رساله لقاء الله

نویسنده : میرزا جواد ملکی تبریزی

آثار و فضایل نماز شب و شب زنده داری

و فضیلت تهجد و قیام لیل و گریه و ندبه از خوف خدا و شوق او - جل جلاله - و نماز شب را اگر بخواهی، اخبار و آیات وارده در این باب کفایت می کند.
و أنا أذکر منها سطراً تذکره لمن أراد أن یتذکر.
و من مختصری از آن احادیث را ذکر می کنم تا سبب یادآوری باشد برای کسانی که طالب آنند.
منها ما روی عن الباقر (علیه السلام) أنه کان مما أوحی الله تعالی الی موسی بن عمران (علیه السلام): کذب من زعم أنه یحبنی و اذا جنه اللیل نام عنی؛ یابن عمران! لو رأیت الذین یقومون لی فی الدجا و قد مثلت نفسی بین أعینهم یخاطبونی و قد جللت عن المشاهده و یکلمونی و قد عززت عن الحضور؛ یابن عمران! هب لی من عینک الدموع و عن قلبک الخشوع و من بدنک الخضوع ثم ادعنی فی ظلم اللیالی تجدنی قریباً مجیباً.(125)
از جمله روایات درباره شب زنده داری، روایتی است که از امام باقر (علیه السلام) نقل شده که فرمود: از آنچه خداوند متعال به حضرت موسی (علیه السلام) وحی کرد این است که فرمود: دروغ می گوید کسی که می پندارد که مرا دوست می دارد و زمانی که تاریکی شب او را در آغوش می کشد از من غافل شده و می خوابد؛ ای پسر عمران! اگر مشاهده کنی کسانی را که در دل شب به خاطر من از خواب برمی خیزند در حالی که من حقیقت خود را بر آنان ممثل ساخته ام و با من سخن می گویند از روی حضور (گویا مرا می بیند) هر چند من عزیزتر از آنم که نزد کسی حضور (حسی و مادی) یابم. ای پسر عمران! ببخش برای من، از دیده ات اشک و از دلت خشوع و از بدنت خضوع و آن گاه در تاریکی های شب مرا بخوان که خدایت را نزدیک و پاسخگو خواهی یافت.
روی عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): ان شرف المؤمن صلاته باللیل.(126)
از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمود: شرافت مؤمن، به نماز شب خواندن اوست.
و روی: اذا جمع الله الأولین و الآخرین نادی مناد لیقم الذین (تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً و طمعاً)(127) فیقومون و هم قلیل ثم یحاسب الناس من بعدهم.(128)
روایت شده: هنگامی که خداوند متعال اولین و آخرین را گرد آورد، نداگری ندا می دهد کسانی که پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور می شود (و به پا می خیزند و رو به درگاه خدا می آورند) و پروردگار خود را با بیم و امید می خوانند پس اینک به پا خیزند کسانی که اندک هستند، و پس از آنکه به حساب آنان رسیدگی شد، به حساب مردم رسیدگی خواهد شد.
و فی الصحیح، عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): ان فی جنه عدن شجره تخرج منها خیل أبلق مسرجه بالیاقوت و الزبرجد ذوات أجنحه لا تروث و لا تبول، یرکبها اولیاء الله فیطیر بهم فی الجنه حیث شاؤا قال فینادیهم أهل الجنه: یا اخواننا، ما أنصفتمونا! ثم یقولون: ربنا بماذا نال عبادک منک هذه الکرامه الجمیله دوننا؟ فینادیهم ملک من بطنان العرش: انهم کانوا یقومون اللیل و کمنتم تنامون و کانوا یصومون و کنتم تأکلون و کانوا یتصدقون بمالهم لوجه الله تعالی و أنتم تبخلون و کانوا یذکرون الله کثیراً لا یفترون و کانوا یبکون من خشیه ربهم و هم مشفقون.(129)
در روایت صحیحی از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است که فرمودند: در بهشت عدن، درختی است که از آن اسب های ابلق (یعنی سیاه و سفید) با زین هایی از یاقوت و زبرجد و دارای بال ها بیرون می آیند، نه سرگینی از آنها خارج می شود و نه ادراری. اولیاء الله بر آنها سوار می شوند و به هر جای بهشت که بخواهند به وسیله آن اسب ها پرواز می کنند. اهل بهشت (وقتی چنین مقاماتی از آنها مشاهده می کنند) خطاب می کنند که ای برادران ما، این راه انصاف نیست که با ما در پیش گرفتید! سپس عرض می کنند: ای پروردگار ما، این بندگانت چگونه به این کرامت زیبا دست یافته اند و ما از آن محروم مانده ایم؟! در این هنگام فرشته ای از داخل عرض ندا می دهد: آنان شب زنده داری می کردند در حالی که شما خوابیده بودید؛ آنان روزه (مستحبی) می گرفتند در حالی که شما مشغول خوردن بودید؛ آنان مال خود را به خاطر خدای تعالی صدقه می دادند در حالی که شما بخل می ورزیدید؛ آنان بسیار به یاد خدا بودند و همواره ذکر خدای می گفتند (در حالی که شما در این خصوص سستی و کوتاهی می کردید)؛ آنان از ترس و خشیت پروردگار اشک می ریختند و همواره در حالت بیم به سر می بردند.
روی أنه کان مما ناجی الله به داود (علیه السلام): یا داود! و علیک بالاستغفار فی دلج اللیل الی الأسحار، یا داود! اذا جن علیک اللیل فانظر الی ارتفاع النجوم فی السماء و سبحنی و أکثر من ذکری حتی أذکرک، یا داود! ان المتقین لا ینامون لیلهم الا بصلاتهم لی(130) و لا یقطعون نهارهم الا بذکری، یا داود! ان العارفین کحلوا أعینهم بمرود السهر و قاموا لیلهم یسهرون، یطلبون بذلک مرضاتی، یا داود! انه من یصلی باللیل و الناس نیام یرید بذلک وجهی، فانی آمر ملائکتی: أن یستغفروا له و تشتاق الیه جنتی و یدعو له کل رطب و یابس.(131)
روایت شده که از جمله نجواهای خداوند متعال با حضرت داود (علیه السلام) این بود که فرمود: ای داود! بر تو باد به استغفار کردن در دل شب تا سحرگاهان، ای داود! زمانی که تاریکی شب تو را در برگرفت پس نگاهی به صعود ستارگان در آسمان، بینداز و مرا تسبیح گو و بسیار به یاد من باش تا من نیز به یاد تو باشم. ای داود! همانا پارسایان، شب هایشان را نخوابند مگر اینکه نماز برای من به جای آورند و روزهایشان را سپری نکنند مگر اینکه به یاد و ذکر من مشغول باشند، ای داود! همانا عارفان سرمه شب زنده داری را به چشم هایشان کشیده اند و شب را به بیداری سپری می کنند و به این وسیله خواهان خشنودی من هستند.
ای داود! همانا کسی که در دل شب نماز گزارد در حالی که مردم درخوابند و از این عبادت نیز قصدش من باشم، پس به فرشتگانم امر می کنم که برای چنین کسی طلب بخشش کنند و بهشت من نیز مشتاق دیدار او خواهد بود، پس هر تر و خشکی برای او دعا خواهد کرد.
و عن ابن مسعود، قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): حسب الرجل من الخیبه أن یبیت لیله لا یصلی فیها رکعتین و لا یذکر الله فیها حتی یصبح، فقیل: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، ان فلاناً نام البارحه عن ورده حتی أصبح(132) و قال: ذلک رجل بال الشیطان فی أذنه فلم یستیقظ.(133)
از ابن مسعود روایت شده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: همین زیان و خسران مرد را بس که شب را به صبح رساند و دو رکعت نماز در آن نخواند ذکر خدا ننماید تا اینکه صبح گردد. پس عرض شد: یا رسول الله، فلانی دیشب تا صبح در خواب بود و ورد و ذکری که داشت از او فوت شد، پیامبر فرمود: او مردی است که شیطان به گوش او بول کرده که بیدار نگشته است.
و روی عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): و ما نام اللیل کله أحد الا بال الشیطان فی أذنیه و جاء یوم القیامه مفلساً و ما من أحد الا و له ملک یوقظه من نومه کل لیله مرتین یقول: یا عبدالله! أقعد لتذکر ربک، ففی الثالثه ان لم ینتبه یبول الشیطان فی أذنه.(134)
و از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمودند: هیچ کس تمام شب را با خواب سپری نمی کند مگر اینکه شیطان در دو گوش او بول کند و روز قیامت چنین کسی مفلس و تهیدست حضور خواهد یافت و احدی نیست مگر اینکه فرشته ای او را هر شب دوبار بیدار می نماید و می گوید: ای بنده خدا! از خواب برخیز و بنشین تا یاد و ذکر خدا نمایی و در بار سوم اگر برنخاست شیطان در گوش او بول می کند.
و روی أن البیوت التی یصلی فیها باللیل و یتلی فیها القرآن، تضی ء لأهل السماء کما یضی ء الکواکب الدری لأهل الارض.
و روایت شده که همانا خانه هایی که در آنها نماز گزارده شود و قرآن تلاوت شود، برای اهل آسمان نورافشانی می کند، همانگونه که ستاره درخشان برای اهل زمین می درخشد و نورافشانی می نماید.
و انه قال فی وصیته لأمیرالمؤمنین - علیهما الصلاه و السلام - و علیک بصلاه اللیل (و کرر ذلک ثلاثاً).(135)
و در وصیت پیامبر به امیرالمؤمنین - علیهما الصلاه و السلام - است که فرمود: بر تو باد به نماز شب! (این جمله را سه بار تکرار فرمودند).(136)
و قال (صلی الله علیه و آله و سلم): ألا ترون الی المصلین باللیل و هم أحسن الناس وجوهاً لأنهم خلوا باللیل لله سبحانه فکساهم من نوره.(137)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: آیا نمی بینید نماز شب خوانان را که چهره هایشان از همه مردم زیباتر و جذاب تر است؟ علتش آن است که آنان شب ها با خدای سبحان خلوت می نمایند، پس خداوند متعال هم لباس نورانی بر آنان می پوشاند.
و سئل الباقر (علیه السلام) عن وقت صلاه اللیل، فقال: هو الوقت الذی جاء عن جدی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) أنه قال: ان لله تعالی منادیاً ینادی فی السحر هل من داع فأجیبه؟ هل من مستغفر فأغفر له؟ هل من طالب فأعطیه؟ ثم قال: هو الوقت الذی وعد فیه یعقوب بنیه أن یستغفر لهم و هو الذی مدح فیه المستغفرین، فقال: (و المستغفرین بالأسحار(138))؛ ان صلاه اللیل فی آخره أفضل من أوله و هو وقت الاجابه و الصلاه فیه هدیه المؤمن الی ربه، فأحسنوا هدایاکم الی ربکم یحسن الله جوائزکم فانه لا یواظب علیها الا مؤمن صدیق.(139)
از امام باقر (علیه السلام) از وقت نماز شب سؤال شد، فرمود: وقت آن همان است که از جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است که فرمودند: همانا برای خداوند متعال منادی هست که هنگام سحر ندا می دهد که آیا دعا کننده ای هست تا اجابت نمایم؟ آیا استغفار کننده ای هست تا مورد بخشش قرار دهم؟ آیا درخواست کننده ای هست تا به او عطا نمایم؟ سپس فرمود: همان وقتی است که حضرت یعقوب (علیه السلام) به فرزندانش وعده داد تا برای آنان طلب غفران و بخشش نماید، همان وقتی است که استغفار کنندگان در آن مورد مدح و ستایش قرار گرفته اند، و در سحرگاهان، استغفار می نمایند.
همانا نماز شب در آخر وقت، افضل از اول وقت آن است و آن وقت اجابت دعاهاست و نماز در آن موقع، هدیه مؤمن به پروردگارش است؛ پس هدیه های خودتان را جهت تقدیم به پیشگاه خداوند متعال، نیکو نمایید تا خدای تعالی نیز جایزه های شما را نیکو نماید که مواظبت بر آن نمی کند مگر مؤمن راستگو..
و روی أنه تعالی أوحی الی بعض الصدیقین أن لی عباداً من عبادی یحبوننی فأحبهم و یشتاقون الی فأشتاق الیهم و یذکروننی و أذکرهم و ینظرون الی و أنظر الیهم وان حذوت طریقهم أحببتک و ان عدلت عنهم مقتک قال: یا رب و ما علامتهم؟ قال: یراعون الظلال بالنهار کما یراعی الراعی الشفیق غنمه و یحنون الی غروب الشمس کما یحن الطیر الی و کره عند غنمه و یحنون الی غروب الشمس کما یحن الطیر الی و کره عند الغروب فاذا جنهم اللیل و اختلط الظلام و فرشت الفروش و نصبت الأسره و خلا کل حبیب بحبیبه نصبوا الی أقدامهم و افترشوا الی وجوههم و ناجونی بکلامی و تملقوا الی بانعامی فبین صارخ و باک و متأوه و شاک و بین قاعد و قائم و راکع و ساجد بعینی ما یتحملون من أجلی و بسمعی ما یشتکون من حبی أول ما اعطیهم ثلاث: أقذف من نوری فی قلوبهم فیخبرون عنی کما أخبر عنهم؛ و الثانیه: لو کانت السموات و الأرض و ما فیها فی موازینهم لأستقللتها لهم؛ و الثالثه: أقبل بوجهی علیهم فتری من أقبلت بوجهی علیه یعلم أحد ما أرید أن أعطیه؟
روایت شده که خداوند متعال به یکی از صدیقان، وحی فرمود که مرا بندگانی است که از میان بندگانم که آنان مرا دوست می دارند و مشتاق من اند و من هم مشتاق آنان هستم، آنان به یاد من اند و من نیز به یاد آنان، ایشان به من می نگرند و من هم به آنها؛ و اگر تو قدم در راه آنان نهادی، من دوستدار تو خواهم بود. اگر از راه آنها عدول نمایی، تو را دشمن خواهم داشت.
آن بنده خدا عرض کرد: پروردگارا، نشان آنها چیست؟ فرمود: همان گونه که چوپان مهربان به دنبال گله خود است، آنان نیز تمام روز به دنبال سایه ها هستند تا ببینند کی روز به پایان می رسد و به غروب آفتاب آن چنان علاقه مندند که پرنده به هنگام غروب به آشیانه خود؛ پس چون شب آنان را فرا گرفت، و تاریکی ها درهم آمیخت و بسترها گسترده شد و تختخواب ها آماده گشت و هر دوستی با دوست خود خلوت گزید؛ در این هنگام آنان قدم های خود را در پیشگاه من راست می نمایند و سرپا می ایستند و صورت هایشان را به سوی من فرش زمین می نمایند و با کلام من با خود من مناجات می کنند و چاپلوسی و تملق می گویند با انعام من، گاهی ناله می کنند و گاهی اشک جاری می سازند و اگاهی آه سوزناک می کشند و گاهی شکوه و شکایت می نمایند، آنان در طول شب یا نشسته اند یا ایستاده؛ و یا در رکوع اند و یا سجود؛ من مشاهده می کنم که آنان به خاطر من چه می کشند! و می شنوم که چه شکایت ها از عشق من می نمایند! نخستین چیزی که به آنان عطا می کنم سه عنایت است: از نور خودم به دل هایشان می اندازم تا با آن نور از من آگاه گردند همان طور که من از آنان آگاه هستم و دوم آنکه اگر آسمان ها و زمین و آنچه که در زمین است در ترازوی اعمال آنان قرار گیرد، من آنها را برای آنان کم و ناچیز می شمارم؛ و سوم آنکه من رویاروی آنان می شوم، اگر من با کسی رویارو شدم به نظرت کسی می داند که من چه می خواهم به او عنایت کنم؟
و روی عن بعض العابدین یقول: رأیت فی منامی کأنی علی شاطی ء نهر یجری بالمسک الأذفر و علی حافیته شجر من اللؤلؤ و قصب الذهب و اذا بجوار مزینات لا بسات ثیاب السندس کان وجوههن الأقمار و هن یقلن: سبحان المسبح بکل لسان سبحانه، سبحان الموجود فی کل مکان سبحانه، سبحان الدائم فی کل الأزمان سبحانه، فقلت من أنتن؟ فقلن:
ذرانا اله الناس رب محمد - لقوم علی الأطراف باللیل قوم
یناجون رب العالمین الههم - و تجری همول(140) القوم و الناس نوم
فقلت: بخ بخ لهؤلاء القوم من هم؟!
فقلن: هؤلاء المتهجدون باللیل بتلاوه القرآن و الذاکرون الله کثیراً فی السر و الاعلان، المنفقین المستغفرین بالأسحار.(141)
یکی از عابدها می گوید: به خواب دیدم که گویا در کنار نهری هستم که مشک خوشبو در آن جاری است و در دو طرف آن نهر، درختی از لؤلؤ و نی های طلایی روییده بود. و ناگهان کنیزانی دیدم که خود را با زیور آراسته اند و لباس هایی از جنس سندس و حریر دربرکرده اند و صورت هایشان مانند ماه می درخشد و می گویند: منزه است خدایی که به هر زبان تسبیح گفته شده است، منزه و پاک است او؛ منزه است خدایی که در همه جا هست، پاک است او؛ منزه است خدایی که در هر زمانی جاویدان است، پاک است او.
گفتم شما کی هستید؟ آن کنیزان گفتند:
خدای مردم و پروردگار محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را برای مردمی آفریده است که شب ها به پا می خیزند و با پروردگار جهانیان و خدای خودشان به مناجات می پردازند در حالی که مردم در خواب اند، اشک از دیدگان این شب زنده داران جاری است.
گفتم: خوشا به سعادت آنان! این قوم چه کسانی اند؟ گفتند کسانی هستند که در دل شب با تلاوت کردن قرآن به تهجد می پردازند و خداوند را در عیان و نهان بسیار یاد می کنند و انفاق کنندگان و استغفارکنندگان در هنگام سحر هستند.
فانظر یا أخی الی ماورد فی أن لله تعالی ملکاً یقال له الداعی فاذا دخل شهر رجب ینادی هذا الملک کل لیله منه الی الصباح: طوبی للذاکرین، طوبی للطائعین، یقول الله تعالی: أنا جلیس من جالسنی، مطیع من أطاعنی و غافر من استغفرنی.(142)
ای برادر، خوب دقت کن در روایتی که می گوید: برای خدای تعالی فرشته ای است که او را داعی گویند و چون ماه رجب فرا می رسد این فرشته هر شب تا صبح ندا می دهد که: خوشا به حال آنان که به یاد خدا هستند و خوشا به حال کسانی که فرمانبردار اویند، خدای تعالی می فرماید: من همنشین کسی هستم که با من همنشین باشد، اجابت کننده کسی هستم که اطاعت کننده من باشد و آمرزنده کسی هستم که از من طلب آمرزش و غفران نماید.
فانظر أیها المسکین الی حالک اذا کنت مطیعاً لربک، کیف تترقی الی المقام الأسنی، و الدرجه العلیا التی یعجز اللسان عن تعبیره بل یتحیر العقل عن تصویره اذ تصبر به اماماً للملائکه و جلیساً لرب العالمین، بل مطاعاً لملک الملوک تعالی - جل جلاله - و ان کنت عاصیاً له و مستخفاً لأمره بالتهجد و مهوناً لدعوته الی مناجاته تکون مبالاً للشیطان فما أفضح حالک؟!
و التذاذ بالنوم عن رب العالمین حیث ازالک عن درجه المقربین و أبهی مقام الأکرمین و الحقک الی أسفل السافلین و سفلی درکات الارذلین.
ألست أنت لذی تتنافس فی صحبه اشراف الدنیا و تسعی کل سعیک فی تحصیل شرف صحبتهم، بل تبذل لذلک مالک و استراحتک، بل تلقی نفسک فی خطر الموت فی تحصیل شرف مصاحبه سلطان زمانک فأین أنت؟!
أیها المسکین الطالب لتحصیل الشرف و الباذل مهجته فی الوصول الی التشرف صحبه السلاطین فما هذا التوافی و التسامح فی اجابه دعوه هذا السلطان الحقیقی الذی لا یقاس سلطنته جمیع السلاطین بعضو ذره من سطلنته العظمه، بل و کل ما یوجد فی سلطنته فی المخلوقات(143) انما هو أثر من آثار سلطنته العظمی و ظل من ظلال جلال سلطانه الأعلی و مع أنه ولی نعمک بالنعم التی لا تقدر علی احصائها أنت، بل و لا قدر علی ذلک أحد من المخلوقین فما أخسرک فی معاملتک مع هذا السلطان العظیم بهذه المعاله التی لا تعاملها قطعاً مع سلطان وقتک من عبیده بل و لا مع وزرائه و خدامه بل و لا مع أقرانک اذا أرسل الیک رسولاً کریماً یدعوک بهذه الألسنه اللطیفه و اعدک بهذه المواعده الجسیمه الخطیره بل و لا مع عبیدک و خدامک بل و لا مع أعدائک فان الانسان یستحیی أن یرد دعوه أعدائه الی مجلس الأنس و التواد لاسیما اذا أرسل الیه رسولاً عزیزاً شریفاً کریماً یلاطف فی دعوته بهذه التعبیرات و التکریمات فسبحانه ما أکرمه؟! و أحلمه؟! و ألطفه؟!
و لعمری ان حق الانسان أن یبذل تمام الدنیا و الآخره و یفدیهما بصنوف نعمها و شرفهما و لذاتهما و بهجتهما کلها لقدوم هذا الداعی بل و یبذل روحه و تمام العالمین بحرف من حروف کلمات هذه الدعوه و لا یری مما فعله خطراً بل یکون علیه خجل القاصرین فی اداء حق شکره کیف لا و هذه کلها محدوده حقیره فی جنب علو هذا التشریف و مع ذلک فهی أیضاً نعمه من نعمه و مننه علیک کما أن بذلک و فدائک أیضاً من نعمه؛ فیا سبحان هذا الرب الکریم الذی تحیرت العقول فی کرامته و معاملته مع عبیده فانه جلت الآئه لم یقنع فی منته بهذه التشریفات علی هذا العبد المسکین حتی وعد علی قبوله لهذه التکریمات من المثوبات و الخلع و العطایا ما یعجز عن وصفه ألسن البلغا بل و استعجمت عن فهمه و معرفته فهوم العلماء بل و لا خطر علی قلب بشر؛ و قال - عز من قائل - (و من اللیل فتهجد به نافله لک عسی أن یبعثک ربک مقاماً محموداً(144))
فما أجهلنا بمعرفه کنه المقام المحمود و تصویره؟!
فتدبر یا أخی فیما أسلفت لک ان الانسان اذا لاحظ الأشیاء بالعقل، فالعقل لا یرضی أن یسوی بین الحقیر و الخطیر، بل و لا یسوی بین فردین من حقیقه واحده لو وجد بینهما فرق یسیر من جهه من الجهات فکیف یمکن التسویه فی حکمه بین شرف تکریم الله - جل جلاله - لعبده مع سایر الشرافات و لذه مناجاه و قربه و النظر الی نوره و وجهه مع سایر اللذات اذ کل ما یتعلق به من الشرف و الکرامه و العاده منتهی لها و لا امد و لا عدد و لا حد و غیرها، کلها مقصوره محدوده بحدودها و لا نسبه بین المحدود و غیر المحدود ابداً.
پس ای انسان مسکین! به حال خود بنگر که اگر مطیع برای پروردگارت باشی، چگونه به آن مقام بالا و درجه والائی که زبان از تعبیر آن ناتوان بلکه عقل از تصور آن حیران است، بالا خواهی رفت؟!
زیرا در سایه این ترقی و دستیابی به مقام والا، برای فرشتگان، پیشوا خواهی گشت و همنشین برای پروردگار عالمیان خواهی گردید؛ بلکه مطاع برای ملک الملوک متعال - جل جلاله - به شمار خواهی آمد؛ و اگر علیه او عصیان و سرکشی نمایی و تهجد و شب زنده داری را سبک شماری و دعوت به مناجاتش را نادیده بگیری، فاضلاب شیطان خواهی گشت. وه که افتضاح است حال تو! لذت خواب تو را از پروردگار عالمیان غافل می نماید و از مقام و درجه مقربان و بالاترین مقام بزرگواران باز می دارد و تو را به اسفل السافلین و پست ترین مقام فطرتان ملحق می نماید!؟
ای انسان مسکین! مگر تو همانی نیستی که در مصاحبت با اشراف دنیا پیش دستی می نمودی و تمام سعی و تلاش خود را در این رابطه به کار می گرفتی بلکه برای هم صحبت و همنشین شدن با آنها مال و آسایش خود را بذل می کردی بلکه از این بالاتر، برای افتخار همنشینی با سلطان زمان خود، خطر مرگ را هم می پذیرفتی؟! پس کجایی ای مسکین که طالب تحصیل شرف هستی در حالی که خون دلت را در تشرف به صحبت سلاطین نثار می کنی. پس این سستی و تسامح در اجابت دعوت سلطان حقیقی چیست؟! آن سلطان حقیقی که سلطنت همه سلاطین و پادشاهان با ذره ای از سلطنت عظیم او قابل قیاس نیست، بلکه هر سلطنت و سلطه ای که در مخلوقات عالم مشاهده می شود، همه آنها اثری است از آثار سلطنت عظیم خداوند متعال و سایه ای است از سایه های سلطنت بلند مرتبه حضرت حق، علاوه بر آن، خداوند متعال ولی نعمت تو است، نعمت هایی که تو قدرت و توان شمارش آنها را نداری، بلکه احدی از مخلوقات الهی توان شمارش آنها را ندارند!
پس چقدر در خسران و زیانی در این معامله ای که با سلطان حقیقی بزرگ انجام می دهی و در حق او کوتاهی می نمایی؟! به طور قطع هیچ خدمتکاری از خدمتکاران سلطان ظاهری چنین معامله و کوتاهی را با سلطان خود نمی کند و نه تنها با سلطان ظاهر بلکه چنین شیوه ای را با وزیران او و کارمندانش به کار نمی گیرد، بلکه این چنین رفتاری را حتی با هم طرازهای خودت نیز انجام نمی دهی، زیرا زمانی که یک شخص بزرگوار را به سوی تو بفرستد تا تو را با زبان لطیف و شیرین دعوت نماید و این چنین وعده های بزرگ و قابل توجه را به تو ابلاغ کند با تمام وجود از او استقبال می کنی حتی از این بالاتر اینکه آن راه و روشی که با خداوند متعال در پیش گرفته ای با نوکران خودت نیز چنین شیوه ای را به کار نمی گیری!؟ و بلکه حتی با دشمنان و مخالفان خود نیز این چنین رفتارهای سبکی انجام نمی دهی؛ زیرا اگر دشمن انسان دعوت نامه ای جهت شرکت در مجلس دوستانه ای را به وسیله شخص محترم و عزیز و شریف و بزرگواری بفرستد و از تعبیرات محبت آمیز و محترمانه استفاده کند و کمال ملاطفت را در این دعوت به کار گیرد، انسان از این که چنین دعوت نامه ای را رد کند خجالت می کشد، سبحان الله! که خداوند متعال چقدر کریم و بزرگوار است ؟! و چقدر حلیم و بردبار است؟! و چقدر لطیف است؟!
و به جان خودم سوگند که سزاوار است انسان تمام دنیا و آخرت و همه نعمت ها و شرف ها و لذت ها و بهجت و سرورها را فدای قدم های مبارک این دعوت کننده و رسول خدا نماید بلکه سزاوار است که جان خود و همه جهانیان را فدای یک حرف از حروف کلمات این دعوتنامه کند و این فداکاری را چیز با ارزشی به شمار نیاورد بلکه سرافکنده و شرمنده باشد که نتوانسته حق شکر و سپاس این دعوت را آن طور که باید و شاید به جای آورد! و چگونه این چنین نباشد در حالی که همه اینها در کنار این تشریف بزرگ، محدود و ناچیز است.
و در عین حال، این جان نیز یکی از نعمت ها و منت های اوست بر تو و همان طور که اگر جانت را فدا کنی، باز همین فداکاری نیز از نعمت های اوست؛ پس منزه است این پروردگار بزرگوار که عقل ها در کرامت و بزرگواری و معامله و رفتاری که با بندگانش دارد، حیران اند؛ زیرا خداوند متعال - جلت آلائه - با اینکه با چنین تشریفات و لطف هایی که بر این بنده مسکین، منت گذاشته ولی باز به همین منت قانع نشده و اکتفاء نکرده بلکه وعده فرموده که این کرامت ها را خداوند خودش بپذیرد و پاداش ها و خلعت ها و عطاهایی عنایت نماید که زبان گویندگان توانا نیز از توصیف آنها ناتوان و فهم دانشمند از درک و معرفت آنها، کوتاه است، بلکه به دل هیچ بشری خطور نکرده است.
و خداوند - عز و جل - می فرماید: و پاسی از شب را (از خواب برخیز، و) قرآن (و نماز) بخوان. این یک وظیفه اضافی برای توست، امید است پروردگارت تو را به مقامی در خور ستایش برانگیزد. (145)
ما چه می دانیم که حقیقت مقام محمود چیست؟ و چگونه می شود آن مقام در خور ستایش را تصور کرد؟!
پس ای برادر من، در آنچه برای تو گفتم خوب تدبر کن که انسان وقتی اشیاء را با عقل خود می سنجد، عقل چیز باارزش و کم ارزش را مساوی نمی داند و راضی به چنین امری نمی گردد حتی دو فرد از یک حقیقت واحد را که مختصر فرقی با هم دارند در یک مرتبه نمی داند؛ پس چگونه ممکن است که عقل شرافت تکریم خداوند - جل جلاله - به بندگانش را با دیگر تشریفات در یک مرتبه بداند و لذت مناجات او و تقرب او و نظر به نور و وجه اش را با دیگر لذات یکی بشمارد؛ زیرا هرچه به آن حضرت از شرافت و کرامت و سعادت تعلق دارد، همه آنها غیرمتناهی است و از نظر زمان و عدد و حد غیرمحدود است و غیر او، هرچه هست، همه آنها محدود هستند و بین محدود و نامحدود هرگز نسبتی وجود ندارد.
