فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه محمد تقی جعفری(64)

(بخش دوم)
نخستین قسمت گفت و گو با استاد جعفری را، در شماره قبل خواندید و اینک ،دوّمین و آخرین قسمت آن را پیش روی دارید.
استاد جعفری، فراتر از آن است که در آثارش توان جست و عمیق تر از آن که در کتابهایش، توان یافت. انسانی است بی آلایش، با خلوصی خاص و بی تعلّقی ویژه! فقیهی با ابتکارها و طرحهای چاره ساز و رهگشا که در هر زمینه، سخنی دارد پر مغز و اندیشه ای نغز! وی، به همه چیز آگاهانه می نگرد؛ آن گاه که از حوزه می گوید، موضوع ضروری و اجتناب ناپذیر تخصّص را مطرح می سازد و وقتی از فقه یاد می کند، ابتکارها و ابداعهای مورد نیاز و مستند را مورد توجّه قرار می دهد و زمانی که از کتابهای درسی سخن به میان می آید، پیرایش بایسته را ضروری می داند و با این همه، تدریس و تحصیل فقه را همگام با موضوع شناسی مقرون به اطمینان می بیند.
استاد، متفکّری است پولادین اراده و ژرف اندیش. شعاع جاذبه اشخاص، وی را مقهور نمی سازد و با این که حرمت آنان را پاس می دارد، ساحت اندیشه را از نقد علمی، بی نیاز نمی بیند؛ و در عین حال بی واهمه از پرچمداران تکفیر، بر اندیشه ها ارج می گذارد و ارزشهای بزرگ را، بر پای پرهیز از انگها و تهمتهای پیشقراولان اتهام قربانی نمی سازد!
دنیای اندیشه چه زیبا و شگفت انگیز است؛ در سویی، فقیهی به عظمت استاد جعفری قرار دارد که فکر اعجوبه ای چون ملّای رومی را به نقد و بررسی می کشد و از بایسته ها و نبایسته های مثنوی سخن می گوید و در دیگر سوی، اشباه الرجالی بی اندیشه و گریزان از فهم و درک که تنها وظیفه شان، اتهام باران هر عالمی است که در عالم فکر و تعقّل ،نیم نگاهی به مشعلداران معرفت کند. آنان در کجایند و اینان در کجا؟ و در این تقابل، علم و جهل و صالح و صالح چه حکمتی است که تاریخ بشر، از حضورش آکنده و قلبهای بزرگی از آن رنجیده است؟ از قلب سقراط تا قلب علی (ع)؛ و از قلب علی (ع) تا فراروی تاریخ، هر جا و هر زمان که فرزانه ای باشد و فرو مایه ای!
بگذریم که این شکوایه ای است به درازای تاریخ و به عمر اندیشه و بزرگ ترین قربانی آن علی(ع) که روزگار، آن رادمرد فرزانه را، در برابر معاویه، تندیس شیطنت قرار داد و آن بزرگ را بر آن داشت که آه از دل برآورد و بگوید: فیا عجبا للدهر اذ صرت یقرن بی من لم یسع بقدمی.
و اینک این شما و این بقیه مصاحبه: امید که سخن صالحان، ره توشه را همان گردد.
حوزه : با پیدایش مسائل جدید که فقه اسلامی، پاسخ گویی آنها را بر عهده دارد، در شرایط و زمینه های اجتهاد، چه تحولاتی رخ داده و یا لازم می دانید تحقق بیابد؟
استاد : بسم اللَّه الرحمن الرحیم. اخیراً بعضی از فضلاء، پیرامون مسائل جدیده (المسائل المستحدثه) یا الموضوعات المستحدثه ذات الاحکام الشرعیه، کتاب نوشته اند و در رساله های عملیه نیز، مسائل را تا حدودی مطرح و به پاسخ آنها پرداخته اند. این که گفتید: فقه اسلامی پاسخ گویی آنها را بر عهده دارد باید آن را مانند یک اصل مسلّم پذیرفت. فقه اسلامی که موضوعش افعال مکلفین است، چنان که شامل همه افعال و تروک عضلانی است، همچنان شامل همه گونه فعالیتهای ذهنی و روانی نیز می باشد و منابع شناخت همه مسائل مربوط به همه افعال و تروک که عبارت است از: کتاب، سنت، اجماع و عقل که در اصطلاح، منابع و دلائل و مأخذ نیز گفته می شود و پاسخ گویی همه آن مسائل، در هر زمان و مکان و عوامل و شرایط می باشد. این مطلب جای تردید نیست. آنچه که بسیار اهمیّت دارد و به هر نحوی است، باید حوزه علمیه قیام به آن نموده و راه بیندازد، تلاش و تکاپوی جدّی برای به دست آوردن طرق و وسائل درک موضوعات مسائل مستحدثه است، تا حکم الهی آن مسائل با اطمینان خاطر استنباط شده، در اختیار جامعه گذاشته شود. به عنوان مثال مسائل مربوط به بیمه را با اقسامی که دارد، نمی توان بدون بررسی موضوعی در ماهیّت و شرائط وجودی اقسام آن، پاسخ فقهی گفت. و این بررسی، احتیاج شدید دارد به مطالعه و بحث و تحقیق درباره آن قسم کتابهای اقتصادی یا آن مقاله های تحقیقی که پیرامون بیمه نوشته شده است. مثال دیگر، مسائل مربوط به بانک و بانکداری است. قطعی است که گسترش و عمق بسیار مهم، که درباره پول در جوامع بشری پدید آمده است، تا جایی که می توان گفت: دوران دو فلزی که به طور مستقیم نمود پولی داشته است، تقریباً به سر آمده و پولها، با ارزشهای اعتباری محض، صحنه اقتصادی بشر را اشغال نموده است و همچنین پول، چه مسائل مهمی را که از دیدگاه مدیریت اجتماعی آن و همچنین در حال ارتباط با اقوام و ملل خارج به وجود آورده است. بنابراین، ملاحظه می شود که تنقیح مسائل ربا و دیگر احکام مربوط به پول، به تحقیقات موضوعی دامنه داری نیازمند است.
حاصل پاسخ سؤال فوق، به طور خلاصه این است که: با بروز مسائل جدید که بسیار فراوان است چون شخص مجتهد، باید موضوع های دارای اثر شرعی احراز شده را، مورد حکم قرار دهد و احراز موضوع های جدید نیاز به شناخت و تحقیق گسترده و عمیق دارد؛ از این روی، زمینه اجتهاد در این دوران، احتیاج شدید به تلاش در شناخت و احراز موضوع دارد. البته این شناخت و تحقیق، منحصراً به عهده مجتهد نیست. لذا ممکن است به وسیله متخصصان آگاه و عادل و حداقل موثق، تحصیل و در اختیار فقیه گذاشته شود. نمی خواهم بگویم، فقیه باید چهل یا پنجاه سال وقت صرف کند تا متخصص در شناخت موضوع شود. اما باید موضوع حکم را تا حدود زیادی بشناسید ولو از طریق اهل فن، کارشناسان و متخصصان.
حوزه : یعنی حضرت عالی شناخت موضوع را یکی از شرایط اجتهاد می دانید؟
استاد : شناخت موضوعاتی را که فقیه می خواهد نسبت به آنها فتوی بدهد و حکم صادر کند، بله، زیرا بدون شناخت، فتوی و حکم اقرب به واقع نخواهد بود؛ چرا که بعضی از موضوعات، ممکن است جهات مختلف و گوناگونی داشته باشند که باید به تمامی آنها نظر داشت.
حوزه : با توجه به آگاهی گسترده حضرت عالی از مشکلات فکری و اجتماعی، چه مسائلی را لازم می دانید که حوزه ها باید در آنها تحقیق کنند و دستاوردهای آن را، برای رفع خلاءها منتشر کنند؟
استاد : مسائل برای هدفهایی که حوزه در نظر دارد، بسیار فراوان است. اگر روش تخصصی در حوزه به مرحله اجراء درآید، اغلب مسائلی که مربوط به هدفهای حوزه است، روشن می گردد. می توان گفت: اساس هدفهای حوزه سه موضوع بسیار مهم است:
موضوع اوّل: تحقیق لازم و کافی در هر دوره از زمان درباره معارف اسلامی، به طور عام که شامل همه اصول و عقاید و احکام می گردد.
موضوع دوّم: به دست آوردن اطلاعات کافی یا حداّقل اطلاعات لازم از نیازهای مادی و معنوی جهان اسلام برای خود و در حال ارتباط با جوامع دیگر.
موضوع سوّم: عرضه یا تطبیق نیازهای مادی و معنوی جهان اسلامی بر آن معارف و به کاربستن محصول تطبیق در زندگی مردم برای خود و در حال ارتباط با جوامع دیگر.
در این جا، لازم می دانم به یک نکته بسیار حیاتی اشاره کنم. و آن نکته این است که اگر تعلیم طلبه ها برای حرکت در این مسیر بسیار با اهمیت، بدون تربیت با اخلاق والای اسلامی باشد، به نتیجه مطلوب نخواهد رسید؛ زیرا نتیجه مطلوب از حرکت در این مسیر، صیرورت (گردیدن) انسانهاست نه پر کردن نوار ضبط صوت مغز، با چند عدد اصطلاحات جالب و حیرت انگیز.
حوزه : پیرامون مسأله تخصصی شدن فقه، این سؤال باقی است که با تخصصی شدن ابواب فقه، ما چگونه ارتباط لازم را میان مسائل اسلامی که به عنوان مسائل یک مکتب که از درون به هم پیوند ناگسستنی دارند، حفظ کنیم.
استاد : این ارتباط در علوم و دانشهای دیگری که به صورت بخشهای مختلف و متفاوتی مطرح شده اند، انجام گرفته است. به این صورت که از مشترکات موجود در آنها، جهت ارتباط و هماهنگی مثلاً در روان شناسی، روان کاوی، روان پزشکی، استفاده شده است. ما در حوزه می توانیم، یک متنی را برای مرحله قبل از تخصص تهیه کنیم، که در آن مبانی کلی ابواب فقه، مطرح شده باشد. و طلبه قبل از ورود به مباحث تخصصی، با این مبانی آشنا شود. این آشنایی، موجب آن می شود که مسائل مورد تخصص او، مبتنی بر مبانی کلی و هماهنگ با دیگر مسائل باشد.
مسأله تخصصی شدن علوم و معارف اسلامی مسأله قابل توجهی است که باید به او توجه کامل شود و به سادگی از کنار آن نمی توان گذشت.
عمق معارف و همچنین گستردگی نیازها، از ما معلومات سطحی و کلی را نمی پذیرد. و این گونه معلومات، نمی تواند پاسخ گوی نیازهای اجتماعی ما باشد.
حوزه : حضرت عالی، در آثار خود، بر لزوم ابداع و ابتکار در مسائل تحقیقی تأکید فرموده اید، اهمیت این تأکید را در عصر کنونی و شیوه های پدید آوردن این روحیه و عمل را تبیین فرمایید.
استاد : این سؤال، یکی از اساسی ترین مسائل مربوط به حوزهاست. البته کاملاً واضح است که شمار شخصیتهای مبتکر و ابداع کننده در هر دوره و در هر نوع علم و هنر و صنعت، محدودتر از مجموع کسانی است که در آن علم، و هنر و صنعت مشغول به تحصیل و فراگیری هستند ولی می توان گفت: صاحب نظر در نظام طلبگی حوزه ها، با در نظر گرفتن نسبت، بیش از صاحب نظران در دیگر نظام های علمی است. با این حال، حتی در نظام طلبگی هم بسیار اندک شمارند. و عدد نوابع مبتکر و ابداع کننده، از صاحب نظران هم کم تر است. علت اساسی این که عدد صاحب نظران در نظام طلبگی بیش از دیگر نظام های علمی است، چند چیز است، از آن جمله:
1. مطلوبیت اکید چون و چرا در دروس حوزه ای است. همان طور که می دانیم، طلبه از آغاز کار تحصیلی این مطلب را، را به عنوان یک اصل بدیهی می پذیرد که هیچ قضیه ای نباید بدون دلیل قانع کننده پذیرفته شود. و این اصل، واقعاً از سازنده ترین عوامل کاخ مجلل هر علم است.
2. بحث و کاوشهای مخلصانه ای که در حوزه ها دائر است، مخصوصاً موقعی که اعضای بحث از انصاف و عدل هم برخوردار باشند و در برابر حق مقاومت نکنند.
3. پشت کار گرفتن مستمر. این نکته را هم یادآور شوم که اشخاصی که از نظر هوش و حافظه و دیگر استعدادها متوسط باشند، ولی پشت کار و تلاششان مستمر باشد، در تحصیل علم موفق تر از کسانی هستند که هوش و نبوغ، آنان را به جهت بارقه ها و فهم های تند و درخشان ولی زودگذر، مغرور نموده و از کار و تلاش می مانند. من در حوزه ها، از این گونه اشخاص دیده ام که متأسفانه، در نیمه راه مسیر معرفت، به رکود مبتلا شده اند. این گروه (اشخاص دارای نبوغ و هوش فوق العاده) نباید مقداری از سرمایه نبوغ خود را، در راه اثبات هویت نابغه و باهوش بودن خود، برای مردم مصروف نمایند. به نظر می رسد آن اندازه که می تواند سرمایه نبوغ و هوش انسانها را مستهلک بسازد، تقریباً زیادتر از نصف مقدار سرمایه ای است که برای ارتباط با واقعیّات، مورد نیاز است. به همین جهت است که تعلیم و تربیتهای اخلاقی والا برای حوزه، واقعاً جنبه حیاتی دارد. به هر حال، مقداری هم به اصل پدیده ابتکار و ابداع بپردازیم. البته تشخیص عوامل اصلی نبوغ، که منشأ ابتکار و ابداع است، تاکنون از دیدگاه علمی، به جایی نرسیده است، فقط پس از آن که علائم نبوغ آشکار گشت، می توان فهمید که آن شخص دارای نبوغ است، لذا نمی توان نبوغ را در کسی ایجاد کرد. البته مقداری از کارهاست، که انجام دادن آنها می تواند نبوغ را به فعلیّت برساند و یا آن را ظاهر بسازد. ما به بعضی از آن کارها اشاره می کنیم:
1. درک ضرورت و عظمت آن حقایقی که شخص در صدد تحصیل معرفت آن بر آمده است و به عبارت دیگر شخص باید موضوع فعالیت مغزی خود را به قدری حیاتی تلقی کند که به از دست دادن سرمایه عمر گرانبهایش، در وصول به آن رضایت بدهد. باید این نکته فراموش نشود که برای درک ضرورت و عظمت حقیقی، که نقدینه عمر در راه به دست آوردن آن صرف خواهد گشت، تکاپو و تلاش جدی لازم است. مثلاً اگر یک طلبه می خواهد فقیه شود، باید برای درک ضرورت و عظمت فقه به دست نیاید، باید برای همیشه در حقیقت مزبور بیندیشد.
2. همواره تأمل در اصول و مبانی تعریف و استدلال درباره موضوع کارش را از نظر بگذراند، مانند این که آن اصول و مبانی، برای او جدیداً کشف شده است. لازمه بسیار مهم این تأمل مستمر، برقرار شدن رابطه آزاد میان او و آن اصول مستمر می باشد و این رابطه آزاد می تواند، مفاهیم و مسائل جدیدتری را در مغز آدمی مطرح نماید.
3. اطمینان به خویشتن و این که خداوند متعال برای هر کسی سرمایه ای داده است، اگر چه نوع آن سرمایه ها مختلف است. الناس معادن کمعادن الذهب و الفضّة ناگفته نگذاریم که این حدیث به هیچ وجه دلالت بر جبری بودن همه مبادی و مقدمات و عوامل افعال و تروک انسانی ندارد.
این که عرض کردم، به نظر خیلی حساس می رسد و ما باید میان احترام به شخصیتهای پیش تاز و برخورداری از بزرگان را، با قرار گرفتن در جاذبه شخصیت آنان فرق بگذاریم. قرار گرفتن در جاذبه شخصیتها، به طور مطلق حس ابتکار و ابداع را از بین می برد و انسان آگاهانه یا ناآگاه در محاصره تقلید می ماند و نمی تواند از نیروی خدادادی خود بهره مند شود.
5. امید دائمی و نشاط مستمر برای دریافت حقیقت یا حقائقی که برای آن به تکاپو افتاده است.
حوزه : حضرت عالی اشاره فرمودید که شمار نوآوران در مسائل علوم، در میان حوزه ها بیش تر از مراکز علمی، فرهنگی دیگر است. می خواستیم عرض کنیم، ابتکارهای زیادی وجود دارد، اما متأسفانه این ابتکارها بیش تر در جهت پاسخ گویی به نیازمندیهای علمی جامعه نبوده است، از این رو ما با داشتن منابع کامل، نسبت به بعضی امور اجتماعی پاسخ گو نیستیم. چگونه است که این ابتکارات در مسیری جدا از نیازمندیهای جامعه قرار گرفته است؟
استاد : علت اساسی این است که حوزه، فقاهت و ابواب فقه از جامعه منعزل و کنار گذاشته شده بود، برای رفع نیازمندیهای اجتماع، به آنها رجوع نمی شد. لذا فقهای ما بیش تر به همان مسائل می پرداختند و به ابواب محدودی از فقه قناعت می کردند. و شاید در ذهن شریفشان این بوده است که هرگاه به مسائل دیگری نیاز پیدا شد، با در دست داشتن مبانی، تطبیق آن بر مسائل جدید مشکل نیست. در حالی که ما امروز می بینیم که این گونه نیست. برای پاسخگویی به نیازهای اجتماع، یک کار عمیق و توان فرسائی لازم است.
علت این که ما در اصول، تخصص و ابتکارهای بیش تری داریم نیز همین منعزل بودن ابواب فقه، در طول تاریخ است. چون فقه، تمام مرجع مشکلات اجتماع نبوده است. پرداختن به بعضی از ابواب آن، با پرداختن به علم اصول یکسان تلقی می شده است. به این جهت، ما می بینیم که علم اصول از حالت مقدمه بودن برای علم فقه، در آمده است. اگر اصول مقدمه فقه است، نباید آن گونه باشد که طلبه بیست سال عمر برای او صرف کند، مگر نه این که مقدمه است. اصول، کلام و عقاید که نیست، تا نفس فراگیری آن مطلوبیّت داشته باشد.
در زمینه کمی نوآوریها و همچنین فاصله آنها با نیازمندیها، از این واقعیت نباید غفلت کرد که مقدار زیادی از عمر گذشتگان ما، در انتقاد از آراء اسلاف صرف شده است: و فیه من وجوه. اولاً، ثانیاً، ثالثاً... دقّت در آراء بزرگان و پرداختن به آن تا حدودی مفید و لازم است. اما دو هفته انرژی مغز را صرف انتقاد از اقوال کردن، فایده ای ندارد؛ چرا که غالباً این انتقادات، اثر شرعی ندارد.
ما باید به جای پرداختن بیش از حد به آراء دیگران و انتقاد از آنها، به منابع دست اول بپردازیم و روی آنها کار بکنیم. دیدن اقوال بزرگانی مانند مرحوم صاحب شرایع یا صاحب جواهر، لازم است، اما این کار، نباید ما را از پرداختن به اصل منابع باز دارد.
چنانکه مرحوم آیت اللَّه بروجردی، در علم رجال، به اصل منابع پرداخت. ایشان به جای دیگری اقوال علمای علم رجال، بیش تر به کیفیّت ورود روایت، جهت ورود و دیگر مسائل پرداخت خدا می داند که ما چقدر روایت زیادی داریم که می تواند مبانی احکام فقهی قرار گیرد. اما با کمال تأسف، با بردن آنها به باب اخلاق و گفتن این که اینها اخلاقی است، فقه را از آنها محروم کردند. در اینها باید تجدید نظر شود و از آنها استفاده گردد. با این کار، ما می توانیم صاحب نظران جدید و نوآوری در فقه داشته باشیم. البته نوآوری در فقه، به این معنی نیست که خارج از ادلّه اربعه صحبت شود.
