فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه محمد تقی جعفری(62)

(بخش نخست)
این بار، پای سخن فقیهی نشستیم که اراده و کار مستمر، تار و پود زندگیش را شکل می دهد. همّت والا و عزم راسخش، آرزوهای او را در سایه سار لطف بیکران الهی به گُل می نشاند و پشت کار اعجاب انگیز وی، شکوفه های اراده و تصمیم را به ثمر می رساند.
استاد جعفری، غوّاص پولادین اراده، خطر خواهی است که بی محابا به دریاهای معارف می زند و سربلند بیرون می آید. پای نهادن در میان امواج خروشان مثنوی معنوی جلال الدین رومی و سرافراز بیرون آمدن، کار هر کسی نیست. چه بسیار صاحبان فضلی که در برابر امواج پیل افکن آن، زمین گیر گشته اند و از مولوی بتی ساخته اند و از مثنوی کتابی آسمانی و از خود عبدی درمانده! و چه بسیار کوته بینان کم ظرفیتی که کودکانه مولوی را ماتریالیست دانستند و به تلاشی بی ثمر دست یازیدند.
استاد جعفری، مردانه گام در این دریا نهاد و زوایای آن را در نوردید و بی آن که خویش را در امواج آن گم کند، راهی از دریا به دریا گشود.
مولوی، استاد را عاشق و شیفته نساخت و همان گونه که خود می گفت: تنها خیره کرد: استاد نیز مولوی را کم بها نداد و اگر چه گه گاه توسن انتقاد را بر دشت مثنوی می راند. امّا در جای جای تفسیر اشعارش به عظمت وی گواهی می دهد.
استاد جعفری وقتی دریای مثنوی را در نوردید، شیفته شگفتیهای اقیانوس گشت و به دنیای عظیم نهج البلاغه، سخن علی (ع) گام نهاد. در این جاست که استاد سخن اندیشمندان غرب را در شعاع درخشش کلام علی(ع) قرار می دهد تا همه را در برابر عظمت سخن مولا(ع) به زانو در آورد و چه نیک از عهده بر می آید.
استاد جعفری بیش تر به عنوان یک فیلسوف شناخته شده است و کم تر به عنوان فقیه! و این نه تقصیر جامعه است که از آثار شعاع آگاهیهای فلسفی استاد و بازتاب کارهای تألیفی وی در زمینه فلسفه است.
خوانندگان محترم در این مصاحبه، با چهره دیگر استاد آشنا خواهند شد. چهره فقیهی که وقتی از نجف برمی گشت بزرگی خطاب به وی می گوید: جعفری! در ایران فقط فقه و اصول لازم نیست، باید مطالب دیگر هم بلد باشی.
استاد جعفری در حوزه های مختلفی به تحصیل پرداخته است و از چند و چون آنها به دقّت آگاه است. اساتید فراوانی دیده و از کم و کیف درسهای زیادی آگاه است. خاطرات فراوانی از فقهاء و بزرگان حوزه های: نجف، سامراء، تبریز، قم و مشهد به خاطر دارد که صفحه های مجلّه آوردن همه آنها را بر نمی تابد، همان گونه که مجال کم استاد، مجال نمی دهد که استاد در هر مورد توضیح بیش تری دهد و به ناچار از مقوله های مختلفی گذرا می گذرد. با این همه، در این شماره بخشی از گفت و گو با استاد را چاپ می کنیم و بخش دیگر آن را به آینده موکول می کنیم.
امید که سیره سالکان و کلام صالحان، ره توشه راهمان باشد.
حوزه
حوزه : در ابتدای این گفت و گو، آشنایی با زندگانی پربار تحصیلی و تدریسی حضرت عالی، برای حوزه های علوم دینی جالب توجه و ارزشمند است. آنچه به این آشنایی ضرورت می بخشد، شهرت استاد در تحقیقات فلسفی، اعتقادی و اجتماعی است که موجب شده است تا زوایای دیگری از زندگانی علمی شما از جمله بخش تحصیلات فقهی و اصولی و تحقیقات در این زمینه چندان آشکار نباشد.
استاد : من در حدود سال 1304 در تبریز متولد شدم. تحصیلات مقدماتی را در همان شهر گذراندم و بعد برای ادامه تحصیل به تهران آمدم. مقداری از متن رسائل، مکاسب مانده بود که در تهران خواندم. همچنین در درس مرحوم آیت اللَّه آقا شیخ محمد رضا تنکابنی( ابوی آقای فلسفی) نیز شرکت می کردم. در این زمان مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی در مدرسه مروی معقول تدریس می کردند که من با اشتیاق کامل و میل فراوان، در این درس نیز حضور داشتم.
البته من از همان ابتدای تحصیل علاقه زیادی به معقول داشتم و در وجودم میل به هستی شناسی موج می زد. چند روز پیش یکی از همدوره های گذشته این جا آمده بود، در ضمن صحبت می گفت: شما از همان دوران سیوطی و مغنی علاقه به معقول داشتید. به خاطرم می آورد که پیش چه کسانی برای درس می رفتیم و چه مباحثه هایی داشتیم. بعد از تهران مشرف شدم به قم. زمان آقایان اربعه بود، آیات عظام: مرحوم صدر، مرحوم خوانساری، مرحوم حجت و مرحوم فیض، رحمت اللَّه علیهم جمیعاً. حدود یک سال از آمدن من به قم گذشته بود که نامه ای از تبریز آمد که مادرتان مریض است، من برگشتم تبریز. البته ایشان فوت کرده بودند. در تبریز مرحوم آیت اللَّه میرزا فتاح شهیدی، صاحب حاشیه بر مکاسب، به من اصرار زیاد کردند که نجف بروم و می فرمودند: نه تهران بمان، نه قم، بروید نجف. مقدار زیادی از مقدمات سفر را هم ایشان تهیه کردند و رهسپار نجف شدیم.
زمانی که من وارد نجف شدم یکی دو هفته بعد از فوت دو بزرگوار مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی، معروف به کمپانی و مرحوم آقا ضیاء بود. این موقع بود. من یکبار دیگر جلد دوم کفایه را در نجف خواندم و بعد رفتم درس خارج. اولین درس خارج من درس مرحوم حاج شیخ کاظم شیرازی بود. مرحوم حاج شیخ کاظم شیرازی بسیار مرد مربی و فقیه با اخلاقی بود. با اخلاق و فقیه، از این رو درس بسیار سازنده ای داشت. ایشان بسیار مورد توجه آیات و مراجع عظام بخصوص مرحوم آیت اللَّه میرزا محمد تقی شیرازی بود. مقدار زیادی از طهارت و مکاسب محرمه را از حضور ایشان استفاده کردم. بعدها نیز ایشان یک دوره طهارت در مدرسه قوام فرمودند که من حضور داشتم. همزمان با دروس فقه، در درس اصول آیت اللَّه خوئی شرکت می کردم. همچنین در اصول، خارج مقالات آقا ضیاء را خدمت مرحوم آقا میرزا حسن یزدی خواندم؛ چرا که به دقتهای مرحوم آقا ضیاء در اصول علاقه مند بودم. ایشان براستی در اصول مرد دقیقی بود.
یک درس هم خدمت آیت اللَّه سید محمود شاهرودی می رفتم که مکاسب محرمه بود. یک مقداری از خیارات را نیز از حضور ایشان بهره مند گشتم.
حدود یکسال و نیم خدمت مرحوم آیت اللَّه حکیم بودم که ایشان عروه می فرمودند - همین مستمسک که نوشتند - در ماه های مبارک هم درسهای ایام تعطیلی داشتم، از جمله قاعده فراغ و تجاوز را یک ماه خدمت مرحوم آیت اللَّه سید جمال گلپایگانی خواندم. و کتاب رضاع را در یک ماه مبارک خدمت آیت اللَّه سید عبدالهادی شیرازی بودم. در فقه مدت هفت سال من خدمت آیت اللَّه سید عبدالهادی شیرازی بودم و در جلسه حاشیه بر عروه ایشان حضور داشتم که بسیار از نظر فقاهی پر برکت بود. یکی از عالی ترین ایام زندگانی من، همین مدت هفت سال است که خدمت ایشان بودم. مرحوم آقا سید عبدالهادی، مرد علم و عمل و براستی تجسمی از معرفت و تقوا بود. در علم اصول، مدت یازده سال من خدمت آیت اللَّه خوئی بودم که تقریباً دو دوره می شد؛ چرا که هر دوره درس اصول ایشان در آن زمان حدود 5 تا 6 سال طول می کشید.
مقداری هم درس اصول مرحوم آیت اللَّه آقا سید محمد هادی میلانی شرکت کردم و همچنین در فقه کتاب اجاره را خدمت ایشان خواندم. فقه و اصول ما در نجف به خوبی پیش رفت. خداوند به ما اساتید خوب و کم نظیری عنایت کرده بود و من توانستم از حضور آنها بهره ها ببرم.
و اما کارهایی که در فقه و اصول انجام داده ام تقریرات دو دوره اصول را که خدمت آیت اللَّه خوئی بودم نوشتم که جزواتش در نجف دست به دست دوستان می گشت. اکنون هم بعضی از جزواتش پیش من نیست از این میان بحث الامر بین الامرین چاپ شد و اولین نگارش من به زبان عربی است. در فقه هم رساله رضاع را نوشتم و حواشی کم و بیش نیز بر بعضی از ابواب فقه دارم. مدت سه سال آخر اقامت در نجف نیز درس خارج می گفتم در مسجد هندی خارج مکاسب شروع کرده بودم. از ابتدای آشنایی با مکاسب، من خیلی به این کتاب علاقه پیدا کرده بودم کتاب عجیبی است عظمت شیخ انصاری، رحمة اللَّه علیه، به خوبی در این کتاب متجلی شده است. خارج اصول هم می گفتم که عمده نظر من بر کفایه مرحوم آخوند بود. و امّا فلسفه و معارف دیگر، باید عرض کنم پس از تحصیلات فلسفه و معارف مربوطه در خدمت مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی در تهران و مرحوم آقا شیخ صدر قفقازی و آقا شیخ مرتضی طالقانی در نجف اشرف، که البته سالهای زیادی طول کشید، در این مقوله چه در نجف و چه در تهران تدریسهای فراوان داشته ام.
اما درباره فلسفه ها و علوم انسانی از دیدگاه های متفکران جوامع خارجی، اگر چه من در نجف از طریق کتابهایی که از مصر و ایران و ترکیه و لبنان وارد نجف می شد، با معارف و علوم مغرب زمین آشنا شدم، ولی بعدها با شدت تلاش در این مقوله، مجبور شدم مخصوصاً در تهران از آشنایان کامل به زبانهای خارجی درباره ترجمه ها استفاده کنم.
در این جا یک نکته را هم متذکر می شوم و آن این است که چون بعضی از ترجمه ها قابل اعتماد نیست، لذا چنانکه در مجلد 14 از تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، در خاتمه بیان کرده ام، در آن موارد که چاره ای جز رجوع به ترجمه مشخصی نداشتم، مطالبی را که آن ترجمه ارائه کرده است، مورد بررسی قرار داده ام، بدون این که آنها را به طور یقین به متفکری که مترجم مطالب او را ترجمه کرده است، نسبت بدهم.
و به موازت کاربر روی اصول و فلسفه اسلامی به فراگیری این علوم و معارف نیز می پرداختم؛ اما تلاش و کار در فقه و اصول را هرگز رها نمی کردم. به خاطر دارم آن گاه که می خواستم از نجف به ایران باز گردم، یکی از بزرگان به من فرمود:
جعفری! در ایران فقط فقه و اصول نیست مردم به مطالب دیگر هم نیاز دارند.
بعضی ها هم به من گفته اند:
جعفری! مردم به فلسفه و علوم انسانی از دیدگاه های متفکران نیز احتیاج دارند.
اکنون نیز من اگر این نوشته ها و تحقیقاتم را ضروری و لازم ندانم و پرداختن به آنها را واجب نشمارم، قطعاً می پردازم به تدریس فقه و اصول و درسهای رسمی حوزه. ولی من اینها را واجب می دانم، چون جای آنها در اجتماع خالی است و اجتماع ما به آنها نیازمند است.
حوزه : با توجه به تماسی عینی که حضرت عالی با حوزه های گوناگون داشته اید و تلاش مستمرّتان، در حوزه های مهمی همچون: حوزه علمیه تبریز، قم، مشهد و نجف اشرف اگر یک مقایسه ای میان این حوزه ها داشته باشید و کاستیها و امتیازهای هر یک را بیان بفرمایید، مفید و سودمند خواهد بود.
استاد : این مسأله را من چندین مرتبه در جلساتی که برای طلاب یا دانشجوها داشتم، مطرح کردم و به این مقایسه می پرداختم، ولی این که شما به صورت سؤال از من می پرسید جالب است.
حوزه نجف از نظر مسائل فقه و اصول امتیاز داشت. می توان گفت مسائلی که در آن جا مطرح می شد از این نظر بسیار پرداخته شده بود. بویژه دقت در مسائل اصولی زیاد بود. اگر ما نسل گذشته این حوزه را در نظر بگیریم، بزرگانی مانند: مرحوم کمپانی و میرزای نائینی را می بینم که در اصول واقعاً صاحب نظر و استاد بودند. مرحوم میرزا واقعا مطلب داشت و صاحب نظر بود. مطالب نائینی در اصول استنساخی از مطالب مرحوم شیخ انصاری و صاحب کفایه نبود. نائینی فرد صاحب نظر و دقیق بود.
بیش ترین همت حوزه نجف بر فقه و اصول متمرکز بود. علوم و معارف دیگر هم وجود داشت اما شیوع و رواجش به اندازه فقه و اصول نبود. بزرگانی مانند: آقا شیخ صدرا قفقازی، آقا شیخ مرتضی طالقانی، آقا شیخ محمد جواد جزایری، آقا شیخ محمد حسین کاشف الغطا و آقا سید جواد عینکی بودند که در معقول و اخلاق و عرفان کار می کردند. حتی بعضی از بزرگان، مانند آقا میرزا علی، قاضی، استاد مرحوم علامه طباطبائی، که در کمال و اخلاق درجاتی رفیعه پیموده بودند.
من از آیت اللَّه آقا سید عبدالهادی شیرازی شنیدم که ایشان فرمود:
وقتی من وارد حوزه نجف شدم، هیجده تا درس اخلاق در این حوزه تدریس می شد، بزرگانی از جمله اخلاف صدق مرحوم آقا سید احمد کربلائی یا آخوند ملا حسینقلی همدانی به تربیت طلبه ها مشغول بودند و به این کار اهتمام کامل می ورزیدند.
من در عدد هیجده تاکید دارم، چون از ایشان شنیدم و درست مستند به ایشان است و عرض می کنم: احتمالا حداقل پنجاه درس اخلاق در حوزه نجف بوده است که هیجده تای آن توانسته بود بروز و ظهوری پیدا کند. می توان گفت هیجده درس از درسهای درجه دو و درجه سه بوده است که توانسته بروز و نمودی داشته باشد. در عین حال فقه و اصول قوی تر و شایع تر بود.
در میان علماء سامرا، البته علمای نسل قبل از ما، یک روش درسی خاصی بوده است معروف به نهج سامرائی. در این شیوه تدریس استاد مسأله را مطرح می کرد و تمامی حضار اظهار نظر می کردند، استاد راهنمایی می کرد و مسأله با یک حالت بحث و مباحثه پخته می شد و نتیجه نهایی را استاد بیان می داشت. مرحوم آیت اللَّه آقا سید میرزا حسن شیرازی و آقا سید محمد فشارکی این گونه درس می دادند. این روش در کربلا بیش از نجف توانست مرسوم شود و دوام بیاورد. شیوه تدریس نجف به گونه سامرائی نبود، بلکه مانند حوزه قم بود. بعضی از اساتید ما این روش را نقل می کردند، از جمله آقا شیخ کاظم شیرازی از بقایای علمایی بود که آن روش را (روش سامرائی) دیده بودند و ما در مجلس درس ایشان با این روش آشنا شدیم. اگرچه شیوه درسی نجف به گونه استاد و شاگردی بود، در عین حال زمینه برای بحث، انتقاد و نظر باز بود. مشکلات درسی یا در همان جلسه درس و یا بعد از آن توسط استاد حل می شد و مشکلی باقی نمی ماند. در نجف حالت خودمانی شدن با استاد زیاد بود. شاگردها با اساتید رفت و آمد داشتند، گاهی با هم پیاده کربلا می رفتند. و به طور کلی در هر فرصتی بحث میان شاگرد و استاد برقرار بود. گاهی در یک مجلس فاتحه، بحث فقهی یا اصولی در می گرفت و تا مسأله روشن و حل نمی شد بحث پایان نمی یافت. البته تمام این خصوصیّات که من برای نجف شمردم، مربوط به حدّاقل 25 سال پیش است چرا که من حدود بیست و پنج سال است که از نجف برگشتم و از وضع کنونی آن اطلاعی ندارم.
و اما حوزه مشهد، این حوزه قبل از زمان مرحوم میلانی و زمان ایشان یک شکوفائی خاصی داشت؛ فقه و اصول و حکمت در آن قوی بود، در ادبیات هم که مشهد زبانزد دیگر حوزه ها بود و معروف بود که طلبه های مشهد در ادبیات قوی هستند. در حوزه مشهد مکتب آقا میرزا مهدی اصفهانی رواج یافت؛ زیرا که عده ای از اشخاص بسیار وزین، وارسته و با فضل در درس ایشان شرکت می جستند و مطالب ایشان را به گونه خوب و مفیدی کسب کردند. من خودم ایشان را دیدم و چندین جلسه نیز در درس ایشان شرکت کردم. ایشان با فلسفه مخالف بودند. البته به نظر من با نظر به مجموع مطالبی که ایشان ابراز داشته اند، مخالفت ایشان با فلسفه، مخالفت به جهت تقیّد به فلسفه بدان جهت که فلسفه است و به جهت تقیّد به اصطلاح بود؛ یعنی این که هر چه فلان فیلسوف گفته است، چون فیلسوف است باید او را پذیرفت وگرنه ایشان نمی گفت: اگر فلسفه می گوید 22 می شود 4 بگوییم خیر، می شود 5. به عقیده من نزاع ما بین ایشان و فلسفه را، نباید زیاد حادّ بکنیم؛ چرا که ما هم که فلسفه را وسیله رسیدن به واقعیات و تماس با حقایق می دانیم خود آن را معشوق با لذات نمی دانیم و نمی گوییم که تمام آن چه فلاسفه گفته اند درست است و واقعیت است، نه، البته، مطالب نادرست هم در فلسفه ها وجود دارد. خود من هیچ گاه نتوانستم به فلسفه بدان جهت که فلسفه است، جذب بشوم، گرچه در معقول من، چهار نفر استاد بسیار جامع و دقیق و قوی دیدم و در این زمینه طلبگی بسیار کرده ام. بعضی مسائلی که فلاسفه مسلم گرفته اند برای من جای بحث دارد. وانگهی، آیا می توان دو فیلسوف پیدا کرد که نه تنها در همه مسائل بلکه حتی در مقداری معتد به از مسائل فلسفه با پاسخ به چون و چراهای مربوطه دارای نظریات متحد بوده باشند.
ما مطیع واقعیّات و حقایق هستیم، فلسفه و اگر بخواهیم با اصطلاح مناسب تری بگوییم، حکمت وسیله خوبی برای رسیدن به آنهاست.
در همین زمان که آقا میرزا مهدی اصفهانی در مشهد تدریس می کردند، حکمت و معقول هم درس داده می شد.
