فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با استاد بزرگوار آیت اللَّه العظمی اراکی(12)

حضرت آیت اللَّه حاج شیخ محمد علی اراکی، ادام اللَّه ظلّه، تاریخ زنده یک قرن اخیر حوزه ها به شمار می آید.
وی، در اخلاص و صفا زبانزد خاص و عام است و در تقوا و تعهد سرآمد روزگار و در آگاهی و آشنایی با حوزه ها و عالمان و پارسای آن، بی مانند. این ویژگیها و ده ها ویژگی دیگر، دست اندرکاران مجلّه را بر آن داشت که به محضر ایشان شرفیاب شوند، و از این کان گرانبها بهره ها گیرند.
این مختصر، اندکی از بسیار و قطره ای از دریای آگاهیها، پندها و اندرزها و راهنماییهای اوست. او، پرورده محضر عالمان بزرگی چون: سلطان العلماء، حاج شیخ عبدالکریم حائری، محمد تقی خوانساری و... است و همنشین و دمساز شخصیت بی مانند قرن حاضر، حضرت آیت اللَّه العظمی امام خمینی.
از این روی، گفتنیهای زیادی خواهد داشت؛ امّا کهولت همراه با ادب مجالست وی، ما را رخصت نداد تا بیش تر از دو جلسه مزاحم ایشان شویم و با اکراه زیاد به همین مقدار بسنده کردیم. گرچه در این مختصر، سخنهای شنیدنی بسیار است؛ چه آن جایی که آرمان حاج شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم، در تخصصّی کردن فقه را مطرح می کند و چه آن جا که از حرکت امام سخن می گوید و با تمام وجود قسم یاد می کند؛ که وی را جز عرق دینی انگیزه دیگری بر این قیام وانداشت؛ و چه وقتی آگاهی توأم با قداست آیت اللَّه آقانورالدین عراقی، آیت اللَّه محمد تقی خوانساری و حضرت امام خمینی را مطرح می کند. و از این رهگذر همه را می آگاهاند، که تقوا و قدس فرار از مسؤولیّت نیست، و آگاهی و سیاست، پشت پا زدن به دستورات دینی! بلکه حضور همیشگی در جامعه و پذیرش مسؤولیتهای سنگین آن با انگیزه الهی است، و حرکت کردن در راستای خواست خداوند؛ چه این خواست، قیام بر طواغیت زمان و استعمارگران خارجی و جهاد مسلحانه باشد، و چه نگارش تفسیر، نقد کتاب یا خواندن نماز باران!
در این مصاحبه، با کمال اشتیاقی که به آگاهی از زندگی خصوصی حضرت آیت اللَّه داشتیم، از آن دست شستیم؛ چرا که باورمان بود، زهد و قداست وی نخواهد گذاشت که بیش تر از آن که در جاهای دیگر از قول وی آمده است، برایمان بگوید. از این رو، بی مقدمه سراغ علما و بزرگانی رفتیم که وی با آنان آشنایی داشت و نکته هایی که به بیان آنها سخت علاقه مند بود.
حوزه
حوزه : کتاب القرآن و العقل از آقا نورالدّین عراقی، با مقدمه شما به چاپ رسیده است، بفرمایید چه ویژگیهایی این مرد بزرگ داشته که شما را جذب کرده و بر آن داشته به کتاب وی، مقدمه بزنید.
استاد : ایشان فرد محبوبی بود. با این که با حشمت خاصّی از جایی به جایی می رفت، و از نظر زندگی هم در سطح بالایی بود، و مردم وقتی این حرکات را از آخوند جماعت ببینند می رمند و می گویند: این فرد دنیا طلب است، ولی ایشان را آن قدر دوست داشتند که بلا تشبیه می خواستند، پرستش شان کنند. این قدر به او ارادتمند بودند. چون دارای حقیقت بود و این آثار و اعمال ذرّه مثقالی در آن حقیقت تأثیر نمی کرد. مردم او را می پرستیدند. ببینید حقیقت چه کارها می کند! یک روز، مرحوم حاج آقا محسن، که شخص متمولّی بود، برای دهه عاشورا در بیرون منزل خود، چادر بزرگی زده بود و مجلس روضه خوانی داشت و جمعیت اراک، از روحانی و غیر روحانی، در آن جمع بودند. آقای آقا سید محمد تقی برای بنده نقل کرد و گفت:
در آن روز، تا آن تَه مجلس علماء و روحانیون بودند، وقتی که آقای حاج شیخ عبدالکریم وارد شد، دیدم دولا شد و کفشهایش را برداشت و زیر بغل گرفت و پاورچین و پاورچین، روی شانه این و آن، این جمعیّت کذایی را گذراند تا خود را رسانید به جایی که می خواست بنشیند. طولی نکشید که آقای آقا نورالدّین، با سلام و صلوات آمد. وقتی که ایشان وارد شد، جمعیّت پا شدند و راه دادند و آقا نورالدّین با کمال حشمت و عظمت، رفت آن صدر نشست.
آقای آقا شیخ عبدالکریم با آن علمیّت تحت الشعاع او بود. مرحوم آقا نورالدّین چیز عجیبی بود، معروف بود که نماز شب ایشان دیدنی است.
شخصی به نام آقا سید محمود خوانساری از اهل منبر، طالب شد که نماز شب او را ببیند؛ چون صدای العفو العفو ایشان توی کوچه می آمد، و مردم از توی کوچه گوش می گرفتند. این آقا خواست که خود، مجلس نماز شب خواندن آقا نورالدین را ببیند. شبهای ماه مبارک بود و مرحوم آقا نورالدین از عدّه ای، از جمله آقا سید محمود خوانساری برای افطار دعوت کرد. آقا سید محمود خودش گفت: وقتی که افطار تمام شد، و همه رفتند، من نشستم. دید من راست [بلند] نمی شوم، به خدمتکارش گفت: دو تا رختخواب بیاور. یک رختخواب خودش داشت، یکی را هم برای من آوردند. من توی رختخواب که رفتم نخوابیدم. می خواستم سحر ایشان را ملاحظه کنم. سحر شد، دیدم که راست شد، رفت بیرون، وضو گرفت و آمد مشغول نماز شد؛ وقتی که رسید به العفو دیدم چنان گریه بر او مستولی شد که چندین دفعه گلوگیر شد. فکر می کرد من خوابم.
روزهای پنج شنبه و جمعه که می شد به تکیه ای که در بیرون از اراک به مسافتی تقریباً از این جا [منزل استاد] تا مسجد جمکران داشت، می رفت. در آن جا اطاقی بود می رفت آن جا. شوهر همشیره اش آقا سید باقر را هم که اهل منبر و اهل حنجره بود، و صدا و آواز خوبی داشت، با خود می برد. در آن تکیه، آن آقا سید باقر، دیوان حافظ یا دیوانهای دیگر نظیر او را می خواند، و او همین طور اشک می ریخت. از اشعار عشق آمیزی که می خواند، اشک می ریخت. چه جور اشکی! به اصطلاح خودش رفته تفریح!
من به چشم خودم دیدم، در دهه عاشورا در مجلس روضه خوانی که در منزل خودش از اوّل آفتاب شروع شد و تا ظهر ادامه داشت و منبریها بلاحساب می آمدند و مردم زیادی از غریبه و آشنا ،از اهل اراک و جاهای دیگر، جمع می شدند و از جمله خاله زاده مرحوم آقای داماد، آقای سید یحیی یزدی هم شرکت می کرد، ایشان از اوّل روضه، چندین دستمال جلوی خودش می گذاشت و تمام دستمالها را از گریه خیس می کرد. از اول روضه گریه می کرد تا آخر. من نمی دانم چه گریه ای بود که تمامی نداشت. روز عاشورا که می شد، معرکه بود بکّاء بود به تمام معنی، شخص بکّایی بود!
مردم وی را می پرستیدند. تا مدتها بعد از فوتش، عکسش توی خانه ها بود. مردم بعد از نماز صبحشان عکس آقا سید نورالدّین را می بوسیدند.
آقای حاج غلامعلی کریمی که از تجّار و شخص معتمدی بود، برای من نقل کرد و گفت:
یکی از اوقاتی که آقا نورالدین رفته بود به تکیه در بیرون شهر، تجار گفتند: برویم پیشش. من هم جزء آنان بودم، رفتیم دور تا دور اطاق تجار نشسته بودند. نزدیک ظهر شد و منجر گشت که آقا نورالدین نهار بیاورد. نهاری که تهیه کرده بودند؛ یک قابلمه دو نفری بود به اندازه خودش و آقا سید باقر و شاید هم یک نفر دیگر. جمعیّت دور تا دور اطاق نشسته بودند. به خدمتکارش گفت: نهار بیاور. او خنده ای کرد و فهماند که قابلمه ما کفایت اینان را نمی کند. خودش راست شد و سر قابلمه رفت، و گفت: تو بشقاب بیار و هی بشقاب آوردند، هی پر کرد، دور تا دور به همه داد. از این غذای کم به همه داد، چه برکتی پیدا کرده بود!
آقا سید محمد مکی نژاد، که عمه زاده مرحوم آقای فرید عراقی بود، با من آشنایی دارد. خودش به من نقل کرد و گفت:
برای مرحوم آقا نورالدین خبر آوردند که حاج آقا صابر به زیارت کربلا رفته و در همان کربلا فوت شده است.
[حاج آقاصابر، از معمرین و خودش هم پیشنماز و اهل منبر بود و خیلی آدم معتبری بود. مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم هم خیلی به ایشان محبت داشت.]
وقتی خبر فوت حاج آقا صابر را به آقا نورالدین رساندند؛ ایشان سرش را روی کرسی که بود گذاشت، قدری طول کشید و بعد سرش را بلند کرد و گفت: نه، دروغ است. از کجا می گویید؟ چون وقتی مؤمنی از دنیا می رود، هاتفی در میان آسمان و زمین ندا می کند که فلان مؤمن فوت شد، و من هر چه گوش دادم نشنیدم، دروغ است.
بعد هم همین طور شد، دروغ بود.
وقتی خبر فوت حاج آقا صابر را به مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم آوردند، خیلی محزون و مغموم شد. آقای حاج میرزا مهدی بروجردی، ابوالزّوجه آقای گلپایگانی، هم از باب این که خیلی محبت به حاج آقا صابر داشت، خیلی گریه کرد.
باز همان آقای کریمی نقل کرد و گفت:
یکی از اعیاد بود، و مردم به دیدن مرحوم آقا نورالدین می رفتند، ما هم به دیدنش رفتیم. یک کیسه ترمه کوچکی جلوش گذاشته بود و اهل سؤال که می آمدند، دست می کرد توی کیسه، و یک تک قرانی در می آورد و می داد.
آن وقت تک قران، خیلی محلّی از اعراب داشت. در همان مدتی که ما نشسته بودیم، این قدر تک قرانی داد که ما تعجّب کردیم این کیسه تاب این همه یک قرانی را نداشت!
غرض، اهل کشف و کرامت بود؛ چون خیلی اهل حقیقت بود. و کَفَی بذلک کرامتاً او، که در جبهه جنگ، با آن که در بالای سرش آلت ناری بود که صدایش گوش فلک را کر می کرد و آتش از آسمان می بارید، و هر آن احتمال داشت توی سینه انسان بنشیند، قلم و کاغذ برداشته و تفسیر قرآن نوشت! هر کس دیگر باشد، در حرف زدن یومیه اش اشتباه می کند و از حواس پرتی مبتدا و خبر را درست نمی گوید. توی جبهه جنگ چطور می شود حواس انسان جمع باشد! ولی این شخص با کمال دقّت، کانّه توی اطاق خلوتی نشسته و هیچ کس با او کاری ندارد، خودش هست و خودش، بر می دارد و همچو تفسیری می نویسد؛ کفی بذلک کرامتاً. حیف که این تفسیر به آخر نرسید و اشتغالات نگذاشت که به آخر برسد، زیرا در آن وقت در اراک ایشان بود با تمام شهر و مضافاتش! اهل سؤال و استفتاءات از اطراف و اکناف و دهات می آمدند و به ایشان مراجعه می کردند.
مرحوم آقا نورالدّین، در هیچ مسأله ای محتاج به مراجعه کتاب نبود. این همه استفتاءات که می آوردند، یک دفعه نشد که بگوید: کتاب را بیاورید ببینم. قلم دان حاضر بود و فوری جواب را می نوشت. حاضر جواب بود.
یک کربلای علی داشتیم ،اهل بازار بود، که به توصیه مرحوم حاج شیخ حیدر از آقا نورالدین تقلید می کرد. ای آقای شیخ حیدر از مهاجرین بود، یعنی، از آن شهرهایی که روس از ایران گرفته است، مثل: قفقاز، تفلیس، قندهار و خیلی از شهرهای دیگر. در زمان تصرّف روس، عده زیادی از مسلمانان آن مهاجرت کردند؛ از جمله این آقا شیخ حیدر بود که به اراک آمده بود. خیلی شخص مجللّی بود، مجسمه تقوی بود، دیدنی بود آقا شیخ حیدر. عده ای از بازاریهای اراک را که به او خیلی اخلاص داشتند، در امر تقلید کربلایی علی ارجاع داده بود به آقا نورالدین. در حالی که مرحوم آقای آخوند خراسانی حیات داشت، مرحوم آقای حاج میرزا خلیل تهرانی حیات داشت، مرحوم آقا سید کاظم طباطبائی حیات داشت، همه اینان حیات داشتند، عده زیادی بودند که مقلَّد بودند؛ مرحوم آقای حاج سید اسماعیل صدر، آقا میرزا محمد تقی شیرازی و...
آقا شیخ حیدر گفت: امروزه، باید از آقا نورالدّین تقلید کرد،
گفتند چرا؟ گفت: آنان در جلو چشم من نیستند و نمی بینم و خبر ندارم؛ ولی این را می بینم، عدالت این را پیش چشم می بینم، اجتهادش هم که مسّلم است. اگر از من بخواهید می گویم: از این تقلید کنید.
این آقای کربلایی علی هم به توصیه آقای شیخ حیدر از آقای نورالدین تقلید می کرد و به درس مرحوم آقا شیخ جعفر می آمد که در اوّل صبح درس مسأله می گفت، و بعد هم سیوطی می گفت. ما درس سیوطی می خواندیم، ولی در درس مسأله هم شرکت می کردیم. با کربلایی آقا علی رفیق شده بودیم. ایشان گفت: من مجمع المسائلی که به اندازه رسایل شیخ است، در پیشم بود، آن را بردم به آقا نورالدین دادم و گفتم: این را برای من حاشیه کن. در سه شب، تمام را حاشیه کرد. حاشیه هایش هم خیلی مفصّل و طولانی بود و در دو سه سطر نبود. یک نفر دیگر از اهل بازار بود، گفت: من هم مجمع المسائل را می برم او هم برد و گفت: برای من هم حاشیه کرد. آن وقت این دو نفر، مجمع المسائل شان را می بردند منزل آقا شیخ جعفر که برایشان درس بگوید من هم بودم. این هم می گفت که سه شب طول کشید. هر جایی از مجمع المسائل کربلایی علی حاشیه داشت این هم داشت، عبارتها جور دیگر بود؛ ولی معنی و مفاد یکی بود. این چه احاطه ای است! تمام فقه گویا در ذهنش بود و محتاج به مراجعه نبود. مجمع المسائل به این بزرگی را در سه شب، تمام حاشیه کرده بود. استفتاءاتی که می آمد، تمام بدون مراجعه جواب می نوشت. آن تفسیری که نوشته ببینید! در آن جا کتاب لغت، تفسیر تاریخ هیچ نبود، فقط یک کتاب معالم در پیشش بود که برای پسرش آقا عطاء درس می گفت معالم کجا و تفسیر کجا؟ به هم مربوط نبود. خودش به عقل و محفوظاتش نوشته است، چه محفوظاتی داشته که این تفسیر را نوشته است! آن هم کشفیّات و کراماتی که دیده شد.
حوزه : با توجّه به پیوند خویشاوندی شما با مرحوم سید محمد تقی خوانساری، که مستجاب الدعوه بودن ایشان شهرت دارد، می خواستیم راز و علت موفقیّت ایشان را از زبان شما بشنویم.
استاد : آنچه من فهمیدم این بود که وقتی از ایشان از نماز پرسیدند، گفت:
من در نماز که می ایستم، مثل این که با خدا شفاهی دارم صحبت می کنم، کانّه رخ به رخ هستم، این طور حالی دست می دهد، با خدا شفاهی دارم حرف می زنم
به خلاف ماها که با گفتن اللَّه اکبر، توی کار و بازار می رویم؛ هر کس بازاری است توی بازار می رود، اهل هر حرفه ای توی حرفه خودش می رود. السلّام علیک که گفت، دیگر تمام می شود، این جنگ و نزاع ها همه توی نماز است، از نماز که فارغ شد دیگر تمام می شود، این جنگ ونزاع ها همه توی نماز است، از نماز که فارغ شد دیگر راحت است. هر کس چیزی گم کرده توی نماز پیدا می کند [خنده استاد] در جای دیگر حواسش جمع نیست، توی نماز که می رود حواسش جمع می شود، آنچه گم کرده پیدا می کند! امّا او آن جور نبوده، سر و کارش با خالق بوده، با پروردگار آسمان و زمین بوده است. می دانسته این نماز چه معنی دارد. معنای نماز چیست.