حوزه : به نظر حضرت عالی حوزه های علوم دینی در علوم انسانی، چه نوع ارتباطی را با دانشهای جدید می توانند داشته باشند؟
استاد : دانشهای جدید درباره علوم انسانی، از یک سنخ نیست. برای توضیح این اقسام، سه مقدمه را باید در نظر بگیریم:
مقدمه اول: این است که هر آنچه در مغرب زمین یا در مشرق زمین غیر اسلامی، به عنوان دانشهای جدید، در عرصه جوامع مطرح شده است، نمی توان دانش به معنای حقیقی آن تلقی نمود؛ زیرا مثلاً نوشته های ادبی بسیار فراوانی که امروزه در آن سرزمینها مطرح می گردد، قسمی ذوقیات خاص فرهنگی آنهاست و قسمی دیگر، ایجاد تقاضاهای مصنوعی است، برای آرمانهایی که نویسندگان در نظر دارند. گروهی از آن نوشته ها، برای جلب شگفتی مردم است، که نویسنده را مطرح نماید، مقداری دیگر از آن نوشته ها، در خدمت مدیریت های اجتماعات است. نوشته های سیاسی به همین نحو، آمارگیریها درباره مردم جوامع، اگر کامل باشد و یک کلاغ چهل کلاغ نباشد، فقط می تواند معلول را بازگو کند و علت را نمی تواند برای محقّقان بیان نماید.
مقدمه دوم: اگر منظور از ارتباط حوزه با دانشهای جدید، اطلاع از هر قانون و مسأله ای است که به عنوان دانش جدید مطرح شده است، مطلوب است، زیرا افزودن بر معلومات، اگر چه مسائل محتمل هم بوده باشد، افزودن بر قدرت و علم است و اگر منظور دانشهای واقعی است، یعنی آن مسائل و قوانین است که واقعاً محتوای علمی دارند، مسلم است که با نظریه ضرورت شناخت انسانها، از همه ابعاد، به طور عموم از آرمانهای اساسی اسلامی است، به ترتیبی که عرض خواهم کرد لازم و ضروری است.
مقدمه سوّم: در دوران گذشته برخی مدیریتهای جوامع مقتدر، برای آن که همه جوامع را، از جنبه های علمی و فرهنگی، در مرحله پایین و نیازمند مطلق به خودشان معرفی کنند، به وسیله سودجویان و ناآگاهان، علوم را تقسیم بندی نموده، دو قسمت مهم: قدیم و جدید را مطرح و هر آنچه که مربوط به قدیم بود، (به اصطلاح آنان) مطرود و هر آنچه که مربوط به جدید بود، مورد توصیه و تشویق و دستور قرار می دادند. من فعلاً کاری با انگیزه های اصلی و فرعی این تقسیم بندیها و نتایجی که از آن گرفته شده ندارم. ولی این مقدار می خواهم بگویم که در آن تقسیم بندیها، صدها هزار مجلد کتاب در علوم یا ریشه های علومی که به وسیله دانشمندان اسلامی، در عرصه تاریخ علم، مخصوصاً از اواخر قرن دوّم هجری تا اوائل قرن پنجم هجری نوشته شده بود، به عنوان کتابهای علوم قدیم، مطرود و تبعید شده و یا از بین رفته است. امروزه، این عبارت را، یک مورخ محقّق مغرب زمینی می نویسد:
وقتی انسان، آثار علمی اسلامی را می خواند، واقعاً از برخورد تعقلی آنها که از عظمت منطقی علوم جدید، برخوردار است تعجب می کند(65)
کتاب البتانی (محمد بن جابر بن سنان) که علم مثلثات جدید را، پایه گذاری کرده است، به عنوان کتابهای علوم قدیم، طرد و تبعید شده است!
پی یرروسو در تاریخ علم می نویسد:
البتانی، مردی بزرگ، از جمله اشراف بود و به بطلمیوس ارادت می ورزید و خود او از لحاظ دقت در مطالعه تقویم اعتدالین، از بطلمیوس نیز پیش تر رفت و اول کسی بود که در علم مثلثات، سینوس (جیب) را جانشین وتر ساخت. و از این تغییر، تمام مثلثات جدید نتیجه شد.(66)
مقصودم از این مقدمه، این بود که درست است که دانشهایی در علوم انسانی، به تازگی پا به عرصه معارف بشری نهاده است، ولی نه چنان است که هر دانشی که به عنوان جدید موصوف شود، باید آن را دانش جدید و بی سابقه تلقی کرد.(67)
حال می پردازیم به آنچه که به عنوان دانش جدید، مطرح شده است. اگر مقدمه سوّم را که عرض کردم، به خاطر داشته باشیم، پاسخی که درباره سؤال مطرح می کنیم، روشن تر خواهد گشت. آیا در علوم انسانی واقعاً دانشهایی جدید، پا به عرصه معارف بشری گذاشته است، که هیچ گونه سابقه نداشته است؟
پاسخ این جانب با مراعات احتیاط، که در امثال این موارد شایسته است، چنین است: درباره انسان، معارف و علوم و مسائل بسیار فراوان، در جوامع اسلامی مطرح شده است و به عبارت معمولی، مسلمانان با نظر به منابع اسلامی خود، سخن بسیاربسیار فراوان درباره انسان گفته اند، به طوری که وقتی یک انسان متتبّع و متفکر، آن سخنها را می بیند و معارفی را که امروزه به عنوان دانش جدید، درباره انسان معرفی شده است، از نظر می گذراند، واقعاً و از ته دل می خواهد بگوید:
سخن هر چه گویم همه گفته اند - بر باغ دانش همه رفته اند
یعنی در علوم انسانی، از نظر اصول و مبادی و قوانین مربوطه، هر چه امروز مطرح شود، حداقل اصول کلی آنها در منابع اسلامی و دیدگاه های متفکران مسلمانان بوده است. به عنوان نمونه، آیا روان شناسی جدید است. با این که منابع اسلامی، پر از بیان حقایق مربوط به روان انسانی است. و با این که کتابها و مقالات بی شمار، به عنوان علم النفس یا مربوط به بعضی از مسائل آن، از همان اواخر قرن دوّم هجری، در دسترس است؟ آیا با نظر به کارهای ابن سینا و مواردی چند از مثنوی می توان گفت: روان کاوی علمی است که هیچ سابقه نداشته است؟
آیا با نظریه کتابهایی مانند: مقدمه ابن خلدون و بعضی از نوشته های ابوریحان بیرونی، می توان گفت جامعه شناسی، دانش جدید است؟ به هر حال، هر چه که به عنوان دانش جدید، در علوم انسانی طرح شود، باید نخست در این مسأله دقت شود، که آیا واقعاً آن دانش جدید است؟
التبه مسائلی جدید در اغلب علوم انسانی از تعلیم و تربیت گرفته تا علوم روانی، تاریخ و تحلیل تاریخی، جامعه شناسی با رشته های گوناگونش، اقتصاد و حقوق و فرهنگ شناسی و اخلاق هر یک با رشته های متنوعی که دارد، بروز کرده است، که حوزه باید با آن مسائل آشنایی کامل داشته باشد؛ زیرا که مستقیم، یا غیر مستقیم، مربوط به کار اوست، البته مسائل مربوط به تخصص را در فراگیری این دانشها باید در نظر بگیریم.
مطلب دیگری که از اهمیت اساسی برخوردار است، موضوع اصل مبنایی است، که دانشها، یا به اصطلاح صحیح تر، مسائل جدید درباره انسان مطرح می سازد. این اصل اساسی، بیان کننده هویت و هدف عالی انسانی است، که در دانشها و مسائل جدید یا به کلّی حذف می شود و یا آن اندازه مورد بی اعتنایی قرار می گیرد، که مانند حذف کردن آن است.
به عبارت روشن تر، دانشهایی که به وسیله متفکران یا نویسندگان دورانهای متأخر مطرح می شود، انسانی را موضوع کار خود قرار می دهد که معلولی از علل طبیعی محض بوده و به اصطلاح، از طبیعت ناآگاه برآمده و از آن طبیعت ناآگاه و برگشتش هم به سوی آن طبیعت ناآگاه بر می گردد. این عقیده درباره انسان، مشکلاتی به وجود می آورد که قابل حلّ و فصل صحیح نیست. در صورتی که انسانی که در اسلام مطرح است و باید موضوع علوم انسانی در هر دو قلمرو انسان آن چنان که هست و انسان آن چنان که باید قرار بگیرد، انسانی است که از آن خداست به سوی خدا بر می گردد: انا للَّه و انا الیه راجعون و همه متفکران آگاه شرق و غرب می دانند که پاسخ چهار پرسش: من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ برای چه آمده ام؟ به کجا می روم؟ را فقط انسانی که از دیدگاه اسلام مطرح است، می تواند بدهد. این اصل مبنایی، باید با کمال دقت مورد توجه باشد. یک مسأله بسیار قابل توجه را در این مبحث، همواره باید در نظر بگیریم و آن این است که: تقریباً مسائل علمی که در منطقه علوم مطرح می شوند، آمیخته از فرضیات و نظریات است که متأسفانه، بدون تفکیک از آن مسائل که واقعاً جنبه علمی دارند، عرضه می شوند و می دانیم که فرضیه و نظریه عبارت است از: طرح قضایای ثابت نشده، برای توضیح یک یا چند پدیده، که مورد تحقیق علمی قرار گرفته است و لذا ممکن است، پس از گذشت مدتی، کم و بیش بطلان آن فرضیه و نظریه اثبات شود. این مطلب را هم اضافه می کنم که حتّی ممکن است، قضایایی با شرائط معیّنی، در برهه ای از زمان علمی تلقی شود و پس از فقدان یک یا همه شرایط مفروضه، آن قضایا، علمی تلقی نشوند. خلاصه سرعت تدریجی بودن تغییرات در دانشهای جدید را، نباید به هیچ وجه نادیده گرفت یا مورد مسامحه قرار داد.
حوزه : در پاره ای از بحثهای فقهی که از حضرت عالی منتشر شده است، مقداری از آراء غیر مشهور را تأیید و انتخاب فرموده اید، مانند: طهارت اهل کتاب، عدم انحصار موادّ زکات در امور نه گانه در زمینه ارائه این گونه نظریات در محافل حوزه ای، چه نظری دارید؟ و این حرکت در تکامل اجتهاد شیعی تا چه اندازه مؤثر است؟
استاد : البته همان طور که دیده اید، متن آن مسائل فقهی را، برای بحث و تحقیق طرح کرده ام، که خود از عالی ترین مختصات باز بودن باب اجتهاد در مکتب شیعه است. البته فتوایی درباره این مسائل ممکن است به جهت احترام شدید به شهرت فتوایی طوری دیگر باشد، ولی بدان جهت که دلایلی برای طرح آن گونه آراء وجود دارد، لازم است که بحث و تحقیق درباره آنها بیش از یک جریان استطرادی گذرا، انجام بگیرد. به عنوان مثال، می دانیم که نزح، کشیدن تعداد مختلفی سطل آب از چاه، که حیوانات یا اعیان نجسه ای در آن بیفتد، تا زمان مرحوم محقق صاحب شرایع، واجب قلمداد شده بود. از زمان مرحوم محقق صاحب شرایع به این طرف، با نظر به روایت اسماعیل بن بزیغ بزنطی: ماء البر واسع لا ینجّسه شی ء الا ما غیر لونه او طعمه آوریحه و شاید بعضی روایات دیگر هم در همین مضمون، ملاک تنجّس را، تغییر در یکی از خواص سه گانه مطرح کرده و فعل نزح (کشیدن آب) مستحب تلقی شده است.
به هر حال، فقهای عالم شیعه، با دارا بودن کمالهای علمی و عملی در حدّ بسیار بالا، و برخورداری از عدالت در عالی ترین درجه آن، معصوم نبوده اند، لذا اجتهاد در هر مسأله ای که قابل اجتهاد است، همواره مطلوب بوده و خواهد بود. البته این را می دانیم که مخالفت با شهرت روایی، بسیار مشکل است؛ چرا که دلیلی که آن را جزء مرجحات قرار می دهد، قوی است: خذ بما اشتهر بین اصحابک فقیه از شهرت روایی، بارش را می بندد.
و امّا شهرت فتوایی این گونه نیست این که مشهور اساطین یا خرّطین صناعت فرموده اند، دلیل فقهی نمی شود، خوب فرموده باشند. اگر اصل منابع و مآخذ حُکم با این فرمایش مخالفت داشت، چه باید کرد؟
به نظر من، کار خوبی که می توانند حوزه ها در این زمینه داشته باشند، این است که پیرامون این گونه مباحث، بحث و تحقیق کنند مثل بحثی که ما پیرامون اهل کتاب کردیم. در آن بحث مطرح شده است که یازده روایت، دلیل بر پاک بودن اهل کتاب داریم و نه روایت دلیل بر نجاست، که این دو شاهد جمع دارند و آن نجاست عرضی است. این گونه بحثها اگر باشد، بعد اهل فتوی با توجه به این بحثها، فتوی می دهند و خوب می شود.
این مطلب را باید دانست که مخالفت با قول مشهور، هیچ گونه مباینت با مقام شامخ فقهای سلف ندارد و این گونه نیست که مقام آنها را کوچک کند.
حوزه : با توجه به تسلّط جناب عالی در ادبیات فارسی و عربی، در این زمینه چه توصیه ای به طلاب و محصلان حوزه ها دارید؟ و ضمناً توضیح مجددی، پیرامون انگیزه خود درباره تفسیر و نقد و تحلیلی بر مثنوی بیان کنید تا پاره ای از شبهات و القاءات، رفع گردد.
استاد : به اضافه این که حوزه ها نیاز مبرم به افرادی متخصص در ادبیات عربی و فارسی دارند که باید ان شاءاللَّه فراگیری تخصصی در آن دو به جریان بیفتد، به نظر می رسد طلبه های عزیز حوزه ها، باید در مرحله مقدمات هر دو ادبیات را در حدّ لازم تحصیل نمایند؛ زیرا منابع علوم اسلامی انسانی در لغت و ادبیات ارائه شده است و اما درباره انگیزه این جانب برای تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، با این که بارها در مطبوعات و حتی در لابلای خود مجلدات تفسیر و نقد و تحلیل و همچنین در درسها و سخنرانیها، این مسأله را مطرح کرده ام، با این حال، ملاحظه شده است که گاه گاهی، سؤال فوق طرح شده است. البته سؤال برای روشن شدن حقیقت، جزئی از مقدمات رشد و کمال، بلکه می توان گفت: مرحله ای از رشد و کمال است و می دانیم که بعضی اوقات هم سؤال یا طرح مسأله، مستند به اغراض واقع یابی نیست و خداوند همه ما را از شرّ هوی و هوس حفظ فرماید.
با کمال صراحت عرض می کنم: انگیزه این جانب از تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی دو موضوع مهم بوده است:
موضوع اوّل: عظمت مقداری فراوان از مطالب متنوع، که در این کتاب آمده و برای مغزهای جوینده بسیار مفید است و اگر کسی این مسأله را منکر شود، یا کتاب مثنوی را مورد توجه قرار نداده است و یا خدا نخواسته غرض دیگری دارد.
موضوع دوّم: جلوگیری از مبالغه ای است که در ارزیابی کتاب مزبور شده است. بعضی این کتاب را، به حدّ افراط بالا برده اند و بعضی دیگر، به حدّ تفریط پایین آورده اند.
این جانب پس از مشورتهای فراوان، اقدام به تفسیر و نقد و تحلیل کردم که هم مطالب با عظمت این کتاب را توضیح بدهم و هم اشتباهها و خطاهای آن را گوشزد کنم، نظیر همان کاری که مرحوم محسن فیض کاشانی، درباره احیاء العلوم غزالی، در دوره مجلدات المحجّة البیضاء کرده است.
و جای تعجب است که بعضی اشخاص، حتی بدون توجه به اسم کتاب: (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی) که کلمه نقد را در بردارد، درباره این تألیف اظهار نظر می کنند!
این جانب، در مجلدات تفسیر مزبور، بیش از 100 مورد انتقاد جدی البته با مراعات ادب و عفت قلم، از مثنوی کرده ام. در یکی از نامه هایی که به این جانب رسیده است، این جمله را نوشته که شما درباره انتقاد از مثنوی افراط نمی کنید؟ من هم در پاسخ نوشته ام: بدان جهت که من در روز قیامت، باید پاسخ این نوشته ها را بدهم، تا آنجا که می توانم، در داوری در مطالب این کتاب کوتاهی نمی کنم، شما می توانید در مجلدات تفسیر و نقد و تحلیل، امثال عبارات زیر را مکرر ببینید:
1. البته هیچ متفکر نمی تواند خود را از اشتباه مصون بداند. نهایت امر این است که چون موضوعاتی را که عُرفا، مورد بررسی و تذکر قرار داده اند فوق العاده حساس است، لذا اشتباه آنان چشمگیرتر می شود و چنانکه در طول این کتاب ملاحظه می فرمایید، جلال الدین به اشتباهاتی دچار شده است که ما تا حدود توانایی، آنها را متذکر و مورد بررسی قرار می دهیم. (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج 1/773)
2. در همین صفحه: و ما می دانیم که تزکیه نفس و تخلق به اخلاق اللَّه خود بزرگ ترین هدف بعثت تمام انبیاء عظام است،... خلاصه شهود گرایی و عرفان مثبت بلی، مکتب سازی نه.
3. بیت ذیل را بنگرید:
کاشکی هستی زبانی داشتی - تا زهستان پرده ها برداشتی
هرچه گویی ای دم هستی از آن - پرده دیگر بر او بستی بدان
جلال الدین یکی از همین انسانهاست که دمی از هستی است، چگونه می تواند بگوید: من دمی از هستی نیستم؟! با این که صراحتاً می گوید:
پرّ کاهم در مصاف تند باد - خود ندانم در کجا خواهم فتاد
پیش چوگانهای حکم کن فکان - میدویم اندر مکان و لامکان
و به طور کلی، مطالبی علمی و فلسفی که در مثنوی دیده می شود، در حالت، همان خود آگاهی گفته شده است که جلال الدین را به عنوان دمی از هستی نشان می دهد. بنابراین، چگونه ما می توانیم ادعا کنیم که هر چه در کتاب مثنوی آمده است، صد در صد مطابق واقع بوده، کوچک ترین خلاف واقعی در آن وجود ندارد؟ به عقیده ما این گونه قضاوتهای افراطی، ضررش کم تر از آن قضاوتهای تفریطی نیست. (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج 1/13)
4. در مجلّد دوّم در تفسیر و انتقاد از این بیت:
کفر هم نسبت به خالق حکمت است - چون بما نسبت کنی کفر آفت است
صفحه 50 و 51 ملاحظه فرمایید که چگونه این بیت مورد انتقاد شدید قرار گرفته است. از آن جمله:
دل شهادت می دهد که بعضی از روشهای انسانی، مخالف خواسته دل و وجدان است که با اهمیت ترین پیک الهی است. اکنون من درباره کفر که در هر صورت زشت ممکن است تجلی کند، چگونه بگویم زشت نیست، در صورتی که دل به زشتی آن گواهی می دهد در همین ابیات با صراحت می گوید: جان کمال است و ندای او کمال ثانیاً مگر پشت پرده طبیعت و روی پرده طبیعت، مانند یک صفحه کاغذ نیست که دو رو دارد و هر چه در این رو نقش ببندد، در روی دیگر نیز منعکس است. آیا می توان گفت که این نقش، هیچ گونه اثری در پشت پرده ندارد؟ در صورتی که جلال الدین گفته است:
فعل را در غیب اثرها زادنی است
5. در جلد 12 صفحه 607 در توضیح:
تو اَنَا ربّی همی گوئی مدام - غافل از ماهیت این هر دو نام
چنین آمده است:
پس من خدایم گفتن چه از دیدگاه فرعونی و چه از عینک منصوری ناشی از عدم توجه به من و خدا می باشد.