در حوزه تبریز هم ادبیات قوی بود، چند نفر استاد قوی در ادبیات داشت، از جمله مرحوم آقا میرزا علی اکبر اهری. فلسفه در تبریز رواج چندانی نداشت. گرچه بودند اساتیدی مانند آقا سید عبدالعظیم و دیگرانی که حکمت می گفتند؛ اما در زمان ما فلسفه به اندازه حوزه تهران و مشهد و اصفهان رونق نداشت. با کمال تأسف باید عرض کنم که درس تفسیر نه در حوزه و نه در حوزه مشهد رواج چندانی نداشت و آن گونه که باید به این مهم پرداخته نمی شد.
و اما حوزه قم، امتیازی که این حوزه بر سایر حوزه ها، حتی حوزه نجف داشت این بود که پرداخت به علوم عرضی در آن بیش از سایر حوزه ها بود؛ مثلا اگر در زمان ما در حوزه نجف دو یا سه درس معارف اسلامی گفته می شد، در قم زیادتر بود. اطلاعات طلبه ها هم در این زمینه بیش تر بود. همچنین طلبه های قم به علوم دیگری مانند تاریخ، اقتصاد، و جامعه شناسی می پرداختند. تعدادی از طلبه ها نیز از قم می آمدند تهران در دانشگاه شرکت می کردند و پس از اخذ لیسانس یا دکتری به قم بر می گشتند.
از آن زمان که علامه طباطبائی، رحمت اللَّه علیه، در قم شروع به تدریس کردند و به فلسفه های روز پرداختند در حوزه نهضتی بسیار با اهمیّت شروع شد. در همان موقع بود که در نجف اشرف این جانب با مشورت با مراجع عظام از آن جمله مرحوم آیة اللَّه آقا سید عبدالهادی شیرازی اشتغال به معارف اسلامی و فلسفه جدید و علوم انسانی که به طرز جدید سرازیر دانشگاه ها شده بود، جدی گرفتیم و با چند نفر دیگر شروع کردیم. پیش از نهضت مرحوم علامه طباطبائی و اشتغال جدی طلبه های نجف به امور مزبوره در سالیان گذشته شخصیتهای بزرگی مانند: مرحوم آقا شیخ جواد بلاغی، مؤلف انوار الهدی و الرحلة المدرسیة و الهدی الی دین المصطفی (ص) و آقای حاج آقا رضا مسجد شاهی که فلسفه نشو و ارتقاء شبلی شمیل را، مورد انتقاد قرار داده بود، شروع به کار کرده و نتایج بسیار خوبی هم گرفته بودند و جریانی که من عرض کردم پس از دوره کوتاه فترت بود. خوب یادم می آید که من خدمت آقا سید عبدالهادی شیرازی، که بسیار مرد متفکر و روشنی بود، و یکی دیگر از مراجع، پیشنهاد کردم که مسائل روز را شروع کنیم. و گفتم: حوزه نباید تنها منحصر به فقه و اصول باقی بماند؛ چرا که مسائل از سراسر دنیا به کشورهای اسلامی سرازیر شده است و دنیا دارد کم کم حکم یک خانواده را پیدا می کند. آن دو بزرگوار تأیید کردند و ما مطالعه فلسفه ها و علوم انسانی روز را شروع کردیم و در این زمینه درسی هم می گفتم که اساس و بنیاد همین کتاب ارتباط انسان و جهان و وجدان و جبر و اختیار شد.
حوزه : حضرت عالی که موفق به درک محضر اساتید بزرگ و فرزانگان وارسته ای شده اید، با نقل گوشه ای از خاطرات آن روزهای حضور، ما را نیز در این بهره مندی شریک گردانید.
استاد : براستی آن روزها، بخصوص در حوزه نجف، بزرگانی بودند که لحظه های بودن با آنان، تمامی، خاطره است و دلنشین. بزرگانی در فقه و اصول، بزرگانی در فلسفه و عرفان و اخلاق که به اقتضای حال و هوای این بحث، باید گزیده از آن را برگزید. از جمله خصوصیات خوبی که در شیوه تدریس مرحوم آقا شیخ کاظم شیرازی دیده می شد این بود که به طلبه میدان می داد تا بحث کند. دامنه بحث را باز گذاشته بود و اجازه نقد و انتقاد و اشکال را می داد. هیچ گاه کسی را نمی کوبید. فراموش نمی کنم، روزی در درس ایشان یکی از طلبه هایی که تازه آمده بود اشکال کرد، اشکال وارد نبود. خوب، طلبه تازه واردی بود. یکی از آن طلبه های با سابقه گفت آقا بی ربط صحبت نکن. آقا شیخ کاظم، رحمه اللَّه علیه، ناراحت شد و گفت آقا، مگر شما از وقتی که شروع به صحبت و اشکال کردید همه با ربط بود؟ صبر کن این طلبه هم تدریجاً به باربطش می رسد.
مرحوم آقا سید عبدالهادی شیرازی نیز مردی بود که هر چه به او نزدیک تر می شدم، علاقه ام به او بیش تر می شد. من ندیدم کسی را که این مقدار مقام دنبال او بدود و او از مقام فرار کند. مرحوم آقا سید عبدالهادی ، واقعاً از مقام گریزان بود. به یاد دارم آن موقع که آیت اللَّه بروجردی، از قم برای طلبه های نجف شهریه فرستادند، برای بعضی مشکل بود بپذیرند و نمی خواستند مرجعیت ایشان را قبول کنند. در حالی که آقا سید عبدالهادی شیرازی به آقا شیخ نصراللَّه خلخالی که مسؤل توزیع شهریه ایشان بود فرموده بود: چرا سهم مرا نیاوردی؟
هر چقدر سهم و شهریه ما می شود بفرست و با این کار عملا مرجعیت آیت اللَّه بروجردی را پذیرفت.
از جمله الطاف خداوندی که شامل حال من شد، این است که موفق شدم یک سال و نیم محضر مقدس فقیه، عارف و حکیم متأله جناب آیت اللَّه شیخ مرتضی طالقانی را درک کنم. این ایام از ایام پر برکت عمر من بود و خاطره های به یادماندنی از ایشان دارم، از جمله خاطره ای است که قبلا نیز در بعضی مصاحبه ها نقل کردم و چاپ شده است.
حوزه : لطف کنید و برای ما هم بازگو فرمایید.
اعد ذکر نعمان لنا ان ذکره - هو المسک ماکررته یتضوع
یکی از آخرین روزهای ذی الحجه که برای درس خدمت ایشان رسیدم، فرمودند برای چه آمدی؟
عرض کردم برای درس.
فرمود: درس تمام شد.
من تصور کردم مقصود ایشان فرا رسیدن تعطیلات محرم است، عرض کردم: دو روز به محرم مانده و هنوز درسها تعطیل نشده است.
ایشان فرمود می دانم، درس تمام شده است. خر طالقان رفته، پالانش مانده. روح رفته جسدش مانده.
من فهمیدم که ایشان خبر رحلت خود را می دهد خدا را شاهد می گیرم که هیچ گونه علامت بیماری در ایشان نبود بسیار منقلب شدم و خواهش کردم نکته ای را به عنوان یادگار بفرمایید. ابتدا کلمه لا اله الا اللَّه را با یک حالت روحانی و رو به ابدیت فرمودند و بعد در حالی که اشک بر محاسن شریفشان جاری بود، در حال عبور از پل زندگی فانی به سرای ابدیت و باقی این بیت را زمزمه کردند:
تا رسید دستت به خود شو کارگر - چون رفتی از کار خواهی زد به سر
بار دیگر کلمه لا اله الا اللَّه را فرمودند. هر چه تلاش کردم، دست مبارکشان را ببوسم، موفق نشدم. با قدرت زیاد مانع شد. پیشانی و محاسن مبارک ایشان را چند بار بوسیدم، اثر قطرات اشکهای مقدس آن مسافر دیار ابدیت را بر صورتم احساس کردم و رفتم، دو روز بعد خبر رحلت آن عالم ربانی را شنیدیم. در مراسم تدفین او اغلب مراجع و بزرگان حوزه شرکت داشتند. هنگامی که بدن مطهر او را غسل می دادند، چنان بوی عطر دل انگیزی به مشام می رسید که هر کس از دیگری سؤال می کرد شما عطر زدید جوابها منفی بود و من تاکنون هیچ گاه دیگر چنان بوی دل انگیزی که آن روز در فضای روحانی آن جا به مشامم خورد، استشمام نکردم.
وقتی من از نجف برگشته بودم، مرحوم آیت اللَّه بروجردی از اساتید من پرسید، گفتم، یکی از اساتید ما مرحوم شیخ طالقانی بود. ایشان خیلی منقلب شد و به شیخ اظهار ارادت کرد و من یک مقدار از خصوصیّات شیخ را برای ایشان نقل کردم.
در این جا باید یادی نیز از مرحوم آیت اللَّه آقای حاج میرزا فتاح شهیدی، صاحب حاشیه بر مکاسب داشته باشم؛ چرا که یکی از کسانی که من واقعا از او استفاده کردم، ایشان بود. مرحوم شهیدی مردی پخته و استاد دیده بود. بعضی به استعداد خود تکیه دارند و زیاد به استاد اعتنایی نمی کنند. اما مرحوم شهیدی چند نفر استاد بسیار قوی دیده بود. ایشان از شاگردهای برجسته مرحوم شریعت اصفهانی بود. مردی فقیه صاحب نظر و در عین حال، واقعاً مردی بود المعرض عن الدنیا و طیباتها. شهیدی واقعا این گونه بود. وقتی از دنیا رفت، ما ترک ایشان مقداری کتاب و وسائل معمولی زندگی بود و خانه هم ملک ایشان نبود.
از جمله خاطرات من یک داستان شخصی است که با مرحوم آقا سید عبدالهادی شیرازی داشتم. زمانی که من از نجف برگشته بودم به ایران، بعد از دو سه سال دو مرتبه به نجف برگشتم و نظرم این بود که آن جا بمانم. آن زمان آقا سید عبدالهادی مریض بود رفتم دست بوس ایشان، دیدم در بستر بیماری ناله می کند. عرض کردم آقا چیزی نیست، ان شاءاللَّه، هر چه زودتر بهبود می یابید. ایشان با یک حالت خاص فرمودند:
جان عزم رحیل کرد، گفتم که مرو - گفتا چه کنم خانه فرو می آید
با ایشان مشورت کردم که می خواهم نجف بمانم، چگونه است؟ فرمود: اگر نجف بمانید برای شما راهی هست، ولی من معادش را نمی دانم. فردای آن روز آیت اللَّه خوئی ما را به نهار دعوت کرده بود. من در آن جا، قبل از صرف نهار، به ایشان نیز گفتم که می خواهم نجف بمانم. ایشان نیز فرمود: اگر بمانید برای شما راهی هست و لکن نمی دانم معادش چه می شود. از این روی من نود درصد تصمیم به بازگشت گرفتم. در عین حال گفتم: خوب است بروم کربلا، تا در ضمن زیارت یک استخاره هم بکنم، رفتم کربلا هنگام اذان صبح مشرف شدم حرم ابا عبداللَّه (ع) و مطلب را با ایشان در میان گذاشتم و خواستم از خداوند بخواهند تا در یک استخاره امر را بر من روشن کند. استخاره کردم آیه شریفه ای آمد که به طور شگفت انگیز اشاره به حرکت از عراق داشت.
فهمیدم که خداوند سرنوشت مرا این گونه قرار داده است که برگردم به ایران و برگشتم و ابتدا رفتم مشهد. زمان مرحوم آیت اللَّه میلانی بود. در جلسه استفتاءات ایشان شرکت می کردم و همچنین یکی از درسهای عمومی ایشان نیز می رفتم؛ لکن چون آب مشهد به من نمی ساخت، آمدم تهران و اکنون حدود 25 سال است که در تهران هستم.
حوزه : حضرت عالی حدود 25 سال است که از نجف برگشته و در تهران سکونت گزیده اند، از شما خواهش می کنیم ما را با گوشه هایی از فعالیتهای مستمر و تلاشهای خستگی ناپذیران در طول این 25 سال آشنا بفرمایید.
استاد : در ابتدای ورودم به تهران در مدرسه مروی شروع به تدریس کردم. مکاسب، کفایه و همچنین درس خارجی داشتم که متن آن عروه مرحوم آیت اللَّه آقا سید کاظم یزدی بود. کتاب اسفار و منظومه را نیز تدریس می کردم. همراه با این تدریس جلسات عمومی نیز برای مردم داشتم که در آن بخشهایی از معارف اسلامی را مطرح می کردم. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که این جلسات ضرورت ندارد؛ چرا که بحثهایی را که مردم می خواستند و مایل بودند، افراد زیادی می توانستند مطرح کنند و این افراد بودند و این بحثها کم و بیش جریان داشت؛ از این روی، من به فکر افتادم که باید همان طلبگی خود را ادامه دهم و مشغول تحقیق و تالیف و این قبیل امور باشم. این بود که در کنار تدریس در مدرسه مروی، ذهنم متوجه این امور بود و به آن نیز می پرداختیم. بعد از پنج شش سال تصمیم گرفتم جهت عمق بخشیدن به فعالیتها، کارم را به منزل منتقل کنم. از این رو دیگر به مدرسه نرفتم و تدریس در آن جا نیز ترک شد.
آن زمان بعضی از دانشگاه های کشور، اصرار زیادی داشتند که تدریس در آنها را بپذیریم. اما من به جهت این که تردید داشتم با جوّ آن روز دانشگاه ها من می توانم تأثیر دلخواه را بگذارم یا نه، نپذیرفتم؛ ولی جلسه مستمر و مکرری با بعضی از دانشمندان و همچنین بعضی از اساتید، که انسانهای فاضل و دانشمندی بودند، داشتم. دوستان دانشجو هم، هر چند گاه یک بار، با مشکلات زیاد در یکی از دانشکده ها کنفرانس برگزار می کردند که من پیرامون موضوعات گوناگون در آن به بحث می پرداختم. در طول این سالیان چند بار به کنفرانسهای خارجی دعوت شدم که در آن جا شرکت کردم.
یک بار هم خودم به صورت آزاد مسافرتی به خارج داشتم و از بعضی از دانشگاه ها و مراکز علمی و فرهنگی آن جا دیدار کردم. همچنین اندیشمندان و متفکران زیادی از خارج به این جا آمده اند که با این جانب مصاحبه ها و مذاکره هایی داشته اند. شاید بتوان گفت در طول این 25 سال، با حدود صد نفر از دانشمندان بزرگ مذاکره و مصاحبه داشتم که صورت بعضی از آن مذاکره ها نیز محفوظ است، ولی با کمال تأسف تمامی آنها حفظ نشده و من به لحاظهای گوناگون، کم تر به حفظ صورت مذاکره ها توجه می کردم. ولی آنچه برای خود من اهمیت دارد و از این نظر خداوند منان را همواره شکرگزار هستم این است که در طول بیست و پنج سال هیچ گاه از تدریس و تحقیق و تالیف باز نایستادم و همواره مشغول طلبگی بودم، درست مثل این که در حوزه نجف یا قم باشم. ایام بیکاری من در این سالها منحصر است به ایام بیماری، یا مسافرتهای کوتاه و ضروری. در غیر این صورت، هیچ بیکاری نداشتم از این روی، بسیار راضی و خوشحال هستم و نسبت به خداوند سپاسگزارم که به من عشق و علاقه به کار را عنایت فرموده است.
حوزه : از جمله تألیفات شما در طول این بیست و پنج سال، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی است. گرچه شما قبلاً در فرصتهای مختلف انگیزه و چرایی پرداختن به این تألیف را فرمودید. در عین حال مایلیم این انگیزه و چرایی را از شما بشنویم.
استاد : اصل پرداختن من به مثنوی از آن جا آغاز می شود که جمعی از دوستان تحصیل کرده دانشگاهی از من خواستند یک درس مثنوی برایشان بگویم. در طول این درس من عمق مضامین عالی آن را بیش تر احساس کردم. و دیدم ملای رومی در این کتاب یک نگرش قوی عرفانی و حکمی و روانی و اخلاقی دارد. استناد او در این کتاب با آیات و روایات هم خیلی زیاد است. و همچنین می دیدم که این کتاب در فرهنگ ما مطرح است و جایگاه ویژه ای دارد. از طرف دیگر آن را در عین داشتن مضامین عالی و بلند، دارای اشتباهات و تناقضاتی یافتم از این رو، گفتم این کتاب که در فرهنگ انسانی جایگاه ویژه ای دارد و به او مراجعه و استناد می شود باید از نظر یک روحانی شیعه مورد تفسیر، نقد و تحلیل قرار گیرد. تا این کار مقداری از افراط و تفریطها را بزداید؛ چرا که نسبت به این کتاب افراط و تفریط زیادی هست. بعضی به صورت مطلق آن را می پذیرند و بعضی به صورت مطلق آن را رد می کنند، در حالی که مطلق نیست. مطلب خوب و مضامین عالی زیاد دارد. اشتباه و تناقض هم دارد. من کوشیدم ضمن شرح و تفسیر آن، صحیح را از ناصحیح باز شناسم. و در این راه کوشش بسیار کرده ام گرچه امکان دارد موردی از قلم افتاده باشد. همان گونه که عرض کردم، من بر این تألیف احساس وجوب کردم؛ چرا که این کتاب قرنهاست در فرهنگ انسانی مطرح است و می تواند مورد استفاده یا سوء استفاده هایی واقع شود، چنانکه شده است، بعضی آن را در ردیف کلام انبیا می خوانند، بعضی دیگر آن را مبتنی بر اندیشه های غیر اسلامی می دانند.
این مرد بزرگ در کتابش به بیش از دو سوم قرآن استناد می کند. او، محصول مکتب اسلام است، آنچه دارد از اسلام دارد. در یک مجلس کسی می گفت: ملای رومی بزرگ تر از اسلام است، اسلام نمی تواند چنین اندیشه ای بپرورد! من در مقام جواب گفتم: تو ملای رومی را خوب شناخته ای؛ امّا متأسفانه اسلام را نمی شناسی، اگر اسلام را می شناختی چنین نمی گفتی.
آنچه من در بارگاه خداوند متعال نسبت به این تألیف خواهم گفت و از آن دفاع خواهم کرد این است که من در پی این شعار رفتم فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه با عمل به این شعار خواستم سدی محکم بر افراط و تفریطها ببندم. و این اصل اساسی را هم فراموش نکنیم که اگر خویش را گفتی و پذیرفتی آن گاه که بدش را بگویی از تو می پذیرند.
حوزه : شیوه کار شما در ترجمه و تفسیر نهج البلاغه چگونه است و چه ویژگیهایی برای این اثر خود قابل هستید.
استاد :
سخن هر چه گویم همه گفته اند - بر باغ دانش همه رفته اند
از زحمات همه شارحین نهج البلاغه، باید قدردانی کرد. هر یک در جهتی کوشیده اند و تمام جهات هم لازم و مفید است آنچه من دوست داشته و مایلم در این شرح پی گیری کنم، مشروح و تطبیقی بحث کردن است. بر این باورم که هر جا مطلب نیاز به شرح و بحث دارد به قدر امکان و توانم بحث کنم و در این بحث یک حالت تطبیقی با مسلک ها و معارف دیگر، بویژه معارف غربی داشته باشم. تا با روشن شدن عظمت معارف نهج البلاغه این خام اندیشی را بزدایم که بعضی خیال می کنند به موازات پیشرفتهای صنعتی، غرب در معارف نیز از ما برتر است. پیشرفتهای علمی، صنعتی حسابش کاملاً از هستی شناسی و معارف الهی انسان جداست.