یک روز چند نفر از وعّاظ را جمع کرد و گفت: خدا یک نعمت بزرگی به شما داده است، و آن نعمت طلاقت لسان و فصاحت کلام است. و این را خدا به شما مرحمت کرده است که می توانید این منبرهای عجیب و غریب را تحویل مردم دهید. خوب است یک منبر را مخصوص نماز کنید؛ چون نماز در انظار مردم خیلی خفیف شده است، و مردم با نظر کوچکی به آن نگاه می کنند. با این قدرتی که خدا به شما داده است، می توانید این را خیلی بزرگ کنید. کوچک را می توانید بزرگ، و بزرگ را در انظار مردم کوچک کنید؛ خلاقّ معانی هستید.
لکن، هیچ کدامشان به خرجشان نرفت و قبول نکردند و عمل نکردند. هی اصرار کرد که در خصوص نماز یا دو منبر بروید و نماز را در ذهن مردم بزرگ کنید و از این کوچکی که برای نماز پیدا شده، نجاتش دهید، ولی قبول نکردند. و چیز دیگری که من فهمیدم این بود که ایشان بوّاب قلب بود. هر کس به هر جا رسید از بوّابی قلب بود. مثل این دربانهایی که دربانی می کنند، و نگاه می کنند که کسی چیز خطرناکی وارد نکند. حالا از همه مهم تر و بالاتر درگاه قلب است. آن جا هم خوب است، انسان دربان باشد. دربان درگاه قلب باشد. دمِ درگاه قلب بایستد، و هر خیالی که می خواهد بیاید توی قلب وارسی کند. ببیند بمب و نارنجک که از آن شیطان است، توی این خیال هست یا نیست. اگر هست، دورش کند، بگوید: تو حق نداری به درون قلب من بیایی. اگر خیال رحمانی است، راهش بدهد.
خانه دل نیست جای صحبت اغیار - دیو چو بیرون رود فرشته در آید
پس، باید این جاهم دربانی کرد. نباید دیو بیاید. اگر دیو آمد، فرشته دیگر نمی آید. ایشان بوابّ قلب بود. از کجا می گویم؟ از این جا که خودش گفت: بعد از آن که رفت به جبهه جنگ و لباس سربازی پوشید، و لباس آخوندی را کند و عمامه را کنار گذاشت و تفنگ برداشت و مسلّح شد مثل سرباز و رفت به جبهه می گفت: گلوله توپ می آید و نزدیک من می افتاد و چیزی نمی ماند که به من بگیرد، ولی خدا نخواست. خیلی در جبهه جنگ بود تا اسیر شد. چهار سال اسیر انگلیس بود. از امام سجاد است که چه حال دارد کسی که اسیر یزید باشد. چه حال خواهد داشت کسی که اسیر انگلیس باشد. هر کس دیگر باشد قلبش جور به جور می شود. قلبش انقلاب می شود، ولی این مرد با این که به دریا بردند به صحرا بردند، توی زندان صحرایی بود و مدتها توی آن جا بود. و در بین اسرا عده ای بودند آدم خوار، آدم را زنده زنده می خوردند. صبح که می شده می آمدند سرشماری می کردند که ببینند کسی را خورده اند یا نخورده اند. مدتی همچو جایی داشت، ولی قلبش آرام بود.
حاج حسین، که معتمد ایشان بود از ایشان نقل کرد و گفت:
یک روزی هم در آن محل من تک بودم همه رفته بودند بیرون، یک حیوان درنده خوبی از آن دم ول کردند، کرس بست و به سرعت آمد به طرف من، آمد نزدیک من، به من کاری نکرد و برگشت. دم در که رسید، دو مرتبه آمد و برگشت. چندین دفعه این کار اتفاق افتاد، ولی کاری به من نکرد.
خودش به من نقل کرد و گفت:
توی کشتی که نشسته بودم، روی یک سکویی اثاثیه من بود، سکوی مقابل اثاثیه هندی بود که آن هم جزء اسراء بود. به طور اتفاقی چشمم به صورت او افتاد، دیدم دارد رنگ به رنگ می شود و گاهی سفید می شود. فهمیدم در فکر افتاده و قلبش قلب و انقلاب پیدا کرده، آمدم راست شوم بهش بگویم: ای برادر چرا فکر می کنی و به چه فکر می کنی، و چرا خودت را اذیت می کنی؟ این چه فکری است که تو را قلب و منقلب کرده است . دیدم زبان من فارسی یا عربی است و زبان او هندی، نه من زبان او را می فهمم و نه او زبان مرا. چه کار کنم؟ با خودم گفتم بروم به هر زبانی، به اشاره ای، به چیزی تسکینش بدهم تا خواستم بروم، خودش را انداخت توی دریا! رفت که رفت.
آدمی که در اسارت باشد، آیا از فکر خودش بیرون می رود که به فکر دیگری بیفتد؟ این آدم چه آدمی بوده که از فکر خودش خلاص بوده، و به فکر دیگری افتاده و می خواسته که دیگری را نجات بدهد! بوابّ قلب بود، دربان قلب بود! هر که به هر جایی رسید از دربانی قلب بود:
خانه دل نیست جای صحبت اغیار - دیو چون بیرون رود فرشته در آید
حوزه : حضرت عالی که با مرحوم آیت اللَّه حائری آشنایی زیادی داشتید، و از نزدیک ایشان را می شناختید، از ویژگیها و سلوک ایشان بفرمایید؟
استاد : آقای آقا شیخ عبدالکریم از قراری که بنده خودم از ایشان شنیدم، می فرمود:
پدرم، از مادرم اولاددار نمی شد، ناچار برای اولاد، رفت منقطعه ای گرفت.
پدر ایشان اهل علم نبوده، شاید سواد فارسی هم نداشته است.
یک شب منزل منقطعه می رود. منقطعه صغیره یتیمه ای از شوهر پیش داشته است. وقتی آن یتیمه را به اطاق دیگر می برد، یتیمه گریه می کند.
پدرم گریه او را می شنود، حالش منقلب می شود. در همان تاریکی با خدا مناجات می کند: خدایا تو آن قدر قادری. مگر نیستی؟ باعث نشو که من سبب گریه طفل یتیم بشوم. چاره کار مرا بساز.
در همان شب یا شبهای بعد، خداوند آقای حاج شیخ را از مادرش مرحمت می کند و حاج شیخ به دعا و مناجات آن شب به وجود می آید.
حاج شیخ شش ساله بوده که پدرش فوت می کند و در حضانت مادرش تربیت می شود. می فرمود:
در طفولیّت وقتی بعض از کارها که خلاف طبع مادرم بود، انجام می دادم، می گفت: طفلی که به زور از خدا بگیری بهتر از تو نمی شود
[خنده استاد] بنابراین، حدوث حاج شیخ به طور اعجاز و کرامت شده است. و امّا راجع به بقایش، به سند صحیح شنیدم؛ یعنی، آقای فرید عراقی فرزند حاج آقا مصطفی که در این جا مدرس بود و شخص عالمی بود، نقل کرد از قول میرزا حسن، که در دستگاه پدرش بود و شخص امینی بود:
حاج شیخ، بعد از آن که به قم آمده و ماندگار شده بود، اهل اراک خواهش کردند که یک سفر تشریف بیاورید و مهاجرت کلّی نفرمایید. وقت تعطیلی، یک ماهی به اراک رفت. در اراک حاج آقا مصطفی دعوت کرده بود به نهار. در مجلس نهار، حاج آقا مصطفی مطلبی فرموده بود، و حاج شیخ در جواب گفته بود: برای من هم نظیر این روز اتفاق افتاد. در اوقاتی که در کربلا بودم، شبی خواب دیدم کسی به من گفت: ده روز بیش تر از عمر شما باقی نیست.
[از آن جایی که حاج شیخ اَعمی مسلک بود [بی قید و بی تکلف ] و به این چیزها تقید نداشت، بیش تر توجّه قلبش به علم بود، و خیالات دیگر را اعتنایی چندان نمی کرد؛ حتّی اگر خواب مرگ بود، پشت سر می انداخت، و از باب گرفتاری خودش قرار نمی داد که مبادا از علم نقصانی پیدا بشود، و از این جهت این فکر را به کلّی از قلب خود محو و منسی کرده بود.]
روز دهم، پنج شنبه یا جمعه ای بوده و رفقا روز قبل گفته بودند، خوب است فردا به یکی از باغات کربلا برویم، و ایشان هم قبول کرده بود. وسایل نهار بر می دارند و می روند. در آن باغ، هر کس مشغول کاری می شود و به آقای حاج شیخ هم کاری رجوع می دهند. حاج شیخ می بیند، سرما سرمایش می شود. اوّل تحمل می کند، ولی بعداً شدت پیدا می کند، واز تحمل خارج می شود، اظهار می کند: آقایان من سرما سرمایم می شود، می گویند: عبای کلفتی بیاورید. عبایی می آورند، ولی درد شدت پیدا می کند و نمی تواند تحمّل کند. می آورند خانه و توی بستر می افتد. می بیند حال احتضار بهش دست می دهد. آن وقت یادش می آید، که ای وای، امروز، روز دهم است و من به کلّی غفلت کرده بودم. به یاد خواب می افتد. عجب خوابی است. حال احتضار دست می دهد، می بیند که سقف شکافته شد. دو نفر از آن سقف پایین آمدند. می فهمد که اینان اعوان حضرت ملک الموت هستند، و برای قبض روح پایین آمدند. پایین پا می نشینند تا از پا قبض روح کنند. در آن حال می بیند که خودش الآن در دنیاست و هنوز به آخرت نرفته است. در آن حال افتاده در بستر، توجهی پیدا می کند به حضرت اباعبداللَّه الحسین، علیه السلام [چون خصوصیاتی هم در بین بوده؛] زیرا حضرت ابا عبداللَّه، علیه السلام، در عالم خواب یک مشت نقل به وی مرحمت کرده بودند در اثر این که در زمان جوانی نوحه خوان سینه زنهای اهل علم در سر من رای [سامرا] بوده؛ زیرا مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی فرموده بودند: در دهه عاشورا باید دسته سینه زن از اهل علم بیرون بیاید.
نوحه خوان آن دسته ها مرحوم حاج شیخ بوده، و ایشان جوان قوی هیکل و جَهوری الصوت بوده است. اوّل آن اشعاری هم که می خواند این بود: یا علی المرتضی غوث الوری کهف الحجی قم...
این اولش بود که دم می گرفتند. اشعار یک صفحه بود که مرحوم آقا سید اسماعیل، پدر آقا سید عبدالهادی معروف، که اشعر شعرای عرب بود، در مصیبت سروده بود. در اثر این نوحه خوانی، یک شب خدمت حضرت اباعبداللَّه، علیه السلام، مشرف می شود و حضرت یک مشت نقل به او مرحمت می کند، و از آن نقل تناول می کند.] توجّه می کند و عرض می کند: یا اباعبداللَّه! مردن حق است، و البته باید بمیرم، لکن خواهشمندم چون دستم خالی است و ذخیره آخرت تهیّه نکرده ام، اگر ممکن است تمدید بفرمایید. می بیند باز سقف شکافته شد و یک نفر آمد به این دو تا گفت: آقا فرمودند؛ تمدید شد، دست بردارید. [در این جا دو روایت است: به یک روایت آنان گفتند: ما، مأموریم. بعد خود آقا تشریف آوردند و گفتند: من می گویم تمدید شد و به یک روایت دیگر گفتند: سمعاً و طاعةً و رفتند. ]بعد از رفتن آنها می بیند حالش یک قدری بهتر شد. پارچه ای را که رویش انداخته بود کنار می زند. عیالش که بالای سرش گریه می کرده، یک مرتبه صدایش بلند می شود: زنده شد، زنده شد. پارچه را بر می دارند. اشاره می کند آب می خواهم. با پارچه لب و دهانش را آب می زنند، و همان می شود و محتاج به طبیب هم نمی گردد.
بنابراین، بقایش هم مثل حدوثش، به خرق عادت بوده است.
این حوزه علمیه را من گمان می کنم از اثر توجّه حضرت ابا عبداللَّه، علیه السلام است که گفته بود: من دستم خالی است و ذخیره آخرت ندارم. امیدوارم شما تمدید بفرمایید، تا ذخیره ای تهیّه کنم. ذخیره اش همین بوده؛ همین اقامه حوزه علمیّه قم. من گمان می کنم این حوزه علمیه، از نظر اباعبداللَّه علیه السلام است و کسی نمی تواند ان شاء اللَّه منحل کند.
نقل کرده اند که آقا شیخ محمد تقی بافقی یزدی، مقسّم شهریه، در زمان مرحوم آقا شیخ عبدالکریم بوده است که بعدش پهلوی گرفت و شهید کرد، اول ماه که می شده است می آمده از آقای حاج شیخ عبدالکریم پول بگیرد و بین طلّاب تقسیم کند. یک ماه می آید در خانه شیخ که پول بگیرد. حاج شیخ می فرماید:
السّاعة جز مایه توکّل چیزی در دستم نیست. می گوید: چیزی نیست؟ می فرماید: نه. از همان دم در بر می گردد و می رود مسجد جمکران. مرحوم آقا شیخ محمد تقی، خیلی به مسجد جمکران اعتقاد داشت. نمی دانم آن جا با حضرت چه صحبتی می کند که طولی نمی کشد شهریه آماده می شود. بارها اتفاق افتاده بود که شهریه از این طریق درست شده بود. مقام توکّل مرحوم حاج شیخ عبدالکریم بسیار بلند بود. کسی که آن چیزها را دیده و مکاشفات به رأی العین اتّفاق افتاده به حضرت باری تعالی یقین کامل پیدا می کند.
یک روز خودش فرمود که:
در نماز به مرحوم آقا سیّد محمد فشارکی اقتدا کرده بودم. عبایی به دوش داشتم که تا چهار انگشت حاشیه اش زری دوزی بود. رفتم گفتم: آقا این عبای من، این جایش زری است، اشکال دارد. یک فحشی به بنده داد. فرمود: تو هنوز این مطلب مسلّم را نمی دانی این قدر عاری و بری از فقه هستی، که هنوز نفهمیدی به اندازه چهار انگشت معاف است. ذَهَب [طلا ]در نماز مبطل است، و لکن مقدار چهار انگشت، مستثنی است. همین را نفهمیدی. گفت: همین یک فحش باعث شد که کتاب صلات را نوشتم. این صلات اثر آن فحش است.
مرحوم آقای بروجردی این قدر از این کتاب صلات تعریف می کرد. می گفت: من کتابی به این پر مغزی و کم لفظی ندیدم. خودش هم برای بنده نقل فرمود:
یک روز آن وقتهایی که در نجف بودم، مرحوم آخوند خراسانی به منزل بنده تشریف آورد. دید نوشته هایی در طاقچه است. گفت: این چه است. گفتم: صلات. یک قدری نگاه کرد، هی تعریف کرد، گفت: به! عجب حرف خوشی است. [سبک مرحوم آقای آخوند هم همین طور بود، عبارتهای مختصر و پر مغز داشت.] مرحوم آخوند خیلی خوشش آمد.
این صلات اثر آن تغیّر است. گاهی این طور می شود، یک حرف این قدر تأثیر می کند.
مرحوم آقانورالدین در مسجدش منبر می رفت. در منبر صحبت بُشر حافی را کرد. بُشر حافی، در زمان حضرت موسی بن جعفر، علیه السلام بود. شخصی بوده دارای تموّل زیاد.
یک روز حضرت از در خانه بُشر عبور می کند، صدای آواز و لهو و لعب و تنبور می شنود. یک کنیزکی کنار جوی داشت ظرف می شست. حضرت می فرماید: این خانه از کیست؟ مال بنده است یا آزاد؟
کنیز می گوید: بُشر یکی از آن اشخاص بزرگ است، چطور می گویید بنده، خیر آزاد است.
حضرت فرمود: بلی آزاد است که این جور است.
بُشر توی خانه می شنود. می آید و می گوید: چه صحبتی بود با که گفت و گو می کردی؟
گفت: یک آقایی از این جا رد شد و پرسید: این خانه مال آزاد است یا بنده. گفتم: البته آزاد است.
گفت: آزاد است که این جور است.
گفت: کدام طرف رفت.
گفت: این طرف.
همان جور پای برهنه می رود تا می رسد به حضرت و عرض می کند: آیا توبه من قبول می شود؟ و توبه می کند. بعد از آن می گوید: چون شرفم به خدمت امام و به توبه در برهنه پایی بوده، دیگر کفش پایم نمی کنم.
و همین جور پای برهنه می رفت [گریه استاد] و لهذا بُشر حافی شد. بشر حافی؛ یعنی پابرهنه. و نقل می کنند که حیوانات در کوچه ای که او می رفته فضولات نمی انداختند.
ولی افرادی بودند که یک عمر پای آن مشعل نور بودند، چه معجزات دیدند و چه شقّ القمرها دیدند و ره در دلشان نیافت که نیافت. امّا او، را یک مختصر نیشتری که امام زد، منقلب کرد و بشر حافی شد.
مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم هم یک کلمه شنید. آن یک کلمه آن طوری شد!
درباره مرحوم آقا ضیاء عراقی هم پدرم یک چنین داستانی نقل کرد، گفت:
پدر مرحوم آقا ضیاء در هشتاد سالگی فوت کرد، در حالی که فرزندش آقا ضیاء 12 سالش بوده، و غیر از ایشان دو دختر هم داشت. حاج صمصام الملکی بود، متموّل و ارباب ملک و املاک، و لکن از علوم هم بی اطلاع نبوده است.