6. در جلد 4 صفحه 763 و 764 در تفسیر و نقد:
آن انا منصور رحمت شد یقین - و ان انا فرعون لعنت شد بیین
این مطالب آمده است:
آنچه که مهم است انا الحق گفتن بعضی از افراد انسانی است، که به عنوان پرستش خود، طبیعی نمی باشد، بلکه به جهت احساس عینیت با خدا بوده و خود را، در مقام الوهیت می بیند. جلال الدین در مقابل این گونه دعاوی، روش متناقضی پیش گرفته است، مثلاً گاهی می گوید: بی ادب حاضر ز غایب خوش تر است و قبول می کند که این گونه ادعاها بی ادبی و گستاخی است، اما مجوز این بی ادبی حضور در پیشگاه الهی است که برای این افراد دست داده است. نیز می گوید: رنگ آتش دارد الّا آهن است... تعارض و مخالفت این ادعا کنندگان با یکدیگر به هیچ وجه قابل تفسیر منطقی نیست. اینان با این فرض که به خود حق و حقیقت رسیده اند چگونه می توانند یکدیگر را نپذیرند و انتقاد کنند؟
و در صفحه 764 و 765 شاهد این اختلاف و مبارزه بیان شده است.
با این همه، تعدیل و انتقادهایی که این جانب از مثنوی کرده ام، با این حال بعضی اشخاص، بدون اطلاع از محتویات دوره تفسیر و نقد و تحلیل، داوری های نابجا کرده اند.
حوزه : ما و دیگر طلاب و فضلا و حوزویان را پند دهید و نصیحت بفرمایید.
استاد : این جانب خود را لایق پند دادن به حوزه نمی دانم، زیرا کوچک تر از آن هستم که چنین دعوایی داشته باشم، ولی مطالبی را به عنوان محصول تجارب روزگار عمرم عرض می کنم:
1. سر فصل پندنامه الهی را فراموش نباید کرد که می فرماید:
کل نفس بما کسبت رهینة.
هر نفسی در گرو اندوخته خویشتن است.
سال گذشته یکی از فضلاء از من پرسید: با قطع نظر از مطالعات و اندیشه های رسمی و دلایل متداول که وجود ماورای طبیعت را اثبات می کند، محسوس ترین راهی که هیچ کس نتواند آن را منکر شود، چیست؟
در پاسخ او گفتم: عمل و عکس العمل، قانونی است در حیات انسانها، که انکار آن مساوی با انکار خویشتن است.
این جهان کوه است و فعل ما ندا - سوی ما آید نداها را صدا
آن گاه مثالهایی زدم و آن شخص نخست در حیرت فرو رفت و سپس گفت: این قانون قابل تردید نیست.
2. تحمل و ظرفیت در برابر طوفانهای گوناگون گمانها و تردیدها، در مراحل اوّلیه علم، درون آدمی، از این طوفانها فراوان می بیند. هر اندازه کسی که در برابر این طوفانها مقاومت بورزد و ظرفیت نشان بدهد و بداند که هزاران ابن سیناها، فارابی ها، ابن رشدها، ابوریحان بیرونی ها، خواجه نصیرها از همین اقیانوس پر تلاطم و طوفانزای معرفت گذاشته اند، بر قدرت تحقیق و فراگیری و ابتکار و نوآوریهای او افزوده می شود.
3. علاقه به ثروت و جاه و مقام و شهرت اجتماعی و محبوبیت میان مردم، زندانهای بسیار تاریک برای همه مردم است، ولی برای کاروانیان علم و معرفت و تقوا تاریک تر و تباه کننده تر است؛ زیرا این کاروانیان، پیش از دیگر مردم به خویشتن وعده داده اند و به اصطلاح مناسب تر با خویشتن تعهد کرده اند، که وسائط امین میان خدا و بندگانش باشند، وسائطی که انبیای عظام و اوصیای کرام و اولیاء اللَّه در ردیف اول و دوم و سوم آنها حرکت می کنند.
خلاصه، ادعا این است که ما کاروانیان علم و معرفت و تقوا، مسیر حرکت علی بن ابی طالب، علیه السلام، را به مردم نشان می دهیم و چنین مقامی با علایق مادی، تضادی آشتی ناپذیر دارد.
با اطمینان می توان گفت: نتیجه کار کسانی که می خواستند مردم را با علم محض به سوی خدا رهنمون شوند، خیلی کم تر و از نظر کیفیت پایین تر از نتیجه تلاشهای شخصیتهایی بوده است که می خواستند مردم را به وسیله علم و معرفت و تقوا و حالات ملکوتی خود به سلوک الی لقاءاللَّه و رضوان اللَّه فی ایام اللَّه، وادار نمایند.
4. اگر چه در هنگام بحث و تحقیق دسته جمعی، بنای اعضای بحث بر کاوش و نقص و ابرام در حدّ اعلاست و باید هم چنین باشد، ولی یک مسأله مهم وجود دارد که همواره باید آن را رعایت کرد، آن مسأله مهم این است که در هنگام بحث و تحقیق که چند نفر رویاروی هم قرار گرفته اند، سه حالت قابل تصور است:
حالت یکم: این که آن چند نفر شخصیتهای خود را، مورد بحث و انتقاد قرار داده اند! و موضوعی که ظاهراً بحث و تحقیق و نقص و ابرام مربوط به آن است، در میان جملاتی که ردّ و بدل می شود، گم شده است. بدیهی است که این بدترین حالتی است که می توان در رویارویی چند نفر، در موقع بحث و تحقیق تصور نمود. در حقیقت اینان به جای دست به هم دادن، در حرکت به سوی واقعیات، رویاروی هم قرار گرفته و مانع حرکت یکدیگر می شوند.
حالت دوّم: بحث و تحقیق درباره مسأله علمی است. ولی یکی یا همه آنان اصرار شدید بر حفظ حقانیّت خویشتن دارند. این از دو صورت خالی نیست، یا واقعاً و به طور یقین خود را بر حق می دانند یا با نداشتن یقین اصرار شدید به بر حق بودن خود دارند. در صورت اول انحرافی در اصرار کننده وجود ندارد، ولی اگر بداند که گاهی اصرار شدید بر حق، چهره حق را در ابهام فرو می برد، آرامش عقلانی خود را در ابراز حق از دست نمی دهد. شاید هر یک از دو آیه مبارکه: و تواصوا بالحق وتواصوا بالصبر به اضافه داشتن معنای مستقل، که خداوند بندگان را دستور می دهد که یکدیگر را بر حق و بر شکیبایی توصیه کنند، یک معنای ارتباطی هم داشته باشد؛ یعنی کسانی که احساس می کنند حق با آنان است، اصرار نداشته باشند که فوراً و در هرگونه شرایط، آن را بقبولانند و به مرحله اجراء در آورند. البته مطلب مزبور، هم عقلانی است و هم بر منابع نقلی و رفتار انبیاء و ائمه، علیهم السلام، مستند است.
حالت سوم: اعضای بحث فقط در جاذبه حقیقتند و هیچ گونه من و تویی و طواف دور خویشتن وجود ندارد. آنان با کمال خلوص و صفا، در جست و جوی حقیقت هستند، حتی اگر هم برخوردهای شخصی، در خارج از موقعیت بحث و تحقیق داشته باشند، در آن موقعیت، آنها را کنار می گذارند و به تکاپو می پردازند. این حالت، قطعاً عامل پیشرفت است و موجب رشد علمی و عملی.

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه حسن زاده آملی(68)

(بخش نخست)
از دیر زمان، آرزوی این گفت و گو را داشتیم، آن را تمنا می کردیم و به عنوان واسطه خیر، برای خوانندگان، در طلب بودیم، تا آن که با حسن قبول و بزرگواری استاد، به انجام رسید و آن را در پیش دید دارید.
استاد، فراتر از آنند که ما در وصف ایشان، سخن بگوییم که به گفته مولوی، ستاینده آفتاب، ستایشگر خویشتن است و از بینایی خود، اوصاف میراند. بزرگ مردی که از وارثان دنیای اندیشه است و از معدود کسانی که، زبان تفکر دیرین را می شناسد و آن را، پاس می دارد. فخر حوزه هاست و در علوم مختلف، حاوی دانشهای بسیار. ذی فنون است و این سلطه را، نه به بهای شتاب، که به همّت و رنج و تلاش، به دست آورده است. سالیان دراز، رنجها را، بر جان خرید و زانوی تحصیل در جوار اساتید گران، بر زمین سایید و از خوان علم، مائده ها گرفت. و اینک از شاخسار این شجره طیبه، بسیارند که سود می برند و غنیمت می شمرند. آثار وجودی و کتبی استاد گرانقدر، فراوانند و بسان فرزندان روحانی، در زمره صدقات جاریه آن بزرگوار، جای دارند و تشنگان معارف را به کام می رسانند.
در این مصاحبه، نکات آموزنده بسیارند و شیفتگان دانش، در جای جای آن، رهنمود می یابند و در دهلیزهای تنگ و تاریک زندگی، روزنه های نور را از گفته های ایشان، خواهند جست. در بیان زندگی اساتید ایشان، اسوه های مطلوب حیات را می توان یافت. و در اطلاعات زندگی تحصیلی شان، که به دشواری و اکراه، بیان داشت، نکاتی اساطیر گون از همت و پشتکار و توفیق.
در پاسخ دیگر پرسشها که محضر ایشان داشتیم، با گشاده رویی از رهنمودهای خویش، ما را بهره ور ساخت و تلقّی خود را از مسائل گوناگون، بیان فرمود و گاه و بیگاه، آن را با خاطرات سرشار مزین کرد و بر شیرینی کلام، افزود. اما همان گونه که خود گفته است و در متن سخن، آن را می یابید، اختلاف انظار، از قدیم بوده است. و دیگران، ممکن است که اندیشه های دیگر داشته باشند. امّا طریق صواب، جز از راه برهان، عبور نمی کند و جدل و دشنام، چاره ساز نیست.
با تشکر فراوان از محضر استاد، که با گرفتاریهای فراوان و کسالت مزاج، مصاحبه با مجلّه ما را پذیرفت.
با آرزوی صحت و توفیق مدام برای استاد بزرگوار و طلب اقتدا از خداوند منان برای خود و عموم طالبان.
حوزه : نخستین پرسش، درباره زندگی تحصیلی، تدریسی و تحقیقی حضرت عالی است. گرچه صحبت از این مقوله، برای اساتید دشوار است، امّا برای طلاب و دانش پژوهان، بسیار آموزنده است که از تلاشهای تحصیلی و تحقیقی بزرگان حوزه، آگاه شوند.
استاد : بسم اللَّه الرحمن الرحیم. الحمدللَّه رب العالمین. و صلّی اللَّه علی سیدنا خاتم الانبیاء و المرسلین و علی آله الطیّبین الطاهرین و علی جمیع عباداللَّه الصالحین و الشهداء و الصدّیقین.
در آغاز گفتار، باید از محضر مبارک آقایان، تشکر کنم و دعاگوی شما، باشم که در راه اعلای معارف هستید. خداوند سبحان، شما را ثابت قدم بدارد و سرّ و ذات شما را، به انوار و اسرار ولایت، نورانی بفرماید. ان شاءاللَّه.
بنده، در ابتدا که از مدرسه ابتدایی در آمده بودیم، یک چند ماهی که گذشت، یک بارقه الهی نصیبمان شد، که ما را در مسیر انبیاء و سفرای الهی و طریق ارباب علم و معرفت، قرار داد.
با این که در آن زمان که من به تحصیل معارف الهیّه اقدام کردم، زمانی بود که به کلّی مردم، از یادشان رفته بود که معادی در پیش دارند و مبدء دارند و برنامه ای برای تکامل انسانی است و انسان را، حقیقت و واقعیت است. بنده، از خاطرم نمی رود، بدون هیچ استثناء، مساجد شهر ما (آمل) را، انبار پنبه و غلّات و این جور چیزها، قرار داده بودند. ستمشاهی که می شنوید، به معنای واقعی کلمه ستمشاهی بود.
آن سال که ما طلبه شده بودیم، رضاخان اوضاعی برای کشور، پیش آورده بود. در آن زمان، گویا رضاخان به لحاظ امیال نفسانی، تا حدودی نمی خواست، به ساز آن کسانی که او را سر کار آورده بودند، بر قصد و آن زمان بود که او را، سرنگون کردند و چنان بود که مساجد، این گونه شده بود. ولو این که این تعبیر، به ساحت مقدس خانه خدا، جسارت آمیز است، امّا بنده واقعیتی را به عرض می رسانم: یکی از مساجد شهر را، که حالا آن را، آباد کرده و ساخته اند، طویله کرده بودند! مردم که از دهات، با اسب و شتر می آمدند، آن جا را مورد استفاده قرار می دادند. فوق این حرف هم هست که به لحاظ اینکه خلاف ادب می شود، عرض نمی کنم.
در آن سالها، من خردسال بودم، حدود 15 سال، و اوان تکلیفم بود، یادم می آید که همان موقع، به بعضی از مردم اعتراض می کردم که چرا، خانه خدا، به این صورت در بیاید؟!
این بارقه الهی، ما را وادار کرد به مسجد جامع آمل، برای تحصیل رفتم، و دو سه نفر دیگر از آقایان هم، آمدند و کم کم مسجد جامع آمل، دارای چند طلبه شد که مشغول درس و بحث بودند.
آقایان شهر ما، آنهایی که اساتید ما بودند و به گردن ما حق دارند و برای ما زحمت کشیده اند - و الآن، همگی در جوار رحمت حق آرمیده اند - آن بندگان خدا، احساس کرده بودند که وضع درس و بحث و روحانیت، به این صورت، در آمده است. ما که رفتیم و گفتیم می خواهیم طلبه شویم، آنان، چقدر ما را ناز می کردند و چقدر ما را، تشویق می فرمودند و تا چه حد هم، در راه تعلیم و تربیت ما، در تلاش بودند و بسیار خوشوقت بودند که در مسجد جامع، چند نفر طلبه برای درس آمده اند بعد از آن خرابیها و از بین بردن آثار دین به دست رضاخان.
در آن زمان، بزرگانی در شهر داشتیم که دو تن از آنها، در مرتبه اوّل روحانیت آن شهر بودند. آن دو نفر، مرحوم آیت اللَّه میرزا ابوالقاسم فرسیو و آیت اللَّه محمد آقای غروی.
مرحوم آقای فرسیو، حوزه تهران و نجف را، دیده بود و مرحوم آقای غروی هم، حوزه تهران و نجف را، درک کرده بود و هر دو از شاگردان بنام حوزه نجف بودند. از شاگردان مرحوم نائینی و مرحوم اصفهانی و آقایان دیگر و مجتهد مسلّم زمان خودشان، به شمار می رفتند. این دو نفر، در شهر محفوظ و مصون بودند. یعنی روحانیون را که خلع لباس کرده بودند، این دو نفر در لباس بودند.
مرحوم آقای غروی، با آن سطح بالای علمی، برای ما، صرف میر می گفت! ایشان می فرمود: من تعهد دارم، روزانه در خیابانها و بازار آمل، هر روز به یک طرف قدم بزنم. تا مردم به کلّی روحانیّت را، فراموش نکنند و بدانند که هنوز روحانیّت و طرفداری از منطق وحی، هست و من فرض می دانم که روزانه، خود را به مردم نشان بدهم.
ما حدود شش سال، در آمل بودیم، تحت مراقبت این آقایان، که الآن هم خیلی به یاد آنها هستیم: مرحوم آقای غروی، مرحوم آقای حاج شیخ احمد مشایی، مرحوم آقای حاج شیخ ابوالقاسم دیدکوهی، مرحوم آقا شیخ عزیز اللَّه طبرسی، که بسیار زحمت کشیده و ملّای کتابی بود. ایشان خوشنویس هم بود که ما تعلیم خط را، از ایشان فرا گرفتیم.
از ابتدای ورود به درس، یکی از بزرگان به نام مرحوم آقا عبداللَّه اشراقی، رضوان اللَّه علیه، روزانه می آمد و برای ما، رساله مرحوم آقای اصفهانی را، که در آن زمان، مرجع عصر بود، می گفت؛ مسائلی را که برای یک جوان، در ابتدای تکلیف لازم است.
درسهای آقایان هم، بسیار منظم بود. در ابتدا، ما یک درس رساله عملیه، یک نصاب و یک درس امثله، داشتیم. اکثر کتابهای جامع المقدمات را خواندیم، نصاب را، به خوبی حفظ کردیم. بعد از آن، شروع کردیم به سیوطی و حاشیه، بعد از آن جامی و شمسیه و در کنار آن، تبصره مرحوم علامه را، می خواندیم. بعد به خواندن شرح نظام در صرف و مطول در معانی و بیان و بدیع و مغنی در نحو. بعد از اتمام تبصره، به خواندن شرایع شروع کردیم و اکثر آن را - قریب به یک دوره آن - خواندیم و مباحثه کردیم بعد از آن، آقایان به ما اجازه دادند که شرح لمعه و قوانین را، شروع کنیم. در آن وقت هنوز به ما اجازه نداده بودند لباس روحانیت بپوشیم. خیلی رد این امور، مواظب و مراقب بودند. می گفتند زمانی لباس بپوشید که لااقل بتوانید به رساله عملیه رجوع کنید، به شرایع و تفسیر بتوانید مراجعه کنید و چیزی، متوجه بشوید. می گفتند، برای لباس شتاب نداشته باشید. مواظب ما بودند. چندین کتاب لمعه را در آمل، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را خواندیم، و بعد، به دستور مرحوم آقای غروی لباس روحانیّت، پوشیدیم.
در مجموع کتاب لمعه را در آمل، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را، خواندیم و بعد، به دستور مرحوم آقای غروی لباس روحانیت، پوشیدیم.
در مجموع، ما یک آمل بسیار منظم و مرتبی داشتیم. به ما تشویق کنند که نماز شبتان ترک نشود، قرآن روز شما، ترک نشود. صبح قرآن بخوانید و با وضو باشید. مواظب گفتارتان باشید. در این جهات اخلاقی هم، خیلی مواظب ما بودند. از حق نگذریم بزرگان شهر ما، در دو جناح علم و عمل خیلی مواظب ما بودند و خودشان هم، بسیار مردم وارسته ای بودند. بنده، به نوبه خودم در این شش سال که شاگرد آنان بودم هیچ نقطه ضعفی در آنان ندیدم. حرکاتشان، معاشرت ایشان، همه خوب و پاکیزه بود و بسیار مردم قانعی بودند. در آن سختی روزگارشان، با چه صبر ایمانی، به سر بردند.
بعد از خواندن مقداری از لمعه و قوانین، با اجازه آن آقایان به تهران آمدیم.
در ابتدا بعد از رفتن به درسهای آقایان تهران، دیدیم که ضرر کردیم که از آمل آمدیم. به خدمت مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ محمد تقی آملی رفتم و عرض کردم ما از آمل آمدیم و چند درس رفتیم، اینها، افراد پخته و قوّی، نیستند و از عهده کتابها، آن طور که آن آقایان (اساتید آمل) بر می آمدند، بر نمی آیند.
ایشان آقایانی را معرفی فرمود و بخصوص مرحوم آقای حاج میرزا ابوالحسن شعرائی را خیلی ستود و به بزرگی یاد کرد و از جناب آقای الهی قمشه ای هم نام برد. لکن آن دو، در سطح خیلی بالا بودند و آن وقت، ما لیاقت نداشتیم که به درس آنان، حاضر شویم.
از کسی که باید در ابتدای ورودم به تهران، نام ببرم که بسیار به گردن من، حق دارد و پدری فرمود و مثل یک پدر مهربان، من را پذیرفت و در تربیت و تعلیم من، سهم به سزایی دارد، مرحوم آیت اللَّه آقا سید احمد لواسانی، رضوان اللَّه است. بنده، بقیه کتابهای لمعه را با جمع دیگر از رفقا، تا آخر کتاب حدود و دیات در خدمت ایشان خواندیم. هم چنین از قسمت عام و خاص قوانین تا آخر آن. و در مدت سه سال، این دو کتاب خوانده شد.
بعد شنیدیم که مرحوم آقای شعرائی، به گفتن رسائل و مکاسب شروع فرمودند، ما هم دیگر احساس کردیم وقت آن است که به این درس برویم تا کم کم آشنا بشویم و بتوانیم به صورت شاگرد در محضر شریف ایشان باشیم. شرکت من در درس ایشان، سرتاسر خیر و برکت بود. من قریب سیزده - چهارده سال، در محضر ایشان بودم و خیلی آن جناب، به گردن من حق دارد و بنده، اکثر کتابها را، در محضر ایشان خواندم.
