایشان هم، خیلی معروف است. این نماز و استجابت استسقای ایشان، مایه حیرت و تعجب افراد ارتش انگلیس، که در اواخر جنگ دوّم جهانی در قم بودند، گردید و نقل شد که گفته بودند: از کشیشتان درخواست کنید که به پیروزی کامل ما دعا کند!
و امّا مرحوم آیت اللَّه صدر: ایشان نیز از جمله زعمای حوزه بود که معتقد بود باید در امور سیاسی اقدام جدّی بشود و باید در امور، دخالت کرد و باید به فکر اصلاح امور حوزه بود و در سیاست دخالت کرد. امّا این حرفها، آن موقع هیچ خریدار نداشت. حتی افرادی که این گونه بودند، قدری خلاف حوزه ای و به روشنفکر و متجدد، معروف می گردیدند. واقعاً این انقلاب، بزرگ ترین خدمت را به حوزه ها کرده است. شما اکنون نمی توانید وضع آن زمان را باور بکنید؛ چنانچه آن روز هم کسی تصور این چنین وضعی را نمی کرد که این گونه واقعیتها مطرح شود.
مرحوم آقای صدر، طاب ثراه، از نجف با مرحوم والد رفیق بود. یادم است در یک جلسه ای، صحبت از ماده تاریخ بود، مرحوم صدر، فرمود: من راجع به مرحوم والدم این ماده تاریخ را گفتم: و فی الخلد اسماعیل طاب له الصّدر که این مطابق تاریخ وفات ایشان است.
مرحوم آقای صدر، طاب ثراه، شاعر قوی بود، اشعار روی سنگ قبر مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ عبدالکریم، از ایشان است:
اجدب ربع العلم بعد خصبه - و هد ارکان المعالی فقده
کوکب سعد سعد العلم به - دهراً وغاب الیوم عنه سعده
کان لاهل العلم خیروالد - وبعده امست یتامی ولده
فی شهر ذی القعدة غاله الردی - بسهمه یالیت شلّت یده
فی حرم الائمة الاطهار فی - شهر الحرام کیف حلّ صیده
دعاه مولاه فقل مورخا - لدی الکریم جلّ ضیفاً عبده
عبدالکریم آیت اللَّه قضی - وانحل من شمل العلوم عقده
پدر ایشان، مرحوم حاج سیّد اسماعیل صدر است.
مرحوم حاج سیّد اسماعیل صدر، از شاگردان مرحوم میرزای کبیر و از مراجع زمان خود بود. ایشان گرچه فقیه، با تقوا و زاهد بود، ولی معروفیت مرحوم آخوند و آقا سیّد محمّد کاظم طباطبائی را نداشت. البته اوضاع حوزه قم در آن هنگام، سر و سامانی نداشت؛ تا این که مرحوم آیت اللَّه العظمی بروجردی، از بروجرد برای معالجه راهی تهران شد. پس از بهبود، امام، دام ظله، برای رونق بخشیدن به حوزه، از ایشان درخواست کرد که در قم توطن کرده و حوزه را به نحو احسن در تحت زعامت خویش اداره کند. آن بزرگوار هم، دعوت امام را اجابت فرموده وارد قم شد و درس شروع کرد. چنانچه ذکر شد من هم مرتب درس فقه و اصول ایشان می رفتم. ایشان، ابتداء کتاب اجاره و بعد از آن کتاب صلوة را تدریس فرمود.
بزرگان حوزه مانند خود امام و مرحوم آیت اللَّه آقا سید محمّد داماد و آقای حاج آقا مرتضی حائری نیز، در درس ایشان شرکت می فرمودند و احیاناً می فرمودند. پس از ورود ایشان بود که حوزه حیات علمی دیگری گرفت و رونق فراوان یافت. غرض، حوزه ماهیت دیگری به خود گرفت باید به ابیات مولوی متشبث گردم و به شکرانه بهره های روحی و معنوی و تشویقات خصوصی آن مرحوم و سایر اساتید عرض کنم:
این نفس جان دامنم برتافته است - بوی پیراهان یوسف یافته است
کز برای حق صحبت سالها - بازگو رمزی از آن خوشحالها
تا زمین و آسمان خندان شود - عقل و روح دیده صد چندان شود
حوزه : با مرحوم آیت اللَّه میلانی، ارتباطهای فراوان داشته اید؛ در این زمینه، مطالبی را بیان فرمایید:
استاد : مرحوم آیت اللَّه میلانی، به واسطه رفاقت زیادی که با مرحوم والد داشت، وقتی که مرحوم والد از ایران به نجف می آمد، در کربلا به منزل ایشان وارد می شدیم. یا آن گاه که ایشان به تبریز مسافرت می کرد، در زنجان به منزل ما وارد می شد. یادم می آید مرحوم آیت اللَّه میلانی فرمود: در نجف، با مرحوم والد در جلسه ای پیرامون بعضی از علوم وارد صحبت شدیم. صحبت ما از صبح تا ظهر به طول انجامید و در این نشست، پیرامون هفت علم صحبت کردیم.