[مرحوم آقا شیخ فرمودند: در کربلا که بودم، در مدرسه حسن خان کربلا درس می گفتم. صمصام الملک، برای زیارت آمده بود. یک هفته آمد در درس من نشست، و در آن هفته از استصحاب بحث می کردیم، و کلمه لا تنقض الیقین بالشکّ را می گفتم. آخر هفته که شد، گفت: قربانِ آن لب و دهنی بشوم که یک کلمه به این کوتاهی از آن بیرون آمده، و ما یک هفته است بحث می کنیم. یک همچو آدمی بوده. بی اطلاع از علمیات نبوده، منتهی ارباب ملک و املاک بود. ]به همان طرز سابق که می آمد خانه آخوند ملا محمد کبیر، پدر مرحوم آقا ضیاء عراقی و با او صحبتهای علمی داشت، بعد از فوت آخوند هم می آید، به خیالش که فرزند آخوند به جای پدرش نشسته است، در آن وقت سنّ آقا ضیاء 24 سال بود. صمصام المالک فرعی عنوان می کند. آقا ضیاء نمی تواند از عهده بر آید، حاج صمصام الممالک دست روی دست می زند و می گوید: آه در خانه آخوند بسته شد! [پدرم نقل کرد که ] آقا ضیاء فرمود: این مثل یک کاسه آب گرمی بود که به سرم ریخته شد. از همان مجلس که حرکت می کند می رود به اصفهان و بعدش هم به نجف و می ماند آقا ضیاء می شود.
همین یک کلمه: آه در خانه آخوند بسته شد.
خداوند همگی را رحمت کند، اشخاص بزرگی بودند که از دنیا رفتند.
پدرم نقل کرد:
آخوند کبیر ارتزاقش از یک قطعه زمینی در همان اطراف سلطان آباد اراک بود. زراعت می کرد و نان سال خودش و اهل عیالش از همان قطعه زمین بود. یک وقت که حاصل آن زمین را در خرمن گاه جمع کرده بودند، در اطرافش هم خرمنهایی بوده است، کسی عمداً یا سهواً، آتش روشن می کند باد هم بوده، و آتش افتاده بود توی خرمنها. خرمن گاه است و خشک، به محض افتادن آتش، خرمنها آتش می گیرد. این خرمن آن خرمن تا آتش همه خرمنها را می گیرد کسی به آخوند می گوید: چه نشسته ای؟ نزدیک است خرمن شما آتش بگیرد. آخوند تا این را می شنود، عبا و عمّامه را بر می دارد و قرآن را و می رود به بیابان. رو به آتش و در دستش هم قرآن می گوید: ای آتش! این نان خانواده و اهل عیال من است، ترا به این قرآن قسم به این خرمن متعرض نشو!.
پدرم می گفت:
تمام آن قبّه ها که اطراف بود خاکستر شد و این یکی ماند. هر کس که می آمد، انگشت به دهان می گرفت و متحیّر می شد که این چه جور ماند! خبر نداشتند، من خبر داشتم.
پدر مرحوم آقا ضیاء، همچو شخصی بوده است. رحمة اللَّه علیهم رحمةً واسعةً.
حوزه : یک وقتی در درس می فرمودید: آقا شیخ عبدالکریم شاگرد مکتب سامرّاء بوده، آیا بین مکتب سامرّاء و نجف فرقی است و تفوّق با کدام یک است؟
استاد : مرحوم آقا سید محمد فشارکی، استاد مرحوم حاج شیخ، به اعتقاد مرحوم حاج شیخ و جمع دیگری بعد از حاج میرزا حسن شیرازی، اعلم عصر بود. از آخوند و سید طباطبایی و همه و همه. اعلم کل بود. در عین حال که اعلم کل بود، جماعتی از اهل تهران از کسبه و تجّار که بعد از میرزای شیرازی آمدند از ایشان رساله بگیرند، و از آن محلّی که بود تا در خانه دنبالش کردند، ولی جواب مساعد نداد. از آنان اصرار و از ایشان انکار. گفت: رساله نمی دهم. در خانه که رسید، در را باز کرد و گفت: واللَّه من اعلمم واللَّه رساله، حاشیه نمی کنم.
ایشان در اوایل امرش با مرحوم محمد تقی شیرازی هم بحث بودند، از اصفهان به کربلا می آیند و در درس فاضل اردکانی شرکت می کنند. فاضل اردکانی آن وقت خیلی معنون بود. آقا محمد حسین شهرستانی معتقد بوده که از شیخ انصاری هم اعلم است. فاضل اردکانی اعلم از شیخ مرتضی انصاری!
این دو تا در زمان آقا میرزا حسن شیرازی، به درس فاضل اردکانی وارد می شوند. میرزا حسن شیرازی، آن زمان در نجف و فاضل اردکانی در کربلا بوده است. یک روزی در اوقات زیارتی، زوّار عرب از اطراف کربلا به عنوان زیارت حضرت ابا عبداللَّه حسین(ع) مشرف می شوند. و آمدن شان و رفتن شان به طور هروله است. آقای آقا سید محمد فشارکی در زمان مراجعت آنها خودش را توی آنان می اندازد. با این که لباسش با لباس آنان متفاوت بوده، با آنان در هروله شرکت می کند، برای قضای حاجتی که داشت. در این بین که به هروله بین زوّار عرب می رفته است، در مراجعه به کجاوه، پایش به آقا میرزا حسن شیرازی برخورد می کند. میرزا حسن شیرازی، از توی جمعیّت دستش را دراز می کند و می گوید: با من بیا. از همان ساعت، آقا سید محمد فشارکی به آقا میرزا حسن شیرازی ملحق می شود و از همان ساعت، آقا سید محمد فشارکی به آقا میرزا حسن شیرازی ملحق می شود و از خواص ایشان می گردد. از او می پرسند: شما مدتی در کربلا و در درس فاضل اردکانی بودید، چه تفاوتی دیدی بین او و بین میرزای شیرازی؟ از قراری که شنیدم - العهدة علی الروای - فرموده بوده است:
آخرین فکر فاضل اردکانی، به اولین فکر میرزای شیرازی می رسد. آخرین فکر او به اولین فکر این می رسد!
مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی، مقامش در فکر خیلی بلند بوده است. وقتی که از اصفهان به زیارت نجف مشرف می شود، و می خواهد برگردد، چون خودش را مجتهد مسلّم و فارغ التحصیل می دانسته است. این، در زمانی بود که مرحوم آقای شیخ انصاری هم در نجف بوده است. اشخاصی که از فهم عالی میرزا مطلع بودند، به شیخ عرض می کنند که ایشان حیف است، شما هر طوری است، ایشان را نگهدارید، می خواهد برگردد. شیخ در مجلسی با او اجتماع می کند و بحث بیع فضولی را طرح می کند که آیا اجازه کاشف است یا ناقله؟ شیخ تقریبی می فرماید و یک وجه را اثبات می کند. میرزا خیلی خوشش می آید، بَه! عجب تقریب خوبی است! شیخ تقریب دیگری می کند و طرف مقابل را ثابت می کند. میرزا می گوید: عجب: این نقض هم بسیار نقض خوبی است. آن گاه شیخ نقض النقض را می فرماید، و میرزا متحیّر می شود، و تا هشت مرتبه این کار را تکرار می کند، میرزا بسیار تعجّب می کند و می گوید:
چشم مسافر چو بر جمال تو افتد - عزم رحیلش بدل شود به اقامت
از برگشتن منصرف می شود و ماندگار می گردد و در درس شیخ انصاری شرکت می کند، و عاقبت به آن جایی رسید که میرزای شیرازی شد. سی سال تمام ریاست به او منتقل می شود و وحده لا شریک له می گردد. هیچ کس دیگر رد قلمرو شیعه از ایران و غیر ایران، جز میرزای شیرازی مقلَّد نبود. با این که مرحوم میرزای رشتی از شاگردان مخصوص شیخ انصاری بوده و خودش را از میرزای شیرازی اعلم می دانسته؛ لکن تحت الشعاع بوده است.
حوزه : راجع به عنایت آقا شیخ عبدالکریم به تربیت طلّاب اگر نکته و مطلبی در خاطر دارید بفرمایید؟
استاد : حاج شیخ می فرمود: باید طلبه اعمی مذهب [بی قید و ساده زیست ] باشد اگر می خواهد مُلّابشود، باید تقیدات را ول کند. عالم طلبگی این طور نیست که از در و دیوار ملایمات پیدا شود و زندگانی و امرار معاشش به خوشی اداره شود. یک وقت هم هست که زندگی سخت و تنگ می شود. باید بر سختیها مقاومت کند و تقیدات را از بین ببرد، و اعمی مذهب باشد. خودش هم همین طور بود، و به تقیدات اعتنا نمی کرد و اعمی مذهب بود. ولی اواخر خوف گرفته بود از این تضییقاتی که رضاخان به طلبه ها می کرد. وقتی آقای آقا سید احمد خوانساری را نظمیه جلب کرد که باید التزام بدهی که عمامه را برداری - این قدر سخت گیری می کرد - می فرمود:
من در مخیله ام خطور نمی کند، که روحانی از این طرف خیابان برود و زن مکشفه از آن طرف خیابان، پس حتماً این هیأت اهل علم مبغوض خدا شده است.
خوف این داشت که اهل علم مبغوض خدا شده باشند. و این خوف در دلش بود، با این که بعد از ازدواج دوّم خیلی سرحال شده بود، ولی روز به روز لاغر شد، و مثل روز اوّل شد. روزی که از اراک آمده بود پوست و استخوان بود و هر روز هم تب می کرد، ولی بعداً چاق شده بود، تا که این خوف در دلش افتاد، و آخر هم نمی دانم دق کرد و مرد. می فرمود:
من خوف دارم که این هیأت مبغوض خدا بشود، این چه وضع است.
آن روزی که بنای کشف حجاب شد، رضاخان دستور داده بود: اوّل زنان افرادی که جزء رؤسا بودند، مثل رئیس نظمیه و غیره، باید کشف حجاب کنند. هر شب نوبت یکی بود.
مثلاً امشب رئیس نظمیه، شب دیگر رئیس امنیه و شب دیگر شهرداری. و هر شبی یکی بود، شب به شب. آن وقت زن آن رئیس مکشفه می شد، و اطراف او زنهای مخدّره محجّبه. دور او را می گرفتند. و زمانی که حاج شیخ می خواست برود نماز مغرب و عشاء، در خیابان تظاهر، می کردند. و حاج شیخ سوار الاغی می شد، و آقا علی سیف هم با الاغ دیگر پشت سر ایشان راه می افتاد. و آن وقت جمعیت بود که برای تماشای آن تظاهر پشت صحن جمع می شدند. جای سوزن انداختن نبود. و حاج شیخ باید از توی این جمعیت برای نماز مغرب و عشا عبور کند. و اینها می گذاشتند، مخصوصاً همان وقت خارج می شدند که زن مکشفه و مردمی که برای تماشا آمده بودند از جلو بروند، و حاج شیخ هم پشت سر آنان قرار بگیرد.
حاج شیخ خودش فرمود:
من که دیدم این وضعیّت است، فکر کردم رفتن به نماز مغرب و عشا را ترک کنم. من که نمی توانم نهی از منکر کنم و باید از این جا هم عبور کنم. و این هم سر راه من این کار را می کند. حرف نزنم تقریر می شود، می گویند: پس این قبول کرده این کارها را! حرف بزنم، چطور با این شخص حرف بزنم! پس بهتر است که به نماز نروم. این چه نمازی است که من بروم. این فکر را با هیچ کس در میان نگذاشتم. خودم عهد کردم که نروم. طرف عصری که توی اطاق خوابیده بودم، دیدم در باز شد و سیدی با ریش بلند آمد و گفت: این نماز را ترک نکن! این نماز را ترک نکن! من به واسطه این جهت دلم قرص شد.
بنده خودم همیشه پیش از آمدن ایشان پشت سرشان برای نماز جا می گرفتم. همین جایی که قبرش است، حالا درش را ورداشته اند. وقت نماز جمعیّت پر بود، منتظر بودند که ایشان بیاید. وقتی که می آمد، همه پا می شدند. من هم پا می شدم، از آن دم در که نگاه می کردم، می دیدم صورت بهّاجی دارد. عوض این که خم به ابرو داشته باشد و اوقاتش تلخ باشد، صورتش بهّاج بود. تو دلم شک افتاد، فکر کردم در همچو روزی چرا باید ایشان بهّاج و صورتی منبسط داشته باشد، تا این که آن روز این حرف را به آقای حجّت گفت: شک از دلم رفت، فهمیدم که قوّت از جای دیگر بود، این ابتهاج از جای دیگر بود، از آن جا قوّت قلب گرفته بود. ولی خواب آخر هم دق کرد و مُرد.
این در مورد تربیت طلّاب. امّا حاج شیخ در فقه هم یک نظری داشت می فرمود: چون فقه پنجاه باب است، از اوّل باب طهارت تا حدود و دیات. اول کسی که فقه را به این طریق مبوّب کرد، مرحوم محقق بود که شرایع را نوشت. پیش از او، شیخ طوسی در مبسوط ترتیبی داد، ولی به این ترتیب نبود. محقق بود که فقه را به پنجاه باب مبوّب کرد. مسائل هر بابی را سوا سوا کرد، و هر کدام را در باب خودش گنجانید. چیز اعجوبه ای بود. بعداً هر که آمد، از او تبعیّت کرد؛ علّامه، محقق ثانی، شهید اوّل، شهید ثانی، شیخ انصاری و همه، هر که آمد تبعیت از او کرد. این چه محقّقی بوده که این همه محققان آمدند، ولی رویّه او را تغییر ندادند.
ولی حاج شیخ می فرمود:
هر بابی از این ابواب، یک متخصّص لازم دارد. چون ابواب فقه خیلی متشتّت و اقوال و ادلّه عقلیّه و نقلیّه و اجماعاتش، تتبع زیاد می خواهد و افراد سریع الذهن لازم دارد. و این عمر انسانی کفایت نمی دهد که پنجاه باب به طور شایسته، و آن طور که باید و شاید تحقیق شود. پس خوب است برای هر بابی یک شخصی متخصّص بشود. مثل این که در طب متخصّص وجود دارد؛ یکی متخصّص گوش است یکی متخصّص اعصاب، یکی متخصّ ص چشم، یکی متخصّص اعصاب، یکی متخصّص چشم، یکی متخصّص اسافل اعضاء و یکی متخصّص سر و... هر کسی یک تخصّص دارد.
من خودم از حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی اخلاقی شنیدم که فرمود:
یک چشم تنها صدها نوع بیماری دارد و برای هر دردش دواهایی هست.
ایشان در طب وارد بود. ببینید چقدر علم می خواهد که به تمام اینها برسد و بفهمد هر دردی چه منشأی دارد و چه دوایی می خواهد. دیگر عمرش کفاف نمی دهد که به مرضهای دیگر برسد.
حاج شیخ می فرمود:
خوب است در فقه هم متخصّص داشته باشیم؛ یکی متخصّص صلات باشد، یکی متخصّص طهارت باشد یکی متخصّص خمس باشد، و همین طور. و آن وقت هر سؤال و استفتایی که می آید، به متخصّص آن ارجاع دهیم تا او جواب بدهد.
حوزه : اگر از مرحوم میرزا جواد ملکی تبریزی مطلبی و نکته ای در خاطرتان است بفرمایید؟
استاد : دو خصوصیّت از ایشان دیدم:
یک، آقا سید احمد نامی داشتیم که به او آقا ترک می گفتند. ترک تبریزی بود، می آمد پشت سر آقا میرزا جواد آقا برای نماز می ایستاد. ماه رمضان بود، من هم می رفتم. در آن وقت وبا آمده بود و هر روز آدم بود که کشته می شد. آقا سید احمد گفت: رفتم به دیدن آقا میرزا جواد آقا تا حال پرسی کنم. رفتم نشستم گفت: آقا میرزا علی رفت. من خیال کردم به مسافرت رفته. با همان حال طبیعی گفت: آقا میرزا علی رفت. آقا میرزا علی که بود؟ چه علمیّتی داشت من آمیرزا علی را دیده بودم. چه علمیتی! تالیف می کرد و چه تقوایی داشت. او جانشین پدر می شد. جوان بود، بین 25 تا 30 سال بود. وبا او را کشت. آن وقت آقا میرزا جواد می گفت: آقا میرزا علی که رفت، بدون این که گریه بکند، مثل این که سفر رفته است.
یکی دیگر این که، یک آقا سید مهدی کشفی بود، پسر آقا سید ریحان اللَّه کشفی، و نوه آقا سید جعفر کشفی که از بروجرد بودند، و پدرش در تهران بزرگ شد و در کوچه ما منزل داشت. این آقا سید مهدی با دایی یا دایی زاده آقای طالقانی، به نام آقا سید محی الدین، پیش بنده مکاسب می خواندند. این آقا سید مهدی اواخر از خصیصین، و مخصوصین آقا میرزا جواد آقا شد. به درس او خیلی علاقه مند بود و سلام و علیک زیاد داشتند و به او اخلاص و مودّت زیاد داشت.