و بالجمله؛ یجب علی السالک أن یختبر حاله ان کان لنفسه تأثر من عوالم الانسانیه و مخالفه الصفات الکریمه یتلو علیها من قبح استقبال هذه التشریفات بفضائح تلک المناقضات و المخالفات و یتصور فی فضاحته الجفاء فی قبال هذه المعاملات الکریمه من مثل هذه النعم العظیم الشأن؛ فان الجفاء یتفاوت قبحه مع الأشخاص؛ فان الجفاء علی المنعم یشتد عند العقلاء منه علی غیر المنعم و کلما زاد الانعام یزید فی الاشتداد و هکذا یشتد اذا کان لمنعم عظیماً و یزید اشتداده بزیاده العظمه؛ مثلاً اذا أهدی الی الانسان حاکم البلد بفاکهه، یقبح عند العقل أن یقابله الانسان بعدم الاعتناء و یزید القبح اذا أدام هذه الهدیه فی کل یوم و یزید اذا زاره فی الهدیه بغیر الفاکهه أیضاً الی أن یهدی الیه دائماً جمیع ما یحتاج الیه فی معیشه بل جمیع ما منه وجوده و بقائه و لوازمه و فواضله و جمیع هذه الهدایا بکل ما یتعلق به و من یتعلق به من جمیع الوجوه حتی یصیر بحیث لا یقدر هو باحصاء کلیات نعمه و هدایاه فضلاً عن احصاء جزئیاته بل یکون جمیع ما فی داخل بدنه و قواه و خیاله و نفسه و قلبه و روحه و عقله بل و جمیع ما فی عالم الامکان من الموجودات(146) کلها من جهه ارتباط الموجودات بعضها ببعض نعمه علیه فلا محاله اذا بلغت النعم هذه المبلغ یبلغ قبح الجفا و سوء المعامله فی قبالها غایه یجوز حد الحصر و اذا فرض هذه کلها مع سلطان المملکه یعظم القبح عند العقل بقدر عظمه درجه السلطان علی الحاکم و کلما فرض زیاده فی عظمه سلطان هذا المنعم لابد من الحکم بزیاده القبح الی أن یبلغ الأمر فی العظمه بما یعجز الألسن عن وصفها و یحار العقل و العقلاء فی تصویر کنهها فعند ذلک یکون القبح أیضاً غیر محدود من جهتین هذا کله اذا لوحظ الیسر مراتب الجفاء فکلما زید فی الجفاء یزید فی القبح الی أن یبلغ الجفاء الی حد لا یجوزه العقل مع الأعداء فان النفوس الکریمه لا یجوزون اظهار العداوه حضوراً ولو علی الأعداء لاسیما اذا لم یکن العدو مظهراً للعداوه بل کان مظهراً للوداد الی أن یصیر الاظهار الی درجه اظهار الشوق بل اظهار المحبه فی أعلی مراتبها فان کنت فی ریب من ذلک فانظر الی ماورد فی قوله: لو علم المدبرون عنی کیف اشتیاقی لهم و انتظاری الیی توبتهم لماتوا شوقاً الی و لقطعت اوصالهم!. والی ما روی فی فرحه تعالی الی توبه العبد و قوله فی الحدیث القدسی: یابن آدم و حقک علی أنی أحبک فبحقی علیک أحبنی.
و خلاصه اینکه بر سالک، واجب است که حال خود را مورد امتحان قرار دهد، اگر دید نفسش از عوالم انسانیت متأثر می گردد و با صفات ارزنده مخالفت می نماید، به خود خطاب نماید که چقدر قبیح و زشت است که انسان با این اعمال افتضاح آمیز و آبروریز به استقبال این تشریفات الهی برود و برای خود تصور کند که چه رسوایی به دنبال دارد اگر در مقابل این همه معامله های بزرگوارانه خداوند متعال، جفاکاری نماید و این همه نعمت های عظیم الشأن را نادیده بگیرد؛ البته زشتی جفاکاری نسبت به اشخاص تفاوت دارد؛ زیرا جفا کردن تو درباره کسی که در حق تو خوبی کرده و انعامی نداده و هرچه انعام و لطف او بیشتر باشد، زشتی جفاکاری نسبت به اشخاص تفاوت دارد؛ زیرا جفا کردن تو درباره کسی که در حق تو خوبی کرده و انعام داده نزد عاقلان زشت است از جفاء درباره شخصی که به تو انعامی نداده و هرچه انعام و لطف او بیشتر باشد، زشتی جفاکاری درباره او نیز بیشتر خواهد بود و هم چنین قبح آن هم شدیدتر می شود؛ اگر انعام دهنده دارای عظمت باشد، آن وقت جفاکاری با او قبحش بیشتر خواهد بود. مثلاً: اگر حاکم شهری میوه ای به عنوان هدیه ای برای کسی بفرستد، از نظر عقل زشت است که به هدیه او بی اعتنایی شود و اگر این هدیه هر روز ادامه داشته باشد، بی اعتنایی به او قبحش بیشتر خواهد بود. و اگر به همین روال هر روز هدیه های او افزایش یابد؛ طوری که همه مایحتاج زندگی او بلکه همه اموری که به وجود و بقای وجودی و لوازم آن بستگی دارد از طرف حاکم در اختیار او قرار دهند بلکه از این بالاتر حتی نعمت های اضافی که مورد لزوم و نیازش نیست با همه متعلقات آن از هر جهت که تصور می شود به طوری که از شمارش کلیات آن نعمت ها و هدیه عاجز و ناتوان گردد چه برسد به این که بتواند جزئیات آن را شمارش نماید بلکه همه آنچه در جهان هستی وجود دارد از آن لحاظ که مرتبط با یکدیگرند برای او نعمت به شمار آید؛ پس وقتی میزان نعمت ها به این حد رسید، به ناچار قبح جفاکاری و بدمعامله گی در مقابل آنها نیز به حدی می رسد که قابل شمارش نباشد؛ حال اگر همه این لطف ها و نعمت ها که فرض شد از طرف حاکم شهر نباشد بلکه از طرف سلطان مملکت باشد، به همان قدری که مقام سلطان از مقام حاکم، عظیم تر و برتر است، قبح جفاکاری نیز بیشتر خواهد گشت و هر چقدر عظمت و شکوه این سلطان انعام دهنده بیشتر باشد، لابد عقل حکم می کند که قبح بی اعتنایی به چنین منعمی بیشتر است تا اینکه این امر به جایی می رسد که در اثر عظمت منعم، زبان ها از توصیف او عاجز می گردد و عقل و عاقلان در تصور حقیقت عظمت او حیران و سرگردان می شوند؛ در این صورت است که قبح جفاکاری نیز از دو جهت نامحدود خواهد بود (هم از جهت نعمت و هم از جهت عظمت نعمت دهنده)، همه این مسائل زمانی است که کم ترین جفا و بی اعتنایی صورت پذیرد و اما اگر جفاکاری بیشتر شد، پس آن وقت هر مقدار که میزان جفا بالا برود، درجه قبح و زشتی نیز بالا خواهد رفت تا آنکه جفا به حدی برسد که عقل انسان آن درجه از جفا را حتی با دشمن نیز روا نداند؛ برای اینکه افراد بزرگوار حاضر نمی شوند دشمنی و عداوت خود را با کسی به طور علنی و حضوری اظهار نمایند هرچه دشمنشان می باشد؛ به خصوص اگر طرف مقابل نه تنها دشمنی خود را آشکار نمی سازد بلکه دوستی و محبت نیز نسبت به او اظهار می دارد تا جایی که اظهار اشتیاق به شمار آید بلکه بالاترین درجه محبت را اظهار نماید و اگر تو در این باره شک و تردیدی داری به این روایت توجه کامل بکن که خداوند متعال (آن منعم بزرگ و بزرگوار) می فرماید: اگر کسانی که از من روگردان هستند بدانند که چگونه من مشتاقانه در انتظار بازگشت و توبه آنها هستم، هر آینه از شوق به من، مرگ را به آغوش می کشیدند و بندهای بدنشان از هم گسیخته می شد! همچنین توجه بکن به حدیثی که خداوند متعال از توبه کردن بنده اش اظهار خشنودی و خوشحالی کرده و این حدیث در کتاب کافی کلینی آمده است که ان الله تعالی أشد فرحاً بتوبه عبده....
و در حدیث قدسی آمده که خداوند متعال می فرماید: ای فرزند آدم! به حق تو بر من قسم که من تو را دوست می دارم پس تو را به حق خودم بر تو قسم می دهم که تو نیز مرا دوست بدار.
و قوله الی نبیه و کلمته عیسی بن مریم (علیهما السلام): یا عیسی! کم اطیل النظر و أحسن الطلب و القوم فی غفله لا یرجعون؟!(147) فوا أسفاه و واسواتاه و یا غوثاه من عظمه هذه الکلمات و عظم مواقعها عند العقلاء و سبحان الله ما أفضحنا و أجفانا و أقبحنا فو عزته و جلاله و جماله لو کنا انساناً ذا حیاء بل لو وجد فینا مثقال ذره من الحیاء و العقل لمقتنا أنفسنا مقتاً لا یتصور فوقه مقت و رضینا لأن یعذبنا ربنا بالعذاب الألیم أبد الأبدین و دهر الداهرین بل و سئلناه ذلک تمام عمرنا مقتاً علی أنفسنا کیف عصیته حضوراً بعد هذه المعاملات اللطیفه و جلیل هذه التکریمات الجمیله و من أجل معرفه هذه العوالم تری الأئمه - صلوات الله علیهم - یقولون فی مناجاتهم: الهی لو کان لی جلد علی انتقامک و عذابک لما سئلتک العفو عنی و سئلتک الصبر علیه مقتاً علی نفسی کیف عصیتک؟!
و من هذا الباب قول السجاد (علیه السلام): الهی لو بکیت الیک حتی تسقط أشفار عینی و انتحبت حتی ینقطع صوتی و قمت لک حتی تتنشر قدمای و رکعت لک حتی ینخلع صلبی و سجدت لک حتی تتفقأ حدقتای و أکلت تراب الأرض طول عمری و شربت ماء الرماد آخر دهری و ذکرتک فی خلال ذلک حتی یکل لسانی، ثم لم أرفع طرفی الی آفاق السماء استحیاء منک ما استوجبت بذلک محو سیئه واحده من سیئاتی.(148) و من أجل ذلک قال الصادق - علیه الصلوه و السلام - فی مصباح الشریعه: لو لم یکن فی الحساب(149) مهوله الا حیاء العرض علی الله تعالی و فضیحه هتک الستر علی المخفیات یحق للمرء أن لا یهبط من رؤس الجبال و لایأوی عمراناً و لا یأکل و لا یشرب و لا ینام الا عن اضطرار متصل(150) بالتلف.(151)
و هذا المقدار من التفکر لمثل هذا السالک المتأثر نفسه من جهه صفات الانسانیه کاف للکمال الجد و الاجتهاد و ان کان تأثر نفسه من جهه المحبه و الشوق أکثر، فعلیه بالتفکر فیما مضی من الأخبار الوارده فی اظهار لطفه تعالی علی المتهجدین و ارائه وجهه و القاء نوره علی بصائر قلوبهم و دعوته ایاهم الی مجلس أنسه و محفل قربه ولو لم یکن فی هذا الباب الا تعبیره جل جلاله فی کتابه العزیز بقوله: (تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً و طمعاً(152))
کان فی التعبیر عن ذکر قیامهم بما یدل علی ذکر ترک لذتهم فی ذاته و التعبیر بلفظ ربهم کفایه للعارفین المدعین لحبه و هکذا فی قوله الله تعالی لداود (علیه السلام): و بعینی ما یتحملون من أجلی و بسمعی ما یشتکون من حبی فوق الکفایه و هکذا قوله لکیمه (علیه السلام): کذب من زعم أنه یحبنی و اذا جنه اللیل نام عنی.(153)
ای عیسی! چقدر من چشم به راه باشم؟ و خواست های بندگان را به خوبی اجابت نمایم در حالی که آنان به سوی من باز نمی گردند؟!
پس چقدر جای تأسف است؟ و چه رسوایی برای ما است؟ به کجا پناه باید برد از عظمت این کلمات و جایگاه مهم و بزرگی که در نزد عاقلان رقم خورده است و سبحان الله که ما چقدر افتضاح کرده ایم و جفاکاری نموده ایم و خودمان را زشت ساختیم؟!
پس به عزت و جلال و جمال خداوند سوگند که اگر انسان با حیایی بودیم بلکه اگر کمترین ذره ای در ما حیا و عقل یافت می شد جای داشت آن چنان بر خود خشمناک شویم که بالاتر از آن خشم و غضبی متصور نباشد! و راضی بودیم خداوند ما را به عذاب دردناک برای همیشه تا روزگار برقرار است دچار سازد! و بالاتر از آن درخواست می کردیم که تمام عمر چنین باشیم در حالی که کاملاً از دست خودمان خشمناکیم! زیرا چگونه به خود اجازه عصیان و گناه در محضر خداوند متعال دادیم در حالی که این همه برخوردهای لطیف و احترام آمیز و بزرگواری های دلنواز از او دیده ایم؟! ائمه اطهار - صلوات الله علیهم - چون به عوالم آشنایی داشتند، می بینی که در مناجاتشان چگونه به خداوند عرضه می دارند که خدایا اگر من طاقت انتقام و عذاب تو را داشتم از تو درخواست عفو نمی کردم بلکه از تو درخواست می کردم که صبر بر عذاب بر من عنایت فرمایی، از بس که از دست نفس اماره خود خشمناکم که مرا وادار به معصیت تو کرد!
و از این باب است که امام سجاد (علیه السلام) عرض می کند: خدایا، اگر پیش تو بگریم چندانکه مژگان های چشمم بریزد و زاری کنم چندان که نفسم بگیرد و در خدمت تو بایستم که پای های من آماس کند و چندان به تعظیم خم شوم که مهره پشت من به درآید و پیشانی بر خاک نهم تا چشم هایم از کاسه بیرون شود و در همه عمر خاک زمین خورم و آب خاکستر نوشم و پیوسته نام تو را بر زبان آرم تا زبانم فرو ماند و از شرم، چشم سوی آسمان برندارم، (با این همه باز) سزاوار آن نیستم که یک گناه از گناهان من پاک شود!
و برای همین است که امام صادق (علیه السلام) در مصباح الشریعه می فرماید:
اگر در حسابرسی روز قیامت هیچ ترسی نبود جز ترس از عرضه شدن اعمال بنده بر خداوند متعال و پرده برداری از گناهان مخفی انسان، همانا جای داشت و سزاوار بود که انسان از سر کوه فرود نیاید و روی به آبادی نیاورد و هیچ چیزی نخورد و نیاشامد و نخوابد مگر آنقدر وضعش اضطراری شود که نزدیک به تلف شدن باشد.
و این مقدار تفکر برای چنین سالکی که نفسش تحت تأثیر محبت و شوق قرار گرفته کافی است تا بتواند در سایه تلاش و کوشش، خود را به حد کمال برساند و اگر بیشتر از این تحت تأثیر محبت و شوق باشد پس لازم است تأمل نماید در روایاتی که نقل شد در خصوص لطف خداوند متعال بر شب زنده داران و ارائه وجه خود بر بندگان و نورافشانی بر چشم دل آنان و دعوت خداوند سبحان از آنان به مجلس انس و محفل قربش؛ و اگر در این خصوص هیچ تعبیری غیر از این فرمایش خداوند عزیز - جل جلاله - در قرآن کریم نبود برای عارفان که ادعای محبت الهی را دارند کفایت می کرد که خدا می فرماید: پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور می شود و به پا می خیزند و رو به درگاه خدای می آورند و پروردگار خود را با بیم و امید می خوانند. خداوند از قیام شبانه آنها تعبیری فرموده که دلالت دارد آنان از لذت هایشان دست برمی دارند و به خصوص از کلمه ربهماستفاده کرده است.
و هم چنین برای این عارفان مافوق کفایت است این فرمایش خداوند متعال خطاب به حضرت داود (علیه السلام): و من مشاهده می کنم به خاطر من چگونه تحمل می کنند و می شنوم از محبت من چه شکایت ها و شکوه ها سر می دهند؟ و همچنین فرمایش خداوند سبحان خطاب به موسی کلیم (علیه السلام): دروغ می گوید کسی که می پندارد مرا دوست می دارد در حالی که وقتی تاریکی شب او را فراگرفت می خوابد و به عبادت من نمی پردازد.
و ان کان تأثر نفسه من خوف النار و الرغبه فی الجنه فلینظر الی ما ورد فی ثواب صلاه اللیل و البکاء من خشیه الله.
روی الدیلمی فی الارشاد عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) انه ما من مؤمن یخرج من عینیه مثل ریش الذباب(154) من الدموع فیصیب وجهه(155) الا حرمه الله علی النار.(156)
و قال (صلی الله علیه و آله و سلم): لاتری النار عین بکت من خشیه الله.(157)
و قال (صلی الله علیه و آله و سلم): ما من قطره أحب الی الله من قطره دمع خرجت من خشیه الله و من قطره دم سفکت فی سبیل الله و ما من عبد بکی من خشیه الله الا سقاه الله من حوله و لو کانوا عشرین ألفاً و ما اغرو رقت عین فی خشیه الله الا حرم الله جسده علی النار و ان أصاب وجهه لم یرهقه قتر و لا ذله ولو بکی عبد فی امه لنجی الله تلک الأمه ببکائه.(158)
و قال (صلی الله علیه و آله و سلم): من بکی من ذنب غفر له و من بکی خوف النار أعاذه الله و من بکی شوقاً الی الجنه أسکنه الله فیها و کتب له الأمان من الفزع الأکبر و من بکی من خشیه الله حشره الله مع النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً.(159)
و قال (علیه السلام): البکاء من خشیه الله مفتاح الرحمه و علامه القبول و باب الاجابه.(160)
و قال (علیه السلام): اذا بکی العبد من خشیه الله تتحات عنه الذنوب کما یتحات الورق، فیبق کیوم ولدته أمه.(161)
قال الصادق (علیه السلام): اذا اقشعر جلدک و دمعت عیناک و وجل قلبک فدونک فدونک فقد قصد قصدک.(162)
روی فی عده الداعی عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): اذا أحب الله عبداً نصب فی قلبه نائحه من الحزن فان الله یحب کل قلب حزین و انه لا یدخل النار من بکی من خشیه الله حتی یعود اللبن الی الضرع. و روی فی وصایاه - جل جلاله - لعیسی (علیه السلام): یا عیسی! هب لی من عینیک الدموع و من قلبک الخشیه و قم علی قبور الأموات فنادهم بالصوت الرفیع لعلک تأخذ موعظتک منهم و قل: انی لاحق فی اللاحقین؛ یا عیسی! صب لی الدموع من عینیک فاخشع لی بقلبک؛ یا عیسی! استغت بی فی حالات الشده، فانی أغیث المکروبین و أجیب المضطرین و أنا أرحم الراحمین.(163)
و اگر او از آتش جهنم ترس دارد و به بهشت رغبت می نماید، باید روایاتی را مطالعه کند که درباره ثواب نماز شب و گریه از خوف الهی، ذکر شده است. دیلمی در کتاب ارشاد القلوب از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کند که فرموده است: هیچ مؤمنی نیست که از چشمانش به اندازه بال مگسی اشک خارج شود و به صورتش برسد مگر آنکه خداوند متعال او را بر آتش جهنم حرام می سازد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: چشمی که از ترس خدا بگرید آتش جهنم را نخواهد دید. و فرمودند: هیچ قطره ای نزد خدا محبوب تر و دوست داشتنی تر از قطره اشک انسان از ترس خدا و قطره خونی که در راه خدا ریخته شده، نیست و هیچ بنده ای نیست که از خوف خدا بگرید مگر آنکه خداوند متعال او را از شراب رحمتش سیراب سازد و گریه اش را به خنده و سرور در بهشت مبدل نماید و اطرافیان او را مورد رحمت خود قرار دهد هر چند آنها بیست هزار نفر باشند و هیچ چشمی از خوف خدا پر از اشک نمی شود مگر اینکه خداوند بدن او را بر آتش جهنم حرام می سازد و اگر آن اشک به صورتش برسد، آن صورت هرگز فقر و ذلت را به خود نخواهد دید و اگر بنده ای در میان امتی گریه نماید، حتماً خداوند متعال آن امت را به خاطر اشک های او نجات می دهد. و فرمودند: کسی که به خاطر گناهی گریه کند مورد مغفرت قرار می گیرد و کسی که از ترس جهنم بگرید، خداوند از آن آتش او را پناه می دهد و کسی که در اثر اشتیاق به بهشت اشک بریزد، خداوند او را در بهشت ساکن می سازد و برای او امان نامه از وحشت بزرگ، صادر می نماید و کسی که در اثر خشیت الهی بگرید، خداوند او را با پیامبر و صدیقان و شهیدان و صالحان محشور می کند و اینان دوستان خوبی اند.
و فرمودند: اشک از خوف الهی، کلید رحمت و نشانه قبولی و در اجابت آن است.
و فرمودند: هنگامی که بنده ای در اثر خوف الهی گریه نماید، گناهان او فرو می ریزد همان طور که برگ های درختان ریزش می نماید؛ پس این بنده پاک می شود مانند روزی که تازه از مادر متولد شده است.
و امام صادق (علیه السلام) فرمودند: هنگامی که لرزه بر اندامت افتاد و اشک از چشمانت جاری گشت و دلت پر از ترس شد، پس به هوش باش به هوش، که مقصودت مورد توجه قرار گرفته است!
در کتاب عده الداعی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمودند: خداوند متعال هنگامی که بنده ای را دوست بدارد، دل او را از غم و اندوه، نالان می سازد که همانا خداوند هر دلی را که اندوهگین باشد، دوست می دارد و کسی که از خوف الهی گریان شود، هرگز به آتش جهنم وارد نمی شود تا این که این امر محال صورت پذیرد که: شیر دوشیده شده دوباره به پستان باز گردد!
و در وصیت ها و سفارشات خداوند - جل جلاله - برای عیسی (علیه السلام) چنین آمده: ای عیسی! با چشمان پر از اشک و دلی پر از ترس به پیشگاه من بیا و در برابر قبر مردگان بایست و با صدای بلند به آنان بگو: من هم به زودی به شما ملحق خواهم شد. شاید با این مشاهده وضع مردگان، پند و عبرت بگیری؛ ای عیسی! از چشمانت برای من اشک بریز و با دلت برای من خشوع کن؛ ای عیسی! در حالات و شرایط سخت و طاقت فرسا به من استغاثه کن و پناه بیاور که من گرفتاران را پناه می دهم و درماندگان را می پذیرم و من ارحم الراحمین ام.
و کان فیما أوحی الی الکلیم: و أمت قلبک بالخشیه و کن خلق اثیاب جدید القلب تخفی علی أهل الأرض و تعرف فی أهل السماء جلیس البیوت(164)، مصباح اللیل و اقنت بین یدی قنوت الصابرین و صح الی من کثره الذنوب صیاح الهارب من عدوه و استعن بی علی ذلک فانی نعم العون و نعم المستعان.
و روی ان بین الجنه و النار عقبه لا یجوزها الا البکائون من خشیه الله. و روی عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: ان ربی أخبرنی فقال: و عزتی و جلالی ما أدرک العابدون درک البکاء عندی شیئاً و انی لأبنی فی الرفیق الأعلی لهم قصراً لا یشارک فیه غیرهم. و کان مما أوحی الله الی موسی (علیه السلام): و ابک علی نفسک ما دمت فی الدنیا و تخوف العطب و المهالک و لا تغرنک زینه الدنیا و زهرتها. و الی عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام -: یا عیسی ابن البکر البتول ابک علی نفسک بکاء من قد ودع الأهل و قلا الدنیا و ترکها لأهلها و صارت رغبته فیما عندالله.
عن أمیرالمؤمنین (علیه السلام): لما کلم الله موسی (علیه السلام) قال: یا الهی ما جزاء من دمعت عیناه من خشیتک؟ قال: یا موسی، أقی وجهه من حر النار و آمنه یوم الفزع الأکبر.
و قال الصادق (علیه السلام): کل عین باکیه یوم القیامه الا ثلاث أعین: عین غضت عن محارم الله و عین سهرت فی طاعه الله و عین بکت فی جوف اللیل من خشیه الله.
و عنه (علیه السلام): ما من شی ء الا و له کیل أو وزن الا الدموع فان القطره منه یطفی بحاراً من النار! فاذا اغرورقت العین بمائها لم یرهق وجهه قتر و لا ذله و اذا فاضت حرمه الله علی النار ولو أن باکیاً بکی فی أمه لرحموا.
و عنه (علیه السلام): ما من عین الا و هی باکیه یوم القیامه الا عین بکت من خوف الله و ما اغرورقت عین بمائها من خشیه الله الا حرم الله سائر جسده علی النار ولو فاضت علی خده فما رهق ذلک الوجه قتر و لا ذله و ما من شی ء الا و له کیل أو وزن الا الدمعه فان الله یطفی بالیسیر منه البحار من النار ولو أن عبداً بکی فی أمه لیرحم الله تلک الأمه ببکاء ذلک العبد.
و روی عن معاویه بن عمار قال: سمعت أباعبدالله (علیه السلام) یقول: کان فی وصیه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لعلی (علیه السلام) انه قال: یا علی، أوصیک فی نفسک بخصال فاحفظها ثم قال (صلی الله علیه و آله و سلم): أللهم أعنه و عد خصالاً و الرابعه: کثره البکاء من خشیه الله - عز و جل - یبنی لک بکل دمعه ألف بیت فی الجنه.
و روی أبوحمزه عن أبی جعفر (علیه السلام): ما من قطره أحب الی الله من قطره دموع فی سواد اللیل مخافه من الله لا یراد بها غیره.
و روی ابن أبی عمیر عن رجل من أصحابه قال: قال أبوعبدالله (علیه السلام)، أوحی الله الی موسی - علی نبینا و آله و علیه الصلوه و السلام -: ان عبادی لم یتقربوا الی بشی ء أحب الی من ثلاث خصال؛ قال موسی (علیه السلام): یا رب، ما هن؟ قال: یا موسی! الزهد فی الدنیا و الورع عن المعاصی و البکاء من خشیتی. قال موسی: یا رب، فما لمن صنع ذا؟ فأوحی الله - عز و جل - الیه یا موسی! اما الزاهدون فی الدنیا ففی الجنه و أما البکاؤون من خشیتی ففی الرفیع الأعلی لا یشارکهم فیه أحد و أما الورعون عن العاصی فانی أفتش الناس و لا أفتشهم.(165)
و در آنچه خداوند متعال به موسی کلیم (علیه السلام) وحی فرمود، این مطالب آمده است که: خواهش های دلت را با خشیت بمیران و کهنه لباس باش، تازه دل که آن وقت برای مردم زمین گمنام و ناشناس می شوی در حالی که برای اهل آسمان شناخته شده و معروفی، در خانه ات بنشین، چراغ شب ها باش (در دل شب به عبادت و مناجات پرداز) و در پیشگاه من قنوت بگیر مانند قنوت صابران و شکیبایان و از زیادی گناهان به درگاه من فریاد بکش هم چون فریادهای کسی که از دشمن خود به شدت ترسیده است و از من برای این مسأله، درخواست کمک و یاری نما که همانا من یاور و یاری رسان خوبی هستم.
و روایت شده که میان بهشت و جهنم گردنه ای است که کسی موفق به عبور از آنجا نمی شود مگر کسانی که از ترس خدا بسیار گریسته باشند.
از پیامبر (علیه السلام) روایت شده که فرمود: همانا پروردگار من مرا خبر داد و فرمود: به عزت و جلالم سوگند که عبادت کنندگان آنچه را که از گریه نزد من به دست می آورند، از هیچ چیز به دست نمی آورند و همانا من برای آنان در بهشت برین قصری ویژه ساخته ام جز آنها احدی در آن شریک نیست.
و از جمله فرمایشات خداوند متعال به حضرت موسی (علیه السلام) که فرموده این است: تا در دنیا هستی به حال خودت گریه کن و از هلاکت و هلاکتگاه ها بترس و زینت و زر و زیور دنیا تو را فریب ندهد.
و خداوند سبحان به عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - فرمود: ای عیسی فرزند بکر بتول، به حال خودت گریان باش مانند کسی که با زن و بچه خویش وداع می کند و دنیا را رها ساخته و آن را برای اهل دنیا واگذار نموده و رغبتش فقط در آنچه نزد خداست می باشد.
و از امیرالمؤمنین - علیه الصلاه و السلام - نقل شده که چون خداوند متعال با حضرت موسی (علیه السلام) تکلم فرمود، حضرت موسی (علیه السلام) عرض کرد: بارالها، پاداش کسی که چشمانش از ترس تو گریان شود چیست؟ فرمود: ای موسی، صورتش را از حرارت آتش نگاه می دارم و در روز قیامت که روز وحشت بزرگ است، امانش می دهم.
و امام صادق (علیه السلام) فرمود: همه چشم ها در روز قیامت گریان است مگر سه چشم: چشمی که از محرمات الهی دیدگان را بپوشد و چشمی که به خاطر طاعت خداوند متعال بیدار باشد و شب زنده داری نماید و چشمی که در دل شب از ترس خدا بگرید.
و باز از امام (علیه السلام) روایت شده: چیزی وجود ندارد مگر این که برای آن پیمانه و وزنی است جز اشک ها که یک قطره آن دریاهایی از آتش را خاموش می کند؛ پس هنگامی که چشم پر از اشک گشت، دیگر آن چهره، فقر و خواری را به خود نخواهد دید و هرگاه آن اشک از چشم سرازیر شد، خداوند متعال آن را بر آتش حرام می سازد و اگر یک نفر در میان امتی گریه کند، همه آن امت مورد رحمت الهی قرار می گیرند.
معاویه بن عمار گفت از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود: در وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) آمده بود که فرمود: یا علی؛ سفارش هایی به شخص تو دارم که لازم است آنها را رعایت و محافظت نمایی، سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوندا، او را یاری فرما. آنگاه پیامبر خصلت هایی را برشمرد تا آن که فرمود: چهارم بسیار گریان بودن از خوف الهی - عز و جل - است که برای هر قطره اشک، هزار خان در بهشت برای تو بنا می شود.
ابوحمزه از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: هیچ قطره ای نزد خدا محبوب تر از قطره های اشک در تاریکی شب که به جز خدا مقصود دیگری از آن نداشته باشد، نیست.
ابن ابی عمیر از یکی از یارانش روایت کرده که گفت امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدای تعالی به حضرت موسی - علی نبینا و آله و علیه الصلوه و السلام - وحی فرمود که همانا بندگان من به سوی من تقرب به چیزی نجسته اند که محبوب تر باشد نزد من از سه خصلت!