وقتی دیگر در مشهد مقدس فرمود: که سی سال است، من با مرحوم آقا، رضوان اللَّه علیه، رفاقت داریم. این رفاقت نیست، قرابت است.
من عرض کردم: مضمون فرمایش شما منطبق است بر روایت امام هشتم، سلام اللَّه علیه، که فرمود: مودة عشر من سنة قرابة آن گاه که این جانب علی رغم میل باطنی خودم می خواستم از نجف به ایران برگردم (چرا که گفته می شد حوزه زنجان، کسی را ندارد چون آن ایام، مصادف بود با کسالت و بستری شدن مرحوم والد برای اداره مدرسه و مسجد سیّد و شاید زنجان مرحوم والد، لازم دید که مراجعت کنم و احساس تکلیف می شد.) مرحوم آیت اللَّه میلانی، که ناراحتی من را در مراجعت به ایران دید، گفت:
شما ناراحت نشوید. به شما روشی یاد می دهم که دوری حوزه را جبران کند. این روش، نوعی ریاضت می خواهد. و آن این است که یا با نذر و یا چیز دیگری، خود را موظف کنید که یک متن فقهی را در ساعاتی از روز، عمیق مطالعه کرده و نظرات خود را پیرامون آن یادداشت کنید. به شما قول می دهم که اگر بر این کار به طور منظم اهتمام کنید، دوری شما از حوزه جبران خواهد شد.
سیدنا الاستاد، علّامه طباطبائی، معظم له را معرفی می نمود. و آثاری که از درس ایشان طبع شده، گواه فقاهت و درجه اجتهاد آن مرحوم است. بسیار متواضع و بزرگوار و چون از تلامذه خاص مرحوم آقای حاج شیخ محمّد حسین کمپانی بودند، طبعاً دارای حالات و مقامات معنوی بود. وارد می شدم، پیوسته احساس می کردم که شبها بعد از تهجّد و نماز بدون اندک صدایی، در حیاط را باز می کرد و به حرم مطهر مشرف می شد.
مرحوم آیت اللَّه میلانی، در سال 42 جزء پیشگامان در حرکت انقلابی بود و به همین جهت، به تهران تشریف آورد. کاملاً یادم است که ورود ایشان به تهران، مصادف با زندانی شدن ما، در همان تاریخ بود. بعد از خلاصی از زندان، مجالسی داشتیم با بعضی از مراجع وقت و علماء که به تهران آمده بودند. این مجلس، در منزلی که ایشان ساکن بود، برگزار می شد. گاهی هم جلسه خصوصی راجع به اوضاع، در منزل یکی از منسوبین ما تشکیل می شد، در بعضی از این محافل خصوصی، مرحوم شهید مطهری، رضوان اللَّه علیه، نیز شرکت داشت.