تمام رسائل، مکاسب، کفایه، طهارت، خمس، حج وارث جواهر را پیش ایشان خواندم. ایشان، واقعاً مرد ذوالفنون بود. از جهت توسع در علوم، فرد نمونه و متفرّدی بود. مردی بود که در فقه، اصول، ادبیات، طب، ریاضیات، زبان، رجال، درایه، در قلم - به فارسی و عربی - در اخلاق و... واقعاً نمونه بود. بنده، اکثر کتابهای درسی را، خدمت آقای شعرائی خواندم، بعد متوجه شدم که ایشان در هیأت و ریاضیات نیز، متبحرند. عرض حاجت کردیم. ایشان هم پذیرفتند و فرمودند پنج شنبه و جمعه ها، هیأت و ریاضیات می خواندیم. سالیانی از هیأت فارسی قوشجی تا مجسطی و... را در محضر ایشان خواندم و حتی عمل به اسطرلاب و... را در محضر ایشان، کسب کردیم.
بنده، مرحوم آقای قزوینی را نمی شناختم. ابتدا که تهران رفتیم. ایشان تهران نبود و بعد از چندی، تشریف آورد. مرحوم آقای شعرائی فرمود: که آقای میرزا ابوالحسن قزوینی از قزوین به تهران، تشریف آورده، خوب است که درسهایتان را، به نحوی تنظیم کنید که محضر ایشان را، نیز درک کنید. مرحوم شعرائی، یک چنین معلّم مرّبی هم بود که پدروار، ما را به اساتید و درس و بحث معرفی می کرد. ما که به محضر شریف مرحوم قزوینی، حضور یافتیم، آن جناب هم، در همان اوایل - تقریباً در هفته دوّم - محبت فرمود و یک روز بعد از درس، به من گفت که شما بنشینید، حرفی با شما دارم. ایشان، از درس و بحث من، سؤال کرد. من هم، درسها و اساتیدم را، به حضور ایشان معرفی کردم. ایشان، بزرگواری فرمود و دو درس اختصاصی، برای بنده گذاشت: یکی مصباح الانس، که صبحها برای من، می فرمود و یکی هم، اجتهاد و تقلید، در اصول، که عصرها داشت. در این دو درس، من تنها بودم. امّا در دو درس دیگر: یکی اسفار و دیگری فقه بود، عمومی بود و آقایانی شرکت می کردند و بنده، در خدمت آن آقایان بودم.
خواستم که شرح فصوص قیصری، و بعد از آن شفا را، شروع کنم، مرحوم آقای شعرائی، فرمود که اگر جناب فاضل تونی قبول کند که این درسها را برای شما بگوید، خیلی خوب است. من عرض کردم که اگر خدمت فلانی، برویم چطور است؟ نام یک آقایی را بردم. ایشان فرمود: آن بزرگوار، در خارج خیلی حرف می داند؛ امّا مُلّای کتابی نیست. طلبه استاد کتابی می خواهد که مطلب را، از کتاب برایش استنباط کند و آقای فاضل تونی، ملّای کتابی است. ایشان (مرحوم شعرائی) فرمود: وقتی ما به سنّ شما، در تهران بودیم، همین جناب فاضل توئی، از اساتید بنام اصفهان بود و شما اگر بتوانید محضر ایشان را درک کنید، مغتنم است.
ما به توفیق خداوند مؤلّف القلوب، خدمت ایشان رسیدیم و خداوند، قلب آن عالم جامع معقول و منقول را، چنان نسبت به ما ملایم فرمود و الفت داد که یکی - دوبار که برای درس، مراجعه کردم و نپذیرفت؛ اما در دفعه سوم، که دید من اصرار دارم، قبول کردند و بعد از شرح فصوص، شفا را، خدمتشان شروع کردیم.
من شفا را خدمت سه نفر خواندم: اکثر آن را، خدمت استاد شعرائی خواندم، از کتاب نفس تا آخر آن و از ابتدا تا بحث نفس، خدمت دو بزرگوار: مرحوم فاضل تونی و مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی. ایشان (مرحوم آشتیانی) هم، جامع علوم عقلی و نقلی و بزرگ مرد علم و عمل بود. در تهران، قانون و طب، می فرمود. گرچه آقای قمشه ای و استاد شعرائی هم، قانون می فرمود، امّا معروف بود که آقای میرزا احمد آشتیانی، در قانون گفتن متفرّد است.
شفا را در خدمت آقای فاضل تونی، شروع کردیم. یک روز چهارشنبه بود و من سؤالهایی از ایشان کردم، دیدم جوابها آن گونه دلنشین نیست. بنده هم چون ایشان استاد بود، خودم را تخطئه می کردم که من خودم نمی رسم. درس تمام شد. از محضرشان به خدمت آقای شعرائی رفتم. در آن مدّت، صبح اوّل درس ایشان می آمدم و بعد به درس آقای شعرائی می رفتم.
من در محضر ایشان (مرحوم شعرائی) گفتم من یک عرضی دارم که صورت گستاخی شاید داشته باشد. فرمود: چیست؟ عرض کردم که مثل اینکه آقای فاضل تونی، از عهده شما بر نمی آید. امروز من سؤالهایی داشتم که جواب مناسب نمی فرمود و حرفهایشان، دلنشین نبود.
استاد، مشغول نوشتن بود، ایشان، جوابی نفرمود. چند لحظه سکوت کرد که آن سکوت، خیلی برایم گران تمام شد و خوردم کرد! بعد از آن، سربلند کرد و به من گفت: درسهایتان را کم تر کنید، پیش مطالعه داشته باشید، درست تأمل کنید، مباحثه کنید تا حرف را دریابید!
من دیگر سکوت کردم. بعد از این فرمایش من خیلی ناراحت شدم. با خود گفتم مبادا ایشان را هم، جای دیگر می برم و پیش اساتید دیگر، عنوان می کنم. خیلی ناراحت بودم. آن روز و شب، بسیار بر من سخت گذشت. تا فردا - پنج شنبه، خدمت آقای فاضلی تونی نمی رفتم، اما در محضر استاد شعرائی، درس تعطیلی داشتم ریاضیات و هیأت و نجوم - بنده، که بر ایشان (مرحوم استاد شعرائی) وارد شدم، به محض نشستن، ایشان رو به من کرد و گفت: آقا! در آن اعتراض دیروز، به جناب فاضل تونی، حق با شماست. گفتم: چطور؟ ایشان فرمود: جناب فاضل، سکته کرد و ایشان را به بیمارستان، بردند. دیروز هم، مقدمات سکته ایشان بوده است که خود ایشان هم، متوجه نبوده است. جواب که درست نبود و حرفها که موزون نبود، به این خاطر بوده است. من بعد از درس، فوراً به بیمارستان خدمت جناب فاضل تونی رفتم و از این که حرف من، گزاف نبود و آن جناب هم، تقصیر داشت و مرحوم شعرانی هم، تصدیق فرمود که حرف من بی ربط نبوده است، آرام گرفتم.
این کتاب الهیات، که الآن در دست من است، یکی از آثار همان بزرگوار، (مرحوم فاضل تونی) است که در ابتدای آن نوشته است:
پس اکنون که آفتاب عمر من، به افول می گراید، از این توفیقی که حاصل شد، بسیار شاکر و سپاسگزارم. شاید این آخرین اثری باشد که از من، به چاپ می رسد و همچون فرزند روحانی عزیز، از من به یادگار بماند.
روزی که استاد، این کتاب را، به من اهدا فرمود و من در خدمت ایشان بودم، جزئیات آن را یادداشت کرده ام:
چهار بعد از ظهر دوشنبه 23 مهر ماه 1335 هجری شمسی در تهران، منزل جناب استاد علامه فاضل تونی، به حضور مبارکش مشرف شده بودم، این اثر گرانمایه که یکی از تألیفات ارزش مند آن جناب است، به این تلمیذ دعاگو و ثناگویش اهدا فرمود: در آن روز، برای بناگذاری درس شفا، شرفیاب شده بودم که شرح فصوص علامه قیصری را، در محضر مبارکش خوانده بودم و خواستیم درس شفا، شروع کنیم که جلد اول آن را، از اول شروع کردیم. در درس شفا، تنها را قم سطور بود که آن بزرگوار، مرحمت فرمود برای یک تن، تدریس می فرمود. در آن روز فرخنده از هر در، سخن می فرمود. گاهی می فرمود که عمرم 78 سال است و... ایشان می فرمود: سالی در مشهد مقدس، مشغول تحصیل بودم. در ماه رمضان آن سال، فقط سه سحر، به نان و ماست به سر بردم و بقیه را بر اثر تنگدستی، به نان و پیاز. ولی صفای باطن و لذت معنوی و روحی را در همان سال، یافتم.
در سالیانی که در تهران، بودم، قریب 11 سال در محضر مبارک حاج میرزا مهدی الهی قمشه ای درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت اللَّه شیخ محمد تقی آملی، دروس مرحوم آقای قزوینی، میرزا احمد آشتیانی، و منطق منظومه را در محضر آقا شیخ علی محمد جولستانی، حفظه اللَّه، و منطق ارسطو را در خدمت آقای دانش پژوه، که در تهران هستند و خداوند، مؤیّدشان بدارد، بودم من حدود چهارده سال در تهران بودم و از محضر آقایان، استفاده کردم. محضر شریفشان، خیلی آموزنده بود. اخلاقیات آنان، در بعد تعلیم و تربیت عملی، بسیار ذی قیمت بود. و چه خاطراتی از این آقایان داریم. مرحوم استاد شعرانی، خیلی در تعلیم و تربیت، فعال بود. فراموش نمی کنم که درس ایشان، تقریباً، هیچ تعطیلی نداشت. در طول سال، فقط دو روز، درس تعطیل بود: یک روز عاشورا و دیگر روز شهادت رسول اللَّه (ص) و امام مجتبی(ع). یادم نمی رود که یک روز تهران، برف خیلی سنگینی آمده بود. روز تعطیل رسمی هم بود. خواستم به درس بروم، برایم تردید حاصل شد، امّا رفتم. وقتی به منزل ایشان، رسیدم، مقداری مکث کردم، بالاخره در زدم. در را به روی ما گشودند، وارد شدم. عذرخواهی کردم که با این برف، نباید مصدّع بشوم، ایشان فرمود: شما روزهای پیش که از مدرسه مروی، تا این جا می آمدید، این گداهای گذر، بودند. امروز چطور؟ گفتم: بودند، آنها در چنین روزهای سرد، بازارشان گرم است! فرمود: آنها کارشان را تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل کنیم؟
بعد از این مدت اقامت در تهران، به قم آمدم. اولین بار، محضر شریف و مبارک مرحوم علّامه طباطبائی را، درک کردیم و به حضورشان، تشرّف یافتیم و مقدّمات کار، یعنی درس و بحثهایمان را، برایشان عرضه کردیم و بعد سالیانی هم در محضر ایشان بودیم که بسیار بسیار، محضر ایشان برای من، میمون و مبارک بود.
آن سال، که من وارد شدم، حضرت آیت اللَّه اراکی، مدظله، کتاب حج، می فرمود. من همان طور که عرض کردم، کتاب حج را خدمت آقای شعرانی، دیده بودم. در محضر شریف آیت اللَّه گلپایگانی و حضرت آیت اللَّه داماد تشرف حاصل می کردیم، و همچنان خوشه چین علم بزرگان بودم و هستم.
در طول مدّت، بنای درس و بحث همواره بود. از همان آمل، که ما با درس خواندن، بالا می آمدم، چون خوب می خواندم و بالا می آمدم، کتابهای پایین تر را درس می گفتم، مثلاً وقتی مطول می خواندم، سیوطی و شرح نظام را، درس می گفتم. مطول را، شش دوره، درس گفتم، حاشیه را چندین دوره، منطق منظومه و شرح تجدید و... را هم درس گفتم.
بعد از ورود به قم، درس منظومه شروع کردم، سه - چهار دوره منظومه گفتم و اینک دوره چهارم اشارات است که می گویم. و یک دوره اسفار را گفتم که رمضان سه سال پیش، تمام شد و حدود 14 سال به طول انجامید و این دوره چهارم شرح فصوص قیصری است که مشغول هستم. و چهار دوره در حوزه علمیه قم، شرح تمهید گفتم و مصباح الانس را نیز چند ورقی مانده است که تمام شود. در حدود 17 سال دروس ریاضیات، هیأت، وقت و قبله را گفتم که دروس معرفة الوقت و القبلة محصول آن درسهاست، حاصل درسهای آن دوره. الآن دوره دوّم را، شروع کردیم. و الحمداللَّه تعالی به این گونه خدمت، خدای قبول کند، مشغول هستیم. به همین وزان هم، آثاری داریم که مستحضر هستید. در حدود 34 رساله بزرگ و کوچک تاکنون از من، چاپ شده و خیلی هم هست که برای چاپ آماده می کنیم که ان شاء اللَّه طبع شود.
حوزه : برای ما مقداری از زندگانی شخصی خود - از جهات معیشتی و غیره - که برای طلبه ها می تواند مفید باشد، بیان بفرمایید.
استاد : درباره معیشت که البته ما من دابة الا علی اللَّه رزقها.
اما:
با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم - یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
طلبه، معشوقش، درس و کتاب و استاد است و محضر استاد
به هوس راست نباید به تمنّی نشود - کاندرین ره، بسی خون جگر باید خورد
باید با عزم و اراده و استقامت، پیش رفت. با تن پروری و تجملات زندگی و پریشان خاطری، نمی شود. امکان ندارد انسان بخواهد درس بخواند و دنبال آبادی و عمران دنیا هم باشد، این دو با هم جمع نمی شود. جناب شیخ الرئیس ابوعلی سینا در یکی از رسائل خود به نام رساله سعادت حدیثی را از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند:
ان الحکمة لتنزّل من السماء فلا تدخل قلباً فیه همّ غد
حکمت از آسمان نازل می شود، امّا بر قلبی که در آن هم ّ و غصّه فردا هست، نازل نمی شود.
نفس مطمئنه، علوم و معارف را می گیرد. نفس مضطربه، به جائی نمی رسد. شخص پریشان خاطر، عالم نمی شود. همّ واحد می خواهد. اصولاً تعقل با تعلق جمع نمی شود.
کتابهای تذکره را بخوانید، با شرح حال بزرگان، آشنا شوید. ببینید که در راه معشوقشان، که تحصیل علم و کمال است، مشتهیات نفسانی را، زیر پا گذاشتند.
این بود که شیخ طوسی شدند، علامه حلی شدند، محقق طوسی شدند، فارابی شدند، ملاصدرا شدند، صاحب جواهر شدند و...
خاطره ای از مرحوم شعرانی دارم که ایشان روزی از استاد خود، مرحوم میرزا محمود رضوان قمی صحبت به میان آورد. آقای شعرانی اساتید بسیار، دیده بود، هم در تهران، هم در قم و هم در نجف. در هر سه حوزه، اساتید بسیار بزرگ داشته و یکی از اساتید ایشان، مرحوم رضوان قمی بوده است که تربتشان در ایوان طلا در جوار حضرت معصومه، سلام اللَّه علیها، است. فرمود: روزی استاد رضوان قمی در درس اسفار، یک مقدار درنگ کرد، یک مقدار برای به دست آوردن مطلب، تأمّل کرد، با وجود این که، ایشان استاد و خرّیط در صناعت بود. بعد که مطلب را فرمود، برای تأملش، عذرخواهی کرد و فرمود: اگر شما در شرائط من بوده باشید، همین چهار کلمه ای را که من بلدم و می گویم، به کلّی از یاد، می برید و فراموش می کنید.
اساتید ما، نقل می کردند که ایشان (مرحوم رضوان قمی) عجیب به فقر، مبتلا بوده و بسیار زندگی سختی داشته، در عین حال درس و بحث و شاگردپروری را تعطیل نمی کرده است. اینان مردانی بودند مجسمه تقوا و دینداری و اینها، برای دیگران حجتند.
حوزه : حضرت عالی، از حضور اساتید فراوانی بهره مند گشته اید و جزء نادر افرادی هستید که در طول زندگی تحصیلی، از اساتید زیادی استفاده برده اید. با توجه به این ویژگی، بفرمایید تا چه حدود وجود اساتید مبرز، در ساختن شخصیت و روان دانش پژوه، در تحصیل اخلاقیات، تأثیر دارند و آیا رمز موفقیت، بیش تر در استاد است یا در جدیت تحصیلی؟ و به کدام یک از این دو، بیش تر می توان بها داد؟
استاد : پیرامون این سؤال، خاطره ای دارم، هر چند ممکن است خدای ناکرده جمیل بر خودستایی یا چیز دیگر بشود، ولی برای روشن شدن موضوع، عرض می کنم.
یک وقتی، در محضر مبارک جناب آقای قمشه ای، بودم، ایشان فرمود: آقا، شما خیر می بینید.
من عرض کردم: الهی آمین. امّا آقا، شما چرا این فرمایش را، می فرمایید و روی چه لحاظی، این بشارت را به من دادید که من خیر می بینم؟
ایشان فرمود: چون شما را، زیاد نسبت به اساتید، متواضع می بینم. خیلی مراعات ادب با اساتیدت می کنی و آنها را در نام بردن، نیک نام می بری. این ادب و تواضع، سبب می شود که شما، به جایی می رسید و خیر می بینید.
بنده، حریم اساتید را، بسیار بسیار حفظ می کردم سعی می کردم در حضور استاد تکیه به دیوار ندهم، سعی می کردم چهار زانو ننشینم. حرف را مواظب بودم زیاد تکرار نکنم، چون و چرا نمی کردم که مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلاً من یک وقتی، محضر همین آقای قمشه ای بودم، ایشان در حالت چهارزانو نشسته بود، پای ایشان را، بوسیدم. ایشان برگشتند و به من، فرمودند: چرا، این کار را کردی؟ گفتم: من لیاقت ندارم که دست شما را ببوسم، همین که پای شما را ببوسم، برای بنده، خیلی مایه مباهات است. خوب! چرا من این کار را نکنم؟ من قریب 11 - 12 سال، در محضر ایشان بودم. در این سالیان، درسهای ما شبها بود، بعد از نماز مغرب و عشا: تمام منظومه به غیر از منطق منظومه، و از اول الهیات اسفار تا آخر آن، و از اول نمط چهارم اشارت تا آخر آن را، در خدمت جناب آقای قمشه ای خواندم. هر چند نزد اساتید دیگر هم، برای خوشه چینی رفتم؛ مثلاً سه نمط آخر اشارات را، هم خدمت آقای قمشه ای، خواندم و هم خدمت آقای شعرانی و اسفار را هم خدمت هر سه بزرگوار: آقای قشمه ای، قزوینی و شعرانی.
11 - 12 سال، خدمت آقای قمشه ای بودیم. بخواهم در فضائل اخلاقی ایشان، وضع داخلی و زندگی ایشان و... عرایضی تقدیم بدارم، می ترسم به ساحت مقدس آن جناب، جسارت بشود. ابتدا، که به توصیه آیت اللَّه شیخ محمد تقی آملی، خدمت ایشان رفتم و عرض کردم: من را آیت اللَّه آملی فرستاده که اگر امکان دارد، برایم درس و بحث بگذارید، ایشان فرمود: من وقت ندارم و قبول نکرد. آن موقع من در مدرسه حاج ابوالفتح بودم و منزل ایشان هم، در همان نزدیکیها بود. من دو - سه روز صبر کردم. بعد مراجعه کردم و گفتم: بنده، همان طلبه ای هستم که دو - سه روز پیش آمدم، می خواهم برایم درس بگذارید. یک منظومه می خواهم. چند تا منظومه، گفته می شود و من می روم، امّا به دل نمی نشیند. آقای آملی، شما و آقای شعرانی را، معرفی کرد. ایشان (مرحوم قمشه ای) هم، از مرحوم شعرانی، تعریف بسیار کرد و گفت: به محضر ایشان بروید. گفتم: ایشان هم وقت ندارد. مرحوم الهی فرمود: خوب من هم وقت ندارم.
