فهرست کتاب


آیینه داران حقیقت جلد اول

مجله حوزه‏

مصاحبه با استاد ستوده(8)

استاد ستوده خصال، حضرت آیت اللَّه ستوده را از دیرباز می شناختیم و صدای گرم و آهنگین استاد سالها ما را در شور و نشوری عمیق فرو برده بود. بر آن شدیم با استاد گفت و گویی داشته باشیم، تا بیش تر با شخصیت معنوی و علمی استاد آشنا شویم.
راهی خانه استاد شدیم، و استاد با محبت ما را پذیرفت. سادگی و بی آلایشی استاد دوستان را مجذوب ساخته بود. زنده دلی همراه با وقار و متانت که در استاد به طور شگفت انگیزی جمع شده بود، همه را تحت تأثیر قرار داده بود. در چهره اش هیچ نشانی از رنج 38 سال تدریسِ مداوم دیده نمی شد.
همتی والا وجودش را پر کرده بود و خستگی را نمی شناخت. از های و هوی زمانه، خویش را به کنار کشیده بود و وظیفه خویش را در تربیت و پرورش طلاب می دید. در طول مصاحبه این معنا را در ذهن مان نقش بست که: هر کسی را برای کاری ساخته اند، آن که توان تعلیم و تربیت دارد، باید به این مهم بپردازد و آن که توان اداره جامعه را دارد، دستی بالا زند و گوشه کاری را بگیرد، و آن که قلمی می تواند بزند، به تبیین اسلام و انقلاب بپردازد.
از زندگی استاد جویا شدیم. استاد پاسخ داد؛ امّا از پاسخ استاد چیزی دستگیرمان نشد؛ زیرا استاد وقتی از خویش می گفت، زبان در کامش نمی چرخید. حقیقت آن بود که وی هر آنچه رنج در زندگی دیده بود، از کرشمه و نازِ یار می دانست. و هر آنچه نعمت چشیده بود، از لطف وی. از این روی، همه را لطف می دید و جای برای شکوه و فغان نمی شناخت.
اگر اصرار دوستان نبود، شاید همین مختصری هم که استاد بناچار به زبان آورد، نمی توانستیم در مجلّه داشته باشیم، و بیش تر یاد گذشتگان و خاطره روندگان بود، که صفحه های این بخش را پر می کرد. چرا که استاد علاقه زیادی داشت، راه را در روش دیگران بنمایاند و از خود هیچ نگوید و اینک این شما و این کلام استاد.
حوزه : شمّه ای از زندگی و وضع تحصیلی و تدریسی خود را بیان کنید.
استاد : طبق تاریخی که ابوی این جانب، شیخ رحمت اللَّه قاضی اراکی، در پشت قرآن به شعر ذکر کرده، در سال 1300، در اراک متولد شدم. پدرم در سال 1313، فوت کردند. زندگی ساده و بی تکلفی داشتم، و کم عائله بودم. یادم هست حدود 35 سال قبل یک نفر اهل علم از بنده سؤال کرد که ماهی چقدر مخارج دارید؟
گفتم: ماهی 150 تومان.
گفت: اگر غیر از شما این حرف را می زد باور نمی کردم.
از روزی که وارد عالم روحانیت شدم، علاقه وافر به درس و بحث داشتم. والحمداللَّه خداوند عالم نیز توفیق مرحمت فرمودند، بدون مسامحه و تنبلی انجام شده است.
38 سال قبل به قم آمدم و از محضر اساتید محترم آن روز استفاده کردم. خدمت مرحوم آیت اللَّه العظمی آقای بروجردی، فقه و اصول و خدمت آیت اللَّه اراکی و مرحوم آیت اللَّه داماد، اصول و قریب هفت سال در خدمت آیت اللَّه العظمی آقای گلپایگانی فقه خوانده ام و در محضر مرحوم آیت اللَّه العظمی آقای حاج سید احمد خوانساری، علم کلام آموختم.
از بدو ورود به قم، ضمن تحصیل، به تدریس هم اشتغال داشتم و پنج دوره معالم الاصول، قوانین، سه دوره شرح لمعه، هفت دوره کفایه و هفت دوره مکاسب را برای آقایان طلاب درس گفته ام. در ضمن، در علم کلام، شرح باب حادی عشر و شرح تجرید علّامه بر تجرید الاعتقاد خواجه نصیرالدین، رحمة اللَّه علیهما، را در خلال بحث اصول و فقه مکرر برای آقایان عرض کرده ام، چه در اوقات تعطیلی و چه تحصیلی. حتی یک سالی اول آفتاب شرح تجرید می گفتم. یک روز زمستانی سخت، در حالی که برف می بارید، رفتم مباحثه. یک نفر از آقایان می فرمود:
توی حجره به رفیقم گفتم: امروز نمی روم، ایشان نمی آیند. رفیقم گفت: برو، او اگر سنگ هم ببارد می آید.
البته این رویّه ها از الطاف خداوند عالم بوده است. و اکنون هم بحثهای حقیر منحصر است به مکاسب در فقه و جلدین کفایه در اصول که در ایام هفته بحث می شود و قریب 40 ساعت در هفته برای مطالعه و گفتن آنها وقت صرف می گردد و تا حال خداوند عالم در این کار خیلی کمک فرموده وان شااللَّه برای آقایان نافع می باشد.
حوزه : در حوزه مرسوم است وقتی استادی کتابی را مدتی تدریس می کند، آن کتاب را ترک می کند و کتاب بالاتر را می پردازد. حضرت عالی با این که سالهاست مکاسب و کفایة تدریس می کنید، به درس خارج نپرداخته اید، چرا؟
استاد : عجله ای نیست، باید وظیفه را انجام داد. باید دید نیاز چیست؟ به من بعضی اساتید این معنا را اصرار کردند. آقای حائری فرمود و اصرار کرد. ولی اگر برای خدا باشد، هر چه باشد، خوب است. مگر نیاز باشد. درس خارج گفتن، طالبش زیاد است، درسهای پایین را کم تر می گویند، قهراً نیاز بیش تر است و باید طبق نیاز درس شروع کرد. من هفت دوره مکاسب مباحثه کرده ام، هنوز الآن علاقه ام مثل همان دوره اوّل است. همچنین کفایه را که از سال 49، شروع به تدریس کردم.
مرحوم آخوند، اصول را منقح کرده است. در کتابخانه فیضیّه کتابی است به نام تعادل و تراجیح، از مرحوم کرباسی. این کتاب به قدری حجیم است که گمان می کنم از سالی که من به قم آمده ام، کسی لای آن را باز نکرده است.
می گویند:
مرحوم آخوند به خواب کسی آمده بود و در عالم خواب به وی فرموده است: من به اهل علم خدمت کرده ام، 25 سال زحمت آنها را در 2 سال جمع کرده ام. آن شخص در جواب گفته بود: شما در 2 سال جمع کرده اید، ولی طلبه باید 25 سال زحمت بکشد تا کتاب شما را بفهمد.
حوزه : به نظر شما چه مقدار درس خواندن در رشته های مختلف برای یک طلبه لازم است؟
استاد : طلبه با 20 سال درس خواندن، مجتهد می شود. اگر یکی دو دوره اصول به همراه فقه و حدیث و رجال بخواند، از تقلید بی نیاز می شود. خواندن ادبیات به مقدار فهم قرآن و حدیث کافی است. نظیر علوم عقلی که به مقدار نیاز باید بخواند. مرحوم آیت اللَّه بروجردی، برخلاف آن که می گویند با فلسفه مخالف بود، مخالف نبود؛ بلکه می فرمود: به حدّ نیاز خوانده شود. خوب است، عمده وقت صرف فقه و اخبار و احادیث و تفسیر قرآن شود. چنانچه مرحوم آقای خوانساری روزی در منزل فرمود:
اهل علم نباید در این زمان از علومی مثل فلسفه و... تهی دست باشد.
حوزه : عدّه ای می پندارند فضل هر کسی مربوط به مقدار زمان تحصیلی آن است و هر کسی بیش تر به درس رفته باشد، عالم تر است، نظر شما چیست؟
استاد : درس خوب خواندن و خوب فهمیدن مهم است، نه درس زیاد رفتن. باید مطلب را خوب فهمید و خوب بحث کرد. مرحوم آیت اللَّه بروجردی می فرمود: در اصفهان که درس می رفتم، در کنار آن، خودم مشغول بودم. ایشان می فرمود:
من برای این درس می رفتم که متّهم نکنند به این که آقا حسین درس نمی خواند و الّا لازم نمی دیدم درس بروم.
طلبه باید این طور باشد. در کنار درسها با هم مباحثه قوی و فعّال، بحث کند، مثلاً مستمسک را بیایند مباحثه کنند. مستمسک خیلی کتاب خوبی است. مرحوم سید، صاحب عروه، در فروعش نظر دارد به جواهر الکلام و مستند الشیعة. مستمسک آقای حکیم ملخّص این دو کتاب است. آقای حکیم، در دو صفحه، همه خصوصیات این دو کتاب را آورده است. طلبه ها فروع عروه را عنوان کنند و بحث کنند. این که طلبه ها این مطالعات را نمی کنند، رشد هم نمی کنند.
حوزه : شنیده ایم که مرحوم آقای بروجردی مسلط بودن بر فتاوای اهل سنّت را بر فقیه لازم می دانسته است. آیا شما این سخن را از ایشان شنیده اید؟
استاد : این مطلبی است که در درس می فرمود. می فرمود: پنج نفر از فقها فقه شان از همه ممتاز است که عبارتند از: علّامه، شهیدین،محقق، فخرالدین. و جهتش این است که احاطه به فتاوی اهل سنّت دارند. گاهی مزاح می کرد و می فرمود: در قدیم کتاب خلاف را بعضیها با انبر، ورق می زدند، می گفتند فتوای سنیها توی این کتاب است.
مرحوم بروجردی، خود، این کتاب را چاپ کرد.
حوزه : طلبه ها برای تبلیغ لازم است زبانهای رایج خارجی و علوم جدید را یاد بگیرند؛ گویا عده ای استفاده از سهم امام (ع) را برای آموزش آنها صحیح نمی دانند نظر شما چیست؟
استاد : این چه حرفی است، باید خواند. گاهی تبلیغ اسلام از راه دانستن اینها می شود. قهراً لازم است. منافاتی با مصرف سهم امام (ع) ندارد. مگر اینها را یاد بگیرد و علیه امام زمان (ع) به کار گیرد. هر آنچه را بیاموزد و علیه امام زمان(ع) به کار بگیرد، حرام خواهد بود.
بعضیها می گفتند: می خواهیم با سهم امام به مکّه برویم، آیا امام زمان (ع) راضی است؟
در جواب می گفتم: مگر امام زمان با حج (نعوذباللَّه) مخالف است؟ اشکالی ندارد.
حوزه : شما در این مدت زیاد تدریس، چه تجربه هایی به دست آورده اید و باید درس چگونه گفته شود که موفّقیت آمیز باشد؟
استاد : درس را انسان اگر از روی علاقه بگوید، اشخاص را خسته نکند و جمع و جور بگوید، طلاب علاقه مند می شوند. برخورد استاد با شاگرد باید دوستانه و متواضعانه باشد، با تکّبر و فخر فروشی نباید باشد. استاد، باید مثل رفیق با شاگرد برخورد کند. اگر این طور باشد، طلبه به نشاط می آید. اینها خیلی تأثیر دارد. باید درس را خیلی ساده بیان کرد. قبل از این که به قم بیایم، طلبه های مدرسه ای که من در آن جا ساکن بودم، می آمدند از من اشتباه می پرسیدند. به آنها می گفتند: چرا همه شما از ایشان می پرسید، از دیگران نمی پرسید. می گفتند: ایشان وقتی می گوید، اشکال مان را خوب می فهمیم.
حوزه : طلبه ها به درس شما علاقه دارند، تنوّع درس و مزاحهای شما سختیها را آسان می کند. آیا فکر می کنید این نوع تنوّع در درس گفتن مفید است؟
استاد : من فکر می کنم اینها ادخال السرور است. کسانی هستند که الآن می آیند و می گویند: من بعد از بیست و پنج سال، هنوز حرفهای شما یادم هست. وقتی شرح لمعه می خواندیم به کتاب نکاح که می رسیدیم، چنان این کتاب را می خواندم که بعدش می رفتند زن می گرفتند. ازدواج منافاتی با درس ندارد، بلکه کمک است. طلبه هایی بودند که می گفتند چند وقت درس بخوانیم، بعد زن بگیریم، می گفتم: زن گرفتن ربطی به درس ندارد، زن که کتاب را از دست انسان نمی گیرد. خود فرد باید علاقه به کارش داشته باشد، جدیت کند. این که می گویند چند سال باید درس بخوانند بعد زن بگیرند؛ درست نیست. نجّار هم اگر همه وقت خود را صرف زن کند به نجاری اش نمی رسد. این مربوط به همت و بی همتی آدم است. گاهی سر درس می گفتم: الآن بعضی در مدرسه فیضیّه هستند، ولی به درس حاضر نشده اند، ولی بعضی ها در جاهای دوری ساکن هستند، الآن حاضرند. فردی بود، با این که پایش معلول بود، سر وقت در درس حاضر می شد، ولی بودند افرادی که سالم بودند، ولی تنبلی می کردند. باید خود انسان کار کند، خدا کمک می کند. گاهی اوقات کاری که 6 ماه وقت لازم دارد، با کمک خدا بسیار زود انجام می شود.
حوزه : شما از اعضای جمع آوری کتاب: جامع الحدیث الشیعة بوده اید، بفرمایید انگیزه حضرت آیت اللَّه بروجردی در این اقدام چه بوده است؟
استاد : چهار یا پنج نقیصه در وسائل الشیعه بود که باعث اقدام به این کار شد. نقائص عبارت بودند:
1. مرحوم شیخ حرّ عاملی، در آخر ابواب، بعد از بیان احادیث باب، می فرماید: تقدم او یأتی ما یدلّ علی ذلک. آیت اللَّه بروجردی می فرمود: کجا تقدم و کجا یأتی؟ باید مقدار زیادی گشت تا آنها را پیدا کرد. ایشان می فرمود: باید جای اینها، باب، روایت و کتابی که از آن نقل شده است معین شود.
2. وسائل، تکثیر ابواب کرده است، مثلاً در باب اذان و اقامه، چهل و هشت باب منعقد کرده و حال آن که چهار یا پنج باب کافی است.
3. وسائل تقطیع روایت کرده است؛ مثلاً یک روایت که متضمّن 10 یا 11 حکم است در 11 باب آورده و به 11 جزء تقسیم کرده است و این کار درست نیست، چون بسا صدر و ذیل روایت قرینه می شود بر فهم جملات حدیث. حدیث، باید یکجا نوشته شد و جلوی فقیه گذاشته شود، تا فقیه از آن احکام را استنباط کند، بلی برای کمک به فقیه نوشته شود که این حدیث اشاره به مطلبی در فلان باب دارد.
4. در وسائل تکرار اسانید شده است؛ مثلاً صاحب وسائل خبری را از کافی نقل می کند، سند را می آورد؛ از شیخ نقل می کند، سند را می آورد؛ و... آیت اللَّه بروجردی می فرمود: شیخ طوسی اخبار را از کلینی نقل می کند. بنابراین، می شود این اساتید را تداخل داد و این چنین نوشت: یب یعنی تهذیب عن کا یعنی کافی و آن گاه سند را ذکر کرد.
5. وسائل، اخبار اهل سنت را نیاورده است.
آیت اللَّه بروجردی می فرمود: من می خواهم از این راه اینها ملزم باشند که به اخبار ما مراجعه کنند و تمسک کنند. اهل تسنن می گویند: فقه شیعه از آن جایی که به قیاس و استحسان عمل نمی کند، توسعه ندارد. من می خواهم آنها به کتاب های ما مراجعه کنند و بدانند احکام فروعی که آنها به قیاس و استحسان می فهمند، ما با مراجعه به روایات به دست می آوریم. ولی بعد ایشان بنابر ملاحظات و احتیاطی که کردند، از این نظر برگشت می فرمود: می ترسم مقدسین هو کنند. بنابراین فرمود: وقتی باب تمام شد، بنویسید: رواه الجمهور که بدانند ما از اخبار و فقه آنها آگاهی داریم.
6. در وسائل، کتب اربعه و غیر اربعه مخلوط آمده است، از این روی می فرمود: هر چه از کتب اربعه است بالای صفحه و بقیّه را بعد از آنها در پاورقی بنویسید.
روی این مسائل، ایشان این جمع را تشکیل داد و خودشان گاهی اوقات تشریف می آورد. ولی چون این کار سالها طول می کشید، مرحوم آقای ربّانی که از اعضای این جمع بود، یکی دو پیشنهاد حضرت آیت اللَّه بروجردی را در وسائل آورد و مثلاً جای: تقدم و تأخر را مشخص کرد و چاپ نمود.
حوزه : آقا نورالدین، از بزرگان حوزه اراک بوده و حضرت عالی هم از دانش آموخته های حوزه اراک هستید، اگر نکته و خاطره ای از استادان خود درباره آن مرد بزرگ شنیده اید، بیان کنید.
استاد : ما ایشان را درک نکرده ایم، لکن مطالبی درباره ایشان شنیده ایم:
یکی از خصایص ایشان، حافظه قوی و استعداد زیادشان بوده است. از ایشان رساله می خواهند، ایشان می فرماید: من رساله ندارم، هر کس فتوای من را می خواهد، رساله ای بیاورد من در حاشیه آن نظراتم را بنویسم. رساله را می گرفته و در ظرف یک هفته نظرات خود را در حاشیه آن می نوشته است. سخاوت طبع ایشان نیز زیاده بوده است.
در این جا خاطره ای درباره ایشان، از مرحوم آقای حائری نقل می کنم: مرحوم حائری، که 16 سال در اراک می زیسته است (سال 1316 ه ق) به اراک می آید، 8 سال می ماند، سال 1324، به کربلا می رود و 8 سال آن جا می ماند. سال 1332، مجدداً به اراک باز می گردد و در سال 1340، به قم می آید. در مدتی که در اراک بوده، با آقا نورالدین حشر و نشر و برخورد داشته است. ایشان می گفت: پول و کاه نزد این سید یکی بود. وقتی مرحوم آقا نورالدین فوت می کند، مردم چهل روز عزاداری می کنند.
حوزه : اراک زمانی حوزه علمیّه بوده؟
استاد : بله، حوزه اراک به قدری رونق داشت که آقای حائری می فرمود: من حوزه اراک را از سامراء کمتر نمی دانم. به خاطر وجود آقای حائری حوزه اراک گرم شده بود.
حوزه : آیا مرحوم حائری سامراء هم بوده است؟
بله، ایشان در زمان آقای میرزای شیرازی، در حوزه سامراء بوده است، در بیت ایشان. مرحوم شیرازی، ایشان را با پسرشان هم مباحثه می کند. درباره آقای حائری و میرزا خاطره ای شنیده ام، که نقل آن در این جا مفید است:
بعد از چند سالی که مرحوم حائری می خواهد از میرزا جدا شود، برای خداحافظی نزد میرزا می رود. میرزا سنگین برخورد می کند. این برخورد روی آقا حائری تأثیر می گذارد. میرزا می فهمد، به آقای حائری می فرماید: صبر کن. وقتی مردم می روند، نامه ای به آقای حائری نشان می دهد، می گوید: ببین چه نوشته است!
قبل از خواندن از مرحوم حائری نامه را می گیرد و می فرماید: نخوان! آبروی فردی از بین می رود.
شاید بد و بیراه نوشته بوده که مرحوم میرزا ناراحت بوده است. میرزای شیرازی خیلی مقید بوده است.
حوزه : از آقای بروجردی اگر خاطره ای دارید، بفرمایید.
استاد : بلی، در یک هوای سرد زمستانی، قبل از درس، کسی خدمت ایشان می رسد و از ایشان می خواهد که چون هوا سرد است درس نرود و اگر هم می رود پوستین بپوشد. ایشان می فرماید: می روم و عبای تابستانی هم می پوشم. ایشان آمد در حالی که یک عبای استرالیائی پوشیده بود.
حوزه : از مرحوم آقای خوانساری هم اگر خاطره ای دارید، بفرمایید.
استاد : خاطره ای هم از ایشان دارم. وقتی در حضور ایشان از مرآت العقول علّامه مجلسی سخن به میان می آمد، ایشان می فرمود: این کتاب خوبی است، دوست داشتم آن را داشته باشم. روزی در یک کتاب فروشی با این کتاب برخورد کردم که در سه جلد با قطع بزرگ و زیبا بود، به ایشان عرض کردم: کتاب مرآة العقول در فلان کتابفروشی است و به 63 تومان می فروشند. ایشان فرمودند: الآن من هیچ پول ندارم. این حرف را در زمانی گفت که می توانست صدها هزار تومان از افراد تهیّه کند. این قضیّه مربوط به 33 سال قبل است.