حوزه : از ویژگیهای اخلاقی و علمی والدتان، که از بزرگان حوزه بوده، و همچنین خاطراتی که از آن بزرگوار دارید، برای ما بیان بفرمایید:
استاد : اگر من از ایشان بخواهم بگویم، تقریباً تزکیة المرء لنفسه می شود، امّا در حدّ اجابت دعوت، مطالبی را عرض می کنم. ایشان، از شاگردان مرحوم حاج شیخ محمد حسین کمپانی و مرحوم نائینی بود و از هر دو اجازه داشت و مرحوم کمپانی، نامه هایی به ایشان دارد. بعد از پایان تحصیلات، ایشان، وارد زنجان می شود. آن مرحوم به تزکیه نفس، بیش از هر چیز دیگر اهمیّت می داد و در این مراتب به مرتبه ای بالا رسیده بود. ایشان در تهران، بسیار آشنا و ارادت مند داشت و آنان، خیلی معتقد به وی بودند. پدرم، رضاخان را کافر می دانست و می گفت که من در کفر او هیچ شک ندارم؛ چرا که رضاخان، منکر حجاب است و حجاب هم از ضروریات دین است. یک نفر در تهران بود، که به ظاهر امر مجتهد، مدیر کل اوقاف بود؛ ولی در واقع یکی از وارستگان روزگار به شمار می آمد، به نام مرحوم میرزا مهدی شهیدی، اهل مازندران و از شاگردان مرحوم آخوند خراسانی بود. ایشان، با این که مدیر کل اوقاف بود، مرتب از صمیم قلب در مجالس، از رژیم، به صراحت انتقاد می کرد. خیلی برجسته بود. رژیم هم، چون بدل او را پیدا نمی کرد، تا با او جایگزین کند، متعرض معظم له نمی گردید. ایشان، خیلی مرید مرحوم والد بود و با ایشان در ارتباط دائمی بود و اهل حال و ذکر و سلوک بود. مرحوم میرزا مهدی شهیدی، آن موقع در تهران، مکرر برای دلداری و تسکین افرادی که از اوضاع رژیم منحوس پهلوی به تنگ آمده بودند گفته بود:
من از امام جمعه (مرحوم والد) شنیدم که این رژیم (شاهنشاهی) از میان خواهد رفت و به جای آن، جمهوری برقرار خواهد شد و به من گفته، آن را خواهم دید.
مرحوم شهیدی، قریب پانزده سال پس از سکته ای که کرد زنده بود. سرتاپای او نور بود. آن قدر لاغر شده بود که مثل میت درون قبر، امّا با همان حال، بسیار با نشاط و در کمال رضا و تسلیم بود. هر موقع از رژیم پهلوی به او شکایت می شد، آن وعده را نقل می کرد و تا اوائل انقلاب زنده بود وعده مرحوم والد متحقق شد و ایشان تبدیل سلطنت به جمهوری را دید.
مرحوم والد، با علّامه طباطبائی بسیار ارتباط داشت و می توان گفت، مذاکرات خصوصی و سرّی داشتند. گاهی مرحوم علّامه، اوقاتی که والد در تهران بود، از قم تشریف می آورد. صبح، منزل ما تشریف می آورد و غروب می رفت. دو مرتبه هم بعد از فوت مرحوم والد، به زنجان تشریف آورد و هر دفعه، شاید یک ماه، یا بیش تر، در منزل ما می ماند.
در جریان پیشه وری به فتوای مرحوم والد، مردم مقاومت کردند و در مقابل سلطه شوروی، ایستادگی کردند (این گونه نیست که ملازمه داشته باشد که انسان وارسته، باید دور از دنیای سیاست شد) تا این که به ایشان خبر داده بودند که شما را می خواهند بگیرند و ایشان، سرّی از زنجان خارج شد.
مرحوم والد، با حضرت امام نیز مرتبط بود و امام، به ایشان علاقه مند بود. یادم می آید که بعد از جنگ جهانی، ایشان به قم آمد و ضعیف و علیل المزاج بود. اوضاع اقتصادی مخصوصاً نان، بسیار بد بود. صف نانواییها، بسیار ممتد بود و آردی را که از آن نان تهیه می کردند، مقداری از آن، آرد بود و بقیه چیزهای دیگر. به این جهت، مرحوم والد، نمی توانستند از آن نان بخورند. امام در آن زمان، ظاهراً، از مزرعه ای که در خمین داشت، مقداری آرد برای ایشان می آورد و در آن موقع، روزی دو عدد نان، مخصوص مرحوم والد، می فرستاد.