البته من نمی خواهم قدر و منزلت معارف انسانی دیگران را پایین بیاورم؛ چرا که غربی ها هم در این زمینه مطالب خوبی دارند. آنها که زحمت کشیده و رنج برده اند، به جایی رسیده اند؛ چرا که و ان لیس للانسان الا ما سعی خداوند در نظام هستی کوشش هیچ کسی را بی بهره نمی گذارد و با هیچ کس هم قوم و خویشی ندارد.
در این مقایسه تا جائی که روح مقدس امیرالمؤمنین، علیه السلام، یاری و کمک کند در حدود مقدورم می خواهم ذخائر گرانبهای ما در معارف و علوم انسانی نمایان شود، تا فکر استفاده و چگونگی بهره برداری از آنها برایمان روشن گردد.
حوزه : از جمله توفیقاتی که خداوند متعال به شما عنایت کرده این است که همراه با فراگیری فلسفه اسلامی موفق به فراگرفتن فلسفه های دیگر نیز شده اید. به نظر جناب عالی فراگرفتن فلسفه غرب در حوزه های کنونی تا چه حد لازم و ضروری است.
استاد : به نظر من اگر ما خصوصیات و مشخصات اقلیمی و فرهنگهای رسوبی مغرب زمین را کنار بگذاریم، فلسفه ای به نام فلسفه مغرب زمین نداریم، چنانکه اگر همین خصوصیات و مشخصات را از هستی شناسی مشرق زمین حذف کنیم، فلسفه ای به نام فلسفه مشرق زمین نداریم. آنچه که حقیقت دارد، مسائلی است که برای انسان در رابطه با خدا و در رابطه با جهان هستی و در رابطه با همنوع خود انسان مطرح است، خواه آن کسی که مسائل مزبور برای او بر نهاده می شود، شرقی باشد و خواه غربی، خواه دیروز و خواه امروز. البته همان گونه که در بالا اشاره کردیم هر اقلیمی با نظر به فضای علمی و خصوصیّات محیطی و عناصر فرهنگی ثابت و ریشه دار آن در طرح مسائل و تعریفات درباره مفاهیم و روش استدلال؛ مثلاً تعریف با خواص فقط، استدلال حسّی و تجربی یا عقلانی محض و غیر ذلک، قطعاً تأثیر می گذارد. اما از این تأثیرات طبیعی که بگذریم، هستی ناشناسی و مسائل ارتباط انسان با جهان شرقی و غربی ندارد، هر دو باید این مسائل را حل کنند. اگر برای انسان مطرح است که آیا جهان واقعیت و هدفی دارد، این برای انسان مطرح است چه شرقی چه غربی پاسخ آن را باید انسان بیابد، گرچه وسائل رسیدن به این پاسخ به لحاظ حاکمیت فرهنگهای گوناگون ممکن است متفاوت باشد.
در این موقعیّت کنونی، اگر بخواهیم دو سرزمین شرق و غرب را در نظر بگیریم، می توانیم بگوییم: فلسفه در شرق اسلامی که به یک معنی عبادت است از نگرش در هستی و اصول و مبادی عالیه آن، اگر چه از فعالیت عقلانی بیش تر برخوردار است(63)، ولی این به آن معنی نیست که جمیع معارف و علوم و فلسفه های اسلامی مشرق زمین عقلانی محض بوده و کاری با حسّ و تجربه ندارد، زیرا کاروان علوم مسلمین در تاریخ گذشته از سواحل خزر تا کرانه های اقیانوس اطلس در حرکت و تکاپو بوده و مخصوصاً در قرن 3 و 4 و مقداری از قرن پنجم هجری علم را از سقوط نجات داده است، و پس از آن نیز که مسلمین با نگرشهای علمی سطوح و روابط عینی انسان و طبیعت را مورد توجه قرار داده اند، برای هیچ کس قابل تردید نیست و می دانیم که معارف علمی همان طور که مستند به مشاهدات و تجارب، تحصیل می شود، دانشمندان اسلامی در آن موقع با همین روش به تکاپوی علمی پرداخته اید.
اگر می گوییم شیوه نگرش عقلانی در شرق اسلامی قوی تر بوده است، این به آن معنی نیست که متفکران اسلامی از جهان علوم قهر کرده اند، بلکه دانش و گرایشهای حسّی، تجربی در میان مسلمین آنقدر نیز قوی بوده است که پرچم علم و دانشهای تجربی در قرن 3 و 4 به دست مسلمین بوده است. اکنون هم اگر کسانی در هستی شناسی و شناخت مبادی کلی هستی، نگرش فلسفی دارند، این به معنی عدم اعتقاد به این که مسائل علمی را باید در آزمایشگاه یا با روشهای مخصوص علمی فهمید نیست. امّا در مغرب زمین پس از سپری شدن قرون وسطی و ظهور طلایه قرون نهضت، عین گرائی در معرفت و علم شروع و تدریجاً به اوج خود می رسد که حتی گاهی فلسفه ها را هم تحت تأثیر قرار می دهد و اصرار در عین گرائی فلسفه به حدی شایع می شود که فلسفه علوم به وسیله اگوست کُنت وارد میدان می شود. البته می دانیم که این حماسه ها و عین گراییها که از قلمرو علوم سرچشمه می گرفت، در عین گرائی (پوزیتیویسم) افراطی به بن بست رسید و در نتیجه نگرشهای فلسفی جامع و دارای نظم کلی (سیستماتیک) از افق مغزهای متفکرین تقریباً ناپدید شد، مگر یک مقدار مطالب متفرقه.
این سرنوشت امروز فلسفه مغرب زمین است. این که می گوییم طلبه ها باید فلسفه مغرب زمین را یاد بگیرند یا نه باید ببینیم چه چیز را؟
غربی ها فلسفه را داشتند؛ اما از چند قرن پیش با شروع قرن نهضت چنان حالت تجربه گرایی در غرب غلبه پیدا می کند که همه چیز را از میان می برد تا جایی که می گویند: آنچه را نمی بینم نمی پذیرم. این طرز فکر باعث از میان رفتن هستی نگری می شود و باعث نابود شدن فلسفه می گردد. در تأیید این مطلب باید عرض کنم تقریباً دو سال پیش، چند نفر از محققان فلسفه و علوم انسانی آلمان که برای شرکت در سمیناری در انجمن اسلامی حکمت و فلسفه به ایران آمده بودند، روزی به همراه دانشمند محترم آقای فلاطوری به منزل این جانب آمدند. پس از مقداری مذاکرات، این جانب به آقایان آلمانی گفتم: فلسفه در سرزمین شما (آلمان) عمیق تر و گسترده تر و سیستماتیک تر از فلسفه های دیگر جوامع مغرب زمین، حدّاقل در سه قرن اخیر، بوده است. شما به چه دلیل آن ژرف نگری و هستی شناسی های منظم (سیستماتیک) را کنار گذاشته و به عین گرائی (پوزیتیویسم) روی آوردید؟ ایشان پاسخ دادند:
امروز محقّقان فلسفه در سرزمین ما، کارمندان فلسفه می باشند!
دریغا! یعنی دیگر با نگرش هستی شناسی نگاه نمی شود. کارمندی است؛ یعنی که به او گفته می شود نگاه کن تحقیق کن ببین فلان فیلسوف چه گفته است؛ اما خودش می خواهد رابطه انسان با هستی را کشف کند؟ نه، و به این مطلب هم هیچ احساس نیاز نمی کند.
درباره فلسفه مغرب زمین و مقایسه آن با فلسفه مشرق زمین به یادنامه علامه طباطبائی از صفحه 59 تا صفحه 86، مراجعه کنید.
امّا درباره لزوم آشنایی طلاب محترم با فلسفه غرب، به نظر می رسد اگر جریان روش تخصصی در حوزه عملی شود، پس از فراغت از دوره عمومی تحصیلات حوزه، مثلاً پس از تمامی متن، نخست مقداری معتد به، تحصیل منطق و فلسفه مشرق زمین فرا گرفته شود و سپس گروهی از طلاب علاقه مند رشته فلسفه مغرب زمین را برای تحقیق جدی انتخاب نمایند.
اعلم الناس من اضاف علم غیره الی علم نفسه.
داناترین مردم کسی است که علم دیگری را بر علم خود اضافه کنند.
اطلبوا العلم ولو بالصین.
طلب کنید علم را اگر چه در چین باشد.
اطلاق الفقیه کل الفقیه من کان عارفا بزمانة.
تمام فقیه کسی است که عارف به زمان خود باشد.
این سه جمله از آن منقولات است که دلالتها تغنی عن السند. دلالت یعنی مدلول و مفاد آنها از سند بی نیاز می نماید؛ زیرا مطابق عقل و دریافت فطرت سلیم است. بالاتر از اینها:
فبشّر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه.
پس بشارت بده به بندگان من، کسانی که سخن را می شنوند و از بهترین آن سخن تبعیت می کنند.
در این جا یک مسأله مبنایی بسیار مهم وجود دارد که عرض می کنم و آن این است که:
آیا اصلاً فلسفه چه شرقی و چه غربی باید خوانده شود؟
به نظر می رسد که ما از مفاهیمی که کلمه فلسفه باردار آنهاست، صرف نظر کنیم و حقیقت امر را مورد توجه قرار بدهیم. بشر چنانکه برقرار کردن تماس علمی با جهان هستی را ضرروری احساس کرده و همواره به قدر امکاناتی که داشته است، از تماس و نگرشهای علمی به جهان هستی استفاده کرده است، همان طور در مسیر شناخت و دریافت اصول و مبادی عالی هستی نیز تکاپوها داشته و نام آن را نگرشهای فلسفی نامیده است. از طرف دیگر، خداوند سبحان در قرآن مجید آموختن حکم را از اساسی ترین اهداف رسالتها بیان فرموده است که بدون درک موقعیت مجموعه ابعاد مادّی و معنوی انسان در جهاتی معنی دار که رویه قابل مشاهده اش طبیعت و مافوق آن ماورای طبیعت نامیده می شود، به دست نمی آید.
اصول کلّی حکمت در دین اسلام بیان شده و در خصوصیات و تطبیقات و دیگر ابعاد هستی دستور به تدبّر و فهم و تفکر و تعقل داده شده است. خداوند متعال به ما عقل و اندیشه داده است، تا با آن به سراغ هستی رفته و او را بشناسیم. لم ینظرو فی ملکوت السموات و الارض. این استفهام توبیخی چه چیز است غیر این که به ما می گوید از عقلت استفاده کن و بشناس وقتی بما یتدبّرون و یتفکرون می گوید می خواهد بما بفهماند که هستی را به کمک عقل سلیم و احساس برین باید بشناسی. هر دو رویه هستی را: رویه قابل مشاهده طبیعت، و رویه غیر قابل مشاهده ماورای طبیعت. البته قبل از این که به سراغ شناخت برویم باید اندیشه را بسازیم و از نادرستیها برهانیم. قرآن این کار را به عهده گرفته است. قرآن کتاب انسان سازی است، انسان را می سازد آن گاه به انسان ساخته و پرداخته شده می گوید تو خود طبیعت و روابط و فرمولهای آن را بشناس؛ چرا که شناساندن ذرات موجود در طبیعت و روابط و فرمولهای آن را بشناس؛ چرا که شناساندن ذرات موجود در طبیعت یا اتم شناسی، کار قرآن نیست. قرآن کتاب انسان سازی است. در شناخت ماورای طبیعت قرآن نیز با بیان اصول کلی راه شناخت را برای ما باز کرده: یعلمهم الکتاب و الحکمة بقیه راه با خودمان است. قرآن مبادی عالی راه داده و فرموده است. با عقل سلیم و فطرت پاکیزه که به تو دادم برو سراغ هستی و هستی را بشناس فقط مواظب باش اسیر اصطلاحات گول زننده و قشنگ نشوی. بنابراین، فلسفه، نه بدان جهت که یک مقدار اصول پیش ساخته و تعریفها و روشهای استدلالی در بردارد، باید مورد مطالعه و تحقیق قرار بگیرد، بلکه بدان جهت که مغزهای بشری به وسیله معارف فلسفی مطالب بسیار متنوعی (صحیح و باطل و حقیر و با عظمت و سازنده و ویرانگر) را برای ما مطرح می نماید و مسلم است که فلسفه با در آمیختگی با امور مزبوره عده ای فراوان را با زیبایی اصطلاحات و جاذبیت مفاهیمش از حکمت اصلی دور می سازد. لذا به نظر می رسد اساتید عالیقدر حوزه در هر زمانی با نظارت عالیه بر اصول و مسائل فلسفی، متون صحیحی از آنها را که کم ترین مخالفتی با مبانی اسلام نداشته باشد، در اختیار طالبان حکمت و فلسفه بگذارند. این شرط که اصول و مسائل فلسفی باید مخالفتی با مبانی اسلام نداشته باشد، برای محدود کردن اندیشه های طالبان هستی شناسی نیست، بلکه برای این است که این طالبان در فروغ فطرت اصلی و عقل سلیم و احساس برین که اساسی ترین عوامل معرفت در اسلام می باشند، حرکت کنند بدون قرار گرفتن در جاذبه شخصیّتهای معروف به تفکّرات فلسفی، اعم از شرقی و غربی و قدیم و جدید. این حقیقت را هم در این مورد باید بدانیم که ضرورت حرکت فلسفی و حکمی با اساسی ترین عوامل معرفت در اسلام (فطرت اصلی و عقل سلیم و احساس برین) مستند به تعبد محض به معنای اصطلاحی آن نیست، بلکه مستند به دلائل عقلی و تجربی قابل قبولی است که با یک تفکر بیطرفانه و سالم به دست می آید. چنانکه ملاحظه می کنیم این روش به نفی فلسفه و حکمت منتهی نمی گردد، بلکه نهضتی در جهان بینی و هستی شناسی بر مبنای عوامل معرفتی مورد اطمینان در نظام بازفکری [نه نظام بسته ] به وجود می آورد.
با این روش که عرض کردم، علم کلام و فلسفه و حکمت در یک وحدت عالی هماهنگ می شوند و طالب علم را از گرفتاریها و اضطرابهای فکری و تردّد در انتخاب یکی از معارف مزبوره نجات می دهد. و اگر در متون انتخاب شده یا تألیف شده برای این منظور مباحث اخلاق نظری و عملی اسلامی نیز گنجانده شود، عرفان مثبت اسلامی هم در وحدت عالی فوق شرکت می نماید. لازم به تذکر است که این گونه حرکت فلسفی و حکمی و عرفانی که برای همه طلبه های حوزه ضرورت دارد، غیر از روش تخصصی است که افراد متخصّص در معارف مزبور باید انجام بدهند. آنان در هر رشته ای از معارف مزبوره که به فعالیت تخصصی خواهند پرداخت، باید تا حدّ امکان همه آثار موجوده در معارف مزبوره را در رشته انتخابی خود مورد بررسی و تحقیق قرار بدهند.
حوزه : با توجه به تغییرات زمان و تحولات اجتماعی به نظر حضرت عالی چه میزان تغیر و تحول در متون درسی حوزه ها ضروری و لازم است.
استاد : چند مطلب مهم در این مورد به نظر می رسد که عرض می کنم:
مطلب یکم: تا امکان دارد متون درسی به طوری انتخاب شود که فهم معانی از عبارات آن متون به صرف وقت و صرف نیروی مغزی زیاد نیازمند نباشد. مانند منطق مرحوم مظفر که خوش عبارت و سهل التناول است و احتیاج به آشنایی با لغات غریب و حل پیچیدگی ها و معضلات ترکیبی ندارد. همچنین کتابهایی که مرحوم آقا سید محمد باقر صدر در اصول تالیف کرده است، و بدایة الحکمة و نهایة الحکمه مرحوم علامه طباطبائی.
برای ورزیدگی ذهن باید معانی متین و وزین باشد نه عبارات سنگین و ناموزون. به میزانی که وقت و انرژی فکری ما در فهم لغات غریب، وحشی یا ترکیبات ناموزون صرف شود، خسارت کرده ایم. وقت را باید در گسترش معانی گذراند.
ممکن است گفته شود اگر عبارات ساده و آسان شود در مدت سه سال یک دوره اصول تمام می شود. خوب چه اشکال دارد می پردازیم به تاریخ، به تفسیر و به ضرورتهای دیگر. ضرورتهایی که اجتماع ما به آن نیاز دارد.
مطلب دوّم: به نظر این جانب در مقدمات اولیه، پس از صرف و نحو ابتدائی، خواندن تحقیقی باب اول و باب رابع مغنی اللبیب و باب مسند و مسند الیه مطول ضروری است، در مراحل متن رسائل و مکاسب مرحوم محقق بزرگ شیخ انصاری، قدس سرّه، نباید ترک شود و همچنین اگر آراء و نظرات مرحوم نائینی از تقریرات ایشان در مباحث الفاظ و مباحث عقلی جمع آوری شود، می توان آنها را با کفایه مرحوم آخوند خراسانی، رحمة اللَّه تعالی علیه، مورد تخییر قرار داد.
مطلب سوم: این ترتیب را که عرض کردم، برای تحصیلات عمومی است، و اگر دوران تخصص را در نظر بگیریم، چنانکه عرض خواهم کرد، پس از آموزش کتابهای متنی مقرر کتابهای دیگر باید مورد تحقیق قرار بگیرد، مثلاً برای کسی که می خواهد در منطق تخصص پیدا کند، از منطق قدیم، حتماً باید حاشیه، شمسیه الجوهر النضید، منطق ابن سینا (منطق صوری ارسطویی) و از منطق جدید، منطق علامات (رمزی یا سمبولیک) و منطق ریاضی را مورد مطالعه و تحقیق قرار بدهد. و اگر تخصص در اصول را می خواهد حتما باید فصول، ضوابط، قوانین، هدیة المسترشدین و تقریرات علمای دورانهای اخیر را مورد مطالعه و تحقیق قرار بدهد.
مطلب چهارم: درباره تخصص. به نظر می رسد روش تخصصی در دوران ما ضروری است؛ زیرا گسترش موضوع ها و مسائل در هر بابی از ابواب فقه و کلام و حکمت و نطق و ادبیات و تفسیر قرآن مجید و اخبار مربوط به معارف اسلامی به قدری زیاد است که می توان گفت فراگیری محققانه هر یک از آنها یک عمر معمولی را به پایان می رساند، به عنوان مثال: در زمانهای گذشته مسائل ربا، با آشنایی اجمالی با دو فلز معروف (طلا و نقره) و بعضی از اشیاء که به طور قراردادی پول تلقی می شد، با آسانی و در وقت محدودی حل و فصل می گشت. امّا اگر شما امروز بخواهید درباره پول؛ مثلاً از نظر ماهیّت، خواص اولیه، خواص ثانویه، لوازم عینی لوازم ناملموس، ارزشها، سیاست پول و پول در سیاست، کار کنید، حدّاقل صد مجلد کتاب را باید مورد توجه و تحقیق قرار بدهید به اضافه لزوم آشنایی با آن اصول و مسائل اقتصادی که مستقیم یا غیر مستقیم با پول ارتباط دارند. این جانب چند سال پیش در موقع نوشتن رساله ای درباره ربا در یکی از کتابها خواندم که در پنج سال اخیر، درباره پول در کشورهای خارج بیش از سه هزار مجلد کتاب نوشته شده است. و مسلم است که کسی که امروز از قواعد و اصول و مسائل مربوط به پول مطلع باشد و احکام فقهی مربوط به پول را چه به عنوان فتوی و چه به عنوان حکم صادر نماید، خیلی آگاه تر و به واقعیات نزدیک تر از آن کسی است که بدون شناخت آن قواعد و اصول و مسائل وارد میدان شود.