ایشان برای من نقل کرد:
یک شب توی خانه خودم، توی اتاق خوابیده بودم، دیدم یک صدای محرّق القلبی از حیاط می آید. از بس محرّق القلب بود، هراسان از خواب برخاستم که چه خبر است؟ رفتم در را باز کردم، دیدم در این حیاط ما که به این کوچکی است، یک کاروان سرای بزرگی است و دور تا دورش حجره می باشد و صدا از یک حجره می آید. دویدم پشت حجره هر کار کردم در باز نشد. از شکاف در نگاه کردم ببینم چه خبر است. دیدم یکی از رفقای ما که اهل بازار تهران است، افتاده و به اندازه نصف کمر انسان، سنگ آسیا روی او چیده اند و یک شخص بدهیبت از آن بالا توی حلقوم دهان او عملیّاتی می کند، و او از زیر دارد صدا می زند. ناراحت شدم، هر چه کردم در باز نشد. هر چه التماس کردم به آن شخص که چرا به رفیق ما این طور می کنی! اصلاً نگفت: تو که هستی؟ این قدر ایستادم که خسته شدم، برگشتم. چون نمی دانم چه وضعی بود آمدم توی رختخواب، ولی خواب از سرم به کلّی پرید. نشستم تا صبح شد. حال نماز خواندن نداشتم. تندی رفتم در خانه میرزا جواد آقا و در زدم. به میرزا جواد آقا گفتم: من همچو چیزی دیدم. گفت: ها شما مقامی پیدا کرده اید. این مکاشفه است. آن شخص در آن ساعت نزع روح می شد. من تاریخ برداشتم. بعد کاغذ آمد که آن رفیق شما در همان ساعت فوت کرده است.
حوزه : از دیگر علمای پیشین اگر خاطره ای دارید و به حال ما و دیگر طلاب مفید می دانید، بفرمایید.
استاد : یک چیز عجیبی از حاج آقا حسین بروجردی، اعلی الله مقامه، دیدم. آقای صدوقی یزدی در همین کوچه ما نزدیک تکیه خلوص، منزل داشت. نمی دانم از مکّه، یا عتبات آمده بود که بنا شد به دیدنش برویم. من با آقای خوانساری رفتم. دیدیم، آقای بروجردی هم با اصحاب و حواریین اش، از جمله آقای قفقازی، پدر آقا محمد قفقازی مدرس، و دیگران آمدند. کرسی بود و همه دور کرسی نشستند. ایشان هر کجا که می رفت، استفتاءات را توی کار می آورد. دیگر جای صحبت خارجی نبود. استفتاءات را ریختند روی کرسی. یکی از استفتاءات محتاج به مراجعه به جواهر شد. به آقای صدوقی گفت: جواهر دارید؟
گفت: بلی.
گفت: بیاورید.
آورد.
گفت: این مسأله را توی جواهر پیدا کنید.
این می گرفت هی ورق ورق می کرد، نمی توانست پیدا کند، می داد دست آن یکی، آن یکی هم هر چه تفحّص می کرد نمی یافت، می داد دست دیگری. تا آخرش، آقای بروجردی گفت: بده به من. کتاب را دستش گرفت و باز کرد و گفت این مسأله است.
یک خاطره هم از مرحوم مامقانی، صاحب تنقیح المقال، دارم. ایشان به قم آمده بود، و طلاب به دیدنش می رفتند. در خیابان حضرتی ،توی یک مسافرخانه منزل گرفته بود. من هم رفتم به دیدنش. می گفت: وقتی من تنقیح المقال را می نوشتم و محتاج به مراجعه کتبی که در طاقچه بود می شدم، دست می بردم و بر می داشتم و باز می کردم، دقیقاً همان کتاب و همان صفحه مورد احتیاجم باز می شد. و به پیدا کردن کتاب و مطلب معطّل نمی شدم.
حوزه : شما قریب پنجاه سال است با امام امت حضرت آیت اللَّه العظمی خمینی آشنایی دارید، اگر خاطره، مطلب و نکته ای از ایشان به یاد دارید، بفرمایید.
استاد : من با ایشان در اوایل امر خیلی مأنوس بودم. هر هفته از خانه ام تا میدان کهنه با هم برای تهیّه سوخت می رفتیم و بوته و چوب گردو برای سوخت نهار و شام تهیه می کردیم. و مأنوس بودیم.
مرحوم آقای محمد تقی خوانساری، در همدان بود که فوت کرد. هنگامی که ایشان مریض بود و روزهای آخر زندگانی را می گذارند، آقای خمینی به دیدن ایشان آمد. من هم بودم. ایشان با آقای خوانساری وداع کرد و زود حرکت کرد و من ماندم، تا این که آقای خوانساری فوت کرد. جنازه ایشان را از همدان به سوی قم حرکت دادند. و عده ای از روحانیون قم آمده بودند به استقبال جنازه. در بین قم - تهران، به آقا یونس که رسیدند، پیاده شدند. من هیچ کس را ندیدم این قدری که آقای خمینی گریه می کرد، گریه کند. شانه هایش بالا و پایین می رفت. چنان اشک می ریخت! چنان اشک می ریخت که من از اولادش چنان گریه ندیدم. خیلی اهل بکّاء است آقای خمینی! هیچ نسبتی با هم نداشتند و مربوط نبودند، فقط عِرق دینی داشت.
این مرد دینی است، سر تا پا حاضر است، حتّی برای کشته شدن هم حاضر است. این همان طور تو خاطرم مانده و محو نمی شود. آن گریه ای که دیدم از هیچ کدام از اینان که آمده بودند، ندیدم. مثل: آقای داماد آقای زنجانی و خیلی از معنونین دیگر، گریه می کردند ولی آرام، لکن ایشان تند گریه می کرد.
یک روز من احتیاج به پول پیدا کردم. در حرم بودیم، به ایشان گفتم: می شود یک ده تومنی برای من پیدا کنی. گفت: الساعة الساعة، صبر کن صبر کن. تندی رفت بیرون، و پولی آورد و داد. خیلی رؤوف و مهربان است.
آن کتابی هم که نوشته بودند. کتاب اسرار هزار ساله با این که پدر نویسنده آقای حاج شیخ مهدی پایین شهری مرد بزرگواری بود. وقتی که حاج شیخ وارد قم شد، به منزل او در مدرسه رضویه وارد شد. این پسر را هم منبرش را دیده بودم، یک منبر عالی داشت. پدرش که در مدرسه رضویه دهه عاشورا روضه خوانی می کرد، همین پسر منبر می رفت؛ چه منبرهای عالی تحویل می داد. پناه ببریم به خدا از عاقبت کار! آخرش این طور شد و این کتاب هزار ساله را نوشت. آن وقت به آقای خمینی اثر کرد و نشست و رد نوشت. همین کتاب کشف الاسرار را نوشت. این از عرق دیانتی اش بود.
خداوند گذشتگان را با ائمه اطهار محشور کند و زنده ها را عمر طویل مرحمت بفرماید!
حوزه : این انقلاب که قرآن را زنده کرده است، روحانیون در قبال آنچه وظیفه ای دارند؟
استاد : من از شخص معتمدی شنیدم که از آقای آقا سید احمد خوانساری شنیده بودم که ایشان فرموده بود:
عجب امتحان بزرگی است. خیلی آدم می خواهد خودش را از این امتحان سالم در بیاورد. خیلی آدم می خواهد، امتحان بزرگی است.
امروز، روز موت احمر است. جوانان به ریز می روند. جماعت دنیا که رئیسشان آمریکا و شوروی است و سایرین هم که دست بسته آنان هستند، همگی، در یک طرف هستند و آقای خمینی تنها. چه می شود کرد؟ امتحان بزرگی است. آقای خمینی شخص نیک نفسی است، جای شک نیست. قسم می شود خورد، به واللَّه که این مرد نیک نفس آدمی است و هیچ غرضی در او جز ترویج دین نیست. و دیدن این تحکّمات و زورگوییهایی که این دو نفر - پدر و پسر - کردند. چه کارها کردند. می خواستند اصل دین را به کلّی از ریشه بکنند، مثل یزید که گفت:
لعبت هاشم بالملک - فلا، خبر جاء ولا وحی نزل
می خواست، به کلّی ریشه را از بین ببرد. اگر نبود نهضت حضرت سیدالشهداء، علیه السلام، و الآن من و شما کافر بودیم. اشهد ان لا اله الا اللَّه بین ما نبود. از اثر نهضت حضرت ابا عبداللَّه و آن شهادتهای 18 نفر از بنی هاشم - که لااری من نظیر - یک همچو اشخاصی خون ریختند، و خداوند حفظ فرمود تا به ماها رسید. این شخص (پهلوی) هم می خواست همین کار را بکند. این نهضت هم امروز ان شااللَّه امیدوارم از طرف خدا باشد و ترحّمی از خدا باشد. ان شاءاللَّه به جایی برسد.
حوزه : امام مکرّر فرموده است که برای حلّ و فصل امور قضایی نیاز به قاضی است وظیفه روحانیّت در این باره چیست؟
استاد : این به آقای خمینی برگشت دارد. کسی که بسط ید دارد، نفوذ کلمه دارد، نفوذش به تمام اعماق مملکت فرو رفته، و در تمام مملکت نفوذ کلمه دارد، باید اشخاص شایسته را تعیین کند در هر صقعی از اصقاع، و هر قطعی از اقطاع که احتیاج به قاضی دارند، از این صقع به آن صقع که راهشان دور و مسافت زیاد است، نروند. هر صقعی یک کسی را برای فصل امور و مشاجراتی که به وجود می آید داشته باشد، مثل این که میّت در هر صقعی نباید بی نماز گزار بماند.
حوزه : به نظر شما طلاب به چه چیزی باید بیش تر اهتمام ورزند و چه چیزهایی در موفقیّت آنان نقش دارد؟
استاد : به خواندن قرآن با فکر و تأمل. به جهت این که این کلامِ خالق آسمان و زمین و خالق بشر، خالق انبیاء و مرسلین، خالق محمد سید المرسلین، خالق امیرالؤمنین، خالق یک یک ائمه، خالق حضرت حجّت، سلام اللَّه علیهم، و خالق همه است. این کلام مال اوست. ببینید چه کلامی است! کلامی که کلامِ خالق تمام انس و جنّ و شمس و قمر و مایری و مالا یری است. او این کلام را ترتیل کرده. این کلام چقدر جامع است، مثل جامعیّت خودش. اگر کسی فکر و تدبّر در او بکند، حالش منقلب می شود، و از کسالت و بی توفیقی روحی نجات پیدا می کند.
علاوه بر آن، باید شوق هم داشته باشد. شوق در هر کاری باعث پیشرفت شخص در آن کار است. هر کسب باشد؛ فلاحت باشد، تجارت باشد، علم و هر چه باشد؛ اولین وسیله و پیشرفت کار شوق است. مرحوم آقای آقا شیخ عبدالکریم می گفت:
زمانی که من طلبه بودم در سر من رأی [سامراء] در مدرسه مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی در طبقه فوقانی حجره داشتم. چون تابستان و هوا گرم بود، همه رفتند توی سرداب. تمام افرادی که سکنه مدرسه بودند در سرداب جمع شدند. من یکی، تو بالاخانه ماندم. عرق از سر و صورتم می ریخت. لباسهایم راکنده بودم و یک لنگ بسته بودم، تا گرما خیلی اثر نکند. در عین حال که عرق می ریختم، مشغول فکر بودم. و خوشبخت بودم از این عرقها که می آید. یک مسأله ای خیلی برایم مشکل شد، هر چه فکر کردم حل نشد، در عالم خواب بودم که حلّ شد.
چقدر شوق باید باشد که در عالم خواب حلّ مشکل شود.
حوزه : باتوجّه به حساسیّت مردم نسبت به روحانیّت وضع معیشتی آنان چگونه باید باشد؟
استاد : همان طور که گفتم، مرحوم حاج شیخ عبدالکریم می فرمود:
طلبه باید اعمی مسلک باشد لابشرط باشد. اگر بخواهد بشرط و اخصّی باشد، حتماً باید نهارم چطور باشد، لباسم چطور باشد، منزلم چطور باشد و... کارش لنگ است. باید اعمی باشد. هر پیش آمدی که شد، من نباید درسم را ول کنم، هر چه می خواهد باشد. اعمی مسلک، باید باشد.
همان طور که گفتم خودش هم اعمی مسلک بود به این چیزها اعتنایی نداشت. تنها پیش آمدها و ناملایمات دینی به او صدمه می زد، ولی پیش آمدهای دیگر مهم نبود. مثلاً خودش نقل کرد:
اتاقم، چهار تکه فرش داشت: یک روانداز، دو کناره و یک میانه، یک شخص آمد گفت: آقا اینها مال من است، و مال دزدیده شده است.
گفتم: بیا وردار برو!
بدون این که بگوید بیّنه بیاور، همه را ورداشته و برده و هیچ نگفته است. آخر بیّنه می خواهد. به چه دلیل می گویی؟ گفته است: بیا بردار و برو. حالا این طرف بکشد آن طرف بکشد، به نظمیّه، به عدلیه به این به آن، اصلاً و ابداً. گفت بردار و برو.
می فرمود:
بین روحانی و غیر روحانی فرق است. روحانی مانند لباسی می ماند که از برف سفیدتر است، ولی غیر روحانی مثل لباسی است که از زغال سیاه باشد. این هرچه کار بدی بکند و قدم کجی بردارد، به سیاهی آن ضرر نمی زند. مثل هر گرد و غباری که روی ذغال بیاید، اثری ندارد؛ چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست. همان سیاهی هست که هست. زنا بکند ،شرب خمر بکند، غیبت بکند، آدم بکشد، چاقو کشی بکند هر کاری بکند، خم به ابروی جماعت و جامعه بشری نمی آید، می گویند: می کند که می کند. امّا جماعتِ روحانی، هر گرد و غباری که بیاید روی برف، برف را سیاه می کند. از بس که سفید است، یک خورده گرد بنشیند، معلوم می شود. آن فلانی غیبت کرد. می پیچد توی مردم؛ فلان روحانی غیبت کرد، فلان روحانی فحش داد. فلان روحانی چه کرد. آن دیگری آدم کشی هم بکند کسی نمی گوید، اصلاً و ابداً. روحانی باید این جوری حرکت کند واِلّا مردم می رمند.
حوزه : حضرت استاد، از این که ما را پذیرفتید و به پرسشهای ما پاسخ دادید متشکریم.

مصاحبه با آیت اللَّه سید حسین شمس(13)

حضرت آیت اللَّه سید حسین شمس، مدرّسی دقیق و چهره ای آشنا در حوزه علمیه مشهد مقدس، و در دید علاقه مندان به دقایق و ظرایف مباحث اصولی در حوزه علمیه قم است.
وی اندیشه های اصولی مرحوم محقق اصفهانی را با واسطه مرحوم آیت اللَّه میلانی، از شاگردان مبرز مرحوم محقق اصفهانی مشهور به کمپانی، به حوزه علمیه کنونی منتقل می کند و از این رو، درسهای ایشان درخور توجه است.
آیت الله شمس، نمونه خوب یک تلاشگر شیفته دانش است که به دور ازهای و هوی زمانه، سالهای درازی را در عرصه تحصیل و تدریس گذرانده است. از سالهای پر رنج تحصیل، اندوخته های پرباری به همراه دارد که برای پویندگان راه دانش، رهنمودهای رهگشایی می تواند باشد. وی همچون دیگران، روش آموزشی کنونی حوزه، دانشهای لازم را اندوخته، ولی با کاستیهای آن، به طور دقیق آشناست و همه جانبه در آنها اندیشیده به نتیجه هایی نیز رسیده است.
مجلّه حوزه، که از پیش ترها با اندیشه های اصلاحی حضرت ایشان آشنایی داشت. بر آن شد که به گونه ای آنها را فرا دید حوزه های علمیه نهد؛ از این روی، با انجام یک گفت و شنود کوتاه، کوشید تا گوشه هایی از تجربه های بسیار وی را برای حوزه های علمیّه بنمایاند، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
همان گونه که از متن گفت و شنود پیداست، استاد پافشاری بجایی روی اصلاح کتابهای درسی، بازنگری در وضع حقوق و امور مالی حوزه ها، تبدیل انگیزه های تدریسی از اصل عنوان به اصل نیاز خارج کردن متون درسی از گردونه فقه و اصول، گسترش آن به تمام جوانب معارف اسلامی، باز گرداند حوزه های علمیه به فلسفه وجودی خویش و کنار گذاشتن آفت زندگی کده ای آن و ده ها موضوع دیگر می کند، که شایسته است دست اندر کاران حوزه توجّهی بایسته کنند؛ زیرا، جوّ کنونی که بر حوزه های علمیّه و اندیشه طلّاب جوان و کوشا حاکم است، زمینه مطلوبی برای یک جهش ضروری و مورد نیاز حوزه ها و جامعه اسلامی در جهت تنظیم مدیریّتی پربازده ایجاد کرده است، که اگر از آن بهره کافی گرفته نشود، نمی توان انتظار داشت حوزه های علمیّه جواب گوی نیازهای زاینده جهان اسلام، با توجّه به حرکت کنونی اسلام در راستای نقش آفرینی جهانی، باشند.
از این رو، حوزه های علمیّه نباید این آخرین روزنه امیدی را که در پی انقلاب اسلامی ایران در مقابل جهان گشوده شده است، دست کم گیرند. اگر حوزه های علمیّه نتوانند اسلام را آن گونه ارائه دهند که جهان تشنه کنونی را سیراب سازد و از نابودی نجات دهد، چنین تلقی خواهد شد که اسلام پاسخ گوی نیازها نیست.
امید که راهنمایی اساتید با تجربه و آگاه، دست اندرکاران حوزه ها را به طرحی نو و هماهنگ با نیاز جامعه اسلامی کنونی رهنمون گردد.
حوزه
حوزه : لطفاً از دوران طلبگی خود برای ما بگویید، از انگیزه خود و از دشواریهایی که در رسیدن به هدف داشتید.