یک روز، یکی از علمای بزرگ تبریز به نام آقا میرزا رضی (ایشان، شاگرد مرحوم آخوند بود، اما چون حالاتشان غیر متعارف بود، زیاد شاگرد نداشت؛ ولی امام، سابقه علمی ایشان را داشت و با ایشان خیلی رفیق بود) به منزل ما آمد و امام هم، به منزل ما تشریف آورد. زمستان بود و در منزل مان کرسی داشتیم. روی کرسی، حاشیه مرحوم کمپانی بود. آقا میرزا رضی، با آن که از شاگردان مرحوم آخوند بود؛ امّا می گفت: نباید مباحث فلسفی را با اصول، مخلوط کرد. چون حاشیه حاج شیخ را دید، به صورت اعتراض گفت که: این چه کتابی است؟ اینها فلسفه را با اصول، مخلوط کردند.
امام در جواب فرمود: اگر این مطالب از اصول بردارید، چه برایتان باقی می ماند؟
اغلب اوقات ایشان، با تلاوت قرآن کریم و یا اذکار و بالأخص شبها با نماز می گذشت. تا مزاجشان اجازه می داد نماز جماعت صبح را، هر چند بیش از عدد معدودی نبودند، ترک نکرد. اغلب در نماز صبح، سوره مبارکه والفجر را می خواند. همان طور به تدریس خارج فقه با تلامذه خاصی ادامه می داد. بسیار ملتزم به مستحبات بود. یک وقت که ماه مبارک مصادف با زمستان بود (آن هنگام، من هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم) یادم هست با رفیق شفیق خود، مرحوم شاهزاده عبدالمجید میرزا، که فیلسوف و عارف ربانی بود، هر دو، شبها، هزار مرتبه تلاوت انا انزلنا، که در شبهای ماه مبارک مستحب است، شروع می کردند که تا سحر تمام می شد. همان طور مقیّد بودند صد مرتبه سوره دخان را در شب بیست و سوم ماه مبارک می خواندند. می فرمودند: بالأخص عمل روحی، در ازدیاد یقین و نورانیت، اثر عجیبی دارد. صاحب ارتباطات و مکاشفات غیبی بود. از اشغال زنجان توسط روسها، چند سال قبل خبر داد. در استخاره هم ید طولایی داشت. بعضی از پیش آمدها را برای این جانب گوشزد کرده بود. با این که انگشتر حبوه و مال فرزند بزرگ است؛ امّا در وصیت نامه قید کرده بود که آن انگشتر را من به دست بکنم. به مراعات دستورات شرع مقدس، جزئی و کلی، اهمیت می داد.
مرحوم والد، به اساتید خود، بالأخص مرحوم علّامه مجتهد اعظم تشیّع مرحوم نائینی، بی اندازه ارادت می ورزید و می فرمود:
کتاب تنبیه الامة و تنزیه الملة، یکی از آیات فضل و اجتهاد آن مرحوم است. ولی عوام زدگی و جوّ، عرصه را برایشان چنان تنگ کرد که ناچار آن کتاب را به قیمت بالا خریداری و جمع می کردند.
همان طور که اشاره شد، مرحوم والد، با رضاخان و دستگاه سلطنت بسیار بد بود. در مجلس مؤسسان، که عده ای از علمای بزرگ دعوت شده بودند، مرحوم والد یگانه فردی بود که بر خلاف قاطبه حاضران مجلس، بلند شده و مجلس را ترک کرد. ایشان می گفت:
یک شیخ مقدس نمای احمقی که همیشه تحت الحنکش باز بود، رساله ای در وجوب سلطنت رضاخان تألیف کرده بود.
آن عدم شرکت و تفرد در آن را، یکی از اهمّ توفیقات الهی، نسبت به خودشان می دانست و آن جریان، تاحدّی در تاریخی که یکی از درجه داران ارتش وقت نوشته، منعکس است. در آن جا، از غیر ایشان، با تجلیل مناسب، اسم برده، امّا از ایشان، فقط این گونه یاد می کند: میرزا محمود امام جمعه. در این انقلاب، از دیدار بعضی از مظاهر دینی و شیوع حجاب بحمداللَّه، پس از دعا به وجود مبارک امام امت، آرزو می کنم کاش آن مرحوم زنده بود و این انقلاب را می دید. یادم است در یکی از مسافرتهای ایشان به قم، وارد مدرسه فیضیه شدیم. از قضا آن روز، مرحوم آیت اللَّه حاج سید محمد تقی خوانساری رضوان اللَّه علیه، حاضر نبود. حاضرین، امام، دام ظلّه، را جلو انداختند و نماز با شکوهی کماً و کیفاً به امامت له منعقد شد. مرحوم والد رو به من کرده و فرمود:
روزی این مرد، منشاء خدمات بزرگی به اسلام خواهد شد.