خدا رحمت کند مرحوم آیت اللَّه آقا سید عبدالهادی شیرازی بسیار مرد روشنی بود. آن زمان در نجف من خدمت ایشان مسأله تخصصی شدن ابواب فقه را عرض کردم، ایشان فرمود: درست است باید دنبال مطلب را گرفت و تعقیب کرد.
من خدمت ایشان عرض کردم امر دایر است بین این که شخصی در تمام ابواب فقه مجتهد شود؛ اما در این اجتهاد، فقط به روایتهای دم دستی اکتفاء کند و بین این که در یک بخش مثلاً مکاسب یا اراضی مجتهد شود؛ اما پیرامون آن کاملاً فحص کند و نگذارد چیزی باقی بماند، کدامیک از این دو اقرب به واقع است؟
ایشان فرمود مسلم این دوّمی.
مطلب پنجم: تخصص در دو مورد اساسی قابل عمل است:
مورد یکم: در علوم اختصاصی حوزه که تقسیم می شود به علوم مقدماتی اولیه، مانند: ادبیات عربی و منطق و مقدماتی عالی، مانند: علم رجال و اصول فقه و علوم اصلی، مانند: فقه، تفسیر، حکمت به معنایی که عرض کردم و تاریخ اسلام، علم الحدیث و علم اخبار معارف اسلامی و غیر ذلک. تخصص در این علوم، پس از اتمام دوره متن، یا باضافه دوره ای از خارج، آغاز می شود. باید در نظر گرفت که تخصّص در هر یک از علوم مقدمات، موجب عمق و گسترش اطلاعات و تحقیقات طلّاب محترم درباره همین علوم باشد که از جنبه مقدّمی بسیار مفید خواهد بود.
و امّا تخصص در علوم اصلی مانند فقه و تفسیر، امروزه گسترش مسائل و ابعاد موضوعات فقهی و مفاد آیات قرآنی و غیر ذلک به قدری زیاد است که واقعاً یک عمر معمولی برای بررسی و تحقیق صاحب نظرانه و همه جانبه در بعضی از مسائل و ابعاد موضوعات علوم مزبوره سپری می شود. لذا به نظر این جانب روش تخصصی قطعی باید تلقی شود.

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه محمد تقی جعفری(64)

(بخش دوم)
نخستین قسمت گفت و گو با استاد جعفری را، در شماره قبل خواندید و اینک ،دوّمین و آخرین قسمت آن را پیش روی دارید.
استاد جعفری، فراتر از آن است که در آثارش توان جست و عمیق تر از آن که در کتابهایش، توان یافت. انسانی است بی آلایش، با خلوصی خاص و بی تعلّقی ویژه! فقیهی با ابتکارها و طرحهای چاره ساز و رهگشا که در هر زمینه، سخنی دارد پر مغز و اندیشه ای نغز! وی، به همه چیز آگاهانه می نگرد؛ آن گاه که از حوزه می گوید، موضوع ضروری و اجتناب ناپذیر تخصّص را مطرح می سازد و وقتی از فقه یاد می کند، ابتکارها و ابداعهای مورد نیاز و مستند را مورد توجّه قرار می دهد و زمانی که از کتابهای درسی سخن به میان می آید، پیرایش بایسته را ضروری می داند و با این همه، تدریس و تحصیل فقه را همگام با موضوع شناسی مقرون به اطمینان می بیند.
استاد، متفکّری است پولادین اراده و ژرف اندیش. شعاع جاذبه اشخاص، وی را مقهور نمی سازد و با این که حرمت آنان را پاس می دارد، ساحت اندیشه را از نقد علمی، بی نیاز نمی بیند؛ و در عین حال بی واهمه از پرچمداران تکفیر، بر اندیشه ها ارج می گذارد و ارزشهای بزرگ را، بر پای پرهیز از انگها و تهمتهای پیشقراولان اتهام قربانی نمی سازد!
دنیای اندیشه چه زیبا و شگفت انگیز است؛ در سویی، فقیهی به عظمت استاد جعفری قرار دارد که فکر اعجوبه ای چون ملّای رومی را به نقد و بررسی می کشد و از بایسته ها و نبایسته های مثنوی سخن می گوید و در دیگر سوی، اشباه الرجالی بی اندیشه و گریزان از فهم و درک که تنها وظیفه شان، اتهام باران هر عالمی است که در عالم فکر و تعقّل ،نیم نگاهی به مشعلداران معرفت کند. آنان در کجایند و اینان در کجا؟ و در این تقابل، علم و جهل و صالح و صالح چه حکمتی است که تاریخ بشر، از حضورش آکنده و قلبهای بزرگی از آن رنجیده است؟ از قلب سقراط تا قلب علی (ع)؛ و از قلب علی (ع) تا فراروی تاریخ، هر جا و هر زمان که فرزانه ای باشد و فرو مایه ای!
بگذریم که این شکوایه ای است به درازای تاریخ و به عمر اندیشه و بزرگ ترین قربانی آن علی(ع) که روزگار، آن رادمرد فرزانه را، در برابر معاویه، تندیس شیطنت قرار داد و آن بزرگ را بر آن داشت که آه از دل برآورد و بگوید: فیا عجبا للدهر اذ صرت یقرن بی من لم یسع بقدمی.
و اینک این شما و این بقیه مصاحبه: امید که سخن صالحان، ره توشه را همان گردد.
حوزه : با پیدایش مسائل جدید که فقه اسلامی، پاسخ گویی آنها را بر عهده دارد، در شرایط و زمینه های اجتهاد، چه تحولاتی رخ داده و یا لازم می دانید تحقق بیابد؟
استاد : بسم اللَّه الرحمن الرحیم. اخیراً بعضی از فضلاء، پیرامون مسائل جدیده (المسائل المستحدثه) یا الموضوعات المستحدثه ذات الاحکام الشرعیه، کتاب نوشته اند و در رساله های عملیه نیز، مسائل را تا حدودی مطرح و به پاسخ آنها پرداخته اند. این که گفتید: فقه اسلامی پاسخ گویی آنها را بر عهده دارد باید آن را مانند یک اصل مسلّم پذیرفت. فقه اسلامی که موضوعش افعال مکلفین است، چنان که شامل همه افعال و تروک عضلانی است، همچنان شامل همه گونه فعالیتهای ذهنی و روانی نیز می باشد و منابع شناخت همه مسائل مربوط به همه افعال و تروک که عبارت است از: کتاب، سنت، اجماع و عقل که در اصطلاح، منابع و دلائل و مأخذ نیز گفته می شود و پاسخ گویی همه آن مسائل، در هر زمان و مکان و عوامل و شرایط می باشد. این مطلب جای تردید نیست. آنچه که بسیار اهمیّت دارد و به هر نحوی است، باید حوزه علمیه قیام به آن نموده و راه بیندازد، تلاش و تکاپوی جدّی برای به دست آوردن طرق و وسائل درک موضوعات مسائل مستحدثه است، تا حکم الهی آن مسائل با اطمینان خاطر استنباط شده، در اختیار جامعه گذاشته شود. به عنوان مثال مسائل مربوط به بیمه را با اقسامی که دارد، نمی توان بدون بررسی موضوعی در ماهیّت و شرائط وجودی اقسام آن، پاسخ فقهی گفت. و این بررسی، احتیاج شدید دارد به مطالعه و بحث و تحقیق درباره آن قسم کتابهای اقتصادی یا آن مقاله های تحقیقی که پیرامون بیمه نوشته شده است. مثال دیگر، مسائل مربوط به بانک و بانکداری است. قطعی است که گسترش و عمق بسیار مهم، که درباره پول در جوامع بشری پدید آمده است، تا جایی که می توان گفت: دوران دو فلزی که به طور مستقیم نمود پولی داشته است، تقریباً به سر آمده و پولها، با ارزشهای اعتباری محض، صحنه اقتصادی بشر را اشغال نموده است و همچنین پول، چه مسائل مهمی را که از دیدگاه مدیریت اجتماعی آن و همچنین در حال ارتباط با اقوام و ملل خارج به وجود آورده است. بنابراین، ملاحظه می شود که تنقیح مسائل ربا و دیگر احکام مربوط به پول، به تحقیقات موضوعی دامنه داری نیازمند است.
حاصل پاسخ سؤال فوق، به طور خلاصه این است که: با بروز مسائل جدید که بسیار فراوان است چون شخص مجتهد، باید موضوع های دارای اثر شرعی احراز شده را، مورد حکم قرار دهد و احراز موضوع های جدید نیاز به شناخت و تحقیق گسترده و عمیق دارد؛ از این روی، زمینه اجتهاد در این دوران، احتیاج شدید به تلاش در شناخت و احراز موضوع دارد. البته این شناخت و تحقیق، منحصراً به عهده مجتهد نیست. لذا ممکن است به وسیله متخصصان آگاه و عادل و حداقل موثق، تحصیل و در اختیار فقیه گذاشته شود. نمی خواهم بگویم، فقیه باید چهل یا پنجاه سال وقت صرف کند تا متخصص در شناخت موضوع شود. اما باید موضوع حکم را تا حدود زیادی بشناسید ولو از طریق اهل فن، کارشناسان و متخصصان.
حوزه : یعنی حضرت عالی شناخت موضوع را یکی از شرایط اجتهاد می دانید؟
استاد : شناخت موضوعاتی را که فقیه می خواهد نسبت به آنها فتوی بدهد و حکم صادر کند، بله، زیرا بدون شناخت، فتوی و حکم اقرب به واقع نخواهد بود؛ چرا که بعضی از موضوعات، ممکن است جهات مختلف و گوناگونی داشته باشند که باید به تمامی آنها نظر داشت.
حوزه : با توجه به آگاهی گسترده حضرت عالی از مشکلات فکری و اجتماعی، چه مسائلی را لازم می دانید که حوزه ها باید در آنها تحقیق کنند و دستاوردهای آن را، برای رفع خلاءها منتشر کنند؟
استاد : مسائل برای هدفهایی که حوزه در نظر دارد، بسیار فراوان است. اگر روش تخصصی در حوزه به مرحله اجراء درآید، اغلب مسائلی که مربوط به هدفهای حوزه است، روشن می گردد. می توان گفت: اساس هدفهای حوزه سه موضوع بسیار مهم است:
موضوع اوّل: تحقیق لازم و کافی در هر دوره از زمان درباره معارف اسلامی، به طور عام که شامل همه اصول و عقاید و احکام می گردد.
موضوع دوّم: به دست آوردن اطلاعات کافی یا حداّقل اطلاعات لازم از نیازهای مادی و معنوی جهان اسلام برای خود و در حال ارتباط با جوامع دیگر.
موضوع سوّم: عرضه یا تطبیق نیازهای مادی و معنوی جهان اسلامی بر آن معارف و به کاربستن محصول تطبیق در زندگی مردم برای خود و در حال ارتباط با جوامع دیگر.
در این جا، لازم می دانم به یک نکته بسیار حیاتی اشاره کنم. و آن نکته این است که اگر تعلیم طلبه ها برای حرکت در این مسیر بسیار با اهمیت، بدون تربیت با اخلاق والای اسلامی باشد، به نتیجه مطلوب نخواهد رسید؛ زیرا نتیجه مطلوب از حرکت در این مسیر، صیرورت (گردیدن) انسانهاست نه پر کردن نوار ضبط صوت مغز، با چند عدد اصطلاحات جالب و حیرت انگیز.
حوزه : پیرامون مسأله تخصصی شدن فقه، این سؤال باقی است که با تخصصی شدن ابواب فقه، ما چگونه ارتباط لازم را میان مسائل اسلامی که به عنوان مسائل یک مکتب که از درون به هم پیوند ناگسستنی دارند، حفظ کنیم.
استاد : این ارتباط در علوم و دانشهای دیگری که به صورت بخشهای مختلف و متفاوتی مطرح شده اند، انجام گرفته است. به این صورت که از مشترکات موجود در آنها، جهت ارتباط و هماهنگی مثلاً در روان شناسی، روان کاوی، روان پزشکی، استفاده شده است. ما در حوزه می توانیم، یک متنی را برای مرحله قبل از تخصص تهیه کنیم، که در آن مبانی کلی ابواب فقه، مطرح شده باشد. و طلبه قبل از ورود به مباحث تخصصی، با این مبانی آشنا شود. این آشنایی، موجب آن می شود که مسائل مورد تخصص او، مبتنی بر مبانی کلی و هماهنگ با دیگر مسائل باشد.
مسأله تخصصی شدن علوم و معارف اسلامی مسأله قابل توجهی است که باید به او توجه کامل شود و به سادگی از کنار آن نمی توان گذشت.
عمق معارف و همچنین گستردگی نیازها، از ما معلومات سطحی و کلی را نمی پذیرد. و این گونه معلومات، نمی تواند پاسخ گوی نیازهای اجتماعی ما باشد.
حوزه : حضرت عالی، در آثار خود، بر لزوم ابداع و ابتکار در مسائل تحقیقی تأکید فرموده اید، اهمیت این تأکید را در عصر کنونی و شیوه های پدید آوردن این روحیه و عمل را تبیین فرمایید.
استاد : این سؤال، یکی از اساسی ترین مسائل مربوط به حوزهاست. البته کاملاً واضح است که شمار شخصیتهای مبتکر و ابداع کننده در هر دوره و در هر نوع علم و هنر و صنعت، محدودتر از مجموع کسانی است که در آن علم، و هنر و صنعت مشغول به تحصیل و فراگیری هستند ولی می توان گفت: صاحب نظر در نظام طلبگی حوزه ها، با در نظر گرفتن نسبت، بیش از صاحب نظران در دیگر نظام های علمی است. با این حال، حتی در نظام طلبگی هم بسیار اندک شمارند. و عدد نوابع مبتکر و ابداع کننده، از صاحب نظران هم کم تر است. علت اساسی این که عدد صاحب نظران در نظام طلبگی بیش از دیگر نظام های علمی است، چند چیز است، از آن جمله:
1. مطلوبیت اکید چون و چرا در دروس حوزه ای است. همان طور که می دانیم، طلبه از آغاز کار تحصیلی این مطلب را، را به عنوان یک اصل بدیهی می پذیرد که هیچ قضیه ای نباید بدون دلیل قانع کننده پذیرفته شود. و این اصل، واقعاً از سازنده ترین عوامل کاخ مجلل هر علم است.
2. بحث و کاوشهای مخلصانه ای که در حوزه ها دائر است، مخصوصاً موقعی که اعضای بحث از انصاف و عدل هم برخوردار باشند و در برابر حق مقاومت نکنند.
3. پشت کار گرفتن مستمر. این نکته را هم یادآور شوم که اشخاصی که از نظر هوش و حافظه و دیگر استعدادها متوسط باشند، ولی پشت کار و تلاششان مستمر باشد، در تحصیل علم موفق تر از کسانی هستند که هوش و نبوغ، آنان را به جهت بارقه ها و فهم های تند و درخشان ولی زودگذر، مغرور نموده و از کار و تلاش می مانند. من در حوزه ها، از این گونه اشخاص دیده ام که متأسفانه، در نیمه راه مسیر معرفت، به رکود مبتلا شده اند. این گروه (اشخاص دارای نبوغ و هوش فوق العاده) نباید مقداری از سرمایه نبوغ خود را، در راه اثبات هویت نابغه و باهوش بودن خود، برای مردم مصروف نمایند. به نظر می رسد آن اندازه که می تواند سرمایه نبوغ و هوش انسانها را مستهلک بسازد، تقریباً زیادتر از نصف مقدار سرمایه ای است که برای ارتباط با واقعیّات، مورد نیاز است. به همین جهت است که تعلیم و تربیتهای اخلاقی والا برای حوزه، واقعاً جنبه حیاتی دارد. به هر حال، مقداری هم به اصل پدیده ابتکار و ابداع بپردازیم. البته تشخیص عوامل اصلی نبوغ، که منشأ ابتکار و ابداع است، تاکنون از دیدگاه علمی، به جایی نرسیده است، فقط پس از آن که علائم نبوغ آشکار گشت، می توان فهمید که آن شخص دارای نبوغ است، لذا نمی توان نبوغ را در کسی ایجاد کرد. البته مقداری از کارهاست، که انجام دادن آنها می تواند نبوغ را به فعلیّت برساند و یا آن را ظاهر بسازد. ما به بعضی از آن کارها اشاره می کنیم:
1. درک ضرورت و عظمت آن حقایقی که شخص در صدد تحصیل معرفت آن بر آمده است و به عبارت دیگر شخص باید موضوع فعالیت مغزی خود را به قدری حیاتی تلقی کند که به از دست دادن سرمایه عمر گرانبهایش، در وصول به آن رضایت بدهد. باید این نکته فراموش نشود که برای درک ضرورت و عظمت حقیقی، که نقدینه عمر در راه به دست آوردن آن صرف خواهد گشت، تکاپو و تلاش جدی لازم است. مثلاً اگر یک طلبه می خواهد فقیه شود، باید برای درک ضرورت و عظمت فقه به دست نیاید، باید برای همیشه در حقیقت مزبور بیندیشد.
2. همواره تأمل در اصول و مبانی تعریف و استدلال درباره موضوع کارش را از نظر بگذراند، مانند این که آن اصول و مبانی، برای او جدیداً کشف شده است. لازمه بسیار مهم این تأمل مستمر، برقرار شدن رابطه آزاد میان او و آن اصول مستمر می باشد و این رابطه آزاد می تواند، مفاهیم و مسائل جدیدتری را در مغز آدمی مطرح نماید.
3. اطمینان به خویشتن و این که خداوند متعال برای هر کسی سرمایه ای داده است، اگر چه نوع آن سرمایه ها مختلف است. الناس معادن کمعادن الذهب و الفضّة ناگفته نگذاریم که این حدیث به هیچ وجه دلالت بر جبری بودن همه مبادی و مقدمات و عوامل افعال و تروک انسانی ندارد.
این که عرض کردم، به نظر خیلی حساس می رسد و ما باید میان احترام به شخصیتهای پیش تاز و برخورداری از بزرگان را، با قرار گرفتن در جاذبه شخصیت آنان فرق بگذاریم. قرار گرفتن در جاذبه شخصیتها، به طور مطلق حس ابتکار و ابداع را از بین می برد و انسان آگاهانه یا ناآگاه در محاصره تقلید می ماند و نمی تواند از نیروی خدادادی خود بهره مند شود.
5. امید دائمی و نشاط مستمر برای دریافت حقیقت یا حقائقی که برای آن به تکاپو افتاده است.
حوزه : حضرت عالی اشاره فرمودید که شمار نوآوران در مسائل علوم، در میان حوزه ها بیش تر از مراکز علمی، فرهنگی دیگر است. می خواستیم عرض کنیم، ابتکارهای زیادی وجود دارد، اما متأسفانه این ابتکارها بیش تر در جهت پاسخ گویی به نیازمندیهای علمی جامعه نبوده است، از این رو ما با داشتن منابع کامل، نسبت به بعضی امور اجتماعی پاسخ گو نیستیم. چگونه است که این ابتکارات در مسیری جدا از نیازمندیهای جامعه قرار گرفته است؟
استاد : علت اساسی این است که حوزه، فقاهت و ابواب فقه از جامعه منعزل و کنار گذاشته شده بود، برای رفع نیازمندیهای اجتماع، به آنها رجوع نمی شد. لذا فقهای ما بیش تر به همان مسائل می پرداختند و به ابواب محدودی از فقه قناعت می کردند. و شاید در ذهن شریفشان این بوده است که هرگاه به مسائل دیگری نیاز پیدا شد، با در دست داشتن مبانی، تطبیق آن بر مسائل جدید مشکل نیست. در حالی که ما امروز می بینیم که این گونه نیست. برای پاسخگویی به نیازهای اجتماع، یک کار عمیق و توان فرسائی لازم است.