مدت چندین روز، گذشت. دو مرتبه به منزل ایشان رفتم و گفتم: هر طور خودتان صلاح می دانید، شروع بفرمایید. ببینید اگر ما قابل نیستیم، ترک کنید. اگر هم طلبه بودیم، ما را به فرزندی بپذیرید. ایشان، این دفعه خیلی نرم شده بود و گفت: حال اجازه بدهید من یک مقدار پیرامونش، مطالعه کنم، فکر کنم ببینم وقت می شود یا نه؟
من خیلی خوشوقت شدم. بعد که به محضر ایشان، آمدم و ما را به شاگردی پذیرفت، بعدها ایشان فرمود:
من وقتی سماجت شما را دیدم و از شما، پرسیده بودم که کدام مدرسه، هستید. یک روز مدرسه آمدم، درب حجره تان قفل بود. از طلبه های آنجا، وضع شما را پرسیدم که درس و بحث ایشان، چطور است؟ طلبه ها به اتفاق، از شما راضی بودند و گفتند مشغول درس و بحث است. محصل است و طلبه. با این که همه، از شما راضی بودند، منزل آمدم و برای قبول درس، استخاره کردم. این آیه شریفه آمد: و مما رزقناهم ینفقون، این بود که دلم آرام شد و برای شما، درس قبول کردم.
مرحوم استادمان، جناب آقای شعرانی، رضوان اللَّه تعالی علیه، اگر کسی از ایشان کتاب می خواست، چون خودشان اهل کار بود و کتابها را لازم داشت، می فرمود: کتابهای من، لازم است و متعدی نیست. می برند و نمی آورند، بعد کجا دنبالش بگردم! امّا برای بنده، این گونه نبود. هر وقت کتابی می خواستم، هیچ این حرفها نبود. می گفت: آن جا کتاب است، بردارید و یا خودشان می دادند. بعضی از نسخه های استنساخ شده، الآن هست که من از روی کتابهای ایشان، استنساخ کردم؛ مثلاً شرح اسطرلاب بیرجندی را، من نداشتم. از روی کتاب ایشان، استنساخ کردم و...
یک روز، من خدمت مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی، برای عرض ارادت و احوالپرسی رسیده بودم. روز تعطیل بود (پنجشنبه یا جمعه). در آن نشست، ایشان از استاد خود مرحوم میرزا حسن کرمانشاهی صحبت می کرد و از حالات او می گفت. (مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی، از بزرگان علم و ادب بود پسر مرحوم آقا میرزا محمد حسن آشتیانی و خودشان از علمای طراز اول تهران بود. مرحوم علامه طباطبائی به بنده فرمود: زمانی که من و اخوی (آیت اللَّه آقا سید محمد حسن قاضی) به نجف رفته بودیم، در نجف آن روز، آقای آشتیانی بلامنازع اسفار می گفت.) بعد از چند دقیقه، ایشان بلند شد و به کتابخانه خودشان رفت و حواشی مرحوم استاد کرمانشاهی را بر اسفار آورد و به من فرمود: شما این نسخه را ببرید، استنساخ کنید.
تا این اندازه در شاگرد پروری، محبت داشت. یکی از سعادتهایی که خداوند متعال، نصیبمان کرده، از همان آمل، اساتید ما، علاوه بر پختگی در درس و بحث، خیلی مهربان و دلسوز و مربّی بودند، خیلی آقایی و پدری داشتند. محضر اساتید من، همه شریف و عزیز بود. من در مدت چهارده سال که خدمت مرحوم شعرانی بودم، غیر از آن سکوتی که عرض کردم، حرف درشتی از ایشان نشنیدم، مگر یک روز درس مکاسب بود، یک مقداری حرف زیر و رو شد. تشری که فرمود این بود: آقا این مطلبی نیست که شما این قدر پافشاری می کنید! همین قدر! شهداللَّه بنده غیر از این، حرف درشتی از ایشان، نشنیدم. آقایان دیگر هم همین طور. حرفهای گراف و تند، نداشتند. در انصاف هم، بی نظیر بودند. بیان این واقعه، اگر چه برای من سخت است، امّا چون در این جا، به کار می آید، نقل می کنم: یک روز در درس اسفار مرحوم شعرانی - که من تنها شاگرد بودم - ایشان، حرف آخوند را - که مثالی بود - تقریر کرد. من گوش دادم. عرض کردم: برداشت من، این است که مراد از امثال، چیز دیگر است. فرمود: نه این طور نیست و توضیح داد. من، دیگر دنبال نکردم. فردا که آمدم ایشان فرمود: برداشت دیروزتان از عبارت اسفار، درست است و حق با شماست. این گونه، می پروراندند.
من حال حدس می زنم، این که آنان با چنان آغوش باز و گرمی ما را می پذیرفتند و وقت و بی وقت، مزاحمشان می شدیم، بدون اینکه ذره ای ناراحت شوند، با آن همه مشکلات (نه این که کسی خیال کند حالا مد شده که، از زمان آنان و وضع زمان آنان، بنالیم، خیر خدا گواه است. شما نمی دانید رضاخان و پسرش، سر علم و عالم چه بلایی آوردند و کار این بزرگان را، به کجا کشانیدند. اینها خانه نشین بودند.) شاید آن بزرگان، می گفتند: حال که دشمن، این گونه آثار رسالت و ولایت را، از بین می برد، یک چند طلبه پرورش دهند تا این آثار محفوظ بماند. حال ما که لیاقت نداشتیم، ولی آنان، این گونه می خواستند.
امّا این جنبه، که آیا از ناحیه استاد، موفقیت به دست می آید یا شاگرد؟ از ناحیه هر دو، باید باشد. هم استاد، باید پخته، کتابی، اخلاقی و مربی باشد و از جانب شاگرد هم، جدیت به تمام معنی باشد. در این زمینه، من خاطرات زیادی دارم، امّا عرض کردم که اگر بخواهم همه را بازگویم و بشکافم، ممکن است حمل بر مسائلی بشود. مثلاً همین آقای آملی، یک وقت به من فرمود: آقا این گونه فشرده درس نخوان، می افتی و دیگر نمی توانی پا شوی. یک مقدار به اعتدال درس بخوان.
بالاخره، هم کوشش و هم کشش می خواهد. صبر می خواهد و انسان جویای علم و معرفت، همه چیز را باید زیر پا بگذارد مگر خدا و راه استکمال را. با پریشان خواطری و کثرت تعلقات و همّ گوناگون داشتن و عدم استقامت، نمی توان به جایی رسید. استاد باید قوی و... باشد، امّا شاگرد هم باید استقامت، داشته باشد. تا استقامت نباشد، کسی به جایی نمی رسد: ان الذین قالو ربنا اللَّه ثم استقاموا، تتنزل علیهم الملائکه...
حوزه : از ایام قدیم، طلبه در مقابل در این سؤال بوده است که بعد از گذراندن مقدمات، به دنبال جامعیت برود یا دنبال تخصص؟ ذی فن شود یا ذی فنون؟ نظریات مختلفی وجود دارد، به نظر حضرت عالی، چه باید کرد؟
استاد : ما هدفمان چیست؟ هدف ما، رسیدن به منطق وحی و دستورالعمل مدینه فاضله الهی است. و آن دستور، قرآن و سنت است، که جوامع روایی، شعب قرآن هستند و از آن، نشأت می گیرند و به تعبیر من، قرآن متنزل است. آیا قرآن و جوامع روایی ما، چگونه است؟ اختصاصی است، یا همه چیز است؟ چگونه می شود که آخوند، فقط یک رشته بداند؟ او، ادبیات می خواهد، منطق و فلسفه می خواهد، عرفان لازم دارد و... او باید آنچه را، از ائمه معصومین در این زمینه، وجود دارد، که از بیان هر عارفی، سنگین تر است، بفهمد. فقه می خواهد، اصول می خواهد و... دین ما یک مجموعه دائرة المعارف الهی است که باید آخوند، این دائرة المعارف را حل کند و به زبانش آشنا باشد.
طلبه اگر بخواهد درس بخواند، به خوبی این دائرة المعارف را فرا می گیرد و در هر فن هم، مرد یک فن می شود! همان گونه که بزرگانی را داریم. مرحوم فاضل تونی، نقل می فرمود: آدم وقتی که به کتاب ارث جواهر می رسد، می بیند که صاحب جواهر، یک ریاضی دان توانایی بوده که خوب از عهده تقسیم بندیها و محاسبات، بر آمده است.
مگر می شود یک فقیه، ریاضیات نداند؟ هیات و نجوم نداند؟ لُمعه را ببیند مستند نراقی را ببیند، در بحث قبله چگونه بحث کرده اند؟
جناب شیخ بهائی در مفاتح الفلاح، در بحث صبح صادق و صبح کاذب، وقتی می خواهد، بحث ریاضی اش را مطرح کند، با آن که خود، خریّط فن است، اما از کتاب تذکره علامه حلی، که کتاب فقهی است، بحث ریاضی را، نقل کرده است. مرحوم علامه حلی را ببینید. مرحوم استاد شعرانی، می فرمود: در هر فن، ما بخواهیم فردا علی را به عنوان نمونه، به قلم بیاوریم باید به سراغ علامه حلی برویم.
طلبه، اگر بخواهد درس بخواند، می تواند هم ادیب شود، هم فقیه بشود، هم ریاضی دان بشود و هم می تواند طبیب بشود، همین گونه که بوده اند؛ مثلاً استاد شعرانی را در نظر بگیرید، از یک طرف، مدخل اصول نوشته، از یک طرف، کفایه را شرح کرده، از یک طرف، رسائل را شرح فارسی کرده است. قواعد مرحوم علامه را حاشیه زده و بر مختصر، شرح نوشته و بر وافی، تعلیقه دارد و بر مجمع البیان، حواشی دارد و رسائل دیگر که از ایشان، به یادگار مانده است. قانون تدریس می کرد. اسطرلاب و زیج و مجسطی می گفت. زبان می دانست. آقایان دیگر هم، به نوبه خود، همین گونه بودند.
این گونه که من بگویم، عالم یک فن بشوم، این ترس و وحشت از درس خواندن است. در یک جای شفا، شیخ عنوان می کند که کسانی که از تحصیل می ترسند و می گویند بسمان است و نمی خواهد ما، همه چیز را بدانیم، این، مزاج معتدل ندارد؛ یعنی مریض است. یک بیماری روانی و روحی یا بیماری دنیازدگی. این بیماری، او را به سوی دنیا و ماده می کشاند و او خود، متوجه نیست. این، باید خودش را معالجه کند. انسان، نباید از تحصیل خسته بشود، بخصوص، کسی که می خواهد با منطق وحی و زبان ولایت، آشنا بشود. زبان طلبه، باید این باشد:
مرا تا جان بود در تن بکوشم - مگر از جام او، یک قطره نوشم
طلبه، اگر حواسش جمع باشد، خوب درس می خواند و در علوم و فنون گوناگون، صاحب ابداع هم می شود.
حوزه : درباره شیوه درسی که در حوزه ها بوده و هست، این روش، طبیعتاً امتیازهایی داشته و دارد و احتمالاً کاستیهایی هم ممکن است داشته باشد - از لحاظ متون درسی و غیره - به نظر حضرت عالی، مزایای این شیوه، چیست؟ و اگر کاستیهای وجود دارد، چه راههایی را برای رفع این کاستیها، یادآور می شوند.
استاد : بنده، عرضم این است که ره چنان رو که رهروان رفتند. بهترین روش را، روش پیشینیان خودمان می دانم. از حذف بعضی از کتابها - که امروزه حذف شده - راضی نیستم. مثلاً قوانین و فصول برداشته شد، حیف است. قوانین وعدة الاصول شیخ طوسی، غیر از مسائل رایج اصولی، مباحثی ارزنده دارند؛ مثلاً در عدّه و قوانین این بحث را، طرح فرموده اند که جناب رسول اللَّه (ص) پیش از بعثت، به چه دینی بوده است؟ در آخرین قانون قوانین (ج 1، چاپ عبدالرحیم) مطرح می کند: الحق ان نبیّنا (ص) کان قبل بعثته علی دینه.
چرا، اینها را طلبه نشنود؟ بحث نشود؟
طلبه باید مطول بخواند، کشاف ببیند، تفسیر مجمع البیان بخواند. یکی از توفیقاتی که داشتیم، این بود که نزد مرحوم شعرانی، کتاب شرح شاطبی خواندیم. این کتاب هزار و خرده ای بیت شعر است، در تجوید استدلالی قرآن.
استاد شعرانی می فرمود: این کتاب در زمان ما، درسی بود. مجمع البیان را نزد ایشان، خواندیم. مجمع، یک کتاب سنگین علمی و اساسی است. طلبه چگونه ملّا بشود؟ ما با این که، این کتابها را خواندیم و مباحثه کردیم و گفتیم این دو کلمه را بلدیم! اگر اینها خوانده نشود، طلبه به کجا می خواهد برسد؟ این شتابزدگی ما، درست نیست و حیف است. با شتابزدگی، کسی به جایی در تحصیل شتابزده اند و در صحبتها، از کتبی صحبت به میان می آید که طبق متعارف، نباید مشغول به آن کتب باشند. معلوم است که خیلی زود، بالا آمدند و با شتاب درس خواندن، این گونه انسان ملّا نمی شود! مگر کسی بخواهد یک سری اطلاعات داشته باشد و الّا با این گونه شتاب و بدون تأمل کافی، کسی به جایی نمی رسد. راه ملّا شدن، این نیست. باید مقدمات کار، قوی و محکم باشد. در بسیاری یک نحوه عجله وجود دارد که اینها، بعداً پشیمان می شوند و این حیف است. رسم و روش تحصیل، این نیست. با تأنّی بالا بیایند همان طور که رسم پیشینیان بود که حتی درسها را، پیش مطالعه می کردند، تا چه رسد به مباحثه و مذاکره.
اکثر کتابهایی را که عرض کردم، مباحثه کردیم. البته در نوع مباحثه ما، ممکن است ایراد و انتقاد باشد؛ مثلاً کفایه را خدمت آقای شعرانی می خواندیم یک ساعت به اذان صبح مانده مباحثه اش می کردیم. یا تمام اشارات را که مباحثه کردم، ساعت یک بعد از ظهر بود. پیش از صبح، بین الطلوعین، اسفار، یا مکاسب، یا جواهر و... مباحثه می کردیم. علاوه، پیش مطالعه داشتیم. یادداشت هم می کردیم که الآن هم، چه بسا از یادداشتهای گذشته استفاده می کنیم.
حوزه : غیر از متون درسی، روشها و سنتهایی که در بین حوزه های قدیم، متداول بوده است و به پیشرفت تحصیل کمک می کند، اگر توصیه هایی دارید، بفرمایید.
استاد : این سؤال را، افراد گوناگون از آقایان طلاب، می کنند که ما چه کنیم؟ به آنها عرض می کنم، همّ شما، به کتابهای درسی باشد. چون کتابهای درسی، کتابهای سنگینی است و عقل، وقتی مطالب سنگین را حلّ کرد، کتابهای ساده و سبک خود به خود، حلّ می شود. در این جا باید، حرف فهمیدن را آموخت. وقتی حرف فهمیدن را آموخت، وقتی حرف فهمیدن را آموختیم، حرفهای دیگر را، می فهمیم و چون یک مقدار، باید تنوّع باشد، به کتابهای روایی اخلاقی و... هم بپردازد. تنوع طلبه، باید قرآن، تفسیر، روایت و کتابهای ادبی باشد، تا بتواند حوزه را حفظ کند.

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه حسن زاده آملی(69)

(بخش دوم)
استاد آیت اللَّه حسن زاده آملی چهره ای است آشنای هر جوینده آگاهی و خواهنده شناخت و بیداری!
سیمای پاک و سیره صالح وی شمع فروزانی است فراروی تشنگان معرفت و دلسپردگان کوی دوست!
دلدادگان دانش فلسفی و معرفت عرفانی در حوزه های علمیّه وی را نیک می شناسند و در محضر آنان چنین نگارشها شمعی است که به دست آفتاب سوخته گان داده می شود، تا به نظاره خورشید بنشینند. و مادر این پیشگفتار از اینان چشم پوشیده ایم و اگر چند سطری نگارش می یابد برای آن گروه از خوانندگان است که از حوزه ها بدورند.
دست یابی به اساتید بزرگ و توان مند و جذب نظر لطف آنان، نعمت عظیمی است که خداوند جز به شایستگی ارزانی نمی دارد و کسانی را بر این نعمت عظیم بر می گزیند که به تمام وجود شاکر باشند و از آن بهره گیرند و استاد حسن زاده آملی از این معدود شایستگان برگزیده است که به وفور از آن نعمت عظیم برخوردار بود و همیشه بر آن شاکر! و خوانندگان محترم در بخش نخستین مصاحبه از آن آگاه شدند، برخورداری از اساتید ورزیده و بزرگوار استاد حسن زاده آملی را عالمی مسلط بر: فقه، اصول، ادبیات فارسی و عربی، زبان و ادبیات فرانسه، خط و نگارش، معانی و بیان، تفسیر و کلام، هیئت و نجوم ،طب و ریاضیات و فلسفه و عرفان ساخته است.
وی اکنون از جمله بزرگانی است که تمامت و جامعیّت حوزه های علوم دینی را به رسم یادگار برای نسل کنونی پاس داشته اند و اگر این رشته بگسلد جامعیّت حوزه ها را نه در عینیّت که در زوایای تاریخ باید جست و در حسرت آن زانوی غم در آغوش گرفت. استاد حسن زاده بهترین یادگار حوزه پر رونق تهران و از انگشت شمار بازماندگان محفل حکمت و عرفان آن دیار است و رشته پیوسته حوزه اصفهان، تهران و قم را به نسل کنونی حوزه علمیه قم پیوند می زند و بر محصلان کوشا و پرتلاش است که به نیکی این امانت را از استاد بگیرند و در امتداد زمان به آیندگان باز پس دهند.
جای سپاس همچنان باقی است؛ چرا که حوزه علمیه قم بر این مهّم آگاه است و پای درس استاد را صدها شیفته علم و حکمت پر می کنند و امید که این سیره صالحه مستدام و ناپایان باشد. استاد در کنار پرورش شاگردان شیفته و دلسوخته معرفت به نگارش آثاری ماندنی دست یازیده است که افزون بر تنوّع از ژرفایی و عمق در خور برخوردارند. امید که در پرتو توفیق استاد بر چاپ بقیه آثار، مجموعه نگارشهای ایشان را در دسترس طالبان معرفت بیابیم!
استاد در این نشست از تجربیّات، آموزشها، ضرورتها و بایستنیها سخن گفته است که نمی توان از آنها برگزید؛ چرا که همه بزگزیدنی اند و نمی توان از سخنی درگذشت که کلامی در آن گذشتنی نیست، باید آن را نیک خواند و در جای جای آن اندیشید.
حوزه
حوزه : در زمینه علوم عقلی و مسائل فلسفی، اکنون در حوزه ها رغبت و رواجی دیده می شود که از برکات انقلاب است و رهبری امت که به این حرکت، باور دارد، چه مسائلی را لازم می دانید که با آن، آثار حکمای متألّه، بیش تر نشر یابند و دامن گسترند.
استاد : همان طوری که فرمودید، الحمداللَّه رشد عقلی مردم و بینش اجتماعی حوزه ها، به این حقیقت رسید که باید اصول عقائد را، با دلیل و برهان تحکیم کرد و دلیل و برهان، فلسفه است. منتهی، فیلسوف در گذشته، چون دکتر - در اصطلاح جدید - است؛ یعنی همان طور که، دکتر الهی و مادی دارند، فیلسوف مادی و فیلسوف الهی داریم و باید بین آن دو، فرق گذاشت.
این حکایتی را که نقل می کنیم در قصص العلماء مرحوم تنکابنی آمده است که مرحوم ملا آقا دربندی، به زیارت ثامن الحجج(ع) مشرف می شده، وقتی به سبزوار رسیده است، پرسشهایی را مطرح کرده و به خدمت حاجی ملاهادی سبزواری، صاحب منظومه فرستاده است. مرحوم حاجی که پرسشها را دید، می آید و قدرت جواب را دارد. و ثانیاً با مشغولیات، و سنّ و سال و گرفتاریهای درسی، فرصت آن نیست که فوراً، جواب این پرسشها را بنگاریم و به شما، بدهیم.