حوزه : اگر از زندگی خودتان هم خاطره ای به یاد دارید و برای طلاب مفید می دانید، بیان فرمایید.
استاد : من در مجالس شرکت نمی کنم. روزی کسی آمده بود و مرا به یک مجلس عقد دعوت کرد. به ایشان گفتم: من در عقد خودم هم شرکت نکردم چه برسد به دیگری. چون همان روز که می خواستم ازدواج کنم، دوستان به مجلس عروسی ما می رفتند، ولی من مباحثه می کردم.
و به عنوان کمک و لطف الهی این را هم بگویم که در شب ازدواج، بنده 62 ریال بیش تر نداشتم، ولی خداوند به کسی که می خواهد وظیفه را انجام دهد کمک می کند. آقای نصیر الاسلامی بود که در مدرسه ای که ما ساکن بودیم، درس می فرمود، و نماز هم می خواند. بنده در خدمت شان شرح لمعه می خواندم. در همان روز به من گفت: آقای صدرای واعظ شما را دید؟
گفتم: نه.
فرمود: با شما کار داشت. ایشان متصدی مدرسه دیگری بود. من به مدرسه ایشان رفتم. منتظر ماندم. ایشان وارد شد. معمول بود وقتی به مدرسه می آمد، اهل علم دورش را می گرفتند. ایشان پس از آن که جواب اهل علم را داد، بر کاغذی به یکی از بازرگانان نوشت: هر چه فلانی می خواهد به ایشان بدهید. ولی من همچنان ساده گرفتم و این مطلب بر من گران نیامد.
حوزه : به نظر شما طلبه را نظر زندگی باید چگونه باشد؟
استاد : وضع اقتصادی اهل علم لازم است ساده باشد. بنده خودم با این که 38 سال است در حوزه قم زندگی می کنم، حدود 13 سال است که منزل شخصی دارم.
از نظر اخلاقی لازم است دارای صفات حسنه باشند. خصوصاً تواضع و فروتنی و حسن خلق و تارک کذب و غیبت باشند. از نظر اجتماعی با مردم مدارا کنند، با آنها فخر فروشی نکنند. مثل یک پدر یا برادر با آنها رفتار کنند و طمع به مال آنها نداشته باشند، تا در دید جامعه با عظمت باشند. و عظمت اهل علم عظمت قرآن و اسلام است. نسبت به درس علاقه مند باشند و زحمت بکشند، و از خداوند عالم و اهل بیت عصمت و طهارت، مخصوصاً، حضرت بقیةاللَّه، روحی له الفداء، کمک بخواهند.
حوزه : در پایان ما و دیگر طلاب را موعظه بفرمایید.
استاد : من، وقتی افراد را اصرار می کنند و موعظه ای می خواهند، می گویم: زبان! زبان! باید مواظب زبان تان باشید، خیلی انسان باید سنجیده حرف بزند. مرحوم خوانساری، طوری بود که اگر 50 سال با ایشان می نشستی، درباره کسی یک کلمه نمی گفت، یا خود را بر کسی ترجیح نمی داد. زمانی بود که من هنوز به قم نیامده بودم و اراک بودم، مرحوم کاشانی از تبعید آزاد شده بود، اراک آمد. یک مدتی هم اطراف اراک تبعید بود، ولی آن سال جای دیگر تبعید بود و به اراک وارد شد. بنا بود ابتدا به قم و آن گاه به تهران برود. در راه رفتن به قم، مردم و علمای اراک ایشان را بدرقه می کردند، صاحب حاشیه معروف بر کفایه و شاگرد آخوند هم حضور داشت. به شش فرسخی قم آمده بودیم، راه را به طرف دهی به نام قاضی آباد کج کردیم. در آن جا آیت اللَّه کاشانی را به نهار دعوت کرده بودند. باغ مفصّلی بود، با امکانات مفصّل. عده ای از علماء هم از قم آمده بودند. وقتی ظهر شد، دیدم سیّدی شنها را هموار کرد که نماز بخواند. من دیدم سیّد خوبی است، پا شدم به ایشان اقتدا کردم. بعد فهمیدم ایشان آقای سید احمد خوانساری است. اسم ایشان را شنیده بودم، ولی از نزدیک ایشان را ندیده بودم. بعد از نماز دیدم خیلی به ایشان اقتدا کرده اند. کسی در آن مجلس از ایشان سؤال کرد: روئیت وجه و کفین اجنبیه جایز است یا نه؟ آیت اللَّه خوانساری نگاهی به او کرد و هیچ نگفت. آیت اللَّه کاشانی به عربی به این فرد گفت: مسأله قحط بود که این را پرسیدی.
ایشان خیلی بر زبانشان مسلط بود. زبان حفظش لازم است، چون جرم زبان سنگین است. امیرالمؤمنین (ع) درباره زبان می فرمایند: جرمه صغیر و جرمه ثقیل. در روایت است که کسی از دنیا سالم برود، ملائکه تعجب می کنند. دنیا خیلی مخاطره دارد. پایین و بالا دارد. البته اگر کسی مصمّم باشد خدا کمکش می کند. والسلام.
حوزه : با تشکر از شما که این فرصت را به ما عنایت فرمودید.

مصاحبه با حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی(9)

در پی تصمیم به مصاحبه با آگاهان مسائل حوزه، در این شماره پای سخن حضرت حجة الاسلام و المسلمین، جناب آقای هاشمی رفسنجانی، نشستیم. مردی با کوله باری از تجربه تحصیل، تحقیق، مبارزه و مدیّریت. دانشمندی فقیه، با دیدگانی ژرف، آگاه به زمان، آن سان که در شب تار، بیم هیچ موجی و فشار هیچ گردبادی، در ساحل زمین گیرش نمی کند، و تلألؤ کاذب هیچ سرابی، چهره زلال آب را در ذهنش مخدوش نمی گرداند، و آن سوی هر پدیده را به روشنی این سوی پدیده می بیند. مردی که چون با مردم سخن می گوید مهربان تر از پدر، و آن گاه که با دشمن به مقابله بر می خیزد، سخت تر و استوارتر از کوه های سر به فک کشیده است: اشدّاء علی الکفار رحماء بینهم.
آقای هاشمی رفسنجانی، در این گفت و گو، از تجربه ها و خاطره ها و دست آوردهایش سخن می گوید، و از کمبودها و کاستیهای نظام تحصیلی حوزه، می نالد، و طرحها را برای بهبود نظام تحصیلی و بالا بردن کارآیی حوزه ها ارائه می دهد.
از این رو، گوش فرا دادن به سخنان وی، و به کارگیری رهنمودهای ایشان، می تواند روش تحصیل حوزه را دگرگون سازد، و فقه مغلوب ما را به فقه غالب رهنمون گردد.
امید آن که دست اندرکاران اداره حوزه های علمیه، از تجربه های آقای هاشمی سود جویند، و نظام آموزشی و تربیتی حوزه را آن گونه جهت دهند که در آینده ای نه چندان دور، با تحول فارغ التحصیلانِ آگاه به تمامیت اسلام، تحولی در فرهنگ جامعه اسلامی پدید آوردند، و کمبودهای نیروهای کیفی نظام اسلامی را تأمین کنند.
حوزه
حوزه : انگیزه حضرت عالی از انتخاب رشته روحانیّت چه بوده است؟
استاد : در حال حاضر، دقیق نمی توانم بگویم، انگیزه انتخابم در آن زمان چه بوده است. این موضوع به تلقی خانواده مان از دین و روحانیّت بر می گردد. اصولاً زندگی من در یک خانواده نیمه روحانی و نیمه کشاورز؛ در روستایی به نام بهرمان ، در جلگه لو حقره، از جلگه های رفسنجان، بود. پدرم، خدا رحمتشان کند، مقداری، در حدود سیوطی و مغنی، درس طلبگی خوانده بود، ولی چون به قرآن، ادبیات عرب و احادیث علاقه مند بود، تا دوران پیری هیچ گاه مطالعه این امور را رها نکرد. با این که شغل روحانی نداشت، و کشاورز متوسطی بود، از مطالعه و خواندن احادیث و عربی به مقداری که می فهمید، دست نمی کنید.
عموی من مرد فاضلی بود، ایشان صرف را خوانده و خوب فهمیده بود. وی تنها روحانی روستاهایی که ما بودیم، مثل محمود آباد، بهرمان و قاسم آباد، بود. در چنین محیطی، به طور طبیعی با عربی و بعضی چیزها مقداری آشنا بودیم. و چون آن جا مدرسه دولتی نبود، ما از 5 سالگی تا سیزده سالگی به مکتب می رفتیم. کتابهای مدرسه و کتابهایی مثل: گلستان سعدی، معراج نامه و حافظ را می خواندیم. این اواخر پیش پدرم شروع بخواندن نصاب الصبیان کردم. این اوّلین مرحله از ورود من به عالم طلبگی بود.
پسر عمویم، حاج شیخ محمد هاشمیان، امام جمعه رفسنجان، که بزرگ تر از من بود، امثله و مقداری از صرف میر را خوانده بود و همراه پدرشان که با سواد بود، مکتب داشتند. وی مرا تشویق کرد که به قم بروم، و طلبه شوم چون آن جا نمی توانستم درس بخوانم و آن مقدار که در مکتب درس می دادند، خوانده بودم. پدرم، از این پیشنهاد استقبال کرد و قرار شد به قم بیایم. در حدود چهارده سالگی بود که وارد طلبگی شدم و از همان سال اوّل هم لباس پوشیدم.
اصولاً، از آن جا که خانواده ما علاقه مند به امور مذهب، قرآن، دعا، روضه و اینطور چیزها بودند. و افرادی که در این قبیل خانواده ها زندگی می کنند، دارای چنین انگیزه های هستند؛ در من نیز این انگیزه بود.
علاوه بر آن، راه دیگری هم در پیش روی من نبود؛ یا باید در ده می ماندم و همان کارهای توی ده و کشاورزی را می کردم؛ یا این که به قم می آمدم، چون آن جا درس طلبگی، بیش از این، مقدور نبود، البته عموی من می توانست درس بدهد؛ امّا، نه طلبه ای بود و نه جاذبه ای. به همین خاطر، تشویق شدم که به قم بیایم.
در آن سال، پدرم و عمویم عازم سفر کربلا شدند و من و پسر عمویم را آوردند قم و طلبه شدیم. از امثله و شرح امثله، طبق رویه ای که در قم بود، شروع کردیم و مشغول درس خواندن شدیم.
بنابراین، انگیزه همان انگیزه ای بود که در خانواده ما بود، و جاذبه ای که روحانیت برای ما داشت. افراد روحانی، به یک حالت ملکوتی در ذهن ما جلوه داشتند. گاهی که از بیرون، آخوندی، روضه خوانی، به ده می آمد، برای من خیلی جاذبه داشت. در جلسات روضه شرکت می کردم و گاهی هم نوحه خوانی می کردم. به طور کلی، رشته برای من یک رشته بسیار مقدسی بود.
حوزه : چرا قم را برای ادامه تحصیل انتخاب کردید؟
استاد : علت این که به قم آمدم و به شهرهای دیگر نرفتم، این بود که اخوان مرعشی در قم بودند، و از طلاب فاضل هم بودند و ما، با ایشان قوم و خویشی داریم. این امر باعث می شد که به قم بیایم و از موقعیت آنها در قم استفاده کنم. به همین جهت، ابوی و عمویم، من و آقا محمد را به قم آوردند، و در منزل آقایان مرعشی گذاشتند و خود به کربلا رفتند.
حوزه : شیوه برخوردتان با مشکلات و رنجهای دوران طلبگی چگونه بود؟
استاد : مشکلات چندانی نداشتم، و در قم، زندگی بهتر از روستا داشتم. در حال حاضر، که روستاها پیشرفت کرده اند، چقدر با زندگی شهر فاصله دارند؟ خوب آن موقع خیلی پیش تر از اینها بود. روستای ما، طوری بود که تا 14 سالگی که به قم آمدم، یکی دو بار بیشتر در روستا ماشین ندیدم، یک بار ماشین سواری و یک بار ماشین باری! گاهی هم دوچرخه و موتور سیکلت در آن جا پیدا می شد. وقتی به قم آمدم، تحوّلی برایم محسوب می شد. علاوه بر آن، در خانه آقایان مرعشی، که ما در آن زندگی می کردیم؛ زندگی نسبتاً مرفّهی بود، و در آن خانه، مشکلاتی از لحاظ امکانات نداشتیم. تنها مسأله غربت و دوری از خانواده بود که البته، به زودی با دوستان طلبه در قم انس گرفتیم، و از این جهت هم مشکلی نبود. از لحاظ زندگی هم، ماهی 50 تومان از طریق پدرم می آمد، و پنجاه تومان آن روز، برای زندگی کافی بود، بخصوص، که کرایه منزل هم نداشتیم؛ و در آن منزل، احساس کمبود نمی کردیم، مثل منزل خودمان بود و مشکلی نداشتیم. وقتی پول دیر می رسید، بدهکار می شدیم و بعد که می رسید، می پرداختیم. البته، زندگی من این طور بود؛ وگرنه طلبه ها در آن زمان مشکلات فراوان داشتند. افرادی که از طریق خانواده شان، امکاناتی برای تهیّه وسائل زندگی نداشتند؛ یا در قم منزل از خودشان نداشتند؛ به ویژه، آنهایی که تازه وارد قم می شدند، بسیار زندگی سختی داشتند. به طلبه های مبتدی شهریه نمی دادند، و حجره گیرشان نمی آمد. امکانات کم بود و باید با نهایت فقر و تنگدستی زندگی می کردند. مشکلات سرما، گرما، مرض، تهیه مسکن، مسافرت و... هم بود.
طلبه های زیادی را، که الآن از شخصیتهای کشور هستند می شناسم که در آن زمان برای معیشت خود، رنجهای زیادی داشتند.
حوزه : شما چه درسهایی را خوانده اید و اساتید شما چه کسانی بودند؟
استاد : در آن دوره معمول این بود که همین امثله، شرح امثله، تصریف، عوامل، انموذج، صمدیه و تقریباً همه مقدمات و منطق کبری خوانده می شد. من هم به همان ترتیب خواندم و سریع هم خواندم. بعد سیوطی، مغنی، بخشی از جامی، حاشیه ملا عبداللَّه در منطق، بخشی از شمسیه در منطق، معالم و مطول را به طور کامل خواندم. قسمت عمده اینها درس اصلی ادبیات بود. من تقریباً در دو الی سه سال اینها را خواندم. بعد لمعتین را به طور کامل، قوانین جلد اوّل، رسائل و مکاسب و کفایتین را به طور کامل خواندم. در کنار اینها منظومه منطق و منظومه فلسفه سبزواری و قسمتی از اسفار را خواندم.
اساتید دوران مقدمات، آن طور که در حوزه مرسوم بود، اساتید خیلی مشخص و معروفی نبودند. وقتی طلّاب وارد حوزه می شدند، از طلبه هایی که درس آنها بالاتر بود، درس می گرفتند، و یا کسانی که جدید الورود بودند، مباحثه می کردند. من هم مثل همه آنها همین گونه با مقدمات برخورد کردم، ولی در درس خارج، درس آیت اللَّه بروجردی را تا وقتی در قید حیات بودند، تقریباً همه را، می رفتم. درس خارجِ مهّم، درس امام بود. یک دوره و نیم، اصول خدمت ایشان خواندم و درس فقه هم به موازات این داشتم. در شش، هفت سالگی که خدمت ایشان بودم، فقه و اصول را با پسر عموی خود از ایشان درس می گرفتیم. درس تفسیری در حاشیه آن بود که آقای علّامه طباطبائی می گفت. مدتی هم درس آیت اللَّه گلپایگانی در فقه رفتم. درس مرحوم آیت اللَّه داماد زیاد رفتم. و گاهی هم پای درس مدرسین دیگر درس خارج می رفتم، لکن نه زیاد و نه در سطح بالا.
استاد دیگر ما آقای منتظری بود. رسائل، مکاسب، کفایه و منظومه را پیش ایشان خواندم. تقریباً چهار الی پنج سال به طور مداوم خدمت ایشان درس می خواندم. مهم ترین استفاده هایی که من در طول تحصیلم کرده ام، در درجه اوّل، از درسهای حضرت امام بود؛ که هم از درسشان استفاده زیادی برده ام، و هم از روحیّه وافکارشان سود جستم. و ضمن این که خدمت ایشان درس می خواندم، سعی می کردم روزهای تعطیلی یا اعیاد و روزهایی که آن جناب درس نداشت، خدمت ایشان بمانم و از حرفهای ایشان لذّت ببرم.
حوزه : حال که از تحصیل و اساتیدتان فرمودید، از خاطرات این دوره هم، اگر چیزی به یاد دارید، بفرمایید؟
استاد : خاطرات دوران تحصیل زیاد است. برای من دوران طلبگی دوران خاصّی بود. از دوران ادبیات، وقتی که سیوطی می خواندم، خاطره شیرینی دارم: حافظه من خوب بود و اشعار الفیه و متن حاشیه ملّا عبداللَّه را حفظ کرده بودم. با حفظ کردن اشعار سیوطی متن حاشیه، طلبه بر منطق و نحو به خوبی مسلّط می شود. در آن زمان به طلبه های مبتدی، تا حدود لمعه، شهریه نمی دادند. البته گاهی فوق العاده ای تقسیم می کردند. من به فکر افتادم، برای تأمین نیازهایم خدمت آیت اللَّه بروجردی بروم. خیلی به وی علاقه مند بودم. هر جا ایشان بود؛ حالا چه توی درس یا جلسه، من می ماندم. درس ایشان را نمی فهمیدم، ولی پای درس ایشان می رفتم. عاشق ایشان بودم و همین طور نگاه می کردم.
در آن زمان مقداری قرآن، بخشی از سوره بقره، را حفظ کرده بودم. از اوّل به فکر حفظ قرآن بودم. نامه ای خدمت آیت اللَّه بروجردی نوشتم و در آن نامه متذکر شدم که من بخشی از سوره بقره، متن الفیه و متن منطق را حفظ دارم و از ایشان استمداد کردم. توی نامه نوشتم که آمادگی دارم امتحان بدهم. ایشان ایّام و فیات مجلس روضه می گرفت و آقای فلسفی منبر می رفت. نامه را توی مجلس روضه، به ایشان دادم. ایشان خواند (مرحوم فاضل قفقازی پدر آقای محمد فاضل هم کنار ایشان نشسته بود) بعد از خواندن نامه، فرمود: حاضری امتحان بدهی؟
گفتم: بلی.
بچه طلبه ای بودم، دو زانو خدمت ایشان نشستم. یکی از آیه های سوره بقره، آیه: ما ننسخ من آیة او ننسها... را خواند. گفت: بعد از این را بخوان. من دو سه آیه را خواندم. ایشان خیلی خوشش آمد. بعد یکی از اشعار الفیه را خواند، گفت: بعد را بخوان: چند شعر بعد را خواندم. آن گاه یکی از جاهای مشکل متن حاشیه را خواند. من دنباله اش را خواندم. سپس معنای آن قسمت که خیلی مشکل بود، خواست، معنی کردم. ایشان، خیلی تشویق کرد و همان جا دستور داد شهریه برای من برقرار کنند. حداقل شهریه که 9 تومان بود، همان جا گرفتم و این اوّلین شهریه من بود. بعد از آن، به مقسم خود، آقای شیخ محمد حسن احسن گفت: جایزه ای به من بدهد. ما رفتیم جایزه مان را بگیریم. ایشان یک دست لباس (قبا و عبا...) کهنه داد. خیلی به من برخورد، چون حالت گدایی پیدا کرد؛ من گریه ام گرفت و آنها را نگرفتم. آمدم، بعد یک چیز نقدی به من دادند و آن طوری تمام شد.