علت این که ما در اصول، تخصص و ابتکارهای بیش تری داریم نیز همین منعزل بودن ابواب فقه، در طول تاریخ است. چون فقه، تمام مرجع مشکلات اجتماع نبوده است. پرداختن به بعضی از ابواب آن، با پرداختن به علم اصول یکسان تلقی می شده است. به این جهت، ما می بینیم که علم اصول از حالت مقدمه بودن برای علم فقه، در آمده است. اگر اصول مقدمه فقه است، نباید آن گونه باشد که طلبه بیست سال عمر برای او صرف کند، مگر نه این که مقدمه است. اصول، کلام و عقاید که نیست، تا نفس فراگیری آن مطلوبیّت داشته باشد.
در زمینه کمی نوآوریها و همچنین فاصله آنها با نیازمندیها، از این واقعیت نباید غفلت کرد که مقدار زیادی از عمر گذشتگان ما، در انتقاد از آراء اسلاف صرف شده است: و فیه من وجوه. اولاً، ثانیاً، ثالثاً... دقّت در آراء بزرگان و پرداختن به آن تا حدودی مفید و لازم است. اما دو هفته انرژی مغز را صرف انتقاد از اقوال کردن، فایده ای ندارد؛ چرا که غالباً این انتقادات، اثر شرعی ندارد.
ما باید به جای پرداختن بیش از حد به آراء دیگران و انتقاد از آنها، به منابع دست اول بپردازیم و روی آنها کار بکنیم. دیدن اقوال بزرگانی مانند مرحوم صاحب شرایع یا صاحب جواهر، لازم است، اما این کار، نباید ما را از پرداختن به اصل منابع باز دارد.
چنانکه مرحوم آیت اللَّه بروجردی، در علم رجال، به اصل منابع پرداخت. ایشان به جای دیگری اقوال علمای علم رجال، بیش تر به کیفیّت ورود روایت، جهت ورود و دیگر مسائل پرداخت خدا می داند که ما چقدر روایت زیادی داریم که می تواند مبانی احکام فقهی قرار گیرد. اما با کمال تأسف، با بردن آنها به باب اخلاق و گفتن این که اینها اخلاقی است، فقه را از آنها محروم کردند. در اینها باید تجدید نظر شود و از آنها استفاده گردد. با این کار، ما می توانیم صاحب نظران جدید و نوآوری در فقه داشته باشیم. البته نوآوری در فقه، به این معنی نیست که خارج از ادلّه اربعه صحبت شود.
حوزه : به نظر حضرت عالی حوزه های علوم دینی در علوم انسانی، چه نوع ارتباطی را با دانشهای جدید می توانند داشته باشند؟
استاد : دانشهای جدید درباره علوم انسانی، از یک سنخ نیست. برای توضیح این اقسام، سه مقدمه را باید در نظر بگیریم:
مقدمه اول: این است که هر آنچه در مغرب زمین یا در مشرق زمین غیر اسلامی، به عنوان دانشهای جدید، در عرصه جوامع مطرح شده است، نمی توان دانش به معنای حقیقی آن تلقی نمود؛ زیرا مثلاً نوشته های ادبی بسیار فراوانی که امروزه در آن سرزمینها مطرح می گردد، قسمی ذوقیات خاص فرهنگی آنهاست و قسمی دیگر، ایجاد تقاضاهای مصنوعی است، برای آرمانهایی که نویسندگان در نظر دارند. گروهی از آن نوشته ها، برای جلب شگفتی مردم است، که نویسنده را مطرح نماید، مقداری دیگر از آن نوشته ها، در خدمت مدیریت های اجتماعات است. نوشته های سیاسی به همین نحو، آمارگیریها درباره مردم جوامع، اگر کامل باشد و یک کلاغ چهل کلاغ نباشد، فقط می تواند معلول را بازگو کند و علت را نمی تواند برای محقّقان بیان نماید.
مقدمه دوم: اگر منظور از ارتباط حوزه با دانشهای جدید، اطلاع از هر قانون و مسأله ای است که به عنوان دانش جدید مطرح شده است، مطلوب است، زیرا افزودن بر معلومات، اگر چه مسائل محتمل هم بوده باشد، افزودن بر قدرت و علم است و اگر منظور دانشهای واقعی است، یعنی آن مسائل و قوانین است که واقعاً محتوای علمی دارند، مسلم است که با نظریه ضرورت شناخت انسانها، از همه ابعاد، به طور عموم از آرمانهای اساسی اسلامی است، به ترتیبی که عرض خواهم کرد لازم و ضروری است.
مقدمه سوّم: در دوران گذشته برخی مدیریتهای جوامع مقتدر، برای آن که همه جوامع را، از جنبه های علمی و فرهنگی، در مرحله پایین و نیازمند مطلق به خودشان معرفی کنند، به وسیله سودجویان و ناآگاهان، علوم را تقسیم بندی نموده، دو قسمت مهم: قدیم و جدید را مطرح و هر آنچه که مربوط به قدیم بود، (به اصطلاح آنان) مطرود و هر آنچه که مربوط به جدید بود، مورد توصیه و تشویق و دستور قرار می دادند. من فعلاً کاری با انگیزه های اصلی و فرعی این تقسیم بندیها و نتایجی که از آن گرفته شده ندارم. ولی این مقدار می خواهم بگویم که در آن تقسیم بندیها، صدها هزار مجلد کتاب در علوم یا ریشه های علومی که به وسیله دانشمندان اسلامی، در عرصه تاریخ علم، مخصوصاً از اواخر قرن دوّم هجری تا اوائل قرن پنجم هجری نوشته شده بود، به عنوان کتابهای علوم قدیم، مطرود و تبعید شده و یا از بین رفته است. امروزه، این عبارت را، یک مورخ محقّق مغرب زمینی می نویسد:
وقتی انسان، آثار علمی اسلامی را می خواند، واقعاً از برخورد تعقلی آنها که از عظمت منطقی علوم جدید، برخوردار است تعجب می کند(65)
کتاب البتانی (محمد بن جابر بن سنان) که علم مثلثات جدید را، پایه گذاری کرده است، به عنوان کتابهای علوم قدیم، طرد و تبعید شده است!
پی یرروسو در تاریخ علم می نویسد:
البتانی، مردی بزرگ، از جمله اشراف بود و به بطلمیوس ارادت می ورزید و خود او از لحاظ دقت در مطالعه تقویم اعتدالین، از بطلمیوس نیز پیش تر رفت و اول کسی بود که در علم مثلثات، سینوس (جیب) را جانشین وتر ساخت. و از این تغییر، تمام مثلثات جدید نتیجه شد.(66)
مقصودم از این مقدمه، این بود که درست است که دانشهایی در علوم انسانی، به تازگی پا به عرصه معارف بشری نهاده است، ولی نه چنان است که هر دانشی که به عنوان جدید موصوف شود، باید آن را دانش جدید و بی سابقه تلقی کرد.(67)
حال می پردازیم به آنچه که به عنوان دانش جدید، مطرح شده است. اگر مقدمه سوّم را که عرض کردم، به خاطر داشته باشیم، پاسخی که درباره سؤال مطرح می کنیم، روشن تر خواهد گشت. آیا در علوم انسانی واقعاً دانشهایی جدید، پا به عرصه معارف بشری گذاشته است، که هیچ گونه سابقه نداشته است؟
پاسخ این جانب با مراعات احتیاط، که در امثال این موارد شایسته است، چنین است: درباره انسان، معارف و علوم و مسائل بسیار فراوان، در جوامع اسلامی مطرح شده است و به عبارت معمولی، مسلمانان با نظر به منابع اسلامی خود، سخن بسیاربسیار فراوان درباره انسان گفته اند، به طوری که وقتی یک انسان متتبّع و متفکر، آن سخنها را می بیند و معارفی را که امروزه به عنوان دانش جدید، درباره انسان معرفی شده است، از نظر می گذراند، واقعاً و از ته دل می خواهد بگوید:
سخن هر چه گویم همه گفته اند - بر باغ دانش همه رفته اند
یعنی در علوم انسانی، از نظر اصول و مبادی و قوانین مربوطه، هر چه امروز مطرح شود، حداقل اصول کلی آنها در منابع اسلامی و دیدگاه های متفکران مسلمانان بوده است. به عنوان نمونه، آیا روان شناسی جدید است. با این که منابع اسلامی، پر از بیان حقایق مربوط به روان انسانی است. و با این که کتابها و مقالات بی شمار، به عنوان علم النفس یا مربوط به بعضی از مسائل آن، از همان اواخر قرن دوّم هجری، در دسترس است؟ آیا با نظر به کارهای ابن سینا و مواردی چند از مثنوی می توان گفت: روان کاوی علمی است که هیچ سابقه نداشته است؟
آیا با نظریه کتابهایی مانند: مقدمه ابن خلدون و بعضی از نوشته های ابوریحان بیرونی، می توان گفت جامعه شناسی، دانش جدید است؟ به هر حال، هر چه که به عنوان دانش جدید، در علوم انسانی طرح شود، باید نخست در این مسأله دقت شود، که آیا واقعاً آن دانش جدید است؟
التبه مسائلی جدید در اغلب علوم انسانی از تعلیم و تربیت گرفته تا علوم روانی، تاریخ و تحلیل تاریخی، جامعه شناسی با رشته های گوناگونش، اقتصاد و حقوق و فرهنگ شناسی و اخلاق هر یک با رشته های متنوعی که دارد، بروز کرده است، که حوزه باید با آن مسائل آشنایی کامل داشته باشد؛ زیرا که مستقیم، یا غیر مستقیم، مربوط به کار اوست، البته مسائل مربوط به تخصص را در فراگیری این دانشها باید در نظر بگیریم.
مطلب دیگری که از اهمیت اساسی برخوردار است، موضوع اصل مبنایی است، که دانشها، یا به اصطلاح صحیح تر، مسائل جدید درباره انسان مطرح می سازد. این اصل اساسی، بیان کننده هویت و هدف عالی انسانی است، که در دانشها و مسائل جدید یا به کلّی حذف می شود و یا آن اندازه مورد بی اعتنایی قرار می گیرد، که مانند حذف کردن آن است.
به عبارت روشن تر، دانشهایی که به وسیله متفکران یا نویسندگان دورانهای متأخر مطرح می شود، انسانی را موضوع کار خود قرار می دهد که معلولی از علل طبیعی محض بوده و به اصطلاح، از طبیعت ناآگاه برآمده و از آن طبیعت ناآگاه و برگشتش هم به سوی آن طبیعت ناآگاه بر می گردد. این عقیده درباره انسان، مشکلاتی به وجود می آورد که قابل حلّ و فصل صحیح نیست. در صورتی که انسانی که در اسلام مطرح است و باید موضوع علوم انسانی در هر دو قلمرو انسان آن چنان که هست و انسان آن چنان که باید قرار بگیرد، انسانی است که از آن خداست به سوی خدا بر می گردد: انا للَّه و انا الیه راجعون و همه متفکران آگاه شرق و غرب می دانند که پاسخ چهار پرسش: من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ برای چه آمده ام؟ به کجا می روم؟ را فقط انسانی که از دیدگاه اسلام مطرح است، می تواند بدهد. این اصل مبنایی، باید با کمال دقت مورد توجه باشد. یک مسأله بسیار قابل توجه را در این مبحث، همواره باید در نظر بگیریم و آن این است که: تقریباً مسائل علمی که در منطقه علوم مطرح می شوند، آمیخته از فرضیات و نظریات است که متأسفانه، بدون تفکیک از آن مسائل که واقعاً جنبه علمی دارند، عرضه می شوند و می دانیم که فرضیه و نظریه عبارت است از: طرح قضایای ثابت نشده، برای توضیح یک یا چند پدیده، که مورد تحقیق علمی قرار گرفته است و لذا ممکن است، پس از گذشت مدتی، کم و بیش بطلان آن فرضیه و نظریه اثبات شود. این مطلب را هم اضافه می کنم که حتّی ممکن است، قضایایی با شرائط معیّنی، در برهه ای از زمان علمی تلقی شود و پس از فقدان یک یا همه شرایط مفروضه، آن قضایا، علمی تلقی نشوند. خلاصه سرعت تدریجی بودن تغییرات در دانشهای جدید را، نباید به هیچ وجه نادیده گرفت یا مورد مسامحه قرار داد.
حوزه : در پاره ای از بحثهای فقهی که از حضرت عالی منتشر شده است، مقداری از آراء غیر مشهور را تأیید و انتخاب فرموده اید، مانند: طهارت اهل کتاب، عدم انحصار موادّ زکات در امور نه گانه در زمینه ارائه این گونه نظریات در محافل حوزه ای، چه نظری دارید؟ و این حرکت در تکامل اجتهاد شیعی تا چه اندازه مؤثر است؟
استاد : البته همان طور که دیده اید، متن آن مسائل فقهی را، برای بحث و تحقیق طرح کرده ام، که خود از عالی ترین مختصات باز بودن باب اجتهاد در مکتب شیعه است. البته فتوایی درباره این مسائل ممکن است به جهت احترام شدید به شهرت فتوایی طوری دیگر باشد، ولی بدان جهت که دلایلی برای طرح آن گونه آراء وجود دارد، لازم است که بحث و تحقیق درباره آنها بیش از یک جریان استطرادی گذرا، انجام بگیرد. به عنوان مثال، می دانیم که نزح، کشیدن تعداد مختلفی سطل آب از چاه، که حیوانات یا اعیان نجسه ای در آن بیفتد، تا زمان مرحوم محقق صاحب شرایع، واجب قلمداد شده بود. از زمان مرحوم محقق صاحب شرایع به این طرف، با نظر به روایت اسماعیل بن بزیغ بزنطی: ماء البر واسع لا ینجّسه شی ء الا ما غیر لونه او طعمه آوریحه و شاید بعضی روایات دیگر هم در همین مضمون، ملاک تنجّس را، تغییر در یکی از خواص سه گانه مطرح کرده و فعل نزح (کشیدن آب) مستحب تلقی شده است.
به هر حال، فقهای عالم شیعه، با دارا بودن کمالهای علمی و عملی در حدّ بسیار بالا، و برخورداری از عدالت در عالی ترین درجه آن، معصوم نبوده اند، لذا اجتهاد در هر مسأله ای که قابل اجتهاد است، همواره مطلوب بوده و خواهد بود. البته این را می دانیم که مخالفت با شهرت روایی، بسیار مشکل است؛ چرا که دلیلی که آن را جزء مرجحات قرار می دهد، قوی است: خذ بما اشتهر بین اصحابک فقیه از شهرت روایی، بارش را می بندد.
و امّا شهرت فتوایی این گونه نیست این که مشهور اساطین یا خرّطین صناعت فرموده اند، دلیل فقهی نمی شود، خوب فرموده باشند. اگر اصل منابع و مآخذ حُکم با این فرمایش مخالفت داشت، چه باید کرد؟
به نظر من، کار خوبی که می توانند حوزه ها در این زمینه داشته باشند، این است که پیرامون این گونه مباحث، بحث و تحقیق کنند مثل بحثی که ما پیرامون اهل کتاب کردیم. در آن بحث مطرح شده است که یازده روایت، دلیل بر پاک بودن اهل کتاب داریم و نه روایت دلیل بر نجاست، که این دو شاهد جمع دارند و آن نجاست عرضی است. این گونه بحثها اگر باشد، بعد اهل فتوی با توجه به این بحثها، فتوی می دهند و خوب می شود.
این مطلب را باید دانست که مخالفت با قول مشهور، هیچ گونه مباینت با مقام شامخ فقهای سلف ندارد و این گونه نیست که مقام آنها را کوچک کند.
حوزه : با توجه به تسلّط جناب عالی در ادبیات فارسی و عربی، در این زمینه چه توصیه ای به طلاب و محصلان حوزه ها دارید؟ و ضمناً توضیح مجددی، پیرامون انگیزه خود درباره تفسیر و نقد و تحلیلی بر مثنوی بیان کنید تا پاره ای از شبهات و القاءات، رفع گردد.
استاد : به اضافه این که حوزه ها نیاز مبرم به افرادی متخصص در ادبیات عربی و فارسی دارند که باید ان شاءاللَّه فراگیری تخصصی در آن دو به جریان بیفتد، به نظر می رسد طلبه های عزیز حوزه ها، باید در مرحله مقدمات هر دو ادبیات را در حدّ لازم تحصیل نمایند؛ زیرا منابع علوم اسلامی انسانی در لغت و ادبیات ارائه شده است و اما درباره انگیزه این جانب برای تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، با این که بارها در مطبوعات و حتی در لابلای خود مجلدات تفسیر و نقد و تحلیل و همچنین در درسها و سخنرانیها، این مسأله را مطرح کرده ام، با این حال، ملاحظه شده است که گاه گاهی، سؤال فوق طرح شده است. البته سؤال برای روشن شدن حقیقت، جزئی از مقدمات رشد و کمال، بلکه می توان گفت: مرحله ای از رشد و کمال است و می دانیم که بعضی اوقات هم سؤال یا طرح مسأله، مستند به اغراض واقع یابی نیست و خداوند همه ما را از شرّ هوی و هوس حفظ فرماید.
با کمال صراحت عرض می کنم: انگیزه این جانب از تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی دو موضوع مهم بوده است:
موضوع اوّل: عظمت مقداری فراوان از مطالب متنوع، که در این کتاب آمده و برای مغزهای جوینده بسیار مفید است و اگر کسی این مسأله را منکر شود، یا کتاب مثنوی را مورد توجه قرار نداده است و یا خدا نخواسته غرض دیگری دارد.
موضوع دوّم: جلوگیری از مبالغه ای است که در ارزیابی کتاب مزبور شده است. بعضی این کتاب را، به حدّ افراط بالا برده اند و بعضی دیگر، به حدّ تفریط پایین آورده اند.
این جانب پس از مشورتهای فراوان، اقدام به تفسیر و نقد و تحلیل کردم که هم مطالب با عظمت این کتاب را توضیح بدهم و هم اشتباهها و خطاهای آن را گوشزد کنم، نظیر همان کاری که مرحوم محسن فیض کاشانی، درباره احیاء العلوم غزالی، در دوره مجلدات المحجّة البیضاء کرده است.
و جای تعجب است که بعضی اشخاص، حتی بدون توجه به اسم کتاب: (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی) که کلمه نقد را در بردارد، درباره این تألیف اظهار نظر می کنند!
این جانب، در مجلدات تفسیر مزبور، بیش از 100 مورد انتقاد جدی البته با مراعات ادب و عفت قلم، از مثنوی کرده ام. در یکی از نامه هایی که به این جانب رسیده است، این جمله را نوشته که شما درباره انتقاد از مثنوی افراط نمی کنید؟ من هم در پاسخ نوشته ام: بدان جهت که من در روز قیامت، باید پاسخ این نوشته ها را بدهم، تا آنجا که می توانم، در داوری در مطالب این کتاب کوتاهی نمی کنم، شما می توانید در مجلدات تفسیر و نقد و تحلیل، امثال عبارات زیر را مکرر ببینید:
1. البته هیچ متفکر نمی تواند خود را از اشتباه مصون بداند. نهایت امر این است که چون موضوعاتی را که عُرفا، مورد بررسی و تذکر قرار داده اند فوق العاده حساس است، لذا اشتباه آنان چشمگیرتر می شود و چنانکه در طول این کتاب ملاحظه می فرمایید، جلال الدین به اشتباهاتی دچار شده است که ما تا حدود توانایی، آنها را متذکر و مورد بررسی قرار می دهیم. (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج 1/773)
2. در همین صفحه: و ما می دانیم که تزکیه نفس و تخلق به اخلاق اللَّه خود بزرگ ترین هدف بعثت تمام انبیاء عظام است،... خلاصه شهود گرایی و عرفان مثبت بلی، مکتب سازی نه.