استاد : بنده این رشته و لباس را دوست داشتم و با همین انگیزه، زیر بیست سالگی، وارد حوزه شدم. شب اوّل، مدرسه نوّاب رفتم. در آن جا پیش شخصی به نام آقای با تقوا، امثله و شرح امثله را خواندم. صرف میر را پیش یکی از اساتید حوزه، خیلی خوب خواندم. درس را می نوشتم و حاضر می کردم. شرح لمعه و قوانین را محضر آمیرزا احمد مدرّس خواندم. کتاب مکاسب، قسمت بیع و خیارات و کفایه را خدمت مرحوم آقا شیخ هاشم قزوینی خواندم. مکاسب محرّمه را نزد آقای میرزا جواد آقا تهرانی فرا گرفتم و مدّت کمی هم درس خارج آقا شیخ هاشم قزوینی رفتم. بعد از آن به خاطر این که معقول تهران قوی بود، تهران آمدم. در تهران، منظومه را نزد آقای قاضی، که از اساتید مدرسه مروی بود و اسفار را پیش آقای رفیعی خواندم. در تهران در مدرسه سپهسالار، پشت مدرسه مروی، ساکن بودم. در این دو سالی که در تهران بودم، از نظر مالی خیلی ضعیف بودم. فکر می کنم مزاجم را در همان جا از دست دادم. بر اثر تنگدستی ضعیف شدم. دو ماه مریض شدم و بر اثر ضعف فراوان گوشهایم کر شده بود. بعضی از اساتیدم اطلاع پیدا کردند، و مرا نزد دکتری راهنمایی کردن که هم طبابت مرا می کرد و هم پول دوایش را می داد. این دشواریها و گرفتاریها، به این جهت بود که در آن دوره تشکیلاتی برای اهل علم نبود، تا از جهت درسی و از جهت زندگی و مالی آنان را اداره کند. بسیاری از اهل علم مقاومت نمی کردند و این رشته را رها می کردند و پی کاری می رفتند. هر کسی می بایست خودش زندگیش را فراهم کند. لذا برای همه مقدور نبود. قهراً، زندگی برای بسیاری سخت بود.
در تهران که بودم درس مرحوم آقای خوانساری هم می رفتم. ایشان فقه و اصول می فرمود. دو سال تهران بودم. بعد آمدم به قم. یک سال و اندی در قم بودم. در قم، فقه، درس آیت اللَّه بروجردی و اصول نزد رهبر کبیر انقلاب، مدّظله، و اسفار خدمت آقای طباطبائی می رفتم. تا این که تابستان شد، سفارش کردند به خراسان برگردم برای ازدواج. البتّه درست نشد. برگشتم به قم. دوباره سفارش کردند که به خراسان برای امر ازدواج برگردم، برگشتم. این بار درست شد. وقتی برای ازدواج رفتم، آقای میلانی آمده بود که مشهد بماند چون ما وصف ایشان را شنیده بودیم، و خیلی تعریف می کردند، گفتیم: خوب، حالا نجف آمده این جا، پس چرا به قم برویم. ایشان بیست سالی که مشهد بود، بنده درسش می رفتم. بیش تر درس را پیش ایشان خواندم. درس خارجم را پیش ایشان خواندم.
حوزه : از چه زمانی تدریس را شروع کردید و به نظر شما ویژگی یک تدریس خوب چیست؟
استاد : بنده از اوائل، یعنی مقداری از تحصیلم که گذشته بود، مشغول تدریس ادبیّات شدم، بعد کفایه و مکاسب درس می گفتم و مدّت زیادی هم است که اشتغال به تدریس خارج دارم. و امّا ویژگی تدریس خوب این است که اوّلاً، استاد خودش پخته باشد، و به مطالبی که می گوید: خودش رسیده باشد.
ثانیاً، در تدریس باید دو مطالعه داشته باشد، یکی برای فهمیدن و یکی برای این که چگونه به شاگرد القا کند.
و ثالثاً درس را طولانی نکند نقل اقوال بکند، امّا نه طولانی و مفصّل. و بعد درباره اقوال صحبت کند و بعدش هم مطلب خودش را بگوید. طلبه ها را کسل نکند. اگر بتواند باید در تدریس، تسریع کند، کاری کند که درسش ملال آور، نباشد. نیم ساعت، یا کمی بیش تر باشد. مثل روش آقای بروجردی. آقای بروجردی اوّل روایت باب را می خواند، بعد شروع می کرد به بیان سند روایت، طبقات رجال روایت، بعد هم وارد فقه الحدیث می شد، بحث می کرد درباره معانی روایت و بعد از آن هم به نقل کلمات علمای قدیم می پرداخت. نظر ایشان این بود که چون قدما قرب به زمان ائمه داشتند، ممکن است مطالب سینه به سینه به آنان رسیده باشد، و به ما نرسیده که آن هم در فهم مطالب دخیل خواهد بود. مقصود باید این جور باشد، البته خوش بیانی هم لازم است که دست انسان نیست.
حوزه : نکته ای که امروز برای طلاب و حوزه ها می تواند مفید باشد، ویژگیهایی اخلاقی و رفتاری و سیر و سلوکی عالمان بزرگ و استادان برجسته است که حضرت عالی، با بسیاری از آنان، یا حشر و نشر داشته و یا در محضرشان دانش اندوخته اید. لطفاً از ویژگیهای آنان برای ما و دیگر طلاب نکته هایی را بیان کنید.
استاد : از مرحوم حاج سیّد احمد مدرّس شروع می کنم. ایشان چهره ای شناخته شده با تقوا و پرهیزکاری بود. زندگی ایشان این طور می گذشت که مقداری زمین زراعی در نزدیکی مشهد داشت، تا وقتی که از توانایی جسمی برخوردار بود، خود وی کشت و کار و جمع آوری می کرد، و از وجوهات استفاده نمی کرد. امّا مرحوم آقا شیخ هاشم قزوینی، رضوان اللَّه علیه، از مردان پاک و شجاع بود. وقتی من ایشان را دیدم، سطح درس می گفت: رسائل، مکاسب و کفایه. مرد خیلی خوش بیانی بود. می توانم بگویم بیان بیش از مطلب بود. درس را خیلی ساده می کرد. با طلبه ها خیلی خوش برخورد و با ملاطفت بود. ایشان از کسانی بود که در قضیه مسجد گوهرشاد، وی را گرفته و به تهران آورده بودند.
و امّا آقای میرزا جواد آقای تهرانی، بنده مکاسب محرّمه را پیش ایشان خواندم. اگر ایشان را دیده باشید، مردی خوش اخلاق، مؤدّب، خوش برخورد و خیلی وارد در امور، اهل تفکّر، مرد کامل و شریفی است. کم تر مثل ایشان از نظر اخلاق، و برخورد با اشخاص و رفتار دیده ام.
و اما مرحوم آیت اللَّه میلانی، رضوان اللَّه تعالی علیه، جامع همه چیز بود. صفات و ملکات خوبی داشت. مرد متفکّری بود. ایشان 23 سال شاگرد حاج آقا محمد حسین اصفهانی بود. سیزده سال هم نزد آقای نائینی درس خوانده بود. در فقه و اصول خیلی قوی بود. از اساتیدی که دیدم، مثل ایشان کم دیدم. دارای ملکات نفسانی خیلی خوبی بود. بسیار مؤدّب و دو زانو در مجلس می نشست. هیچ وقت از کسی بدگویی نمی کرد، حتی از کسانی که به ایشان کم محبت بودند. عفت زبان داشت. بسیار محتاط در اعمال و کردارش بود. انسان وقتی در مجلس ایشان دو ساعت هم می نشست، از هیچ کس سؤال نمی کرد. کی چه هست؟ کسی چطور شد و نقدی و انتقادی از کسی نمی کرد، ابداً؛ مگر انسان از او سؤال می کرد که او پاسخ می داد و الّا ایشان هیچ نمی گفت.
آقای خوانساری، علیه الرّحمه، هم همین طور عالمی بود، خیلی کم صحبت و کم حرف؛ هیچ وقت از کسی انتقاد یا بدگویی نمی کرد، غیبتی نمی کرد.
من یادم نمی رود یک وقتی آقای میلانی در قضیّه انجمن ایالتی و ولایتی به تهران تشریف آورد و به علمایی پیوست که جمع شده بودند برای اصلاح کارها، آقایی در آن جمع بود که رساله ای نوشته بود و گفته بود: آقای میلانی گلایه کرده که چرا من رساله نوشته ام.
این پیرمرد آنقدر ناراحت شده بود که گفت: من از فلانی تشکر نمی کنم، من کی گفتم شما رساله ننویسید؟
آقای میلانی در هیچ موضوعی وارد نمی شد. مثلاً برای شخصی یا اشخاصی حرف بزند. منظور این تعبیر بود. وقتی می خواست انتقاد کند که او خلاف گفته، می فرمود: من از فلان کس تشکر نمی کنم. من کی گفتم تو رساله ننویس.
حوزه : آیا حضرت عالی از محضر مرحوم آشتیانی هم، بهره برده اید؟
استاد : بنده وقتی تهران آمدم، مرحوم آشتیانی در قید حیات بود. جست و جو می کردم ایشان را که بروم خدمت شان معقول بخوانم. ایشان مدرس مدرسه سپهسالار قدیم بود. مدرّس رسمی آن جا. البته ایشان برای تدریس، مدرسه نمی رفت، طلبه ها می رفتند خدمت ایشان درس می خواندند. بنده رفتم منزل ایشان. یادم می آید در جلسه ای که من رفتم، درس رسائل بود و استاد در جلسه: اعلم، انّ المکلّف اذ التفت الی حکم شرعی... بحث می کرد. ایشان یک ساعتی درباره این مطلب صحبت کرد. مطالب مختلفی می گفت. یک مرد عجیبی بود، سرشار از حافظه، مطالب زیاد، خیلی از مطالب سرشار بود. در یک سطح عالی، درس می گفت و صحبتهایی می کرد که به درد طلبه های آن جا نمی خورد. ایشان شخصی بود که خیلی مطالب داشت، لکن نمی توانست آنها را بفهماند، و شاگرد بخصوصی هم پیدا نکرد. از ایشان خواستم معقول شروع کند. چون مریض بود، گفت: ان شاءاللَّه حالم بهتر بشود، شروع خواهم کرد. امّا متأسفانه به همان بیماری به رحمت ایزدی پیوست و من توفیق نیافتم که از محضرشان استفاده برم.
حوزه : مرحوم آقا میلانی در مدرسه ای که تأسیس کرده بود، یک شیوه مخصوصی به کار گرفته بود، نظر شما در این مورد چیست؟
استاد : در این مورد بنده وارد نبودم. ایشان مدرسه هایی درست کرد و برنامه هایی گذاشته بود، لکن به نظر ما طراحان برنامه خیلی خوب نبودند، و دست اندرکاران، افراد مطلّع و کاملی نبودند که این کارها را بکنند، و بنده در برنامه هاشان شرکت نمی کردم.
حوزه : با توجّه به وضع حوزه های فعلی، به عقیده شما نیاز به تحوّلی هست یا نه؟
استاد : یادم می آید خدمت آقای میلانی بودیم، خدمت ایشان عرض کردم: جناب عالی که اهل درس هستید، اهل پرورش هستید، شما ده پانزده نفر از کسانی که از نظر اخلاق و استعداد سالم هستید، انتخاب کنید و به اینان دستور بدهید درس بخوانند، و فقط درس اصول و فقه بخوانند. بگویید: ما از شما درس خواندن می خواهیم و شما کاری به غیر درس نداشته باشید. و شما هم زندگی آنان را اداره کنید. دیری نخواهد گذشت که ما دارای مقدار معتنابهی مجتهد شده ایم، و در هر استانی یک مجتهد خواهیم داشت. بنده الآن هم معتقدم که این کار باید بشود.
مثلاً کسانی که اهل هستند و از نظر وضع مالی هم می توانند، پانزده یا بیست نفر را جدا کنند، به عنوان درس خواندن، جزوه هایشان را ببینند، راهنمایی کنند. اگر این کار بشود، در آینده مجتهدهای متعددی خواهیم داشت که می توانند تدریس کنند. الآن که کمبود استاد است، سرّش همین است. طلبه که به حوزه می آید، به سلیقه خودش کار می کند. در هر درس که می رود، باب سلیقه خودش است. با هرکس که می خواهد مباحثه کند، با سلیقه خودش است. رشته را می خواهد انتخاب کند، با سلیقه خودش است. اینان را باید راهنمایی کرد تا درس بخوانند و مجتهد شوند. اگر این کار بشود، نتیجه کاملی گرفته می شود. سالیان دراز درس فقه، اصول و فلسفه می خوانند، آخر هم استاد خوب نداریم.
باید کاری کرد که آنانی که نتوانستند درس بخوانند، یا درس خواندند و ملّا هم شدند؛ ولی کسی دورش را نگرفت و در این جا تدریس نمی کند، برود شهرستانها. یک وقتی یکی از آقایان که در سپاه قاضی بود، بر گشت آمد این جا، می خواست آن جا را ول کند. گفتم چرا نمی خواهی دو مرتبه بروی. گفت آقایی گفته تضییع عمرتان می شود، بیا توی حوزه. خود آن آقا را می شناختم به آن آقا گفتم: خود شما که کار نمی کنید، چرا دیگران را باز می دارید؟ شما الآن در حوزه چکار می کنی؟ برو و آن جا روی تختخواب بخواب و به مردم بگو بیایید از من مسأله سوال کنید، این کار را که می توانی بکنی. چرا خودتان که نمی روید، دیگران را هم از کار باز می دارید؟ از اینان زیاد هستند که الآن درس نمی خوانند، یا درس خوانده اند و محتاج نیستند، اینان مسلماً مورد مؤاخذه قرار می گیرند. باید به سراغ اینان رفت. باید پرسید شما چه بازدهی در حوزه دارید؟ در حوزه چکار می کنید؟ حقوقتان را که از حوزه می گیرید، به چه مجوّزی صرف می کنید؟ بنده معتقدم که حوزه مثل کارخانه ای است که باید تولید کند، و بیرون بدهد. اگر این جور نباشد، همین نابسامانیها هست. اگر افرادی که درس نمی خوانند بروند، چقدر از نظر مالی صرفه حوزه است! از آن طرف مردم هم نیازمند روحانی هستند. استانی هست که ده تا آخوند به درد بخور ندارد.
در ثانی، حوزه، مصداق مَثَل معروف شهر بی در و دروازه است. امتحان ورودی می کنند و آن وقت رها می کنند و بعد از این مسؤولی نیست که تفحّص از حال طلّاب نماید، که آیا طلّاب چه می خوانند؟ به وظایف یک طالب علم در حوزه عمل می کنند یا نه؟ سؤال نمی شود از کجا آمده؟ اهل کجاست؟ انگیزه او از تحصیل چیست؟ باید این کارها بشود تا از بعضی از ضررهایی که ممکن است به اسلام برسد، جلوگیری شود؛ چه بسا افرادی که به عنوان جاسوس بیایند. دشمن در صدد تأمین آتیه است و می خواهد آخوندهای درباری درست کند که هر چند دشمن بخواهد انجام دهند و با زبانها و قلمهای زهرآگین، صدمه به پیکر اسلام یا تشیّع بزنند. لذا باید مراقب حوزه بود و دید آنان که درس می خوانند، چطور می خوانند، آیا شایستگی درسی که می روند دارند یا نه، و اگر ندارند آنان را راهنمایی کنند، تا عمرشان تلف نشود. باید طلبه ها امتحان بشوند، سالی یک یا دو مرتبه امتحان بشوند. امتحان هم جوری باشد که مشوّق طلبه باشد. و از چیزهایی که نباید انجام شود، جلوگیر باشد، و مانع از درسهایی باشد که لازم نیست بخواند. مثلاً فرض کنید خارج می خواهد امتحان بدهد ازش جزوه می گیرند. خوب جزوه گرفتن کاری ندارد، انسان می تواند از کسی دیگر بگیرد و مطالبش را بنویسد، ولی وقتی جزوه را آورد و گذاشت، بگوید بخوان اینها را و شرح بده. اگر توانست این کار را بکند معلوم می شود که اهل درس خارج است و به درد می خورد. یا در سطح بگویند از کجا تا کجا مطالعه کن، بپرس و بعد بیا و شرح بده. اگر این کار را کرد، معلوم می شود اهل است، می تواند درس بخواند، اهل فهم است ولو بالفعل همه را از حفظ نداشته باشد. باید در حوزه ها مقداری کنترل باشد. پذیرفتن اهل علم با شرایط خاصی باشد، تا منسجم باشند و فردا بشود روی آنان کار کرد. امتحان ورودی تنها کافی نیست. می شود خیلی از کارها کرد و با رابطه و ارتباطات وارد حوزه شد. آنچه که می ماند برای طلبه، و می شود طلبه را از بطله تشخیص داد، همان امتحانی است که عرض کردم. الآن در مشهد شروع کرده اند، و تا اندازه ای هم موّفق و خوب بوده است. بنده امسال آن جا بودم، بسیار منظم و خوب و مرّتب بود. سال دوّمشان است و موفّق هم بوده اند.
مسأله دیگری که بنده معتقدم باید در حوزه رواج داشته باشد، که سابقاً هم بوده، درس اخلاق است. درس اخلاق، درس خواندن را تنظیم می کند. اگر کسی از نظر اخلاق اصلاح شده باشد، به وظیفه خودش عمل می کند. وظیفه دینی اش را عمل خواهد کرد. درس اخلاق ضرورت دارد. البته باید کسی بگوید که با سواد باشد، بعد هم از نظر تقوا و پرهیزگاری مورد اعتماد باشد. این جهت در حوزه ها دیده نمی شود، و حال آن که نقش مهّمی نسبت به اهل علم دارد.