بعد فرمود: متأسفانه از ما که کاری ساخته نشده.
حتی یادم هست فرمود: یکی از ماها، در راه مبارزه دینی، خون از دماغمان نیامد.
شهداللَّه در آن وقت با آن ضعف و مرض؛ یعنی سر درد بسیار شدیدی که نوعاً عارض ایشان می شد، از توان خود کوتاهی نکرد در ساختن مرحوم آیت اللَّه طالقانی و تقویت روح مبارزه در ایشان، مسلماً سهم بزرگی داشت. یادم است روزی، مرحوم طالقانی برای خوشحالی مرحوم والد، اوائل روز بود که به منزل ما، در تهران، تشریف آورد و با بشاشتی گفت: آقا من امروز یک نهی از منکر عینی را موفق شدم و آن چنین بود که:
پسرک روزنامه فروشی را پول داده بودند که در ضمن فروش روزنامه به آقای کاشانی، توهین کند. پسرک هم، در ضمن فروش روزنامه به آقای کاشانی توهین می کرد. من هم دیدم این مردم، همه سکوت کرده اند و کسی حرف نمی زند و پسرک را منع نمی کنند؛ من هم قربة الی اللَّه عبا را انداختم زمین و آن پسر را محکم کتک زدم.
اغلب صحبت با ایشان، از خدمات سیاسی علماء گذشته بود و همچنین تأسف از عدم موفقیت مرحوم نائینی در بیداری اذهان. مرحوم والد، از این که کتاب تنبیه الامة و تنزیه الملة، مهجور و متروک مانده، بسیار دلتنگ و متأسف بود؛ تا این که مرحوم طالقانی به ایشان وعده داد که: آن کتاب را هر چند به زبان فارسی نوشته شده، با بیان روشن تری توضیح داده و بر خلاف کارشکنی ها به چاپ برساند. بعد از مدت کمی از انتشار آن کتاب نفیس، بشارت دیگری را به مرحوم والد داد و آن این بود:
اغلب دانشجویان که از سکوت و دست روی دست گذاشتن علماء، سخت در رنج و انتقاد می کردند و آنها را شریک جرم آن اوضاع می دانستند. بعد از انتشار کتاب مزبور جوّ دانشگاه نسبت به روحانیت شیعه، کاملاً عوض شد و دریافتند که از طرف بزرگان علماء شیعه، اقداماتی صورت گرفته؛ امّا در اثر عدم آگاهی مردم، مقرون به شکست شده.
در هر حال، مرحوم طالقانی، در مدت اقامت مرحوم والد، یک روز در میان، با مرحوم والد ملاقات داشت. این موضوع را که طبع کتاب نامبرده به تشویق مرحوم والد بوده، مرحوم طالقانی، در مقدمه کتاب مذکور تذکر داده است.
من پیشنهاد دارم برای آگاهی سیاسی حوزه، بیش از پیش، و احیای نام فقیهی بزرگ و عالم به زمان، مناسب است که آن کتاب، جزء برنامه های درسی حوزه های علمی قرار گیرد.
رژیم گذشته که متوجه ارادت خاص مردمان آگاه و علاقه مفرط امثال مرحوم طالقانی نسبت به مرحوم والد شده بود، چندین بار با لطایف الحیل حتی با اعزام بعضی از معاریف اهل علم، سعی داشت، بلکه ایشان را به هر وسیله ای که هست، به طرف خودش جلب کند.
حتی در دل یک شب، مأمور مخصوص دربار می آید (در آن هنگام من در قم بودم) که اعلحضرت محمد رضا سلام رساند و چون فرزند شما (اخوی آقای دکتر سید نورالدین مجتهدی) در فرانسه مشغول تحصیل طب هستند، یک چک فرستاده که هر قدر بخواهید بفرمایید تا ایشان در خارج از کشور در مضیقه مالی نباشد.