3. بیت ذیل را بنگرید:
کاشکی هستی زبانی داشتی - تا زهستان پرده ها برداشتی
هرچه گویی ای دم هستی از آن - پرده دیگر بر او بستی بدان
جلال الدین یکی از همین انسانهاست که دمی از هستی است، چگونه می تواند بگوید: من دمی از هستی نیستم؟! با این که صراحتاً می گوید:
پرّ کاهم در مصاف تند باد - خود ندانم در کجا خواهم فتاد
پیش چوگانهای حکم کن فکان - میدویم اندر مکان و لامکان
و به طور کلی، مطالبی علمی و فلسفی که در مثنوی دیده می شود، در حالت، همان خود آگاهی گفته شده است که جلال الدین را به عنوان دمی از هستی نشان می دهد. بنابراین، چگونه ما می توانیم ادعا کنیم که هر چه در کتاب مثنوی آمده است، صد در صد مطابق واقع بوده، کوچک ترین خلاف واقعی در آن وجود ندارد؟ به عقیده ما این گونه قضاوتهای افراطی، ضررش کم تر از آن قضاوتهای تفریطی نیست. (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج 1/13)
4. در مجلّد دوّم در تفسیر و انتقاد از این بیت:
کفر هم نسبت به خالق حکمت است - چون بما نسبت کنی کفر آفت است
صفحه 50 و 51 ملاحظه فرمایید که چگونه این بیت مورد انتقاد شدید قرار گرفته است. از آن جمله:
دل شهادت می دهد که بعضی از روشهای انسانی، مخالف خواسته دل و وجدان است که با اهمیت ترین پیک الهی است. اکنون من درباره کفر که در هر صورت زشت ممکن است تجلی کند، چگونه بگویم زشت نیست، در صورتی که دل به زشتی آن گواهی می دهد در همین ابیات با صراحت می گوید: جان کمال است و ندای او کمال ثانیاً مگر پشت پرده طبیعت و روی پرده طبیعت، مانند یک صفحه کاغذ نیست که دو رو دارد و هر چه در این رو نقش ببندد، در روی دیگر نیز منعکس است. آیا می توان گفت که این نقش، هیچ گونه اثری در پشت پرده ندارد؟ در صورتی که جلال الدین گفته است:
فعل را در غیب اثرها زادنی است
5. در جلد 12 صفحه 607 در توضیح:
تو اَنَا ربّی همی گوئی مدام - غافل از ماهیت این هر دو نام
چنین آمده است:
پس من خدایم گفتن چه از دیدگاه فرعونی و چه از عینک منصوری ناشی از عدم توجه به من و خدا می باشد.
6. در جلد 4 صفحه 763 و 764 در تفسیر و نقد:
آن انا منصور رحمت شد یقین - و ان انا فرعون لعنت شد بیین
این مطالب آمده است:
آنچه که مهم است انا الحق گفتن بعضی از افراد انسانی است، که به عنوان پرستش خود، طبیعی نمی باشد، بلکه به جهت احساس عینیت با خدا بوده و خود را، در مقام الوهیت می بیند. جلال الدین در مقابل این گونه دعاوی، روش متناقضی پیش گرفته است، مثلاً گاهی می گوید: بی ادب حاضر ز غایب خوش تر است و قبول می کند که این گونه ادعاها بی ادبی و گستاخی است، اما مجوز این بی ادبی حضور در پیشگاه الهی است که برای این افراد دست داده است. نیز می گوید: رنگ آتش دارد الّا آهن است... تعارض و مخالفت این ادعا کنندگان با یکدیگر به هیچ وجه قابل تفسیر منطقی نیست. اینان با این فرض که به خود حق و حقیقت رسیده اند چگونه می توانند یکدیگر را نپذیرند و انتقاد کنند؟
و در صفحه 764 و 765 شاهد این اختلاف و مبارزه بیان شده است.
با این همه، تعدیل و انتقادهایی که این جانب از مثنوی کرده ام، با این حال بعضی اشخاص، بدون اطلاع از محتویات دوره تفسیر و نقد و تحلیل، داوری های نابجا کرده اند.
حوزه : ما و دیگر طلاب و فضلا و حوزویان را پند دهید و نصیحت بفرمایید.
استاد : این جانب خود را لایق پند دادن به حوزه نمی دانم، زیرا کوچک تر از آن هستم که چنین دعوایی داشته باشم، ولی مطالبی را به عنوان محصول تجارب روزگار عمرم عرض می کنم:
1. سر فصل پندنامه الهی را فراموش نباید کرد که می فرماید:
کل نفس بما کسبت رهینة.
هر نفسی در گرو اندوخته خویشتن است.
سال گذشته یکی از فضلاء از من پرسید: با قطع نظر از مطالعات و اندیشه های رسمی و دلایل متداول که وجود ماورای طبیعت را اثبات می کند، محسوس ترین راهی که هیچ کس نتواند آن را منکر شود، چیست؟
در پاسخ او گفتم: عمل و عکس العمل، قانونی است در حیات انسانها، که انکار آن مساوی با انکار خویشتن است.
این جهان کوه است و فعل ما ندا - سوی ما آید نداها را صدا
آن گاه مثالهایی زدم و آن شخص نخست در حیرت فرو رفت و سپس گفت: این قانون قابل تردید نیست.
2. تحمل و ظرفیت در برابر طوفانهای گوناگون گمانها و تردیدها، در مراحل اوّلیه علم، درون آدمی، از این طوفانها فراوان می بیند. هر اندازه کسی که در برابر این طوفانها مقاومت بورزد و ظرفیت نشان بدهد و بداند که هزاران ابن سیناها، فارابی ها، ابن رشدها، ابوریحان بیرونی ها، خواجه نصیرها از همین اقیانوس پر تلاطم و طوفانزای معرفت گذاشته اند، بر قدرت تحقیق و فراگیری و ابتکار و نوآوریهای او افزوده می شود.
3. علاقه به ثروت و جاه و مقام و شهرت اجتماعی و محبوبیت میان مردم، زندانهای بسیار تاریک برای همه مردم است، ولی برای کاروانیان علم و معرفت و تقوا تاریک تر و تباه کننده تر است؛ زیرا این کاروانیان، پیش از دیگر مردم به خویشتن وعده داده اند و به اصطلاح مناسب تر با خویشتن تعهد کرده اند، که وسائط امین میان خدا و بندگانش باشند، وسائطی که انبیای عظام و اوصیای کرام و اولیاء اللَّه در ردیف اول و دوم و سوم آنها حرکت می کنند.
خلاصه، ادعا این است که ما کاروانیان علم و معرفت و تقوا، مسیر حرکت علی بن ابی طالب، علیه السلام، را به مردم نشان می دهیم و چنین مقامی با علایق مادی، تضادی آشتی ناپذیر دارد.
با اطمینان می توان گفت: نتیجه کار کسانی که می خواستند مردم را با علم محض به سوی خدا رهنمون شوند، خیلی کم تر و از نظر کیفیت پایین تر از نتیجه تلاشهای شخصیتهایی بوده است که می خواستند مردم را به وسیله علم و معرفت و تقوا و حالات ملکوتی خود به سلوک الی لقاءاللَّه و رضوان اللَّه فی ایام اللَّه، وادار نمایند.
4. اگر چه در هنگام بحث و تحقیق دسته جمعی، بنای اعضای بحث بر کاوش و نقص و ابرام در حدّ اعلاست و باید هم چنین باشد، ولی یک مسأله مهم وجود دارد که همواره باید آن را رعایت کرد، آن مسأله مهم این است که در هنگام بحث و تحقیق که چند نفر رویاروی هم قرار گرفته اند، سه حالت قابل تصور است:
حالت یکم: این که آن چند نفر شخصیتهای خود را، مورد بحث و انتقاد قرار داده اند! و موضوعی که ظاهراً بحث و تحقیق و نقص و ابرام مربوط به آن است، در میان جملاتی که ردّ و بدل می شود، گم شده است. بدیهی است که این بدترین حالتی است که می توان در رویارویی چند نفر، در موقع بحث و تحقیق تصور نمود. در حقیقت اینان به جای دست به هم دادن، در حرکت به سوی واقعیات، رویاروی هم قرار گرفته و مانع حرکت یکدیگر می شوند.
حالت دوّم: بحث و تحقیق درباره مسأله علمی است. ولی یکی یا همه آنان اصرار شدید بر حفظ حقانیّت خویشتن دارند. این از دو صورت خالی نیست، یا واقعاً و به طور یقین خود را بر حق می دانند یا با نداشتن یقین اصرار شدید به بر حق بودن خود دارند. در صورت اول انحرافی در اصرار کننده وجود ندارد، ولی اگر بداند که گاهی اصرار شدید بر حق، چهره حق را در ابهام فرو می برد، آرامش عقلانی خود را در ابراز حق از دست نمی دهد. شاید هر یک از دو آیه مبارکه: و تواصوا بالحق وتواصوا بالصبر به اضافه داشتن معنای مستقل، که خداوند بندگان را دستور می دهد که یکدیگر را بر حق و بر شکیبایی توصیه کنند، یک معنای ارتباطی هم داشته باشد؛ یعنی کسانی که احساس می کنند حق با آنان است، اصرار نداشته باشند که فوراً و در هرگونه شرایط، آن را بقبولانند و به مرحله اجراء در آورند. البته مطلب مزبور، هم عقلانی است و هم بر منابع نقلی و رفتار انبیاء و ائمه، علیهم السلام، مستند است.
حالت سوم: اعضای بحث فقط در جاذبه حقیقتند و هیچ گونه من و تویی و طواف دور خویشتن وجود ندارد. آنان با کمال خلوص و صفا، در جست و جوی حقیقت هستند، حتی اگر هم برخوردهای شخصی، در خارج از موقعیت بحث و تحقیق داشته باشند، در آن موقعیت، آنها را کنار می گذارند و به تکاپو می پردازند. این حالت، قطعاً عامل پیشرفت است و موجب رشد علمی و عملی.

مصاحبه با استاد، آیت اللَّه حسن زاده آملی(68)

(بخش نخست)
از دیر زمان، آرزوی این گفت و گو را داشتیم، آن را تمنا می کردیم و به عنوان واسطه خیر، برای خوانندگان، در طلب بودیم، تا آن که با حسن قبول و بزرگواری استاد، به انجام رسید و آن را در پیش دید دارید.
استاد، فراتر از آنند که ما در وصف ایشان، سخن بگوییم که به گفته مولوی، ستاینده آفتاب، ستایشگر خویشتن است و از بینایی خود، اوصاف میراند. بزرگ مردی که از وارثان دنیای اندیشه است و از معدود کسانی که، زبان تفکر دیرین را می شناسد و آن را، پاس می دارد. فخر حوزه هاست و در علوم مختلف، حاوی دانشهای بسیار. ذی فنون است و این سلطه را، نه به بهای شتاب، که به همّت و رنج و تلاش، به دست آورده است. سالیان دراز، رنجها را، بر جان خرید و زانوی تحصیل در جوار اساتید گران، بر زمین سایید و از خوان علم، مائده ها گرفت. و اینک از شاخسار این شجره طیبه، بسیارند که سود می برند و غنیمت می شمرند. آثار وجودی و کتبی استاد گرانقدر، فراوانند و بسان فرزندان روحانی، در زمره صدقات جاریه آن بزرگوار، جای دارند و تشنگان معارف را به کام می رسانند.
در این مصاحبه، نکات آموزنده بسیارند و شیفتگان دانش، در جای جای آن، رهنمود می یابند و در دهلیزهای تنگ و تاریک زندگی، روزنه های نور را از گفته های ایشان، خواهند جست. در بیان زندگی اساتید ایشان، اسوه های مطلوب حیات را می توان یافت. و در اطلاعات زندگی تحصیلی شان، که به دشواری و اکراه، بیان داشت، نکاتی اساطیر گون از همت و پشتکار و توفیق.
در پاسخ دیگر پرسشها که محضر ایشان داشتیم، با گشاده رویی از رهنمودهای خویش، ما را بهره ور ساخت و تلقّی خود را از مسائل گوناگون، بیان فرمود و گاه و بیگاه، آن را با خاطرات سرشار مزین کرد و بر شیرینی کلام، افزود. اما همان گونه که خود گفته است و در متن سخن، آن را می یابید، اختلاف انظار، از قدیم بوده است. و دیگران، ممکن است که اندیشه های دیگر داشته باشند. امّا طریق صواب، جز از راه برهان، عبور نمی کند و جدل و دشنام، چاره ساز نیست.
با تشکر فراوان از محضر استاد، که با گرفتاریهای فراوان و کسالت مزاج، مصاحبه با مجلّه ما را پذیرفت.
با آرزوی صحت و توفیق مدام برای استاد بزرگوار و طلب اقتدا از خداوند منان برای خود و عموم طالبان.
حوزه : نخستین پرسش، درباره زندگی تحصیلی، تدریسی و تحقیقی حضرت عالی است. گرچه صحبت از این مقوله، برای اساتید دشوار است، امّا برای طلاب و دانش پژوهان، بسیار آموزنده است که از تلاشهای تحصیلی و تحقیقی بزرگان حوزه، آگاه شوند.
استاد : بسم اللَّه الرحمن الرحیم. الحمدللَّه رب العالمین. و صلّی اللَّه علی سیدنا خاتم الانبیاء و المرسلین و علی آله الطیّبین الطاهرین و علی جمیع عباداللَّه الصالحین و الشهداء و الصدّیقین.
در آغاز گفتار، باید از محضر مبارک آقایان، تشکر کنم و دعاگوی شما، باشم که در راه اعلای معارف هستید. خداوند سبحان، شما را ثابت قدم بدارد و سرّ و ذات شما را، به انوار و اسرار ولایت، نورانی بفرماید. ان شاءاللَّه.
بنده، در ابتدا که از مدرسه ابتدایی در آمده بودیم، یک چند ماهی که گذشت، یک بارقه الهی نصیبمان شد، که ما را در مسیر انبیاء و سفرای الهی و طریق ارباب علم و معرفت، قرار داد.
با این که در آن زمان که من به تحصیل معارف الهیّه اقدام کردم، زمانی بود که به کلّی مردم، از یادشان رفته بود که معادی در پیش دارند و مبدء دارند و برنامه ای برای تکامل انسانی است و انسان را، حقیقت و واقعیت است. بنده، از خاطرم نمی رود، بدون هیچ استثناء، مساجد شهر ما (آمل) را، انبار پنبه و غلّات و این جور چیزها، قرار داده بودند. ستمشاهی که می شنوید، به معنای واقعی کلمه ستمشاهی بود.
آن سال که ما طلبه شده بودیم، رضاخان اوضاعی برای کشور، پیش آورده بود. در آن زمان، گویا رضاخان به لحاظ امیال نفسانی، تا حدودی نمی خواست، به ساز آن کسانی که او را سر کار آورده بودند، بر قصد و آن زمان بود که او را، سرنگون کردند و چنان بود که مساجد، این گونه شده بود. ولو این که این تعبیر، به ساحت مقدس خانه خدا، جسارت آمیز است، امّا بنده واقعیتی را به عرض می رسانم: یکی از مساجد شهر را، که حالا آن را، آباد کرده و ساخته اند، طویله کرده بودند! مردم که از دهات، با اسب و شتر می آمدند، آن جا را مورد استفاده قرار می دادند. فوق این حرف هم هست که به لحاظ اینکه خلاف ادب می شود، عرض نمی کنم.
در آن سالها، من خردسال بودم، حدود 15 سال، و اوان تکلیفم بود، یادم می آید که همان موقع، به بعضی از مردم اعتراض می کردم که چرا، خانه خدا، به این صورت در بیاید؟!
این بارقه الهی، ما را وادار کرد به مسجد جامع آمل، برای تحصیل رفتم، و دو سه نفر دیگر از آقایان هم، آمدند و کم کم مسجد جامع آمل، دارای چند طلبه شد که مشغول درس و بحث بودند.
آقایان شهر ما، آنهایی که اساتید ما بودند و به گردن ما حق دارند و برای ما زحمت کشیده اند - و الآن، همگی در جوار رحمت حق آرمیده اند - آن بندگان خدا، احساس کرده بودند که وضع درس و بحث و روحانیت، به این صورت، در آمده است. ما که رفتیم و گفتیم می خواهیم طلبه شویم، آنان، چقدر ما را ناز می کردند و چقدر ما را، تشویق می فرمودند و تا چه حد هم، در راه تعلیم و تربیت ما، در تلاش بودند و بسیار خوشوقت بودند که در مسجد جامع، چند نفر طلبه برای درس آمده اند بعد از آن خرابیها و از بین بردن آثار دین به دست رضاخان.
در آن زمان، بزرگانی در شهر داشتیم که دو تن از آنها، در مرتبه اوّل روحانیت آن شهر بودند. آن دو نفر، مرحوم آیت اللَّه میرزا ابوالقاسم فرسیو و آیت اللَّه محمد آقای غروی.
مرحوم آقای فرسیو، حوزه تهران و نجف را، دیده بود و مرحوم آقای غروی هم، حوزه تهران و نجف را، درک کرده بود و هر دو از شاگردان بنام حوزه نجف بودند. از شاگردان مرحوم نائینی و مرحوم اصفهانی و آقایان دیگر و مجتهد مسلّم زمان خودشان، به شمار می رفتند. این دو نفر، در شهر محفوظ و مصون بودند. یعنی روحانیون را که خلع لباس کرده بودند، این دو نفر در لباس بودند.
مرحوم آقای غروی، با آن سطح بالای علمی، برای ما، صرف میر می گفت! ایشان می فرمود: من تعهد دارم، روزانه در خیابانها و بازار آمل، هر روز به یک طرف قدم بزنم. تا مردم به کلّی روحانیّت را، فراموش نکنند و بدانند که هنوز روحانیّت و طرفداری از منطق وحی، هست و من فرض می دانم که روزانه، خود را به مردم نشان بدهم.
ما حدود شش سال، در آمل بودیم، تحت مراقبت این آقایان، که الآن هم خیلی به یاد آنها هستیم: مرحوم آقای غروی، مرحوم آقای حاج شیخ احمد مشایی، مرحوم آقای حاج شیخ ابوالقاسم دیدکوهی، مرحوم آقا شیخ عزیز اللَّه طبرسی، که بسیار زحمت کشیده و ملّای کتابی بود. ایشان خوشنویس هم بود که ما تعلیم خط را، از ایشان فرا گرفتیم.
از ابتدای ورود به درس، یکی از بزرگان به نام مرحوم آقا عبداللَّه اشراقی، رضوان اللَّه علیه، روزانه می آمد و برای ما، رساله مرحوم آقای اصفهانی را، که در آن زمان، مرجع عصر بود، می گفت؛ مسائلی را که برای یک جوان، در ابتدای تکلیف لازم است.