حوزه : موضوعی که برای ما طلبه ها جالب است بدانیم، این است که چه چیزهایی در ساخت شخصیّت شما تأثیر داشت؟
استاد : پایه عقیدتی من از همان خانواده بود. خانواده ما عقاید مذهبی و محکم و سالمی داشتند، که همه اعضای خانواده همان جور هم ماندند. پدرم خیلی متعبّد بود. و معمولاً، سپیده صبح بلند می شد و قرآن می خواند، تا آفتاب بالا می آمد. صبح ما با صدای قرآن ایشان بلند می شدیم. از بچگی ما را برای نماز خواندن بیدار می کردند و بر نماز خواندن ما مواظبت می کردند. خوب مکتبی هم که می رفتیم جنبه مذهبی داشت، روستا هم مذهبی بود؛ هنوز هم همان طور مانده است. روستای ما، مرکز پخش مذهب در آن جلگه بود. و ما که طلبه شدیم، به آن جا رفت و آمد داشتیم، و مبلّغ بودیم. آن قداست روستاها هنوز هم مانده است. در قم هم حضور آقایان مرعشی برای ما مغتنم بود، چون آنها در قم از طلبه های فاضل و شاگرد آقای بروجردی بودند و این باعث می شد که ما با چهره های متشخص حوزه قم آشنا شویم. تقریباً، همه موجهین قم؛ از خود آیت الله بروجردی گرفته تا سطوح پایین، همه خانه ایشان می آمدند و رفت و آمد داشتند. توی مهمانیها با آنان آشنا می شدیم، حرفهایشان را می شنیدیم. این موقعیّت هم باعث شد، که ما بیش تر از سطح معمولی طلبه ها با سطح بالای حوزه تماس داشته باشیم. و این هم کمک کرد به تحقیق شخصیت وجودی من. وقتی تحلیل می کنم، این طور به نظرم می رسد.
امّا پایه فکر سیاسی من به دوران مبارزات آیت اللَّه کاشانی بر می گردد، که البته اینها را می توان به عنوان خاطرات سیاسی هم تلقی کرد. من، متولد یک هزار و سیصد و سیزده هستم و آن سالی که من آمدم سال هزار و سیصد و بیست و هفت بود. سال بیست و هفت، اوج مبارزات سیاسی آیت اللَّه کاشانی، فدائیان اسلام و جبهه ملی بود. جریانات سیاسی برای من که از روستا آمده بودم و آن حوادث عجیب و غریب را می دیدم، جالب بود. آن میتینگها، سخنرانیهای مرحوم واحدی، نواب صفوی و شمس قنات آبادی و آن چیزهایی که پیش می آمد، سخنرانیهایی که جبهه ملّی ها در قم می کردند، برخوردهایی که در دوران مصدق پیش می آمد، کم کم خودمان سیاسی شده بودیم، توی این جریانها حرکت می کردیم. یک بار، به عنوان اعتراض به جریان سید معمّمی که توده ای شده بود و در مسجد امام نماز می خواند به شهر بانی رفتیم. تیراندازی شد و گاز اشک آور انداختند.
این چیزها را تازه می دیدم. اینها خاطره می شد و البته برای من سازنده هم بود؛ از این رو، باید بگویم آن جنبه سیاسی و مبارزاتی خودم را از همان سالها دارم، از مبارزات فدائیان اسلام، جبهه ملی، آیت الله کاشانی و آن حوادث سال هزار و سیصد و بیست و هفت به بعد، تا تشکیل دولت مصدق و سقوط آن. این دوره برای من بسیار بسیار سازنده بود. البته اطلاعات مبهمی دارم، چون آن موقع تشخیص زیاد نبود، ولی پایه سیاسی فکر ما را همان سالها محکم کرد.
حوزه : از چه زمانی شروع به تبلیغ کردید و چه خاطراتی در این باره دارید؟
استاد : یک کمی که درس خواندم، احساس علاقه مندی به تبلیغ کردم. همه طلبه ها می دانند که دوران اول طلبگی یک حالت مقدسی و یک وارستگی دارد. زود احساس کردم باید آن مقدار که یاد گرفتم، تبلیغ کنم. سال سوّم و چهارم طلبگی بود که شروع کردم. آن مقدار که یاد گرفتم، تبلیغ کنم. سال سوّم و چهارم طلبگی بود که شروع کردم. آن موقع برای تبلیغ مشکلاتی داشتیم. من را می شناختند و مجانی هم تبلیغ می کردم، مسأله ای نبود و مردم استقبال می کردند. اصولاً، خانواده ما آن جا طوری بود که برخورد مردم با ما خیلی خوب بود و بسیار مؤثر و مورد استقبال بودیم. من هم چیزی یاد می گرفتم و می رفتم برای مردم می گفتم.
کم کم یک مقدار مخارج زندگی زیاد شد و در آمد کافی هم نداشتیم، به فکر افتادم برای تبلیغ به جاهای دیگر هم بروم تا درآمدی هم داشته باشم و بتوانم زندگی کنم. در ضمن، برادرهای دیگر هم بعد از من به قم آمدند و دو سه نفر شدیم و آقای مرعشی هم از قم رفت و ما رفتیم خانه گرفتیم، چون اوائل، مدرسه گیرمان نیامد و این موضوع باعث شد خرجمان زیاد شود. از یک طرف وظیفه تشخیص می دادیم و از طرف دیگر نیاز مالی هم داشتیم، بنابراین تبلیغ رفتیم. تبلیغ مشکلاتی برای ما داشت، به خاطر همان قضیه خانوادگی که داشتیم از یک عزّت نفسی برخوردار بودم و از این که این طور معلوم شود به تبلیغ می رویم و پول می گیریم، ناراحت می شدم و تحملش برای من سنگین بود. به علاوه، تبلیغ را هم با توجّه به تعلیمات اولیه مان، به عنوان وظیفه می خواستم انجام دهم، مزد گرفتن برای من دشوار بود. ولی ضرورت، این را بر من تحمیل می کرد.
امّا خاطرات تبلیغ: اوّلین خاطره ای که دارم، مربوط می شود به یکی از روستاهای خمین، به نام کمره هم مباحثه ای داشتم اهل آن جا، که مرا تشویق کرد برای دهه اربعین به آن جا بروم. آدرس داد. سوار ماشین شدم و با یک چمدانی از کتاب آن جا رفتم. کنار جاده، لب قهوه خانه پیاده شدم، خیلی سخت گذشت. اصلاً خجالت می کشیدم. خیال می کردم. که حالا همه مردم گمان می کنند برای گدایی آمدم. یک حالت ورشکستگی احساس می کردم. شب توی قهوه خانه ماندم. صبح آمدند و مرا بردند. توی یک خانه ای روضه بود که مرا آن جا بردند. لابد قصد آزمایش داشتند. در آن جا یک سخنرانی کردم. طبق معمول طلبه ها، اوّل آیه شریفه: الم اعهد الیکم یأبنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدومبین(10) را مطرح کردم و درباره عبادت شیطان و عبادت خدا حرف زدم. یک مقدار با لحن تند با مردم برخورد کردم. بعضی ها حرفهای من را پسندیدند و بعضی ها نپسندیدند. منبرم خیلی نگرفت؛ غریبی هم فشار آورد، برگشتم. و به عنوان این که چمدان را از قهوه خانه بیاورم به قهوه خانه آمدم. حالم پریشان بود، منبرم نگرفته بود، و جای درستی هم نبود. استخاره کردم که بیایم یا بمانم، این آیه شریفه آمد که: لو اطلعت علیهم لولیت منهم فراراً(11) فوری سوار ماشینی شدم که به طرف قم بر می گشت. و این تبلیغ یک روز طول کشید.
در سفر دیگری، که سفر بعدی بود، همراه آقایان ربّانی املشی و حسن صانعی به طرف شیراز رفتم. رفتم فسا. در درآمد هم شریک شدیم. قرار شد هر چه گیرمان آمد، تقسیم کنیم. در راه خیلی سختی کشیدیم. با این که خاطرات شیرین طلبگی داشتیم، و از یک نوع آزادی برخوردار بودیم، ولی خوب سختی خیلی کشیدیم بعد از سه چهار روز، جایی گیرمان نیامد، بعد به یک روستایی به نام وهُمیز رفتیم. اوّل رفتیم به اصطهبانات، آن جا کارمان نگرفت. بعد رفتیم وهُمیز یک چند روزی آن جا بودیم. آن جا هم بند نشدیم رفتیم نی ریز و در آن جا ماندیم.
در این دوره، که به خاطر احساس وظیفه نمی توانستیم در قم بمانیم و به تبلیغ نرویم، مشکلات زیادی داشتیم. البته میتوانستم به روستای خودمان بروم، ولی آن جا درآمدی نداشت، و فکر می کردیم که ترّقی منبر و قدرت و عظمان در غریبی بهتر می شود. از این رو، دوره سختی برایم بود. البته در همین دوره، چیزهای شیرینی هم برای ما وجود داشت. رنجها را تحمل می کردیم، ولی دست آوردهای خوبی نصیبمان می شد، شناسایی و تجارب خوبی به دست آوردیم.
حوزه : چه نوع فعالیّت فرهنگی یا تحقیقاتی داشتید؟
استاد : در آن دوره، روی چیز خاصی تحقیق نمی کردم، بلکه نیاز مهم من آن موقع منبرهایم بود که برای آن مطلب جمع می کردم و روی مطالعه تاریخ، تفسیر، روایات، اشعار و رفتن پای منبرها و دیدن اساتید خطابه کار می کردم.
آن موقع احساس می شد، نیاز به علوم جدید و دانستن زبان خارجی دارم و فرصتی پیدا کردم که تابستانها به مدرسه علوی در تهران بیایم. در آن جا تحت عنوان تربیت مبلغ برای خارج، دوره هایی برای آموزش زبان و علوم جدید گذاشته بودند که برای من مفید بود.
یکی از کارهایی که همراه آقای باهنر و بعضی دوستان شروع کردیم، نشریه ای بود به نام: مکتب تشیّع، سلسله انتشاراتی بود که هفت یا هشت سالنامه و چهار فصل نامه درآمد. این یک کار مفیدی بود؛ اولاً مقالات بسیار خوبی منتشر کردیم، مقالات تحقیقی که از خود نویسندگان و محققان می گرفتیم. و ثانیاً برای خودمان هم مفید بود؛ چون تهیه کردن مقالات ما را با مسائل مهمّی آشنا می کرد، و همچنین با محققان و روشنفکران آشنا می ساخت. به علاوه شبکه توزیعی درست کرده بودیم که در سراسر کشور پخش بود، و نمایندگانی داشتیم.
نمایندگانی که نوعاً آدمهای مخلص و فعّال مذهبی بودند. این شبکه، در کارهای سیاسی خیلی به درد ما خورد؛ یعنی، به صورت یک شبکه در سراسر کشور چهره های فعالی داشتیم که اسم آنان را می دانستیم، و نامه هایی از آنان داشتیم و کارهایشان را می دانستیم، با بعضی که به قم می آمدند آشنا بودیم و مذاکره می کردیم. و این شبکه در وقتی که مبارزه را علیه شاه شروع کردیم در موفقّیت ما تأثیر داشت. برای پخش اعلامیّه و ارتباطات از این شبکه خیلی استفاده کردیم. تحقیقات عمیقی در این دوره برای مسائل خاص اجتماعی نداشتیم، غیر از همانها که در مکتب تشیع منتشر شد. البته برای آن زمان، به نظر من کار بسیار مؤثر و مفیدی بود و در رشد حوزه و طلبه ها نقش اساسی داشت؛ چون مهم ترین مسائل فکری آن زمان را، در رابطه با تبلیغات علیه اسلام که در دانشگاه ها یا در سطح روشنفکران و غرب زده ها و مجامع مارکسیستی مطرح بود، در آن مجلّه به صورت مقالات تحقیقی مطرح و از اسلام دفاع می کردیم.
نشریه ما، نسبت به مکتب اسلام امتیاز داشت. مکتب اسلام مقالاتی کوتاه و سطحی داشت و این مجلّه مقالاتی عمیق و طولانی می نوشت. فکر می کنم در آن موقع گام مؤثری در رشد طلبه ها بود. تیتراژش زیاد بود و در سراسر کشور پخش می شد. در ضمن به درد وعاظ هم می خورد، و طبعاً در افکار منبری ها تأثیر داشت و تحوّلی در جامعه مذهبی آن روز بود. آن نشریه باید از کارهای مؤثر حوزه به حساب می آید.
اینها، بیش تر مربوط به آن دوره ای است که در قم بودم. وقتی از قم بیرون آمدم در موارد زیادی تحقیقاتی داشتم که با پیروزی انقلاب ناتمام ماند. و در اثر گرفتاری نتوانستیم تمام کنیم. یکی از آن موارد، زندگی ائمه بود. ما آن موقعی که مبارزه می کردیم، احساس می کردیم، احساس کردیم که زندگی ائمه برای مردم روشن نیست و به خاطر ابهامها که در زندگی ائمه است، آدم های ضد مبارزه، و مخالفان انقلاب و منزویها، همیشه برای توجیه خودشان، تاریخ زندگی ائمه را تحریف و برای سکوت و بی تحرکی خودشان، به چیزهایی استدلال می کردند. این بود که به فکر افتادیم در زندگی ائمه تحقیق و آن را بازنویسی کنیم. با بودجه ای که از طرف یکی از دوستان در اختیار ما گذاشته شد، کار را شروع کردیم. بودجه ای در حدود سی هزار تومان. موضوعاتی برای تحقیق مشخص کردیم. در حدود ده پانزده فصل و حدود یکصد و چند موضوع بین طلبه های فاضل، خوش ذوق و مبارز تقسیم کردیم. کتابهایی را مشخّص کردیم، تا زندگی ائمه را یک بار دیگر مطالعه کنند. بعضی ها رایگان کار می کردند و بعضی دیگر به خاطر زندگی، مجبور بودند چیزی بگیرند. آن موقعها برای تحقیق ساعتی پنج تومان می دادیم.
یادداشتهای به نسبت خوبی به دست آمد. از همکاران نزدیک ما، در این راه، آقای موسوی خوئینی ها، آقای معادیخواه و افرادی دیگر بودند. در آخرین باری که بازداشت شدم، رابطه من با این گروه تحقیقاتی قطع شد. خوشبختانه چون از ترس رژیم یادداشتهایمان را تکثیر می کردیم و در چند جا نگه می داشتیم، این یادداشتها سالم ماند. البته نرسیدیم تعقیب کنیم. اخیراً شنیده ام آقای موسوی تعقیب می کند و برای تکمیل آنها از طلبه های قم استفاده می کنند. اگر این کار تمام بشود، می تواند منبع خوبی برای تحقیق باشد.
در مورد دیگری، در رابطه با قرآن یک تحقیق انفرادی کرده ام. تنظیم یک فهرست معنوی برای قرآن. لازم است تا مطالبی که در قرآن آمده فیش بشود. المعجم المفهرس برای الفاظ قرآن نوشته شده، امّا برای معنایی قرآن تا به امروز در کتابخانه های دنیا، چه به زبان فارسی، چه عربی و چه زبانهای دیگر، چیز جامعی وجود ندارد. برای این کار از مدتی پیش برنامه ریخته بودم، ولی هیچ وقت فرصت پیدا نمی کردم. آخرین باری که به زندان افتادم، در زندان اوین، محیط خوبی داشتم، کتاب و امکانات بود، فرصت زیادی هم پیش آمد. از این رو، کار را شروع کردم و پایه یک کار بسیار ضروری و مادری را در این باره ریختم. قرآن را یکی دوبار با دقّت مرور کردم، و همراه با تفاسیری که داشتم، آیات را تجزیه کردم. هر مطلبی که فکر می کردم از آیه به صورت صریح، یا ظاهر، یا اشاره، یا تفسیرهایی که در روایات بود، استفاده می شود، یادداشت می کردم، بعد که اینها را توانستم از زندان بیرون بیاورم، محصول کار متراکم دو سال ونیم را در بیست و چند دفتر دویست برگی که به صورت غیر منظّم و به ترتیب تنزیل قرآن ثبت شده بود، در اختیار عدّه ای از جوانان گذاشتم، تا آنها را تبدیل به فیش کنند. و امروز در حدود صد هزار فیش می شود که اگر روی هر مطلبی در قرآن کار یا تحقیق کند، با مراجعه به آن می تواند آیات مربوط به مطلب را پیدا کند.
الآن محقّقان راجع به هر موضوعی که می خواهند کار کنند، باید یک بار قرآن را به خاطر یک موضوع بخوانند، ولی اگر این کار کامل بشود، نیازی به این کار نخواهد بود. البته چون کار من کامل نیست، زیرا انتقال فیشها را خودم انجام نداده ام و باید خودم دخالت کنم. به علاوه چیزهایی به ذهن من نرسیده که طبعاً ممکن است به ذهنهای گوناگون دیگران برسد.
بعد از انتشار اینها، لابد مستدرک برایش نوشته می شود و شاید، ده تا بیست سال بعد جای این مرجع که اکنون توی کتابخانه های دنیا و محققان خالی است، پر شود. ان شاءاللَّه توفیق پیدا کنم این کار را تمام کنم، یا دوستانی پیدا شوند و کمک کنند و وقت بگذارند.
روی اخلاق هم یک کار تحقیقی دارم. آن موقع من یکی از موانع مبارزه را برداشتهای انحرافی از اخلاق اسلام، می دیدم. نوعاً واژه های اخلاقی اسلام مثل: صبر، زهد، تقیه و... طوری در جامعه تفسیر می شد که به بی حالی و سکوت و انزا منجر می شد و این مانع مبارزه بود. در صورتی که در اخلاق اسلام، مایه های تحرک و مبارزه و جهاد را بیش تر از هر چیز می بینیم. از این رو، به فکر افتادم تحقیقی روی علم اخلاق بکنم، و یک نوع برداشتهای تحرک آور و نشاط آوری، که واقعاً توی این عناوین وجود دارد، مشخص کنم. یک کار به نسبت طولانی روی این جریان کردم. البته این مباحث، بیش تر از روی سخنرانی هایم در آن موقع نتیجه می داد. این کار هم باز ناقص است. اکنون نیازی که در آن زمان می دیدم، نمی بینم، لکن خوب است این کار بشود. البته این کاری نیست که من کرده باشم، آدم وقتی به کتابهای اخلاقی مراجعه می کند، می بیند در نوشته های دیگران برداشتهای این گونه ای زیاد است. ولی یک کار متمرکز لازم است که اخلاق اسلامی هم یک بار بازنویسی شود. و آن نیروی سازنده و خلّاق که انسانها را باید عابدان شب و شیران روز بسازد، نقش خودش را به دست آورد، نه این که انسانهایی تو سری خور، منزوی، ضعیف، بی تحرک و ساکت در مقابل ظلم به وجود آورد.
حوزه : به نظر شما، امروز، روحانیّت چه رسالتی دارد، و برای انجام این رسالتها چه آمادگیهایی لازم است، و آیا ضرورت دارد، در این راستا، متون درسی دگرگون شود؟
استاد : سؤال بسیار مهمّی است. در رابطه با نیازهای فکری و عملی جامعه اسلامی، جمهوری اسلامی نیازمند به افکار اسلامی است. تفاوت اساسی که بین این زمان و زمان تحصیل ما وجود دارد، در این است که در زمان حاضر، همه مسائل جامعه، جواب اسلامی لازم دارد، یعنی، اسلام متن زندگی مردم شده است. آن موقع بیش تر همت ما صرف این می شد، که از لحاظ ایدئولوژیکی و فکری، عقاید مردم را آن قدری که دستمان می رسید، در مساجد، حسینیّه ها و ملاقاتها حفظ کنیم. اصلاً، کار دست مسلمانها نبود؛ نه اقتصاد، نه مملکت، نه ارتش، نه انتظامات، نه بازار، نه آموزش و پرورش، نه نشریات و نه رادیو و تلویزیون و حتی نمازجمعه. همه اینها خارج از حوزه ما بود. بنابراین، ما در حاشیه زندگی مردم بودیم. و نیازهایی که از مردم پیش ما می آمد بسیار محدود بود. الآن در مقابل همه چیز باید جواب اسلامی داشته باشیم و راه اسلامی مشخص کنیم. در زمان ما، بیش تر مسائل صلات، طهارت، مقداری خمس و زکات، حج و نکاح مورد بحث بود، قضاوت را کمی می خواندند و بقیه کتابهای فقهی، تقریباً متروک بود. در موقع خواندن سطح، یک دوره لمعه را همه می خواندند، یا مثلاً در مکاسب، مکاسب محرّمه و بیع خوانده می شد، امّا وقتی که جنبه عملی برای ما نداشت، توی جامعه مطرح نبود و طبعاً نیاز زیادی هم به کتابهای که باید نظام اقتصادی را مشخص کند، یا دستگاه قضایی را تعیین کند، و حتی امر به معروف و نهی از منکر و جهاد را، احساس نمی شد، مگر در همان سطح مدرسه که باید یک نفر مجتهد بداند. در رساله ها هم اینها به همان سطح محدودی که می دانید تنزل کرده است. به نظر من الآن باید معکوس بشود. در کتابهای عبادی به اندازه کافی تحقیق کرده ایم. این مقدار که در کتاب طهارت، صلات و کتابهای دیگری که نام بردم تفریع فروع شده، حتی فروعی که بسیار بسیار بعید است در عمل بیاید، بحث شده و کافی است. جزوه های بسیار نوشته شده و کتابها و تقریرها به وجود آمده و کم نداریم. مراجعِ ما، فقط باید برای عمل نظر بدهند، که می دهند.