بعد، وقتی ملا آقای دربندی، از سفر برگشت، در یکی از بلاد، که به یکی از آقایان روحانی وارد شد، آقایان، برای دیدن ایشان آمدند. یکی از آنان گفت: شنیدیم که شما، پرسشهای فلسفی به حاج میرزا هادی سبزواری داده اید و ایشان، جواب نداده است. به یک لحنی، که یک مقداری توهین به حاجی بوده است.
مرحوم آقای دربندی فرمود: این طور نیست که شما گمان می کنید. اگر حاجی و امثال حاجی نباشند که جواب افراد ملحد و دهری را، که منکر مبدء و معاد هستند، بدهند و اصل دین را، تحکیم نکنند، نوبت شما نمی رسد که اصل براءت و استصحاب جاری کنید!
واقعش، این است که اصول دین و دیگر امهات را، باید دلیل ثبات کند و بر کرسی بنشاند. دین، دین عقل و دلیل است؛ دین برهان است. عقل، دلیل و برهان هم فلسفه است. فلسفه ای که فلاسفه الهی ما می گویند، فلسفه ای که صاحب اسفار و شفا می گوید.
در بعضی از نوشته هایم، قسمت آخر حدیث مفضّل را بیان کردم که امام صادق (ع) با مفضل، درباره وحدت صنع، صحبت کرده است که وحدت تدبیر، وحدت صانع و مدبر را می رساند. بعد امام صادق(ع)، ارسطو را ستوده است. (جلد دوم بحار را، نگاه کنید) فرمود مفضّل، ارسطو مردم زمان خود را، از راه وحدت صنع، به وحدت صانع کشانده است و از این راه، پیش آمده است.
مرحوم استاد شعرانی می فرمود: ارسطو، مباهات کند به خودش، که امام صادق (ع) نام او را بر زبان آورده است. بعد شعر حافظ را می خواند و می گفت: گویی حافظ از زبان ارسطو، خدمت امام، عرض می کنند:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم - لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم
البّته خاک در امام صادق(ع) تاج سر ارسطوهاست، حرفی نیست و لکن، ارسطو از راه وحدت صنع، مردم را به وحدت صانع می کشاند. هر چند مرحوم دیلمی در محبوب القلوب و مرحوم سیدبن طاووس در کتابی راجع به نجوم، ارسطو و تنی چند از بزرگان را، در زمره انبیاء نام برده اند.
غرض این است، که نمی شود دین را، از برهان جدا کرد، همان گونه که بارها گفته ام: قرآن و برهان و عرفان از همدیگر، جدایی ندارند. قرآن، ملاک و مدرک همه حقایق است، میزان و معیار قسط تمام آراء و افکار است. قرآن، متن برهان است. احتجاج طبرسی، احتجاج بحار و... را ببینید. احتجاج یعنی با دلیل و برهان با خصم صحبت کردن. احتجاجات خود قرآن را ببینید. همان طور که علامه طباطبائی فرمود: فلسفه - یعنی دلیل و عقل و برهان - را از دین جدا کردن، ظلم عظیم است. نمی توان گفت که در اجتماع ما، عقل و دلیل و برهان نباشد. اجتماع، عقل و برهان می خواهد. در اصول کافی - که حدیث، در کتاب وافی هم هست - کسی از محضر امام، پرسشهایی می کند، وقتی جواب را می گیرد و می خواهد برود، امام می گوید: چرا از من نپرسیدی که من، این پاسخ را از کجای قرآن، استنباط کردم.
روایات ما، همه دلیل و استنباط و برهان است؛ همه حجت است. در خود کتاب حجت کافی، ملاحظه می کنید که امام می فرماید: با کسانی که قائل به حجت دائمی به بدن عنصری در زمین، نیستند، با آنها به سوره انا انزلناه احتجاج کنید تا بر آنها فائق شوید. مگر می شود، بدون استدلال و برهان، دین بوده باشد. دین، متن احتجاج و استدلال و برهان است.
در این جا، من برای نقل قضیه ای، پناه به خدا می برم که اگر در میان حرفهایم، هوای نفس یا چیز دیگر باشد.
من در ابتدایی که قم آمدم، در سنه 42، آقایان و عزیزانی آمدند که فقه و یا اصول شروع کنیم. مکاسب، کفایه و... خواستند. من عرض کردم حقیقت این است که من برای علوم نقلی مثل فقه، اصول و ادبیات و... بیش از علوم عقلی، زحمت کشیده ام؛ اما الحمداللَّه تعالی، این کتابها، درس داده می شود. ما آن چیزهایی که گفته نمی شود، بگوییم، ما اصول عقائد می خواهیم، بحث امامت، عصمت انبیا و... اینها که نیست یا کم تر هست، به آنها بپردازیم و همین کار راهم کردیم.
مگر می شود، اجتماع را از برهان و عقل گرفت؟ اینها اصول، امهات و اصل و پایه اند. روی حساب تکامل انسانی، دو حرف داریم: یکی تجلیه و دیگر تحلیه. فقه در مقام تجلیه است؛ یعنی آراستن ظاهر، ایجاد مدینه فاضله: شیخ الرئیس در الهیات شفا، این بحث را طرح فرمود که اگر مبدء و معاد را به فرض کنار بگذاریم، آیا در این دنیا، مدینه فاضله می خواهیم یا خیر؟ هیچ کس، کتابی جز قرآن، سراغ ندارد که مدینه فاضله بسازد.
امّا این قرآن، همان گونه که تجلیه - آراستن این دنیا را درست می کند، تحلیه را هم، می سازد و فراهم می آورد.
حوزه : در این زمینه، شبهه ها و اتهامهایی، طرح می شود. به نظر حضرت عالی، برای فصل الخطاب، چه می توان کرد؟
استاد : این کشمکشها، راجع به افکار، اشخاص و ادیان، هیچ گاه به کلّی خاتمه نمی پذیرد. اما ریشه بسیاری از اختلافها و اتهامها، جهل است. استاد ندیده و یک چیزهایی پیش خودش می پندارد و به همانها اکتفا می کند و نتیجه می گیرد.
کرده ای تأویل حرف بکر را - خویش را تأویل کن نی ذکر را
نوع فرمایش مخالفان، برای آن است که پخته نیستند و استاد ندیده اند.
فلاسفه الهی و متألّه را مقایسه کنید با مخالفان آنان، تا درجه اختلاف علمی، مقامی، اخلاقی و سیر و سلوکی و آثاری آنها، مشخص شود.
یک وقتی مرحوم علامه طباطبائی را، در خیابان زیارت کردم و در معیّت ایشان، تا در منزلشان رفتم. به در منزل که رسیدیم، ایشان تعارف کرد. عرض کردم: مرخص می شوم. ایشان، در پله بالا ایستاده بود و من پایین بودم و رو به من کرد و گفت:
حکمای الهی، این همه فحشها را شنیدند، سنگ حوادث را خوردند، قلمها به دشنام و بدگویی آنها، پرداختند، این همه، فقر و فلاکت و بیچارگی را، از تبلیغات سوء کشیدند، گاهی به کهک به سر بردند و گاهی... با این همه، حقایق را در کتابهایشان نوشتند و گفتند. آقایانی که به ما بد گفتید و فحش دادید و زندگی را در کام ما، تلخ کردید و مردم را علیه ما، شورانیدید، حرف این است و حق این است که نوشته ایم و برای شما گذاشتیم. حال هر چه می خواهید بگویید.
حرف حقشان را نوشتند و برای نفوس مستعده، به یادگار گذاشتند. تمام تلاش این است که منطق وحی را بفهمیم. خداوند ملاصدرا را رحمت کند، مفسر است، محدث است، فقیه است، مرد سیر و سلوک است. هفت مرتبه پیاده به زیارت بیت اللَّه الحرام مشرف می شود و بار هفتم در بصره، ندای حق را لبیک می گوید. ایشان در شرح اصول کافی، حدیث امام سجاد(ع) را نقل می کند که چون خداوند سبحان، می دانست در آخر الزمان مردم عمیقی پیدا می شوند. در توحید و در اصول عقائد، اوائل سوره حدید و سوره اخلاص را فرستاد. مرحوم آخوند می گوید: به این حدیث که رسیدم، گریه ام گرفت. این گریه شوق است و گریه عشق، چون خودش می بیند که این حدیث، برای امثال اوست.
علی بن ابی طالب قیروانی، که به غلط، دیوان او به حضرت امام علی(ع) نسبت داده شده است، اشعاری دارد:
الناس من جهة التمثال اکفاء - ابوهم آدم وامهم حواء
تا سخن را به آن جا می رساند که: و الجاهلون لاهل العلم اعداء ایشان نفرمود: والعالمون لاهل الجهل اعداء از طرف دیگر، نفرمود که بین آنان، معادات و دشمنی طرفین است، فقط از آن طرف (جهال) دشمنی است.
بالاخره، لکه های ابر به کنار می رود و آفتاب حقیقت، خودش را نشان می دهد که الحمداللَّه، پله پله نمایان می شود و مشاهده می فرمایید.
حوزه : در مقایسه بین فلسفه اسلامی و فلسفه ای که در غرب هست، آیا تطبیقی بین این دو فلسفه، لازم می دانید؟
استاد : طلبه، حواسش جمع باشد که بخواهد درس بخواند، او می تواند که زنگ تفریحش را، برای فرا گرفتن یک زبان خارج، دو زبان خارج اختصاص دهد. کتابهای علمی و اساسی به زبان فرانسه بسیار نوشته شده و الآن این آقایان هم خیلی در ترویج و اشاعه کتب اصیل کره زحمت می کشند. چندی پیش بعضی از آقایان برایم حکایت کردند: در فرانسه الآن دارند کتابهای علمای بنام کره را به صورت دوره و سری، چاپ می کنند، ترجمه می کنند؛ که مثلاً کسی کتابهای شیخ الرئیس را بخواهد، یکجا بگیرد و کتابهای فارابی همین طور و آقایان دیگر، اینها هم همین طور.
به من فرمودند: الآن آنها دارند کتابهای آخوند ملاصدرا را، دوره اش را به طبع می رسانند و به طوری که آن آقا به من حکایت کرد: مقداری از اسفار را به زبان فرانسه ترجمه کرده اند و دارند کتابهای آخوند [دوره اسفار] را آن جا چاپ می کنند و همه آثار آخوند هم به همین صورت و علمای دیگر هم به همین نحوه. به زبان انگلیسی هم همین طور. خیلی شنیدم که دارند اصول می نویسند و به یک روش خاصی کتابها را به صورت اصول. خوب، خیلی خیلی زحمت می کشند. و باید افرادی که قابلند، لایقند، زبان فهمند، در راه اعلای معارف بوده باشد. شنیدم که آنان دارند اصول جمع آوری می کنند. و از این آقا پرسیدم: مراد شما و آنها از اصول چیست؟ گفت می خواهند که این کتابهایی که از بزرگان و از نامداران و دانشمندان بزرگ کره، قدیم و جدید، که کتابهایشان مأخذ است چاپ کنند؛ مثلاً اصول اقلیدس را الآن در کتب ریاضی، اصول ریاضیات، این طور است. اصول اقلیدس، مجسطی و... اینها همه بسیار مبوّند، که به هر چاپ طبع بشود، صفحه چند و نمی دانم چاپ چند، لازم نیست که یک نویسنده، خواننده را ارجاع بدهد، بلکه می نویسد شکل فلان مقاله چندم اصول اقلیدس، یا شکل فلان مقاله چندم مثلاً مجسطی. اینها اصول است، که به هر صورتی چاپ بشود، نحوه ای باشد که در زحمت نیفتند. گرچه قرآن شأنش، موقعیتش، عظمتش، فوق این گونه حرفهاست که ما بخواهیم مورد مثال قرار بدهیم، حالا مثلاً قرآن مجید هر چاپی که بشود، به هر شیوه، می گوییم آیه فلان، سوره فلان. این آقایان به من گفتند که الآن در انگلستان هم دارند کتابهای اصول چاپ می کنند؛ کتابهای خیلی اصیل که محقّقان و متتّبعان باید از آن نقل کنند. اینها را دارند به یک روش سری چاپ می کنند که این اصل باشد در کره و دیگر برای ارجاع یک متتبع و محقّق به کتاب دیگر، فلان نسخه چاپ مثلاً کجا؟ سنه چه؟ دیگر اینها نباشد، به اصل ارجاع بدهد، برای همه یکسان بوده باشد، مثل دیگر قواعد؛ مثلاً قواعد راهنمایی رانندگی و اینها که برای همه جا یکسان است. حالا طلبه دو زبان یاد بگیرد، یاد بگیرد. طلبه حواسش جمع بوده باشد وقت خودش را تلف نکند، بخواهد درس بخواند، برای دو زبان یاد گرفتن، آنقدری وقت نمی بود و به خوبی می تواند اگر بخواهد تعطیلی هایش را قیچی کند، زنگ تفریح هایش را درس زبان خارج قرار بدهد، در یک مدت کمی می بیند که وارد آن زبان شده، آشنا شده، یاد می گیرد. عمده همان است که به عرض رساندم؛ باید حواسش جمع باشد و عمرش را قدر بداند.
یک وقتی مناسبتی پیش آمده بود، مرحوم آقای طباطبایی یک مقدار تبری می جست از بعضی از درسها و محافل و آمد و شدها و می فرمود: مثل این که مردم قدر عمر را نمی دانند؛ عمر است این، خیلی ارزش مند است، خیلی گرانقدر است. همین طور آناتش متدرّجاً با چه سرعتی دارد می گذرد و جناب وصیّ، علیه السلام، حضرت امیر المؤمنین، فرمود: همین طور که روز و شب را از شما می گیرند، خوب شما هم سعی کنید که از روز و شب چیزی بگیرید، یک چیز داشته باشید. آنها که دارند می گیرند شما هم از روز و شب چیزی داشته باشید:
روزها گر رفت گو رو باک نیست - تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
تو هم از روز و شب چیزی داشته باشی. این برای طلبه خیلی آسان است. و چه بسیار خوب که به یکی دو تا زبان زنده روز آشنایی داشته باشد. به کار تحقیق او هم می آید. بهتر می تواند خدمت دینی کند؛ به قلمش، به زبانش، به خطابه اش، به جهات دیگرش. می تواند تحقیقات اصیل اسلامی را، حقایق و معارف اصیل اسلامی را به قلم و زبانش به دیگران برساند. خودش هم بهتر به عمق حرفهای شرقی و غربی برسد و تحقیقاتی که آنان دارند. آنان هم خیلی کار می کنند. الآن بنده بسیاری از آثار آنها را دارم که در حول و حوش قرآن و روایات و رسائل قدمای ما دارند زحمت می کشند. یکی از این آقایان کتابی درباره مرحوم مفید نوشته به نام تطور کلام در دست جناب مفید. اسم کتابش را در خاطر دارم، اسم شخصش را در خاطر ندارم. آقای احمد آرام این کتاب را ترجمه کرده است. این تز یک نفر از این آقایان دکترهای غربی است که تز خودش را تحول و تطور کلام، آن هم موضوع بحث خودش را جناب مفید بزرگوار قرار داده. خوب این آقا این قدر بینش پیدا کرده، رجال علمی در کره را شناخته و آمده برای تز خودش، جناب مفید را و مباحث کلامی و استدلالی کلامی ایشان را مورد بحث قرار داده و کتاب بدان مفیدی و خوب را نوشته است.
این برای یک طلبه خیلی زحمتی ندارد که بتواند یکی دو تا زبان زنده کره را بعد از زبان عربی، که زبان دینی اش است و بهترین زبان است و وسیع ترین زبان است و شیرین ترین و شیواترین زبان است، زبان منزل وحی است، بعد از او، بخواهد اینها را تحصیل کند، برایش آسان است.
امّا قسمت دوّم، فرمودید: راجع به فلسفه غرب و فلسفه اسلامی. از این حقیقت آقا نباید بگذریم که از جنبه فلسفه مادی آن آقایان زحمت کشیدند و می کشند و تحقیقاتی دارند و لکن راجع به آن تحقیقات فلسفه الهی درباره معارف انسانی، مقامات انسانی و فلسفه روحانی، آن فلسفه الهی که از این طرف طرفداران منطق وحی و اهل قرآن دارند، تفاوت بین این آقایان و آن آقایان، به قدری هست که چه عرض کنم خدمت شما. نخیر، این عظمتی را که این آقایان دارند در الهیات، ما از غربیها چیزی بدین پایه نمی بینیم و سراغ نداریم. آنها خیلی مباهات کنند به حرف این آقایان برسند.
بدون هیچ گونه تعصب مذهبی عرض می کنم و به هیچ نحوه نمی خواهم این جا اعمال تعصب بکنم. نخیر. آثارشان محفوظ است و بسیاری از نوشته های آن آقایان را، فرمایشات آن آقایان را، مطالب خیلی ارزش مند آن آقایان را می بینیم. بعد دیدیم، دیگری آمده در مقابل نوشته: این حرف را شیخ در شفا دارد و شیخ الرئیس در چند سال قبل از شما این حرف را زده و شما حرف او را به زبان دیگر ترجمه کردیده و به خودتان اسناد داده اید. خودشان با هم جنگ و دعوا دارند. از جنبه حکمت الهی، فلسفه الهی، مباحث عرفانی و مباحثی که مربوط به سیر و سلوک انسانی است و منطق وحی. خلاصه فلسفه حکمت متعالیه ای را که امامیه دارا هستند، اینها متفردند و هیچ گونه آقایان، مطلقاً از شرق و غرب، به پایه معارف این حضرات نیستند.
البته، همان طور که عرض کردم: در امور مادّی در تجربیات، اینها بله خیلی کوشش می کنند و خیلی زحمت می کشند. باز در همان امور هم می بینیم این بزرگان ضوابط و مطالب و امّهات و حقایق را آورده اند، که به پندارهای واهی، ما اینها را کنار گذاشتیم؛ مثلاً جلد دوّم اسفار، که در جواهر و اعراض است، آقایان نمی خوانند - گرچه حالا که ما گفتیم، دوره اسفار، همه را گفتیم - نمی خوانند چرا نمی خوانید؟ که این در طبیعیّات است و طبیعیات، بله، نمی دانم حالا اینها نسخ شده و چطور شده است. این را به دهن آقایان انداخته اند. با این که مرحوم آخوند صریحاً می فرماید: من در اسفار در طبیعیّات بحث نکرده ام و همه، مباحث الهیات است و در کتاب جواهر و اعراض اسفار، بحث حرکت جوهری است. یک قسمت از مباحث تکامل برزخی و مسائل دیگر باید در جواهر و اعراض اسفار حل بشود و یک پندارهایی گرفتند و کتاب را کنار گذاشتند.
یا مثلاً شفا را نمی خوانند، بخصوص جلد اول فلسفه اش را که در طبیعیّات است نمی خوانند، که طبیعیّات برداشته شده، نسخ شده است. آن اصول امّهات و حقایقی را که شیخ در شفا در همان طبیعیّات شفا آورده، موضوعی است که حضرت امام صادق، سلام اللَّه علیه، به مفضّل درباره وحدت صنع صحبت فرمودند.
مرحوم شیخ به اقتدای از امام صادق، سلام اللَّه علیه، در اوائل طبیعیّات شفا، به همان نحو راجع به وحدت صنع و وحدت تدبیر، پیش آمده و چه حقایقی را پیاده کرده است که اگر ما بخواهیم فرمایشات امام را در توحید مفضل شرح کنیم، بسط بدهیم. مثال بیاوریم، باید بگوییم که این است که شیخ در بیان گفتار امام آورده است.