حوزه : در مورد کتابهای درسی و درسهایی که باید در حوزه خوانده بشود، چه نظری دارید؟
استاد : اگر در مورد کتابها کاری نظیر کار مرحوم مظفّر در مورد اصول انجام بشود، خوب است. کفایه کتاب بسیار خوبی است، امّا کتاب مشکلی است، رمز است. مکاسب و رسائل خیلی زاید دارند. نقل اقوالهایی است که خیلی درست نیست. اگر بشود اینها را با همان سبکی که مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی نظر داشت، به سبک کتابهای درسی در آورد، خیلی خوب خواهد شد. مرحوم مظفّر شاگرد ایشان بوده و این سبک کار را از ایشان گرفته است. برابر این سبک، باید بحثهای اصولی منظّم بشود. مباحث الفاظ، مباحث عقلیّه، مباحث حجّت، باید مجزّا بشود، تا معلوم شود طلبه ها چه می خواهند بخوانند. اگر کسی پیدا بشود رسائل را جوری خلاصه بکند که زایدش را بیندازد، نه لازمش را و همچنین مکاسب را ساده تر بنویسد، خیلی بهتر از این است. همچنین اگر کسی کفایه را مشروح تر و مبسوطتر بنویسد، البته بهتر خواهد بود و لکن بر فرض هم درست نکنند، باز همینها را اگر کسی درست بخواند، به طوری که از استاد بی نیاز بشود، خود اینها کفایت می کند.
امّا درسهای دیگری که باید خوانده شود، فلسفه و عقاید است. خواندن عقاید از یک جهت ارتباط با فقه و اصول دارد. فلسفه، بی ارتباط با اصول نیست، هر کس که فلسفه را کاملاً خوانده باشد، فهمش نسبت به اصول بیش تر خواهد بود. از اوّل کفایه تا آخر آن بی ارتباط با فلسفه نیست. خوب است انسان یک دوره فلسفه بخواند، چون دخیل در کتابهای دیگر است. نظر به این که ما نمی توانیم فرهنگمان را از جهت تعلیم و مطالعات از دیگر فرهنگها جدا کنیم، چون جوانان، برای ادامه تحصیل به خارج می روند و ما از جهت تدریس خودکفا نیستیم و قهراً با فرهنگ خارجیان برخورد داریم، و اگر ما آنان را مسلّح به سلاح علمی نکنیم، قهراً تحت تأثیر فرهنگ خارج قرار خواهند گرفت: و نیز کتابهای خارج وارد مملکت ما می شود. اگر ما قبل از مطالعه آن کتابها جوانان را به اعتقادات مذهبی آشنا نکنیم، مسلماً تحت تأثیر قرار خواهند گرفت. یک وقت متوجه می شویم بسیاری از نیروی انسانی را از دست داده ایم. و این سرمایه های مملکت از دست می رود. بنابراین، باید روحانیون، مباحث اعتقادی را بدانند، و این بار را به دوش بکشند. همان طور که وقتی به عقب بر می گردیم می بینیم در هر دوره ای روحانیون و علمای مذهب هر کدام به فراخور توان خود به جهاز علمی مجهّز و جواب گوی شبهه ها بوده اند. البته باید متذکّر شد کسانی که می خواهند در بحثهای عقلی وارد شوند، قبل از آن، یک دوره اعتقادات مذهبی را بدانند که در غیر این صورت، ممکن است شبهه ها در آنان اثر بگذارد. چون جاهایی دارد که اگر کسی واقعاً ایمان قوی نداشته باشد، منحرف می شود.
مرحوم آقای قزوینی نقل می کرد: از آقا سید عباس شاهرودی که از علمای بزرگ بود و معقول تدریس می کردند، سؤال کردم کتابهایتان را چکار کردید.
گفت: من همه را از بین بردم.
گفتم برای چه؟ گفت: من مدتی بود که فلسفه می گفتم یک روز داشتم شبهه این کمونه را می گفتم بعد از آخر که گفتم و ردّ کردم، گفتم آقایان: این جا ما درس اعتقادات نمی خوانیم، فلسفه می خوانیم. یکی از شاگردانم آمد گفت: مگر غیر از همین ها ممکن است باشد.
گفت: من از همان وقت کتابها را همه را متلاشی کردم و از بین بردم. گفت: معلوم می شود من موجب انحراف هستم.
غیر از اینها برای روحانیون ضروری است که مطالعات سیاسی هم داشته باشند. در کنار درسها مطالعاتی هم داشته باشند؛ چون فردا اگر کسی بخواهد به اسلام خدمت کند، فقه و اصول تنها به درد نمی خورد. چیزهای دیگری هم باید بلد باشد. الآن ملاحظه می فرمایید که امام و دیگران همه مجتهد هستند، لکن این مجتهد، غیر از مجتهدان دیگر است؛ به درد اسلام می خورد، به درد جامعه می خورد. باید انسان به عنوان مطالعات جنبی، مطالعات سیاسی داشته باشد. اگر نداشته باشد به درد جامعه نمی خورد، نمی تواند برای جامعه کار کند.
موضوع اخلاق و درس اخلاق را هم که گفتم. اخلاق بسیار لازم است. از این جهت که همان طور که بدن در موقع انحراف مزاج و غیر متعادل شدن آن مریض می شود، روح هم هنگام به هم خوردن تعادل اخلاقیّات، و وقت غلبه رذایل اخلاقی و تضعیف شدن فضائل اخلاقی، مریض می شود، و باید معالجه کرد. همان طور که معالجه بدن بستگی به تعادل مزاج و دارا بودن مقدار لازم از موادّ برای ترکیب تعادل است؛ روح هم باید از نظر اخلاقیّات و فضائل و رذائل در حد متعادل باشد که از آن به عدالت اخلاقی تعبیر می کنند، و چون سرنوشت اعمال جوارحی به دست اخلاقیّات است، هر کدام از رذائل و فضائل غلبه کنند، اعمال بر طبق آن انجام می شود. باید به صدد علاج روح بر آمد، و عملی که مرض روح را بیان می کند و راه علاج نشان می دهد، علم اخلاق است و تا روح هم معالجه نشود، نباید انتظار عمل خیر و نیک از انسان داشت.
درس تفسیر هم لازم است. خصوصاً کسانی که نمی توانند خودشان تفسیر بفهمند و مبادی فهم را در دست ندارند. خلاصه تفسیر آشنایی با قرآن است. به وسیله آن انسان با بسیاری از علوم، مثل ادبیّات، به معنی الأعم، تاریخ، اصول عقاید و فقه آشنا می شود، چون منبع همه اینها قرآن است.
حوزه : در مورد روش موفقیت آمیز درس خواندن طلبه ها اگر رهنمودی دارید بفرمایید؟
استاد : معتقد بنده این است که موجب برای پیشرفت درس و شادمان بودن و با طراوت درس خواندن برای اهل علم، این است که مطالب را بفهمند. اگر انسان کتابها را فهمید، به طوری که در آن کتاب به استاد نیاز نداشت، این پایه می شود برای مراتب بعدی، و شخص خوشبخت و خوشحال از درس خواندن می شود و با طراوت و شاداب می گردد. تا مادامی که درس قبلی را نخوانده و به اندازه از استاد استفاده نکرده، بالاتر نرود. سلسله مراتب درسی باید این جور باشد. انسان که سطح می خواند، باید مرا صاحب کتاب را آن طوری بفهمد که اگر استاد دو مرتبه بخواهد درس را پیش مطالعه کند و بعد هم بنویسد و با کسانی که مثل خودشان یا قوی تر از خودشان هستند، مباحثه کند و بعد هم بنویسد و با کسانی که مثل خودشان یا قوی تر از خودشان هستند، مباحثه کنند. اگر این چنین درس بخوانند و یک دوره اصول در درس خارج بگذرانند، مسلّماً بی نیاز از استاد خواهند شد، و از نظر علمی مایه خواهند گرفت و خودکفا از رفتن به درس خواهند شد و می توانند در صدد تحقیق بر آیند و ماهر شوند.
اگر این جور درس بخواند، خارج گفتن هم برایش مهم نیست. در خارج هم همین مطالب با بیان بالاتر و با نقد و انتقادهایی بر اینهاست. اگر کسی می خواهد به جایی برسد، این چنین درس بخواند.
علاوه بر آن، پشت کار هم داشته باشد و عمر را تلف نکند. در نشستهای بی جهت که در ضمنش هم گناه و معصیت است، شرکت نکند. در تلف شدن عمر خسیس باشد، نگذارد عمرش تلف بشود. و از جهت اعمال هم، مواظبت به واجبات و ترک محرمات کند. این خودش کمک است. یادم می آید که از آیت اللَّه میلانی، رضوان اللَّه علیه، پرسیدند: راه مجتهد شدن چطور است؟ ایشان گفت:
مرحوم آقای نائینی می فرمود: نماز شب خواندن شرط اجتهاد نیست و لکن بی دخالت هم نیست.
راه اصلاح انسان همین است که انسان در اوایل زندگی خودش را موظف کند به وظایف اسلامی. قهراً اخلاق هم تعدیل می شود. انسان هر جور که عمل کند، اخلاق هم همان طور خواهد شد، نظیر او در خود انسان هم منعکس می شود.
حوزه : امروزه در حوزه دو مشکل عمده دیده می شود: یکی این که اساتید به درسهایی غیر از فقه و اصول کم تر می پردازند و دیگری هم انتقال سریع اساتید از یک مرحله درسی به مرحله بالاتر و در نتیجه، استادی که در یک درس مسلّط شده و بهتر می تواند تدریس کند، به درس بالاتر می پردازد و طلبه ها را از تسلط خود بی بهره می سازد. به نظر شما علّت این دو مشکل چیست؟
استاد : فکر می کنم اصول و فقه گفتن برای انسان آبرو می آورد. هر قدر انسان در فقه و اصول ملّاتر باشد در بین مردم و حوزه آبرویش بیش تر می شود و بیش تر به او احترام می گذارند. بهتر ملّایش می دانند. امّا اگر کسی در فلسفه ملّا باشد احترامش نمی کنند. در اعتقادات اگر مجتهد هم باشد، اعتنایی به او نمی کنند. او را ملّا نمی دانند. مردم از او اعراض می کنند. طلبه ها از او اعراض می کنند. امّا کسی که فقه و اصول خوب بلد باشد، مورد احترام در جامعه قرار می گیرد، مرجع می شود، استاد می شود و در همه کارها به او مراجعه می کنند، دنیایش خوب است، آخرتش هم ان شاءاللَّه خوب است. و امّا اگر در رشته فلسفه برود، در رشته دیگر برود، این طور مردم به او اهمیّت نمی دهند، استقبال نمی کنند، تشویق نمی کنند. سِرّ مسأله این است. مثلاً آقا شیخ مجتبی قروینی در مشهد اعتقادات بحث می کرد، بلد هم بود، بد نبود، کسی اعتنا نمی کرد. ایشان فرد منزوی شده بود، با این که در فنّ خودش مرد باسوادی بود. منظور این که سِرّ مسأله همین است که خدمتتان عرض می کنم. امروز آنچه که رواج دارد فقه و اصول است، و برای فردا هم فقه و اصول به درد می خورد. به خاطر همین است که در وضع کنونی، با توجّه به نیاز شدید به تدریس عقاید در حوزه، روحانیون ملّا در این فنّ کم وجود دارد. اگر همین افرادی که تفسیر تدریس می کنند، در رشته فقه و اصول درس می گفتند، احترامشان بیش تر بود!
امّا در مورد دوّم، باید عرض کنم: انسان باید ببیند وظیفه اش چیست؟ در حوزه چه وظیفه ای دارد؟ باید چه تدریس کند؟ و چه خلأیی است که باید پر کند. اگر در سطح نیاز است، سطح بگوید، وظیفه را ادا کرده است. خصوصاً اگر خودش در خارج پخته نباشد، نباید خارج شروع کند. به سبب این که موجب تضییع عمر دیگران خواهد شد. اگر از عهده مطالب برنیاید، مسلماً موجب تضییع عمر دیگران خواهد بود. لهذا تا انسان خودش را اهل خارج گفتن نیابد، به طوری که مطالب را آن جور که هست به شاگردها تفهیم کند، نباید خارج بگوید. تا می تواند نگاه به خلأ کند، هر جا خلأ است آن جا را پر کند. درس خارج زیاد است. زیاد درس خارج گفته می شود سطوح کم گفته می شود و اساتید مبرز کم دارد. مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی پیرمرد بود، تا آخر عمرش رسائل و مکاسب درس می گفت، با این که ایشان اهل درس خارج گفتن بود. پس باید انسان نگاه کند خلأ کجاست و چه باید بکند و حوزه چه نیازی به او دارد. باید نیاز حوزه را مراعات کرد.
حوزه : با توجّه به پیشنهادی که به مرحوم آیت اللَّه میلانی کرده بودید، می خواستیم نظر شما را در مورد تسهیلات تحصیلی حوزه بدانیم.
استاد : اگر طلبه بخواهد پیشرفت کند، باید از جهات مالی، مسکن و امثال آن در مضیقه نباشد. اگر زمامداران حوزه نظمی برقرار کنند که بشود زندگی همه را تأمین کرد، بهتر است. طلبه ای است که سطح می خواند، باید تأمین باشد، تا درس بخواند. از نظر اداره زندگی، بین خارج خوان و سطح خوان فرق نگذارند. سطح خوان را هم از نظر لباس، خوراک و مسکن تأمین کنند. اگر این جور نباشد ریخت و ریز زیاد است. مثلاً کسی با 1800 تومان نسبت به عائله باید همیشه مسافرت برود، یا خدای نخواسته درسهایی برود که پول می دهند. البته در این جا بحمداللَّه نیست. اگر حوزه، نظمی نداشته باشد که بتواند محصّلین واقعی را مکفی المؤنة [تأمین مخارج ] از هر جهت بکند، ریخت و ریز آن کم تر می شود. وگرنه موانع زیادتر خواهد شد و به جایی نخواهند رسید. مثلاً سیوطی خوان، یا معالم خوان نباید از نظر اداره زندگی نسبت به دیگران فرقی داشته باشد.
اینان هم فردا مثل دیگران سطح عالی خوان و خارج خوان خواهند شد. باید دید از نظر مؤنة چطوری هستند، باید مکفی المؤنة کنند و الّا ادامه تحصیل نخواهند داد.
حوزه : با توجّه به سختیها و رنجهایی که در زمان تحصیل در تهران کشیده اید، می خواهیم نظر شما را در مورد لزوم تحمّل سختی برای طلبه ها بشنویم:
استاد : بنده معتقدم که طلبه در اوایل زندگی، باید از جهات متعددی مراعات کند. از جهات مزاجی خیلی مراقب باشد، یک وقت ندارد و نمی کند، خوب آن که ندارد، چه می شود کرد. ولی باید مزاج را نگه داشت، باید به آن رسید، چون بدن وسیله کار شخص است، نه به عنوان خوشگذرانی، بلکه بعنوان ابزار کار. اگر بدن من سالم نباشد، نمی توانم درس بخوانم، فکر صحیح ندارم. نمی توانم به درد اجتماع بخورم. تجربه ای که من در دوران زندگیم داشتم، این است که باید بدن را سالم و شاداب نگه داشت، به آن رسید، از نظر خواب و خوراک مضایقه نکرد. به اندازه لازم، نه بیش از لازم. بنده توصیه و سفارش به آقایان اهل علم می کنم که در اوّل ورود، اگر به واسطه تنگدستی نباشد، هیچ وقت خود را در مضیقه قرار ندهند و درست از نظر خواب و خوراک به بدن برسند. بنده الآن سنّم نزدیک به 60 سال است، حالا که باید کار کنم مزاج ندارم، چون مزاجم را آن وقت از دست دادم و سالیان درازی معالجه می کردم. البته معلوم است که اگر برای انسان پیش آمدی شد، باید تحمل داشته باشد، باید صبر کند. در مشقّات زندگی، باید انسان صبر کند. هر کسی در هر شغلی اگر بخواهد به مقامی برسد، باید صبر داشته باشد و نباید زود از میدان در برود. اگر انسان مشکلات درس خواندن را تحمل کرد، می تواند به جایی برسد وگرنه اگر بخواهد خوشگذرانی کند، به جایی نمی رسد، ممکن نیست. بنابراین، باید به اندازه ای که بدن استراحت و خوراک لازم دارد، انجام دهد. البته اشخاص فرق می کنند، یکی پنج ساعت بخوابد، کفایت می کند و یکی هفت ساعت هم کفایت نمی کند. حدّش همین است که به اندازه ای باشد که شخص صدمه نخورد و مزاج ضعیف نشود.
حوزه : گاهی دیده می شود وضع معیشتی بعضی از روحانیون بیش تر از شأن یک روحانی است در این مورد چه توصیه ای دارید؟
استاد : اگر کسی می خواهد درس بخواند و تحصیل کند و ملّای به درد بخور بشود، باید مقدار لازم زندگی را که کمک تحصیل است داشته باشد، لکن اگر کسی می خواهد در میان اهل علم، خوشگذرانی بکند، اشتباه رفته است. نباید به مدرسه می رفت، باید به راه دیگر می رفت. چون خوشگذرانی در آخوند خیلی کم است؛ یعنی اگر کسی بخواهد زندگی اش از راه مشروع اداره بشود، کم است. تک و توکی هستند که اهل منبرند، اهل سخنرانی اند که می توانند بروند جایی و کاری بکنند، درآمدی داشته باشند و اِلّا اگر کسی بخواهد در حوزه بماند و زندگی خوب هم داشته باشد، ممکن نیست. خیلی کم هستند کسانی که در حوزه می مانند و می توانند از راه مشروع چیزی به دست بیاورند. لهذا، باید طلبه هایی که می خواهند درس بخوانند، کاری کنند که موانع راه را بر طرف کنند. شرایط را موجود و موانع را مرتفع کنند. همان طوری که اگر شرایط زندگی نباشد، نمی تواند ادامه بدهد. اگر چنانچه دنبال زندگی با رفاهی هم بود، از تحصیل باز می ماند، نمی تواند تحصیل کند. دائماً در فکر زندگی دنیایش خواهد بود؛ فلان جا نقص پیدا کرده اصلاح کنم و فلان جا و... کسی می خواهد دنبال دنیا برود، نمی تواند طلبگی را ادامه بدهد و ملّا بشود. مسلّم این جوری خواهد بود. بزرگان ما این طوری بودند. من درباره یکی از بزرگان شنیده ام که لحاف می دوخته و زندگی می کرده است. بنابراین، طلبه باید به مقدار مایحتاج تأمین کند و دنبال بقیّه نرود که عمرش را ضایع کند و از درس باز بماند.