امّا آنهایی که ما الآن کمبود داریم، بخشی از کتابهای فقهی است که متروک یا نیمه متروک بوده و باید مثل کتابِ صلات و طهارت، با همین گستردگی مطرح شود و تفریع فروع گردد و تمام احتمالهای آنها مورد بحث قرار گیرد، و آیات و روایات آن بحث شود. از این رو درسها، قاعدتاً باید در این مسائل باشد، نه مثلاً در عبادات، که تحقیق شده است. آنها که تحقیق نشده اولویت دارد و ما، الآن توی مملکت نیاز به آنها داریم. باید طلبه ها جواب گو باشند. در بخش عقیدتی هم، نیاز الآن وسیع تر از آن موقع است. الآن صدا و سیما، روزنامه ها و انتشارات دست ماست، باید این مسائل را به طور وسیع مطرح کنیم. آن موقع جرأت نمی کردیم این مسائل را مطرح کنیم، لکن، الآن سراسر دنیای اسلام و غیر اسلام، در رابطه با حکومت اسلامی پرسشهای زیادی دارند که باید جواب آنها را بدهیم. طلبه ها باید اینها را بخوانند. اگر در آن موقع، فلسفه در یک محدوده کمی استفاده می شد، اکنون باید پاسخ گوی پرسشهای سراسر دنیا باشد. فلسفه اسلام، باید جهان بینی مشخص اسلام را به دنیا عرضه کند؛ بنابراین، باید حسابی روی فلسفه کار بشود.
در دانشگاه های ما، همه دانشگاه ها، نیاز به معارف اسلامی است، نیاز به معلمان عالی رتبه روحانی است، که نداریم. طلبه های با سواد که در گذشته تحصیل کرده اند، تحصیلاتشان طوری است که غیر از یک بخش ناچیزش، توی دانشگاه نمی تواند مطرح شود. نمی تواند نیازهای دانشگاه را تأمین کند. باید این چیزها را تحصیل کنند. در همه سطوح، حتی سطوح ابتدایی، احتیاج به معلم روحانی داریم. در نهادها وزارتخانه ها، ارتش، سپاه، ژاندارمری، شهربانی، کارخانه ها، همه جا به طلبه های فاضل احتیاج است که نداریم. والان طلبه هایی که می آیند باید غیر از طلبه های گذشته باشند، باید مسلح به اطلاعاتی باشند که بتوانند نیازهای اینها را جواب دهند. الآن، پرسشها بر محور حقوق سیاسی، اقتصادی، روابط بین المللی، حقوق بشر و امثال آنهاست. طلبه ها باید این امور را بدانند. بنابراین، در حوزه باید به این گونه چیزها اهمیت داده شود.
در حال حاضر، طلبه ها نمی توانند از جامعه منفک باشند. جامعه در همین دوران که اینان درس می خوانند به آنها احتیاج دارد، نهادهای انقلابی، مردم، ادارات همه جا احتیاج به اینها دارند و باید در جامعه حضور داشته باشند. ما، مثل محصلان عادی مدارس و دانشگاه نیستیم. ما به خاطر مسؤلیتی که می خواهیم به عهده بگیریم، و هم به خاطر نیازی که جامعه دارد، و هم به لحاظ امکانات خدمتی که برای طلبه ها در حال تحصیل وجود دارد، باید ضمن تحصیل به سطحی از کار که قدرتش را داریم بپردازیم؛ تبلیغ برویم، در نویسندگی، در گفتن ،در عمل و برخورد با جامعه، سعی کنیم توی متن جامعه باشیم. چون سازندگیِ دوران تحصیل بسیار مهم است و ما از این سازندگی دوران تحصیل در دوره های گذشته استفاده می کردیم. به هر حال، باید سعی شود کیفیت زیست از لحاظ مادی مثل گذشته و حال، متوسط یا پایین تر از متوسط باشد. و از لحاظ روحی، اخلاص، آن عنصر اصلی موفقیتها، باید حفظ شود.
رابطه ای که بین استاد و شاگرد در حوزه ها بود حفظ شود. آن رابطه بسیار صمیمی و خوب است که معمولاً بین مدرسان و شاگردان در دانشگاه ها نیست.
آن رابطه باید باقی بماند و عظمت استاد در نزد شاگرد حفظ شود. مباحثه به نظر من خیلی مهم است و باید باقی باشد. روش تدریس حوزه ای، که به طور معمول طلبه ها در موقع تدریس به پایین تر، آموخته ها را برای خودشان ملکه می کردند و تمرین می نمودند و مطالعه برای تدریس در موقع درس گفتن که موجب هضم مطلب می شود باید باقی باشد. اینها از امتیازهای حوزه است و باید نگه داشته شود.
در خصوص شیوه های تبلیغی و تفهیمی؛ قلم، بیان و هنر، باید یک مقدار از وضع گذشته خودمان را به وضع روز تطبیق دهیم. در گذشته بیش تر به سخنرانی و وعظ اهمیت می دادیم، و نوشتن، بیش تر به صورت کتاب و خیلی کم به صورت مقالات دینی مرسوم بود. این اواخر، مجلات دینی مرسوم شده بود که آن هم تعداد کمی از طلبه ها مقاله می نوشتند. من، خیال می کنم در حال حاضر کار قلم و بیان در سطح وسیع تری باید تفهیم شود.
مهم تر از اینها توجّه به هنرهای دیگر است. به هنرهای تصویری، آن چیزهای که در سیمای جمهوری اسلامی می شود از آنها استفاده کرد، نظیر: فیلمها، تئاترها و نمایشها که کاربرد آنها خیلی زیاد است. حوزه از این مسأله خالی بود، در حوزه اگر می شد شاید هم هست، من نمی دانم رشته های هنری، همه ابعاد هنر را برای کسانی که درس می خوانند تنظیم می کردند و طلبه ها را با آنها آشنا می ساختند، به نظر می رسد که در آینده خیلی می توانستیم استفاده کنیم. دنیای امروز، بیش تر روی هنرهای تصویری و نمایشی می گردد، تبلیغات خیلی مؤثر است. ظرافت در نوشتن داستانها و قطعات کوتاه، ولی مؤثر و قلمهای روان که در مطبوعات پر تیراژ باید به کار گرفته شود. از اینها باید استفاده کرد. البته از فن سخن نباید غفلت کرد که مبادا در جامعه افت کند. این از افتخارات حوزه در گذشته بود، و الآن باید محفوظ بماند.
متون درسی حوزه، همان طور که گفتم، باید وسیع تر از متون قدیم باشد؛ یعنی، اولویت به متونی که قبلاً تحقیق نشده داده شود. منتهی در جنب این تحصیلات، آن گونه مسائلی که اشاره کردم، باید به شدت رسیدگی شود. طلبه ای که متون درسی را خوب نخوانده باشد، در تبیین مسائل جنبی هم موفق نخواهد شد. امّا طلبه ای که متون درسی را خوانده، در مسائل جنبی هم موفق می شود. نباید روزی پیش آید که طلبه های خوب ما از متون درسی ضعیف و علوم جنبی شان قوی باشد؛ یعنی، اولاً مقدور نیست کسی در متون درسی فاضل نباشد و در علوم جنبی قوی باشد. ثانیاً، مفید هم نیست. چون آن چیزی که در رابطه با نیاز مردم می باشد، همان متون درسی است، که می خوانیم. حتی ادبیات عرب، منطق و فلسفه که جزء متون درسی است، ضرورت دارد باشد و خوب هم باشد، و طلبه ها باید حسابی درس بخوانند. منتهی باید جامع باشند. یک سری تحصیلات هست که بچه ها در مدارس می خوانند، نظیر علوم طبیعی و امثال آن.
در حال حاضر، زیبنده نیست طلبه ای که به اسم اسلام حرف می زند، از این علوم با اطلاع نباشد؛ یعنی، حداقل اطلاعات، در حدود دیپلم، برای طلبه های حوزه لازم است. اگر ابتدءاً از دیپلم پذیرفته شود چه بهتر. و اگر افرادی هم بدون دیپلم آمده باشند، باید در حد دیپلم، اطلاعات لازم را تحصیل کنند تا در برخورد با افراد تحصیل کرده، خیلی بیگانه از علوم و اصطلاحات آنان نباشند؛ چون بی اطلاعی از اینها تأثیر منفی دارد.
حوزه : وضع حوزه را در حال حاضر چگونه می بینید؟
استاد : من الآن زیاد با وضع حوزه آشنا نیستیم. تحقیقاً خود شما که آن جا هستید بیش تر از من حوزه ها را می شناسید. یک مقدار تماسی که با روحانیون دارم، امیدوار کننده است. طلبه ها وضع خوبی دارند، در کل جامع تر از گذشته فکر می کنند؛ امّا یک رگه های ناجوری هم می بینم؛ یعنی کسانی با دیدهای بسته، در مقام مدرّس، محصل، و حتی بالاتر از اینها توی حوزه ها خزیده اند، که باز به زندگیِ منزوی گذشته روحانیت فکر می کنند و راحتی را در آن می بینند؛ یعنی حاضر نیستند توی جامعه مسؤلیت قبول کنند؛ زیرا کارهای فعّال توی جامعه و وارد مسائل جدی جامعه شدن، مسؤلیت دارد، گاهی بدنامی و گاهی خوش نامی می آورد، و آدم به زحمت می افتد. از آن زندگی یک نواخت طلبگی و روحانی که قانع بودند به کنج خانه ای و نام محدودی، خیلی تفاوت دارد. بعضی ها هم به خاطر سوابق ناجوری که دارند و نمی توانند توی جامعه امروز هضم شوند، این گونه زهدی را مدعی هستند.
در حوزه ها، به خاطر محیط آزاد و بی حساب و کتابی که دارد، طوری که هر که می خواهد بیاید و هر که می خواهد برود، هر جوری می خواهد زندگی کند، هر جوری درس بخواند، هر جوری درس بدهد، می تواند انجام دهد و می شود چنین افرادی زندگی بکنند.
این خطر وجود دارد که نیروهایی این جا جمع بشوند و روزی تبدیل به یک جریان نیرومند بشود. خطر انحراف از این ناحیه است. طلبه ها باید مواظب باشند این گونه جریانها را راه ندهند و اگر هم هستند مواظب باشند، جان نگیرند و نیرومند نشوند. اگر می شود هدایت شان کرد، هدایت کنند. وگرنه باید طلبه ها را حفظ کرد و نگذاشت محصلینی که با روحیه سالم تری حوزه می آیند، در دام اینها بیفتند. طلبه، به خاطر روحیه زهد گونه ای که دارد، در دوران تحصیل آمادگی پذیرش این گونه القاءات را دارد و این خطری است که باید مواظبش بود. باید مواظب بود افکار غیر اجتماعی اسلام، افکار صوفی منشانه ای که در بخشی از جهان اسلام همیشه حاکم بود و اکنون خطر برگشت آن است، پیش نیاید. دخالت طبقه روحانیت در سیاست، یکی از اصول اسلامی است. در زمان حضرت پیامبر، که بیش ترین سند اسلام، اعمال پیامبر می تواند باشد، این طوری بود که مسائل سیاسی و اقتصادی و... از روحانیت جدا نبود. در زمان حاکمیت علی (ع) هم این طور بود. همچنین در زمان خلفاء راشدین. بعداً که حکومتهای اموی و عباسی به نام اسلام حاکم شدند، این بدعت را گذاشتند و روحانیت را، همان روحانیتی که خودشان تحمل می کردند، کم کم از نظام جدا کردند و بعد در طول تاریخ، اکثر این طور بود. این انحراف است، بدعت است.
برای طلاب یک مسأله، درس خواندن است، درس خواندن، تحصیل است و تحصیل شغل خاصی است. امّا به عنوان روحانیت که بحث می کنیم و از وظایف آن حرف می زنیم، دخالت در سیاست، جزء مهم ترین اهداف یک روحانی می تواند باشد. به همان مقدار که در طول تحصیل وارد جامعه می شوند، باید مسائل سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و اخلاقی جامعه را مورد نظر داشته باشند؛ هیچ گونه مرزی این جا وجود ندارد. کسانی که می خواهند مرز درست کنند، خیانت به اسلام می کنند؛ یعنی این انحراف قطعی از جامعه نمونه اسلامی که در صدر اسلام بود، می باشد و تبعیت از نظامهای اموی، عباسی و طاغوتهای به نام مسلمان، در تاریخ اسلام است. حتی تحصیل هم باید این طوری باشد؛ یعنی، ما وقتی درس می خوانیم، برای طلبه ای که به هر حال بعداً می خواهد یا مرجع تقلید، یا پیشنماز، یا قاضی، یا واعظ، یا مدرس، یا محقق یا معلم یا هرچه می خواهد باشد، باید تحصیلات و برنامه های کارش شامل همه اینها باشد. و همان جامعیتی که در فقه اسلام است، باید به روح طلبه ها منتقل بشود. ما این مشکل را در دوران مبارزه با طاغوت داشتیم. عده ای دین را از سیاست جدا می دانستند، و حتی حاضر نبودند روزنامه بخوانند. البته ریشه این انزوا، قهر از حکّام ظلم بود که در روحانیون پیدا شده بود. ریشه، ریشه درستی است؛ یعنی سیاست منفی در برابر حکّام ظلم، ولی متأسفانه امروز این ریشه با اهداف خاص خودش، در غیر شرائط خود هم می خواهد عمل کند.
اگر منظور قهر با حکّام ظلم بوده است، وقتی حکومت اسلامی برقرار شد، باید درست عکس آن عمل شود، و اگر برایشان مبارزه جدی با حکومت طاغوت در بقعه ای از بقعات اسلام مطرح است، آن جا با تناسب و اقتضای شرایط باید مسلح به افکار سیاسی و سایر افکار اجتماعی که در جامعه لازم است، بشود. بله، آنانی که مأیوسند و چاره ای جز انزواء ندارند، باید گونه ای رفتار کنند که خشم و قهر خودشان را با انزوا و فاصله گرفتن از سیاست حاکم بر جامعه نشان بدهند که خوب آن زمان دیگری دارد.
حوزه : در مورد خودسازی طلبه ها چه نظر دارید؟
استاد : خودسازی طلبه ها را من یک ضرورت می دانم. طلبه ها باید در دوران تحصیل، کیفیت زندگی طلبگی و برخورد با مسائل اطراف خودشان را طوری تنظیم کنند که برایشان دوران سازندگی باشد. طبعاً زندگی طلبگی از لحاظ اقتصادی، یک زندگی متوسط یا پایین تر از متوسط خواهد بود. این که بگوییم رفاه، طلبه ها را منحرف کند یا مانع سازندگی آنان بشود در این دوران خیلی بعید است، مگر افراد استثنایی که خودشان امکاناتی داشته باشند، و تازه آنها را هم محیط زندگی طلبگی، تحمّل نمی کند. ولی به هر حال، یک مواظبتی لازم است؛ یعنی، در مقطعی که زندگی می کنیم و روحانیت وضع زندگی خوبی نسبت به سایر مقاطع دارد، و برای زندگی طلبگی حسابی جدید باز شده است، خیلی مواظبت لازم است، تا این شرایط باعث نشود آن مایه سلامت و خودسازی که در زندگی گذشته طلبه ها بوده، از دست برود. شاید برای خیلی ها این امکان باشد که خودشان را از سطح زندگی طلبگی بالا بیاورند، حداقل از زندگی طلبه بالا بیاورند، حداقل از زندگی طلبه در گذشته. این مسأله نباید طوری باشد که باعث تغییر روحیّه سالم دوران تحصیل طلّاب بشود. به علاوه، مسأله ای که مهم است این است که ما در گذشته وقتی درس می خواندیم، معمولاً انگیزه های مادّی نمی توانست محرک تحصیل ما باشد، چون آینده روشن نبود و ممکن بود تا آخر عمر توی حوزه با همان فقر زندگی کنیم؛ یعنی، هیچ تضمینی نبود که وقتی به یک سطحی رسیدیم در جایی شغلی به دست آوریم، حتی شغلی مثل پیشنمازی. چون این طور نبود که پستهای خالی پیشنمازی منتظر ما باشد، حتّی برای منبر هم هیچ تضمینی نداشتیم که بتوانیم به منبر برویم؛ چون روزهایی که حوزه وارد سیاست شده بود، منبر هم زیاد نبود. شانسی بود که منبر کسی بگیرد یا نگیرد، یا بتواند بیش تر از روضه خوآنهاو واعظان محلّی موقعیتی به دست آورد. و وقتی شرایط طور دیگر شد، ممکن بود طلبه های خوب از منبر ممنوع بشوند. در مسجد هم همین وضع بود، ممکن بود دستگاه شاه، مانع از این بشود که مسجدی را در اختیار طلبه های مفید و مؤثر بگذارند، یا اصلاً ممکن بود مسجدی گیر نیاید. از این رو، آینده مادی طلبه ها در دوره ای که ما تحصیل می کردیم، بسیار مبهم بود. و انگیزه های تحصیل، بیش تر معنوی، احساس وظیفه و ارزش خود علوم بود. اکنون این خطر وجود دارد که کسانی باانگیزه های مادی، برای به دست آوردن مشاغلی مانند قضاوت، سیاسی ایدئولوژیها، دانشگاه ها که منتظرند طلبه فاضل تحصیل کرده پیدا کنند و دیگر جاها... وارد حوزه بشوند. به طور کلّی به خاطر این که روحانیون در مشاغل حساس قرار می گیرند، ممکن است ضمن این که امید و نشاطی به زندگی طلبگی می دهد، و استعدادهای خوبی را جلب می کند، و صحیح هم هست که آینده روشن و امیدبخش باشد، انگیزه های مادی ایجاد کند و به آن خلوص تحصیلی که در گذشته بود صدمه وارد بیاورد. و من تأکیدم این است که مربیان حوزه، معلمان اخلاقی حوزه و مدرسان حوزه، باید دائماً مواظب باشند و زنگ خطری را برای طلبه ها به صدا در آورند تا خلوص برای خدا و اخلاص در عمل که عنصر اصلی سازندگی تحصیلات حوزه است مخدوش نشود.
حوزه : در خصوص سازماندهی حوزه چه پیشنهادی دارید؟
استاد : در این مسأله نظر من نمی تواند خیلی مفید باشد. کسانی که توی حوزه هستند و مشکلات جاری تشکیلات حوزه را می بینند و دستشان در کار است، بهتر از من می توانند صاحب نظر باشند. افکار من مقدار زیادی مربوط به دوران تحصیلی خودم است و در حال حاضر هم اطلاعاتم به اندازه آقایانی که در حوزه تشریف دارند، نیست، ولی کلّیاتی از سابق و نیز ایده هایی داشتیم و حالا هم داریم، و آن این که بی در و دروازه ای و بی پایانی تحصیل، نمی تواند همیشه مقبول باشد. یک وقتی بود ما درس می خواندیم و هیچ پیش بینی نمی کردیم، توی جامعه چه کار خواهیم کرد و وضع مان روشن نبود حکومت هم اجازه وارد شدن به جاهای حساس مملکت را نمی داد، این بود که ما برای خود تحصیل تبلیغ می کردیم، و در همان سطوحی که به دستمان می رسید برای باقی نگه داشتن فقه اسلام و تحقیق بر روی مسائلی که پیشرفت زمان به وجود آورده بود، درس می خواندیم. لکن اکنون این طور نیست، حوزه، مسؤولیت خاص خود را دارد و باید جامعه را تغذیه کند، و نیازهای نیروی انسانی - روحانی جامعه را تأمین کند.