نوع این حرفهایی که الآن رایج هست، اینها در کتابهای ما ریشه دارد؛ مثلاً حرکت و سکون زمین، خیلی ریشه دارد. پیش از حضرت عیسای مسیح، سلام اللَّه علیه، آن آقای هیپارک (ابرخوس) قائل بود به حرکت زمین، رصد خانه داشت. اسطرلابی درست کرده بود بر مبنای حرکت زمین. بعد، مدتها بر این مبنا بودند که زمین متحرک است، حرکت وضعی شبانه روزی، یکسر حرکت وضعی زمین. بعد بطلیموس آمده، ایشان را رد کرده. بعد از بطلیموس، آقایانی آمدند گفتند: حق با هیپارک (ابرخوس) است تا در اسلام ابوسلیمان سجستانی گفت: حق با ابرخوس است. بعد ابوریحان بیرونی، که معاصر ابوعلی سینا شیخ الرئیس بود، ایشان آمده جمع کرده بین حرفهای آقایان، که یا متحرک یا ساکن، مربوط به هیئت و رصد خانه ما نیست. مادر رصد خانه باید زمین را ساکن فرض کنیم و ببینیم ماه و آفتاب و ستارگان، گرد سرما دور می زنند و ما بتوانیم روی زوایا و قوسها و جهات دیگر در فن ریاضی که در رصدخانه باید پیاده کنیم. به ظاهر امر، این طور پیاده کنیم ولو این که واقع زمین، متحرک به حرکت وضعی و انتقالی بوده باشد. و این حرف ریشه دار است. یامثلاً ستاره ها در حرکتند و چگونه در حرکتند؟ باید بحث بین طبیعی و هیوی را از یکدیگر جدا کرد. همین فرمایشاتی که آقایان فعلاً دارند، اینها را شیخ در شفا دارد، که افرادی بودند می گفتند: ستاره ها در این فضا، مثل ماهی های در دریا هستند و جهات دیگر، یکی دو تا نیست. صریحاً مرحوم حاجی سبزواری در شرح جوشن کبیر (شرح اسماء الحسنی)، می گوید:
زمان مأمون عباسی بود، آمدند زمین را مساحت کردند. در سرزمین سنجار زمین را مساحت کردند روی ارتفاع فنی و ارتفاع از ستاره جدی، ستاره قطبی، که محیط زمین چقدر است و مساحت زمین چقدر است.
تکامل در فن هستند، تکامل را کسی انکار ندارد. امّا نه این که به یک خیالات واهی ما بیاییم تمام سرمایه علمی مان را، کتابها را و کتابخانه را و آن زحمتی را که پشتیبان ما در راه احیای نفوس بشر کشیده اند، و آن ذخائر علمی را که برای ما، با آن مشکلات زمان خودشان نوشته اند، اینها همه را گذاشته ایم به کنار، به یک خیالات واهی، این طور نیست. البته ما در این حرفهامان نمی خواهیم آقایان غربی را تنفیص کنیم:
بزرگش نخوانند اهل خرد - که نام بزرگان به زشتی برد
درست است آنها زحمت می کشند ولکن در اصول امّهات اصیل فلسفه انسانی، الحمداللَّه غنی هستیم و به مراتب غنی تر از آنها هستیم.
فرمودید که در تطبیق بین این دو مثلاً باید چگونه و چطور؟ نخیر، حرف تطبیق نیست، باید آنها را به سوی خودمان بالا بیاوریم. این واقعیتی است بدون تعصب و شواهدی در دست داریم. کتابهای آنها هست، کتابهای ما هم هست. اصول امّهاتی که آنها پیاده کردند، عنوان کردند، نسبت به ذخایری که ما داریم، بنده عرض کنم که روی تبختر حرف نمی زنم، اینها خیلی نسبت به معارفمان، فرمایشات و کتابها و آثارشان در اصول فلسفه انسانی، خیلی مرتبه نازل قرار گرفته اند. والحمداللَّه، امامیّه در آن فلسفه اصیل اسلامی، و عرفان اصیل قرآنی، و آن توحید اسلامی، و توحید قرآنی، به مراتب قوی تر از این آقایان هستند، به طوری که این حرفش هم می ایستد و حرفش راهم به کرسی می نشاند. کسی که حرف می زند، حرف دلیل می خواهد، حرف برهان می خواهد، حرف سند می خواهد. آثار طرفین هست و هیچ وقت این نوشته هایشان را با حکمت متعالیه، با اسفار، نمی شود قیاس کرد، با فتوحات نمی شود قیاس کرد، با شرح قیصری بر فصوص الحکم نمی شود قیاس کرد.
خود آن آقایان اعتراف دارند خیلی هم در نوشته های خودشان. آنها همت بگمارند که به افکار عالیه بزرگان مکتب و منطق وحی برسند، برایشان افتخار بوده باشد.
حوزه : در زمینه لزوم آشنایی با قرآن و حدیث، توصیه های مکرری برای دانش پژوهان علوم دینی، داشته اید. در این زمینه ،برنامه ریزی که بایستی طلبه در زندگی تحصیلی انجام دهد، چیست؟ و چه مراحلی را باید دنبال کند؟
استاد : تمام این رشته های علوم حوزه، عنوان طریقیت دارند. یعنی ما زبان عربی را که فرا می گیریم، نحو و صرف می خوانیم، و یا خواندن فقه و اصول و فلسفه و عرفان و کتابهای دیگر و فنون دیگر و حتی آن کسانی که توفیق یافتند [در علوم اصیل غریبه ] اگر کسی از ما سؤال کند که اینها را برای چه می خوانید؟ ما در ازای تمام این حرفها یک جمله حرف داریم: الاعتلاء الی فهم الخطاب المحمّدی، صلی اللَّه علیه و آله و سلّم. خطاب محمّد که از آن عارفان اسلامی، تعبیر می کنند به کشف نام محمّدی، صلی اللَّه علیه و آله و سلّم. قرآن فرقان است. تمام این علوم همه برای اعتلای به فهم خطاب محمّدی است. این قرآنی که در دست داریم حکایت از صورت عینیه نظام هستی می کند که صورت عینیه نظام هستی، صورت عینیه انسان کامل است و خود قرآن مکتوب، صورت کتبیه انسان کامل است. و همان طور که به عرض رساندم، جوامع روایی ما مرتبه نازله قرآن هستند و به حکم محکم خود قرآن حکیم که: قل کل یعمل علی شاکلته هر کسی مطابق آنچه را که دارد، آن قدر که هست، اثر او نمودار دارایی اوست. قرآن نمودار دارایی خانم و نمودار دارایی حقیقت عالم حق سبحانه می باشد. یعنی همان طوری که خداوند غیر متناهی است، صمد است و غیر متناهی است که لا جوف له، کتابش هم صمد است لا جوف له. و خاتم انبیاء، در نبوت صمد است لا جوف له، یعنی دیگر جای خالی ندارد که کسی بیاید نبوّتش را پر کند. انبیای قبلی نبوّت صمدانی نداشتند، کتاب ایشان کتاب صمدانی نبود که پر بوده باشد.
در نبوت، حضرت خاتم انبیاء، صمد است. دیگر جای خالی ندارد که کسی نبوتش را پر کند. قرآن صمد است و نبوّت خاتم انبیاء، صمد است و آن طور که حق سبحان صمد است، قرآن هم صمد است. قل کل یعمل علی شاکلته و قرآن، نمودار دارایی گوینده اش است؛ لذا آن را نهایتی نیست. و ما این همه را می خوانیم تا به مطالب شامخه معارف انسانی؛ یعنی کتاب و سنت، آگاه شویم. اگر عارفی، حکیمی، عالمی، اهل قلمی، فرمایشهایی دارد، حقیقت آن این است که:
هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی - از دولت آن زلف چو سنبل شنوی
گر نغمه بلبل از پی گل شنوی - گل گفته بود، گرچه زبلبل شنوی
اگر دیگران حرفی - به نظم و نثر - دارند، از این منطق وحی منشعب شده است و اگر طلبه بخواهد درسش، طوری باشد که عوامل لفظی و معنوی را یاد بگیرد و از قرآن و روایات، بی خبر بوده باشد، پس برای چه دارد درس می خواند؟ در راه تکامل خودش، به کجا می خواهد برسد؟ و هدف چیست؟
مطلب دیگر، اُنس طلبه با ادعیه است. ما در گفته ها و نوشته هایمان به عرض رساندیم که همان طوری که بحمداللَّه این رشته های علوم و فنون در حوزه های علمی است، چه خوب است که یک رشته و شعبه ای هم در فهمیدن زبان دعا، در فهمیدن زبان مناجات و اذکار و شیرین زبانیهای عاشقان و عارفان باللَّه بوده باشد؛ مثلاً آن مناجات خمسة عشر حضرت امام سید الساجدین، علیه السلام، که جناب شیخ حرّ عاملی نقل کرده است، رضوان اللَّه علیه، و خود صحیفه کامله، صحیفه مهدویّه، خود نهج البلاغه و کتابهای دیگر... .
بنده فکر می کنم که اگر کلمات حضرت امام هفتم، سلام اللَّه علیه، جمع آوری بشود (که عمده اش در بلد الامین جناب کفعمی است)، کم تر از صحیفه کامله سجّادیه نیست. استدعا کردیم که آقایان محصّلین در حوزه های علمی و پری درآوردند، چه خوب است که به فهمیدن زبان ادعیّه و اوراد و اذکار و مناجات وسائط فیض الهی، هم آشنایی پیدا کنند.
حالا بنده روی بینش خودم گفتم چه خوب است به این ترتیب باشد:
اولین کتاب، کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهائی باشد و پیش استاد زبان فهم بخوانند. بعد از آن، کتاب: عدة الداعی این فهد باشد که بسیار کتاب عظیم الشأن است، چنانکه خود این فهد هم. مرحوم استاد علّامه طباطبائی می فرمود: جناب این فهد و سید بحرالعلوم و سید بن طاووس، از کُمّلین اند. بعد از آن قوت القلوب ابوطالب مکّی باشد. بعد از آن، اقبال سید بن طاووس باشد و بعد از آن صحیفه سجّادیّه. آن اسرار و لطائفی که در ادعیّه، در مناجات و در اذکار ائمه پیدا می شود، در روایات پیدا نمی شود و جهتش را هم به عرض رساندیم که در روایات نوعاً مخاطبشان، اکثری مردم هستند و در آن جا محکوم هستند به: کلّم الناس علی قدر عقولهم، لذا به فراخور فهم مردم با آنها صحبت کردند؛ امّا در ادعیّه، در اذکار، و اوراد، نخیر. آن جا در خلوت خانه عاشقان، در آن شبهای تارشان، با محبوب و معشوق حقیقتشان، آنچه که در نهانخانه سرّشان و ذاتشان داشتند، شیرین زبانی کردند و پیاده کردند. آن لطائفی که در کتب ادعیه استفاده می شود، در روایات نمی شود.
ما ذخائر داریم، ما کتاب داریم، در تمام فنون کتاب داریم، در تمام فنون روایات داریم و حیف است که ما از این ذخائر وسائط فیض خودمان بی بهره بوده باشیم.
جناب سید علی خان مدنی، رضوان اللَّه تعالی علیه، صحیفه سجادیّه را به نام ریاض السّالکین شرح کرده است. جناب شیخ بهائی بر صحیفه حواشی و تعلیقات دارد. مرحوم فیض هم همین طور. مرحوم سید جزایری همین طور، و در زمان ما مرحوم استاد، آقای قمشه ای ترجمه کرد و جناب استاد، آقای شعرانی ترجمه کرد، با آن حواشی عجیب و سنگینی که بر صحیفه سجادیّه دارد.
کتابهای بسیاری که از ائمه اطهار ما روایات عدیده و رسائل گوناگون، این همه فیض ها و برکات از آن وسائط فیض الهی به ما رسیده است. طلبه هدفش باید قرآن باشد و روایت باشد. بنده خودم یکی از توفیقاتی که بحمداللَّه تعالی در محضر شریف دو تن از اساتیدم داشتم، در خدمت روایات بودم. یکی وافی بود که در محضر استاد بزرگوارم جناب آقای شعرانی بودم که ایشان در آن وقت وافی را تحشیه می فرمود. بنده در خدمت ایشان بودم مقداری من می خواندم و ایشان گوش می کردند و گاهی ایشان می خوانند و من گوش می کردم و حواشی را هم که می فرمودند، می نوشتند. می فرمودند که آقا، آدم به عیب نوشته خودش پی نمی برد؛ امّا دیگری که می خواند، یا می شنود، متوجّه عبارات و نشیب و فراز آن می شود و مثلاً یک مقدار اگر حرفی پیش می آید، مفهوم می شود، مشخص می شود. ما از وافی در خدمت ایشان خیلی خیلی بهره بردیم برکتی از این جامع عظیم الشأن روائی در محضر شریفشان بهره ما شده است و بعد از آن در محضر مبارک حضرت علّامه طباطبائی، رضوان اللَّه تعالی علیه، که بنده با جمعی از آقایان - در خدمت آقای شعرانی تنها بودم - امّا این جا در محضر آقایان دیگر، دوستان دانشمند فاضل ما، آقایانی بودند که ما چندین کتاب بحار را در محضر شریف ایشان از بدو، تا ختم، خواندیم.
(بنده همه را در دفتر خاطراتم یادداشت کرده، دارم، مثلاً معاد بحار را کی شروع کردیم و کی تمام، و توحید بحار را در محضر مبارکشان کی شروع کردیم، کی تمام شد.)
اصول قرآن و سنت است، و تمام این علوم و فنون، آن فلسفه که عقل و استدلال و برهان و منطق است، برای این است که آن خطبه های توحیدی حضرت وصّی، علیه السلام، را و آن خطبه های عرشی حضرت سید الساجدین و زین العابدین، و دیگر فرموده های ائمه اطهار ما را و آیات قرآنی را ادراک کنیم. اگر برهان و استدلال نبوده باشد، اگر علم عرفان نبوده باشد، عرفان نظری نباشد، اگر فلسفه الهی نباشد، چه کسی باید به این حرفها برسد و چگونه می تواند اینها را حلّ بکند؟
اینها، تمام این علوم و فنون، برای این است که به آن مقام برسیم؛ یعنی به منطق وحی آشنا بشویم. باز به عرض می رسانم که: للاعتلاء الی فهم الخطاب المحمّدی.
بالاخره، عمده خود طلبه است. طلبه که عاشق باشد، تشنه باشد، خواهان باشد، مثل تشنه ای است که خداوند، آب را برای او آفریده است؛ همان طوری که تشنه آب می خواهد، آب هم تشنه تشنه است که:
حکمت حق در قضا و در قدر - کرده ما را عاشقان یکدگر
آب می نالد که کو آن آبخوار - تشنه می نالد که کو آب گوار
حوزه : در زمینه ادبیات فارسی و عربی - که در هر دو قسمت تبحر ویژه دارید، طلاب چه تکالیف و وظایفی را بر عهده دارند؟
استاد : در ادبیات عرب، که رشته اختصاصی آقایان است و باید به قدری بخوانند که ادیب بشوند، زبان فهم بشوند و از آن طرف، در زبان فارسی حواشی کارهایشان را در مطالعات دستور زبان فارسی، قرار بدهند. طلبه ای که دستور زبان عربی یا دستور زبان فارسی را خوانده، به مطالعه کردن، نگاه کردن، متون کتب فارسی و عربی بپردازد. مثلاً آن پیش ترها، مقامات حریری می خواندند و چه کار خوبی بود و بسیاری از کتابهای دیوان قدما را در عربی، می خواندند و چه کار خوبی بود اینها، در فهمیدن کتابهای تفسیری، شرح روایات کمک می کند. الآن شما تبیان جناب شیخ طوسی را ببینید؛ تبیان شیخ طوسی تفسیر قرآن است که مجمع البیان خلاصه آن است. مجمع البیان مرحوم طبرسی، خلاصه تبیان شیخ طوسی است. می بینید جناب شیخ طوسی، جناب طبرسی، در مجمع البیان، در تبیان، وقتی می خواهند لغتی را معنی کنند، چقدر تمسک می جویند به اشعار عربی، آن اشعار زمان جاهلیّت. قرآن، شعرای زمان جاهلیّت را هم زنده کرد. یعنی قرآن علم را زنده کرد و شعرای زمان جاهلیّت را. اگر قرآن نبود، آنها زنده نمی ماندند. الآن در مجمع، در تبیان، در کتابهای دیگر برای یک لغت می خواهند شاهد بیاورند، فلان گوینده، فلان سراینده، در دیوانش چنین گفته، آنها را هم احیاء کرده است.
البته طلبه با متون کتابهای اخلاقی، مثل مرزبان نامه، مثل کلیله و دمنه و گلستان و بوستان سعدی، کتابهای سنائی غزنوی و نظامی گنجوی و دیگر بزرگانی که زبان ادبی شان، مثل کتاب حماسی فردوسی، که اینها گفته هایشان برای نویسندگان دستور زبان فارسی، به عنوان شاهد از آنها نقل می کنند، با اینها حشر داشته باشد، که در نوشتنش، در گفتنش، بداند که فارسی یک قاعده ای دارد و عربی یک قاعده ای دارد و در گفتارش، در قلمش، یک وقت ناروا نیاورد. مثلاً برای من پیش آمد که آقایی صلی اللَّه علیه و آله الطاهرین را ترجمه کرد: صلوات بر او و بر آل پاکانش. طاهرین جمع طاهر است؛ امّا در فارسی، صفت و موصف لازم نیست که با هم در چهار چیز از ده چیز مطابقت کند، که اگر موصوف جمع باشد، صفت هم جمع بوده باشد. مثلاً ما بگوییم که مردان دانشمندانی آمدند، این درست نیست. در فارسی موصوف که جمع است، صفت را مفرد می آورند: مردان دانشمندی آمدند. دیگر نمی گویند: مردان دانشمندان. امّا چرا، در عربی، وقتی که موصوف جمع بوده باشد، صفت هم جمع است و از این گونه شواهد. این طلبه باید برای زبانش (چه فارسی، چه عربی) به متون عربی اصیل، متون فارسی اصیل مراجعه داشته باشد؛ طلبه بخواهد درس بخواند، بخواهد که قلمش را، زبانش را تعدیل کند، تعلیم بدهد، درست حرف بزند، برایش آسان است. عمده همان حرفی است که عرض کردم که وقتش را مغتنم بشمارد و بداند که در راه کمال خودش، در این مسافت عمرش، با این عمر کم کذایی که از الف تا باء، این مسافت، حصّه اوست. در این حصّه زمانش، باید خودش را به جایی برساند. اگر حواسش جمع بوده باشد، هم رشته فنون و علوم را خوب تحصیل می کند و هم دستور زبان فارسی و عربی اش خوب می شود و هم به نعمت حسن خط متنعم می شود و هم می تواند یکی دو تا زبان فرا بگیرد. عمده این است که حواسش جمع بوده باشد. به عزم واحد و همّ واحد، محصل باشد و دنبال تحصیل کمال برای خود، باید یک دل داشته باشد. با چندین هوس و چندین خواسته، مشکل است که کارش به جایی برسد. عزم واحد و همّ واحد داشته باشد، به این حرفها آشنایی پیدا می کند و باید هم آشنایی پیدا بکند. بنده این کلیله و دمنه را که حالا تجدید چاپ شده است، بیست و پنج - شش سال پیش در تهران تصحیح کردم و آن دو باب کلیله و دمنه را که نصراللَّه منشی ترجمه نکرده است، به همان سبک کلیله و دمنه، ترجمه کردم و بر آن افزوده ام و حواشی و مأخذ اشعار عربی و فارسی همه را یافتم که چون خیلی به دیوان شعراء عشق و علاقه داشتم و این عشق و علاقه، در محضر مبارک جناب آقای شعرانی، مشتعل شده و بر افروخته شد. چون خودشان خیلی عجیب به دواوین شعرا، عربی و فارسی، آگاهی داشتند. بخصوص که در درس و تصحیح مجمع البیان در محضر ایشان افتادیم به دیوان شعراء عرب و مقداری دیوان فراهم کردیم و با آنها حشر داشتیم که در محضر شریف ایشان، این ایده و خواسته مان، خیلی به تکامل و رونق دست یافت، به طوری که من تمام اشعار و امثال فارسی و عربی کلیله و دمنه را یافتم و در پاورقی اش نوشتم. نمی دانم یک دو سه بیت از عربی را پیدا نکردم که می گشتم گوینده اش را بیابم، یکی از آقایان که الآن در قید حیات هستند در تهران، و خودش هم نویسنده است و کتابخانه ای هم در دستش بود و آدم بزرگواری است و من دو سال به آن کتابخانه هم می رفتم و ایشان از کار من آگاه بودند، گفت: کار کلیله به کجا رسید؟ گفتم فقط دو سه بیت مانده که نتوانستم پیدا کنم از کیست. ایشان به من فرمود آقا بگذار این دو سه بیت باشد، این را دیگران پیدا کنند، تا بدانند که شما در تصحیح این کتاب و ترجمه آن دو باب چه زحمتها کشیده اید. و این دو باب را که من ترجمه کردم اولین بار آوردم خدمت حضرت آقای استادم شعرانی که نگاهی بفرماید و ایشان این دو باب را پیش من بلند بلند می خواند و من گوش می کردم و چقدر مواظب بود و بعضی از مطایبات داشت و چقدر تمجید کرد و فرمایشهایی که در این باره داشت، بخصوص وقتی که من جلدین اصول کافی را اعراب گذاری کردم، این پیرمرد چقدر وجد کرده و چقدر خوشحال شده و حتی در آن مرقومه ای که برای من ارسال کرده بود، عمل مرا راجع به اعراب جلدین اصول کافی به قلم آورد، و چقدر خرسند، که مثلاً یک شاگردش، قلم فارسی اش آن که دو باب کلیله و دمنه را ترجمه می کند و پاورقی اش آن طور و زحمتش آن طور و اصول کافی را اعراب گذاری می کند؛ مثلاً به این صورت. این عربی اش و آن فارسی اش. هر چند عنوان و اظهار این عرایض برایم غلط است.