درسهای آقایان هم، بسیار منظم بود. در ابتدا، ما یک درس رساله عملیه، یک نصاب و یک درس امثله، داشتیم. اکثر کتابهای جامع المقدمات را خواندیم، نصاب را، به خوبی حفظ کردیم. بعد از آن، شروع کردیم به سیوطی و حاشیه، بعد از آن جامی و شمسیه و در کنار آن، تبصره مرحوم علامه را، می خواندیم. بعد به خواندن شرح نظام در صرف و مطول در معانی و بیان و بدیع و مغنی در نحو. بعد از اتمام تبصره، به خواندن شرایع شروع کردیم و اکثر آن را - قریب به یک دوره آن - خواندیم و مباحثه کردیم بعد از آن، آقایان به ما اجازه دادند که شرح لمعه و قوانین را، شروع کنیم. در آن وقت هنوز به ما اجازه نداده بودند لباس روحانیت بپوشیم. خیلی رد این امور، مواظب و مراقب بودند. می گفتند زمانی لباس بپوشید که لااقل بتوانید به رساله عملیه رجوع کنید، به شرایع و تفسیر بتوانید مراجعه کنید و چیزی، متوجه بشوید. می گفتند، برای لباس شتاب نداشته باشید. مواظب ما بودند. چندین کتاب لمعه را در آمل، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را خواندیم، و بعد، به دستور مرحوم آقای غروی لباس روحانیّت، پوشیدیم.
در مجموع کتاب لمعه را در آمل، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را، خواندیم و بعد، به دستور مرحوم آقای غروی لباس روحانیت، پوشیدیم.
در مجموع، ما یک آمل بسیار منظم و مرتبی داشتیم. به ما تشویق کنند که نماز شبتان ترک نشود، قرآن روز شما، ترک نشود. صبح قرآن بخوانید و با وضو باشید. مواظب گفتارتان باشید. در این جهات اخلاقی هم، خیلی مواظب ما بودند. از حق نگذریم بزرگان شهر ما، در دو جناح علم و عمل خیلی مواظب ما بودند و خودشان هم، بسیار مردم وارسته ای بودند. بنده، به نوبه خودم در این شش سال که شاگرد آنان بودم هیچ نقطه ضعفی در آنان ندیدم. حرکاتشان، معاشرت ایشان، همه خوب و پاکیزه بود و بسیار مردم قانعی بودند. در آن سختی روزگارشان، با چه صبر ایمانی، به سر بردند.
بعد از خواندن مقداری از لمعه و قوانین، با اجازه آن آقایان به تهران آمدیم.
در ابتدا بعد از رفتن به درسهای آقایان تهران، دیدیم که ضرر کردیم که از آمل آمدیم. به خدمت مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ محمد تقی آملی رفتم و عرض کردم ما از آمل آمدیم و چند درس رفتیم، اینها، افراد پخته و قوّی، نیستند و از عهده کتابها، آن طور که آن آقایان (اساتید آمل) بر می آمدند، بر نمی آیند.
ایشان آقایانی را معرفی فرمود و بخصوص مرحوم آقای حاج میرزا ابوالحسن شعرائی را خیلی ستود و به بزرگی یاد کرد و از جناب آقای الهی قمشه ای هم نام برد. لکن آن دو، در سطح خیلی بالا بودند و آن وقت، ما لیاقت نداشتیم که به درس آنان، حاضر شویم.
از کسی که باید در ابتدای ورودم به تهران، نام ببرم که بسیار به گردن من، حق دارد و پدری فرمود و مثل یک پدر مهربان، من را پذیرفت و در تربیت و تعلیم من، سهم به سزایی دارد، مرحوم آیت اللَّه آقا سید احمد لواسانی، رضوان اللَّه است. بنده، بقیه کتابهای لمعه را با جمع دیگر از رفقا، تا آخر کتاب حدود و دیات در خدمت ایشان خواندیم. هم چنین از قسمت عام و خاص قوانین تا آخر آن. و در مدت سه سال، این دو کتاب خوانده شد.
بعد شنیدیم که مرحوم آقای شعرائی، به گفتن رسائل و مکاسب شروع فرمودند، ما هم دیگر احساس کردیم وقت آن است که به این درس برویم تا کم کم آشنا بشویم و بتوانیم به صورت شاگرد در محضر شریف ایشان باشیم. شرکت من در درس ایشان، سرتاسر خیر و برکت بود. من قریب سیزده - چهارده سال، در محضر ایشان بودم و خیلی آن جناب، به گردن من حق دارد و بنده، اکثر کتابها را، در محضر ایشان خواندم.
تمام رسائل، مکاسب، کفایه، طهارت، خمس، حج وارث جواهر را پیش ایشان خواندم. ایشان، واقعاً مرد ذوالفنون بود. از جهت توسع در علوم، فرد نمونه و متفرّدی بود. مردی بود که در فقه، اصول، ادبیات، طب، ریاضیات، زبان، رجال، درایه، در قلم - به فارسی و عربی - در اخلاق و... واقعاً نمونه بود. بنده، اکثر کتابهای درسی را، خدمت آقای شعرائی خواندم، بعد متوجه شدم که ایشان در هیأت و ریاضیات نیز، متبحرند. عرض حاجت کردیم. ایشان هم پذیرفتند و فرمودند پنج شنبه و جمعه ها، هیأت و ریاضیات می خواندیم. سالیانی از هیأت فارسی قوشجی تا مجسطی و... را در محضر ایشان خواندم و حتی عمل به اسطرلاب و... را در محضر ایشان، کسب کردیم.
بنده، مرحوم آقای قزوینی را نمی شناختم. ابتدا که تهران رفتیم. ایشان تهران نبود و بعد از چندی، تشریف آورد. مرحوم آقای شعرائی فرمود: که آقای میرزا ابوالحسن قزوینی از قزوین به تهران، تشریف آورده، خوب است که درسهایتان را، به نحوی تنظیم کنید که محضر ایشان را، نیز درک کنید. مرحوم شعرائی، یک چنین معلّم مرّبی هم بود که پدروار، ما را به اساتید و درس و بحث معرفی می کرد. ما که به محضر شریف مرحوم قزوینی، حضور یافتیم، آن جناب هم، در همان اوایل - تقریباً در هفته دوّم - محبت فرمود و یک روز بعد از درس، به من گفت که شما بنشینید، حرفی با شما دارم. ایشان، از درس و بحث من، سؤال کرد. من هم، درسها و اساتیدم را، به حضور ایشان معرفی کردم. ایشان، بزرگواری فرمود و دو درس اختصاصی، برای بنده گذاشت: یکی مصباح الانس، که صبحها برای من، می فرمود و یکی هم، اجتهاد و تقلید، در اصول، که عصرها داشت. در این دو درس، من تنها بودم. امّا در دو درس دیگر: یکی اسفار و دیگری فقه بود، عمومی بود و آقایانی شرکت می کردند و بنده، در خدمت آن آقایان بودم.
خواستم که شرح فصوص قیصری، و بعد از آن شفا را، شروع کنم، مرحوم آقای شعرائی، فرمود که اگر جناب فاضل تونی قبول کند که این درسها را برای شما بگوید، خیلی خوب است. من عرض کردم که اگر خدمت فلانی، برویم چطور است؟ نام یک آقایی را بردم. ایشان فرمود: آن بزرگوار، در خارج خیلی حرف می داند؛ امّا مُلّای کتابی نیست. طلبه استاد کتابی می خواهد که مطلب را، از کتاب برایش استنباط کند و آقای فاضل تونی، ملّای کتابی است. ایشان (مرحوم شعرائی) فرمود: وقتی ما به سنّ شما، در تهران بودیم، همین جناب فاضل توئی، از اساتید بنام اصفهان بود و شما اگر بتوانید محضر ایشان را درک کنید، مغتنم است.
ما به توفیق خداوند مؤلّف القلوب، خدمت ایشان رسیدیم و خداوند، قلب آن عالم جامع معقول و منقول را، چنان نسبت به ما ملایم فرمود و الفت داد که یکی - دوبار که برای درس، مراجعه کردم و نپذیرفت؛ اما در دفعه سوم، که دید من اصرار دارم، قبول کردند و بعد از شرح فصوص، شفا را، خدمتشان شروع کردیم.
من شفا را خدمت سه نفر خواندم: اکثر آن را، خدمت استاد شعرائی خواندم، از کتاب نفس تا آخر آن و از ابتدا تا بحث نفس، خدمت دو بزرگوار: مرحوم فاضل تونی و مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی. ایشان (مرحوم آشتیانی) هم، جامع علوم عقلی و نقلی و بزرگ مرد علم و عمل بود. در تهران، قانون و طب، می فرمود. گرچه آقای قمشه ای و استاد شعرائی هم، قانون می فرمود، امّا معروف بود که آقای میرزا احمد آشتیانی، در قانون گفتن متفرّد است.
شفا را در خدمت آقای فاضل تونی، شروع کردیم. یک روز چهارشنبه بود و من سؤالهایی از ایشان کردم، دیدم جوابها آن گونه دلنشین نیست. بنده هم چون ایشان استاد بود، خودم را تخطئه می کردم که من خودم نمی رسم. درس تمام شد. از محضرشان به خدمت آقای شعرائی رفتم. در آن مدّت، صبح اوّل درس ایشان می آمدم و بعد به درس آقای شعرائی می رفتم.
من در محضر ایشان (مرحوم شعرائی) گفتم من یک عرضی دارم که صورت گستاخی شاید داشته باشد. فرمود: چیست؟ عرض کردم که مثل اینکه آقای فاضل تونی، از عهده شما بر نمی آید. امروز من سؤالهایی داشتم که جواب مناسب نمی فرمود و حرفهایشان، دلنشین نبود.
استاد، مشغول نوشتن بود، ایشان، جوابی نفرمود. چند لحظه سکوت کرد که آن سکوت، خیلی برایم گران تمام شد و خوردم کرد! بعد از آن، سربلند کرد و به من گفت: درسهایتان را کم تر کنید، پیش مطالعه داشته باشید، درست تأمل کنید، مباحثه کنید تا حرف را دریابید!
من دیگر سکوت کردم. بعد از این فرمایش من خیلی ناراحت شدم. با خود گفتم مبادا ایشان را هم، جای دیگر می برم و پیش اساتید دیگر، عنوان می کنم. خیلی ناراحت بودم. آن روز و شب، بسیار بر من سخت گذشت. تا فردا - پنج شنبه، خدمت آقای فاضلی تونی نمی رفتم، اما در محضر استاد شعرائی، درس تعطیلی داشتم ریاضیات و هیأت و نجوم - بنده، که بر ایشان (مرحوم استاد شعرائی) وارد شدم، به محض نشستن، ایشان رو به من کرد و گفت: آقا! در آن اعتراض دیروز، به جناب فاضل تونی، حق با شماست. گفتم: چطور؟ ایشان فرمود: جناب فاضل، سکته کرد و ایشان را به بیمارستان، بردند. دیروز هم، مقدمات سکته ایشان بوده است که خود ایشان هم، متوجه نبوده است. جواب که درست نبود و حرفها که موزون نبود، به این خاطر بوده است. من بعد از درس، فوراً به بیمارستان خدمت جناب فاضل تونی رفتم و از این که حرف من، گزاف نبود و آن جناب هم، تقصیر داشت و مرحوم شعرانی هم، تصدیق فرمود که حرف من بی ربط نبوده است، آرام گرفتم.
این کتاب الهیات، که الآن در دست من است، یکی از آثار همان بزرگوار، (مرحوم فاضل تونی) است که در ابتدای آن نوشته است:
پس اکنون که آفتاب عمر من، به افول می گراید، از این توفیقی که حاصل شد، بسیار شاکر و سپاسگزارم. شاید این آخرین اثری باشد که از من، به چاپ می رسد و همچون فرزند روحانی عزیز، از من به یادگار بماند.
روزی که استاد، این کتاب را، به من اهدا فرمود و من در خدمت ایشان بودم، جزئیات آن را یادداشت کرده ام:
چهار بعد از ظهر دوشنبه 23 مهر ماه 1335 هجری شمسی در تهران، منزل جناب استاد علامه فاضل تونی، به حضور مبارکش مشرف شده بودم، این اثر گرانمایه که یکی از تألیفات ارزش مند آن جناب است، به این تلمیذ دعاگو و ثناگویش اهدا فرمود: در آن روز، برای بناگذاری درس شفا، شرفیاب شده بودم که شرح فصوص علامه قیصری را، در محضر مبارکش خوانده بودم و خواستیم درس شفا، شروع کنیم که جلد اول آن را، از اول شروع کردیم. در درس شفا، تنها را قم سطور بود که آن بزرگوار، مرحمت فرمود برای یک تن، تدریس می فرمود. در آن روز فرخنده از هر در، سخن می فرمود. گاهی می فرمود که عمرم 78 سال است و... ایشان می فرمود: سالی در مشهد مقدس، مشغول تحصیل بودم. در ماه رمضان آن سال، فقط سه سحر، به نان و ماست به سر بردم و بقیه را بر اثر تنگدستی، به نان و پیاز. ولی صفای باطن و لذت معنوی و روحی را در همان سال، یافتم.
در سالیانی که در تهران، بودم، قریب 11 سال در محضر مبارک حاج میرزا مهدی الهی قمشه ای درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت اللَّه شیخ محمد تقی آملی، دروس مرحوم آقای قزوینی، میرزا احمد آشتیانی، و منطق منظومه را در محضر آقا شیخ علی محمد جولستانی، حفظه اللَّه، و منطق ارسطو را در خدمت آقای دانش پژوه، که در تهران هستند و خداوند، مؤیّدشان بدارد، بودم من حدود چهارده سال در تهران بودم و از محضر آقایان، استفاده کردم. محضر شریفشان، خیلی آموزنده بود. اخلاقیات آنان، در بعد تعلیم و تربیت عملی، بسیار ذی قیمت بود. و چه خاطراتی از این آقایان داریم. مرحوم استاد شعرانی، خیلی در تعلیم و تربیت، فعال بود. فراموش نمی کنم که درس ایشان، تقریباً، هیچ تعطیلی نداشت. در طول سال، فقط دو روز، درس تعطیل بود: یک روز عاشورا و دیگر روز شهادت رسول اللَّه (ص) و امام مجتبی(ع). یادم نمی رود که یک روز تهران، برف خیلی سنگینی آمده بود. روز تعطیل رسمی هم بود. خواستم به درس بروم، برایم تردید حاصل شد، امّا رفتم. وقتی به منزل ایشان، رسیدم، مقداری مکث کردم، بالاخره در زدم. در را به روی ما گشودند، وارد شدم. عذرخواهی کردم که با این برف، نباید مصدّع بشوم، ایشان فرمود: شما روزهای پیش که از مدرسه مروی، تا این جا می آمدید، این گداهای گذر، بودند. امروز چطور؟ گفتم: بودند، آنها در چنین روزهای سرد، بازارشان گرم است! فرمود: آنها کارشان را تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل کنیم؟
بعد از این مدت اقامت در تهران، به قم آمدم. اولین بار، محضر شریف و مبارک مرحوم علّامه طباطبائی را، درک کردیم و به حضورشان، تشرّف یافتیم و مقدّمات کار، یعنی درس و بحثهایمان را، برایشان عرضه کردیم و بعد سالیانی هم در محضر ایشان بودیم که بسیار بسیار، محضر ایشان برای من، میمون و مبارک بود.
آن سال، که من وارد شدم، حضرت آیت اللَّه اراکی، مدظله، کتاب حج، می فرمود. من همان طور که عرض کردم، کتاب حج را خدمت آقای شعرانی، دیده بودم. در محضر شریف آیت اللَّه گلپایگانی و حضرت آیت اللَّه داماد تشرف حاصل می کردیم، و همچنان خوشه چین علم بزرگان بودم و هستم.
در طول مدّت، بنای درس و بحث همواره بود. از همان آمل، که ما با درس خواندن، بالا می آمدم، چون خوب می خواندم و بالا می آمدم، کتابهای پایین تر را درس می گفتم، مثلاً وقتی مطول می خواندم، سیوطی و شرح نظام را، درس می گفتم. مطول را، شش دوره، درس گفتم، حاشیه را چندین دوره، منطق منظومه و شرح تجدید و... را هم درس گفتم.
بعد از ورود به قم، درس منظومه شروع کردم، سه - چهار دوره منظومه گفتم و اینک دوره چهارم اشارات است که می گویم. و یک دوره اسفار را گفتم که رمضان سه سال پیش، تمام شد و حدود 14 سال به طول انجامید و این دوره چهارم شرح فصوص قیصری است که مشغول هستم. و چهار دوره در حوزه علمیه قم، شرح تمهید گفتم و مصباح الانس را نیز چند ورقی مانده است که تمام شود. در حدود 17 سال دروس ریاضیات، هیأت، وقت و قبله را گفتم که دروس معرفة الوقت و القبلة محصول آن درسهاست، حاصل درسهای آن دوره. الآن دوره دوّم را، شروع کردیم. و الحمداللَّه تعالی به این گونه خدمت، خدای قبول کند، مشغول هستیم. به همین وزان هم، آثاری داریم که مستحضر هستید. در حدود 34 رساله بزرگ و کوچک تاکنون از من، چاپ شده و خیلی هم هست که برای چاپ آماده می کنیم که ان شاء اللَّه طبع شود.
حوزه : برای ما مقداری از زندگانی شخصی خود - از جهات معیشتی و غیره - که برای طلبه ها می تواند مفید باشد، بیان بفرمایید.
استاد : درباره معیشت که البته ما من دابة الا علی اللَّه رزقها.
اما:
با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم - یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
طلبه، معشوقش، درس و کتاب و استاد است و محضر استاد
به هوس راست نباید به تمنّی نشود - کاندرین ره، بسی خون جگر باید خورد
باید با عزم و اراده و استقامت، پیش رفت. با تن پروری و تجملات زندگی و پریشان خاطری، نمی شود. امکان ندارد انسان بخواهد درس بخواند و دنبال آبادی و عمران دنیا هم باشد، این دو با هم جمع نمی شود. جناب شیخ الرئیس ابوعلی سینا در یکی از رسائل خود به نام رساله سعادت حدیثی را از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند:
ان الحکمة لتنزّل من السماء فلا تدخل قلباً فیه همّ غد
حکمت از آسمان نازل می شود، امّا بر قلبی که در آن هم ّ و غصّه فردا هست، نازل نمی شود.
نفس مطمئنه، علوم و معارف را می گیرد. نفس مضطربه، به جائی نمی رسد. شخص پریشان خاطر، عالم نمی شود. همّ واحد می خواهد. اصولاً تعقل با تعلق جمع نمی شود.
کتابهای تذکره را بخوانید، با شرح حال بزرگان، آشنا شوید. ببینید که در راه معشوقشان، که تحصیل علم و کمال است، مشتهیات نفسانی را، زیر پا گذاشتند.
این بود که شیخ طوسی شدند، علامه حلی شدند، محقق طوسی شدند، فارابی شدند، ملاصدرا شدند، صاحب جواهر شدند و...
خاطره ای از مرحوم شعرانی دارم که ایشان روزی از استاد خود، مرحوم میرزا محمود رضوان قمی صحبت به میان آورد. آقای شعرانی اساتید بسیار، دیده بود، هم در تهران، هم در قم و هم در نجف. در هر سه حوزه، اساتید بسیار بزرگ داشته و یکی از اساتید ایشان، مرحوم رضوان قمی بوده است که تربتشان در ایوان طلا در جوار حضرت معصومه، سلام اللَّه علیها، است. فرمود: روزی استاد رضوان قمی در درس اسفار، یک مقدار درنگ کرد، یک مقدار برای به دست آوردن مطلب، تأمّل کرد، با وجود این که، ایشان استاد و خرّیط در صناعت بود. بعد که مطلب را فرمود، برای تأملش، عذرخواهی کرد و فرمود: اگر شما در شرائط من بوده باشید، همین چهار کلمه ای را که من بلدم و می گویم، به کلّی از یاد، می برید و فراموش می کنید.
اساتید ما، نقل می کردند که ایشان (مرحوم رضوان قمی) عجیب به فقر، مبتلا بوده و بسیار زندگی سختی داشته، در عین حال درس و بحث و شاگردپروری را تعطیل نمی کرده است. اینان مردانی بودند مجسمه تقوا و دینداری و اینها، برای دیگران حجتند.