موسی (علیه السلام) عرض کرد: پروردگارا، آن سه خصلت چیست؟
خداوند متعال فرمود: ای موسی! زهد در دنیا، دوری از گناهان و گریه از خوف من است. موسی (علیه السلام) عرض کرد: پروردگارا، آن که چنین کند چه پاداشی دارد؟ خدای - عز و جل - به او وحی فرمود: ای موسی! اما زاهدان در دنیا را بهشت نصیب خواهد شد و اما بسیار گریه کنندگان از خوف الهی، در رفیع اعلای بهشت خواهند بود که احدی در آن مقام با آنها شریک نمی تواند باشد و اما کسانی که از گناهان دوری کرده اند پس همانا من مردم را تفتیش خواهم کرد و آنان را مورد تفتیش قرار نخواهم داد.
و فی خطبه الوداع لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): و من ذرفت عیناه من خشیه الله کان له بکل قطره من دموعه مثل جبل أحد یکون فی میزانه من الأجر و کان له بکل قطره عین من الجنه علی حافتیها من المدائن و القصور ما لا عین رأت و لا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر.(166)
و عن ابی جعفر (علیه السلام): ان ابراهیم النبی (علیه السلام) قال: الهی ما لعبد بل وجهه من الدموع من مخافتک؟ قال تعالی: جزاؤه مغفرتی و رضوانی یوم القیامه.(167)
و روی اسحاق بن عمار قال: قلت لأبی عبدالله (علیه السلام): أکون أدعو و أشتهی البکاء و لا یجیئنی و ربما ذکرت من مات من بعض أهلی فأرق فأبکی فهل یجوز ذلک؟ قال: نعم تذکرهم فاذا ارققت فابک لربک تبارک و تعالی.(168)
و در خطبه وداع رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمودند: و کسی که دیدگانش از ترس خدا اشک آلود شود، برای هر قطره اشک هایش پاداش مثل کوه احد در میزان عملش خواهد بود. و برای هر قطره آن چشمه ای در بهشت عطا می شود که بر دو طرف آن شهرها و قصرها و چیزهایی است که نه چشمی آنها را دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب احدی خطور کرده است!
و از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که همانا حضرت ابراهیم نبی (علیه السلام) عرض کرد: خداوندا، برای بنده ای که رخسارش در اثر ترس از تو،تر شده چه پاداشی است؟ خداوند متعال فرمود: پاداش او، مغفرت من و رضوان من در روز قیامت است.
اسحاق بن عمار گوید به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم که گاهی دعا می خوانم و میل دارم که گریه کنم ولی اشک از چشم نمی آید و چه بسا یادی از خانواده ام که چشم از جهان فرو بسته اند می کنم و حال رقت به من دست می دهد و گریه می کنم؛ پس آیا این روش جایز است؟ فرمود: آری، مردگان را یاد کن پس هنگامی که حالت رقت پیدا کردی آن وقت برای پروردگارت - تبارک و تعالی - گریه کن.
و عن سعید بن یسار قال: قلت لأبی عبدالله (علیه السلام): أتباکی فی الدعاء و لیس لی بکاء؟ قال: نعم ولو مثل رأس الذباب.
و عن ابی حمزه قال: قال ابوعبدالله (علیه السلام) لأبی بصیر: ان خفت أمراً یکون أو حاجه تریدها فابدأ بالله فمجده و أثن علیه کما هو أهله و صل علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و تباک ولو مثل رأس الذباب ان أبی کان یقول أقرب ما یکون العبد من الرب و هو ساجد یبکی. و عنه (علیه السلام): ان لم یجئک البکاء فتباک فان خرج منک مثل رأس الذباب فبخ بخ!
سعید بن یسار می گوید به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم که اگر هنگام دعا گریه برایم امکان پذیر نشد، می توانم تباکی نمایم و گریان نما باشم؟ فرمود: آری، ولو به اندازه سر مگس.
از ابوحمزه نقل است که امام صادق (علیه السلام) به ابوبصیر، فرمود: هرگاه از وقوع امری ترسیدی یا درخواست حاجتی داشتی پس به نام خدا شروع کن و او را تمجید نما و طوری او را ثنا و ستایش کن که لایق آن است و صلوات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بفرست و تباکی نما ولو به اندازه سر مگسی باشد که همانا پدرم همیشه می فرمود: نزدیک ترین حالات بنده به خدا، حالتی است که در سجده گریه می کند.
و از امام صادق (علیه السلام) نقل است که فرمود: اگر گریه ات نیامد، پس تباکی کن که اگر به اندازه سر مگس از چشمانت اشک آمد خوشا به حالت!
یا نفسی اذکری البکائین فتعلمی منهم البکاء؛ ان آدم صفی الله أبا البشر (علیه السلام) بکی حتی صار فی خدیه امثال الأودیه! و بکی یحیی نبی الله - الذی عصمه الذی عصمه الله من الذنب - من خوف الله حتی ذهب لحم خدیه!
فی البحار عن الأمالی باسناده عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ان یحیی أتی بیت المقدس فنظر الی المجتهدین من الأحبار و الرهبان، علیهم مدارع الشعرر و برانس الصوف و اذا هم قد خرقوا تراقیهم و سلکوا فیها السلاسل و شدوها الی سواری المسجد. فلما نظر الی ذلک أتی أمه فقال: یا أماه، انسجی لی مدرعه و برنساً من الصوف حتی أتی بیت المقدس فأعبد الله مع الأحبار و الرهبان.
فقالت له أمه: حتی یأتی نبی الله و أوامره(169) فی ذلک؛
مؤلف گوید: ای نفس من! یاد کن کسانی را که بسیار گریان بودند و از آنان گریه کردن را یاد بگیر که همان حضرت آدم صفی الله و پدر انسانها (علیه السلام) آنقدر گریست که اشک هم چون جوی آب بر گونه هایش روان بود و یحیی پیامبر (علیه السلام) - آن کسی است که خداوند متعال از گناه کردن او را معصوم نموده - از خوف خدا آنقدر گریه کرد که گوشت گونه هایش آب شد!
در کتاب بحار الانوار از امالی با اسنادش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کند که یحیی (علیه السلام) به بیت المقدس آمد، دید عده ای از روحانیون کوشا و راهب ها، روپوش هایی موئین بر تن و کلاه های پشمین بر سر و گریبان های خود را پاره کرده و زنجیرها از آنها رد نموده و خود را به ستون های مسجد بسته اند. پس همین که یحیی (علیه السلام) این صحنه را مشاهده کرد به نزد مادرش آمد و گفت: مادرجان، برای من هم روپوش و کلاه پشمین بباف تا به بیت المقدس بروم و با روحانیون و راهب ها به عبادت خدا مشغول شوم.
پس مادرش گفت: صبر کن تا پیامبر خدا حضرت زکریا (علیه السلام) بیاید و در این خصوص با ایشان مشورت کنم.
فلما دخل زکریا (علیه السلام) أخبرته بمقاله یحیی، فقال له: یا بنی! ما یدعوک الی هذا؟ و انما أنت صبی صغیر! فقال له: یا أبه، أما رأیت من هو أصغر سناً منی قد ذاق الموت؟ فقال: بلی؛ ثم قال لامه انسجی له مدرعه من شعر و برنساً من صوف؛ ففعلت. فتدرع المدرعه علی بدنه و وضع البرنس علی رأسه ثم أتی بیت المقدس فأقبل یعبد الله تعالی مع الأحبار حتی أکلت المدرعه لحمه فنظر ذات یوم الی ما قد نحل من بدنه فبکی فأوحی الله - عز و جل - أتبکی مما قد نحل من جسمک! و عزتی و جلالی لو اطلعت الی النار اطلاعه لتدرعت مدرعه الحدید فضلاً عن المنسوج! فبکی حتی أکلت الدموع لحم خدیه و بدا للناظرین أضراسه، فبلغ ذلک امه، فدخلت علیه و أقبل زکریا و اجتمع الأحبار و الرهبان، فأخبروه بذهاب لحم خدیه، فقال: ما شعرت بذلک.
پس هنگامی که زکریا (علیه السلام) وارد خانه شد، مادر پیشنهاد یحیی را به اطلاع او رساند، زکریا (علیه السلام) فرمود: پسر جانم! چه چیز باعث این تصمیم تو شد، تو هنوز کودکی خردسال هستی! یحیی عرض کرد: پدر، آیا ندیده ای کسانی را که کم سن تر از من بودند و مرگ گریبان آنها را گرفت؟!
زکریا (علیه السلام) فرمود: آری، چنین است. آنها رو به مادر یحیی کرد و فرمود: برایش قبایی از مو و کلاهی از پشم بباف؛ مادر نیز چنین کرد. پس یحیی آن قبا را به تن کرد و آن کلاه را بر سر نهاد، تا آنجا که قبای مویین، گوشت بدنش را آب کرد و روزی به لاغری و ضعف بدن خود نگریست و گریست؛ پس خدای - عز و جل - بر او وحی کرد که ای یحیی! آیا گریه می کنی برای اینکه بدنت نحیف و لاغر شده است؟ به عزت و جلالم سوگند که اگر از آتش دوزخ اطلاع کامل داشتی، هر آینه لباس از آهن به تن می کردی چه رسد به اینکه لباس دستباف پوشی! یحیی با شنیدن این وحی به حدی گریه کرد که اشک هایش، گوشت گونه هایش را از بین برد، تا آنجا که دندانهایش برای مردم قابل رؤیت بود، این حالت یحیی به اطلاع مادرش رسید. مادرش نزد او آمد و زکریا (علیه السلام) نیز آنجا حضور یافت و احبار و راهب ها هم اطراف او جمع شدند و به او گفتند: گوشت گونه هایت از بین رفته است. پس یحیی گفت: من آن را احساس نکرده ام!
فقال زکریا: یا بنی! ما یدعوک الی هذا؟ انما سألت ربی أن یهبک لی لتقربک عینی. قال: أنت أمرتنی بذلک یا أبه!
قال: و متی ذلک یا بنی؟ قال: ألست القائل: ان بین الجنه و النار لعقبه لا یجوزها الا البکاؤون من خشیه الله؟ قال: بلی، فجد و اجتهد و شأنک غیر شأنی.
فقام یحیی، فنفض مدرعته، فأخذته امه، فقالت: أتأذن لی - یا بنی - أن أتخذ لک قطعتی لبود تواریان أضراسک و تنشفان دموعه، فبکی حتی ابتلتا من دموع عینیه، فحسر عن ذراعیه، ثم أخذهما فعصرهما، فتحدرت الدموع من بین أصابعه، فنظر زکریا الی ابنه و الی دموع عینیه، فرفع رأسه الی السماء فقال: اللهم ان هذا ابنی و هذه دموع عینیه و أنت أرحم الراحمین.
زکریا (علیه السلام) فرمود: پسر جانم! انگیزه تو از این کار چیست؟ همانا من از خداوند درخواست کردم که تو را به من ارزانی فرماید تا نور چشم من باشی.
یحیی عرض کرد: پدر جان! خود تو مرا به این کار امر فرمودی!؟
زکریا فرمود: چه وقت من چنین دستوری به تو داده ام؟!
یحیی عرض کرد: آیا تو نبودی که فرمودی همانا بین بهشت و جهنم گردنه ای است که جز بسیار گریه کنندگان از ترس خدا، نمی توانند از آنجا عبور کنند؟
زکریا (علیه السلام) فرمود: چرا، من گفتم؛ بنابراین بکوش و تلاش کن که جریان تو، غیر از جریان من است.
پس یحیی برخاست و قبای خود را تکانید و راه افتاد، مادرش جلوی او را گرفت و فرمود: پسرم! آیا اجازه می دهی دو قطعه نمد برای تو درست کنم که به گونه های خود ببندی تا دندان هایت را بپوشاند و اشک هایت را پراکنده سازد؟ عرض کرد: مادر! اختیار با شماست؛ پس چنین کرد. پس مادرش دو قطعه پارچه برایش فراهم کرد که دندان هایش را می پوشاند و اشک ها را پراکنده می ساخت، تا اینکه از اشک چشم هایش آن پارچه ها خیس می شد و از روی بازوانش سرازیر می گشت، آنگاه آن پارچه ها را برمی داشت و می فشرد و قطرات اشک از لابلای انگشتانش می ریخت، حضرت زکریا (علیه السلام) نگاهی به سوی پسرش و اشک های چشمان او نمود؛ پس سر به طرف آسمان بلند کرد و عرض نمود: بار خدایا! این پسر من و این هم اشک های چشمانش و تو بخشنده ترین بخشندگانی!
و کان زکریا (علیه السلام) اذا أراد أن یعظ بنی اسرائیل یلتفت یمیناً و شمالاً، فان رأی یحیی (علیه السلام) لم یذکر جنه و ناراً، فجلس ذات یوم یعظ بنی اسرائیل و أقبل یحیی قد لف رأسه بعباءه، فجلس فی غمار الناس و التفت زکریا یمیناً و شمالاً فلم یر یحیی، فأنشأ یقول: حدثنی حبیبی جبرئیل (علیه السلام) عن الله تبارک و تعالی: أن فی جهنم جبلاً یقال له السکران، فی أصل ذلک الجبل واد یقال له الغضبان، یغضب لغضب الرحمن تبارک و تعالی، فی ذلک الوادی جب قامته مائه عام، فی ذلک الجب توابیت من نار، فی تلک التوابیت صنادیق من نار، و ثیاب من نار و سلاسل من نار و أغلال من نار، فرفع یحیی رأسه فقال: وا غفلتاه من السکران! ثم أقبل هائماً علی وجهه، فقام زکریا من مجلسه فدخل علی أم یحیی، فقال لها: یا أم یحیی، قومی فاطلبی یحیی، فانی قد تخوفت أن لا نراه الا و قد ذاق الموت.
حضرت زکریا (علیه السلام) هرگاه می خواست بنی اسرائیل را موعظه کند نگاهی به راست و چپ می کرد، اگر حضرت یحیی (علیه السلام) را می دید نامی از بهشت و جهنم نمی برد؛ پس زکریا (علیه السلام) روزی نشسته بود و بنی اسرائیل را موعظه می فرمود که حضرت یحیی (علیه السلام) آمد، در حالی که سر خود را با عبایی پوشیده و در میان انبوه جمعیت نشست به طوری که قابل شناسایی نبود. حضرت زکریا (علیه السلام) طبق معمول به طرف راست و چپ نگاهی کرد و یحیی (علیه السلام) را ندید؛ پس شروع کرد به موعظه کردن و فرمود: دوستم جبرئیل از جانب خدای تبارک و تعالی فرمود: در جهنم کوهی است به نام سکران در دامنه آن کوه، بیابانی است که به آن غضبانمی گویند به دلیل آن که مظهر خشم خداوند رحمان تبارک و تعالی است و در آن بیابان چاهی است به ارتفاع صد سال، در آن چاه تابوت هایی از آتش است که در آن تابوت ها نیز صندوق هایی از آتش و لباس هایی از آتش و غل و زنجیرهایی از آتش است! پس در این هنگام ناگهان یحیی (علیه السلام) سر برداشت و فریاد کشید: ای وای که چه غفلتی از سکران کرده ام! پس سراسیمه و پریشان از آن مجلس بیرون آمد. پس زکریا (علیه السلام) از جا برخاست و بر مادر یحیی (علیه السلام) وارد شد و فرمود: مادر یحیی! از جا برخیز و به دنبال یحیی برو که من می ترسم از این که دیگر او را نبینیم مگر اینکه طعم مرگ را چشیده باشد!
فقامت فخرجت فی طلبه حتی مرت بفتیان من بنی أسرائیل، فقالوا لها: یا أم یحیی، أین تریدین؟ قالت أرید أن أطلب ولدی یحیی، ذکرت النار بین یدیه فهام علی وجهه؛ فمضت أم یحیی و الفتیه معها حتی مرت براعی غنم، فقالت له: یا راعی، هل رأیت شاباً من صفته کذا و کذا؟ فقال لها: لعلک تطلبین یحیی بن زکریا؟ قالت: نعم، ذالک ولدی، ذکرت النار بین یدیه فهام علی وجهه، فقال، انی ترکته الساعه علی عقبه ثنیه کذا و کذا، ناقعاً قدمیه فی الماء رافعاً بصره الی السماء، یقول: و عزتک مولای، لأذقت بارد الشراب حتی أنظر الی منزلتی منک.
پس مادر از جا بلند شد و رفت، به جمعی از جوانان بنی اسرائیل رسید، جوان ها به او گفتند: مادر یحیی! به کجا می روی؟ گفت: پسرم یحیی را می جویم، در حضورش سخن از آتش دوزخ رفته است و او سردرگم معلوم نیست کجا رفته است! پس مادر یحیی با جوان ها به راه افتاد، به چوپانی رسیدند که گوسفندان را می چراند، به او گفت: ای چوپان! آیا جوانی را با چنین و چنان نشانه ها و اوصاف دیده ای؟ گفت: شاید شما یحیی بن زکریا را می جویید؟ گفت: آری، او پسر من است که در نزد او سخن از آتش دوزخ شده و او پریشان و سراسیمه گشته است. چوپان گفت: من از او هم اکنون در راه گردنه ای جدا شدم، در حالی که پاهایش میان آب و چشم هایش به طرف آسمان دوخته بود و می گفت: به عزتت سوگند، ای مولای من که من هرگز آب سرد نخواهم نوشید تا جایگاهم را در پیشگاه تو مشاهده نمایم!
و أقبلت أمه، فلما رأته أم یحیی دنت منه، فأخذت برأسه فوضعته بین ثدییها و هی تناشده بالله أن ینطلق معها الی المنزل فانطلق معها حتی أتی المنزل، فقالت له أم یحیی: هل لک أن تخلع مدرعه الشعر و تلبس مدرعه الصوف، فانه ألین؟ ففعل و طبخ له عدس، فأکل و استوفی و نام، فذهب به النوم فلم یقم لصلاته، فنودی فی منامه: یا یحیی بن زکریا، أردت داراً خیراً من داری و جواراً خیراً من جواری! فاستیقظ فقام فقال: یا رب اقلنی عثرتی، الهی فوعزتک لا أستظل بظل سوی بیت المقدس و قال لأمه: ناولینی مدرعه الشعر، فقد علمت أنکما ستوردانی المهالک.
پس مادر یحیی به سراغ فرزندش رفت و او را چنان دید که آن چوپان گفته بود و وقتی چشمش به فرزند افتاد به سویش شتافت و سرش را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید در حالی که او را به خدا قسم می داد تا با وی به خانه برگردد. یحیی با مادرش بازگشت تا به منزل رسیدند، مادر فرمود: آیا ممکن است که لباس مویین را از تن درآوری و لباس پشمینه بپوشی که قدری نرم تر است؟ یحیی به حرف مادر عمل کرد، آنگاه برایش عدسی پخت و او خورد و خوابید و خوابش برد و برای نماز بیدار نشد پس در عالم رؤیا صدایی به گوشش رسید که ای یحیی! سرایی بهتر از سرای من و همسایه ای بهتر از همسایه من خواستی؟ یحیی با شنیدن این ندا بی تاب از خواب برخاست و عرض کرد: پروردگارا! از لغزشم درگذر، الهی به عزتت سوگند که به هیچ سایه ای جز سایه سقف بیت المقدس نخواهم رفت و به مادرش گفت: همان قبای مویین را مرحمت کن، به تحقیق می دانستم شما دو تن (پدر و مادر) مرا به مهلکه ها وارد خواهید کرد!
فتقدمت أمه فدفعت الیه المدرعه و تعلقت به فقال لها زکریا: یا أم یحیی! دعیه فان ولدی قد کشف له عن قناع قلبه و لن ینتفع بالعیش. فقام یحیی فلبس مدرعته و وضع البرنس علی رأسه، ثم أتی بیت المقدس، فجعل یعبد الله عز و جل مع الأحبار، حتی کان من أمره ما کان.(170)
فتفکر یا أخی فی هذه الأخبار و اختر لنفسک منها عده لیوم فقرک و فاقتک بل لحال ابتلاک و بلائک و ان لم یساعد للبکاء فلا محاله من التباکی فان منعک القساوه منه أیضاً فاعلم أنه قد أمرضتک الذنوب و أفسد قلبک اکدار العیوب لاسیما الاغترار بزینه هذه الدنیا و زخارفها و زهرتها.
مادر، قبای مویین را به او داد و به او آویخت. حضرت زکریا (علیه السلام) فرمود: ای مادر یحیی! او را رها کن! زیرا حجاب ها از دلش کنار رفته (و حقیقت را مشاهده نموده لذا) هرگز از این زندگی لذت نخواهد برد. پس یحیی از جا برخاست و قبای مویین خود را به تن کرد و کلاه پشمین را بر سر نهاد، آنگاه به بیت المقدس آمد و شروع کرد با احبار و راهب ها خدا را عبادت کردن تا اینکه کارش به آنجا کشید که کشید (و به دست یهودیان به قتل رسید).
مؤلف گوید: پس ای برادر، خوب در این خبرها فکر کن و برای روز فقر و بیچارگی خود توشه ای فراهم نما بلکه برای حال گرفتاری و بلایت چنین کن و اگر حالت برای گریه مساعد نیست پس چاره ای جز تباکی کردن نیست و اگر قساوت قلب مانع تباکی شد پس بدان که همانا گناهان، تو را بیمار ساخته و کدورت عیب ها دلت را به فساد کشیده است به خصوص به زینت این دنیای پست و زر و زیور و ظاهر فریبایش مغرور شدن.
و ألف هذه العادات الردیه من التنعم بلذاتها و حظوظها فان حبها کما ورد فی الأخبار، رأس کل خطیئه مهلکه و لم یدع فی قلبک محلاً لذکر الله و فکر الآخره. هذه نبذه مما وردفی فضل البکاء. و اما ما ورد فی فضل صلاه اللیل و التهجد فهی کثیره ظنی أن من تفکر فیها و کان مؤمناً بها ولو بأقل درجات الایمان و کان صحیح الجسم لا یمنعه لذه الرقاد عنها و لا یرضی أن یحرم نفسه هذه الفضائل و یدنسها بما فی ترکها من الخسه و الخیبه و الخسر و الرذائل کیف یرضی العاقل أن یهبط درجته عن امامه الملائکه الأطهار و یکون مبالاً للشیطان بنوم ساعه بل أن یفوت عن نفسه العزیزه شرف مناجاه الملک الجبار و لذه أنسه و بهاء نوره و کرامه مجالسته براحه ساعات من لیله و یکون جیفه باللیل و بطالاً بالنهار.
و با این عادت های پست از قبیل خوش گذرانی با لذت های دنیا، انس و الفت گرفتن همان طور که در اخبار وارد شده که سرآمد هر گناه هلاکت انگیز است و همین حب دنیا و خوش گذرانی و در قلب تو جایی برای ذکر خدا و فکر درباره آخرت باقی نگذاشته است.
این بود مختصری از آنچه در فضیلت و اهمیت گریه کردن در روایات آمده است. و اما آنچه در فضیلت نماز شب و تهجد رسیده، بسیار است و گمان من آن است که اگر کسی در این روایات فکر نماید و به آنها ایمان داشته باشد ولو به کمترین درجات ایمان و از جسم سالمی برخوردار باشد، لذت خواب چنین کسی را از نماز شب باز نمی دارد و او راضی نمی شود خود را از این همه فضیلت، محروم نماید و با پستی و خسارت و رذائل دیگر که نتیجه ترک نماز شب است آلوده کند؛ چگونه شخص عاقل راضی می شود که به خاطر یک ساعت خواب در شب، مقامش از امام جماعت شدن برای فرشتگان پاک، تنزل کند تا آنجا که پیشابگاه شیطان شود؛ بلکه بالاتر از امامت برای فرشتگان، شرافت مناجات با خداوند ملک جبار و لذت انس با او و لذت درخشش نور او و کرامت همنشینی با او را به خاطر استراحت چند ساعت از شب، از دست بدهد؟! و مرداری به شب و تنبلی به روز گردد.
و بالجمله؛ قد وردت فی أخبار آل النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فی فضیله التهجد و صلاه اللیل ما یبهر منه العقول و یعسر الایمان به و التصدیق له من عظمته هذه الفضائل و کثره هذه الفواضل و ان شئت تصدیق ذلک فراجع الی ما سمعت فی حدیث بعض الصدیقین انه تعالی قال فی علامه أحبائه الذین (یحبهم و یحبونه)(171) و یشتاق الیهم و یشتاقون الیه و ینظر الیهم و ینظرون الیه انهم یسجدون له فی ظلم اللیالی و یناجونه و یبکون و یشتکون من حبه. فان فیه کفایه (لمن کان له قلب أو ألقی السمع و هو شهید.)(172)
و خلاصه اینکه روایاتی که از آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در فضیلت سحرخیزی و نماز شب رسیده است عقل ها را حیران می کند و از بس که آن فضیلت بزرگ و زیاد است باور کردنش مشکل به نظر می آید و اگر تصدیق این مطلب می خواهی پس لازم است به حدیثی که از یکی از صدیقین نقل شده مراجعه نمایی که خدای تعالی در توصیف نشانه های محبانش فرموده که آنان کسانی اند که خدا آنان را دوست دارد و آنها نیز او را دوست می دارند و خداوند مشتاق آنهاست و آنان نیز اشتیاق به خدا دارند و خداوند متعال به آنها نظر می کند و آنان نیز به خدا نظر می نمایند و همانا آنان در تاریکی های شب برای خدا به سجده می افتند و با او مناجات می نمایند و اشک می ریزند و از محبت او ناله و شکایت به نزدش می برند. پس همانا همین یک روایت کافی است برای کسی که اهل دل است یا با حضور خاطر گوش فرا می دهد.
و روی فی معانی الأخبار باسناده عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: قال أمیرالمؤمنین علیه الصلاه و السلام: ان الله اذا رأی أهل قریه قد أسرفوا فی المعاصی و فیها ثلاثه نفر من المؤمنین ناداهم جل جلاله: یا أهل معصیتی! لو لا ما فیکم من المؤمنین المتحابین بجلالی العامرین بصلوتهم أرضی و مساجدی المستغفرین بالأسحار خوفاً منی لأنزلت بکم عذابی ثم لا أبالی.(173)
و روی عن مجالس الصدوق باسناده عن ابن عباس قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): من رزق صلاه اللیل - من عبد أو أمه - قام لله عز و جل مخلصاً فتوضأ وضوءاً سابغاً و صلی الله بنیه صادقه و قلب سلیم و بدن خاضع و عین دامعه، جعل الله خلفه تسعه صفوف من الملائکه فی کل صف ما لا یحصی عددهم الا الله تعالی، أحد طرفی کل صف بالمشرق و الآخر بالمغرب فاذا فرغ کتب له بعددهم درجات.(174)
و در معانی الاخبار شیخ صدوق با سندش از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: امیرالمؤمنین - علیه الصلوه و السلام - فرمودند که خداوند متعال هنگامی که دید مردم شهری در گناه ورزیدن افراط می کنند در حالی که فقط سه نفر مؤمن در میان آنهاست خدای جل جلاله ندا می دهد که ای کسانی که از فرامین من سرپیچی می کنید اگر نبودند این مؤمنین که به خاطر جلال و عظمت من یکدیگر را دوست می دارند و با نمازهایشان زمین و مساجد مرا آباد می نمایند و در سحرها از ترس من استغفار می کنند، حتماً بر شما عذابم را نازل می کردم و هیچ پروایی نداشتم.
و از امالی شیخ صدوق با سندش از ابن عباس روایت شده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر بنده ای - مرد یا زن - که نماز شب روزیش شود و از روی اخلاص برای خدای - عز و جل - برخیزد و وضویی کامل گیرد و با نیت صادقانه و قلب پاک و پیکری خاشع و دیده ای گریان برای خدای - عز و جل - نمازگزارد؛ خداوند تبارک و تعالی نه صف از فرشتگان پشت سر او قرار دهد که شمار فرشتگان هر صف را جز خدای تبارک و تعالی کسی نداند و یک طرف هر صف در مشرق باشد و سر دیگر آن در مغرب؛ حضرت فرمود: چون از نماز فارغ گردد، به تعداد آن فرشتگان برایش درجه و مقام نوشته شود.
و روی عنه باسناده عن الصادق (علیه السلام) عن آبائه (علیهم السلام): ان العبد اذا تخلی بسیده فی جوف اللیل المظلم و ناجاه أثبت الله النور فی قلبه فاذا قال یا رب، یا رب! ناداه الجلیل - جل جلاله -: لبیک عبدی سلنی أعطک و توکل علی أکفک ثم یقول - جل جلاله - للملائکه: یا ملائکتی أنظروا الی عبدی فقد تخلی بی فی جوف هذا اللیل المظلم و البطالون لاهون و الغافلون نیام اشهدوا أنی قد غفرت له.(175)
و روی عن مجالس ابن الشیخ عن الصادق (علیه السلام): ان من روح الایمان ثلاثه: التهجد باللیل و افطار الصائم و لقاء الاخوان.(176)
و عن ثواب الأعمال أمیرالمؤمنین (علیه السلام) قال: صلاه اللیل مصحه(177) للبدن و مرضاه للرب عز و جل و تعرض لرحمد الله و تمسک بأخلاق النبیین.
و در امالی صدوق با سندش از امام صادق (علیه السلام) و او نیز از پدرانش نقل می کند که پیامبر فرمود: هرگاه بنده در دل شب تار با سرور خود خلوت کند و با او به راز و نیاز پردازد، خداوند دلش را نورانی گرداند، پس همین که گفت: پروردگارا، پروردگارا، خداوند جلیل - جل جلاله - او را ندا می دهد: لبیک! بنده من از من بخواه تا عطایت نمایم و بر من توکل کن تا تو را کفایت کنم. پس به فرشتگانش گوید: ای فرشتگان من! به بنده ام بنگرید که در دل شب تار که هرزه گران به لهو سرگرمند و غافلان خفته اند با من خلوت کرده است شاهد باشید که من او را آمرزیدم.
از امالی پسر شیخ طوسی نقل شده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: همانا سه چیز از روح ایمان به شمار می آید: نماز شب خواندن، به روزه دار افطاری دادن و ملاقات با برادران.
و در ثواب الاعمال شیخ صدوق از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده که فرمود: نماز شب سبب سلامتی بدن و موجب خشنودی پروردگار - عز و جل - و خود را در معرض رحمت الهی قرار دادن و چنگ زدن به اخلاق پیامبران الهی است.