مرحوم والد کاملاً امتناع کرد و به شدت طرد کرد. و این جریان را هرگز طاغوت فراموش نکرده بود. روزی بعد از فوت امام جمعه اسبق تهران، صحبت از افرادی می شود که این منصب به آنان تفویض گردد. بعضی از آنها که مراتب علاقه مندی طبقه فهمیده جامعه را نسبت به مرحوم والد احساس می کردند، ایشان را پیشنهاد می کنند. جواب رژیم در رد ایشان این بود که او با ما میانه خوبی ندارد؛ چند بار که خواستیم وسائل ملاقات را فراهم کنیم، به شدت رد کرد؛ بنابراین، صلاحیت ندارد.
یادم هست که مرحوم نواب صفری در زمستانی سخت، وارد زنجان شد و با ایشان دیدار خصوصی کرد. زمستان سختی بود. مرحوم نواب عبای مناسب فصل را نداشت. مرحوم والد، یک عبای شال طارم زنجان تقدیم ایشان کرد. بعد از این ملاقات و پس از مراجعه مرحوم نواب، آن جریان تیراندازی در دانشگاه واقع شد که معروف است.
در هر حال، مرحوم والد، به انقلاب در حوزه، مخصوصاً از جهت اخلاق، تهذیب نفس و ورود به عالم سیاست و گرفتن زمام امور به سختی معتقد بود و از بذل میسور و فراهم نمودن مقدمات کار دریغ نداشت.
این داستان را عرض کردم که در اوائل کشف حجاب، ایشان در تهران بود.
یادم است نامه مفصلی که به یکی از منسوبین نزدیک در زنجان نوشت و ایشان یکی از رجال معروف زنجان و خاندان سرشناسی هستند. مضمون آن نامه تحذیر از شرکت در مجالسی بود که با خانمهای بدون حجاب تشکیل می شد. مرقوم فرموده بود: مبادا یک وقت بترسی و مثلاً از باب تفسیر غلط تقیّه در چنین مجالسی، با شرایط خاص، حاضر گردی. آن نامه به آدرس زنجان پست شد.
یک روز که ایشان، برحسب معمول به ملاقات بعضی از دوستان رفته بود، در وقت معمول مراجعت نکرد، تا عصر از ایشان خبری نشد. بعد شخصی خبر آورد که نگران نباشید، ایشان از شهربانی خلاص شد. فعلاً در منزل یکی از دوستان است. یکی از رجال زنجان را نام برد. بعد که ایشان به منزل مراجعت کرد، معلوم شد که نامه مزبور سانسور شده و آن را مستقیم پیش رئیس شهربانی کل برده اند. آن جا رئیس شهربانی پرسیده بود: این نامه را شما نوشتید؟ ایشان، با صراحت و قاطعیت تمام فرموده بود: بله من نوشتم.
آن گاه گفته بود: مگر نمی دانید که اعلیحضرت همایونی (رضاخان) امر به کشف حجاب فرموده است.
والد مرحوم در جواب فرموده بود: چرا از همه جزئیات اطلاع دارم؛ ولی این نامه را به حکم وظیفه دینی که بالای هر امری قرار دارد، نوشته ام و در این راه، خود را برای هر جریانی که واقع گردد آماده کرده ام.
بعد از توهیناتی زیاد به ایشان، قرار تبعید ایشان را از تهران به کاشان می گذارند. اما دستگاه رضاخان این امر را به صلاح خود ندید و بعد، از تبعید ایشان منصرف شد.
فعلاً به همین مقدار که مفصل هم شد، اکتفاء می کنیم. عمده غرض آن است که اغلب جوانها که از اوضاع سابق و اسبق درست خبر ندارند، قدر نعمت انقلاب را بدانند.
و باز نمی توانم این خاطره را از مرحوم طالقانی ترک کنم. در زمان نخست وزیری تیمور تاش ملعون بود. مرحوم طالقانی با حالت آشفته که آن وقت نوجوان بسیار نورانی بود، وارد محضر والد شد، فرمود:
باز شاهد یک بی غیرتی و... از دو نفر وکیل در خیابان امیریه بودم. و بعد فرمود: [با ذکر اسم آن دو وکیل مجلس شورای آن زمان ] این دو نفر چند قدم از من جلوتر در پیاده رو حرکت می کردند. چنان گرم صحبت شده بودند که متوجه اطراف نبودند. من صحبت آنها را می شنیدم. یکی از آنها به دیگری می گفت که: من خانم خودم را که به خدمت حضرت اشرف [تیموریان ] بردم، بعداً معلوم شد که همه چیزش مورد پسند حضرتشان واقع شده؛ فقط کمی از [با کمال معذرت ] بزرگی پستان خانم گله می فرمود.