حوزه : حضرت عالی، از حضور اساتید فراوانی بهره مند گشته اید و جزء نادر افرادی هستید که در طول زندگی تحصیلی، از اساتید زیادی استفاده برده اید. با توجه به این ویژگی، بفرمایید تا چه حدود وجود اساتید مبرز، در ساختن شخصیت و روان دانش پژوه، در تحصیل اخلاقیات، تأثیر دارند و آیا رمز موفقیت، بیش تر در استاد است یا در جدیت تحصیلی؟ و به کدام یک از این دو، بیش تر می توان بها داد؟
استاد : پیرامون این سؤال، خاطره ای دارم، هر چند ممکن است خدای ناکرده جمیل بر خودستایی یا چیز دیگر بشود، ولی برای روشن شدن موضوع، عرض می کنم.
یک وقتی، در محضر مبارک جناب آقای قمشه ای، بودم، ایشان فرمود: آقا، شما خیر می بینید.
من عرض کردم: الهی آمین. امّا آقا، شما چرا این فرمایش را، می فرمایید و روی چه لحاظی، این بشارت را به من دادید که من خیر می بینم؟
ایشان فرمود: چون شما را، زیاد نسبت به اساتید، متواضع می بینم. خیلی مراعات ادب با اساتیدت می کنی و آنها را در نام بردن، نیک نام می بری. این ادب و تواضع، سبب می شود که شما، به جایی می رسید و خیر می بینید.
بنده، حریم اساتید را، بسیار بسیار حفظ می کردم سعی می کردم در حضور استاد تکیه به دیوار ندهم، سعی می کردم چهار زانو ننشینم. حرف را مواظب بودم زیاد تکرار نکنم، چون و چرا نمی کردم که مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلاً من یک وقتی، محضر همین آقای قمشه ای بودم، ایشان در حالت چهارزانو نشسته بود، پای ایشان را، بوسیدم. ایشان برگشتند و به من، فرمودند: چرا، این کار را کردی؟ گفتم: من لیاقت ندارم که دست شما را ببوسم، همین که پای شما را ببوسم، برای بنده، خیلی مایه مباهات است. خوب! چرا من این کار را نکنم؟ من قریب 11 - 12 سال، در محضر ایشان بودم. در این سالیان، درسهای ما شبها بود، بعد از نماز مغرب و عشا: تمام منظومه به غیر از منطق منظومه، و از اول الهیات اسفار تا آخر آن، و از اول نمط چهارم اشارت تا آخر آن را، در خدمت جناب آقای قمشه ای خواندم. هر چند نزد اساتید دیگر هم، برای خوشه چینی رفتم؛ مثلاً سه نمط آخر اشارات را، هم خدمت آقای قمشه ای، خواندم و هم خدمت آقای شعرانی و اسفار را هم خدمت هر سه بزرگوار: آقای قشمه ای، قزوینی و شعرانی.
11 - 12 سال، خدمت آقای قمشه ای بودیم. بخواهم در فضائل اخلاقی ایشان، وضع داخلی و زندگی ایشان و... عرایضی تقدیم بدارم، می ترسم به ساحت مقدس آن جناب، جسارت بشود. ابتدا، که به توصیه آیت اللَّه شیخ محمد تقی آملی، خدمت ایشان رفتم و عرض کردم: من را آیت اللَّه آملی فرستاده که اگر امکان دارد، برایم درس و بحث بگذارید، ایشان فرمود: من وقت ندارم و قبول نکرد. آن موقع من در مدرسه حاج ابوالفتح بودم و منزل ایشان هم، در همان نزدیکیها بود. من دو - سه روز صبر کردم. بعد مراجعه کردم و گفتم: بنده، همان طلبه ای هستم که دو - سه روز پیش آمدم، می خواهم برایم درس بگذارید. یک منظومه می خواهم. چند تا منظومه، گفته می شود و من می روم، امّا به دل نمی نشیند. آقای آملی، شما و آقای شعرانی را، معرفی کرد. ایشان (مرحوم قمشه ای) هم، از مرحوم شعرانی، تعریف بسیار کرد و گفت: به محضر ایشان بروید. گفتم: ایشان هم وقت ندارد. مرحوم الهی فرمود: خوب من هم وقت ندارم.
مدت چندین روز، گذشت. دو مرتبه به منزل ایشان رفتم و گفتم: هر طور خودتان صلاح می دانید، شروع بفرمایید. ببینید اگر ما قابل نیستیم، ترک کنید. اگر هم طلبه بودیم، ما را به فرزندی بپذیرید. ایشان، این دفعه خیلی نرم شده بود و گفت: حال اجازه بدهید من یک مقدار پیرامونش، مطالعه کنم، فکر کنم ببینم وقت می شود یا نه؟
من خیلی خوشوقت شدم. بعد که به محضر ایشان، آمدم و ما را به شاگردی پذیرفت، بعدها ایشان فرمود:
من وقتی سماجت شما را دیدم و از شما، پرسیده بودم که کدام مدرسه، هستید. یک روز مدرسه آمدم، درب حجره تان قفل بود. از طلبه های آنجا، وضع شما را پرسیدم که درس و بحث ایشان، چطور است؟ طلبه ها به اتفاق، از شما راضی بودند و گفتند مشغول درس و بحث است. محصل است و طلبه. با این که همه، از شما راضی بودند، منزل آمدم و برای قبول درس، استخاره کردم. این آیه شریفه آمد: و مما رزقناهم ینفقون، این بود که دلم آرام شد و برای شما، درس قبول کردم.
مرحوم استادمان، جناب آقای شعرانی، رضوان اللَّه تعالی علیه، اگر کسی از ایشان کتاب می خواست، چون خودشان اهل کار بود و کتابها را لازم داشت، می فرمود: کتابهای من، لازم است و متعدی نیست. می برند و نمی آورند، بعد کجا دنبالش بگردم! امّا برای بنده، این گونه نبود. هر وقت کتابی می خواستم، هیچ این حرفها نبود. می گفت: آن جا کتاب است، بردارید و یا خودشان می دادند. بعضی از نسخه های استنساخ شده، الآن هست که من از روی کتابهای ایشان، استنساخ کردم؛ مثلاً شرح اسطرلاب بیرجندی را، من نداشتم. از روی کتاب ایشان، استنساخ کردم و...
یک روز، من خدمت مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی، برای عرض ارادت و احوالپرسی رسیده بودم. روز تعطیل بود (پنجشنبه یا جمعه). در آن نشست، ایشان از استاد خود مرحوم میرزا حسن کرمانشاهی صحبت می کرد و از حالات او می گفت. (مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی، از بزرگان علم و ادب بود پسر مرحوم آقا میرزا محمد حسن آشتیانی و خودشان از علمای طراز اول تهران بود. مرحوم علامه طباطبائی به بنده فرمود: زمانی که من و اخوی (آیت اللَّه آقا سید محمد حسن قاضی) به نجف رفته بودیم، در نجف آن روز، آقای آشتیانی بلامنازع اسفار می گفت.) بعد از چند دقیقه، ایشان بلند شد و به کتابخانه خودشان رفت و حواشی مرحوم استاد کرمانشاهی را بر اسفار آورد و به من فرمود: شما این نسخه را ببرید، استنساخ کنید.
تا این اندازه در شاگرد پروری، محبت داشت. یکی از سعادتهایی که خداوند متعال، نصیبمان کرده، از همان آمل، اساتید ما، علاوه بر پختگی در درس و بحث، خیلی مهربان و دلسوز و مربّی بودند، خیلی آقایی و پدری داشتند. محضر اساتید من، همه شریف و عزیز بود. من در مدت چهارده سال که خدمت مرحوم شعرانی بودم، غیر از آن سکوتی که عرض کردم، حرف درشتی از ایشان نشنیدم، مگر یک روز درس مکاسب بود، یک مقداری حرف زیر و رو شد. تشری که فرمود این بود: آقا این مطلبی نیست که شما این قدر پافشاری می کنید! همین قدر! شهداللَّه بنده غیر از این، حرف درشتی از ایشان، نشنیدم. آقایان دیگر هم همین طور. حرفهای گراف و تند، نداشتند. در انصاف هم، بی نظیر بودند. بیان این واقعه، اگر چه برای من سخت است، امّا چون در این جا، به کار می آید، نقل می کنم: یک روز در درس اسفار مرحوم شعرانی - که من تنها شاگرد بودم - ایشان، حرف آخوند را - که مثالی بود - تقریر کرد. من گوش دادم. عرض کردم: برداشت من، این است که مراد از امثال، چیز دیگر است. فرمود: نه این طور نیست و توضیح داد. من، دیگر دنبال نکردم. فردا که آمدم ایشان فرمود: برداشت دیروزتان از عبارت اسفار، درست است و حق با شماست. این گونه، می پروراندند.
من حال حدس می زنم، این که آنان با چنان آغوش باز و گرمی ما را می پذیرفتند و وقت و بی وقت، مزاحمشان می شدیم، بدون اینکه ذره ای ناراحت شوند، با آن همه مشکلات (نه این که کسی خیال کند حالا مد شده که، از زمان آنان و وضع زمان آنان، بنالیم، خیر خدا گواه است. شما نمی دانید رضاخان و پسرش، سر علم و عالم چه بلایی آوردند و کار این بزرگان را، به کجا کشانیدند. اینها خانه نشین بودند.) شاید آن بزرگان، می گفتند: حال که دشمن، این گونه آثار رسالت و ولایت را، از بین می برد، یک چند طلبه پرورش دهند تا این آثار محفوظ بماند. حال ما که لیاقت نداشتیم، ولی آنان، این گونه می خواستند.
امّا این جنبه، که آیا از ناحیه استاد، موفقیت به دست می آید یا شاگرد؟ از ناحیه هر دو، باید باشد. هم استاد، باید پخته، کتابی، اخلاقی و مربی باشد و از جانب شاگرد هم، جدیت به تمام معنی باشد. در این زمینه، من خاطرات زیادی دارم، امّا عرض کردم که اگر بخواهم همه را بازگویم و بشکافم، ممکن است حمل بر مسائلی بشود. مثلاً همین آقای آملی، یک وقت به من فرمود: آقا این گونه فشرده درس نخوان، می افتی و دیگر نمی توانی پا شوی. یک مقدار به اعتدال درس بخوان.
بالاخره، هم کوشش و هم کشش می خواهد. صبر می خواهد و انسان جویای علم و معرفت، همه چیز را باید زیر پا بگذارد مگر خدا و راه استکمال را. با پریشان خواطری و کثرت تعلقات و همّ گوناگون داشتن و عدم استقامت، نمی توان به جایی رسید. استاد باید قوی و... باشد، امّا شاگرد هم باید استقامت، داشته باشد. تا استقامت نباشد، کسی به جایی نمی رسد: ان الذین قالو ربنا اللَّه ثم استقاموا، تتنزل علیهم الملائکه...
حوزه : از ایام قدیم، طلبه در مقابل در این سؤال بوده است که بعد از گذراندن مقدمات، به دنبال جامعیت برود یا دنبال تخصص؟ ذی فن شود یا ذی فنون؟ نظریات مختلفی وجود دارد، به نظر حضرت عالی، چه باید کرد؟
استاد : ما هدفمان چیست؟ هدف ما، رسیدن به منطق وحی و دستورالعمل مدینه فاضله الهی است. و آن دستور، قرآن و سنت است، که جوامع روایی، شعب قرآن هستند و از آن، نشأت می گیرند و به تعبیر من، قرآن متنزل است. آیا قرآن و جوامع روایی ما، چگونه است؟ اختصاصی است، یا همه چیز است؟ چگونه می شود که آخوند، فقط یک رشته بداند؟ او، ادبیات می خواهد، منطق و فلسفه می خواهد، عرفان لازم دارد و... او باید آنچه را، از ائمه معصومین در این زمینه، وجود دارد، که از بیان هر عارفی، سنگین تر است، بفهمد. فقه می خواهد، اصول می خواهد و... دین ما یک مجموعه دائرة المعارف الهی است که باید آخوند، این دائرة المعارف را حل کند و به زبانش آشنا باشد.
طلبه اگر بخواهد درس بخواند، به خوبی این دائرة المعارف را فرا می گیرد و در هر فن هم، مرد یک فن می شود! همان گونه که بزرگانی را داریم. مرحوم فاضل تونی، نقل می فرمود: آدم وقتی که به کتاب ارث جواهر می رسد، می بیند که صاحب جواهر، یک ریاضی دان توانایی بوده که خوب از عهده تقسیم بندیها و محاسبات، بر آمده است.
مگر می شود یک فقیه، ریاضیات نداند؟ هیات و نجوم نداند؟ لُمعه را ببیند مستند نراقی را ببیند، در بحث قبله چگونه بحث کرده اند؟
جناب شیخ بهائی در مفاتح الفلاح، در بحث صبح صادق و صبح کاذب، وقتی می خواهد، بحث ریاضی اش را مطرح کند، با آن که خود، خریّط فن است، اما از کتاب تذکره علامه حلی، که کتاب فقهی است، بحث ریاضی را، نقل کرده است. مرحوم علامه حلی را ببینید. مرحوم استاد شعرانی، می فرمود: در هر فن، ما بخواهیم فردا علی را به عنوان نمونه، به قلم بیاوریم باید به سراغ علامه حلی برویم.
طلبه، اگر بخواهد درس بخواند، می تواند هم ادیب شود، هم فقیه بشود، هم ریاضی دان بشود و هم می تواند طبیب بشود، همین گونه که بوده اند؛ مثلاً استاد شعرانی را در نظر بگیرید، از یک طرف، مدخل اصول نوشته، از یک طرف، کفایه را شرح کرده، از یک طرف، رسائل را شرح فارسی کرده است. قواعد مرحوم علامه را حاشیه زده و بر مختصر، شرح نوشته و بر وافی، تعلیقه دارد و بر مجمع البیان، حواشی دارد و رسائل دیگر که از ایشان، به یادگار مانده است. قانون تدریس می کرد. اسطرلاب و زیج و مجسطی می گفت. زبان می دانست. آقایان دیگر هم، به نوبه خود، همین گونه بودند.
این گونه که من بگویم، عالم یک فن بشوم، این ترس و وحشت از درس خواندن است. در یک جای شفا، شیخ عنوان می کند که کسانی که از تحصیل می ترسند و می گویند بسمان است و نمی خواهد ما، همه چیز را بدانیم، این، مزاج معتدل ندارد؛ یعنی مریض است. یک بیماری روانی و روحی یا بیماری دنیازدگی. این بیماری، او را به سوی دنیا و ماده می کشاند و او خود، متوجه نیست. این، باید خودش را معالجه کند. انسان، نباید از تحصیل خسته بشود، بخصوص، کسی که می خواهد با منطق وحی و زبان ولایت، آشنا بشود. زبان طلبه، باید این باشد:
مرا تا جان بود در تن بکوشم - مگر از جام او، یک قطره نوشم
طلبه، اگر حواسش جمع باشد، خوب درس می خواند و در علوم و فنون گوناگون، صاحب ابداع هم می شود.
حوزه : درباره شیوه درسی که در حوزه ها بوده و هست، این روش، طبیعتاً امتیازهایی داشته و دارد و احتمالاً کاستیهایی هم ممکن است داشته باشد - از لحاظ متون درسی و غیره - به نظر حضرت عالی، مزایای این شیوه، چیست؟ و اگر کاستیهای وجود دارد، چه راههایی را برای رفع این کاستیها، یادآور می شوند.
استاد : بنده، عرضم این است که ره چنان رو که رهروان رفتند. بهترین روش را، روش پیشینیان خودمان می دانم. از حذف بعضی از کتابها - که امروزه حذف شده - راضی نیستم. مثلاً قوانین و فصول برداشته شد، حیف است. قوانین وعدة الاصول شیخ طوسی، غیر از مسائل رایج اصولی، مباحثی ارزنده دارند؛ مثلاً در عدّه و قوانین این بحث را، طرح فرموده اند که جناب رسول اللَّه (ص) پیش از بعثت، به چه دینی بوده است؟ در آخرین قانون قوانین (ج 1، چاپ عبدالرحیم) مطرح می کند: الحق ان نبیّنا (ص) کان قبل بعثته علی دینه.
چرا، اینها را طلبه نشنود؟ بحث نشود؟
طلبه باید مطول بخواند، کشاف ببیند، تفسیر مجمع البیان بخواند. یکی از توفیقاتی که داشتیم، این بود که نزد مرحوم شعرانی، کتاب شرح شاطبی خواندیم. این کتاب هزار و خرده ای بیت شعر است، در تجوید استدلالی قرآن.
استاد شعرانی می فرمود: این کتاب در زمان ما، درسی بود. مجمع البیان را نزد ایشان، خواندیم. مجمع، یک کتاب سنگین علمی و اساسی است. طلبه چگونه ملّا بشود؟ ما با این که، این کتابها را خواندیم و مباحثه کردیم و گفتیم این دو کلمه را بلدیم! اگر اینها خوانده نشود، طلبه به کجا می خواهد برسد؟ این شتابزدگی ما، درست نیست و حیف است. با شتابزدگی، کسی به جایی در تحصیل شتابزده اند و در صحبتها، از کتبی صحبت به میان می آید که طبق متعارف، نباید مشغول به آن کتب باشند. معلوم است که خیلی زود، بالا آمدند و با شتاب درس خواندن، این گونه انسان ملّا نمی شود! مگر کسی بخواهد یک سری اطلاعات داشته باشد و الّا با این گونه شتاب و بدون تأمل کافی، کسی به جایی نمی رسد. راه ملّا شدن، این نیست. باید مقدمات کار، قوی و محکم باشد. در بسیاری یک نحوه عجله وجود دارد که اینها، بعداً پشیمان می شوند و این حیف است. رسم و روش تحصیل، این نیست. با تأنّی بالا بیایند همان طور که رسم پیشینیان بود که حتی درسها را، پیش مطالعه می کردند، تا چه رسد به مباحثه و مذاکره.
اکثر کتابهایی را که عرض کردم، مباحثه کردیم. البته در نوع مباحثه ما، ممکن است ایراد و انتقاد باشد؛ مثلاً کفایه را خدمت آقای شعرانی می خواندیم یک ساعت به اذان صبح مانده مباحثه اش می کردیم. یا تمام اشارات را که مباحثه کردم، ساعت یک بعد از ظهر بود. پیش از صبح، بین الطلوعین، اسفار، یا مکاسب، یا جواهر و... مباحثه می کردیم. علاوه، پیش مطالعه داشتیم. یادداشت هم می کردیم که الآن هم، چه بسا از یادداشتهای گذشته استفاده می کنیم.
حوزه : غیر از متون درسی، روشها و سنتهایی که در بین حوزه های قدیم، متداول بوده است و به پیشرفت تحصیل کمک می کند، اگر توصیه هایی دارید، بفرمایید.
استاد : این سؤال را، افراد گوناگون از آقایان طلاب، می کنند که ما چه کنیم؟ به آنها عرض می کنم، همّ شما، به کتابهای درسی باشد. چون کتابهای درسی، کتابهای سنگینی است و عقل، وقتی مطالب سنگین را حلّ کرد، کتابهای ساده و سبک خود به خود، حلّ می شود. در این جا باید، حرف فهمیدن را آموخت. وقتی حرف فهمیدن را آموخت، وقتی حرف فهمیدن را آموختیم، حرفهای دیگر را، می فهمیم و چون یک مقدار، باید تنوّع باشد، به کتابهای روایی اخلاقی و... هم بپردازد. تنوع طلبه، باید قرآن، تفسیر، روایت و کتابهای ادبی باشد، تا بتواند حوزه را حفظ کند.