وقتی در خدمت آقای حاج حسن آقای مصطفوی بودم، خدا حفظش کند، ایشان در تهران نزدیکیهای بازار نوروزخان بازار بوذر جمهری آن روز کتابفروشی داشت. خیلی هم با ما محبّت داشت و من ممنون ایشان هستم که بسیاری از کتابهایمان را از ایشان خریدیم به اقساط. با ما راه می آمد. که ما آن کتابهایی را که الآن داریم، از برکت وجودی ایشان است که به اقساط با ما راه آمد. ما با پول طلبگی خودمان، پنج تومان، ده تومان، توانستیم به ایشان بدهیم. مثلاً یکی از کتابهایی که از ایشان خریدیم و الآن نوشته ام در ابتدای آن کتاب هست، شرح تذکره بیرجندی است؛ تذکره هیئت. نسخه خوبی برای ایشان آمده بود، گفت: این نسخه برایم آمده و نسخه به کار شما می آید. شرح تذکره در هیئت خیلی اهمیّت دارد. متن آن از خواجه طوسی است و شرح آن از فاضل بیرجندی. فرمود این نسخه به کار شما می آید. صد و پنجاه تومان از ما پول گرفتند، پنج تومان هم من می خواهم. گفتم: حاج آقا من نمی توانم. گفت ببرید، اقساط می دهید. این کتاب حیف است که دست شما نباشد. تا این اندازه محبت داشت که من الآن نوشته ام در ابتدای آن کتاب مربوط به تاریخ اقساط تقدیم پول به ایشان موجود است. سیزده ماه طول کشیده، تا من این صد و پنجاه و پنج تومان را به ایشان بدهم.
غرض از این که وقتی در مغازه ایشان بودم، آقایی از اساتید دانشگاه در آن جا نشسته بود، من که وارد شدم، حاج آقا مصطفوی به آن آقا رو کرد و گفت: آقا! آقای حسن زاده ایشان هستند. بعد آن آقا تواضع کرد و احوالپرسی کرد و گفت: من کلیله و دمنه شما را دیدم خیلی زحمت کشیدید. خیلی فرمایشات فرمود. بعد به من گفت: (حرف آن آقا) داعی نداشته باشید که شما را بشناسند که کلیله و دمنه را یک طلبه، یک آخوند، تصحیح کرد. گفتم آقا من که داعی ندارم من که نمی خواهم یک شیپور در دست بگیرم بگویم آن کسی که کلیله و دمنه را تصحیح کرده، بنده ام. امّا سرکار عالی چگونه این فرمایش را می فرمایید. گفت: برای این که در سطح دانشگاه به طوری تبلیغات سوء کرده اند که دانشجو، باورش نمی شود که یک آخوند، یک طلبه دست به قلم ببرد، به فارسی چیزی بنویسد!
البته، طلبه فارسی بخواند، طلبه عربی بخواند طلبه تعلیم خط بگیرد، طلبه اهل کار بوده باشد. از حق نگذریم، شما می بینید این آثار قلمی فارسی نویسندگان علمای ما، همه برای دیگران و سند و شاهدند. کتابهایی را که بزرگان ما نوشته اند، مثلاً این اوصاف الاشراف خواجه، این اخلاق ناصری خواجه آن رساله باباافضل کاشی را که رساله ارسطو را در نفس، ایشان ترجمه کرده و چه بسیار، یکی دو تا ده تا صد تا هزار تا نیست. که اینها دانشمندان و علمای ما بودند، به نظم و نثر، فارسی شیوا و رسا کتابها نوشته اند، اینها آخوند بودند. این نظامی، آخوند بود، سنائی، آخوند بود؛ حافظ، آشیخ محمّد بود؛ و همین طور سعدی، شیخ سعدی بود. اینها ملّا بودند در رشته های گوناگون، در همه فنون اسلامی زحمت کشیده بودند، منتهی ذوق شعری شان خیلی ظریف بود. طبعشان خیلی بلند بود، به شعر و شاعری شناخته شدند. خدا رحمتشان کند. اینها کسانی هستند که الآن تمام کتابخانه های کره، ارزش کتابخانه هایشان را، باید بگویم که علمای اسلام فراهم کرده اند. نسخه ای که دارند، در ظریف کاری شان، و صنعت قلمی شان، جهات دیگرشان، نظم شان، نثرشان، کارهای هنری شان، همه از آخوندهای اسلام است، همه از روحانیّت اسلام است. تمام کتابهای ارزنده کره و موزه هایی که در کره هست، اینها همه از آثار قلمی، از هنر دستی روحانیون ما، در همه ابعاد است. این را نمی شود انکار کرد.
طلبه به دنبال درس باشد، به دنبال کمال باشد و وقت خودش را، عمر خودش را مغتنم بشمارد، البته حائز همه کمالات می شود و به خوبی، به نحو دائم، می تواند اینها را تحصیل کند و به دست آورد.
حوزه : در زمینه مسائل اخلاقی و معاشرتی که طلاب و روحانیون به عنوان مقتدای مردم، باید در اجرای آن بکوشند، رهنمودهای حضرت عالی، مسلماً مفید خواهد بود، بخصوص اگر موارد، جزئی تر بشود که شیوه و راه حرکت را، نشان بدهد.
استاد : ما در عالم، کاری مهم تر از خودسازی نداریم و تمام این درس و بحث، برای آن است که خودمان را درست بسازیم. در حکمت متعالی مبرهن است که علم و عمل، انسان سازند و انسان ابدی است. برای ما الی و حتی و متی راه ندارد و برای طیران به قلّه معارف و سعادت، دو بال لازم داریم. کتب اخلاقی، بزرگان ما زیاد نوشته اند، مانند: احیاء الاحیاء مرحوم فیض و جامع السعادة مرحوم نراقی و...
این کتابهای اخلاقی بطون آیات و روایات اند که برای انسان سازی اند. و تمام درسهایی که خوانده می شود، حوزه هایی که تشکیل می شود، و بحث و تحقیقی که می شود، همه برای این است که انسان بتواند نهال وجود خود را از قوّه به فعلیت برساند، از نقص به کمال بکشاند و انسان سعادت مند بشود. حالا سعادت را مراتبی است، آن طوری که بزرگان فلاسفه الهی ما نوشته اند؛ مثلاً فارابی نوشته، شیخ الرئیس نوشته، مرحوم آخوند ملاصدرا نوشته، رحمة اللَّه علیهم، آن است که انسان، به قدری اعتلای قوّت نفسانی پیدا بکند که بتواند کار عقول را، مفارقات را، انجام بدهد، بدون اعمال آلات و ادوات مادّی. این دیگر خیلی مقام بالایی است که انبیا این طوریند، سفرای الهی این طوریند. می بینیم به همان قوّت روحانی شان، تصرّف در مادّه کائنات می کنند، بدون اعمال ابزار و آلات مادی که حضرت موسی کلیم، رود نیل را وقتی شکافته، فرعونیان را غرق کرده، دیگر سدّ که نیست با بیل و کلنگ، این به همان تصرّف روحانی اش به اذن اللَّه توانست که شق البحر کند، یا به زمین که امر داد قارون را بگیرد. این چنین نبود که با بیل و کلنگ برای او گور بکند، با همان قوّه روحانی اش و نفسانی اش، شقّ الارض کرده، زمین را شکافته و هکذا. این دیگر آن کمال سعادت برای انسان است، که بتواند تصرّف در مادّه کائنات کند، بدون این که اعمال ابزار و آلات جسمانی کند و انسان باید به چنین قوّه روحانی و معنوی برسد و به راه بیفتد؛ به اندازه توان خودش، قابلیّت خودش که لیس للانسان الّا ما سعی؛ به آن اندازه که سعی کرده به همان حدّ نائل می شود که برسد. در این باره که راجع به سعادت انسان عرض کردم که انسان سعید، آن کسی است که تصرّف در مادّه کائنات بدون اعمال ابزار و آلات مادی کند، روایتی از حضرت وصیّ، سلام اللَّه علیه، به عرضتان برسانم که این متن همه این حرفها درباره بیان سعادت انسان است. متن همه این حرفها، فرمایش حضر وصیّ نام می برم، جهتش این است که به شهادت مأخذ روایی صحیح و شعرای زمان صدر اسلام و کتابهای اصیل اسلامی ما، حضرت امیرالمؤمنین در صدر اسلام، به وصیّ شناخته شده بود. من شاهد در این باره فراوان دارم، در جائی از شرح نهج البلاغه، به عنوان هدایت و ارشاد، بسیاری از مأخذ را، که از همان صدر اسلام، کسانی او را به وصیّ وصف کرده اند، و در اشعار نام برده اند، جمع آوری کرده ام. ایشان به وصیّ شناخته شده بود، جز این که همان طور که حرف حق به زبان فخر رازی، در تفسیرش مفاتیح، تفسیر کبیرش، جاری شده، بنی امیّه دست به دست هم دادند که آثار امیرالمؤمنین را محو کنند و اینها یکی از کارهایشان این بود که بالاخره، این اشتهار، و این لقب را برداشتند و الّا ایشان معروف بود به: وصیّ، صلوات اللَّه علیه.
غرض این که جناب وصیّ درباره قلع (کندن) باب خیبر، فرمایششان این است.
این روایت را، هم جناب شیخ اجلّ صدوق، در امالی نقل کرده و هم جناب عمادالدین طبری، که از اعلام قرن ششم هجری است و از شاگردان بنام جناب شیخ طوسی است، در کتاب شریف: بشارة المصطفی، لشیعة المرتضی، چاپ نجف، صفحه 235، با سلسله سند معنعن، روایت را نقل کرده که علی (ع) فرمود:
واللَّه ما قلعت باب خیبر و قذفت به اربعین ذراعاًلم تحس به اعضائی بقوة جسدیّة و لا حرکة غذائیة ولکن اُیّدت بقوة ملکوتیةٌ و نفس بنور ربّها مستضیئه.
به خدا سوگند که من در از قلعه خیبر برنکندم و آن را به چهل ذراع (به چهل ارشک) به دور نیفکندم، مگر این که به قوّة ملکوتی و به نفسی که به نور ربّش مستضیی ء بوده است، به وقوع پیوست، نه به قوّة جسدی و حرکت غذائی.
آن وقت عمده غرضم و عرضم در این حدیث، این است که فرمود لم تحسّ به اعضائی، من دست دراز نکردم، در را نگرفتم، به همان قوّة ملکوتی، به آن قوّه ای که موسی کلیم دریا را شکافته، به آن قوّه ای که زمین را شکافته، به آن قوه ای که دیگر انبیا و سفرای الهی به اذن اللَّه تصرّف در مادّه کائنات می کنند. این است سعادت انسان، نهایت مرحله سعادت انسان. این است که به علم و عمل بر اثر حضور و مراقبت و در مسیر سلوک الی اللَّه، بدین سعادت نائل شود که در عداد مفارقات قرار بگیرد که فعل او احتیاج به اعضا و جوارح مادّی نداشته باشد که صریحاً در این حدیث شریف آقا فرمود: قذفت به اربعین ذراعاًلم تحسّ به اعضائی، دستم به او نرسیده. این نهایت سعادت است. و ما در علم و عمل مان می کوشیم که به مقامات مفارقات نوری برسیم. به جایی برسیم که انسان کامل بشویم. یعنی انسان کامل را سرمشق خودمان قرار بدهیم. هر اندازه که با آن میزان قسط، با آن معیار عدل، که انسان کامل است، نزدیکتر شویم، به همان اندازه انسان تریم، به همان اندازه ارزش ما بیش تر است، به همان اندازه بهشت ما بهشت فراتر و بالاتر و عالی تر از بهشت دیگران است؛ چون درجات بهشت به اندازه درجات آیات قرآن به تعبیر حضرت وصیّ، علیه السلام، متفاوت است، مراتب دارد. آقا به فرزندش، ابن حنفیه فرمود که مراتب درجات بهشت، به عدد آیات قرآن است.
این مرحله نهایی آن، انسان کامل است که به چنین قوّه ای برسد که لم تحسّ به اعضائی. و به قوّه ملکوتی، به آن نفسی که به تعبیر آقا و لکن اُیّدت بقوّة ملکوتیّة و نفس بنور ربّها مستضیئة به نور پروردگارش مستضیی ء بشود، فروزان بشود، درخشان بشود. چنین نفسی پیدا کند که تصرّف در مادّه کائنات کند، به سعادتش نائل بشود. تمام این حرفها، درس، بحث، تلاوت قرآن، نماز شب، نمازهای یومیّه، صوم و صلات، هر چه که هست، مطلقاً همه برای پرورش نفس ناطقه است که علم و عمل انسان سازند و انسان شب و روز دارد خودش را می سازد و ما کاری مهمّ تر از خودسازی نداریم و این هدف انسان بیدار است. یعنی تا انسان در خواب است که نمی داند کیست و نمی گوید من کیستم؟ وقتی بیدار شده، دردش گل کرده، به دردش که رسیده، به درمانش هم می رسد. می گوید من کیستم؟ و به دنبال استاد می رود، به دنبال مربی می رود، به دنبال کمال می رود، دیگر از تو حرکت، از خدا برکت. و ما کاری، همان طور که در طلیعه عرضم تقدیم داشتم، مهم تر از این خودسازی نداریم و لذا کسانی که به این حقیقت رسیده اند، می بینیم که چقدر حرفهایشان حساب شده است، چانه شان را عقل می گرداند. در خوراکشان، در عبادتشان، در حضورشان، در مراقباتشان، در محاسباتشان ،در برخورد با خلق شان که:
خلق را چون آب دان صاف و زلال - اندر آن تابان صفات ذوالجلال
بلکه با حیوانها همه حساب شده است. اینها شاگرد مکتبی هستند که استادشان حضرت وصیّ، علیه السلام، در آن، خطبه حدیده محماة نهج البلاغه می فرمود که سوگند به خدا، اگر هفت اقلیم را به علی بدهند که پوست جوی را از دهن موری به در آورم، چنین کاری نخواهم کرد. با خلق خدا مهربان است، دلسوز است، خواهان سعادت مردم است. شما در مواقع حساس تاریخ، سیره انسانهای کامل را ببینید؛ مثلاً از جناب وصیّ، علیه السلام، نصر بن مزاحم منقری کوفی، در کتاب صفّین نقل می کند (کتاب صفین نصربن مزاحم خیلی ارزش مند است. اولین کتاب صفینی است که در صدر اسلام نوشته شده، به طوری که ابن ابی الحدید، در شرح نهج البلاغه می گوید: بعد از نصر بن مزاحم، هر کسی که کتاب در صفّین نوشت، عیان صفّین ایشان است):
وقتی در جنگ صفین، سپاهیان معاویه، آب را به روی امام و لشکریانش بستند، شریعه را بستند، که اصحاب حضرت امیرالمؤمنین را از تشنگی از پا در آورند، فریاد اصحاب امام بلند شده که حیوانات ما تشنه اند، خودمان تشنه ایم، فرمود: چرا آب نمی دهید به اینها؟ عرض کردند که شریعه را به روی ما بستند. آقا فرمود: بروید شریعه را بگشایید. آنها رفتند و نبردی کردند خیلی سنگین، شکست دادند و آب را فتح کردند و حیوانات را آب دادند و آب آوردند و شریعه را گرفتند. حضرت دید خیلی از سربازانشان نیامدند، از آنها خبر گرفت، عرض کردند که اینها را آن جا موکّل شریعه قرار دادیم که همان طور که معاویه و سربازانش آب را به روی ما بستند، حالا که ما آب را فتح کردیم، ما هم تلافی کنیم و شریعه را به رویشان ببندیم. آقا فرمود: برگردید به آنها بگویید هر چه زودتر سربازان ما شریعه را به حال خود بگذارند که الناس فیها شرع واحد. معاویه بد کرده ما بد نکنیم، حق نداریم که آب را به روی مردم ببندیم.
این سیره یک انسان کامل است که با دشمن، این طور رفتار می کند.
باز در همان کتاب صفّین، نصر بن مزاحم می گوید:
جناب امیر المؤمنین که داشت صف آرایی می کرد، دید یکی از سربازانش دشنام می دهد، بدگویی می کند. به ایشان فرمود: به کی فحش می دهی، بد می گویی، گفت به معاویه و به سربازانش. ایشان فرمود: چرا فحش می دهی به اینها؟ عرض کرد: مگر آقا اینها به باطل نیستند؟
فرمود: مگر فحش دادن حق است؟
بلی اگر اینها باطن هستند، فحش دادن هم باطل است. به فحش دادن که نمی شود مردم را به راه آورد. حق ندارید که فحاشی کنید، بدگویی کنید.
در تمام شؤون زندگی ما اگر بخواهیم سیره و برنامه و دستورالعملی که به دست بیاوریم، به آن دستورالعمل، خودمان را تربیت کنیم تا به کمال انسانی خودمان برسیم، جز قرآن و جز منطق عترت در روی زمین و در زیر این آسمان کبود، ما دستوری نداریم، منطقی نداریم و اینها انسان سازند. ما باید به این برنامه بوده باشیم و آنها را سرمشق خودمان قرار بدهیم تا به کمال انسانی، تا به سعادت تا به آن جنّت ذات و ادخلی جنّتی که نهایت مرتبه بهشت است و درباره آن حضرت امام صادق فرمود: آن جنّتی است که باغ و آب و این حرفها ندارد، اینها نیست. جنّت قرب است، جنّت لقاء است، جنت ذات است. تا به آن جنت، انسان برسد، باید این وسائط فیض الهی را، این امام را، پیشوا را، این ائمه را، سرمشق خود قرار بدهد و به طرف آنها در تمام شؤون زندگی اش، قدم بردارد، تا به سعادتش نائل بشود.
تمام تشکیل حوزه و درس و بحث، برای این است که انسان خودش را درست بسازد. و با دو بال علم و عمل، بتواند که طیران به سوی معارفش و سعادتش بنماید و دیگران را دریابد و مدینه فاضله تشکیل دهد. مطلقاً، تمام شؤونش را، چه با خلق خدا، بیگانه، آشنا، که باصطلاح در تربیت منزل بوده باشد، چه بیرون، با اشخاص، مربوط به مدینه فاضله است که اینها، تمام این شؤونش، از جنبه مباحث اخلاقی، همه در کتابهای علمی و اساسی بحث شده، مؤیّد به روایات و آیات. راه را برای ما فرمودند منتهی خداوند توفیق عمل به همه ما مرحمت بفرماید.
حوزه : حضرت استاد، می بخشید خیلی مزاحم شدیم.
استاد : لطف فرموده اید، بنده از شما تشکر می کنم و تقدیر می نمایم. دعاگوی شما آقایان هستم. خداوند ان شاءاللَّه بیش از این شما را موفق و مؤید بدارد. شما که در راه دلسوزی اجتماع هستید و می خواهید که حرف پیدا کنید که محصلین را به شوق بیاورد، به سوی کمالشان بکشانند، شما که واسطه خیرید. ان شاءاللَّه بیش از این مؤیّد و موفق باشید. خداوند شما را عاقبت به خیر بفرماید. سرّ شما را به انوار ولایت نورانی بفرماید. ان شاءاللَّه دعای من در حقّ شما مستجاب باشد. خود من هم در این دعا با شما شریک بوده باشم. ان شاءاللَّه.