این مشتی از خروار و اندکی از بسیار آن دورانهاست. توصیه اکید من این است که مبادا کمبودهای فعلی را شیطان جلوه داده و کفران نعمت انقلاب بکنیم. باید مواظب بود که گرفتار اوهام نشد و گول یک عده مغرض و یا مقدس مآب ساده لوح را نخورد.
این قطعه را با این آیه شریفه ختم می کنم:
ثم جعلناکم خلائف فی الارض من بعدم لتنظر کیف تعلمون
حوزه : به نامه های متعدد مرحوم کمپانی به مرحوم والدتان اشاره داشتید آیا این نامه ها موجود است؟
استاد : البته همه نامه ها خیر، به لحاظ این که مرحوم والد، فرد مبارزی بود و عرض کردم که فتوای جهاد داد با رژیم شوروی و فردی را مأمور مبارزه کرد. در این میان که ملازم با نقل و انتقالات مکانی است، مقداری از آن نامه ها از بین رفته است. در تهاجماتی که به منزل والد داشتند، مقدار زیادی کتاب و قسمتی از نامه ها را بردند. و بعضی از کتب خطی دیگر از جمله رساله شفا و بسیار مختصر مرحوم آیت اللَّه کمپانی را بردند؛ امّا منظومه حکمت که مرحوم کمپانی قبل از چاپ امر به استنساخ فرموده و در حواشی نسخه خطی به خط شریف خود اشاره به اسماء صاحبان آراء فلسفی نموده، موجود است.
حوزه : با توجّه به شرائط اجتماعی و فرهنگی معاصر و مسؤولیت روحانیون چه معلومات و علومی را در زمان کنونی، برای حوزه های علمیه لازم می دانید؟
استاد : حوزه ها، در زمینه فقه و اصول و معقول، خوب هستند، امّا این گونه نیست که استعدادها، تماماً برای فقه و اصول خلق شده باشند. می توان تفاوت استعدادها را به تفاوت نفوس دانست. در حوزه های ما، افرادی پیدا می شدند، مانند علّامه امینی که در رشته ای کار کرده اند و نتیجه آن اثر ارزش مندی مانند الغدیر شده است. البته، این کار فردی است و نه این که برنامه حوزه باشد. خود مرحوم علامه امینی، استعدادش را می شناسد و به کار می اندازد. حال اگر در حوزه، استعدادها شناخته و هدایت بشود، خیلی مؤثر است. مثلاً کسی ممکن است استعداد کار کردن در بیوگرافی را داشته باشد، که این خود، علمی مهم است و رشته تحصیلی خاصی در دانشگاه های خارج دارد. متأسفانه، این علم و نظیر آن، که خیلی مفید است، در حوزه ها کار نمی شود. اگر هم صورت گرفته، به صورت فردی و خودجوش بوده است. البته بیوگرافی را از باب مثال عرض کردم. می دانید که کار کردن بر روی علومی که جنبه فردی دارد و جنبه عمومی و رسمی ندارد، از خود گذشتگی می خواهد؛ چرا که دانشمند، در این علوم به حساب عالم و دانشمند حوزه، گذاشته نمی شود؛ بلکه فردی است که جنبی کار کرده است. کاملاً یادم است که: مرحوم آیت اللَّه آقا سید محمد حجت کوه کمری، در درس صلوة به بحث قبله رسید و در بحث است که شیی ء یا بعد مسافت اتساع جهت پیدا می کند، فرمود: وقتی که فیزیک می خواندیم! معلوم شد که ایشان فیزیک می خوانده منتهی فردی. مقداری از این علوم باید در حوزه تدریس بشود و بالأخص ادبیات که کلید فهم قرآن است باید اهمیّت بیش تری داده شود.
حوزه : در زمینه شناخت معصومان و عالمان دینی، که به آن در ضرورت پرداختن به بیوگرافی اشاره کردید، توضیح بیش تری ارائه بفرمایید تا این احساس نیاز، محسوس تر در آید و طالبان دانش و فضلاء به این بخش از کارهای انجام نایافته و یا کم کار شده اطلاع بیابند.