ما امروز در جامعه مان کمبود خیلی شدیدی داریم که در بخشی دیگر از حرفهایم گفتم. بنابراین، باید حد و حدودی برای تحصیل قرار داد؛ پایه هایی، درجه هایی، رشته های تکمیلی، کارآموزیهایی در جامعه و این قبیل چیزها را باید تنظیم کرد. از شیوه های موجود در تحصیلات جدید باید استفاده کرد. اینها متکی به تجربه است؛ یعنی، نظامها برای تأمین نیازهای خودشان، مدارس، مدارس متوسطه، هنرستانها، انستیتوها، دانشگاه ها، برنامه های فوق لیسانس و... را با نیازهای جامعه خود تنظیم کردند. الآن جامعه ما، در مورد تحصیل طلّاب هم چنین وضعی دارد؛ همه آنها تجربه ها باید مورد توجّه قرار گیرد، و آن قسمتهایی که برای طلبه ها کار بردارد، مورد استفاده قرار داده شود. باید دوره قرار داد، حدی برای هر مقطعی از تحصیل و نیز امتیازاتی معیّن نمود، و برای هر دانشنامه ای در هر مقطعی، ارزش کاری قرار داد، تا رشته های تربیت طلّاب برای نیازهای خاص جامعه تأمین شود؛ برای امامت جمعه، قضاوت، پیشنمازی، معلمی در دبستانها و دبیرستانها، مأموریتهای خارج از کشور، شرکت در کنفرانسهای بین المللی و... باید به طور خاصی تربیت کرد. در حوزه باید آزمایش استعداد بشود، و استعدادها مشخص شود، ذوقها و سلیقه های طلاب به دست آید، و در مسیری که استعدادهاست تحصیلات تنظیم شود، که اگر به آن مقطع رسیدند و نخواستند ادامه بدهند، مشخص شود جایشان کجا خواهد بود. بعضی ها تا پایان می خواهند بیایند و توی حوزه بمانند، برای همانها هم شرایطی درست بشود، چون آنهایی که می خواهند بمانند، یا باید مدرّس موثری در حوزه باشند و یا محقق خوبی. این طوری نباشد که هر کس خواست بیاید درس بخواند، و از سهم امام، از فضای مدرسه و از امکانات کم استفاده کند و بعد به میل خودش، همان طور بماند تا پیر شود و از بین برود و در همان جا دفن شود. این دیگر درست نیست. یک موقعی نفسِ بودنِ حوزه ها هدف بود، البته این، الان هم هست، ولی نیازی نداریم برای این هدف بخصوص تلاش کنیم. در حال حاضر، نیازهای جامعه مطرح است، و امکانات هم مال همه است. این طور نیست که شخصی که با امکانات بیت المال تحصیل کرده آزاد باشد. به هر نحوی خواست کار کند و فقط برای خودش باشد. تحقیقاً باید همه این مسائل را در نظر گرفت.
حوزه : به نظر شما چه خطراتی حوزه را تهدید می کند؟
استاد : یک بحث که برای حوزه خیلی ضرروری است همین است و باید توجّه داشته باشیم. سی الی چهل سال پیش، به خاطر منزوی بودن ما، جاسوسهای دنیا، مراکز جاسوسی و قدرتهای استعماری دنیا، خیلی لازم نمی دیدند که توی حوزه ها نفوذ کنند؛ لکن در حال حاضر، تحقیقاً اینها به فکر نفوذ در حوزه ها هستند. این خیلی خامی است که ما فکر کنیم اینهایی که در همه مجامع کوچک الان جاسوس تربیت می کنند، در حوزه های علمیه، آن هم در ایران و در حوزه تشیّع، که احتمالاً در آینده منشأ آثار فراوانی در کل دنیا خواهد بود، به فکر تربیت عامل و جاسوس نباشند. ممکن است از همین حالا بچه هایی را وادار کنند توی حوزه بیایند، یا مدرّسینی را از گوشه و کنار دنیا یا از حوزه های دیگر کشورها بخرند و توی حوزه بفرستند و کانونهایی برای خودشان درست کنند. و در مراجع، مدرسین، طلّاب و کلاسها نفوذ کنند و ضمن این که احاطه داشته باشند بر مسائل حوزه، برای حرکات مخصوصی که در شرایط خاص لازم دارند، آماده باشند. وقتی به زمان مشروطه و آن دورانهایی که روحانیت نفوذ قوی پیدا کردند، بر می گردیم، می بینیم که جاسوسهای نیرومندی هم از شرق و هم از غرب توی حوزه پیدا شدند. همین ادیانی که در آن موقع اختراع شد، نظیر بهائیها، مشایخ، شیخیها، و بعضی از رشته های تصوف و چیزهایی از این قبیل. تازه آن زمان روحانیت آن قدر مؤثر نبود، و امکانات جاسوس پروری هم آن قدر قوی نبود. در حال کنونی، ما، روی محاسبه باید معتقد باشیم که اینها به فکر نفوذ توی جامعه و جامعه روحانیت هستند. و ممکن است طرق مختلفی هم برای نفوذ داشته باشند. مسئولان حوزه باید بیدار باشند. الآن ما گزینش لازم درایم و این طور درست نیست که هر کس خواست آن جا بیاید. ضمن این که آزادی در لباس هست، باید بپذیریم که باید این آزادی تحت شرایطی باشد. هر کس خواست لباس روحانی بپوشد، نباید آزاد باشد، شرایطی باید برای لباس روحانیّت قرار داد.
حجره های مدرسه ها، مراکز دینی، حتی امام زاده ها و مساجد و خدمه اینها و کسانی که آن مراکز را اداره می کنند، مدیران آن جا همه باید زیر نظر گرفته شوند. باید با شرایطی خاص و انضباط جدّی مواظبشان باشیم که مبادا از این ناحیه ضربه ای به اسلام و انقلاب اسلامی بخورد. اگر این بی نظمی کنونی ادامه داشته باشد، قابل پیش بینی است که ما در سالهای آینده شاهد ظهور آدمهای خطرناکی در جامعه روحانیت باشیم. و می بینید آدمهای خیلی بی ارزش را می آیند پر و بال می دهند. رادیوها را در اختیارشان می گذارند، بزرگشان می کنند پول هم در اختیارشان می گذارند و بچه ها را فریب می دهند، خوب آنها امکانات بسیار زیادی برای بزرگ کردن این گونه آدمها دارند. خدای نکرده اگر روزی این گونه مسائل به سطح مرجعیّت و امثال آن برسد و بتوانند با امکانات فراوان، طلّاب زیادی دور بعضی از افراد نامناسب جمع کنند و حوزه تشکیل بدهند و آن کانون گسترش پیدا کند، و بتواند در سراسر کشور جای پایی باز کند، ممکن است ما از درون آسیب ببینیم، یا حوزه از درون منفجر بشود. از این رو، روی مسأله حفاظت سیاسی حوزه ها باید خیلی توجّه بشود. حفاظت اسلامی هم از این کم تر نیست. اگر در روحانیت عیبی پیدا شد، عیب اخلاقی اجتماعی، به انقلاب و جامعه اسلامی به شدت ضربه می زند. یک آخوند پیدا کنند و بدنامی برایش درست کنند و این بدنامی را علم کنند، پایه های اعتقاد مردم را به روحانیت سست می کنند، مخصوصاً اگر این آدم، آدم به ظاهر خوبی هم باشد.
الان مثل گذشته نیست که روی این مسأله بی توجّه باشیم. البته، در گذشته هم نمی بایست بی توجّه می بودیم، ولی الان حساسیّت بیش تری دارد. در جامعه ما باید شرایط اخلاقی فراهم شود. به افرادی که حسابی روی حفظ ظاهر ندارند، یا باطن ناسالمی دارند، نباید اجازه داده شود از لباس روحانیت استفاده کنند. این مخالف آزادی هم نیست. هر نظام و تشکیلاتی می تواند برای خودش شرایطی داشته باشد. اگر ارتش برای خودش شرایطی داشته باشد، هیچ کس نمی تواند بگوید این خلاف آزادی است. اگر هر صنفی شرایطی برای خود بگذارد، یا دولت شرایطی بگذارد، نمی توانیم بگوییم خلاف آزادی است.
حوزه : آیا در مورد تحصیل حوزه ای خانمها نظر خاصی دارید؟
استاد : حضور خانمها و دختر خانمها در حوزه و درس خواندن آنان یک پرونده جدیدی است. این کار باید خیلی زودتر از این می شد. خانمها وقت زیادی برای تحصیل دارند، و بعد هم در جامعه فرصت خوبی برای تحصیل، و تدریس و گفتن دارند. اینان می توانند نیروی بسیار عظیمی برای جامعه اسلامی باشند. از این جهت، اینها در تاریخ مظلومند و کم تر میدان تحصیل برایشان داده شده است. جامعه ما در حال حاضر، به خانم طلبه های فاضل، که بتوانند توی حوزه ساخته بشوند و بعد توی جامعه برای خانمها معلم، استاد و مرشد باشند، خیلی نیاز دارد. نصف جامعه ما خانمها هستند. و دلیلی ندارد که کمتر از مردها از بین خانمها طلبه داشته باشیم. اگر این سطح تحصیل علوم دینی که الان در مردها هست، در خانمها هم باشد، می توانند تحوّل عظیمی در جامعه به وجود آورند. در آینده در داخل خانه هاشان، در بچه ها و خانواده های خودشان، دامنهای اینان قهرمانهای اسلامی خواهد پرورید. به اضافه، در فامیل اطراف خودشان، در محیطی که هستند، خیلی می توانند مؤثر باشند. باید تشویق کرد خانمها در حوزه های علمی تحصیل کنند، و تا آن سطوح بالا پیش بروند. چون خانمها، وقتی هم که کامل می شوند، ازدواج می کنند، باز بیش تر از آقایان توی خانه وقت دارند. مردها وقتی ازدواج کردند، اداره زندگی، تأمین معاش و کارهای بیرونی خیلی از آنها را گرفتار می کند. ولی خانمها در هر حال، در حالی هم که بچه داری می کنند، خانه داری می کنند، وقتی برایشان باقی می ماند.
ما باید توصیه کنیم، مخصوصاً در محیط خانه، که خانمها بیش تر از آقایان هستند. برای مطالعه و خودسازی، چون وقتی که باسواد باشند، میدان مطالعه برایشان باز است.
من تبریک می گویم به خانمهایی که آمده اند و تشویق می کنم کسانی که نیامده اند به حوزه ها بیایند. مسئولان حوزه ها هم باید راه را برای آنها باز کنند و امکانات را برایشان تأمین کنند.
حوزه : می خواستیم نظرتان را درباره مجله حوزه بدانیم؟
استاد : من زیاد موفق نمی شوم مجله را بخوانم، عناوین مطالب را می بینم، اگر نقطه قابل توجّهی بود می خوانم. به طور کلی من نظرم در مورد مجله این است که این مجلّه باید جدی باشد، یعنی، به کلیات اکتفا نکنید و به سوی مسائل جزئی بروید. مسائل عملی نیازهای حوزه را به طور صریح مطرح کنید. ممکن است این کار بحث انگیز هم باشد، لکن، اگر سالم مطرح شود و موضع گیریهای متعصّبانه جریانی در بین نباشد، و منصفانه باشد عیبی ندارد، بلکه ممکن است حلّال مشکلات بشود و خیلی چیزها را اصلاح کند.
نیازها، دردها، پیشنهادهای خوب، کمبودها، امتیازات و اینطور چیزها باید مطرح شود. یک قسمتهایی از مسائل که تحقیق نشده مطرح کنید، زمینه باز کنید، مقاله بخواهید، مسابقه بگذارید، جایزه بدهید. افراد خوب و گمنام که باید چهره شوند مشخص کنید و چهره سازی نمایید. به هر حال، باید مجلّه، جدی باشد. مطالب و مسائل اخلاقی و علمی در سطح کلیات خوب است، ولی نمی تواند سازنده و مؤثر باشد. به آن شکل. کلیات را می شود همه جا دید.
حوزه : در پایان اگر پیامی و راهنمایی خاصی برای حوزه و طلبه ها دارید بفرمایید؟
استاد : حرفهایی که در همین مصاحبه زدم، مخاطب خیلی از قسمتهایش، غیر مستقیم، طلاب هستند. و نکته ای که فکر می کنم باید تأکید کنم این است که باید روحیّه ساده زیستی و طلبگی را به معنای واقعی تاریخی اش حفظ کنیم. مخصوصاً طلبه های جوان مواظب باشند و متوجّه باشند که یک مقدار شؤونات و پیرایه هایی که برای آدم پیدا می شود یا مطابق شؤون قیودی برای خودش درست می کند، محدودیتهایی برای فعالیتها و اقدامات و خدمات درست می کنند. باید روی طلبه های جوان خیلی تکیه کرد. نسل بی پیرایه نوعاً طلبه های جوان هستند که خیلی هم مؤثرند. پیروزی مبارزه را، بعد از آن آثاری که از امام عظیم الشأنمان داشتیم، مرهون طلبه های جوان هستیم. یک عده از مدرسین خیلی موثر بودند، و طلبه ها را راهنمایی می کردند، ولی لشکر اصلی در این کار، طلبه ها بودند.
آن قشر محروم، مخلص، باسواد، بدون تعلقات و وابستگیها، خیلی می توانند اثر داشته باشند. اگر احیاناً، بعضی از شخصیتها و بزرگان می خواستند با مبارزه مخالفت کنند، اینان به منزله عصای اژدهای امام بودند. اینان واقعاً لشکر بودند. در حال حاضر، هم باید همین ها را حفظ کرد. اگر قشر محروم طلبه ها میدان داشته باشند و توی صحنه باشند و این حالت را هم حفظ کنند، حوزه می تواند صلابت و سلامتش را پاسداری کند. ولی اگر آن قوّتهای علمی یا مالی یا اصلی و نسبی بتوانند این طلبه ها را مهار و سرکوب کنند، و میدان را از آنان بگیرند، به نظر می رسد که ضرر کنیم. سلامت حوزه تا حدود زیادی متکی به آن طلبه های خوب و سالم و بی پیرایه است. البته این معنایش بی نظمی نیست. باید نظم و انضباط در حوزه حاکم باشد. و حدود و مقررات، بویژه حدود اسلامی و شرایط دینی باید قاطعانه حاکم باشد. اما این خاصیّت حوزه را نباید ازش گرفت. طلبه ها اگر این حالت را پیدا کنند، حوزه همیشه طرفدار محرومان جامعه می شود. امروز آن که در سراسر دنیا نیاز به کمک و حمایت دارد، قشر محرومان است. انقلاب اسلامی تا آن موقعی انقلاب است که جهتش جهت محرومان باشد.
اگر در حوزه این جهت را عوض کردند، و حوزه به محافظه کاری گرایید، و خواست قشر حاکم دنیا یا قشر سرمایه دار در داخل خودمان را راضی نگه دارد، حوزه دیگر آن خاصیّت انقلابی را ندارد و آن روح اسلامی اش را هم از دست می دهد. چون ما وقتی تاریخ اسلام، معارف قرآن و برخورد رهبران اسلام را می بینیم، متوجّه می شویم که همه جهتشان حمایت از محروم و مظلوم و مبارزه با ظلم و متجاوز بوده است. این جهت را باید در حوزه حفظ کرد.
خطرناک تر این است که خود قشر روحانیت، به قشر حاکمِ مترف مسرف، تبدیل شود. اگر چنین چیزی پیش بیاید، قضیه معکوس می شود و باید کسانی پیدا شوند که علیه روحانیت انقلاب کنند، که در این صورت، بسیار خطرناک می شود و برای اسلام خیلی ضرر دارد.
تأکید دیگری که قبلاً هم گفتم، تأکید روی درس خواندن است. مطمئن باشند افراد بی سواد هر چند خوش صدا و خوش ذوق برای هنر و امثال آن باشند، اگر سوادشان کم باشد، تأثیر روحانیشان در جامعه کم است. طلبه ها، هر چه بیش تر درس بخوانند و از این فرصت حوزه استفاده کنند و بخوانند. با سواد شدن با حفظ آن روحیات انقلابی و اسلامی انسانی می تواند سرمایه بسیار خوبی باشد.
حضور طلبه ها در جبهه جنگ یکی از پیامهای مقطعی من است .امروز رفتن طلبه ها به جبهه جنگ خیلی مهم است. اولاً رزمندگان وقتی طلبه ها را در کنار خودشان ببینند، روحانیت را ببینند، خیلی دلشان محکم می شود و به راهشان اعتماد بیش تری می کنند.
و ثانیاً، پایه روحانیّت محکم می شود. نیروهای اصلی جامعه، همانهایی هستند که توی میدان هستند و باید رابطه آنها با روحانیت قوی باشد. علاوه بر آن، خود میدان جنگ برای طلبه ها و برای حوزه خیلی سازنده است. خاطرات و مشاهداتشان از میدانهای جنگ، از سنگر، از صحنه های نبرد و پشت جبهه، یک ذخیره عظیمی است که تأثیرش در حوزه ها از هر پایه سازنده دیگری بیش تر است. من نمی دانم، آیا در جامعه مان جریان سازنده ای مثل جریان روحیاتی که از جبهه می شود به حوزه ها آورد، می توانیم پیدا کنیم. فکر می کنم چنین جایی نباشد. از این سفره ای که الآن به خاطر شرایط خاص بر خلاف میل ما پهن شده و امام فرمودند: برای ما نعمت است، استفاده کنیم جنبه های نعمتی این جنگ، قسمت عمده اش همین روحیاتی است که از جبهه ها به جامعه آورده می شود. و سازندگی است که این جبهه ها و شهادتها و خونهای مقدس، برای جامعه دارد. البته پیروزییها آثار دیگری خواهد داشت.
خداوند به شما و ما و همه رزمندگان راه اسلام توفیق عنایت کند.

مصاحبه با استاد بزرگوار آیت اللَّه العظمی اراکی(12)

حضرت آیت اللَّه حاج شیخ محمد علی اراکی، ادام اللَّه ظلّه، تاریخ زنده یک قرن اخیر حوزه ها به شمار می آید.
وی، در اخلاص و صفا زبانزد خاص و عام است و در تقوا و تعهد سرآمد روزگار و در آگاهی و آشنایی با حوزه ها و عالمان و پارسای آن، بی مانند. این ویژگیها و ده ها ویژگی دیگر، دست اندرکاران مجلّه را بر آن داشت که به محضر ایشان شرفیاب شوند، و از این کان گرانبها بهره ها گیرند.
این مختصر، اندکی از بسیار و قطره ای از دریای آگاهیها، پندها و اندرزها و راهنماییهای اوست. او، پرورده محضر عالمان بزرگی چون: سلطان العلماء، حاج شیخ عبدالکریم حائری، محمد تقی خوانساری و... است و همنشین و دمساز شخصیت بی مانند قرن حاضر، حضرت آیت اللَّه العظمی امام خمینی.
از این روی، گفتنیهای زیادی خواهد داشت؛ امّا کهولت همراه با ادب مجالست وی، ما را رخصت نداد تا بیش تر از دو جلسه مزاحم ایشان شویم و با اکراه زیاد به همین مقدار بسنده کردیم. گرچه در این مختصر، سخنهای شنیدنی بسیار است؛ چه آن جایی که آرمان حاج شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم، در تخصصّی کردن فقه را مطرح می کند و چه آن جا که از حرکت امام سخن می گوید و با تمام وجود قسم یاد می کند؛ که وی را جز عرق دینی انگیزه دیگری بر این قیام وانداشت؛ و چه وقتی آگاهی توأم با قداست آیت اللَّه آقانورالدین عراقی، آیت اللَّه محمد تقی خوانساری و حضرت امام خمینی را مطرح می کند. و از این رهگذر همه را می آگاهاند، که تقوا و قدس فرار از مسؤولیّت نیست، و آگاهی و سیاست، پشت پا زدن به دستورات دینی! بلکه حضور همیشگی در جامعه و پذیرش مسؤولیتهای سنگین آن با انگیزه الهی است، و حرکت کردن در راستای خواست خداوند؛ چه این خواست، قیام بر طواغیت زمان و استعمارگران خارجی و جهاد مسلحانه باشد، و چه نگارش تفسیر، نقد کتاب یا خواندن نماز باران!
در این مصاحبه، با کمال اشتیاقی که به آگاهی از زندگی خصوصی حضرت آیت اللَّه داشتیم، از آن دست شستیم؛ چرا که باورمان بود، زهد و قداست وی نخواهد گذاشت که بیش تر از آن که در جاهای دیگر از قول وی آمده است، برایمان بگوید. از این رو، بی مقدمه سراغ علما و بزرگانی رفتیم که وی با آنان آشنایی داشت و نکته هایی که به بیان آنها سخت علاقه مند بود.
حوزه
حوزه : کتاب القرآن و العقل از آقا نورالدّین عراقی، با مقدمه شما به چاپ رسیده است، بفرمایید چه ویژگیهایی این مرد بزرگ داشته که شما را جذب کرده و بر آن داشته به کتاب وی، مقدمه بزنید.
استاد : ایشان فرد محبوبی بود. با این که با حشمت خاصّی از جایی به جایی می رفت، و از نظر زندگی هم در سطح بالایی بود، و مردم وقتی این حرکات را از آخوند جماعت ببینند می رمند و می گویند: این فرد دنیا طلب است، ولی ایشان را آن قدر دوست داشتند که بلا تشبیه می خواستند، پرستش شان کنند. این قدر به او ارادتمند بودند. چون دارای حقیقت بود و این آثار و اعمال ذرّه مثقالی در آن حقیقت تأثیر نمی کرد. مردم او را می پرستیدند. ببینید حقیقت چه کارها می کند! یک روز، مرحوم حاج آقا محسن، که شخص متمولّی بود، برای دهه عاشورا در بیرون منزل خود، چادر بزرگی زده بود و مجلس روضه خوانی داشت و جمعیت اراک، از روحانی و غیر روحانی، در آن جمع بودند. آقای آقا سید محمد تقی برای بنده نقل کرد و گفت:
در آن روز، تا آن تَه مجلس علماء و روحانیون بودند، وقتی که آقای حاج شیخ عبدالکریم وارد شد، دیدم دولا شد و کفشهایش را برداشت و زیر بغل گرفت و پاورچین و پاورچین، روی شانه این و آن، این جمعیّت کذایی را گذراند تا خود را رسانید به جایی که می خواست بنشیند. طولی نکشید که آقای آقا نورالدّین، با سلام و صلوات آمد. وقتی که ایشان وارد شد، جمعیّت پا شدند و راه دادند و آقا نورالدّین با کمال حشمت و عظمت، رفت آن صدر نشست.