و عن العلل عن جابر قال: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: ما اتحذ الله ابراهیم خلیلاً الا باطعام الطعام و الصلاه باللیل و الناس نیام.(178)
و عن العلل عن أبی عبدالله: فیقول الله عز و جل: (ان الحسنات یذهبن السیئات)(179) قال: صلاه المؤمن باللیل تذهب بما عمل من ذنب بالنهار.(180)
و عن ثواب الاعمال عن أبی عبدالله (علیه السلام): صلاه اللیل تحسن الوجه و تحسن الخلق تطیب الریح و تدر الرزق و تقضی الدین و تذهب بالهم و تجلو البصر.(181)
عن: مجمع البیان عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: اذا أیقظ الرجل أهله وصلیا من اللیل کتبا من الذاکرین الله و الذاکرات.
و در علل الشرایع شیخ صدوق از جابر نقل شده که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که می فرمود: خداوند متعال حضرت ابراهیم (علیه السلام) را دوست خود نگرفت مگر به خاطر طعام دادن و نماز شب خواندن در حالی که مردم خفته بودند.
و در علل الشرایع از امام صادق (علیه السلام) در معنی کلام الهی که فرموده: کارهای خوب، گناهان را از بین می برد فرمود: نماز شب شخص مؤمن اثر گناه روز او را از بین می برد.
و در ثواب الاعمالشیخ صدوق از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: نماز شب، چهره را زیبا و اخلاق را نیکو و بوی بدن را پاک و خوش و روزی را فراوان و بدهکاری را ادا و هم و غم را برطرف می سازد و دیده را جلا می بخشد.
در مجمع البیان از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت می کند که فرمود: هرگاه مرد نیمه شب همسرش را از خواب بیدار کند و هر دو به نماز شب بایستند، در شمار مردان و زنانی قلمداد می شوند که بسیار به یاد خدایند.
عن مشکاه الأنوار من کتاب المحاسن عن الصادق (علیه السلام): ان الله تبارک و تعالی أوحی الی نبی من أنبیاء بنی اسرائیل: ان أحببت أن تلقانی غداً فی حظیره القدس فکن فی الدنیا وحیداً غریباً مهموماً محزوناً مستوحشاً من الناس بمنزله الطیر الذی یطیر فی أرض القفار و یأکل من رؤوس الأشجار و یشرب من ماء العیون، فاذا کان اللیل أوکر وحده و استأنس بربه و استوحش من الطیور.(182)
و عن الباقر (علیه السلام): ان الله یحب - و ذکر أشیاء - و قال فی آخرها: الساهر بالصلاه.
و عن کتاب الغایات عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: قلت له أخبرنی جعلت فداک أی ساعه یکون العبد أقرب الی الله و الله منه قریب؟
در مشکاه الانوار طبرسی از کتاب محاسنبرقی از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: همانا خدای تبارک و تعالی به یکی از پیامبران بنی اسرائیل وحی کرد که اگر دوست داری مرا در جایگاه مقدس ملاقات نمایی، پس در دنیا تنها و غریب و اندوهناک و محزون باش و از مردم وحشت کن مانند پرنده ای که در زمین بی آب و علف، پرواز می نماید و از شاخ درختان تغذیه می کند و از آب چشمه ها می آشامد و چون شب شد، تنها به آشیانه خود برمی گردد و با پروردگارش انس می گیرد و از پرندگان وحشت می نماید.
و از امام باقر (علیه السلام) روایت است که همانا خداوند دوست می دارد - امام چند مورد را بر شمرد و در آخر فرمایشش بود که از جمله آنها - کسی است که شب را به خاطر نماز گزاردن، بیدار می ماند.
و از کتاب غایات از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که راوی گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: فدایت گردم مرا آگاه ساز که در چه ساعتی بنده به خدا نزدیک تر است و خدا هم به او نزدیک است؟
قال: اذا قام فی آخر اللیل و العیون هادیه فیمشی الی وضوءه حتی یتوضأ باسبغ وضوء ثم یجی ء حتی یقوم فی مسجده فیوجه وجهه الی الله و یصف قدمیه و یرفع صوته و یکبر و افتتح الصلاه فقرأ أجزاء و صلی رکعتین قام لیعید صلاته، ناداه مناد من عنان السماء عن یمین العرش: أیها العبد المنادی ربه ان البر لینشر علی رأسک من عنان السماء و الملائکه محیطه بک من لدن قدمیک الی عنان السماء و الله ینادی عبدی لو تعلم من تناجی اذا ما انفتلت.
و قال: أبغض الخلق الی الله جیفه باللیل و بطال بالنهار.(183)
و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): خیارکم اولی النهی. قیل: یا رسول الله من اولو النهی؟ فقال: المتهجدون باللیل و الناس نیام.(184)
حضرت فرمود: زمانی که بنده در آخر شب به پا می خیزد در حالی که چشم ها در خوابند، آنگاه به سوی وضو ساختن می رود و وضوی کاملی می سازد، سپس در نمازگاه خود به نماز می ایستد و صورت خود را به سوی خدا متوجه می کند و هر دو پا را در کنار هم قرار می دهد و صدای خود را به الله الکبر گفتن بلند می کند و شروع به نماز می نماید پس تعدادی از آیات قرآن را قرائت می نماید و دو رکعت نماز می گزارد و برمی خیزد تا دو رکعت دیگر را به جای آورد که ناگهان ندایی از منادی سمت راست عرش از پهنه آسمان به گوش می رسد که ای بنده ای که پروردگار خود را ندا می کنی همانا نیکی و احسان از پهنه آسمان همچنان بر سر تو افشانده می شود و فرشتگان از قدمگاه تو تا پهنه آسمان محیط بر تویند و در این هنگام خداوند متعال ندا می دهد: ای بنده من اگر می دانستی با چه کسی مناجات می کنی، هرگز رویگردان نمی شدی.
و حضرت فرمود: مبغوض ترین خلق نزد خدا کسی است که به شب مرداری بیش نیست و به روز هم جز تنبلی چیزی از او برنمی آید.
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بهترین شما صاحبان عقل هستند. عرض شد: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)! صاحبان عقل چه کسانی اند؟ فرمود: اهل نماز شب هنگامی که مردم در خواب فرو رفته اند.
عن العیون قال سئل علی بن الحسین (علیهما السلام): ما بال المتهجدون باللیل من أحسن الناس وجهاً؟ قال (علیه السلام): لأنهم خلوا بربهم فکساهم من نوره.(185)
و عن الصادق (علیه السلام): صلاه اللیل مرضاه للرب و حب الملائکه و سنه الأنبیاء و نور المعرفه و أصل الایمان و راحه الأبدان و کراهه الشیطان و سلاح علی الأعداء و اجابه الدعاء و قبول الأعمال و برکه فی الرزق و شفیع بین صاحبها و بین ملک الموت و سراج فی قبره و فرش تحت جنبه و جواب علی منکر و نکیر و مونس و زائر فی قبره الی یوم القیامه فاذا کان یوم القیامه کانت الصلاه ظلاً فوقه و تاجاً علی رأسه و لباساً علی بدنه و نوراً سعی بین یدیه و ستراً بینه و بین النار و حجه بینه و بین الله تعالی و ثقلاً فی المیزان و جوازاً علی الصراط و مفتاحاً للجنه لأن الصلاه تکبیر و تحمید و تسبیح و تمجید و تقدیس و تعظیم و قراءه و دعاء.(186)
از عیون اخبار الرضا (علیه السلام) نقل شده که از امام سجاد (علیه السلام) پرسیدند: چرا اهل نماز شب از بهترین زیبارویان به شمار می آیند؟ فرمود: برای این که آنان با پروردگارشان خلوت می کنند، پس خدا از نور خود به آنها می پوشاند.
و از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: نماز شب موجب خشنودی خداست و دوستی فرشتگان است و سنت پیامبران و نور معرفت و اساس ایمان و آسایش بدن و ناخوشایند شیطان است؛ نماز شب سلاحی است علیه دشمنان و سبب اجابت دعا و قبولی اعمال و برکت در رزق و روزی است؛ و شفیع میان نماز شب خوان و فرشته مرگ است و چراغ خانه قبر و فرش زیر اوست و پاسخی است برای فرشتگان نکیر و منکر و تا روز رستاخیز مونس و زائر او در قبر می باشد؛ پس هنگامی که روز قیامت برپا شد، نماز سایبان او می گردد و تاج سر و لباس بدنش می شود و نوری می شود که پیشاپیش او حرکت می کند و حجاب و مانعی میان او و آتش جهنم می گردد و آن حجتی بین او و خدا می شود و سبب سنگینی در ترازوی اعمال می شود و گذرنامه صراط و کلید بهشت خواهد بود؛ برای این که همانا نماز دارای تکبیر و سپاس گزاری و تسبیح گویی و تمجید و تقدیس و تعظیم و قرائت و دعا است.
و عن بلد الأمین قال الصادق (علیه السلام): لیس من شیعتنا من لم یصل صلاه اللیل.
عن ثواب الأعمال و المجالس للصدوق: ان رجلاً سأل أمیرالمؤمنین (علیه السلام) عن: قیام اللیل بالقرآن. فقال له: أبشر من صلی من اللیل عشر لیله لله مخلصاً ابتغاء ثواب الله قال الله عز و جل لملائکته: أکتبوا لعبدی هذا من الحسنات عدد ما أنبت من النبات فی اللیل من حبه و ورقه و شجره و عدد کل قصبه و خوط و مرعی. و من صلی تسع لیله أعطاه الله عشر دعوات مستجابات و أعطاه کتابه بیمینه یوم القیامه و من صلی ثمن لیله أعطاه الله عز و جل أجر شهید صابر صادق النیه و شفع فی أهل بیته و من صلی سبع لیله خرج من قبره یوم یبعث و وجهه کالقمر لیله البدر حتی یمر علی الصراط مع الآمنین و من صلی سدس لیله کتب مع الأوابین و غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر و من صلی خمس لیله زاحم ابراهیم خلیل الله فی قبته و من صلی ربع لیله کان فی أول الفائزین حتی یمر علی الصراط کالریح العاصف و یدخل الجنه بغیر حساب و من صلی ثلث لیله لم یلق ملکاً الا غبطه بمنزلته من الله عز و جل و قیل له: أدخل من أی أبواب الجنه الثمانیه شئت و من صلی نصف لیله فلو أعطی مل ء الأرض ذهباً سبعین ألف مره لم یعدل جزاءه و کان له بذلک أفضل من سبعین رقبه یعتقها من ولد اسماعیل و من صلی ثلثی لیله کان له من الحسنات قدر رمل عالج أدناها حسنه أثقل من جبل أحد عشر مرات و من صلی لیله تامه تالیاً لکتاب الله عزوجل ذکره راکعاً و ساجداً و ذاکراً أعطی من الثواب أدناها أن یخرج من الذنوب کما ولدته أمه و یکتب له عدد ما خلق الله من الحسنات و مثلها درجات و یثبت النور فی قبره و ینزع الاثم و الحسد من قلبه و یجار من عذاب القبر و یعطی براءه من النار و یبعث من الآمنین و یقول الرب تبارک و تعالی لملائکته: یا ملائکتی، انظروا الی عبدی أحیا لیله ابتغاء مرضاتی، أسکنوه الفردوس و له فیها مائه الف مدینه، فی کل مدینه جمیع ما تشتهی الأنفس و تلذ الأعین و ما لا یخطر علی بال، سوی ما أعددت له من الکرامه و المزید و القربه.(187)
در بلد الامین کفعمی روایت شده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: کسی که نماز شب نمی خواند از شیعیان ما به شمار نمی آید.
در ثواب الاعمال و امالی شیخ صدوق این روایت آمده است: همانا مردی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال کرد از فضیلت تلاوت قرآن هنگام شب خیزی، حضرت فرمود: بشارت باد تو را هر کس یک دهم شب را به نماز به سر برد در حالی که نیتش فقط خدا و طلب اجر الهی باشد، پروردگارش به فرشتگان می فرماید: به عدد آنچه روییده می شود از برگ و دانه ها و درختان در این شب و به شماره تمام نی ها و شاخه های تازه، اجر و ثواب برای او بنویسید و هر کس یک نهم شب را به عبادت و نماز مشغول باشد، خداوند استجابت ده دعا به او عطا می فرماید و در قیامت نامه اعمالش را به دست راست او خواهد داد و هر کس یک هشتم شب را به نماز مشغول باشد خداوند پاداش یک شهید شکیبای مخلص به او عطا می کند و شفاعت او را در اهل خانه اش می پذیرد و هر فرد که یک هفتم شب را نماز بخواند از قبر خود با چهره ای نورانی چون ماه شب چهارده محشور می شود تا از صراط با جماعتی که در امان هستند عبور نماید و هر کس یک ششم شب را نماز بخواند در زمره توبه کنندگان و بازگشت نمایندگان به سوی خدا، نوشته می شود. و گناهان قدیم و جدیدش بخشیده می شود و هر کس یک پنجم شب را نماز بخواند، در بهشت از ندیمان ابراهیم خلیل (علیه السلام) خواهد بود و هر کس یک چهارم شب را به نماز بایستد، در صف اول رستگاران قرار خواهد گرفت تا از صراط مانند تندبادی بگذرد و بدون حسابرسی داخل بهشت گردد. و هر کس یک سوم از شب را نماز بخواند، هیچ فرشته ای را ملاقات نمی کند مگر آن که به مقام منزلت او در نزد پروردگار غبطه و حسرت می برد و به او پیشنهاد می شود که از هر کدام از درهای هشت گانه بهشت که می خواهی وارد شو و اگر کسی نیمه ای از شب را نماز بخواند، اگر هفتاد هزار برابر زمین پر از طلا باشد، برابری با اجر او نمی کند و از برای او در مقابل این عمل بیشتر از هفتاد غلامی که از اولاد اسماعیل باشند و آزاد کند پاداش است و هر کس دو سوم شب را نماز بخواند، از برای او به شماره شن های بیابان حسنات است، که کم ترین حسنه اش سنگین تر از ده برابر کوه احد خواهد بود!
و هر کس یک شب تمام به عبادت بپردازد در حالی که قرآن شریف را تلاوت می کند و همه اش در رکوع و سجود و ذکر خدا باشد، به قدری به او اجر داده شود که کمترین مقدارش آن است که گناهان بریزد و پاک گردد مانند روزی که از مادر متولد شده و به شماره تمام حسنات و درجات برای او پاداش است و مشعلی از نور در قبر او زنند و تیرگی گناه و حسد را از قلب او برطرف سازند و او را از عذاب قبر ایمن گردانند و بیزاری و برات آزادی از جهنم را به او عطا کنند و در زمره آنان که از عذاب الهی درامانند محشور می شود و پروردگار به فرشتگان می فرماید: ای فرشتگان من! نظر کنید به بنده من که تمام شب را برای کسب خشنودی من به عبادت پرداخت، او را داخل در فردوس نمایید و از برای او در آنجا هزار شهر است، در آن شهرها آنچه باب میل انسان ها باشد مهیاست و از آنچه چشم ها لذت می برند موجود می باشد و سعادت هایی که به دل هیچ کس خطور نکرده است، به علاوه آنچه از احترامات و افزونی ها و تقرب و نزدیکی است برایش آماده ساخته ام.

سوط السلوک

هذا و قد افتضحت یا نفسی بعد هذه المراتب ولو أتیت بعباده الثقلین فی قبال هذه الألطاف السنیه و کیف و أنت جیفه باللیل بطال بالنهار بل ولیت لم تقم من نومتک ولم تستیقظ من رقدتک فلعلک تنتفعی من خجل عدم القیام أکثر من قیامک بهذا الحال و بهذا القلب المنکوس؛ بل ولو شرحت حقیقه قیامک بل أشرف حالات قیامک الذی هو صلوتک أکثر من استغفارک لذنوبک؟! و استحییت منه جل جلاله حیاء عظیماً؟!

تازیانه سلوک

اینک، ای نفس من! پس از این همه مراتب، اگر تو عبادت جن و انس را نیز در مقابل این همه لطف های بزرگ الهی به جای آوری باز هم کار تو به افتضاح و رسوایی خواهد کشید، چه برسد به اینکه از این مراتب عالی و عبادت عاری باشی و شب ها چو مرداری به سر بری و روزها را با بیهودگی و بیکاری به شب آوری!؟ بلکه ای کاش که از رختخواب خود برنمی خاستی و از خواب راحت چشم نمی گشادی تا شاید از شرمندگی و خجالت به خواب بودن و عدم قیام بیشتر بهره می بردی تا با چنین حال و احوالی و قلب وارونه ای به پا خاستی بلکه اگر حقیقت بیداری شبت بلکه شریف ترین حالات بیداریت را که همان نمازگزاردن است، خوب بررسی نمایی و به حقیقت عمل خود پی ببری، هر آینه از نمازت بیشتر از گناهانت استغفار می کنی!؟ و از حضرت حق - جل جلاله - بیشتر حیا می کنی!؟
و ان شئت تصدیق ذلک فاستمع لما أتلو علیک من أیسر تقصیرک فی حق أدب الحضور بین یدی هذا السلطان العظیم الرحمن الرحیم و هو غفلتک عن حضوره فی صلوتک و اشتغالک بقلبک الی غیره فانک اذا تأملت فی ذلک و ما تتأدب به فی حضور شخص جلیل من حاکم بلدک و شریف من شرفاء قومک و قایسته بأدبک فی صلوتک فی حضور ملک الملوک تعالی تعرف کثره تقصیرک و تهوینک لعظمه هذا السلطان العظیم جل سلطانه لأنک لا ترضی من نفسک أن تحضر بمحضر حاکم بلدک و تستدبره و هو مواجهک و تتواضع لغیره و هو یخاطبک؛ بل و تسجد لعدوه فی حضوره و هو یناجیک بل و لا ترضی بذلک التهوین مع قرینک بل و لا أحد من خدامک
و اگر می خواهی به تصدیق این ادعا آگاه شوی پس لازم است خوب گوش کنی تا یکی از پیش پا افتاده ترین تقصیرات تو را درباره ادب حضور در پیشگاه این سلطان بزرگ و رحمان و رحیم را برایت بازگو نمایم و آن همان غفلت تو از محضرش هنگام نماز است که قلب تو به غیر خدا متوجه و مشغول می شود؛ پس اگر در همین یک تقصیر تأمل نمایی و آداب حضور خود در محضر شخص بزرگواری از شهر خود و یکی از بزرگان خویشان خود را تصور نمایی و آن را با ادب خود هنگام نماز خواندن در حضور ملک الملوک متعال مقایسه نمایی، به بسیاری کوتاهی و توهین خود نسبت به این سلطان بزرگ - جل جلاله - پی خواهی برد؛ برای اینکه همانا تو هیچ وقت راضی و حاضر نیستی در حضور فرماندار شهر خود هنگامی که با تو روبه رو ایستاده، پشت به او کنی یا وقتی که با تو به سخن گفتن پرداخته تو متوجه دیگری شوی و به او تواضع نمایی بلکه از این بالاتر، در حالی او تو را به سوی خویش می خواند، در حضورش به دشمن او سجده کنی!؟ بلکه می توان گفت تو راضی به چنین توهینی نسبت به دوستان هم سطح خود حتی نسبت به یکی از خدمتگزاران خویش نیز نمی شوی.
فما أفضح عملک و ما أفظع حالک فی معامله هذا الملک العظیم الشفیق فی صلوتک التی أکرمک باذنه لک فی هذا المعراج و المناجاه معه؛ بل من علیک بعظیم منه حیث دعاک لمخاطبته و مجلس أنسه و هو یراقبک فی جمیع لحظاتک و یحسبک بلطفه فی جمیع ما تفعله أو تقوله من أفعالک و أقوالک، ینشر البر علی رأسک من عنان السماء و یأمر کرام ملائکته بأن یحیطوا بک من قدمک الی أفق السماء اجلالاً بک و ینظر بعین رأفته علیک و یباهی بک ملأ ملائکته الکرام
وای چه افتضاحی بار آورده ای و به چه حال زشت و سختی گرفتار شده ای که به خود جرئت داده ای با سلطان بزرگ و مهربان، چنین معامله ای نمایی!؟ آن هم در نمازی که به احترام تو، به تو اجازه حضور در این معراج و مناجات همراه خودش را صادر فرموده بلکه از آن بزرگتر نیز بر تو منت نهاده به طوری دعوتنامه برای گفتگو و حضور در محفل انس خویش برای تو فرستاده و او همیشه مراقب مواظب تمام لحظات توست و در تمام گفتار و کردارهایت مشمول لطف او هستی و از کرانه آسمان احسانش بر سر تو فرو می ریزد و به فرشتگان گرامی خویش دستور می دهد تا به احترام تو از قدمگاه تو تا افق آسمان، گرداگرد تو بایستند و خداوند رئوف با دیده رأفت به تو می نگرد و در جمع فرشتگان گرامیش به تو می بالد و مباهات می نماید.
فأین أنت یا مسکین! یا جاهل! بل یا قبیح الفعال! یا من لا حیاء له! بل و لا ایمان له و لا عقل له بل و لا شعور من هذا الخسران العظیم ولو أن حیواناً من البهائم استشعر من مالکه عشر ما عقلت من مالکک الرأفه و الألفه و الحنین استأنس به و ألفه و ویراقبه بالطبع عند حضوره و کثیراً ما رأیت من الحیوانات بل من الکلاب أنه یراقب مالکه الذی یباشر اطعامه بمراقبات عجیبه کیف ولو تأملت بعین الدقه فی معامله الکلب مع صاحبه و وفائه فی معاملته لرأیته أحیی و أوفی منک بکثیر!
پس تو کجایی ای مسکین! ای نادان بلکه ای صاحب اعمال زشت و قبیح! ای کسی که حیایی برای او نیست بلکه برای او ایمانی نیست و عقلی نیست و بی شعور است که این خسران و زیان بزرگ را درک نمی کند و اگر یکی از این چهارپایان از صاحب خود یک دهم آنچه که تو از صاحب خود رأفت و الفت دیده ای، می دید با مالک و صاحب خود انس و الفت می گرفت و مناسب با طبع خود مراقب حضور مالکش می گشت و چه بسیار مشاهده کرده ای حیوانات بلکه سگ هایی را که از مالکش که به او غذا می دهد، مراقبت می نماید و آن هم چه مراقبت شگفتی! و اگر تو خوب تأمل نمایی و در رفتار سگ با صاحبش و وفاداری او نسبت به مالکش، دقیق شوی، قطعاً خواهی دید که او بسیار باحیاتر و باوفاتر از تو است!
یا انسان! یا عاقل! انصف کیف یصح لک أن ترضی فی معاملتک مع هذا الاله الجلیل و المنعم الجمیل (الذی لا تقدر علی احصاء نعمه علیک بل و لا یقدر علی ذلک أهل السموات و الأرضین و لا یقدر ذره من عظمه سلطانه عقول العقلاء و فهوم العلماء و لا أوهام الحکماء)
ای انسان! ای عاقل! خود انصاف بده که آیا چگونه چنین رفتاری با خداوند بزرگوار و نعمت دهنده زیبا می تواند صحیح باشد؟! آن خدایی که نعمت های بی شمارش شامل حالت شده و تو از شمارش آنها ناتوانی بلکه اهل آسمان ها و زمین ها نیز از احصای آن عاجزند و عقل عاقلان و فهم علما و وهم حکما، از درک ذره ای از عظمت آن سلطان ناتوانند!
أدون من معامله الکلب مع صاحبه؟! أما تعلم أن صاحب الکلب ربما لا یطعمه الا بالعظم الخالی و مع ذلک هو یحرسه طول لیله و یحرس بیته و حشمه و یتکالب مع کل من یحس دخول له فی بیت صاحبه من الغرباء و کلما یرید غنمه و حشمه من الذئاب و ربما ینسی أن یطعمه هذا العظم الخالی أیضاً و هو مع ذلک یتحمل الطوی من القوت و لا یترک بابه و لا یذهب عن بابه الی غیر بابه!
آیا این درست است که رفتار تو کمتر از رفتار یک سگ با صاحبش باشد؟! مگر نمی دانی که چه بسا صاحب سگ به جز یک استخوان خالی از گوشت، چیزی به او نمی دهد ولی با این حال، آن سگ در تمام شب نگهبان اوست و از خانه و گوسفندانش حراست می نماید و تا احساس کند که غریبی می خواهد به خانه داخل شود، به او حمله ور می شود و اگر گرگی قصد حمله به گله را داشته باشد آن را دفع می نماید. و چه بسا هم صاحبش همان استخوان بدون گوشت را هم فراموش می کند به او بدهد ولی با این حال او آن وضعیت را تحمل می کند و در خانه صاحبش را ترک نمی کند و به در خانه دیگری نمی رود!
فاسمع یا قلیل الحیاء! یا عادم الحیاء! أنک تخون صاحبک الرفیق و منعمک الشفیق مع أنه یطعمک من الأغذیه اللطیفه بهذا الاکرام و التشریف فی بیوت عالیه و ظروف غالیه بأقبح الخیانات و تتواضع لعدوه و تسجد له فی طاعتک له عند أمره بمخالفه ربک فی تحصیل الزیادات مع أنک تعلم یقیناً أنه لولم یحلم عنک و لم یعطک القدره و سایر أسباب التحصیل لما أمکنک ذلک فما أعظم هذا المصاب العظیم و الرزء الجلیل؟! فانالله و انا الیه راجعون من حسره هذا الخطب الفظیع؟! و الخسران العظیم؟!
پس ای نفس بشنو! ای کم شرم و حیا بشنو! ای بی حیا بشنو! تو همان کسی هستی که به صاحب خود خیانت کرده، آن صاحبی که با تو رفاقت نموده و برای تو منعم شفیق و مهربانی بوده و غذاهای لطیف و لذیذ به تو ارزانی داشته و تو را محترمانه در خانه های عالی ساکن ساخته و در ظرف های پرقیمت به تو غذا عطا کرده است و تو بدترین خیانت ها را به او می کنی و در برابر دشمن او، سر فرود می آوری و اگر به تو امر کند که برای دستیابی به بیشتر از اینها با پروردگارت مخالفت نمایی، آنچنان از او اطاعت می کنی که برایش به سجده می افتی! با اینکه به یقین می دانی که اگر خدا درباره تو بردباری ننماید و به تو قدرت و نیرو و سایر وسایل تحصیل آن را ندهد، چنین کاری برای تو امکان پذیر نخواهد بود
وه که چه مصیبت بزرگ و فاجعه عظیمی است! پس در حسرت این مصیبت بزرگ و زشت خسران عظیم، باید گفت: (انا لله و انا الیه راجعون)(188)
کیف یکون حالنا لو خاطبنا ربنا فی هذه المعاملات. و قال: یا و قیح! یا قبیح! أما أوجدتک؟ أما خلقتک؟ أما سویت خلقک؟ أما باشرت بنفسی الی تدبیر أمرک بحیث ما رضیت لک نعمه دون نعمه؟ حتی عجز الواصفون عن صفتها و لم یقدرالمحصون احصائها عصیتنی بعین نعمی علیک و أنا شاهد علیک
چه حالی خواهیم داشت زمانی که خداوند متعال به خاطر این رفتارهای ناهنجار، ما را مورد خطاب قرار دهد و بفرماید: ای بی شرم! ای زشت و قبیح! مگر من به تو وجود نبخشیدم؟ مگر من تو را خلق نکردم؟ مگر تو را با کمال و معتدل نساخته ام؟ مگر من شخصاً عهده دار تدبیر امور تو نبودم به گونه ای که راضی نشدم از نعمتی محروم بمانی تا آنجا که وصف کنندگان از وصف آن نعمت ها عاجز ماندند و آنها را نتوانستند شمارش نمایند و تو با همین نعمت ها در محضر من به معصیت و نافرمانی من پرداختی!؟
و آمر بک بأمر هو صلاحک و أمرک عدوی و عدوک بأمر فیه فسادک و هلاکک خالفتنی و أطعت عدوی و عدوک بحضوری و جمیع أسباب طاعتک لعدوی من نعمی علیک دعوتک الی کرامتی و مجلس أنسی و أنا منعمک و رازقک تکریماً لک و مناً منی علیک اعرضت عنی و دعاک عدوی الی طاعته و مجاورته فی أسفل درکات الهاویه فأجبته و أطعته.
من به تو امر کردم به چیزی که خیر و صلاح تو در آن بود و دشمن من و تو، تو را به چیزی که باعث فساد و هلاک تو می گشت دستور داد و تو از او اطاعت کردی و با من مخالفت نمودی با اینکه او دشمن من و تو بود. و در حالی این مخالفت ها صورت می گرفت که همه آن وسایل و اسبابی که به وسیله آنها از دشمن من فرمانبرداری کردی از نعمت های من بود و من منعم و رازق تو بودم و تو را به سوی کرامت و مجلس انس خودم دعوت می کردم و این دعوت هم برای احترام و تکریم و عنایت و لطف به تو بوده است. اما تو از من رویگردان شدی و دعوت دشمن من را پذیرفتی و اطاعتش نمودی، با اینکه تو را به همنشینی و همسایگی در پایین ترین درجات جهنم فراخوانده بود.
و لعل لمثل هذه الأحوال قال الصادق (علیه السلام): ولو لم یکن للحساب مهوله الا حیاء العرض علی الله و فضیحه هتک الستر یحق للمزء أن لا یهبط من رؤس الجبال!(189) هذا و قد تختلج ببالی أن استشعار هذا المقدار من سوء المعامله و التهوین و المسامحه مع السکوت عن الاعتذار انما یورث شناعه أخری فوق شناعه الواقع لأجل أن ترک الاعتذار ولو عن غیر حق فی بعض المقامات انما یعد توهیناً و یصیر أقبح من التقصیر فلنتعرض الآن بذکر الاعذار من هذه الجنایات العظیمه و القبایح الفظیعه بعد الاعتراف و الانکسار و اظهار المذله و الاستحیاء و العرض الی جناب قدسه الأعظم بحقیقه لسان الحال:
و شاید برای چنین احوالی امام صادق (علیه السلام) فرموده اند: اگر برای حسابرسی در روز قیامت هیچ وحشتی جز شرمندگی و سرافکندگی هنگام عرضه اعمال به محضر خدا و رسوایی از برملا شدن گناهان نبود، سزاوار بود که انسان (سر به کوه نهاده) و از قله کوهها، (دیگر به شهرها) فرود نیاید! این نکته را خوب دریاب!