استاد : بسیاری از شخصیتهای بزرگ، حتی معصومین(ع) شخصیتهای واقعی آنان، معلوم نیست. افرادی در معرفی آنان، به بعضی از ظواهر پرداخته اند؛ امّا صورت و سیرت واقعی آن بزرگان، در تراکم جهالتها، مخفی است و ما چه صدماتی را از این راه، خورده ایم. در این مورد، خاطره ای است که حدود سی سال قبل، در دفعه اوّل که به حج مشرف بودم، با شخصیت معروفی به اسم دکتر عبداللطیف و میاطی، آشنا شدم. این فرد استاد روان شناس و بسیار خوش صحبت و مطلع بود و همیشه در جیبش قرآن همراه داشت. و به آیات قرآن مسلط بود و به درد مسلمانها آشنایی داشت در هنگام قصد مراجعت به ایران، از ایشان در خواست کردم که به ایران بیاید. ایشان گفت:
به چه مناسبت به ایران بیایم. من از ایران غیر از دو نفر نمی شناسم یکی ملای رومی، که از طریق ترجمه مثنوی با آن آشنا شدم و دیگری هم شیخ ابوعبداللَّه زنجانی.
شیخ ابوعبداللَّه زنجانی، دایی ما بود که آن زمان، به واسطه نطقهای علمی در جوامع مصر و دمشق، معروف بود و هم چنین کتابهایی دارد، از جمله کتابی در بیوگرافی صدرالمتألهین، با نام: الفیلسوف الفارسی الکبیر... که این کتاب، در آن زمان، توسط مجمع علمی دمشق چاپ شد و دیگر تاریخ القرآن.
من حیرت زده شدم و گفتم: بها قبر الامام علی بن موسی (ع).
خدا می داند که در جواب، به من گفت: و من علی بن موسی؟ علی بن موسی، کیست؟
من آن جا پیش خودم گفتم که ما نمک پرورده این خاندان هستیم؛ اما نتوانستیم اقلاً آنها را به جهان اسلام، معرفی کنیم.
از این جا استفاده می شود که بسیاری از علوم، نمی تواند جنبی باشد، بلکه باید مستعدین به سوی آنها، سوق داده شوند. افرادی مثل نیکلسون، تمام عمر را، صرف شناخت و شناساندن مولوی می کنند، چرا نباید در حوزه افرادی را داشته باشیم که نسبت به بزرگان اعاظم ما، این گونه عمل بکنند؟
یادم است که یکی از علماء مصر، شیخ عبداللَّه علائلی، کتابی درباره امام حسین (ع) نوشت، با نام:سموا المعنی فی الذات او اشعة فی حیاة الحسین (ع). ایشان (علائلی) بسیار در لغت عرب، وارد بود و کتابی در لغت دارد. فرزند مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانی، معروف به کمپانی، به زنجان آمده بود و می فرمود که پدرم بعد از مطالعه این کتاب، فرمود: راجع به حضرت سید الشهداء، یا این طور بنویسید و یا هیچ ننویسید (که تعرضی به نوشته های موجود بود.) این هم یکی از کمبودهای حوزه است که ان شاءاللَّه باید برطرف گردد. بالأخص افرادی، راجع به شناساندن ائمه اطهار، صلوات اللَّه علیهم، با تأمل در ادوار تاریخ زندگی و برخوردشان با متکلمین و دانشمندان عصر خویش، بالأخص امام صادق و امام علی بن موسی الرضا و شرح آن مجالس تاریخی با علمای ادیان، گرچه بقول مولوی:
شرح تو بگذشت در قدر عقول - عقل در شرح شما شد بوالفصول
امّا با این همه، آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر معرفت بتوان چشید و بالأخص سیر ادوار فلسفه و کلام در عصر ائمه اطهار، صلوات اللَّه علیهم، مسلّماً در فهم مطالب غامض فلسفی تأثیر به سزایی دارد، باید قدم نهاد مقداری از این کار را شهید علّامه انجام داده، ولی ناقص مانده است و باید دنبال کار ایشان را گرفت.
ادامه دارد