آقای آقا شیخ عبدالکریم با آن علمیّت تحت الشعاع او بود. مرحوم آقا نورالدّین چیز عجیبی بود، معروف بود که نماز شب ایشان دیدنی است.
شخصی به نام آقا سید محمود خوانساری از اهل منبر، طالب شد که نماز شب او را ببیند؛ چون صدای العفو العفو ایشان توی کوچه می آمد، و مردم از توی کوچه گوش می گرفتند. این آقا خواست که خود، مجلس نماز شب خواندن آقا نورالدین را ببیند. شبهای ماه مبارک بود و مرحوم آقا نورالدین از عدّه ای، از جمله آقا سید محمود خوانساری برای افطار دعوت کرد. آقا سید محمود خودش گفت: وقتی که افطار تمام شد، و همه رفتند، من نشستم. دید من راست [بلند] نمی شوم، به خدمتکارش گفت: دو تا رختخواب بیاور. یک رختخواب خودش داشت، یکی را هم برای من آوردند. من توی رختخواب که رفتم نخوابیدم. می خواستم سحر ایشان را ملاحظه کنم. سحر شد، دیدم که راست شد، رفت بیرون، وضو گرفت و آمد مشغول نماز شد؛ وقتی که رسید به العفو دیدم چنان گریه بر او مستولی شد که چندین دفعه گلوگیر شد. فکر می کرد من خوابم.
روزهای پنج شنبه و جمعه که می شد به تکیه ای که در بیرون از اراک به مسافتی تقریباً از این جا [منزل استاد] تا مسجد جمکران داشت، می رفت. در آن جا اطاقی بود می رفت آن جا. شوهر همشیره اش آقا سید باقر را هم که اهل منبر و اهل حنجره بود، و صدا و آواز خوبی داشت، با خود می برد. در آن تکیه، آن آقا سید باقر، دیوان حافظ یا دیوانهای دیگر نظیر او را می خواند، و او همین طور اشک می ریخت. از اشعار عشق آمیزی که می خواند، اشک می ریخت. چه جور اشکی! به اصطلاح خودش رفته تفریح!
من به چشم خودم دیدم، در دهه عاشورا در مجلس روضه خوانی که در منزل خودش از اوّل آفتاب شروع شد و تا ظهر ادامه داشت و منبریها بلاحساب می آمدند و مردم زیادی از غریبه و آشنا ،از اهل اراک و جاهای دیگر، جمع می شدند و از جمله خاله زاده مرحوم آقای داماد، آقای سید یحیی یزدی هم شرکت می کرد، ایشان از اوّل روضه، چندین دستمال جلوی خودش می گذاشت و تمام دستمالها را از گریه خیس می کرد. از اول روضه گریه می کرد تا آخر. من نمی دانم چه گریه ای بود که تمامی نداشت. روز عاشورا که می شد، معرکه بود بکّاء بود به تمام معنی، شخص بکّایی بود!
مردم وی را می پرستیدند. تا مدتها بعد از فوتش، عکسش توی خانه ها بود. مردم بعد از نماز صبحشان عکس آقا سید نورالدّین را می بوسیدند.
آقای حاج غلامعلی کریمی که از تجّار و شخص معتمدی بود، برای من نقل کرد و گفت:
یکی از اوقاتی که آقا نورالدین رفته بود به تکیه در بیرون شهر، تجار گفتند: برویم پیشش. من هم جزء آنان بودم، رفتیم دور تا دور اطاق تجار نشسته بودند. نزدیک ظهر شد و منجر گشت که آقا نورالدین نهار بیاورد. نهاری که تهیه کرده بودند؛ یک قابلمه دو نفری بود به اندازه خودش و آقا سید باقر و شاید هم یک نفر دیگر. جمعیّت دور تا دور اطاق نشسته بودند. به خدمتکارش گفت: نهار بیاور. او خنده ای کرد و فهماند که قابلمه ما کفایت اینان را نمی کند. خودش راست شد و سر قابلمه رفت، و گفت: تو بشقاب بیار و هی بشقاب آوردند، هی پر کرد، دور تا دور به همه داد. از این غذای کم به همه داد، چه برکتی پیدا کرده بود!
آقا سید محمد مکی نژاد، که عمه زاده مرحوم آقای فرید عراقی بود، با من آشنایی دارد. خودش به من نقل کرد و گفت:
برای مرحوم آقا نورالدین خبر آوردند که حاج آقا صابر به زیارت کربلا رفته و در همان کربلا فوت شده است.
[حاج آقاصابر، از معمرین و خودش هم پیشنماز و اهل منبر بود و خیلی آدم معتبری بود. مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم هم خیلی به ایشان محبت داشت.]
وقتی خبر فوت حاج آقا صابر را به آقا نورالدین رساندند؛ ایشان سرش را روی کرسی که بود گذاشت، قدری طول کشید و بعد سرش را بلند کرد و گفت: نه، دروغ است. از کجا می گویید؟ چون وقتی مؤمنی از دنیا می رود، هاتفی در میان آسمان و زمین ندا می کند که فلان مؤمن فوت شد، و من هر چه گوش دادم نشنیدم، دروغ است.
بعد هم همین طور شد، دروغ بود.
وقتی خبر فوت حاج آقا صابر را به مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم آوردند، خیلی محزون و مغموم شد. آقای حاج میرزا مهدی بروجردی، ابوالزّوجه آقای گلپایگانی، هم از باب این که خیلی محبت به حاج آقا صابر داشت، خیلی گریه کرد.
باز همان آقای کریمی نقل کرد و گفت:
یکی از اعیاد بود، و مردم به دیدن مرحوم آقا نورالدین می رفتند، ما هم به دیدنش رفتیم. یک کیسه ترمه کوچکی جلوش گذاشته بود و اهل سؤال که می آمدند، دست می کرد توی کیسه، و یک تک قرانی در می آورد و می داد.
آن وقت تک قران، خیلی محلّی از اعراب داشت. در همان مدتی که ما نشسته بودیم، این قدر تک قرانی داد که ما تعجّب کردیم این کیسه تاب این همه یک قرانی را نداشت!
غرض، اهل کشف و کرامت بود؛ چون خیلی اهل حقیقت بود. و کَفَی بذلک کرامتاً او، که در جبهه جنگ، با آن که در بالای سرش آلت ناری بود که صدایش گوش فلک را کر می کرد و آتش از آسمان می بارید، و هر آن احتمال داشت توی سینه انسان بنشیند، قلم و کاغذ برداشته و تفسیر قرآن نوشت! هر کس دیگر باشد، در حرف زدن یومیه اش اشتباه می کند و از حواس پرتی مبتدا و خبر را درست نمی گوید. توی جبهه جنگ چطور می شود حواس انسان جمع باشد! ولی این شخص با کمال دقّت، کانّه توی اطاق خلوتی نشسته و هیچ کس با او کاری ندارد، خودش هست و خودش، بر می دارد و همچو تفسیری می نویسد؛ کفی بذلک کرامتاً. حیف که این تفسیر به آخر نرسید و اشتغالات نگذاشت که به آخر برسد، زیرا در آن وقت در اراک ایشان بود با تمام شهر و مضافاتش! اهل سؤال و استفتاءات از اطراف و اکناف و دهات می آمدند و به ایشان مراجعه می کردند.
مرحوم آقا نورالدّین، در هیچ مسأله ای محتاج به مراجعه کتاب نبود. این همه استفتاءات که می آوردند، یک دفعه نشد که بگوید: کتاب را بیاورید ببینم. قلم دان حاضر بود و فوری جواب را می نوشت. حاضر جواب بود.
یک کربلای علی داشتیم ،اهل بازار بود، که به توصیه مرحوم حاج شیخ حیدر از آقا نورالدین تقلید می کرد. ای آقای شیخ حیدر از مهاجرین بود، یعنی، از آن شهرهایی که روس از ایران گرفته است، مثل: قفقاز، تفلیس، قندهار و خیلی از شهرهای دیگر. در زمان تصرّف روس، عده زیادی از مسلمانان آن مهاجرت کردند؛ از جمله این آقا شیخ حیدر بود که به اراک آمده بود. خیلی شخص مجللّی بود، مجسمه تقوی بود، دیدنی بود آقا شیخ حیدر. عده ای از بازاریهای اراک را که به او خیلی اخلاص داشتند، در امر تقلید کربلایی علی ارجاع داده بود به آقا نورالدین. در حالی که مرحوم آقای آخوند خراسانی حیات داشت، مرحوم آقای حاج میرزا خلیل تهرانی حیات داشت، مرحوم آقا سید کاظم طباطبائی حیات داشت، همه اینان حیات داشتند، عده زیادی بودند که مقلَّد بودند؛ مرحوم آقای حاج سید اسماعیل صدر، آقا میرزا محمد تقی شیرازی و...
آقا شیخ حیدر گفت: امروزه، باید از آقا نورالدّین تقلید کرد،
گفتند چرا؟ گفت: آنان در جلو چشم من نیستند و نمی بینم و خبر ندارم؛ ولی این را می بینم، عدالت این را پیش چشم می بینم، اجتهادش هم که مسّلم است. اگر از من بخواهید می گویم: از این تقلید کنید.
این آقای کربلایی علی هم به توصیه آقای شیخ حیدر از آقای نورالدین تقلید می کرد و به درس مرحوم آقا شیخ جعفر می آمد که در اوّل صبح درس مسأله می گفت، و بعد هم سیوطی می گفت. ما درس سیوطی می خواندیم، ولی در درس مسأله هم شرکت می کردیم. با کربلایی آقا علی رفیق شده بودیم. ایشان گفت: من مجمع المسائلی که به اندازه رسایل شیخ است، در پیشم بود، آن را بردم به آقا نورالدین دادم و گفتم: این را برای من حاشیه کن. در سه شب، تمام را حاشیه کرد. حاشیه هایش هم خیلی مفصّل و طولانی بود و در دو سه سطر نبود. یک نفر دیگر از اهل بازار بود، گفت: من هم مجمع المسائل را می برم او هم برد و گفت: برای من هم حاشیه کرد. آن وقت این دو نفر، مجمع المسائل شان را می بردند منزل آقا شیخ جعفر که برایشان درس بگوید من هم بودم. این هم می گفت که سه شب طول کشید. هر جایی از مجمع المسائل کربلایی علی حاشیه داشت این هم داشت، عبارتها جور دیگر بود؛ ولی معنی و مفاد یکی بود. این چه احاطه ای است! تمام فقه گویا در ذهنش بود و محتاج به مراجعه نبود. مجمع المسائل به این بزرگی را در سه شب، تمام حاشیه کرده بود. استفتاءاتی که می آمد، تمام بدون مراجعه جواب می نوشت. آن تفسیری که نوشته ببینید! در آن جا کتاب لغت، تفسیر تاریخ هیچ نبود، فقط یک کتاب معالم در پیشش بود که برای پسرش آقا عطاء درس می گفت معالم کجا و تفسیر کجا؟ به هم مربوط نبود. خودش به عقل و محفوظاتش نوشته است، چه محفوظاتی داشته که این تفسیر را نوشته است! آن هم کشفیّات و کراماتی که دیده شد.
حوزه : با توجّه به پیوند خویشاوندی شما با مرحوم سید محمد تقی خوانساری، که مستجاب الدعوه بودن ایشان شهرت دارد، می خواستیم راز و علت موفقیّت ایشان را از زبان شما بشنویم.
استاد : آنچه من فهمیدم این بود که وقتی از ایشان از نماز پرسیدند، گفت:
من در نماز که می ایستم، مثل این که با خدا شفاهی دارم صحبت می کنم، کانّه رخ به رخ هستم، این طور حالی دست می دهد، با خدا شفاهی دارم حرف می زنم
به خلاف ماها که با گفتن اللَّه اکبر، توی کار و بازار می رویم؛ هر کس بازاری است توی بازار می رود، اهل هر حرفه ای توی حرفه خودش می رود. السلّام علیک که گفت، دیگر تمام می شود، این جنگ و نزاع ها همه توی نماز است، از نماز که فارغ شد دیگر تمام می شود، این جنگ ونزاع ها همه توی نماز است، از نماز که فارغ شد دیگر راحت است. هر کس چیزی گم کرده توی نماز پیدا می کند [خنده استاد] در جای دیگر حواسش جمع نیست، توی نماز که می رود حواسش جمع می شود، آنچه گم کرده پیدا می کند! امّا او آن جور نبوده، سر و کارش با خالق بوده، با پروردگار آسمان و زمین بوده است. می دانسته این نماز چه معنی دارد. معنای نماز چیست.
یک روز چند نفر از وعّاظ را جمع کرد و گفت: خدا یک نعمت بزرگی به شما داده است، و آن نعمت طلاقت لسان و فصاحت کلام است. و این را خدا به شما مرحمت کرده است که می توانید این منبرهای عجیب و غریب را تحویل مردم دهید. خوب است یک منبر را مخصوص نماز کنید؛ چون نماز در انظار مردم خیلی خفیف شده است، و مردم با نظر کوچکی به آن نگاه می کنند. با این قدرتی که خدا به شما داده است، می توانید این را خیلی بزرگ کنید. کوچک را می توانید بزرگ، و بزرگ را در انظار مردم کوچک کنید؛ خلاقّ معانی هستید.
لکن، هیچ کدامشان به خرجشان نرفت و قبول نکردند و عمل نکردند. هی اصرار کرد که در خصوص نماز یا دو منبر بروید و نماز را در ذهن مردم بزرگ کنید و از این کوچکی که برای نماز پیدا شده، نجاتش دهید، ولی قبول نکردند. و چیز دیگری که من فهمیدم این بود که ایشان بوّاب قلب بود. هر کس به هر جا رسید از بوّابی قلب بود. مثل این دربانهایی که دربانی می کنند، و نگاه می کنند که کسی چیز خطرناکی وارد نکند. حالا از همه مهم تر و بالاتر درگاه قلب است. آن جا هم خوب است، انسان دربان باشد. دربان درگاه قلب باشد. دمِ درگاه قلب بایستد، و هر خیالی که می خواهد بیاید توی قلب وارسی کند. ببیند بمب و نارنجک که از آن شیطان است، توی این خیال هست یا نیست. اگر هست، دورش کند، بگوید: تو حق نداری به درون قلب من بیایی. اگر خیال رحمانی است، راهش بدهد.
خانه دل نیست جای صحبت اغیار - دیو چو بیرون رود فرشته در آید
پس، باید این جاهم دربانی کرد. نباید دیو بیاید. اگر دیو آمد، فرشته دیگر نمی آید. ایشان بوابّ قلب بود. از کجا می گویم؟ از این جا که خودش گفت: بعد از آن که رفت به جبهه جنگ و لباس سربازی پوشید، و لباس آخوندی را کند و عمامه را کنار گذاشت و تفنگ برداشت و مسلّح شد مثل سرباز و رفت به جبهه می گفت: گلوله توپ می آید و نزدیک من می افتاد و چیزی نمی ماند که به من بگیرد، ولی خدا نخواست. خیلی در جبهه جنگ بود تا اسیر شد. چهار سال اسیر انگلیس بود. از امام سجاد است که چه حال دارد کسی که اسیر یزید باشد. چه حال خواهد داشت کسی که اسیر انگلیس باشد. هر کس دیگر باشد قلبش جور به جور می شود. قلبش انقلاب می شود، ولی این مرد با این که به دریا بردند به صحرا بردند، توی زندان صحرایی بود و مدتها توی آن جا بود. و در بین اسرا عده ای بودند آدم خوار، آدم را زنده زنده می خوردند. صبح که می شده می آمدند سرشماری می کردند که ببینند کسی را خورده اند یا نخورده اند. مدتی همچو جایی داشت، ولی قلبش آرام بود.
حاج حسین، که معتمد ایشان بود از ایشان نقل کرد و گفت:
یک روزی هم در آن محل من تک بودم همه رفته بودند بیرون، یک حیوان درنده خوبی از آن دم ول کردند، کرس بست و به سرعت آمد به طرف من، آمد نزدیک من، به من کاری نکرد و برگشت. دم در که رسید، دو مرتبه آمد و برگشت. چندین دفعه این کار اتفاق افتاد، ولی کاری به من نکرد.
خودش به من نقل کرد و گفت:
توی کشتی که نشسته بودم، روی یک سکویی اثاثیه من بود، سکوی مقابل اثاثیه هندی بود که آن هم جزء اسراء بود. به طور اتفاقی چشمم به صورت او افتاد، دیدم دارد رنگ به رنگ می شود و گاهی سفید می شود. فهمیدم در فکر افتاده و قلبش قلب و انقلاب پیدا کرده، آمدم راست شوم بهش بگویم: ای برادر چرا فکر می کنی و به چه فکر می کنی، و چرا خودت را اذیت می کنی؟ این چه فکری است که تو را قلب و منقلب کرده است . دیدم زبان من فارسی یا عربی است و زبان او هندی، نه من زبان او را می فهمم و نه او زبان مرا. چه کار کنم؟ با خودم گفتم بروم به هر زبانی، به اشاره ای، به چیزی تسکینش بدهم تا خواستم بروم، خودش را انداخت توی دریا! رفت که رفت.
آدمی که در اسارت باشد، آیا از فکر خودش بیرون می رود که به فکر دیگری بیفتد؟ این آدم چه آدمی بوده که از فکر خودش خلاص بوده، و به فکر دیگری افتاده و می خواسته که دیگری را نجات بدهد! بوابّ قلب بود، دربان قلب بود! هر که به هر جایی رسید از دربانی قلب بود:
خانه دل نیست جای صحبت اغیار - دیو چون بیرون رود فرشته در آید
حوزه : حضرت عالی که با مرحوم آیت اللَّه حائری آشنایی زیادی داشتید، و از نزدیک ایشان را می شناختید، از ویژگیها و سلوک ایشان بفرمایید؟
استاد : آقای آقا شیخ عبدالکریم از قراری که بنده خودم از ایشان شنیدم، می فرمود:
پدرم، از مادرم اولاددار نمی شد، ناچار برای اولاد، رفت منقطعه ای گرفت.
پدر ایشان اهل علم نبوده، شاید سواد فارسی هم نداشته است.
یک شب منزل منقطعه می رود. منقطعه صغیره یتیمه ای از شوهر پیش داشته است. وقتی آن یتیمه را به اطاق دیگر می برد، یتیمه گریه می کند.
پدرم گریه او را می شنود، حالش منقلب می شود. در همان تاریکی با خدا مناجات می کند: خدایا تو آن قدر قادری. مگر نیستی؟ باعث نشو که من سبب گریه طفل یتیم بشوم. چاره کار مرا بساز.
در همان شب یا شبهای بعد، خداوند آقای حاج شیخ را از مادرش مرحمت می کند و حاج شیخ به دعا و مناجات آن شب به وجود می آید.
حاج شیخ شش ساله بوده که پدرش فوت می کند و در حضانت مادرش تربیت می شود. می فرمود:
در طفولیّت وقتی بعض از کارها که خلاف طبع مادرم بود، انجام می دادم، می گفت: طفلی که به زور از خدا بگیری بهتر از تو نمی شود
[خنده استاد] بنابراین، حدوث حاج شیخ به طور اعجاز و کرامت شده است. و امّا راجع به بقایش، به سند صحیح شنیدم؛ یعنی، آقای فرید عراقی فرزند حاج آقا مصطفی که در این جا مدرس بود و شخص عالمی بود، نقل کرد از قول میرزا حسن، که در دستگاه پدرش بود و شخص امینی بود:
حاج شیخ، بعد از آن که به قم آمده و ماندگار شده بود، اهل اراک خواهش کردند که یک سفر تشریف بیاورید و مهاجرت کلّی نفرمایید. وقت تعطیلی، یک ماهی به اراک رفت. در اراک حاج آقا مصطفی دعوت کرده بود به نهار. در مجلس نهار، حاج آقا مصطفی مطلبی فرموده بود، و حاج شیخ در جواب گفته بود: برای من هم نظیر این روز اتفاق افتاد. در اوقاتی که در کربلا بودم، شبی خواب دیدم کسی به من گفت: ده روز بیش تر از عمر شما باقی نیست.