و گاهی به فکرم خطور می کند که توجه به این مقدار از بدرفتاری و توهین و مسامحه همراه با سکوت بدون عذرخواهی، رسوایی دیگری فوق رسوایی است؛ برای اینکه همانا ترک عذرخواهی ولو در بعضی مقامات نیز حق نباشد، زمینه ساز توهین به حساب می آید و بدتر از تقصیر است؛ از این جهت در مقام عذرخواهی از این جنایات بزرگ و زشتی های شدید برآمده و پس از آنکه اعتراف به تقصیر خود با کمال شکستگی خاطر و اظهار خواری و ذلت و شرمندگی داریم، به جناب قدس اعظم حقیقت زبان حال را چنین عرضه می داریم:
أن لا اله الا أنت سبحانک انا کنا من الظالمین و أقبح الظالمین و أرذل الظالمین و أهون الظالمین بحیث لو کان لنا جلد علی انتقامک أو طاقه علی عذابک لما سئلناک العفو عنا وسئلناک أن تعذبنا بألیم عذابک و بئیس عقابک أبد الأبدین و دهر الداهرین عذاباً خالداً لا انقطاع لأمدها سخطاً علی أنفسنا کیف عصتک و قابل(190) هذه الکرامات الجلیله من ألطافک السنیه البهیه بهذه الفظایع الشنیعه بأن هذه المخالفات
بارالها! خدایی به جز تو نیست، تو پاک و منزهی و همانا ما از ستمکارانیم و از زشت ترین و پست ترین و خوارترین ستمکارانیم، تا آنجا که اگر تحمل انتقام تو را داشتیم و طاقت عذاب تو را در خود می دیدیم، از تو تقاضای عفو خود را نمی کردیم بلکه از تو می خواستیم به دردناک ترین عذابت ما را معذب نمایی و به بدترین مجازات ما را مجازات کنی آن هم مجازات همیشگی و عذاب جاویدان که لحظه ای قطع نشود؛ چرا که بر خویشتن خشمگین هستیم که چگونه به خود اجازه عصیان و گناه دادیم در مقابل این همه کرامات بزرگ از الطاف والا و پرارزش الهی، این چنین رسوایی را به بار آوردیم و از تو نافرمانی کردیم.
یا ربنا من هذه العبید السوء لیس من باب هوان نعمک العظیمه عندهم او تهوین سلطانک العظیم لدیهم و لا لأجل الجحود و العناد و العیاذ بک منه أو الالحاد بل من خسه أنفسنا و حقاره حالنا و دنو(191) مقامنا فمثلنا کمثل الجعل یحیی من نتن القاذورات و یموت عن طیب المسک و هذا الحال الذی حکم فینا عدلک و أثبت فینا قضاؤک و لک الحجه علینا فیما حکمت به علینا من سوء هذا المقام و ردائه هذه الأحوال الا أن یدرکنا فضلک و تغیر حالنا کما تفضلت علی أولیائک فعرفتهم نفسک و ألزمتهم محبتک فعرفوک و أحبوک و أقدرتهم بما امتنعوا به من مکائد عدوهم و احترزوا من مصائده و تعلقوا بحبلک و تمسکوا بعروه و ثقاک و توسلوا لک بولایه اؤلیائک فقبلتهم و قربتهم و أدبتهم بأدبک فتأدبوا فانا قد بقینا فی أسرنا و ذلنا و مهوینا
پروردگار ما! همانا این مخالفت ها که از این بندگان بدت سر زده نه از آن روست که نعمت های بزرگ تو نزد آنان کم ارزش است و یا سلطنت عظیم تو در نظرشان سبک بوده باشد و نه به خاطر انکار و عناد است - که از چنین حالتی به تو پناه می بریم - یا به خاطر الحاد باشد بلکه این مخالفت های ما از فرومایگی نفس ما و حقارت حال ما و پستی مقام ما می باشد. پس مثل ما مثل سرگین غلطان است که در فاضلاب ها زندگی می کند و زنده می ماند و از بوی خوش مشک گریزان است و در اثر آن می میرد. این چنین حالی که ما داریم نتیجه عدل تو است که سرنوشت ما را چنین رقم زده است و هر چه حکم فرموده ای درباره ما که چنین مقام بد و احوال پست یافته ایم بر مبنای حجت و دلیل بوده مگر آنکه فضل تو ما را دریابد و حال ما تغییر نماید همان طور که به اولیا و دوستان خودت چنین تفضلی کرده ای و خود را به آنان شناسانده ای و محبت خود را در دل آنها افکنده ای؛ پس آنان در اثر این تفضل و عنایت تو، تو را شناختند و تو را محبوب خود گرفتند و اگر آنان توانستند از حیله های دشمنانشان رهایی یابند و از دام های آنها دوری نمایند، از لطف تو بوده که چنان قدرتی یافتند و دست به ریسمان تو زدند و دستگیره محکم تو را گرفتند و به وسیله ولایت و دوستی اولیاء تو، به تو متوسل شدند؛ پس تو آنان را قبول کردی و به قرب خود راه دادی و با ادب خود آنان را مودب ساختی و این ما بیچاره ها هستیم که در اسارت و ذلت و خواری خودمان مانده ایم
فان ذکرناک بما یلوح من عظمتک و کثره نعمائک و حق أدب حضورک فی بعض حالاتنا و تأثرت منه قلوبنا بشی ء یسیر یعترضه فوراً ماتر سخت فی قلوبنا من ألف هذه العادات الکثیفه و أنس هذه الملکات الخبیثه فیعین هذه الخطرات فی قلوبنا و یزینها فی نفوسنا عدوک و عدونا فیضلنا عن طریق معرفتک ویزیلنا عن سبیل محبتک و لاینجینا من هذه المهالک و لا یخرجنا من تلک الظلمات الا نور هدایتک و طلوع شمس معرفتک حتی یمحو عناظلمات عوالم السجین و تجذبنا و عنایات(192) محبتک الی أعلی علیین؛
و اگر گاهی یادی از نعمت های فراوان تو و حق ادب حضور تو می کنیم و مقداری کم بر دل های ما اثر می گذارد، فوراً هزاران خاطره از عادت های کثیف در دل ما رسوخ می نماید و انسی - با این ملکات خبیث داشتیم و در جلو چشم ما مجسم می شود و دشمن ما و تو، شیطان نیز به کمک آن آمده و خاطره های گناه را دل و چشم ما زینت می دهد تا ما را از راه معرفت تو، باز دارد و گمراه نماید و از جاده محبت تو ما را برگرداند و ما از این هلاکت گاه ها و ظلمت کده ها نجات نمی یابیم مگر اینکه نور هدایت تو و خورشید معرفت تو در دل ما طلوع نماید تا تاریکی های عوالم سجین را محو کند و عنایات محبت تو، ما را به اعلا علیین بکشاند.
فو عزتک لو ترکتنا و أنفسنا و خلیت بیننا و بین عدونا هلکنا و أهلکنا و لعصیناک بکبائر ذنوبنا و قابلناک من هذه التکریمات بفضایح أعمالنا فانا عبیدک هذا الجانی أنادیک من مهوی عالم الطبیعه و ذل أسر قیود اخلاق الرذیله
به عزت تو سوگند! که اگر ما را به حال خودمان واگذاری و به دست دشمن مان بسپاری، هلاک می شویم و دیگران را نیز به هلاکت می کشانیم و به گناهان کبیره گرفتار می شویم و در مقابل این همه تکریم تو، با اعمال ننگین با تو مواجه می شویم؛ پس همانا ما بندگان جنایتکار تو هستیم که از این پرتگاه عالم طبیعت و در زیر زنجیرهای اخلاقی پست و زشت، فریادم به سوی تو بلند است
أقول: و عزتک و جلالک و عظیم سلطانک لأعصینک و أهلک نفسی و أهوی فی درکات عوالم السجین و ألحق بحزب الشیاطین الا أن تعصمنی فان نفسی نشأت فی هذه الدنیا الدنیه و لا عقل لی و الفت بزخارفها و اعتادت بشهواتها و لا یعرف جمیلاً من قبیح و أعاننی علی ذلک کبرائی و رفقائی و کل من رأیتهم و عرفتهم من بنی نوعی حتی ترسخت فی نفسی هذه الملکات الخبیثه و الفت بهذه الرعونات و عوالم الطبیعه
و عرض می کنم: به عزت و جلال و سلطنت عظیم تو سوگند که حتماً تو را معصیت خواهم کرد و خود را هلاک خواهم نمود و به درکات عوالم سجین پرت خواهم شد و به حزب شیاطین ملحق خواهم گردید مگر آنکه تو را مرا از آنها نگهداری کنی؛ زیرا نفس من در این دنیای پست نشو و نما کرده و برای من عقلی نیست و نفس من با زر و زیور این دنیا الفت گرفته و به شهوت های آن عادت کرده است به طوری که زیبا را از زشت تشخیص نمی دهد و در این مسأله، بزرگان و دوستان من و هر کس که او را دیده و شناخته ام اعانت کرده اند و مرا دچار ملکات خبیث و زشت ساخته اند به طوری که در نفس من رسوخ نموده اند و به این کارهای جاهلانه و عوالم طبیعت انس و الفت گرفته ام؛
ثم وهبتنی العقل و العلم بعد تمکن آثار الجهل و الملکات الخبیثه و المکتسبه فی مده مدیده و حجبت عنی وجهک و عوالم الغیب و لم یقویا لضعفها علی غلبه نفسی و شیطانی و التزکیه من الصفات الرذیله حتی بقیت فی مهوای عالم الطبیعه أسیراً للنفس و الشیطان فاهلکا نفسی و روحی بالذنب و العصیان و کیف بالذکر و الأدب لمن لا یعرف المذکور و الحضور بل و لا یعرف الظلمات من النور - المشتکی الیک و اللجاء الی باب فضلک و کرمک من فضاحه هذه الأحوال و ردائه هذه المقامات - بل کیف النجاه؟! و أین النجاه؟! من المقید فی سجن عالم الطبیعه و المکبل الأسیر فی باطل دار الغرور ان لم تقذف فی قلبه النور و جذبته الی دار الخلود و السرور و الحبور -
پس بعد از آنکه آثار جهل و نادانی و ملکات خبیث در من جایگیر شدند و در مدت مدیدی آنها را به دست آوردم و وجه تو و عوالم غیب از من محجوب شد، در این هنگام به من عقل و علم ارزانی داشتی ولی دیگر دیر شده بود و آن عقل و علم قدرت مقابله با نفس اماره و شیطانم را نداشتند و امکان تزکیه از صفات پست نیز وجود نداشت به طوری که در پرتگاه نشئه طبیعت اسیر نفس اماره و شیطان گشتم و این دو به وسیله گناه جان و روح مرا نابود کردند، اینک من چگونه می توانم به یاد تو باشم و ادب تو نگاه دارم؟ چرا که مذکور و حضور را نمی شناسم بلکه هنوز نمی توانم تاریکی و ظلمت را از نور و روشنایی تشخیص دهم. خداوندا! از رسوایی این احوال و زشتی این مقامات، شکوه و شکایت به محضر تو آورده ام و به در خانه فضل و کرم تو پناه جسته ام. بلکه چگونه نجات امکان پذیر است؟ و نجات کجاست که بتواند این زندانی عالم طبیعت و اسیر در دنیای باطل فریبا را از دست آنها برهاند؟ اگر تو در دل این شخص زندانی و اسیر، نورافکنی ننمایی و به سوی سرای جاویدان و سرور و نعمت جذب نکنی، نجات او قابل تصور نیست.
(اللهم یا سیدنا یا الهنا و خالقنا و منعمنا) ظلمنا أنفسنا و اعترفنا بذنوبنا و نقول قبل یوم القیامه: هل الی خروج من سبیل؟! طمعاً فی فضلک العظیم و منک القدیم أن لا تبتلینا بقول ذلک یوم القیامه و أن لا تجمع لنا ذل الدارین فبک الی اؤلیائک فی الشفاعه و بهم الیک فی القبول توسلنا فارحمنا و من علینا بمعرفتک و محبتک و أخرجنا من الظلمات الی النور فان عرفتنا نفسک أحببناک و ان أحببناک أحرقت محبتک کل باطل و جهل و غرور بل و کل حجاب بیننا و بینک و کنا کما تحب أن یکون علیه أحبائک
بارالها! ای سرور ما، ای خدای ما و ای خالق و منعم ما! ما به خود ظلم کرده ایم و اینک به گناهان خود اعتراف می کنیم و قابل از اینکه روز رستاخیز برپا شود عرض می کنیم: آیا راهی برای خارج شدن از دوزخ هست؟ ما به فضل بزرگ و منت دیرین تو طمع نموده ایم باشد که روز قیامت ما را به چنین گفتار و اعتراض مبتلا نسازی و ذلت دنیا و آخرت را برای ما جمع نفرمایی. بارالها! تو را وسیله شفاعت اولیا و دوستانت و آن اولیا را نیز وسیله پذیرش توسل خودمان قرار می دهیم؛ پس خداوندا! به ما رحم کن و با معرفت و محبتت بر ما منت بگذار و ما را از دنیای ظلمات به سوی نور خارج فرما؛ پس اگر خودت را به ما معرفی نمایی، تو را دوست خواهیم داشت و وقتی تو را دوست داشتیم، آن آتش محبتت، هرچه باطل و جهل و غرور در وجود ماست، خاکستر خواهد ساخت بلکه هر حجاب و مانعی که بین ما و تو وجود دارد از بین خواهد برد. و ما آنچنان خواهیم شد که تو می خواهی محبانت چنان باشند.
فا عبیدک المضطرون الی نیلک بل جیرانک و ضیفانک و أنت الکریم الذی أدبت عبادک و اولیائک کرهت للمضیف منهم أن یمنع ضیفه القری ولو کان کافراً و ان کان الضیف ممن لایهلکه المنع و المضیف ممن ینقصه الاحسان و أنت تعلم أنک متی ما منعتنا قراک بتناطاوین فی حماک و وصلنا الی الهلاک یا من لا ینقصه الاحسان و لایزیده الحرمان فارحمنا و قد کان الذی کان.
پس همانا ما بندگان درمانده ای هستیم که چشم به احسان تو دوخته ایم بلکه ما همسایگان و میهمانان تو به شمار می آییم و تو آن بزرگواری هستی که بندگانت و دوستانت را ادب مهمان پذیری و مهمان نوازی آموخته ای ولو اینکه آن میهمان کافر باشد! هرچند که میهمان در شرایطی نباشد که اگر از او پذیرایی نشود هلاک گردد و میزبان هم از کسانی باشد که احسان او به دیگری، نقصانی در او ایجاد نماید، ولی خدایا تو می دانی که هرگاه تو از ما میهمان نوازی نکنی آن چنان درمانده می گردیم که در آستان تو از گرسنگی هلاک خواهیم شد؛ پس تو ای کسی که احسانت موجب نقصان نمی شود و محروم شدن دیگران چیزی بر آن نمی افزاید، اینک به ما رحم کن که هرچه از ما سر زده، گذشته است.
هذا و أنت یا اخی و قره عینی ان تأملت فیما رسمت لک فی التهجد بالصلوه و البکاء و ما بعثک هذه الجمله علی القیام و رضیت بنفی التشیع عن نفسک و أن لا تکون منهم (علیهم السلام) حیث قال العسکری (علیه السلام): لیس منا من استخف بصلوه اللیل!(193)
اکنون تو ای برادر و نور چشم من، اگر تو در آنچه در خصوص شب زنده داری و تهجد و گریه از خوف خدا، ذکر شد خوب تأمل نمودی ولی باز هم دیدی که این همه تو را به نماز شب برنیانگیخت و تو رضایت دادی که شیعه بودن را از خودت نفی نمایی و از زمره ائمه اطهار (علیهم السلام) به شمار نیایی، از آنجا که امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمودند: کسی که نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست!
و اخترت راحه النفس و طیب الرقاد علی الخلوه مع الله جل جلاله الحبیب القریب و المناجاه معه و المجالسه معه و الأنس معه و علی کراماته السنیه البهیه و لم یتغیر من مطالعه هذه الأوراق حالک فاعلم انک فی احد الخطرین اما فقدان الایمان بهذه الآیات و الاخبار و اما مرض قلبک من حب الدنیا و أوساخ الذنوب و ظلم و المعاصی و اکدار الشهوات بحیث فسد جوهره کما یفسد الأوساخ الکثیفه اذت تراکمت جواهر المرآئی و لم یبق فیک خیر ینجیک و ایاک و ایاک أن تغفل عن مثل هذا المرض المهلک و لا تعالج نفسک حتی یختم علیک و بالشقاوه العظمی و خسران الدارین و ایاک و ایاک أن تسوف بالعلاج و التوبه و قد ورد: أن أکثر صیاح أهل النار من التسویف.
و تو راحتی نفس و لذت خواب را بر خلوت با خدا که دوست نزدیک تو است، ترجیح دادی و مناجات با خدا و مجالست و انس با او را ترک گفتی و کرامت های عالی و گران قدر او را انتخاب نکردی. پس وقتی از مطالعه این مسائل حالت متحول و دگرگون نشد بدان که دو خطر تو را تهدید می کند: یا اینکه اعتقاد و ایمانی به این آیات و روایات نداری و یا اینکه در اثر حب دنیا و کثافات و تاریکی گناهان و کدورت شهوت ها، دل تو آن چنان بیمار شده که ذات تو را فاسد ساخته است همان گونه که زنگارهای متراکم خاصیت آینه را از بین می برد، دیگر در تو خیری که نجات بخش تو باشد در تو باقی نمانده است. تو هرگز نباید از چنین بیماری کشنده ای غافل شوی و به معالجه آن نپردازی که در این صورت به شقاوت بزرگ و خسارت دنیا و آخرت، منجر می شوی و هرگز مبادا در توبه کردن امروز و فردا نمایی و تعلل بورزی که در روایت آمده است که همانا بیشترین فریادهای اهل جهنم از تسویف (امروز و فردا کردن) است.
و ان کنت عاملاً به وساعیاً و مراقباً و مجداً فی تکمیله و تصحیحه فعلیک بالسعی فی الستر و الاخفاء و الالخلاص و تلطیف المراقبه و المناجاه و الایثار بالمناجاه المؤثره و بعض المضامین اللطیفه المهیجه المثیره للأحزان و البکاء و حرقه القلب المشتمله للأدب اللطیف
و اگر می خواهی به آنچه گفته شد عمل کنی و در تکمیل و اصلاح آن کوشا و مراقب و جدیت نمایی، پس لازم است این تلاش ها را غیر علنی و مخفی و خالصانه انجام دهی و مراقبت دقیق به عمل آوری و مناجات کنی و از مناجات های مؤثر و هیجان انگیز استفاده نمایی و بعضی از مضامین و عبارت های لطیف را که حزن انگیز و اشک آور و آتش افروز دل است مورد توجه قرار دهی
و هکذا من الأحوال و الهیئات و الحرکات من التمرغ فی التراب و الرماد و لیس المسوح و کشف الرؤس و حثو التراب و الی الجلوس علی الرماد و غل الأیدی الی الأعناق لاسیما علی هیئه غن أهل النار و القیام تاره و القعود أخری و السجود ثالثه علی الهیئات المختلفه من وضع الجبهه علی الأرض و مس الخدین و الخرور علی الأذقان و المشی علی هیئه الهیمان و وضع الرأس علی الجدران و تقریب النار و من البدن و خطاب النفس ببعض خطابات الجلیل أو الملائکه من قول: (قال اخسئوا فیها و لا تکلمون).(194)
و قول مالک: (انکم ماکثون).(195)
و همچنین نسبت به احوال و شکل ظاهری و حرکات از قبیل غلطیدن در خاک و خاکستر و پوشیدن لباس پشمین و درشت باف و برهنه ساختن سر و خاک و بر سر ریختن و خاکستر نشین شدن و دست ها را به گردن بستن به خصوص به شکل دست بستن اهل جهنم و گاهی ایستادن و گاهی نشستن و گاهی به سجده افتادن و در سجده به هیئت های مختلف بودن از جمله پیشانی بر خاک نهادن و صورت را به خاک مالیدن و چانه روی خاک گذاشتن و مانند اشخاص حیران و سرگردان قدم زدن و سر به دیوار گذاشتن و آتش را به نزدیک بدن آوردن و نفس را مخاطب قرار دادن به بعضی از خطابات الهی یا گفتار فرشتگان از جمله عبارت بروید در آن گم شوید و با من سخن مگویید. فرشته مالک در جهنم در پاسخ دوزخیان که فریاد می کشند که ای مالک، بگو پروردگارت جان ما را بستاند می گوید: قطعاً شما در این آتش ماندگارید.
و قول الفتان: (کلا انها کلمه هو قائلها).(196)
و قول الله: (خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه).(197) بل المکالمه مع کل واحد واحد من الاعضاء - و الندبه علیها کقولک: یا عینی التی کنت فی الدنیا أحرسک من الغبار القلیل کیف یکون حالک فی جهنم و نارها اذا ملئت منها؟! أما کنت فی الدنیا موحشه من التوتیا و متألمه من الکحل کیف یکون حالک الیوم اذا اکتحلت بمرود النار و ضربوا علیک المسمار.
و سخن فرشته فتان که در عالم برزخ با آدمی سر و کار دارد هنگامی که انسان تقاضای بازگشت به دنیا می کند تا عمل صالح انجام دهد که می گوید: هرگز بازگشت امکان پذیر نیست و این درخواست او سخنی بیش نیست.
و فرمان خداوند متعال که می فرماید: بگیرید او را و در غل و زنجیر کشید؛ آنگاه میان آتشش اندازید.
بلکه لازم است با یک یک اعضای خود به گفتگو پردازی و بر آنها گریه نمایی، مثلاً خطاب کنی و بگویی: ای چشم من که در این دنیا تو را از کمترین گرد و غبار حراست می کنم حال تو چگونه خواهد شد در جهنم هنگامی که کاسه ات لبریز از آتش شود؟! ای چشم من! تو که در دنیا از توتیا وحشت داشتی و هنگام سرمه کشیدن اذیت و ناراحت می شدی، پس هنگامی که میله های آتشین بر تو بکشند و میخ های سرخ شده را بر تو بکوبند چه حالی خواهی داشت؟!
و تقول لرأسک: یا رأسی الذی کنت فی الدنیا احمیک من التکثیه علی القطن و الصوف الا أن یکون متکاک من زغب الطیور و عودتک بزغب القو کیف حالک اذا ضربوا لک المقامع من الحدید المحماه من نارجهنم بأیدی ملائکه غلاظ شداد و هکذا.
و به سرت خطاب کرده و می گویی: ای سر من که تو را در دنیا بر بالش پنبه ای و پشمینه نگذاشتم مگر اینکه از پر پرندگان پر شده باشد و من تو را به بالش پر قو عادت دادم، پس چه خواهی کرد زمانی که فرشتگان غلاظ و شداد با گرزهای آهنین سرخ شده در آتش جهنم، تو را بزنند؟! و به همین شیوه با بقیه اعضا و جوارح خود سخن بگو.
فان کان تأثرک من عوالم الشوق و المحبه أزید من مراتب الخوف و الشده فخاطب نفسک و قل لها: یا نفسی العزیزه قد کنت فی الدنیا و هی دار الهوام متعززاً متجملاً مستریحاً ناعماً أعانق النسوان و أصاحب الشرفاء و أحکم فی الناس و استلذ بالملذذ و لم یرض لی ربی بذلک حتی ندبنی ربی الی کرامه یوم القیامه و السلطنه العظمی و الخلافه الکبری بل لزیاره نوره و جماله و الی کریم قربه و جواره فبدلت انا بسوء اختیاری الاقتران مع الشیاطین بمرافقه الاولیاء و الصدیقین و اخترت مهوی عالم اسجین من أعلی علیین و جوار حضرت رب العالمین (یا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله و ان کنت لمن الخاسرین و من الهالکین)
و اگر از عوالم شوق و محبت بیشتر از مراتب خوف و شدت، متأثر می شوی و به اصلاح خراباتی هستی و رجا را بر خوف غلبه داده ای ، پس به نفس خود بگو: ای نفس عزیز من! تو در دنیا که عالم محقری است به دنبال عزت و تجمل و استراحت و خوش گذرانی هستی و همآغوشی با زنان و همنشینی با بزرگان و صاحب منصبان و حکمرانی بر مردمان و کامرانی از لذات دنیا را در پیش گرفتی، در حالی که پروردگارم به این مقدار راضی نیست بلکه مرا برای کرامت روز قیامت و سلطنت عظما و خلافت کبری بلکه برای زیارت نور و جمالش و شرف قرب و جوارش فرا خوانده است؛ ولی من با انتخاب بد خود، رفاقت با اولیا و صدیقین را به نزدیک شدن به شیاطین، تبدیل نمودم و این پرتگاه عالم سجین را بر اعلا علیین و جوار حضرت رب العالمین، ترجیح دادم و انتخاب نمودم، آنکه بر این تقصیری که درباره خدا مرتکب شده ام چه حسرت ها خواهم برد در حالی که از زیانکاران و هلاک شدگان هستم!
فیا بعداً لهذه الشهوات الدنیه الخسیسه کیف منعتنی عن هذه الملاذ العظیمه الجلیله الخطیره فیا بؤساً لهذه الشرافه العلیله الکلیله التی منعتنی عن هذه الکرامات البهیه العلیه؟! وا أسفاه؟! وا لهفاه؟! هل من معین فیعیننی علی البکاء و العویل و الندبه علی فوات هذا التشریف و التجلیل و ینوح معی الی أبد الابدین بتفویت هذا النعم الجمیله و تضییع هذه المواقف الکریمه الجلیله.
پس ای کاش این شهوت های پست از من دور می بود و مرا از لذت های حقیقی و بزرگ بازنمی داشت و بدا بر این شرافت ناچیز و ناتوان که مرا از دستیابی به کرامات ارزشمند ناکام گذاشت؛ این چقدر جای تأسف دارد و چقدر حزن آور است!
آیا کسی است تا مرا در گریه و فریاد و ناله بر فوت چنین تشریف و تجلیل، یاری نماید؟ و با من هم ناله شود تا روز قیامت، به خاطر از دست دادن این نعمت های زیبا و ضایع نمودن این همه موقعیت های بزرگ و مهم؟
یا أخوانی من أهل المعصیه و الخسران اجتمعوا مع أخیکم علی اقامه المآتم و یا شرکائی من اهل الکبائر و العصیان نوحوا مع شریککم علی هذه المأتم و یا أعوانی علی هتک أستار العبودیه و تضییع مکارم الربوبیه و بیع النعم الحقیقیه الباقیه الخالده بالشهوات القلیله الکاسده الفانیه الفاسده نوحوا مع رفیقکم علی ما ضیعتم من الکرامه و الرضوان و نعیم الجنان و الحور و الغلمان کأنهم الجمال و اللؤلؤ و المرجان و البر و الأحسان و الکرم و الامتنان من اللطیف المنان؛ کم بدلتم من عوالم النور و السرور و الحبور بظلمات فوق ظلمات و المخازی و النکبات؟!
ای برادران من که مانند من اهل گناه و خسران و زیانید! اینک با برادرتان اجتماع نمایید تا مجلس ماتم برگزار نماییم؛ ای شریکان من که اهل گناهان کبیره و عصیان هستید، بیایید در این مجلس سوگواری با من نوحه سرایی نمایید.
ای کسانی که مرا یاری کردید تا پرده های عبودیت را دریدیم و مکارم ربوبیت را ضایع ساختیم و نعمت های حقیقی و باقی و جاویدان را به شهوت های کم ارزش و فانی و فاسد فروختیم. اینک بیایید با رفیق خودتان بر آن کرامت و رضوان و نعمت های بهشتی و حورالعین و غلامان بهشتی - که مانند مروارید و لؤلؤ و مرجان اند - و نیکی و احسان و کرم و امتنان که از خداوند لطیف منان به ما ارزانی شده بود و ما همه آنها را از دست دادیم و ضایع نمودیم، نوحه سرایی کنیم. نوحه کنید بر اینکه چه عوالمی از نور و سرور و بهجت را به عالم پر از ظلمات و تاریکی و خواری و نکبت، تبدیل کردید؟!
و بالجمله؛ یکون همته تحصیل حال الرقه و لطف المراقبه و اذا علم المقصود و کان مجداً فی تحصیله قد ینفتح له من وجوه حیل الوصول الیه مطالب لم یلتفت الیه غیره کما هو الشأن فی امور الدنیا فان النفس لا تحتاج فی تحصیل وجوه الحیل للوصول الیه من معلم و انما هو المعلم الخبیر.
خلاصه سخن اینکه؛ همت خود را برای دستیابی به حال رقت و لطافت و مراقبت دقیق معطوف سازد که اگر به مقصود اصلی آگاه شد و برای دستیابی به آن جدیت نمود، چه بسا برای وصول به مقصود، شیوه ها و وجوه و مطالبی برایش پرده برداری شود که غیر از او کسی متوجه به آنها نشده است همان طور که در امور دنیا نیز این چنین است؛ پس همانا نفس انسان برای به دست آوردن شیوه ها و حیله های مختلف در امور دنیوی بی نیاز از معلم است؛ چرا که خودش در این امور معلم بزرگی است!
فاذا عمل المرید بهذا الدستور و داوم بما یناسبه من الأذکار فی بقیه أوقاته و جعل فی یومه و لیلته وقتاً معیناً للفکر و یکون فکره فی أول الأمر فی الموت ولیکن عن حاق القلب لاعن ظاهر القلب بحیث یقل أثره فان ذکر الموت دواء مؤثر لاحراق حب الدنیا و اصلاح أغلب الأخلاق الرذیله.
پس هنگامی که مرید طبق این دستورالعمل رفتار کرد، لازم است در بقیه اوقاتش به تداوم ذکرهای مناسب بپردازد و وقت معینی از شبانه روز را برای فکر کردن قرار دهد و در ابتدای کار باید فکرش در خصوص مرگ باشد ولیکن از عمق دل نه از ظاهر آن که سطحی خواهد بود و اثرش ناچیز خواهد گردید، فکر عمیق درباره مرگ داروی مؤثر و کارسازی برای سوزاندن ریشه حب دنیا و اصلاح اکثر صفات زشت در انسان است.
روی أنه سئل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) هل یبلغ أحد درجه شهداء بدر؟ فقال (صلی الله علیه و آله و سلم): ألا من یذکر الموت فی کل یوم عشرین مره.(198)
روایت شده که از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال شد: آیا کسی می تواند به مقام درجه شهدای بدر برسد؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: آری، کسی می تواند به آن درجه برسد که روزی بیست بار به یاد مرگ باشد!