حوزه : بعضی از طلبه ها که تازه وارد حوزه می شوند، در مورد عبادات و دعا و مستحبّات گاهی راه افراط و گاه راه تفریط می پیمایند، در این مورد راهنمایی بفرمایید.
استاد : کسی که اوّل وارد مدرسه می شود، ذهن صاف و پاکی دارد واقعاً دست نخورده است و عبادات و ادعیه شریفه هم جاذبه دارد، چون ذهن این شخص صاف است و جاذبه عبادات و ادعیه زیاد، به طرف آن می گرود، گرچه از طرف دیگر، چون از نظر علمی بی بضاعت است، صدمه بخورد. من معتقدم اینان را باید خیلی نصیحت کرد. باید گفت: درس بخوانید و از رساله هم سوا نشوید. کسی از بنده سؤال کرد: چه کار باید بکنم، گفتم: طلبه وقتی وارد حوزه شد، باید درس بخواند و خوب هم بخواند و از رساله هم سوا نباشد که اعمالش طبق وظیفه شرعی باشد. امّا دعا و امثال آن در خلال اینها البته مطلوب است، لکن اگر کسی بخواهد بیش تر عمرش را در اینها صرف کند، نه در درس، کار خوبی نیست. البته اهل صفا بودن، اهل حال بودن، بسیار خوب است، لکن نباید طوری باشد که تحصیل علمی اش هم صدمه بخورد.
حوزه : زود ازدواج کردن را شما یک عامل موفقیّت می دانید یا خیر؟
استاد : ازدواج شرعاً امر مطلوبی است، و طلبه باید نگاه کند آیا با ازدواج می تواند به تحصیل ادامه بدهد یا نه. اگر ازدواج ضرر به تحصیل اش نمی زند و از نظر زندگی می تواند طوری تأمین کند که به درسش صدمه نخورد، خوب است، واِلّا باید صبر کند تا به جایی برسد که بتواند تأمین زندگی بکند، آن وقت ازدواج کند. چون می بینیم بعضی از اشخاص در اوایل طلبگی ازدواج می کنند، زندگی شان اداره نمی شود. حقوق حوزه برای شخصی که سطح می خواند کم است، بنابراین چنین شخصی مجبور است از راه دیگری تأمین کند.
حوزه : شما که با یک واسطه و از طریق مرحوم آیت اللَّه میلانی نظریّات آقا شیخ محمّد حسین اصفهانی را به دست آورده اید می خواستیم در مورد سبک ایشان توضیح بفرمایید؟
استاد : مرحوم حاج شیخ محمد حسین اصفهانی، هدم بنایی و تجدید بنای دیگر نکرده است. و اگر کرده باشد، خیلی کم است. وی، مانند شیخ انصاری که مطالب را دگرگون کرده، نیست. البته ایشان مطالب را مستدل بیان کرده، هر صغرایی را تحت کبرای خودش قرار می داده و آن را بر صغری برابر می ساخته است. مطالب ایشان موجز و تعبیرات ایشان تحت اصطلاحات علمی نهاده شده است، لهذا فهم مطالب ایشان برای خیلی ها مشکل است و اگر فضلا به مطالب ایشان آشنا شوند، محک خوبی برای ملّایی آنان است.
حوزه : در مورد جنگ تحمیلی نظر شما چیست؟
استاد : این جنگ، جنبه دفاع از حریم اسلام و مسلمانان دارد، و برای دعوت به اسلام نیست، تا گفته شود لازم به اجازه امام معصوم است. این جنگ دفاعی بر همه مسلمانان واجب است و اختصاص به اشخاص خاصّی ندارد.
حوزه : در پایان اگر توصیه و نصیحتی برای طلبه ها دارید بفرمایید:
استاد : طلبه ها از آن روزی که وارد حوزه می شوند، مواظب خودشان از جهت مزاجی و نیز حال پیدا کردن باشند. چون اگر انسان بتواند آن روحیّه جوانی را نگهدارد، آن صفا را نگهدارد، برای سالیان بعدی، به موفقیّت برای پیشرفت در کارهایش رسیده است. کسانی را می بینیم به جایی و مقامی رسیدند، که چیزهایی داشتند. از مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی نقل می کنند که فرموده بود: سه چیز را من ترک نکردم: یکی نماز شب و یکی هم زیارت عاشورا را و سوّمی را بنده یادم رفته است که چه بود. انسان اگر بخواهد واقعاً با معنویّت حرکت کند، در درس توفیقات معنوی پیدا کند، باید راه بندگی برود. بنده خدا باشد و در صدد ادای وظیفه باشد و در ادای وظیفه کوتاهی نکند. یک وقتی کسی می پرسید: چه کسی اهل بهشت می شود؟ بنده گفتم: اگر کسی واجباتش را انجام دهد و محرمات را ترک کند، این اوّل کسی خواهد بود که به بهشت می رود. اهل علم شایسته است که این جور باشند. واقعاً پای بند باشند به این که واجبات را عمل کنند، و محرّمات را ترک کنند. اگر نسبت به مستحبّات و آداب وقتی داشته باشد، صرف کند چه بهتر، والّا طوری نیست. آنچه که ضرورت برای همه، بخصوص اهل علم دارد، آوردن واجبات و ترک محرّمات است. البته داشتن توسّلات هم خیلی دخیل خواهد بود، در پیشرفت انسان. انسان عوض این که عمرش را در نشستهای بیهوده و باطل صرف کند، عمرش را در این راه صرف کند.
حوزه : از این که لطف فرمودید و به پرسشهای مجلّه پاسخ دادید. متشکریم.

مصاحبه با استاد حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی(14)

طلایه داران کاروان فقه و اجتهاد، که سالیان بسیار پرتو افشان علم و تقوی بر تارک حوزه های علمیه بوده اند، تافته ناگسسته تاریخ حوزه اند و آئینه تمام نمای فراز و نشیبهای آن؛ و نه آئینه، که خود تاریخ سازند، و طالبان علم را نشاید که درس تاریخ تطور حوزه ها را در محضر جز اینان آموزند.
گفتار ایشان که بر پشتوانه ارزشمند اندوخته های علمی و مشاهده های عملی و تجربه های تاریخی سلف صالح استوار است، ریشه های لطیف نهالان نورسته حوزه های کنونی را به ریشه های محکم و پر مایه دیروزیان پیوند می زند. و این چنین آب حیات را در آوندهای این درخت تناور همواره جاری می دارد.
بدین سان آشنایی با چنینی اسطوره هایی، آشنایی با تاریخ حوزه ای است که اگر چه امروز، تنها به عنوان دانشکده فقه و اصول شناخته می شود. لیک در گذشته ای نه چندان دور، دانشگاه علوم، و شاید تنها دانشگاه موجود بوده است. مجتمعی علمی، که فقه و اصول، تفسیر و نهج البلاغه، حکم و ادبیات، ریاضیات و نجوم و طب و تاریخ، در آن به گونه ای با هم پیوند داشت که اندیشه جدایی هر یک از دیگری، با باور هیچ یک از استاد و شاگرد، سازگاری نداشت.
این گونه بود که فارغ التحصیلان چنین دانشگاهی مردان مردی بودند، رهنوردان قله های سر به فلک کشیده علم و عمل، رادمردانی بریده از دنیا، معراج گرانِ تا به ستیغ عرش ایمان و حکمت و معاد باورانی تشنه وصال، و در چنان حالی مردم دوست و درد آشنای ضعیفان و باور اندیشان علیکم بالسواد الاعظم.
این همه نبود، مگر به بهره مندی اساتید این دانشگاه از گنجینه پربهایی که پایه گذاران حوزه شیعی به ودیعت گذارده بودند. از این رو، استاد، نه تنها فقیه، که مفسر، فیلسوف، ادیب، ریاضی دان، منجم، طبیب و تاریخ آشنا نیز بود.
جای حیرت نیست که استادانی چون: مرحوم آخوند کاشی، حاج آقا رحیم ارباب، خراسانی، حاج میرزا علی آقا شیرازی و... ذوفنون بودند، امّا چگونه از آنچه که پیرامون ویژگیهای معنوی آنان یاد می شود، آن هم بسان خوشه ای از گندم زاری بی انتها، در شگفت نمائیم؟ آن جا که استاد می گوید:
مرحوم آسید محمد باقر دُرچه ای که مرجع تقلید بود، در علم ورع و تقوی آیتی بود عظیم، و به حقیقت جانشین پیامبر اکرم و ائمه معصومین، سلام اللَّه علیهم اجمعین، در سادگی و صفای روح و بی اعتنایی به امور دنیوی، گویی فرشته ای بود که از عرش به فرش فرود آمده و برای تربیت خلایق، با ایشان همنشین شده است. هنگام سلامت، غذایش بسیار ساده بود و نان خورش شام و نهار او با پیاز و سبزی بود، یا دوغ و یا سکنجبین. مکرر دیدم که سهم امامهای کلان برای او آوردند و دیناری نپذیرفت، با این که می دانستم بیش از چهار پنج شاهی پول سیاه نداشت، وقتی سبب می پرسیدم، می فرمود: من فعلاً بحمداللَّه مقروض نیستم و خرجی فردای خود را هم دارم، و معلوم نیست که فردا و پس فردا چه پیش آید: و ما تدری نفس ماذا تکسب غداً. بنابراین، اگر سهم امام را بپذیریم، ممکن است حقوق فقرا تضییع شود.
گاهی دیدم چهارصد پانصد تومان که به پول آنروز چهارصد پانصد هزار تومان بود، برایش سهم امام آوردند، بیش از چند ریال که مقروض بود، قبول نکرد. اگر احیاناً لقمه ای شبهه ناک خورده بود، فوراً انگشت در گلو می کرد و همه را بر می آورد. و این حالت را مخصوصاً خود یک بار به رأی العین دیدم.
ماجرا از این قرار بود: یکی از بازرگانان ثروتمند، آن بزرگوار با چند تن از علماء و طلّاب دعوت کرده بود. سفره ای گسترده بود، از غذاهای متنوع با انواع تکلّف و تنوع. آن مرحوم به عادت همیشگی مقدار کمی غذا تناول کرد. پس از آن که دست و دهانها شسته شد، میزبان قباله ای را مشتمل بر مسأله ای که به فتوای سیّد حرام بود. برای امضاء، حضور آن مرد روحانی آورد. وی دانست که آن میهمانی مقدّمه ای برای امضای این سند بوده و شبهه رشوه داشت. رنگش تغییر کرد و تنش به لرزه افتاد، و فرمود: من به تو چه بدی کرده بودم که این زقوم را به حلق من کردی؟ چرا این نوشته ها را پیش از ناهار نیاوردی تا دست به این غذا آلوده نکنم. پس آشفته حال برخاست و دوان دوان به مدرسه آمد و کنار باغچه مدرسه مقابل حجره اش نشست و انگشت به حلق فرو کرد و همه را برگرداند و پس از آن نفس راحتی کشید.
یا می گوید:
مرحوم آسید مهدی درچه ای، برادر کوچک آسید محمد باقر، که او نیز از ساکنان مدرسه نیم آورد بود، در علم و تقوی و امانت و صداقت، نسخه ثانی برادر بود. از جلوه های تقوی و زهد آن بزرگ یکی آن که در اوائل ایام قحط و مجاعه سال 1335 تا 1337 ق. که مصادف بود، با جنگ بین الملل اول، ده بیست من آرد، در خانه داشت، و عائله سنگینی هم داشت. به محض این که آثار گرانی نمودار شد، مرحوم آسید مهدی آن ده بیست من آرد را فروخت و چون به او گفتند لازم بود شما احتیاط می کردید و حتی مقدار دیگری هم می خریدید، جواب داد: ترسیدم شبهه احتکار داشته باشد. خدا بزرگ است.
یا می گوید:
مرحوم آخوند ملّا عبدالکریم گزی، براستی شیخ بهائی عصر خود بود، و مرجعیّت تامّه قضا و فتوی داشت و در عین این که سی چهل سال تمام امور قضائی اصفهان و توابعش در دست او بود، شبی که در گذشت، خانواده او نفتِ چراغ و نان شب نداشتند و مرحوم فشارکی از محلّ وجوهات حواله داد تا برای خانواده او شام شب و لوازم معیشت تهیه کردند و من خود یکی از حاضران آن واقعه و مباشر آن خدمت بودم.
اینها و جز اینها، واقعیتهایی هستند که شناخت و پیروی از آنها، بویژه برای رهپویان طریق حق و طالبان علوم الهی، ضروریت حیاتی دارد، و عامل اساسی جهت گیری علم و پیوند آن با عمل خواهد بود. و هیهات که بر بلندای قله علم گام نهیم و در حضیض دره بی عملی فرو غلطتیم.
اکنون، در این مقال، پای صحبت استاد ارجمندی نشسته ایم، که روایتگر راستین حدیث حوزه ای است که در آغاز از آن یاد کردیم. چرا که وی افتخار شاگردی بزرگانی را داشته که نام آنان زینت بخش فصل هایی از کتاب تاریخ حوزه است.
او که تا چندی پیش، پر جمعیت ترین مجتمع درسی را در حوزه علمیّه قم داشته و درس سطوح عالیه وی، بویژه کفایه اش، مجمع فاضلان و محفل انس عاشقان تحصیل و تحقیق بوده است، اینک با کوله بار سنگین بیش از پنجاه سال تجربه تحصیل و تدریس شاگردان برجسته و سالکان سیرت آن سلف صالح، در خانه ای محقّر، با کم ترین امکانات، به ادای وظیفه مشغول است.
این استاد یگانه و صاحب تجربه کهن، آن گاه که نام امام، مدظله، را می شنود، با کهولت سن از جای بر می خیزد و چنین می گوید: به احترام نام ایشان باید بلند شد و بعد با اندوهی عمیق از این که امروز نسبت به وجود امام قدردانی کامل نمی شود، تأسف می خورد. بی گمان، خاطرات این مردان مرد، برای ما درس است. و پندهای پدرانه آنان راهنمای راهمان. و آنچه از چگونگی راهسپردن رهروان می گویند، معیار سلوکمان.
به این امید، راهیِ خمینی شهر اصفهان شدیم که از خرمن دانش، اندیشه و تجربه های استاد بزرگ آیت اللَّه حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی، دسته گلی ارمغان طالبان حکمت و راهیان راه کنیم. با قدردانی و سپاس کامل از حضور فرزند برومند استاد جناب آقای نورالله جبل عاملی که ما را در فراهم آوردن این مجموعه کمک و یاری فراوان کرد.
حوزه
حوزه : در ابتداء از روزگار طلبگی و چگونگی تحصیلات خود بفرمایید.
استاد : زمانی که من از سده(15) به قصد تحصیل راهی اصفهان شدم، مرحوم آقا شیخ محمد باقر جبل عاملی، دایی بنده، در مدرسه مرحوم ثقة الاسلام حاج شیخ محمد علی نجفی حجره ای داشت. خدمت ایشان رسیدم و با کمک و راهنمایی ایشان مشغول تحصیل شدم.
هر دو هفته یک بار به قصد دیدار والدین، پیاده راه سده را در پیش می گرفتم. دو فرسخ راه بود. در بازگشت یک بغچه نان به دوش داشتم که غذای دو هفته آینده ام بود. در آن سن و سال، به این کیفیّت زندگی کردن مشکل بود. اما علاقه فراوان به تحصیل، نمی گذاشت که از سختیها ناراحت شوم. معمولاً طلبه ها هم مشابه همین وضعیت را داشتند. در عین حال، مرتبه خوبی از خلوص و صفا مشاهده می شد. در اساتیدمان معنویتی موج می زد، که به ما روحیه و قوت قلب می بخشید. در گذشته حوزه اصفهان رونق بسزایی داشت. وجود اساتید گرانمایه و نادر، به آن، چنان جذابیتی داده بود که شما کم تر کسی از بزرگان سلف را می یابید که چند سالی در این حوزه تحصیل نکرده باشد. مرحوم ملا هادی سبزواری، آیت اللَّه بروجردی و بزرگانی دیگر، سالیانی چند از حوزه اصفهان بهره مند بوده اند.
من مغنی و مطول را خدمت مرحوم جلال الدین همائی(16) که بعد استاد دانشگاه تهران شد، خواندم. ایشان در مدرسه نیم آورد(17) حجره داشت و در مسجد جارچی(18) درس می فرمود. صفات خوبی در مرحوم همائی جمع شده بود. جدا از تقوا و مناعت طبع، پشتکار عجیبی داشت به صورتی که می توان یکی از خصوصیّات خوب ایشان را حساس بودن نسبت به گذشته زمان دانست. لحظه ای را بی ثمر از دست نمی داد. گاهی می شد که ایشان کتاب سنگین و پر محتوایی را در راه مطالعه یا حفظ می کرد. به این جهت بود که مرحوم همائی در مدت چندین سال طلبگی مدرسه نیم آورد، جامعیتی در اکثر علوم معمول در آن زمان پیدا کرد. شرح لعمه را خدمت آقا میرزا احمد مدرس و آقا شیخ علی یزدی خواندم. مرحوم آقا شیخ علی یزدی، آن گونه در ادبیات مسلط بود که به نحو رجز درس می گفت، یعنی با عبارات مسجّع و مقفّی.