[از آن جایی که حاج شیخ اَعمی مسلک بود [بی قید و بی تکلف ] و به این چیزها تقید نداشت، بیش تر توجّه قلبش به علم بود، و خیالات دیگر را اعتنایی چندان نمی کرد؛ حتّی اگر خواب مرگ بود، پشت سر می انداخت، و از باب گرفتاری خودش قرار نمی داد که مبادا از علم نقصانی پیدا بشود، و از این جهت این فکر را به کلّی از قلب خود محو و منسی کرده بود.]
روز دهم، پنج شنبه یا جمعه ای بوده و رفقا روز قبل گفته بودند، خوب است فردا به یکی از باغات کربلا برویم، و ایشان هم قبول کرده بود. وسایل نهار بر می دارند و می روند. در آن باغ، هر کس مشغول کاری می شود و به آقای حاج شیخ هم کاری رجوع می دهند. حاج شیخ می بیند، سرما سرمایش می شود. اوّل تحمل می کند، ولی بعداً شدت پیدا می کند، واز تحمل خارج می شود، اظهار می کند: آقایان من سرما سرمایم می شود، می گویند: عبای کلفتی بیاورید. عبایی می آورند، ولی درد شدت پیدا می کند و نمی تواند تحمّل کند. می آورند خانه و توی بستر می افتد. می بیند حال احتضار بهش دست می دهد. آن وقت یادش می آید، که ای وای، امروز، روز دهم است و من به کلّی غفلت کرده بودم. به یاد خواب می افتد. عجب خوابی است. حال احتضار دست می دهد، می بیند که سقف شکافته شد. دو نفر از آن سقف پایین آمدند. می فهمد که اینان اعوان حضرت ملک الموت هستند، و برای قبض روح پایین آمدند. پایین پا می نشینند تا از پا قبض روح کنند. در آن حال می بیند که خودش الآن در دنیاست و هنوز به آخرت نرفته است. در آن حال افتاده در بستر، توجهی پیدا می کند به حضرت اباعبداللَّه الحسین، علیه السلام [چون خصوصیاتی هم در بین بوده؛] زیرا حضرت ابا عبداللَّه، علیه السلام، در عالم خواب یک مشت نقل به وی مرحمت کرده بودند در اثر این که در زمان جوانی نوحه خوان سینه زنهای اهل علم در سر من رای [سامرا] بوده؛ زیرا مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی فرموده بودند: در دهه عاشورا باید دسته سینه زن از اهل علم بیرون بیاید.
نوحه خوان آن دسته ها مرحوم حاج شیخ بوده، و ایشان جوان قوی هیکل و جَهوری الصوت بوده است. اوّل آن اشعاری هم که می خواند این بود: یا علی المرتضی غوث الوری کهف الحجی قم...
این اولش بود که دم می گرفتند. اشعار یک صفحه بود که مرحوم آقا سید اسماعیل، پدر آقا سید عبدالهادی معروف، که اشعر شعرای عرب بود، در مصیبت سروده بود. در اثر این نوحه خوانی، یک شب خدمت حضرت اباعبداللَّه، علیه السلام، مشرف می شود و حضرت یک مشت نقل به او مرحمت می کند، و از آن نقل تناول می کند.] توجّه می کند و عرض می کند: یا اباعبداللَّه! مردن حق است، و البته باید بمیرم، لکن خواهشمندم چون دستم خالی است و ذخیره آخرت تهیّه نکرده ام، اگر ممکن است تمدید بفرمایید. می بیند باز سقف شکافته شد و یک نفر آمد به این دو تا گفت: آقا فرمودند؛ تمدید شد، دست بردارید. [در این جا دو روایت است: به یک روایت آنان گفتند: ما، مأموریم. بعد خود آقا تشریف آوردند و گفتند: من می گویم تمدید شد و به یک روایت دیگر گفتند: سمعاً و طاعةً و رفتند. ]بعد از رفتن آنها می بیند حالش یک قدری بهتر شد. پارچه ای را که رویش انداخته بود کنار می زند. عیالش که بالای سرش گریه می کرده، یک مرتبه صدایش بلند می شود: زنده شد، زنده شد. پارچه را بر می دارند. اشاره می کند آب می خواهم. با پارچه لب و دهانش را آب می زنند، و همان می شود و محتاج به طبیب هم نمی گردد.
بنابراین، بقایش هم مثل حدوثش، به خرق عادت بوده است.
این حوزه علمیه را من گمان می کنم از اثر توجّه حضرت ابا عبداللَّه، علیه السلام است که گفته بود: من دستم خالی است و ذخیره آخرت ندارم. امیدوارم شما تمدید بفرمایید، تا ذخیره ای تهیّه کنم. ذخیره اش همین بوده؛ همین اقامه حوزه علمیّه قم. من گمان می کنم این حوزه علمیه، از نظر اباعبداللَّه علیه السلام است و کسی نمی تواند ان شاء اللَّه منحل کند.
نقل کرده اند که آقا شیخ محمد تقی بافقی یزدی، مقسّم شهریه، در زمان مرحوم آقا شیخ عبدالکریم بوده است که بعدش پهلوی گرفت و شهید کرد، اول ماه که می شده است می آمده از آقای حاج شیخ عبدالکریم پول بگیرد و بین طلّاب تقسیم کند. یک ماه می آید در خانه شیخ که پول بگیرد. حاج شیخ می فرماید:
السّاعة جز مایه توکّل چیزی در دستم نیست. می گوید: چیزی نیست؟ می فرماید: نه. از همان دم در بر می گردد و می رود مسجد جمکران. مرحوم آقا شیخ محمد تقی، خیلی به مسجد جمکران اعتقاد داشت. نمی دانم آن جا با حضرت چه صحبتی می کند که طولی نمی کشد شهریه آماده می شود. بارها اتفاق افتاده بود که شهریه از این طریق درست شده بود. مقام توکّل مرحوم حاج شیخ عبدالکریم بسیار بلند بود. کسی که آن چیزها را دیده و مکاشفات به رأی العین اتّفاق افتاده به حضرت باری تعالی یقین کامل پیدا می کند.
یک روز خودش فرمود که:
در نماز به مرحوم آقا سیّد محمد فشارکی اقتدا کرده بودم. عبایی به دوش داشتم که تا چهار انگشت حاشیه اش زری دوزی بود. رفتم گفتم: آقا این عبای من، این جایش زری است، اشکال دارد. یک فحشی به بنده داد. فرمود: تو هنوز این مطلب مسلّم را نمی دانی این قدر عاری و بری از فقه هستی، که هنوز نفهمیدی به اندازه چهار انگشت معاف است. ذَهَب [طلا ]در نماز مبطل است، و لکن مقدار چهار انگشت، مستثنی است. همین را نفهمیدی. گفت: همین یک فحش باعث شد که کتاب صلات را نوشتم. این صلات اثر آن فحش است.
مرحوم آقای بروجردی این قدر از این کتاب صلات تعریف می کرد. می گفت: من کتابی به این پر مغزی و کم لفظی ندیدم. خودش هم برای بنده نقل فرمود:
یک روز آن وقتهایی که در نجف بودم، مرحوم آخوند خراسانی به منزل بنده تشریف آورد. دید نوشته هایی در طاقچه است. گفت: این چه است. گفتم: صلات. یک قدری نگاه کرد، هی تعریف کرد، گفت: به! عجب حرف خوشی است. [سبک مرحوم آقای آخوند هم همین طور بود، عبارتهای مختصر و پر مغز داشت.] مرحوم آخوند خیلی خوشش آمد.
این صلات اثر آن تغیّر است. گاهی این طور می شود، یک حرف این قدر تأثیر می کند.
مرحوم آقانورالدین در مسجدش منبر می رفت. در منبر صحبت بُشر حافی را کرد. بُشر حافی، در زمان حضرت موسی بن جعفر، علیه السلام بود. شخصی بوده دارای تموّل زیاد.
یک روز حضرت از در خانه بُشر عبور می کند، صدای آواز و لهو و لعب و تنبور می شنود. یک کنیزکی کنار جوی داشت ظرف می شست. حضرت می فرماید: این خانه از کیست؟ مال بنده است یا آزاد؟
کنیز می گوید: بُشر یکی از آن اشخاص بزرگ است، چطور می گویید بنده، خیر آزاد است.
حضرت فرمود: بلی آزاد است که این جور است.
بُشر توی خانه می شنود. می آید و می گوید: چه صحبتی بود با که گفت و گو می کردی؟
گفت: یک آقایی از این جا رد شد و پرسید: این خانه مال آزاد است یا بنده. گفتم: البته آزاد است.
گفت: آزاد است که این جور است.
گفت: کدام طرف رفت.
گفت: این طرف.
همان جور پای برهنه می رود تا می رسد به حضرت و عرض می کند: آیا توبه من قبول می شود؟ و توبه می کند. بعد از آن می گوید: چون شرفم به خدمت امام و به توبه در برهنه پایی بوده، دیگر کفش پایم نمی کنم.
و همین جور پای برهنه می رفت [گریه استاد] و لهذا بُشر حافی شد. بشر حافی؛ یعنی پابرهنه. و نقل می کنند که حیوانات در کوچه ای که او می رفته فضولات نمی انداختند.
ولی افرادی بودند که یک عمر پای آن مشعل نور بودند، چه معجزات دیدند و چه شقّ القمرها دیدند و ره در دلشان نیافت که نیافت. امّا او، را یک مختصر نیشتری که امام زد، منقلب کرد و بشر حافی شد.
مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم هم یک کلمه شنید. آن یک کلمه آن طوری شد!
درباره مرحوم آقا ضیاء عراقی هم پدرم یک چنین داستانی نقل کرد، گفت:
پدر مرحوم آقا ضیاء در هشتاد سالگی فوت کرد، در حالی که فرزندش آقا ضیاء 12 سالش بوده، و غیر از ایشان دو دختر هم داشت. حاج صمصام الملکی بود، متموّل و ارباب ملک و املاک، و لکن از علوم هم بی اطلاع نبوده است.
[مرحوم آقا شیخ فرمودند: در کربلا که بودم، در مدرسه حسن خان کربلا درس می گفتم. صمصام الملک، برای زیارت آمده بود. یک هفته آمد در درس من نشست، و در آن هفته از استصحاب بحث می کردیم، و کلمه لا تنقض الیقین بالشکّ را می گفتم. آخر هفته که شد، گفت: قربانِ آن لب و دهنی بشوم که یک کلمه به این کوتاهی از آن بیرون آمده، و ما یک هفته است بحث می کنیم. یک همچو آدمی بوده. بی اطلاع از علمیات نبوده، منتهی ارباب ملک و املاک بود. ]به همان طرز سابق که می آمد خانه آخوند ملا محمد کبیر، پدر مرحوم آقا ضیاء عراقی و با او صحبتهای علمی داشت، بعد از فوت آخوند هم می آید، به خیالش که فرزند آخوند به جای پدرش نشسته است، در آن وقت سنّ آقا ضیاء 24 سال بود. صمصام المالک فرعی عنوان می کند. آقا ضیاء نمی تواند از عهده بر آید، حاج صمصام الممالک دست روی دست می زند و می گوید: آه در خانه آخوند بسته شد! [پدرم نقل کرد که ] آقا ضیاء فرمود: این مثل یک کاسه آب گرمی بود که به سرم ریخته شد. از همان مجلس که حرکت می کند می رود به اصفهان و بعدش هم به نجف و می ماند آقا ضیاء می شود.
همین یک کلمه: آه در خانه آخوند بسته شد.
خداوند همگی را رحمت کند، اشخاص بزرگی بودند که از دنیا رفتند.
پدرم نقل کرد:
آخوند کبیر ارتزاقش از یک قطعه زمینی در همان اطراف سلطان آباد اراک بود. زراعت می کرد و نان سال خودش و اهل عیالش از همان قطعه زمین بود. یک وقت که حاصل آن زمین را در خرمن گاه جمع کرده بودند، در اطرافش هم خرمنهایی بوده است، کسی عمداً یا سهواً، آتش روشن می کند باد هم بوده، و آتش افتاده بود توی خرمنها. خرمن گاه است و خشک، به محض افتادن آتش، خرمنها آتش می گیرد. این خرمن آن خرمن تا آتش همه خرمنها را می گیرد کسی به آخوند می گوید: چه نشسته ای؟ نزدیک است خرمن شما آتش بگیرد. آخوند تا این را می شنود، عبا و عمّامه را بر می دارد و قرآن را و می رود به بیابان. رو به آتش و در دستش هم قرآن می گوید: ای آتش! این نان خانواده و اهل عیال من است، ترا به این قرآن قسم به این خرمن متعرض نشو!.
پدرم می گفت:
تمام آن قبّه ها که اطراف بود خاکستر شد و این یکی ماند. هر کس که می آمد، انگشت به دهان می گرفت و متحیّر می شد که این چه جور ماند! خبر نداشتند، من خبر داشتم.
پدر مرحوم آقا ضیاء، همچو شخصی بوده است. رحمة اللَّه علیهم رحمةً واسعةً.
حوزه : یک وقتی در درس می فرمودید: آقا شیخ عبدالکریم شاگرد مکتب سامرّاء بوده، آیا بین مکتب سامرّاء و نجف فرقی است و تفوّق با کدام یک است؟
استاد : مرحوم آقا سید محمد فشارکی، استاد مرحوم حاج شیخ، به اعتقاد مرحوم حاج شیخ و جمع دیگری بعد از حاج میرزا حسن شیرازی، اعلم عصر بود. از آخوند و سید طباطبایی و همه و همه. اعلم کل بود. در عین حال که اعلم کل بود، جماعتی از اهل تهران از کسبه و تجّار که بعد از میرزای شیرازی آمدند از ایشان رساله بگیرند، و از آن محلّی که بود تا در خانه دنبالش کردند، ولی جواب مساعد نداد. از آنان اصرار و از ایشان انکار. گفت: رساله نمی دهم. در خانه که رسید، در را باز کرد و گفت: واللَّه من اعلمم واللَّه رساله، حاشیه نمی کنم.
ایشان در اوایل امرش با مرحوم محمد تقی شیرازی هم بحث بودند، از اصفهان به کربلا می آیند و در درس فاضل اردکانی شرکت می کنند. فاضل اردکانی آن وقت خیلی معنون بود. آقا محمد حسین شهرستانی معتقد بوده که از شیخ انصاری هم اعلم است. فاضل اردکانی اعلم از شیخ مرتضی انصاری!
این دو تا در زمان آقا میرزا حسن شیرازی، به درس فاضل اردکانی وارد می شوند. میرزا حسن شیرازی، آن زمان در نجف و فاضل اردکانی در کربلا بوده است. یک روزی در اوقات زیارتی، زوّار عرب از اطراف کربلا به عنوان زیارت حضرت ابا عبداللَّه حسین(ع) مشرف می شوند. و آمدن شان و رفتن شان به طور هروله است. آقای آقا سید محمد فشارکی در زمان مراجعت آنها خودش را توی آنان می اندازد. با این که لباسش با لباس آنان متفاوت بوده، با آنان در هروله شرکت می کند، برای قضای حاجتی که داشت. در این بین که به هروله بین زوّار عرب می رفته است، در مراجعه به کجاوه، پایش به آقا میرزا حسن شیرازی برخورد می کند. میرزا حسن شیرازی، از توی جمعیّت دستش را دراز می کند و می گوید: با من بیا. از همان ساعت، آقا سید محمد فشارکی به آقا میرزا حسن شیرازی ملحق می شود و از همان ساعت، آقا سید محمد فشارکی به آقا میرزا حسن شیرازی ملحق می شود و از خواص ایشان می گردد. از او می پرسند: شما مدتی در کربلا و در درس فاضل اردکانی بودید، چه تفاوتی دیدی بین او و بین میرزای شیرازی؟ از قراری که شنیدم - العهدة علی الروای - فرموده بوده است:
آخرین فکر فاضل اردکانی، به اولین فکر میرزای شیرازی می رسد. آخرین فکر او به اولین فکر این می رسد!
مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی، مقامش در فکر خیلی بلند بوده است. وقتی که از اصفهان به زیارت نجف مشرف می شود، و می خواهد برگردد، چون خودش را مجتهد مسلّم و فارغ التحصیل می دانسته است. این، در زمانی بود که مرحوم آقای شیخ انصاری هم در نجف بوده است. اشخاصی که از فهم عالی میرزا مطلع بودند، به شیخ عرض می کنند که ایشان حیف است، شما هر طوری است، ایشان را نگهدارید، می خواهد برگردد. شیخ در مجلسی با او اجتماع می کند و بحث بیع فضولی را طرح می کند که آیا اجازه کاشف است یا ناقله؟ شیخ تقریبی می فرماید و یک وجه را اثبات می کند. میرزا خیلی خوشش می آید، بَه! عجب تقریب خوبی است! شیخ تقریب دیگری می کند و طرف مقابل را ثابت می کند. میرزا می گوید: عجب: این نقض هم بسیار نقض خوبی است. آن گاه شیخ نقض النقض را می فرماید، و میرزا متحیّر می شود، و تا هشت مرتبه این کار را تکرار می کند، میرزا بسیار تعجّب می کند و می گوید:
چشم مسافر چو بر جمال تو افتد - عزم رحیلش بدل شود به اقامت
از برگشتن منصرف می شود و ماندگار می گردد و در درس شیخ انصاری شرکت می کند، و عاقبت به آن جایی رسید که میرزای شیرازی شد. سی سال تمام ریاست به او منتقل می شود و وحده لا شریک له می گردد. هیچ کس دیگر رد قلمرو شیعه از ایران و غیر ایران، جز میرزای شیرازی مقلَّد نبود. با این که مرحوم میرزای رشتی از شاگردان مخصوص شیخ انصاری بوده و خودش را از میرزای شیرازی اعلم می دانسته؛ لکن تحت الشعاع بوده است.
حوزه : راجع به عنایت آقا شیخ عبدالکریم به تربیت طلّاب اگر نکته و مطلبی در خاطر دارید بفرمایید؟
استاد : حاج شیخ می فرمود: باید طلبه اعمی مذهب [بی قید و ساده زیست ] باشد اگر می خواهد مُلّابشود، باید تقیدات را ول کند. عالم طلبگی این طور نیست که از در و دیوار ملایمات پیدا شود و زندگانی و امرار معاشش به خوشی اداره شود. یک وقت هم هست که زندگی سخت و تنگ می شود. باید بر سختیها مقاومت کند و تقیدات را از بین ببرد، و اعمی مذهب باشد. خودش هم همین طور بود، و به تقیدات اعتنا نمی کرد و اعمی مذهب بود. ولی اواخر خوف گرفته بود از این تضییقاتی که رضاخان به طلبه ها می کرد. وقتی آقای آقا سید احمد خوانساری را نظمیه جلب کرد که باید التزام بدهی که عمامه را برداری - این قدر سخت گیری می کرد - می فرمود:
من در مخیله ام خطور نمی کند، که روحانی از این طرف خیابان برود و زن مکشفه از آن طرف خیابان، پس حتماً این هیأت اهل علم مبغوض خدا شده است.
خوف این داشت که اهل علم مبغوض خدا شده باشند. و این خوف در دلش بود، با این که بعد از ازدواج دوّم خیلی سرحال شده بود، ولی روز به روز لاغر شد، و مثل روز اوّل شد. روزی که از اراک آمده بود پوست و استخوان بود و هر روز هم تب می کرد، ولی بعداً چاق شده بود، تا که این خوف در دلش افتاد، و آخر هم نمی دانم دق کرد و مرد. می فرمود:
من خوف دارم که این هیأت مبغوض خدا بشود، این چه وضع است.
آن روزی که بنای کشف حجاب شد، رضاخان دستور داده بود: اوّل زنان افرادی که جزء رؤسا بودند، مثل رئیس نظمیه و غیره، باید کشف حجاب کنند. هر شب نوبت یکی بود.
مثلاً امشب رئیس نظمیه، شب دیگر رئیس امنیه و شب دیگر شهرداری. و هر شبی یکی بود، شب به شب. آن وقت زن آن رئیس مکشفه می شد، و اطراف او زنهای مخدّره محجّبه. دور او را می گرفتند. و زمانی که حاج شیخ می خواست برود نماز مغرب و عشاء، در خیابان تظاهر، می کردند. و حاج شیخ سوار الاغی می شد، و آقا علی سیف هم با الاغ دیگر پشت سر ایشان راه می افتاد. و آن وقت جمعیت بود که برای تماشای آن تظاهر پشت صحن جمع می شدند. جای سوزن انداختن نبود. و حاج شیخ باید از توی این جمعیت برای نماز مغرب و عشا عبور کند. و اینها می گذاشتند، مخصوصاً همان وقت خارج می شدند که زن مکشفه و مردمی که برای تماشا آمده بودند از جلو بروند، و حاج شیخ هم پشت سر آنان قرار بگیرد.