و لا بأس بالاشاره اجمالاً الی کیفیته و هو أن یتفکر فی أمور منه. أولها فی امکان تعجیله و یکفی فیه للعاقل السیر فی أحوال الذین یموتون فجأه و انهم أیضاً قبل الموت کانوا لا یحتملون أن یموتوا الی سنین فاذا جاء الأجل فنت المهل و کم من حی قوی نشیط لا یحتمل الموت و یتخیل لنفسه عمراً طویلاً و یبنی فی أموره بناء من یعیش مأه سنه مات فجأه من ساعته فاذا کان هذا ممکناً و واقعاً فما الذی أمننا منه.
مانع ندارد در اینجا ما خلاصه وار به چگونگی تفکر درباره مرگ اشاره ای داشته باشیم و آن تفکر درباره چند امر مرگ است:
اول آنکه در خصوص مرگ زودرس خود فکر کند و برای شخص عاقل مطالعه در خصوص حالات افرادی که به طور ناگهانی مرده اند، کافی است. کسانی که قبل از گرفتار شدن در چنگال مرگ، احتمال مردن خود را نمی دادند و فکر می کردند سالهای سال زنده خواهند بود ولی ناگهان اجل ایشان سر رسیده و مهلتشان تمام شد. چه افراد زیادی بودند که از نیرو و نشاط خوبی برخوردار بودند و احتمال مردن خود را نمی داند و خیال می کردند که عمر طولانی خواهند داشت و کارها و امور دنیوی آنها هم طوری بود که گویی بنا را بر صد سال زندگی کردن نهاده اند ولی ناگهان در همان لحظه می مردند؛ پس زمانی که چنین امری ممکن است و واقع شده پس چرا ما از مرگ زودرس خود غافلیم و از عدم واقع شدن آن، خاطر جمع می باشیم؟!
و ثانیها أن یتفکر فی شدتها و سکرتها و وحشتها و یکفی منه أن یتفکر فی ما یصل الیه من آلام الأوجاع فی أعضاء بدنه فان فی ملاحظه هذه الأوجاع کفایه لمن أراد ان یتعقل ألم الموت الذی قیل هو لبعض الأشخاص نظیر سفود جعل فی صوف رطب ثم جذب. و قیل کغصن کثیر الشوک أدخل فی جوف واجتذب کل شوکه بعرق ثم جذبه رجل شدید الجذب فأخذ ما أخذ و بقی ما بقی
دوم آنکه در شدت و سختی مرگ و سکرات و وحشت انگیز بودن آن فکر نماید و در این خصوص کفایت می کند همین که درباره فشار دردهایی که بر اعضای بدنش وارد می شود فکر کند که برای شخص عاقل ملاحظه همین دردها کافی است تا بفهمد مرگ چقدر دردناک و طاقت فرسا است و درباره بعضی از اشخاص گفته شده که درد جان کندن آنان مانند آن است که میله سرخ شده در آتش را در میان پشمی مرطوب قرار دهند و آنگاه آن را از میان آن بیرون بکشند!
همچنین گفته شده که مرگ بعضی از افراد مانند شاخه پرخاری است که به داخل بدن انسان وارد نمایند و هر خاری به رگی از بدن فرو رود سپس مردی نیرومند با شدت تمام آن شاخه را بیرون بکشد و همه رگ و ریشه انسان را همراه آن خارها بیرون بیاورد و هیچ باقی نماند!
و قیل انه أشد من نشر بالمناشیر و قرض بالمقاریض!
قیل: و العجب ان الانسان لو کان فی أعظم اللذات و أطیب مجالس اللهو و کان ینتظر أن یدخل علیه جندی فیضربه خمس خشبات لتکدرت علیه لذته و فسد عیشه و هو فی کل ساعه بل فی کل نفس بصدد أن یدخل علیه ملک الموت و سکرات النزع و هو آمن فی لهواته و لیس هذا الا من جهه الجهل و الغرور لأن المسکین لا یعرف درجه شده هذه السکرات لأنه لا یعرفها کنه معرفتها بالوجدان الا من رأها و لکن یمکن أن یعرف بعض عوالمها تاره من أخبار الأنبیاء و الأولیاء (علیهم السلام) و تاره ببعض الأقیسه العقلیه.
و نیز گفته شده که همانا مرگ عده ای سخت تر از آن است که انسان را با اره ببرند و با قیچی تکه تکه اش کنند!.
و گفته شده است که تعجب و شگفت از این انسان است که اگر در بزرگ ترین لذت ها و بهترین مجالس خوشگذرانی به سر ببرد ولی انتظار و دلهره داشته باشد که هر آینه مأموری می آید و پنج ضربه شلاق به او می زند، همین امر باعث مکدر شدن لذتش و خراب شدن عیش و نوشش می شود. در حالی که همین انسان در هر ساعت و هر نفس و لحظه ای در معرض آن است که حضرت عزرائیل بر او وارد شود و او دچار سکرات جان کندن گردد ولی او با اطمینان کامل غرق در لهو و لعب است و توجهی به سرای دیگر ندارد!؟ و این جهتش آن است که گرفتار جهل و غرور است و جز این چه می تواند باشد؟
برای اینکه همانا این شخص مسکین و درمانده شناختی از شدت سکرات مرگ ندارد؛ چون تا شخصی آن را نبیند و تجربه ننماید نمی تواند حقیقت آن را دریابد ولیکن از اخبار انبیا و اولیا (علیهم السلام) و بعضی از قیاس های عقلی، می توان به بعضی از وقایع عالم مرگ پی برد.
و أما القیاس الذی یشبه له فهو ان کل عضو لا روح فیه فهو لا یحس بالألم و اذا کان فیه الروح وجد الاحساس فالمدرک للألم هو الروح فمهما وقع الجرح أو الحریق فبقدر سریان الألم الی الروح یتألم منه و ذلک العضو الذی سری من جرحه أو قطعه ألم الی الروح اذا کان عضواً کبیراً أو وقع الجرح علی تمامه یشتد الألم بالعیان اذا فرض جمیع الأعضاء و العروق وقع علیه العذاب لابد أن یکون سریان الألم الی الروح أعظم و أشد
اما قیاس عقلی که می توان تشبیه کرد آن است که هر عضوی که روح ندارد، درد را نیز حس نمی کند و اگر عضوی دارای روح باشد، دارای احساس درد هم می باشد. بنابراین آنچه درد را احساس می نماید همان روح است؛ پس اگر جراحت یا سوختگی در عضوی پیدا شود، هر مقدار که درد به روح رسوخ می کند همان قدر احساس درد خواهد نمود و آن عضوی که به واسطه جراحت یا بریدن آن، روح درد کشیده اگر عضو بزرگی باشد یا جراحت همه آن عضو را فرا گرفته باشد، به روشنی احساس خواهد شد که درد آن نیز به همان نسبت بیشتر و سخت تر است. پس زمانی که فرض کنیم که همه اعضا و رگ های بدن تحت شکنجه قرار بگیرد، به ناچار درد و ناراحتی روح نیز بیشتر و سخت تر خواهد بود
ولو فرض أن یعرض للروح ألم مباشر بغیر واسطه العضو فلابد أن یکون ألمه و عذابه شدیداً جداً فالموت انما ینزل منه الألم بنفس الروح و یستغرق جمیع أجزائه المنتشره علی الأعضاء و العروق و العظام و فان المنزوع مجذوب من کل عرق و عصب و جزء و مفصل و أصل کل شعره و بشره من الفرق الی آخر أجزاء القدم و هذا ما لا مجال للسؤال عن شدته
و اگر فرض کنیم که درد و شکنجه به طور مستقیم وارد روح بشود بدون آنکه عضوی در این میان واسطه گردد، قهراً درد و عذابش جداً شدید خواهد بود و مرگ نیز چنین است و بدون واسطه وارد روح خواهد شد و از آن به همه اعضای بدن رسوخ خواهد کرد و آن درد و عذاب در تمام عضوها و رگ ها و استخوان ها جریان پیدا می کند؛ زیرا این روح از تمام رگ ها و پی ها و جزءها و مفصل ها و از ریشه هر موی بدن و از فرق سر تا آخرین جزء پا، کشیده می شود و این چنین حالتی، دیگر جای هیچ پرسشی باقی نمی گذارد که از شدت درد سؤال شود!
و لذا قالوا: انه أشد من نشر بالمناشیر و قرض بالمقاریض. و لذاتری أنه قبل استکماله ینقطع الأنین و الاستغاثه لأنه هد کل قوه عن القوی حتی هد صوته و نفسه بعدما یسمع منه الضجه و الأنین و الخوار و الغرغره فاذا هد کل قواه انقطع منه کلها ألا تری کیف ترتفع الحدقتان و تتقلص الشفتان و یرفتع الانثیان و یتقلص اللسان فیالها من کربه بعد کربه؟! و سکره بعد سکره؟! حتی اذا بلغت القلوب الحناجر و ینقطع النظر عن الأهل و الأحباب بل عن الضیاء و النور.
برای همین است که گفته اند: درد جان کندن از اره شدن و قیچی شدن هم سخت تر است و از این رو، می بینی که قبل از آنکه انسان به طور کامل بمیرد، ناله و فریادش قطع می شود؛ چرا که مرگ همه قوای او را تهدید کرده و به هم ریخته است به حدی که دیگر صدایش نیز بیرون نمی آید و نمی تواند نفس بکشد در حالی که چند لحظه پیش ضجه و ناله و فریاد و حتی پیچیدن نفس در گلویش شنیده می شد ولی اینک همه اینها در اثر درهم ریختن قوای او قطع شده است؛ آیا نمی بینی چگونه کاسه های چشم به گودی افتاده و پوست لب ها جمع شده و زبان در دهان بی حرکت مانده؟! آه! اندوه پشت اندوه، سختی پشت سختی! تا جایی که جان ها به حنجره ها رسیده و از اهل و عیال و دوستان بلکه از روشنایی و نور هم، دیده فرو می بندد.
و أما الأخبار؛ فیکفی منها ما فی تفصیل موت من أخبر سلمان الفارسی المحمدی حین وفاته و فیه: انه قال: یا سلمان! القرض بالمقاریض و النشر بالمناشیر أسهل و أهون علی من غصه واحده من غصص الموت و کنت أنا من أهل الخیر و السعاده فاذا جاء شخص عظیم الجثه مریب المنظر مابین السماء و الأرض فأشار الی عینی و لسانی و سمعی فعمیت و خرست و بکمت الی أن قال فقال ملک الموت ابشر انک من أهل الخیر و دنی منی و جذب روحی و کان کل جذبه مکان شده تنزل من السماء الی الأرض و هکذا کان یجذب حتی بلغ الی صدری فاذا جذب جذبه واحده شدیده بحیث لو وقعت علی الجبال لذابت من شدتها فاخرج روحی... هذا.
اما اخبار و روایات؛ پس کفایت می کند روایتی که درباره مرگ است که یکی از مردگان به تفضیل آنچه که هنگام مردن بر او گذشته بود برای سلمان فارسی محمدی بیان کرده که قسمتی از آن این است که گفت: ای سلمان! اگر بدن مرا با قیچی تکه تکه می کردند و با اره استخوان های مرا می بریدند برای من آسان تر و راحت تر بود از غصه یک لحظه از غصه های مرگ؛ در حالی که من از اهل خیر و سعادت بودم ولی ناگهان دیدم شخص بسیار تنومندی که نگاهش تند و نگران کننده بود، در میان آسمان و زمین ظاهر گشت و اشاره ای به چشم و زبان و گوش من کرد که هر سه از کار افتادند - تا اینکه آن شخص گفت: - پس فرشته مرگ گفت: تو را بشارت باد که تو از اهل خیر و نیکی هستی و به من نزدیک گشت و روحم را قبض کرد و وقتی روح را از هر عضوی می گرفت آن چنان با شدت و سختی بود مثل اینکه کسی از آسمان به زمین سقوط کند! و همین طور قبض روح را ادامه می داد تا آنکه به سینه ام رسید پس ناگهان در یک آن با تمام شدت روح را بیرون کشید، به طوری که اگر این شدت و سختی بر کوه ها واقع می شد، کوه ها در اثر آن ذوب می شدند! آری این چنین روح مرا بیرون کشید!...
یا اخی! هذه الروایه قد انقض ظهری! لأن هذا الرجل انما کان من أهل الایمان و أهل الخیر فان کان أمره بهذا المنوال فکیف یصنع؟! من لا یطمئن بل لا یظن لنفسه خیراً؟!
و ان شئت أزید من ذلک فاسمع بعض الأخبار فی تفصیل شده النزع للکفار.
ای برادر من! این روایت کمر مرا شکسته است! برای اینکه وقتی با کسی که اهل ایمان و خیر و نیکی چنین برخورد نمایند، با کسی که اطمینانی به نیکوکار بودن خود ندارد بلکه گمان نیکوکار بودن نیز نمی تواند داشته باشد، چه برخوردی با او خواهند کرد و او چه باید بکند؟!
اگر می خواهی بیشتر درباره مرگ بشنوی پس اینک به پاره ای از روایات که درباره شدت جان کندن کافران است گوش بسپار:
و هو ما روی عن المفید علیه الرحمه باسناده عن الباقر (علیه السلام) و حاصله: انه اذا أراد الله عز و جل قبض روح الفاجر أمر ملک الموت أن أذهب بأعوانک الی عدوی الذی أنعمت علیه بصنوف نعمی و دعوته الی دارالسلام فلم یجب دعوتی و کفر نعمتی و خذ بروحه الخبیثه و ألقها فی جهنم فیجئی الملک الموت الیه و وجهه منقبض مهیب مظلم مثل اللیل المظلم و نفسه مثل لهب النار و عیناه مثل البرق الخاطف و صوته مثل الرعد القاصف رأسه فی السما و رجلاه فی الهواء أحدهما بالشرق و الآخر بالمغرب و بیده سفود له شعب کثیره من خمسهائه من الملائکه و بید کل واحد منهم سوط مشتعل و حلس سود و جمره من نار جهنم و منهم السقاطیس(199) من خزان جهنم فیدنو منه فیسقیه شربه من شراب جهنم فاذا رأی هذا الفاجر هذا التفصیل یحار لبه و یستغیث و یقول: ردونی الی الدنیا و یجاب: (کلا انها کلمه هو قائلها).(200)
شیخ مفید (رحمه الله) با سند خود روایتی از امام باقر (علیه السلام) نقل می کند که خلاصه اش این است: همانا هنگامی که خدای عزوجل می خواهد روح فاجری را قبض نماید به فرشته مرگ امر می کند که با یاران خود به سوی دشمن من برو، آن دشمنی که از انواع نعمت های من برخوردار شده بود و او را به دارالسلام دعوت کرده بودم ولی دعوتم را اجابت نکرده و کفران نعمت نموده بود، روح خبیث او را بگیر و به جهنم پرتاب کن! ملک الموت بعد از دریافت این دستور، به سوی او می رود در حالی که صورتش گرفته و ترسناک و مانند شب ظلمانی، تاریک است و نفسش مانند شعله آتش و چشمانش همچون برق خیره و تارکننده و صدایش مثل صاعقه کوبنده است و سر این ملک الموت در آسمان و پاهایش در هوا، یک پایش در مشرق و پای دیگرش در مغرب است در حالی که میله هایی که دارای شاخه های زیادی است در دست دارد که او را پانصد فرشته همراهی می کنند که در دست هر کدام از آنها تازیانه ای آتشین است و بالاپوشی سیاه و درشت باف بر تن و قطعه ای از آتش جهنم همراه دارند که از جمله آن فرشتگان، فرشته ای است به نام سقاطیس که از نگهبانان جهنم است. پس ملک الموت به او نزدیک می شود و جرعه ای از شراب جهنم را در گلوی او می ریزد. پس زمانی که این فاجر این صحنه را با طول و تفصیل مشاهده می کند عقلش حیران می گردد و استغاثه و ناله سر می دهد و می گوید: مرا به دنیا بازگردانید! در پاسخ او گفته می شود: هرگز، چنین امری امکان ناپذیر است و این سخنی است که او گوینده آن است (و بعد از بازگشت به دنیا عمل نمی کند).
فیضربه بالسفود الذی بیده و یجذب به روحه من طرف رجلیه حتی اذا بلغ رکبتیه و لم یقدر علی الحرکه أمر أعوانه أن یضربوه بأسواطهم و یذیقوه سکرات الموت حتی اذا بلغت روحه الی حلقومه یضربونه بالأسواط و یقولون له أخرجوا أنفسکم الیوم تجزون عذاب الهون بما کنتم تقولون علی الله غیر الحق و کنتم عن آیاته تستکبرون و اذا اخرجوا روحه یضعون بدنه فی مطرقه و یکسرونه من اطراف اصابعه الی حدقتیه فیخرج منه ریح منتنه یتأذی منه أهل السموات فیلعنه الله و جمیع أهل السموات... الی آخر الروایه.
پس آن فرشته مرگ با سیخ هایی که در دست دارد، او را می زند و با همان سیخ ها روحش را از قسمت پای او بیرون می کشد تا آنکه به قسمت زانوهایش می رسد و دیگر قادر به حرکت نمی شود در این هنگام به آن فرشتگان همراه خود دستور می دهد او را با تازیانه هایشان بزنند و از سکرات مرگ به او بچشانند تا آنکه روح به حلقومش می رسد او را با تازیانه ها می زنند و به او می گویند: جان های خودتان را خارج نمایید که امروز، کیفرتان عذابی است خوارکننده، برای اینکه شما سخنان ناحق به خداوند متعال گفتند و از آیات او استکبار ورزیدید.
پس چون روحش را از بدن بیرون آوردند، پیکرش را زیر چکش می گذارند و استخوان های بدنش را از کنار انگشتان تا کنار کاسه های چشمش درهم می شکنند، پس بوی گندی از او خارج می شود که اهل آسمان ها را اذیت می کند، پس در این هنگام خداوند متعال و همه اهالی آسمان ها او را لعنت می کنند...
و منها أن یتفکر فی أنه للأولیاء أول راحه و أول سرور و بهجه و ألذ لذه و یعلم ذلک أیضاً اما بما أخبر به الأونبیاء و الأئمه (علیهم السلام) و بما شوهد من شوق المحبین لله الیه و اظهار شوقهم له و اما الأخبار فهی کثیره - یکفی منها - ما فی حدیث المعراج رویته سابقاً. و اظهار شوق الأنبیاء و الأولیاء (علیهم السلام) یکفیک منها قول أمیرالمؤمنین (علیه السلام): و الله لا بن أبی طالب آنس بالموت من الطفل بثذی أمه(201) و قوله (علیه السلام) فی حق خواص شیعته: لولا الآجال التی کتب الله لهم لماتوا شوقاً الی الله و الثواب.(202)
از جمله فکرهایی که باید درباره مرگ نماید این است که مرگ برای اولیاء الله، نخستین مرحله راحتی و سرور و بهجت است و لذیذترین لذت ها است و این مسأله را نیز می تواند از روایات انبیا و ائمه اطهار (علیهم السلام) به دست آورد و همچنین با مشاهده حالات اشتیاق محبان خداوند متعال به مردن و اظهار شوق آنان به مرگ، می توان به امر آگاه شد. اما روایات در این خصوص زیاد است و حدیث معراج که قبلاً ذکر شد کافی می باشد و همچنین اظهار اشتیاق انبیا و اولیا (علیهم السلام) تو را کفایت می کند که از جمله آن اشتیاق ها، فرمایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که فرمودند: به خدا سوگند! پسر ابوطالب از مرگ بی پژمان است بیش از آنچه کودک پستان مادر را خواهان است!
و فرمایش امام (علیه السلام) در حق شیعیان خاص خود که فرمودند: اگر نه این است که خداوند اجل های معین آنان را نوشته است، جان هاشان یک چشم به هم زدن در کالبد نمی ماند از شوق رسیدن به لقاءالله و پاداش (آن جهان).
و هذا الفکر للمبتدین نافع جداً و أما للمتوسطین الذین لاحت لهم بعض أسرار الکون و ألقوا بعض الحجب الظلمانیه ففکرهم فی معرفه النفس حتی ینکشف عنهم الحجب الظلمانیه کلها حتی حجاب الخیال و الصور و یتجلی لهم نفسهم و حقیقتهم (بلا ماده و صوره) فاذا حصل لهم هذه المرتبه الجلیله و فازوا بذلک المقام الجلیل انفتح له الباب الی معرفه الرب و ینکشف له حقائق العوالم لا سیما عوالم المبدأ و یری نفسه بلا ماده و لا صوره
این گونه فکر و روش برای افراد تازه کار جداً نافع و مفید است و اما برای افراد متوسط که مقداری از نور اسرار هستی بر دل آنان تابیده و بعضی از حجاب های ظلمانی را کنار زده اند پس لازم است آنان در معرفت نفس و خودشناسی فکرشان را به کار گیرند تا از این طریق همه حجاب های ظلمانی حتی خیال و صورت ها نیز کنار رفته و نفس آنان و حقیقت آنان - بدون ماده و صورت - برایشان تجلی نماید؛ پس هنگامی که به این مرتبه مهم دست یافتند و به این مقام بزرگ رسیدند، دری برای شناخت پروردگار به روی آنان گشاده می شود و حقایق آن عوالم به خصوص عوالم مبدأ برای آنان کشف می شود و خود را بدون ماده و صورت مشاهده می کند.
و تفصیل هذا الاجمال بتقریر یمکن أن یقال: هو ان الانسان له عوالم ثلاثه: عالم الحس و الشهاده (ای عالم الطبیعه) و عالم الخیال و المثال و عالم العقل و الحقیقه. فمن جهه أن انیته الخاصه انما بدئت من عالم الطبیعه کما فی الآیه الکریمه المبارکه (وبدأ خلق الانسان من طین).(203)
تفصیل این مطلب اجمالی، تا آنجا که گفتن آن امکان پذیر می باشد این است: همانا برای انسان سه عالم وجود دارد: عالم حس و مشاهده یعنی عالم طبیعت، عالم خیال و مثال، عالم عقل و حقیقت.
همانا انسان از آن جهت که هستی و وجودش از عالم طبیعت شروع شده همان طور که در آیه کریمه مبارکه آمده: و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد.(204)
صار عالمه هذا له بالفعل و عرف نفسه و حقیقته بعالمه هذا بل لو سمع من عارف او عالم عالمیه الآخرین أنکره بل لو أخبره أحد بصفات عالمه العقلی لکفره و ذلک لأن عالمه الطبیعی له بالفعل و عالمیه الآخرین بالقوه و لم ینکشف له بالکشف التام الا عالم الطبیعه و آثار من عالم المثال و شی ء قلیل من عالمه العقلی.
این عالم طبیعت برای انسان فعلیت یافت و او نفس و حقیقت خود را به وسیله همین عالم شناخت و آن چنان در این عالم غوطه ور شد که اگر از عارف یا عالمی بشنود که غیر از این عالم، دو عالم دیگر نیز برای او وجود دارد، انکار می نماید بلکه از این بالاتر، اگر کسی او را از خصوصیات و صفات عالم عقلی اش آگاه سازد او را تکفیر می کند! و این از آن جهت است که عالم طبیعت برای او بالفعل است و آن دو عالم دیگر بالقوه می باشند و فعلیت نیافته اند.
عوالم سه گانه برای او به طور کامل کشف نشده اند مرگ عالم طبیعت و آثاری از عالم مثال و مقدار کمی هم از عالم عقلی اش.
و الداء العضال انه من جهه اختلاط آثار العالم المثالی و اشراق بعض آثار العالم العقلی اخطاء فی معرفه عالمه الطبیعی أیضاً. کیف کان فانسانیه الانسان انما هو بعالمه العقلی و االا فهو مشترک مع سایر بنی جنسه من الحیوان فی عالمیه الآخرین - و ان کان عالماه الآخران أیضاً من جهه المرتبه أشرف من عالمی سایر الحیوانات.
و بهذه العوالم الثلاثه و ترتیبها وقع التلویح بل التصریح فی دعاء سجده لیله النصف من شعبان عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) حیث قال فیها: و سجد لک سوادی و خیالی و بیاضی.
و درد بی درمان از آن جهت است که آثار عالم مثال و تابش بعضی از آثار عالم عقلی به هم آمیخته شده، لذا انسان در شناخت عالم طبیعت نیز دچار خطا و اشتباه می شود.
و به هر صورت؛ پس انسانیت انسان فقط به عالم عقلی او بستگی دارد وگرنه در آن دو عالم دیگر با سایر افراد جنس خود از حیوانات مشترک است اگر چه آن دو عالم انسان به جهت مرتبه نیز از دو عالم آنها برتر و اشراف است. به این سه عالم انسان و ترتیب آنها در دعایی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب نیمه شعبان در حال سجده خوانده، اشاره شده بلکه به آن تصریح شده است که از جمله پیامبر در آن سجده می گوید: سیاهی من و خیال من و سفیدی من بر تو سجده نمودند.
و بالجمله؛ فعالمه الحسی عباره عن بدنه الذی له ماده و صوره و عالمه المثالی عباره عن عالمه الذی حقائقه صور عاریه عن المواد. و عالمه العقلی عباره عن عالمه الذی هو حقیقه و نفسه بلا ماده و لا صوره. و لکل من هذه العوالم لوازم و آثار خاصه لازمه لفعلیتها.
باری؛ عالم حسی انسان عبارت است از بدنش که دارای ماده و صورت می باشد؛ و عالم مثالش، عالمی است که حقایق آن دارای صورت هایی است عاری از ماده؛ و عالم عقلی اش آن عالمی است که حقیقت و نفس او در آن بدون ماده و صورت می باشد.
و برای هر یک از این عالم های سه گانه، لوازم و آثار خاصی است که برای فعلیت آنها ضروری می باشند.
فمن انغمر فی عالم الطبعه و تحققت بآثارها و تحرکت بحکمها و ضعفت فیه آثار عالمه العقلی فقد (أخلد الی الأرض)(205). و صار موجوداً بما هو حیوان بل أضل من الحیوان کما هو الصریح فی قوله تعالی: (ان هم الا کالأنعام بل هم أضل سبیلاً).(206)
پس هر کس که غرق در عالم طبیعت گردید و آثار آن در او تحقق یافت به طوری که حرکاتش طبق آن صورت پذیرفت و آثار عالم عقلی در او ضعیف گشت که به فرموده قرآن او به زمین دنیا گرایید(207)
و موجود زمینی شده و جزو حیوانات به شمار می آید بلکه از حیوانات نیز گمراه تر می گردد؛ چنانچه این مطلب به طور صریح در قرآن ذکر شده است: آنان جز مانند ستوران نیستند، بلکه گمراه ترند!(208)
و من ترقی الی العالم العقلی و غلب آثاره علی آثار عالمیه الطبیعی و الخیالی و کان الحاکم فی مملکه وجوده العقل یصیر موجوداً روحانیاً حتی یتکامل فی العقلانیه و انکشفت له حقیقته و نفسه و روحه فاذا ترتفع عنه الحجب الظلمانیه بل النورانیه أو غالبها بینه و بین معرفه الله جل جلاله و یتحقق فی حقه قوله (صلی الله علیه و آله و سلم): من عرف نفسه...
و کسی که به عالم عقلی صعود نمود و آثار عالم عقلی بر عالم حسی و مثالی او غلبه کرد و حکمران مملکت وجودش عقل شد، آن وقت این شخص یک موجود روحانی می گردد و در راه تکامل عقلانی پیش می رود تا جایی که حقیقت و نفس و روحش برای او روشن می شود و حالت کشف رخ می دهد و همه حجاب های ظلمانی بلکه حجاب های نورانی یا اکثر آنها که بین او و شناخت خداوند متعال - جل جلاله - مانع هستند، برداشته می شود و فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره او تحقق می یابد: هر کس خودش را شناخت، پروردگارش را شناخته است.
و اذا تمهد لک هذه الاجمالیات فراجع الی تفصیل لوازم کل عالم من العوالم و اشتغل بتدبیر السفر و توکل علی الرب الرحیم و استعن منه و توسل بأولیائه فی کل جزئی و کلی من شئونک. و اعلم ان هذا العالم الحسی هو عالم الموت و الفناء و الفقد و الظلمه و الجهل و هو ذات ماده و صوره سائلتین و زائلتین دائم التغیر و الانقسام و لا شعور له و لا اشعار الا بتبعیه العالمین الآخرین
و حال که این مطالب اجمالی را دریافتی، به تفصیل لوازم هر یک از عوالم سه گانه رجوع نما و آماده سفر شو و توکل بر پروردگار مهربان کن و از او استعانت جوی و در هر یک از کارهای جزئی و کلی خودت، به اولیاء الله توسل پیدا کن.
و بدان که همانا این عالم حسی و نشئه طبیعت، عالم مرگ و فنا و فقدان و تاریکی و نادانی است. ماده و صورت این جهان، روان و نابودشدنی است و همواره در حال تغیر و پراکندگی است و هیچ شعور و آگاهی در آن مشاهده نمی شود مگر اینکه از عالم مثالی و عالم عقلی، تبعیت نماید.
و انما ظهوره للحس بتوسط الاعراض من حیث وحدته الاتصالیه و أما من حیث کثرته المقداریه المتجزیه عند فرض القسمه فکل واحد من الأجزاء معدوم عن الآخر و مفقود عنه فالکل غائب عن الکل و معدوم عنه و ذلک من جهه أن الماده مصحوبه بالعدم بل هو جوهر مظلم و أول ما ظهر من الظلام.
و لأنها فی ذاتها بالقوه و بمالها فی أصلها من عالم النور تقبل الصور النوریه و تذهب ظلماتها بنو صورها فهذه النشأه اختلط نورها بظلامها و ضعف وجودها و ظهورها و لضعفها احتاجت الی مهد المکان و ظئر الزمان و أهلها المخصوصون بها اشقیاء الجن و الانس و الحیوان و النبات و الجماد.
و همانا ظهور آن برای حس به واسطه اعراض است از آنجا که اجسام وحدت اتصالی دارند. و اما از نظر کثرتی که در فرض تقسیم و تجزیه درک می کنیم پس هر جزئی از آن اجزاء از دیگری معدوم و مفقود است؛ چون هر جزئی از جزء دیگر غایب است و از حضور او معدوم است و این از آن جهت است که همانا ماده همواره همراه عدم می باشد بلکه جوهری است تاریک و ظلمانی و اولین ظلمتی است از ظلمت ها که ظهور یافته است؛ ولی چون اصلش از عالم نور است در ذاتش قوه و استعدادی وجود دارد که می تواند صورت های نوری را قبول نماید و به وسیله نور آن صور، تاریکی هایش از بین برود.