قسمت زیادی از قوانین را نزد آقا سید علی نجف آبادی خواندم. رسائل، مکاسب و حتی مقداری از کفایه را خدمت فقیه و مجتهد معروف آقا میر سید محمد نجف آبادی خواندم. ایشان استادی بزرگ و در تدریس کفایه مدرس مبرّزی بودند.
همراه آیت اللَّه شهید حاج آقا عطاء اللَّه اشرفی اصفهانی، درس مکاسب مرحوم شیخ محمد رضا جرقویه ای می رفتیم.
مرحوم جرقویه ای در زندگی خود حالات و کیفیات بسیار خوبی داشت. ایشان نسبت به دنیا، به حداقل از ضروریات اکتفاء می کرد و با مرتبه خوبی که از مناعت طبع داشت، پاکیزه می زیست.
مرحوم حاج سید محمد مهدی دُرچه ای در مسجد نو اصفهان مکاسب می فرمود، درس ایشان هم می رفتم.
حوزه : در ابتدای سخن اشاره ای به اهمیت حوزه قدیم اصفهان داشتید، لطفاً در این باره بیش تر توضیح بفرمایید.
استاد : حوزه های طلبگی قدیم، تنها به فقه و اصول خلاصه نمی شد. بلکه در کنار این دو، علومی دیگر از قبیل تفسیر، اخلاق، طبّ، ریاضیات، نجوم، و فلسفه در آن رایج و تدریس می شد. حوزه اصفهان، اساتید فرید و همه فن حریفی داشت که به خوبی از عهده تدریس این علوم در کنار فقه و اصول بر می آمدند. اساتیدی که هم مجتهد بودند و هم در این علوم صاحب نظر. بعضی از آنها مانند: مرحوم آخوند کاشی(19) مرحوم جهانگیر خان قشقائی(20) مرحوم ارباب(21) مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی(22)، مرحوم سید محمد باقر دُرچه ای(23) مرحوم شیخ محمد خراسانی(24) و مرحوم مدرس، جزء نوادر و سرآمد اقران خود بودند.
حوزه : حضرت عالی غیر از فقه و اصول چه تحصیلاتی داشته اید؟
استاد : مقداری از علوم معمول در آن زمان را خواندم. مثلاً مقداری از معقول را خدمت مرحوم آقا شیخ محمود مفید خواندم. ایشان هدایه میبدی را در مسجد دارالشفاء مقابل بازار مسگرهای اصفهان تدریس می فرمود.
استاد بزرگ معقول مرحوم آقا شیخ محمد خراسانی در مدرسه صدر حجره ای داشت در همان جا برای عده ای شرح منظومه می فرمود. من که در این درس نیز شرکت می کردم، تمام مطالب ایشان را می نوشتم که بعد بعضی از دوستان و همچنین بعضی از خانمها که به این گونه بحثها اشتغال و علاقه ای داشتند، این نوشته ها را می گرفتند و استنساخ و استفاده می کردند. خدمت حاج میرزا علی آقا شیرازی که بسیار مرد پاک و مهذّبی بود، درس تفسیر و نهج البلاغه می رفتم. تفسیر و نهج البلاغه ایشان واقعاً کم نظیر بود. و برای کسانی که نبودند، تصورش مشکل است. نجوم و تقویم عربی را خدمت حاج شیخ محمد رضا رهنانی خواندم.
ریاضیات را خدمت مرحوم ارباب، رضوان اللَّه علیه، خواندم. حاج آقا رحیم ارباب فقیه صاحب نظر و بسیار مرد جلیلی بود که در عین جامعیّت، اخلاق و رفتار بی نظیری داشت. این مرد متواضع درس شرح لمعه ای می گفت که پدر جد درس خارج بود.
حوزه : به چه انگیزه ای استاد در کنار فرا گرفتن فقه و اصول به تحصیل این علوم پرداختید؟
استاد : فرا گرفتن تفسیر و نهج البلاغه که برای هر طلبه ای ضرورت دارد. چون از آشنایی با قرآن و نهج البلاغه انسان جهت کار خودش را می یابد و می فهمد که در طلبگی باید به چه سمت و سویی حرکت کند. به عبارت دیگر، انسان با عوالم ناپیدایی آشنا می شود که رمز موفقیت او در آن خوابیده است. خواندن معقول هم که لازم است؛ زیرا علاوه بر مطلوبیت ذاتی خود علم و تجهیز انسان در حفظ و حراست از دین، خواندن معقول به عقل انسان چنان قوتی می بخشد که از آن در جای دیگر مثل فقه و اصول به خوبی می توان استفاده کرد و نتیجه گرفت.
ریاضیات و نجوم هم که علم است و مطلوبیت دارد. علاوه بر این، از ریاضیات در کتاب ارث و از نجوم در بحث قبله، به خوبی می توان استفاده کرد.
حوزه : در زمینه فراگیری این علوم چه توصیه ای برای طلبه ها دارید؟
استاد : دوستان ما خود بهتر می دانند که برای حراست و ترویج از دین، تنها به فقه و اصول نمی توان اکتفا کرد. و تسلّط در علومی از قبیل: تفسیر، نهج البلاغه، تاریخ اسلام و حکمت لازم است. اساتید حوزه ها هم باید در تقویت این جهات بکوشند. و زمینه را به گونه ای فراهم سازند که طلبه از هر جهت آماده و مطابق با نیاز زمان تربیت شود.
حوزه : فرمودید بعضی از خانمها یادداشتهای درس شرح منظومه شما را گرفته و استفاده می کردند مگر در آن زمان خانمهایی بودند که در حوزه معقول بخوانند.
استاد : بله بودند خانمهایی که درس می خواندند، فقه، اصول و فلسفه؛ از جمله شاگردان، مرحومه حاجیه خانم امین که درس و بحث داشت.
حوزه : آیا درس خواندن خانمها مورد خرده گیری آقایان قرار نمی گرفت.
استاد : نخیر، بلکه خانمها توقّع بیش تری داشتند و می خواستند که حوزه به آنان بیش تر توجه کند و امکانات بهتری جهت تحصیل آنان فراهم سازد.
حوزه : اگر خاطره ای از دوران طلبگی خود به یاد دارید و اکنون بازگویی آن را برای ما و دیگر طلاب، مفید می دانید، بفرمایید.
استاد : من تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل از اصفهان به قم بیایم، هیچ پولی نداشتم. به همین علّت یک سال نماز استیجاری به مبلغ پنج تومان قبول کردم و این پنج تومان را خرج سفر کرده و به قم آمدم و مدتی در مدرسه رضویه و حجره های نمناک مدرسه خان و مدتی در فیضیه به سر بردم و با شهریه مختصری که داده می شد، به قناعت می گذراندم و از برکت آنها کتابهای ضروری را هم تهیّه می کردم.
حوزه : در چه سالی به قم تشریف آوردید؟
استاد : سالش را دقیق به خاطر ندارم. قم که آمدم درس مرحوم آیت اللَّه حائری می رفتم. البته در این درس، جزء طبقه دوم و سوم از شاگردان بودم. چون در درس ایشان، مرحوم آقای حجت، مرحوم سید محمد تقی خوانساری و از این قبیل شرکت می کردند. مرحوم حجّت بعد از درس آیت اللَّه حائری برای ما درس داشتند. بعدها هم که آیت اللَّه بروجردی تشریف آوردند، درس ایشان می رفتم.
حوزه : از ویژگیهای اخلاقی استادان بزرگ خود، برای ما بگویید که ان شاءاللَّه آن اخلاق والا و رفتار زیبا، هم ما را به کار آید و هم دیگر طلاب عزیز را.
استاد : غیر از جامعیّت علمی، سه خصوصیّت در اکثر اساتید ما چشمگیر بود.
یک، مرتبه عالی از تقوا. دو، حسن کامل اخلاق. سه، تواضع و فروتنی. معمولاً اساتید ما دقت کامل داشتند که حتی مکروهات را انجام ندهند در برخورد با شاگردان خود، چنان تواضعی داشتند که ما براستی خجالت می کشیدیم. یادم نمی رود گاهی که من از قم به اصفهان می رفتم و به خدمت استاد بزرگ مرحوم ارباب می رسیدم، ایشان می فرمود: فلانی بیا تا این مطلب را با هم حلّ کنیم. این نبود مگر از نهایت تواضع ایشان. یا مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی، که مرحوم مطهری هم خدمت ایشان نهج البلاغه را خوانده، این مرد واقعاً استاد بود، بخصوص در طب قدیم. کتاب قانون بوعلی را به خوبی تدریس می کرد و تفسیر و نهج البلاغه اش هم که معرکه بود، و در عین حال، به جهت اهمیتی که به موعظه و ذکر مصیبت می داد، معمولاً قطرات اشک در چهره اش نمایان بود. آنچه می گفت از دل بر می خاست و بر دل می نشست.
بد نیست این مطلب را هم بگویم که بزرگان ما از دنیا به حداقل از ضروریات اکتفاء داشتند. وقتی که مرحوم آیت اللَّه حائری می خواستند برای افرادی مانند سیّد محمد تقی خوانساری، سید احمد خوانساری و آقای اراکی شهریه ای تعیین کنند، به خدمتکار خود گفته بود، مقداری پول خدمت آنها ببرد و برای هر کدام مقداری را که از آن پول برداشته بودند، به عنوان شهریه تعیین و از آن به بعد روی این میزان که نیاز آنها را تعیین می کرد، برایشان شهریه می فرستادند.
حوزه : حضرت عالی از چه زمانی تدریس را شروع کردید؟
استاد : زمانش را که به صورت دقیق یادم نیست، چون در نظام طلبگی تدریس و تحصیل با هم مقارن است و به طور معمول درسهای پایین توسط مشغولین به درسهای بالاتر، تدریس می شود. من هم اغلب این طور عمل می کردم؛ اما درسهای عمومی من که جنبه یک درس عمومی در حوزه را داشته است، عبارت است از: چندین دوره مطول، مغنی، رسائل، مکاسب، کفایه.
حوزه : چه خاطره ای از شاگردان خود دارید.
استاد : بله آقایان حاج شیخ اسماعیل ملایری، حاج سید محمد طهرانی، یوسف صانعی، موسی صدر، شیخ محمد رضا صلواتی، محمدی گیلانی، صادق خلخالی، حسین مظاهری، مهدوی کنی، اخوی ایشان آقای باقری، آقای ستوده و همچنین مرحوم مصطفی خمینی، رضوان اللَّه تعالی علیه، از جمله کسانی بودند که به درس کفایه می آمدند. خداوند تأییدشان کند. آقایان خیلی جدی زحمت کش و مقید بودند. بعضی از ایشان ماه مبارک و تعطیلی ها را هم درس می خواندند جدیّت و علاقه فراوانی نسبت به درس داشتند. گاهی بعضی از شاگردان در درس می گفتند:
کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما.
منظور ایشان این بود که بیش تر بخوانیم. عموماً نظر و شائبه هم جز رضای خدا نبود.
حوزه : شما که بعضی از تابستانها را درس می گفتید نظرتان راجع به تعطیلات حوزه چیست؟
استاد : من نمی دانم، آقایان در تعطیلات چه می کنند. اگر تبلیغ می روند، تا احکام خدا را به گوشه و کنار برسانند، خوب است. رسالت طلبه ابلاغ دین خداست. آن وقت چنین بود که کسانی که به تبلیغ نمی رفتند، می ماندند و اشتغال به تحصیل داشتند از قدیم بحثی بود که مقدار تعطیلی ها باید کاهش یابد. به نظر من میزان این است که ببینم عمر برای چه صرف می شود. اگر آنچه برای او صرف می شود گرانمایه است، اشکالی ندارد. باید مواظب گذشت زمان و گذر عمر بود، چه در تحصیل و چه در تعطیلی فرقی نمی کند.
حوزه : معروف است که شما در زمینه ادبیات فرد ممتازی بودید. نظرتان را پیرامون مقدار ادبیاتی که یک طلبه باید بداند، بفرمایید.
استاد : این مطلب را باید توجه داشت که ذوقها فرق می کند. بعضی نسبت به ادبیات علاقه بیش تری دارند و بعض دیگر نه. نمی شود تحمیل کرد که همه باید در ادبیّات چه بشوند. البته نباید غافل بود که ادبیات مهم ترین ابزار کار طلبه است. چرا که کلید فهم حقایق قرآن و روایات معصومین (ع) ادبیات است. به این اندازه همه باید مسلط باشند.
حوزه : نسبت به امام خمینی، مدظله، اگر خاطره ای دارید بفرمایید.
استاد : به احترام نام ایشان باید بلند شد. استادی اشجع و دارای تمام صفات کمال بوده و هستند. از خدمت ایشان استفاده های بسیار بردم همت والای ایشان همواره در جهت تقویت و ترویج دین بوده است، و هیچ شائبه دیگری در وجودشان نیست. در همین رابطه خاطره ای هست. زمانی عده ای از دراویش آمده بودند و بعضی از حجره های مدرسه فیضیه را به قصد اقامت تصرف کرده بودند. بیرون راندن آنها با اشکالاتی رو به رو شده بود. امام، مدظله، در این قضایا حریف بودند. بعد از مشاجره سیلی محکمی به گوش یکی از آنها زده و همین مقدمه بیرون راندن آنها شد و آنها را از مدرسه بیرون کردند. امروز هم که سیلی محکم تری به گوش آمریکا و دیگر ابرقدرتها نواخته اند. این همه در جهت حفظ و حراست از دین است عرض کردم که ایشان در امر حفظ دین اشجع از همه هستند نسبت به وجود ایشان قدردانی کامل نمی شود. ایشان دارای مقامات ناشناخته ای هستند. مقام قوت قلب ایشان را ببینید توصیف ناپذیر است.
دعا برای سلامتی و موفقیّت وجود ایشان از واجبات است. بعد از هر نماز باید به وجود ایشان دعا کرد. چه شعار خوبی بر سر زبانهاست که خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.
حوزه : شما که بحمداللَّه موفق بوده اید که از زندگی و معیشت ساده ای برخوردار باشید، خوب است که مقداری در این زمینه برایمان صحبت کنید.
استاد : خلوص نیّت و جلب نظر خداوند متعال اسباب کار طلبه هست اینها، با معیشت ساده بهتر به دست می آید. تجربه هم نشان داده است که در زندگی ساده انسان فراغت بیش تری برای کمال می یابد. اکثر بزرگان ما از این طریق به جایی رسیده اند. مرحوم جرقویه ای استاد بزرگ ما، که دارای مراتب و کمالات خوبی و عادات بالایی بود، از نظر زندگی مادی بسیار در فشار و تنگدست می زیست. و من خودم چند مرتبه کتابهایی که به تدریج تهیه کرده بودم جهت مخارج زندگی فروختم و حدود بیست سال در خانه استیجاری بودم و در عین حال شاکر و خشنود بودم.
حوزه : رمز موفقیت طلبه را در چه می دانید.
استاد : اگر سعی و کوشش فراوان مقرون به نظر خالص و همراه با تقوا و تهجد کامل باشد، شخص موفق می شود. در احوالات بزرگان سلف که مطالعه می کنیم می بینیم که عنصر تقوا و تهجد به کار و کوشش آنها جان داده و زحمتشان را به ثمر نشانده است. کم کاری و تنبلی، آفت انسان و نداشتن خلوص و تقوا آفت کار انسان است.
العلم نور یقذفه اللَّه فی قلب من یشاء
باید جهات شخصی و اجتماعی را رسید و درست کرد، تا قلبی صاف و روشن یافت، آن گاه خداوند متعال در آن قذف علم می کند وگرنه تنها از کثرت درس و بحث چیزی به دست نمی آید.
البته از این مسأله هم نباید غافل بود که درس را باید خوب خواند. و از هیچ جا با مسامحه نگذشت. آن وقت که ما اصفهان بودیم، قبل از هر درسی آن را مباحثه می کردیم، تنها نکات مبهم آن در درس استاد بر ایمان روشن می شد. بعد از درس هم جهت تقویت و استقرار آن در ذهن کار می شد. خلاصه باید به کنه مطلب رسید و از درس بدون مباحثه هم به شدت پرهیز کرد.
حوزه : نظرتان را در جهت تقویت جبهه و رزمندگان اسلام بفرمایید.
استاد : امام، مدظله، در این زمینه جایی برای حرف باقی نگذاشته، هر چه لازم بوده است ایشان فرموده است. وقتی ایشان می فرماید: جنگ در رأس همه امور است و یا تقویت جبهه ها واجب کفایی است، خوب، هر کس باید به میزان و نوع امکانات خود در این جهت بکوشد. امیدوارم که خداوند متعال رزمندگان اسلام را تأیید و با دست پر توان آنها هر چه زودتر ریشه صدام و حزب بعث را از میان بر کند.
حوزه : در پایان ضمن تشکر فراوان از حضور شما که به ما فرصت دادید از خدمت شما بهره مند شویم، اگر صحبتی دارید بفرمایید.
استاد : خداوند عالم مؤید بدارد شما را و موفق باشید در خدمت به دین و موفق باشید در این رویه ای که در خدمت به حوزه ها و طلبه ها پیش گرفته اید. خداوند به تمام ما حسن عاقبت عنایت فرماید.