حاج شیخ خودش فرمود:
من که دیدم این وضعیّت است، فکر کردم رفتن به نماز مغرب و عشا را ترک کنم. من که نمی توانم نهی از منکر کنم و باید از این جا هم عبور کنم. و این هم سر راه من این کار را می کند. حرف نزنم تقریر می شود، می گویند: پس این قبول کرده این کارها را! حرف بزنم، چطور با این شخص حرف بزنم! پس بهتر است که به نماز نروم. این چه نمازی است که من بروم. این فکر را با هیچ کس در میان نگذاشتم. خودم عهد کردم که نروم. طرف عصری که توی اطاق خوابیده بودم، دیدم در باز شد و سیدی با ریش بلند آمد و گفت: این نماز را ترک نکن! این نماز را ترک نکن! من به واسطه این جهت دلم قرص شد.
بنده خودم همیشه پیش از آمدن ایشان پشت سرشان برای نماز جا می گرفتم. همین جایی که قبرش است، حالا درش را ورداشته اند. وقت نماز جمعیّت پر بود، منتظر بودند که ایشان بیاید. وقتی که می آمد، همه پا می شدند. من هم پا می شدم، از آن دم در که نگاه می کردم، می دیدم صورت بهّاجی دارد. عوض این که خم به ابرو داشته باشد و اوقاتش تلخ باشد، صورتش بهّاج بود. تو دلم شک افتاد، فکر کردم در همچو روزی چرا باید ایشان بهّاج و صورتی منبسط داشته باشد، تا این که آن روز این حرف را به آقای حجّت گفت: شک از دلم رفت، فهمیدم که قوّت از جای دیگر بود، این ابتهاج از جای دیگر بود، از آن جا قوّت قلب گرفته بود. ولی خواب آخر هم دق کرد و مُرد.
این در مورد تربیت طلّاب. امّا حاج شیخ در فقه هم یک نظری داشت می فرمود: چون فقه پنجاه باب است، از اوّل باب طهارت تا حدود و دیات. اول کسی که فقه را به این طریق مبوّب کرد، مرحوم محقق بود که شرایع را نوشت. پیش از او، شیخ طوسی در مبسوط ترتیبی داد، ولی به این ترتیب نبود. محقق بود که فقه را به پنجاه باب مبوّب کرد. مسائل هر بابی را سوا سوا کرد، و هر کدام را در باب خودش گنجانید. چیز اعجوبه ای بود. بعداً هر که آمد، از او تبعیّت کرد؛ علّامه، محقق ثانی، شهید اوّل، شهید ثانی، شیخ انصاری و همه، هر که آمد تبعیت از او کرد. این چه محقّقی بوده که این همه محققان آمدند، ولی رویّه او را تغییر ندادند.
ولی حاج شیخ می فرمود:
هر بابی از این ابواب، یک متخصّص لازم دارد. چون ابواب فقه خیلی متشتّت و اقوال و ادلّه عقلیّه و نقلیّه و اجماعاتش، تتبع زیاد می خواهد و افراد سریع الذهن لازم دارد. و این عمر انسانی کفایت نمی دهد که پنجاه باب به طور شایسته، و آن طور که باید و شاید تحقیق شود. پس خوب است برای هر بابی یک شخصی متخصّص بشود. مثل این که در طب متخصّص وجود دارد؛ یکی متخصّص گوش است یکی متخصّص اعصاب، یکی متخصّ ص چشم، یکی متخصّص اعصاب، یکی متخصّص چشم، یکی متخصّص اسافل اعضاء و یکی متخصّص سر و... هر کسی یک تخصّص دارد.
من خودم از حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی اخلاقی شنیدم که فرمود:
یک چشم تنها صدها نوع بیماری دارد و برای هر دردش دواهایی هست.
ایشان در طب وارد بود. ببینید چقدر علم می خواهد که به تمام اینها برسد و بفهمد هر دردی چه منشأی دارد و چه دوایی می خواهد. دیگر عمرش کفاف نمی دهد که به مرضهای دیگر برسد.
حاج شیخ می فرمود:
خوب است در فقه هم متخصّص داشته باشیم؛ یکی متخصّص صلات باشد، یکی متخصّص طهارت باشد یکی متخصّص خمس باشد، و همین طور. و آن وقت هر سؤال و استفتایی که می آید، به متخصّص آن ارجاع دهیم تا او جواب بدهد.
حوزه : اگر از مرحوم میرزا جواد ملکی تبریزی مطلبی و نکته ای در خاطرتان است بفرمایید؟
استاد : دو خصوصیّت از ایشان دیدم:
یک، آقا سید احمد نامی داشتیم که به او آقا ترک می گفتند. ترک تبریزی بود، می آمد پشت سر آقا میرزا جواد آقا برای نماز می ایستاد. ماه رمضان بود، من هم می رفتم. در آن وقت وبا آمده بود و هر روز آدم بود که کشته می شد. آقا سید احمد گفت: رفتم به دیدن آقا میرزا جواد آقا تا حال پرسی کنم. رفتم نشستم گفت: آقا میرزا علی رفت. من خیال کردم به مسافرت رفته. با همان حال طبیعی گفت: آقا میرزا علی رفت. آقا میرزا علی که بود؟ چه علمیّتی داشت من آمیرزا علی را دیده بودم. چه علمیتی! تالیف می کرد و چه تقوایی داشت. او جانشین پدر می شد. جوان بود، بین 25 تا 30 سال بود. وبا او را کشت. آن وقت آقا میرزا جواد می گفت: آقا میرزا علی که رفت، بدون این که گریه بکند، مثل این که سفر رفته است.
یکی دیگر این که، یک آقا سید مهدی کشفی بود، پسر آقا سید ریحان اللَّه کشفی، و نوه آقا سید جعفر کشفی که از بروجرد بودند، و پدرش در تهران بزرگ شد و در کوچه ما منزل داشت. این آقا سید مهدی با دایی یا دایی زاده آقای طالقانی، به نام آقا سید محی الدین، پیش بنده مکاسب می خواندند. این آقا سید مهدی اواخر از خصیصین، و مخصوصین آقا میرزا جواد آقا شد. به درس او خیلی علاقه مند بود و سلام و علیک زیاد داشتند و به او اخلاص و مودّت زیاد داشت.
ایشان برای من نقل کرد:
یک شب توی خانه خودم، توی اتاق خوابیده بودم، دیدم یک صدای محرّق القلبی از حیاط می آید. از بس محرّق القلب بود، هراسان از خواب برخاستم که چه خبر است؟ رفتم در را باز کردم، دیدم در این حیاط ما که به این کوچکی است، یک کاروان سرای بزرگی است و دور تا دورش حجره می باشد و صدا از یک حجره می آید. دویدم پشت حجره هر کار کردم در باز نشد. از شکاف در نگاه کردم ببینم چه خبر است. دیدم یکی از رفقای ما که اهل بازار تهران است، افتاده و به اندازه نصف کمر انسان، سنگ آسیا روی او چیده اند و یک شخص بدهیبت از آن بالا توی حلقوم دهان او عملیّاتی می کند، و او از زیر دارد صدا می زند. ناراحت شدم، هر چه کردم در باز نشد. هر چه التماس کردم به آن شخص که چرا به رفیق ما این طور می کنی! اصلاً نگفت: تو که هستی؟ این قدر ایستادم که خسته شدم، برگشتم. چون نمی دانم چه وضعی بود آمدم توی رختخواب، ولی خواب از سرم به کلّی پرید. نشستم تا صبح شد. حال نماز خواندن نداشتم. تندی رفتم در خانه میرزا جواد آقا و در زدم. به میرزا جواد آقا گفتم: من همچو چیزی دیدم. گفت: ها شما مقامی پیدا کرده اید. این مکاشفه است. آن شخص در آن ساعت نزع روح می شد. من تاریخ برداشتم. بعد کاغذ آمد که آن رفیق شما در همان ساعت فوت کرده است.
حوزه : از دیگر علمای پیشین اگر خاطره ای دارید و به حال ما و دیگر طلاب مفید می دانید، بفرمایید.
استاد : یک چیز عجیبی از حاج آقا حسین بروجردی، اعلی الله مقامه، دیدم. آقای صدوقی یزدی در همین کوچه ما نزدیک تکیه خلوص، منزل داشت. نمی دانم از مکّه، یا عتبات آمده بود که بنا شد به دیدنش برویم. من با آقای خوانساری رفتم. دیدیم، آقای بروجردی هم با اصحاب و حواریین اش، از جمله آقای قفقازی، پدر آقا محمد قفقازی مدرس، و دیگران آمدند. کرسی بود و همه دور کرسی نشستند. ایشان هر کجا که می رفت، استفتاءات را توی کار می آورد. دیگر جای صحبت خارجی نبود. استفتاءات را ریختند روی کرسی. یکی از استفتاءات محتاج به مراجعه به جواهر شد. به آقای صدوقی گفت: جواهر دارید؟
گفت: بلی.
گفت: بیاورید.
آورد.
گفت: این مسأله را توی جواهر پیدا کنید.
این می گرفت هی ورق ورق می کرد، نمی توانست پیدا کند، می داد دست آن یکی، آن یکی هم هر چه تفحّص می کرد نمی یافت، می داد دست دیگری. تا آخرش، آقای بروجردی گفت: بده به من. کتاب را دستش گرفت و باز کرد و گفت این مسأله است.
یک خاطره هم از مرحوم مامقانی، صاحب تنقیح المقال، دارم. ایشان به قم آمده بود، و طلاب به دیدنش می رفتند. در خیابان حضرتی ،توی یک مسافرخانه منزل گرفته بود. من هم رفتم به دیدنش. می گفت: وقتی من تنقیح المقال را می نوشتم و محتاج به مراجعه کتبی که در طاقچه بود می شدم، دست می بردم و بر می داشتم و باز می کردم، دقیقاً همان کتاب و همان صفحه مورد احتیاجم باز می شد. و به پیدا کردن کتاب و مطلب معطّل نمی شدم.
حوزه : شما قریب پنجاه سال است با امام امت حضرت آیت اللَّه العظمی خمینی آشنایی دارید، اگر خاطره، مطلب و نکته ای از ایشان به یاد دارید، بفرمایید.
استاد : من با ایشان در اوایل امر خیلی مأنوس بودم. هر هفته از خانه ام تا میدان کهنه با هم برای تهیّه سوخت می رفتیم و بوته و چوب گردو برای سوخت نهار و شام تهیه می کردیم. و مأنوس بودیم.
مرحوم آقای محمد تقی خوانساری، در همدان بود که فوت کرد. هنگامی که ایشان مریض بود و روزهای آخر زندگانی را می گذارند، آقای خمینی به دیدن ایشان آمد. من هم بودم. ایشان با آقای خوانساری وداع کرد و زود حرکت کرد و من ماندم، تا این که آقای خوانساری فوت کرد. جنازه ایشان را از همدان به سوی قم حرکت دادند. و عده ای از روحانیون قم آمده بودند به استقبال جنازه. در بین قم - تهران، به آقا یونس که رسیدند، پیاده شدند. من هیچ کس را ندیدم این قدری که آقای خمینی گریه می کرد، گریه کند. شانه هایش بالا و پایین می رفت. چنان اشک می ریخت! چنان اشک می ریخت که من از اولادش چنان گریه ندیدم. خیلی اهل بکّاء است آقای خمینی! هیچ نسبتی با هم نداشتند و مربوط نبودند، فقط عِرق دینی داشت.
این مرد دینی است، سر تا پا حاضر است، حتّی برای کشته شدن هم حاضر است. این همان طور تو خاطرم مانده و محو نمی شود. آن گریه ای که دیدم از هیچ کدام از اینان که آمده بودند، ندیدم. مثل: آقای داماد آقای زنجانی و خیلی از معنونین دیگر، گریه می کردند ولی آرام، لکن ایشان تند گریه می کرد.
یک روز من احتیاج به پول پیدا کردم. در حرم بودیم، به ایشان گفتم: می شود یک ده تومنی برای من پیدا کنی. گفت: الساعة الساعة، صبر کن صبر کن. تندی رفت بیرون، و پولی آورد و داد. خیلی رؤوف و مهربان است.
آن کتابی هم که نوشته بودند. کتاب اسرار هزار ساله با این که پدر نویسنده آقای حاج شیخ مهدی پایین شهری مرد بزرگواری بود. وقتی که حاج شیخ وارد قم شد، به منزل او در مدرسه رضویه وارد شد. این پسر را هم منبرش را دیده بودم، یک منبر عالی داشت. پدرش که در مدرسه رضویه دهه عاشورا روضه خوانی می کرد، همین پسر منبر می رفت؛ چه منبرهای عالی تحویل می داد. پناه ببریم به خدا از عاقبت کار! آخرش این طور شد و این کتاب هزار ساله را نوشت. آن وقت به آقای خمینی اثر کرد و نشست و رد نوشت. همین کتاب کشف الاسرار را نوشت. این از عرق دیانتی اش بود.
خداوند گذشتگان را با ائمه اطهار محشور کند و زنده ها را عمر طویل مرحمت بفرماید!
حوزه : این انقلاب که قرآن را زنده کرده است، روحانیون در قبال آنچه وظیفه ای دارند؟
استاد : من از شخص معتمدی شنیدم که از آقای آقا سید احمد خوانساری شنیده بودم که ایشان فرموده بود:
عجب امتحان بزرگی است. خیلی آدم می خواهد خودش را از این امتحان سالم در بیاورد. خیلی آدم می خواهد، امتحان بزرگی است.
امروز، روز موت احمر است. جوانان به ریز می روند. جماعت دنیا که رئیسشان آمریکا و شوروی است و سایرین هم که دست بسته آنان هستند، همگی، در یک طرف هستند و آقای خمینی تنها. چه می شود کرد؟ امتحان بزرگی است. آقای خمینی شخص نیک نفسی است، جای شک نیست. قسم می شود خورد، به واللَّه که این مرد نیک نفس آدمی است و هیچ غرضی در او جز ترویج دین نیست. و دیدن این تحکّمات و زورگوییهایی که این دو نفر - پدر و پسر - کردند. چه کارها کردند. می خواستند اصل دین را به کلّی از ریشه بکنند، مثل یزید که گفت:
لعبت هاشم بالملک - فلا، خبر جاء ولا وحی نزل
می خواست، به کلّی ریشه را از بین ببرد. اگر نبود نهضت حضرت سیدالشهداء، علیه السلام، و الآن من و شما کافر بودیم. اشهد ان لا اله الا اللَّه بین ما نبود. از اثر نهضت حضرت ابا عبداللَّه و آن شهادتهای 18 نفر از بنی هاشم - که لااری من نظیر - یک همچو اشخاصی خون ریختند، و خداوند حفظ فرمود تا به ماها رسید. این شخص (پهلوی) هم می خواست همین کار را بکند. این نهضت هم امروز ان شااللَّه امیدوارم از طرف خدا باشد و ترحّمی از خدا باشد. ان شاءاللَّه به جایی برسد.
حوزه : امام مکرّر فرموده است که برای حلّ و فصل امور قضایی نیاز به قاضی است وظیفه روحانیّت در این باره چیست؟
استاد : این به آقای خمینی برگشت دارد. کسی که بسط ید دارد، نفوذ کلمه دارد، نفوذش به تمام اعماق مملکت فرو رفته، و در تمام مملکت نفوذ کلمه دارد، باید اشخاص شایسته را تعیین کند در هر صقعی از اصقاع، و هر قطعی از اقطاع که احتیاج به قاضی دارند، از این صقع به آن صقع که راهشان دور و مسافت زیاد است، نروند. هر صقعی یک کسی را برای فصل امور و مشاجراتی که به وجود می آید داشته باشد، مثل این که میّت در هر صقعی نباید بی نماز گزار بماند.
حوزه : به نظر شما طلاب به چه چیزی باید بیش تر اهتمام ورزند و چه چیزهایی در موفقیّت آنان نقش دارد؟
استاد : به خواندن قرآن با فکر و تأمل. به جهت این که این کلامِ خالق آسمان و زمین و خالق بشر، خالق انبیاء و مرسلین، خالق محمد سید المرسلین، خالق امیرالؤمنین، خالق یک یک ائمه، خالق حضرت حجّت، سلام اللَّه علیهم، و خالق همه است. این کلام مال اوست. ببینید چه کلامی است! کلامی که کلامِ خالق تمام انس و جنّ و شمس و قمر و مایری و مالا یری است. او این کلام را ترتیل کرده. این کلام چقدر جامع است، مثل جامعیّت خودش. اگر کسی فکر و تدبّر در او بکند، حالش منقلب می شود، و از کسالت و بی توفیقی روحی نجات پیدا می کند.
علاوه بر آن، باید شوق هم داشته باشد. شوق در هر کاری باعث پیشرفت شخص در آن کار است. هر کسب باشد؛ فلاحت باشد، تجارت باشد، علم و هر چه باشد؛ اولین وسیله و پیشرفت کار شوق است. مرحوم آقای آقا شیخ عبدالکریم می گفت:
زمانی که من طلبه بودم در سر من رأی [سامراء] در مدرسه مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی در طبقه فوقانی حجره داشتم. چون تابستان و هوا گرم بود، همه رفتند توی سرداب. تمام افرادی که سکنه مدرسه بودند در سرداب جمع شدند. من یکی، تو بالاخانه ماندم. عرق از سر و صورتم می ریخت. لباسهایم راکنده بودم و یک لنگ بسته بودم، تا گرما خیلی اثر نکند. در عین حال که عرق می ریختم، مشغول فکر بودم. و خوشبخت بودم از این عرقها که می آید. یک مسأله ای خیلی برایم مشکل شد، هر چه فکر کردم حل نشد، در عالم خواب بودم که حلّ شد.
چقدر شوق باید باشد که در عالم خواب حلّ مشکل شود.
حوزه : باتوجّه به حساسیّت مردم نسبت به روحانیّت وضع معیشتی آنان چگونه باید باشد؟
استاد : همان طور که گفتم، مرحوم حاج شیخ عبدالکریم می فرمود:
طلبه باید اعمی مسلک باشد لابشرط باشد. اگر بخواهد بشرط و اخصّی باشد، حتماً باید نهارم چطور باشد، لباسم چطور باشد، منزلم چطور باشد و... کارش لنگ است. باید اعمی باشد. هر پیش آمدی که شد، من نباید درسم را ول کنم، هر چه می خواهد باشد. اعمی مسلک، باید باشد.
همان طور که گفتم خودش هم اعمی مسلک بود به این چیزها اعتنایی نداشت. تنها پیش آمدها و ناملایمات دینی به او صدمه می زد، ولی پیش آمدهای دیگر مهم نبود. مثلاً خودش نقل کرد:
اتاقم، چهار تکه فرش داشت: یک روانداز، دو کناره و یک میانه، یک شخص آمد گفت: آقا اینها مال من است، و مال دزدیده شده است.
گفتم: بیا وردار برو!
بدون این که بگوید بیّنه بیاور، همه را ورداشته و برده و هیچ نگفته است. آخر بیّنه می خواهد. به چه دلیل می گویی؟ گفته است: بیا بردار و برو. حالا این طرف بکشد آن طرف بکشد، به نظمیّه، به عدلیه به این به آن، اصلاً و ابداً. گفت بردار و برو.
می فرمود:
بین روحانی و غیر روحانی فرق است. روحانی مانند لباسی می ماند که از برف سفیدتر است، ولی غیر روحانی مثل لباسی است که از زغال سیاه باشد. این هرچه کار بدی بکند و قدم کجی بردارد، به سیاهی آن ضرر نمی زند. مثل هر گرد و غباری که روی ذغال بیاید، اثری ندارد؛ چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست. همان سیاهی هست که هست. زنا بکند ،شرب خمر بکند، غیبت بکند، آدم بکشد، چاقو کشی بکند هر کاری بکند، خم به ابروی جماعت و جامعه بشری نمی آید، می گویند: می کند که می کند. امّا جماعتِ روحانی، هر گرد و غباری که بیاید روی برف، برف را سیاه می کند. از بس که سفید است، یک خورده گرد بنشیند، معلوم می شود. آن فلانی غیبت کرد. می پیچد توی مردم؛ فلان روحانی غیبت کرد، فلان روحانی فحش داد. فلان روحانی چه کرد. آن دیگری آدم کشی هم بکند کسی نمی گوید، اصلاً و ابداً. روحانی باید این جوری حرکت کند واِلّا مردم می رمند.
حوزه : حضرت استاد، از این که ما را پذیرفتید و به پرسشهای ما پاسخ دادید متشکریم.