پس این نشئه طبیعت نورش با تاریکی درآمیخته است و برای همین، وجود و ظهورش ضعیف می باشد و به علت ضعفش، به گهواره مکان و دایه زمان محتاج شده است و افرادی که بدان مختص شده اند، عبارتند از اشقیای جن و انسان و حیوان و نبات و جماد.
و فی الحدیث القدسی: ما نظرت الی الأجسام مذ خلقتها(209) - و هم اللذون علومهم مختصه بهذا العالم و (یعلمون ظاهراًمن الحیاه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون).(210)
و لم یتجاوز علمهم عن المحسوسات و لم یعرفوا من العوالم العالیه الا الأسماء و کلما سمعوا حکایه منها قدروا له لوازم عالمهم و انکروا ما یقال لهم من لوازم غیر عالمهم.
در حدیث قدسی آمده است که خداوند متعال می فرماید: از هنگامی که عالم جسم را آفریده ام یکبار نیز به آن نظر نکرده ام!
اهل این عالم طبیعت کسانی اند که علوم آنان مخصوص همین عالم است و آنان فقط به ظاهر زندگی دنیا واقف و از آخرت غافلند.(211)
علم آنان به بالاتر از محسوسات دست نیافته و به جز نامی از عوالم عالی، چیزی از آنها نمی دانند و هرگاه حکایتی از عوالم بالا بشنوند با لوازم عالم خود آن را می سنجند و اگر مطابق آن نباشد، انکارش می کنند.
و بالجمله: مرعیهم و مأنسهم و وطنهم هذا العالم المحسوس و ملاذهم و مقاصدهم کلها من مألوفات هذا العالم و هم الذین قلنا انهم من الذین أخلدوا الی الأرض و هم الذین یعتقدون أن أنفسهم هو هذا البدن و أرواحهم هی الروح الحیوانی و ان الجماد کلها موجودات متأصله متحققه و جواهر قائمه بذواتها مخلوقه فی عالمها و حیزها و ان موجودات العوالم الآخر علی القول بها موجودات اعتباریه خیالیه لا حقیقه لها.
حاصل مطلب اینکه؛ چراگاه و محفل انس و وطن آنان همین عالم محسوس است و پناهگاه و مقاصدشان، همه از چیزهایی است که در این عالم طبیعت با آنها انس و الفت گرفته اند. اینان همان کسانی اند که گفتیم چشم به زندگی زمینی دوخته اند و دائم به آن می اندیشند و معتقدند که همانا نفس شان همین بدن و روح شان همین روح حیوانی است و جمادات هم موجوداتی هستند اصیل و تحقق یافته و جوهرهایی اند که قائم به خود هستند و در عالم و مکان خودشان خلق شده اند و مکانی اشغال کرده اند و از دیدگاه اینان، موجودات عوالم دیگر در صورتی که وجود داشته باشند، وجودشان اعتباری و خیالی و وهمی است و دارای حقیقت و واقعیت نیستند.
و ان اللذه انما هو فی المأکل و المشرب و المنکح و جاه هذا العالم و ذکرهم و فکرهم و خیالهم و آمالهم و علومهم کلها متعلقه بالمحسوسات و أنسهم بها بحبونها و یستأنسون بها. و یشتاقون لما لم یصلوا الیه من زخارفها و حلوها و خضرتها بل یعشقونها و شغفهم حبها کالعاشق المستهتر فمن کان منهم مع ذلک مؤمناً بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر ولکن بایمان مستقر غیر زائل عند الموت لضعفه و قله نوره و شده ظلمه المعاصی و خلط مع ذلک عملاً صالحاً و آخر سیئاً اولئک ممن یرجی له المغفره ولو بعد حین.
و همانا لذت هم فقط همین خوردن و نوشیدن و ارضای غریزه جنسی و ریاست های دنیوی است و ذکر و فکر و خیال و آرزو و علوم آنها همه متعلق به امور حسی است و با همین امور مأنوس اند و آنها را دوست می دارند و با آنها بساط انس و الفت گسترده اند و مشتاق زر و زیور و حلاوت و طراوت عالم طبیعت هستند بلکه عاشق این امورند و دل هایشان لبریز از محبت آنهاست مانند لبریز بودن دل عاشق از محبت معشوق که همین عشق خواب شیرین را از چشمان او ربوده است. با این حال، بعضی از آنان به خدا و فرشتگان و کتاب های آسمانی و پیامبران و روز قیامت ایمان داشته باشند و ایمانشان مستقر باشد و هنگام مرگ آن ایمان در اثر ضعف و کمی نور ایمان و شدت ظلمت گناهان از بین نرود و دارای عمل صالح باشد، امید آن می رود که مغفرت الهی ولو بعد از مدتی شامل حالش بشود
و أما الطائفه الأولی فهم الأشقیاء الکافرون لیس لهم فی الآخره الا النار لأنهم من أهل السجین و یوم القیامه اذا میزت الحقائق و التحقت الفروع بالأصول التحق ما فی هذا العالم من النور الی عوالمه و بقی ظلمتها و نارها و تبدلت صور کل واحد من الأفعال و الأخلاق بما یناسب عالم القیامه من الحیات و العقارب و عذب بها فاعلها و مختلفها.
و اما برای گروه اول یعنی کافران شقی، در آخرت جز آتش چیزی برای آنها نیست؛ برای اینکه این افراد خودشان از اهل سجین اند و روز رستاخیز که روز تمیز دادن حق از باطل است و هر فرعی به اصل خویش ملحق می گردد پس آنچه در این عالم از سنخ نور است به عوالم نور ملحق می شود و ظلمت و آتش آن در همین عالم باقی می ماند و صورت های هر یک از اعمال و اخلاق مبدل می شود به آنچه مناسب عالم قیامت است از قبیل مارها و عقربها و همین ها، صاحب آن اعمال و اخلاق زشت را معذب می سازند.
(من کان یرید الحیاه الدنیا و زینتها نوف الیهم أعمالهم فیها و هم فیها لایبخسون أولئک الذین لیس لهم فی الآخره الا النار).(212)
ولو فرض لهم عمل خیر یوف الیهم فی حیاتهم الدنیا أو ینقص بقدره من عذابهم فی الآخره.
خداوند متعال می فرماید: کسانی که زندگی دنیا و زیور آن را بخواهند جزای کارهایشان را در آنجا که به طور کامل به آنان می دهیم و به آنان در آنجا کم داده نخواهد شد. اینان کسانی هستند که در آخرت جز آتش برایشان نخواهد بود.(213)
و اگر فرض شود که دارای عمل نیکی در زندگی دنیوی باشند در همین دنیا به پاداش آن می رسند و به همان نسبت از عذاب آخرتشان کم می شود.
و بالجمله؛ ان الانسان لما خلق ابتداء من هذه الأرض فان بقی فیها بعد ما خلق فیه الروح و العقل و الستأنس بها و ألف لذاتها کان ممن (أخلد الی الأرض) فیوم القیامه ملتحق بالسجین.
و ان خلص منها بعد ذلک بمعنی أن تحقق بآثار العقل و الروح و صار جسداً عقلانیاً و هیکلاً نورانیاً فیوم القیامه یرتقی الی أعلی علیین.
و خلاصه اینکه؛ همانا انسان در آغاز آفرینش، از همین زمین آفریده شد پس اگر بعد از آفرینش روح و عقل در او و مأنوس شدنش با دنیا و الفت او با لذت های آن، باز هم در این عالم طبیعت باقی بماند از کسانی خواهد بود که خلود و توجه کاملشان به زمین و دنیا است.(214)
پس چنین کسی روز رستاخیز به سجین و دوزخ ملحق خواهد شد و اگر این شخص بعد از خلقت روح و عقل، توانست از زمین و عالم طبیعت رها شود، به این معنا که آثار عقل و روح در او تحقق یابد و یک جسد عقلانی و هیکل نورانی گردد، در روز قیامت به اعلا علیین صعود خواهد کرد
و بعباره و ضحی خلق الله الانسان فی أول ما خلق من سلاله من طین و بقی مده فی صوره السلاله و النطفه و العلقه و المضغه و العظم و اللحم ثم أعطاه الحیاه و بقی حیاً الی أن وهبه قوه الحرکه و البطش وبقی علی ذلک حتی وهبه قوه التمیز بین النافع والضار فأراد النافع و کره الضار.
و به عبارت روشن تر: خداوند متعال در آغاز آفرینش، انسان را از عصاره ای از گل آفرید و مدتی در همین صورت و شکل نطفه و علقه و مضغه و استخوان و گوشت باقی گذاشت، سپس به او حیات ارزانی فرمود و مدتی را در همین مرحله سپری کرد تا اینکه به او قدرت حرکت و حمله بخشید و باز در همین مرحله مدتی را گذراند تا اینکه به انسان قوه تمیز عنایت فرمود تا به وسیله آن امور نافع و سودمند را از امور مضر و زیان بخش تشخیص دهد و برای همین بود که به امور سودمند علاقه مند شد و امور زیان بخش را ناخوش داشت.
فان اتبع ارادته لاراده الله جل جلاله فی جمیع حرکاته و سکناته و لم یبق له اراده مخالفه لأرادته تعلی فهذا مقام الرضا و هذا الشخص دائماً یکون فی الجنه و لهم فیها ما یشائون و لذلک کان اسم خازن الجنه الرضوان.
پس اگر این انسان در خواسته های خود تابع خواسته الهی - جل جلاله - گردید و تمام حرکات و سکناتش دل بخواه حضرت حق گشت و به هیچ وجه خواسته و اراده او مخالف خواسته و اراده الهی نشد، در این صورت به مقام رضا دست یافته است و چنین شخصی همیشه در بهشت خواهد بود و هرچه که بخواهد در بهشت برای او مهیاست و از این رو، دربان بهشت رضوان نام دارد!
وفی حدیث المعراج ان الله قال: فمن برضای الزمته(215) ثلاث خصال اعرفه شکراً لایخالطه جهل و ذکراً لایخالطه النسیان و محبه لایؤثر علی محبتی محبه المخلوقین.(216)
ثم ان عرف أن قدرته منتفیه فی قدره الله و لم یر قدره لغیر الله لا لنفسه و لا لغیره فهو مقام التوکل (و من یتوکل علی الله فهو حسبه).(217)
و در حدیث معراج است که خداوند متعال فرمود: هر کس به رضا و خشنودی من عمل کند سه خصلت را ملازم او می سازم: شکر و سپاسی که به هیچ جهلی آمیخته نباشد و ذکری به او می آموزم که هیچ فراموشی ای به آن راه نداشته باشد.
و محبتی به او ارزانی می دارم که محبت هیچ یک از آفریدگان را بر محبت من ترجیح ندهد. پس از دستیابی به مقام رضا؛ اگر معرفت پیدا کرد به اینکه قدرتش فانی در قدرت الهی است و هیچ قدرتی برای غیر خدا ندید، نه برای خود و نه برای دیگران، پس این مقام توکل است؛ و هر کس بر خدا اعتماد و توکل نماید او برای وی بس است.(218)
ثم ان وفق مع ذلک أن ینفی علمه أیضاً فی علم الله لئلا یکون بنفسه شیئاً. فهذا مقام الوحده(219) (أولئک الذین أنعم الله علیهم).(220)
فان اتبع اراده نفسه و عمل فی حرکاته و سکناته بهواه و الحق لا یتبع بهوی غیره فیخالف هواه مع هوی الحق فیکون هوی الحق و لا یکون هواه. (وحیل بینهم و بین ما یشتهون).(221) الی أن یوصله الهوی الی الهاویه و یقیده بالأغلال و السلاسل فی جمیع مراداته و هذا شأن الممالیک بالنسبه الی مراداتهم و لذلک سمی خازن جهنم مالکاً.
و پس از رسیدن به مقام توکل، اگر موفق شد علم خودش را در علم خداوند متعال نفی نماید برای اینکه چیزی در نفس او باقی نماند، پس این مقام وحدت است؛ آنان کسانی بودند که خداوند برایشان نعمت ارزانی داشت.(222)
و اگر انسان چنین نکرد بلکه به دنبال خواهش های نفسانی خود رفت و در حرکات و سکناتش از هوای نفس پیروی کرد - در حالی که خواست الهی تابع خواست دیگران نمی شود - پس هوای نفس او با خواست الهی مخالفت خواهد نمود، در این تعارض، خواست الهی تحقق خواهد یافت نه خواست انسان. و میان آنان و میان آنچه به آرزو می خواستند حایلی قرار می گیرد.(223) چنین شخصی در اثر اطاعت از هوای نفس، به هاویه و آتش دوزخ کشیده خواهد شد و در همه خواسته هایش گرفتار غل و زنجیرها خواهد گشت و این عاقبت مملوک ها و تسلیم شدگان به هواهای نفسانی است و از این رو، فرشته ای که نگهبان جهنم است مالک نام دارد!
و ان تخلف عن التوکل یقع فی الخذلان و ان تخلف عن جلیل مرتبه الوحده(224) رد الی سفلی الدرکات و هی درکه اللعنه (أولئک یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون).(225)
و اگر پشت پا به توکل زد، در خواری گرفتار خواهد شد و اگر از مرتبه بزرگ و مهم مقام وحدت دست شست، به پست ترین درکات، سقوط خواهد نمود و همانا آن گرفتاری به لعنت است؛ خدا آنان را لعنت می کند و لعنت کنندگان لعنتشان می کنند.(226)
فان قلت کیف یمکن ان یتبع الانسان ارادته کلها فی اراده الله؟! قلت: یکون هذا و یسهل بقوه المعرفه فان عرف العبد عنایه الله و کان عاقلاً لا یشذ عنه اراده مخالفه لارادته تعالی لأن معرفه عنایه الله یحکم بأن الله لا یرید فی حقه الا الصلاح - و العاقل لا یتحرک الا للصلاح و الاصلاح و لا یرضی لغیر صلاحه فینتفی ماده ارادته المخالفه لأن الاراده انما تنبعث من العلم بالصلاح و اذا علم: أن لا صلاح فی غیر ما اراده الله فلا یوجد الاراده.
اگر بگویی: چگونه ممکن است که انسان همه خواسته های خود را تابع و مطابق خواسته حق تعالی قرار دهد؟
در پاسخ می گویم: این کار امکان پذیر است و با نیروی معرفت، آسان انجام می پذیرد؛ پس اگر بنده ای عنایت خدا را شناخت و عاقل هم بود، هرگز اراده و خواسته ای برخلاف اراده و خواسته خدا انجام نمی دهد؛ زیرا شناخت از عنایت الهی حکم می کند که خداوند متعال هرگز چیزی جز خیز و صلاح در حق بنده اش اراده نفرماید و شخص عاقل هیچ حرکتی را جز در طریق صلاح و اصلاح انجام نمی دهد و به چیزی برخلاف خیر و صلاح خشنود نمی شود؛ پس وقتی این مطلب را فهمید ریشه اراده مخالفتش با خدا، خشکانده می شود؛ برای اینکه اراده از علم به خیر و صلاح، سرچشمه می گیرد و وقتی فهمید که هیچ خیر و صلاحی در غیر اراده الهی وجود ندارد؛ پس چنین کسی طبق اراده الهی حرکت خواهد کرد و اراده ای جز اراده او نخواهد داشت.
و ان قلت: کیف یمکن نفی القدره عن غیر الله و الوجدان حاکم بقدره نفسه و قدره غیره؟!
قلنا ذلک أیضاً یتضح بعد المعرفه بواقع الأمر و اجمال ذلک: ان العارف یقطع أنه لا یوجد ممکن الا من عله و هکذا الی أن ینتهی الی عله العلل فافعال العبد ان فرضت صدورها عن قدرته فقدرته لا محاله لیست صادره الا من علتها و هی اراده الله فلا یکون مقدوره الا بید غیره فهو فی قدرته غیر قادر و القادر الحقیقی انما هو الله (و ما تشاءون الا أن یشاء الله).
پس اگر بگویی: چگونه ممکن است از غیر خدا، نفی قدرت کرد، در صورتی که به وضوح در خود و دیگران قدرت را مشاهده می کنیم؟!
در پاسخ گوییم: این مطلب نیز بعد از معرفت به واقع امر، روشن می شود و به طور خلاصه باید گفت: همانا شخص عارف یقین دارد که هیچ ممکنی وجود پیدا نمی کند مگر اینکه علتی دارد و این علت ها سلسله وار وجود دارند تا اینکه به عله العلل منتهی شوند؛ پس اگر فرض کنیم که کارهای بنده از قدرت خود صادر می شود و قهراً قدرت این بنده نیز دارای علتی است و علت قدرت بنده، همان اراده الهی است؛ پس مقدور او نیز به دست غیر خودش می باشد؛ لذا انسان در قدرتش، قدرت استقلالی ندارد و قادر حقیقی فقط خداوند متعال است. و تا خدا نخواهد، شما نخواهید خواست.(227)
و ان قلت: هب أن الاراده و القدره لا یوجد حقیقتها الا فی الله فکیف الحکم بنفی العلم و الوجود عن غیره تعالی؟!
قلت: فیالها قصه فی شرحها طول و فی بیانه خطر و لکن یختلج ببالی أن استعین فی ذلک بالله تعالی و أشرح هذا المطلب بما یلقی الی الله جل جلاله فی بیانه بالألفاظ السهله المتعارفه بین أهل العرف العام لعل یعم نفعها ویقل خطرها لأن أغلب أهل العلم یتنفرون عن اصطلاحات اهل المعقول و أغلب الناس لا یعرفونها فنقول: مقدمه لیعلم أولاً أن کلمات الأنبیاء (علیهم السلام) أیضاً مشحونه من نفی الوجود و الحقیقه عن بعض الموجودات مثل قولهم: لا حول و لا قوه الا بالله. و قولهم الحمد لله. وقولهم: لا ضار و لا نافع و لا ناصر و لا معین الا بالله.(228)
و اگر بگویی: به فرض اینکه بپذیریم که حقیقت اراده و قدرت فقط در خداوند متعال یافت می شود ولی چگونه حکم می کنیم که غیر خدای تعالی نه علم دارند و نه وجود؟
در پاسخ می گویم: شرح این حکایت طولانی است و بیانش خطرناک است ولیکن به ذهنم خطور می کند که از خداوند متعال استعانت جسته و مقداری از این مطلب را که خدا - جل جلاله - به دلم القا فرموده بازگو نمایم و از عبارات آسان و متعارف بین مردم استفاده کنم که شاید سودمند افتد و خطر آن کمتر گردد؛ زیرا اغلب اهل علم از اصطلاحات اهل معقول و فلاسفه گریزانند و اکثر مردم نیز با آن اصطلاحات آشنایی ندارند.
پس می گوییم: به عنوان مقدمه لازم است بدانیم که اولاً در کلمات پیامبران (علیهم السلام) نیز پر است از نفی وجود و حقیقت از بعضی موجودات چنان که فرموده اند: حول و قوه ای نیست مگر به وسیله خدا، حمد مخصوص خداست، به جز خداوند متعال نه زیان آوری است و نه سود رسانی و نه یاری و نه یاوری.
و العیان شاهده بما یراه کافه الناس من الحول و القوه و الخیر و الضر و النفع و النصره و الاعانه فی العالم من المخلوقات؟! بل و فی الروایه کان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)، کثیراً ما یقول: اصدق شعر قالته العرب، قول لبید: ألا کل شی ء ما خلا الله باطل.(229)
قال الصدوق (رحمه الله) فی کتاب التوحید فی معنی الفردانه المتفرد بالربوبیه دون خلقه و معنی ثان انه موجود وحده لا موجود معه.
این در حالی است که به چشم خود می بینیم و همه مردم می بینند که مخلوقات این عالم دارای حول و قوه و خیر و زیان و نفع و نصرت و اعانت هستند؛ بلکه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بسیار می فرمودند: راست ترین شعری که عرب گفته سخن لبید است که می گوید: هان! هر چیزی جز خدا، باطل است.
فی ربیع الاسابیع فی دعاء لیله الخمیس: لا یری فیه ألا نورک و لا یسمع فیه الا صوتک.(230)
فی توحید الصدوق (رحمه الله) عن ابی جعفر (علیه السلام): کان الله و لا شی ء غیره، نوراً لا ظلام فیه و صادقاً لا کذب فیه و عالماً لا جهل فیه و حیاً لا موت فیه و کذلک هو الیوم و کذلک لا یزال ابداً.(231)
و العالم کله شاهد علی خلاف ظاهر الروایه و لأهل الحکمه و العرفان فی هذا المیدان کلمات و تحقیقات و تفصیلات و دلالات متکثره و حکایات و مکاشفات عجیبه!
و در کتاب ربیع الأسابیع در دعای شب پنجشنبه آمده است که در او دیده نمی شود مگر نور تو و شنیده نمی شود مگر صدای تو.
و در کتاب توحید شیخ صدوق (رحمه الله) از امام باقر (علیه السلام) روایت است که فرمودند: خدا بود و به جز او چیزی نبود، نوری بود که تاریکی در او راه نداشت و صادقی بود که کذبی در او وجود نداشت و عالمی بود که نادانی در او متصور نبود و زنده ای بود که مرگ در او نفوذ نداشت و امروز نیز چنین است و تا ابد نیز این چنین خواهد بود.
این در حالی است که جهان همگی برخلاف ظاهر روایت است و حکیمان و عارفان در این میدان دارای کلمات و تحقیقات و شرح و تفصیل و دلایل زاید و حکایات و مکاشفات شگفت انگیز هستند!
و لأهل السلوک اشکالات و توهمات و تنقلات مختلفه و لبعض المنتسبین الی العلم بیانات مضحکه ولبعضهم رد و تکفیر و تفسیر و خطاء و تخطئه موحشه. فالذی یمکن تقریبه الی الأذهان العامه المستقیمه بدلالات ظاهره غیر عمیقه ان الحق تعالی جل جلاله لا اشکال فی کون وجوده الخارجی غیر محدود بحد و غیر فاقد لکمال و انه موجود فی کل مکان و زمان وجوداً حقیقاً خارجیاً.
و اهل سیر و سلوک در این خصوص دچار اشکالات و توهمات و ادعاهای مختلف شده اند و بعضی از عالم نمایان بیانات خنده آوری در این باره اظهار کرده اند و بعضی از آنها نیز به رد و تکفیر و تفسیر(232) و خطا و تخطئه های وحشت انگیزی پرداخته اند ولی آنچه که می توان با دلایل ظاهری نه چندان عمیق این مطلب را تقریر به ذهن های عموم مردم نمود آن است که بگوییم: همانا وجود خارجی حق تعالی - جل جلاله - به هیچ حدی محدود نیست و هیچ کمالی در او مفقود نیست و او در همه جا و در همه زمان ها وجود حقیقی خارجی دارد
و هذه التصدیقات لا أظن مخالفاً فیها مسلماً؛ و اما الشیعی فاتفاقهم علی ذلک مما لا ریب فیه و تصویر هذه التصدیقات مع ما یترءای من وجود العالم - جواهره و اعراضه - لا اشکال فی اشکاله علی من له أدنی فهم لأن معنی تصدیق وجود خارجی غیر محدود فی مرتبه من مراتب الوجود ملازم للتصدیق بأنه لا شریک له فی الوجود لأن الشریک فی الوجود الخارجی و ان کان محدوداً من جهه أنه واجد مرتبه من مراتب الوجود الخارجی لا یلایم وجود بموجود خارجی آخر غیر فاقد لمرتبه من مراتب الوجود الخارجی لأن المفروض ان غیر المحدود جزئی حقیقی و وجوده الخارجی غیر محدود بحد (ای غیر فاقد لشی ء من مراتب الوجود الخارجی).
و گمان نمی کنم که این تصدیقات مورد تکذیب هیچ یک از مسلمانان قرار گیرد؛ به خصوص شیعیان که در این مطلب کاملاً اتفاق نظر دارند. با اینکه تصور این تصدیقات در کنار آن چه دیده می شود از وجود عالم - جواهر و اعراضش - برای هر کسی که از کمترین مرتبه فهم و درک هم برخوردار باشد مواجه با اشکال خواهد شد؛ زیرا معنی تصدیق یک موجود خارجی نامحدود در تمام مراتب، لازمه اش آن است که بگوییم این چنین وجودی هیچ شریکی ندارد؛ برای اینکه شریک در وجود خارجی هرچند از این جهت که با داشتن مرتبه ای از مراتب وجود محدود خواهد شد از جهت دیگر اعتقاد به وجود خارجی دیگری که نامحدود باشد - یعنی هیچ مرتبه ای از مراتب وجود را فاقد نباشد - امکان پذیر نیست؛
فلأجل ذلک فانقسم القائلون بالتصدیقات المذکوره مع ما یرونه من وجود العالم فی الخارج الی طوایف.
قال بعضهم: ان العالم وجوده لیس وجوداً حقیقیاً بل وجود اعتباری ظلی کسراب بقیعه یحسبه الظلمأن ماء. و قالوا: وجود الحق یساوق بالفارسیه بود و وجود العالم نمودبل کلما یری و یتخیل و یتعقل من العالم فهو من أسماء الله و صفاته و أفعاله و لیس فی الوجود الا الله و أسمائه و صفاته و أفعاله و بعباره أخری لیس الا الحق و شئونه و مثلوا لذلک بأمثله کثیره
و از این رو، اشخاصی که قائل به وجود خدا در همه جا به وجود خارجی هستند، از این لحاظ که در عالم خارج جهانی را می بینند، به چند گروه تقسیم شده و نظر داده اند:
بعضی از آنان گفته اند که جهان وجود حقیقی ندارد بلکه وجودش اعتباری و سایه ای است مانند سرابی که در چشم تشنه به شکل آب جلوه می کند؛ و از وجود حق به بود و از وجود عالم به نمود تعبیر کرده اند بلکه گفته اند هرچه در جهان هستی دیده می شود یا به خیال و عقل در می آید، همه آنها جلوه ای از اسماء و صفات و افعال خداوند متعال هستند و در عرصه وجود، چیزی جز اسما و صفات و افعال الهی نیست و به عبارت دیگر هرچه هست همگی حق و شئون حضرت حق تعالی به شمار می آیند و برای اثبات این ادعا مثال های فراوانی ذکر کرده اند.
و قال الآخرون بأنا انما نقول: بهذه التصدیقات تعبداً و لکن نری وجود العالم، بجواهره و أعراضه، وجداناً و عیاناً و لیس لنا أن نتعقل تصویر غیر محدودیته تعالی و انه کیف هو؟! و انه کیف یتصور ذلک مع القول بوجود العالم؟! و نحن غیر مکلفین بذلک بل منهیون عن الفکر و البحث عنه.
گروه دیگر گفته اند: ما در خارج جهانی را می بینیم که با جواهر و اعراضش وجود خارجی دارند اما نمی توانیم چگونگی غیر محدود بودن خداوند متعال را تصور نماییم و این امر چگونه با وجود عالم قابل تصور می شود؟ لذا این گونه تصدیقات را تعبداً می پذیریم و مکلف به چنین تصور نیستیم بلکه از فکر و بحث در چنین اموری نهی هم شده ایم.
و بعضهم لم یتصوروا من الوجود الا الذهنی و الاعتباری و لم یروا مناقضه بین التصدیقات و وجود العالم.
و بعضهم استراحوا رأساً بأن معرفه صفات الله غیر ممکنه لأحد من المخلوقین ولو کان من الأنبیاء (علیهم السلام) لأنه تعالی منزه عن أن یعرف أسمائه و صفاته ولو اجمالاً
و بعضی دیگر از وجود، بجز وجود، ذهنی و وجود اعتباری را تصور نکرده اند و گفته اند که هیچ تناقضی میان این تصدیقات و وجود عالم نیست.
و گروهی هم خودشان را به کلی راحت کرده و گفته اند که شناخت صفات الهی برای احدی حتی پیامبران الهی نیز امکان پذیر نیست؛ زیرا خدای تعالی منزه است از اینکه اسما و صفات او ولو به طور اجمالی شناخته شود!؟
و أورد الکل علی الأولین: بأن قولکم: بان وجود العالم لیس وجوداً حقیقیاً یستلزم الکفر لأنه قول بأن کل شی ء هو الله و هذا من جهه أنه قول بالاتحاد کفر صریح مخالف للتوحید و ان هذه الجبال الرواسی و الحدید الذی فیه بأس شدید. کیف یمکن: أن یقال: ان وجودهما لیس حقیقیاً بل هی مرایا و ظلال و خیال بل شئون و کیف یمکن أن یقال: ان الأعیان النجسه بل النفوس الخبیثه من اسماء الله و صفاته أو أفعاله و انه ان کان کما یقولون فکیف اللذات و الآلام؟!
و أجیب عن ذلک کله بأن نفی الوجود الحقیقی عن الاشیاء لیس قولاً: بأن کل شی ء هو الله و لیس قولاً: بالاتحاد.
همه این گروه ها که نظر دادند به دیدگاه گروه اول - که معتقد بودند جهان وجود حقیقی ندارد بلکه وجودش اعتباری و ظلی است - اشکال کرده و با آن مخالفت نموده اند و آن را کفرآمیز دانسته اند؛ برای اینکه اعتقاد به اینکه هر چیزی خداست، همان اعتقاد به اتحاد خالق و مخلوق است و این نیز کفر صریح می باشد و با اعتقاد به توحید نمی سازد و علاوه بر این، چگونه می توان گفت که این کوه ها با شکوه و معدن های آهن که قرآن درباره همین آهن گفته: در آن برای مردم خطری سخت است...(233) وجود حقیقی ندارند؟! بلکه همه آنها چیزی جز عکس، سایه و خیال نیستند بلکه شئون وجودند. و چگونه ممکن است گفته شود اعیان نجسه حتی نفوس خبیثه، همه از اسما و صفات و افعال الهی به شمار آیند!؟ و اگر چنین باشد که شما ادعا می کنید پس این لذت ها و ناراحتی ها که ما داریم احساس می کنیم، چیست؟!
در پاسخ آنان گفته شده که نفی وجود حقیقی از اشیاء کردن به این معنا نیست که همه چیز خداست یا اتحاد خالق و مخلوق می باشد.
و حکی أن حکیماً کان فی اصبهان و کان من دابه أنه اذا حضر وقت غذائه یرسل خادمه یشتری له و لمن کان عنده - کائناً من کان - غذاء یأکل معه و اتفق فی یوم أن جائه واحد من طلاب البلد لحاجه وقت الغذاء. فقال الحکیم لخادمه اشتر لنا غذاء نتغذی. و ذهب الخادم و اشتری لهما غذاء واحضره.
حکایت شده مرد حکیمی در اصفهان بود و عادتش بر این بود که چون وقت غذایش می رسید، خادم خود را می فرستاد تا برای او و برای هر کس که در نزد اوست - هر که می خواهد بوده باشد - غذا بخرد؛ و آن حکیم با آن شخص حاضر با هم غذا بخورند.
اتفاقاً روزی در وقت غذا یکی از طلاب شهر برای حاجتی نزد وی آمده بود، حکیم به خادمش گفت: برای ما غذا بخر، تا ما تغذی نماییم.
خادم روانه شد و برای آن دو نفر غذایی خرید و حاضر کرد.
قال الحکیم للفاضل: بسم الله - تعال، نتغذی. قال الشیخ: أنا لا اتغذی!
قال: تغذیت؟! قال: لا! قال لم لا تتغذی و أنت ما تغذیت بعد؟!
قال: احتاط أن اکل من غذائکم؟! قال: ما وجه احتیاطک؟!
قال: سمعت أنک تقول: بوحده الوجود - و هو کفر و لا یجوز لی أن آکل من طعامک معک لأنه ینجس من ملاقاتک!؟
قال: ما فرضت أنت معنی وحده الوجود و حکمت بکفر قائله؟!
قال: من جهه أن القائل بأن الله کل الأشیاء و جمیع الموجودات هو الله!؟
حکیم به آن مرد فاضل گفت: بسم الله، بیا غذا بخوریم! آن شیخ گفت: من غذا نمی خورم!
گفت: آیا غذا خورده ای؟! گفت: نه!
گفت: چرا غذا نمی خوری با آنکه هنوز غذا نخورده ای؟! گفت: من احتیاط می کنم از غذای شما بخورم!
گفت: سبب احتیاط تو چیست؟ گفت: من شنیده ام که تو قایل به وحدت وجود هستی! و آن کفر است و جایز نیست برای من که با شما از غذای شما بخورم؛ زیرا که غذا به واسطه ملاقات و تماس با شما نجس می شود!
گفت: تو معنای وحدت وجود را چه تصور کرده ای، تا اینکه حکم به کفر قایل به آن، نموده ای؟!
گفت: به جهت آنکه قایل به وحدت وجود می گوید به اینکه خدا همه اشیاء است و جمیع موجودات، الله هستند!
قال: أخطأت، تعال، تغذ، لأنی قائل بوحده الوجود و لا أقول: بأن جمیع الأشیاء هو الله لأن من جمله الأشیاء جنابک و أنا لا أشک فی کونک بدرجه الحمار او أخس منها فأین القول بالهیتک؟! فلا احتیاط و لا اشکال، تعال، تغذ.
حکیم گفت: اشتباه کردی، بیا غذا بخور! زیرا که من قایل به وحدت وجود هستم و نمی گویم که جمیع اشیاء خدا هستند؛ چون از جمله آن اشیاء، جنابعالی می باشد و من شکی ندارم در اینکه شما در مرتبه الاغ هستید یا پست تر از الاغ؛ پس کجا می تواند کسی قایل به الوهیت شما گردد؟! بنابراین احتیاط شما بدون وجه است و اشکال در غذا خوردن نیست! اینک تشریف بیار و غذا بخور!
و بالجمله؛ نفی الوجود عن الموجودات لیس قولاً باتحاد الموجودات مع الله و الوحده غیر الاتحاد لأن الاتحاد لا یکون الا بین شیئین و هو لا یوافق القول بالوحده.
فان قلت: ولو سلمنا أن هذا اللفظ لا یلایم الاتحاد و لکن تفسیر هم ذلک فی کلماتهم المفصله انما یعطی ذلک و هو قول القائل: لیس فی الدار غیره دیار و قول القائل ان الأعیان حدود و أعدام و لیس فی الخارج الا الوجود و هو الله تعالی و تمثیلهم بالبحر و أمواجه.
خلاصه سخن اینکه؛ نفی وجود از موجودات، لازمه اش قائل شدن به اتحاد موجودات با خدا نیست و اصولاً وحدت غیر از اتحاداست؛ برای اینکه اتحاد صورت نمی گیرد مگر بین دو چیز و این با قول به وحدت منافات دارد.
پس اگر بگویی: به فرض آنکه قبول کنیم که کلمه وحدت با کلمه اتحاد نمی سازد ولی از کلمات مفصل عارفان در تفسیر این الفاظ همین معنی به دست می آید؛ زیرا می گویند: در دار وجود به جز او دیاری نیست. و می گوید: اعیان خارجی همگی عبارتند از حدود و اعدام و آنچه وجود خارجی دارد همان وجود است و آن هم خداوند متعال می باشد. و برای این معنا دریا و موج دریا را مثال می زنند که موج وجودی ندارد هرچه هست همان آب دریاست.
قیل فی جوابه: مرادهم من هذه الالفاظ انه لیس لها من جهه انفسها وجود ای لو فرضت حقائقها لا وجوداتها فهی اعتبارات و اعدام.
فان قلت: لا نسلم کون مرادهم ذلک لأنهم یقولون انها بعد الموجودیه أیضاً لیست الا أعداماً و حدوداً للوجود.
در جوابشان گفته شده که مقصودشان از این الفاظ آن است که این اعیان از خودشان وجودی ندارند و این به آن معناست که اگر حقایق این اعیان فرض شود - نه وجودهای آنها - همان اعتبارات و اعدام اند.
پس اگر بگویی: ما قبول نمی کنیم که مرادشان این باشد؛ برای اینکه اینان می گویند که اعیان پس از آنکه موجود شدند نیز اعدام هستند و حدود وجود به شمار می آیند.
قلت: مرادهم أن الماهیات لا یمکن أن تتصف بالوجود الحقیقی و الوجود الحقیقی الخارجی هو شی ء أحدی المعنی. لا یتصور له شریک فی الحقیقه و هو واحد لا یکمن أن یکون اثنین.
و الحقایق و الأعیان حقائقها عباره عن شئون هذا الوجود و الموجود الحقیقی و انک من جهه أنک لا تعرف الوجود الحقیقی تتخیل أن هذا الوجود الذی تراه لنفسک و لغیرک من الظهور و الکون هو وجود حقیقی کما أنک تتخیل أن جواهر العالم جواهر و لکنک اذا تأملت بالتأمل الصحیح أو انکشفت لک حقیقه الأمر بالکشف الشهودی تری أن الجواهر کلها أعراض و أشکال للوجود الحقیقی بل هی أعراض و حدود للوجود المنبسط الذی هو أیضاً شأن من شئون الوجود الحقیقی و أمر ارتباطی لا أصل له حقیقة.
در پاسخ می گویم: مقصودشان آن است که ماهیات امکان ندارد متصف به وجود حقیقی شوند و وجود حقیقی خارجی یک چیز یگانه است که در حقیقت برای او شریکی قابل تصور نیست و او یکتاست و امکان ندارد دو تا گردد و حقایق و اعیان، همگی شئون این وجود و موجود حقیقی هستند ولی چون تو وجود حقیقی را به خوبی نشناخته ای، وقتی ظهور و نمودی را که برای خودت و غیر خودت می بینی خیال می کنی که این گونه وجود همان وجود حقیقی است، همان گونه که جوهرهای این عالم را می پنداری که واقعاً جوهر هستند ولیکن اگر عمیق و صحیح بیاندیشی یا حقیقت امر برای تو به وسیله کشف شهودی صورت پذیرد خواهی دید که همین جوهرها در حقیقت اعراض و اشکال وجود حقیقی هستند بلکه اینها اعراض و حدود برای وجود منبسط می باشند و وجود منبسط شأنی از شئون وجود حقیقی به شمار می آید و یک امر ارتباطی است که در حقیقت اصل و ریشه ای ندارد.
فان قلت: کیف یمکن أن یقال بذلک و وجودات الجواهر حسیه و کونها جواهر عقلی؟
لأن الجوهر و العرض معنیان یعرفهما العقل.
و لکل فی الخارج مصداق حسی مطابق للمعنیین و العقل انما انتزع المعنیین من المصادیق الخارجیه و أنت فی قولک ذلک تخطأ العقل و الحس و لیس لنا وراء العقل و الحس أمر نحکم به علی الأشیاء.
پس اگر بگویی: چگونه ممکن است گفته شود که جواهر این عالم اعراض هستند در حالی که وجودشان را کاملاً حس می کنیم و می فهمیم که اینها جواهرند نه عرض؛ زیرا جوهر و عرض دو معنا هستند که عقل می تواند آنها را بشناسد و در خارج برای هر کدام از آنها مصداق های حسی وجود دارد که مطابق همان معنایی است که عقل آن را شناخته است و عقل آن دو معنا را یعنی معنای جوهر و عرض را از همین مصداق های خارجی انتزاع کرده است و شما که می گویید جوهری وجود ندارد عقل و حس ما خطاپذیرند و ما هم به جز عقل و حس، وسیله دیگری برای درک اشیا نداریم.
قلت: أما قولک: بأن مصادیقها تدرک بالحس فهو لا ینفع فی تحقیق کونها جواهر أو أعراضاً حقیقیه أو غیر حقیقیه.
و أما قولک: ان العقل یحکم للجواهر بالجوهریه فهو حق الا أنه بعد النظر الصحیح لا یحکم الا بکونها جواهر نسبیه بالنسبیه الی أعراضها و لا یحکم بکونها جواهر حقیقیه لأنه لا یشک بعد النظر الصحیح فی أنه لا قوام لشی ء من الموجودات الا بالله الحی القیوم و قد قامت به السموات و الأرضون کلها و هذه الجبال الرواسی الثقال انما تحس موجوده متصفه بالجوهریه بل الحس لا یری معها فی محلها شیئاً آخر و یراها جامده ساکنه لکنها کلها من خطاء الحس یحکم العقل بخطائها و یوضح ذلک لأهلها بحیث لا یشکون فی أنها لیست جواهر حقیقیه و لیست جامده بل سیاله متحرکه مظلمه بل کلها غائبه عن نفسها و عن جیرانها من الأجسام و خطا الحس أمراً غریباً بل له أمثله و مصادیق و معروفه فی الخارج بعضها و ان کانت خفیه العامه و لکن بعضها الآخر تدرکها العقول العامه الناقصه أیضاً.(234)
در پاسخ می گویم: اما اینکه گفتی مصادیق جوهر و عرض را با حس خود درک می کنیم پس این در تحقیق اینکه جواهر یا اعراض، حقیقی یا غیر حقیقی هستند، ثمربخش نیست و اما اینکه جواهر یا اعراض، حقیقی یا غیر حقیقی هستند، ثمر بخش نیست و اما اینکه گفتی عقل حکم می کند بر جوهر بودن جواهر، این حرفت درست است ولی اگر خوب بنگری می بینی که آنچه عقل حکم می کند چیزی جز این نیست که این جوهرها نسبت به عرض های خودشان؛ جوهر هستند نه آنکه آنها جواهر حقیقی باشند؛ زیرا پس از شناخت صحیح جای هیچ شکی نیست که هیچ موجودی از موجودات دارای قوام و ثبات نیستند مگر به وسیله خدای حی و قیوم و اوست که قیوم آسمان ها و زمین هاست و احساس می کنی این همه کوه های با شکوه و سنگین موجودی هستند متصف به جوهر بودن بلکه حس به همراه آنها در محل آنها چیز دیگر احساس نمی کند و کوه ها را جامد ساکن می بیند لیکن همه اینها از خطای حس است که عقل به خطا بودن آنها حکم می کند.
و این خطای حس و خطاسنج بودن عقل برای اهلش روشن است به طوری که هیچ شکی ندارند که اینها جواهر حقیقی نیستند و جامد هم نیستند بلکه سیال و متحرک و ظلمانی هستند بلکه همه آنها از ذات خودشان و از اجسامی که در کنار آنها و همسایه آنهایند، غایب می باشند و خطای حس چیز تازه ای نیست بلکه برای آن مثال های زیاد و مصداق های معروفی در خارج، ذکر شده است و گرچه بعضی از خطاهای حس برای عموم مردم مخفی است ولی بعضی از موارد آن را حتی مردم عادی نیز با عقل های ناقص خودشان درک می کنند.(235)
فان قلت: ان کانت الانیات و الماهیات أعداماً و حدوداً لیس لها وجود حقیقی ولو بعد الایجاد فکیف اللذه و الألم؟! و هما وجدانیان لا یمکن انکارهما و جواب منکرهما انما هو بالضرب و الایلام.
پس اگر بگویی: اگر انیات و ماهیات عبارتند از اعدام و حدود و برای آنها وجود حقیقی نیست ولو بعد از ایجاد، پس این لذت و درد چگونه توجیه می شود با توجه به اینکه آن دو، امر وجدانی و غیر قابل انکار هستند و پاسخ انکارکنندگان آنها چوب است و چماق تا درد را انکار ننمایند؟!
قلت: أما وجود اللذه و الألم و الوجدانیین فلا ننکره و لا غیرهما من آثار الموجودات الخارجیه أیضاً و لکنه لا یستلزم أن یکون وجودهما و وجود واجدهما وجوداً حقیقیاً بل نقول ان هذا الوجدان و الآثار الوجدانیه انما هی من آثار الوجود الربطی و الأمر الشأنی فانک اذا فرضت أن لأشکال هذه الأجسام انیه و حیاه و لذه و ألماً من بعض حالاتهاتری أن الوجود الشکلی لاینافی اللذه و الألم بل اذ تأملت بالنظر الصحیح تری أن ذی الشکل أیضاً فی التحقیق العقلی ینحل الی أشکال و حدود فی الوجود المنبسط و هو ایضاً من شئون الوجود الحقیقی و تجلی من تجلیاته و ظهور من ظهوراته و لا تستبعد ذلک فان کمال الوجود الحقیقی بحیث یکون اوجب لشئونه هذا الشأن العظیم فان لشئونه شئوناً أخری أیضاً غیر ما رأیت و غیر ما خطر بقلبک فکیف اذا نلت بها و انکشف لک حقایقها!
در پاسخ گویم: اما وجود لذت و درد که امری وجدانی هستند و ما نمی توانیم منکر آن دو شویم بلکه غیر از آنها، آثار موجودات خارجی دیگر را نیز نمی توان انکار کرد ولیکن این امر مستلزم آن نمی شود که وجود لذت و درد و احساس کننده های آن دو، دارای وجود حقیقی باشند بلکه می گوییم که همانا این وجدان و آثار وجدانی، آثار ربطی و امر شأنی هستند؛ برای اینکه اگر فرض کنی که برای شکل های این اجسام انیت و واقعیت و حیات و لذت و درد، در بعضی از حالات آن، وجود دارد؛ می بینی همان وجود شکلی، با لذت و درد هم منافاتی ندارد بلکه هنگامی که خوب و درست تأمل نمایی مشاهده می کنی که صاحب شکل نیز در تحقیق عقلی، به شکل ها و حدود در وجود منبسط(236) منحل می شود و او نیز از شئون وجود حقیقی و از تجلیات و ظهورات آن می باشد، نباید این مطلب را بعید بدانی؛ زیرا کمال وجود حقیقی طوری است که شئون او این چنین شأن عظیمی را ایجاب می کند؛ پس همانا برای شئون او، شئون دیگری نیز هست که آنچه تو می بینی و به خاطرت خطور می کند، غیر از آن است؛ پس چگونه به آن وجود دست خواهی یافت و حقایق آن برای تو کشف خواهد شد؟
و ببالی ان هذه النفوس الضعیفه اذا انکشف لها أنوار بعض العوالم العالیه یتخیلون أنه نور الواجب تعالی من جهه ضعف مدارکهم و قله معرفتهم کما یحکی ذلک لبعض العظماء من الأولیاء فضلاً عن غیرهم.
فکیف کان فالقول بأن الوجود الحقیقی مختص بالواجب تعالی جل جلاله و ان وجود غیره من الممکنات لیس وجوداً حقیقیاً بل نظیر وجود العکوس فی المرایا لا استبعاد فیه. و القائلون بوحده الوجود ان کان مرادهم ذلک فهو لیس قولاً بکون الممکن واجباً.
بل ولو کان القول به خطاء فهذا لیس خطأ کفریاً بل هو خطاء فی تحقیق حقیقه الممکن و لیس فی ذلک الا انکار مرتبه من الوجود له و انکار فضیله من فضائله لا اثبات مرتبه الواجب له بل یمکن أن یقال ان القول بأن للاشیاء وجوداً حقیقیاً أقرب الی دعوی شرکه الممکن مع الواجب فی الوجوب و کون الممکن واجباً(237) و هو کفر من حیث لا یشعر
و به ذهن من چنین می آید که هنگامی که انوار بعضی عوالم بالا برای نفوس ضعیف کشف می شود خیال می کنند که نور واجب تعالی است؛ علت این همان ضعف مدرک و قلت معرفت آنهاست؛ چنانچه این مطلب درباره بعضی از اولیای بزرگ حکایت شده چه برسد به دیگران.
به هر صورت؛ قایل شدن به اینکه وجود حقیقی مختص به واجب تعالی - جل جلاله - است و اینکه همانا وجود غیر او از ممکنات، وجود حقیقی نیست بلکه وجودشان مانند وجود عکس ها در آینه هاست، هیچ استبعادی ندارد.
و اگر مقصود قائلین به وحدت وجود این باشد، معنایش قائل شدن به اینکه ممکن الوجود، واجب الوجود می باشد نیست؛ بلکه اگر حتی این قول خطا باشد باز کفرآمیز نیست بلکه آن خطایی است که در تحقیق حقیقت ممکن الوجود صورت گرفته و فقط مرتبه ای از وجود او و فضیلتی از فضائلش انکار شده و مرتبه واجب الوجود برای او اثبات نشده است و بلکه می توان گفت که قایل شدن به اینکه اشیاء دارای وجود حقیقی است نزدیک تر است به ادعای شریک بودن ممکن الوجود با واجب الوجود در وجوب و بودن ممکن الوجود واجب و این کفر است به طوری که معتقد به آن توجه به این امر ندارد.
ولکن الانصاف أن القائلین بذلک أیضاً لا یلتزمون بلازمه الکفر کما أن الانصاف أن القائلین بتوحید الحق فی الوجود الحقیقی لا یلتزمون بکون الممکن واجباً و ان کان ذلک لازم قولهم فی الواقع فی نفس الأمر فالتکفیر بلوازم العقائد لیس علی ما ینبغی.
ولیکن انصاف آن است که حتی کسانی که همین عقیده را دارند که اشیاء دارای وجود حقیقی هستند، نیز به لازم کفر آورش ملتزم نیستند همان طور که انصاف در مورد قائلین به توحید حق در داشتن وجود حقیقی انحصاری ملتزم به واجب الوجود بودن ممکن الوجود نیستند هرچند که لازمه سخن شان در واقع و نفس الامر همین است؛ پس کسی را به خاطر لوازم عقایدش تکفیر کردن، شایسته نیست.(238)
و بالجمله؛ لا یذهب علیک أن القائلین بهذا الأمر الذین قالوا به من طریق المکاشفه لا یقولون ان الحجر مثلاً لیس بموجود فی هذا العالم المحسوس أو لیس بحجر أو لیس فیه صلابه و ثقل بل یقولون: کما أن وجوده فی هذا العالم وجود ظلی و کذلک صلابته و ثقله انما هو بالنسبه الی أهل هذا العالم موجود بهذا الوجود الخاص و متصف بهذه الصفات الخاصه و بالنسبه الی أهل عوالم المثال وجود مثالی و صفاته أیضاً مناسبه لوجوده المثالی و هکذا وجوده فی العالم العقلی وجود عقلانی و صفاته أیضاً بحسب وجوده و هکذا الی أنی یلاحظ بالنسبه الی عالم الذات فلا وجود له فی هذا العالم و لا أثر و لا ذکر و لا اسم و لا رسم و انما الموجود الحقیقی هو ذات الحق تعالی فی الواقع فلا وجود لشی ء غیره واقعاً
خلاصه سخن اینکه؛ از این نکته غافل مشو که همانا کسانی که قایل به این امر هستند همان کسانی که از طریق مکاشفه به این مطلب دست یافته اند، نمی گویند که در این عالم محسوس مثلاً سنگ موجود نیست یا اصلاً سنگ نمی باشند یا در آن صلابت و سنگینی وجود ندارد بلکه می گویند: وجود سنگ و همچنین صلابت و سنگینی آن همان طور که وجود ظلی و سایه ای به شمار می آیند، بالنسبه به اهل این عالم موجود هست به این وجود خاص و متصف به این صفات خاص؛ ولی بالنسبه به اهل عالم مثال، یک وجود مثالی و صفات مثالی متناسب با وجود مثالی اش می باشد و همچنین وجودش در عالم عقلی، یک وجود عقلانی است و صفاتش نیز به حسب وجودش می باشد و به همین طریق است تا آنکه نسبت به عالم ذات ملاحظه شود که در آن عالم نه وجودی دارد و نه اثری و نه ذکری و نه اسمی و نه رسمی؛ و فقط موجود حقیقی همان ذات حق تعالی است و در واقع، واقعاً برای هیچ چیزی، وجودی نیست؛
فاذا تجلی جل جلاله لنبی أو ولی بذاته فلا یری شیئاً غیره حتی نفسه و رؤیته و فنی عن العالم و عن نفسه و عن فنائه و بقی و بربه فیخبر عن الواقع و یقول: لیس فی الدار غیره دیار و علینا رحمه الله الملک الغفار و هذا هو آخر المقامات و لا مطمع لأحد - نبیاً کان أو ولیاً، بشراً کان أو ملکاً - فی غیره.
پس هنگامی که حضرت حق - جل جلاله - برای پیامبری یا ولی ای، تجلی ذاتی نماید، او بجز ذات حق تعالی هیچ چیزی را مشاهده نمی کند حتی خودش و دیدنش را نیز نمی بیند و به کلی از عالم و خودش فانی می شود حتی از فانی شدنش هم فانی می گردد و باقی به پروردگارش می گردد؛ در این هنگام به مقامی نایل می شود که از واقع خبر می دهد و می گوید:
در دار وجود غیر از او دیاری نیست و شامل حال ماست و رحمت الهی ملک غفار
و این آخرین مقام از مقامات سیر و سلوک است که احدی حق ندارد طمع به بالاتر از این مقام بدوزد چه پیغمبر باشد و چه ولی؛ و چه بشر باشد یا فرشته!
و لا یذهب علیک أن ما ذکرنا من العوالم انما هی داخل هذا العالم و لیس خارجاً عنه بمعنی أن هذا العالم حاله و کیفیه للموجودات فی حد و مرتبه من الوجود و عالم المثال حاله و کیفیه أخری ألطف من هذه الکیفیات فی باطن هذا العالم و لیس خارجاً منه فمن کان له نور لعینه الحسیه و اجتمع بنور الشمس أو القمر الحسیین یری العالم الحسی بکیفیات حسیه و صور حسیه و من کان لعینیه المثالیه نور مثالی و اجتمع نوره بنور الکواکب المثالیه یری مثال هذا العالم بکیفیات مثالیه و صور مثالیه فان کیفیات العوالم و صورها مختلفه کل بحسبها و مناسبتها و هکذا و یکشف عن هذا الاختلاف الرؤیا و تعبیرها بما یری واقعه مطابقاً لصورتها المثالیه: یری النائم، اللبن، و یفسره المعبر بالعلم، باللبن و یقع فی الواقع ما یری علی وفق التعبیر.
و از این نکته غافل مشو که همانا این عوالمی که ذکر کردیم همه آنها در داخل همین عالم است و خارج از آن نمی باشد؛ به این معنا که این عالم، حالت و کیفیتی است که موجودات در حد و مرتبه ای از وجودند. عالم مثال، حالتی است لطیف تر و در باطن عالم مذکور است نه خارج از آن. چشم حسی که بینا باشد و با نور خورشید و ماه بنگرد، عالم حسی را با تمام کیفیات و صور حسی می بیند و کسی که چشم مثالی اش را نور مثالی باشد و با کمک نور ستارگان مثالی بنگرد، مثال این عالم را با کیفیات و صور مثالی اش مشاهده خواهد کرد؛ زیرا کیفیات و صور عوالم، هر کدام به حسب و مناسبت و اختلاف، مختلف می شوند. شاهد بر این اختلاف، مسأله خواب دیدن و تعبیر آن است؛ چرا که انسان گاهی خوابی می بیند که مطابق صورت مثالی است. مثلاً در خواب، شیر نوشیدنی می بیند ولی آن تعبیر به آموختن علم می شود و بعد همین امر در خارج تحقق می یابد و تعبیر صحیح به شمار می آید.
حکی أنه رأی رجل فی رؤیاه أن بیده خاتماً یختم به أفواه الناس و فروجهم و جاء الی المعبر و ذکر رؤیاه قال: ان صدق رؤیاک أنت رجل مؤذن تؤذن فی شهر رمضان قبل طلوع الصبح. و کان کما ذکره
حکایت شده که شخصی در عالم رؤیا دید که مهری به دست گرفته و با آن دهن ها و شرمگاه های مردم را مهر می کند. نزد خوابگزاری رفت و خوابش را بازگو کرد، خوابگزار گفت: اگر خواب تو از رؤیاهای صادقه باشد تو اذان گو هستی که در ماه رمضان، اذان صبح را زودتر از وقت موعد آن می گویی. و این کارت باعث می شود که مردم زود از خوردن و آشامیدن و غیره دست بکشند.؛ واقعیت هم همان طور بود که خوابگزار تعبیر کرد.
ویکشف عن ذلک أیضاً الأخبار الکثیره الوارده فی أحوال البرزخ و القیامه و تجسیم الأعمال بما یناسبها من الصور فحصل من جمیع ما قلنا ان الموجود الحق الواقعی انما هو الذات جل جلاله فی عالمها و سایر العوالم انما هو شأن من شئونها و تجلی من تجلیاتها.
و همچنین اخبار و احادیث فراوانی که در بیان احوال عالم برزخ و رستاخیز و تجسم اعمال وارد شده، بیانگر درستی ادعای ماست. پس نتیجه حاصل از همه آن مطالب مذکور، این است که موجود حقیقی و واقعی، فقط ذات حق تعالی - جل جلاله - در عالم ذات و سایر عوالم از شئون و تجلیات اویند.
مثلاً تجلی بالتجلی الأولی فوجد منه العالم العقلی ثم تجلی ثانیاً فظهر عالم النفسی و هکذا الی أن خلق هذا العالم الحسی ففی الخارج موجود حقیقی حق ثابت و شئونه فکل شأن من شئونه عباره عن عالم من العوالم تام فی مرتبته و لکل عالم آثار و صفات حتی ینتهی الی أخس العوالم و أکثفها و أضیقها و هو هذا العالم المحسوس و هذا العالم کیفیه خاصه و صور و حدود شتی لازم لهذه المرتبه من الوجود؛ و وجوده و آثاره مخصوصه بعالمها و هکذا.(239)
مثلاً چون به تجلی او ظهور یافت، عالم عقل به وجود آمد. سپس تجلی دوم رخ داد و عالم نفس پدیدار گشت. همین طور این تجلیات ادامه داشت تا اینکه این عالم حسی را خلق کرد؛ پس آنچه در خارج است فقط موجود حق و حقیقی و ثابت است و شئون او و هر شأنی از شئون او، عبارت از عالمی از عوالم است که در مرتبه خودش عالمی کامل می باشد و هر عالم را آثار و صفات ویژه آن عالم است تا آنکه به پست ترین و کثیف ترین و تنگ ترین عوالم برسد و آن همین عالم محسوس است این عالم کیفیتی است مخصوص و دارای صور و حدهای فراوانی است که ویژه همین مرتبه از وجود است، و آثارش نیز به همین عالم اختصاص دارد و سایر عوالم نیز همین طور است.(240)
و عالم الرؤیا انما هو من عالم المثال فکلما یری فیها فهو من هذا العالم أرضها و سماؤها و جمادها و نباتها بل و صور المرایا أیضاً منه و الصور الخیالیه أیضاً منه و هذا العالم عالم واسع بل عوالم کثیره بل قیل: ان فی عالم المثال ثمانیه عشر ألف عالم.
عالم رؤیا، از عالم مثال است؛ هرچه در عالم رؤیا دیده می شود از قبیل زمین و آسمان و جمادات و نباتات بلکه صوری که در آینه منعکس می شود و صورت های خیالی، همه از آن عالم است.
عالم مثال، عالمی است وسیع؛ بلکه خود، دارای عالم های زیادی است حتی گفته شده که در عالم مثال، هیجده هزار عالم موجود است!
و حکی عن بعض العرفاء أن کلما ورد فی الشرع مما ظاهره مجاز فی عالمنا فقد وجدناه فی بعض هذه العوالم حقیقه من غیر تجوز فکما أن کلما یراه النائم فی الرؤیا انما هو حال و کیف مثالی یظهر لنفسه فی عالم المثال فکذلک ما یراه الیقظان فی عالمنا هذا الحسی حال و کیف حسی یظهر لنفسه فی عالم الحس.
و از بعضی از عارفان حکایت شده که هرچه در شرع مقدس وارد شده که مجاز به شمار می آید در بعضی از عوالم آنها را به صورت حقیقت مشاهده کردیم و دیدیم مجازی در کار نیست!
پس همان طور که شخص در عالم رؤیا، آنچه را که دیده حالت و کیفیت مثالی است که در عالم مثال برای خودش پدیدار گشته است پس همین طور است آنچه که شخص بیدار در این عالم حسی ما می بیند، حالت و کیفیت حسی است که در عالم حس برای خودش ظاهر می گردد.
فان قیل: ما یراه الیقظان کیف للمرئی لا الرآئی.
قلت: نعم عند العامه هکذا و لکن الواقع خلافه لأن الرؤیه حقیقتها کیفیه تصویریه للنفس عند مقابله المرئی لمن له عین صحیحه بشرایط مخصوصه و لم یعلم مطابقتها لواقع صفات المرئی أیضاً بمعنی أن یکون هذه الصوره المرئیه فی الواقع کما فی نفس الرآئی بل کثیراً ما یری الاختلاف فی الرؤیتین لشخص واحد فی زمانین أو لشخصین فی زمان واحد و یختلف بالنسبه الی القریب و البعید و هذا التکیف المعلوم للرآئی انما هو بحکم الحاکم تعالی للرؤیه عند حصول شرائطها علی اختلاف الرآئین و علی اختلاف عوامل الرآئین و لعل للعین المثالی بالنسبه الی المرئی کیفیه أخری و تصوراً آخر فی حکمه.
اگر گفته شود: آنچه که شخص بیدار می بیند کیفیتی است برای مورد رؤیت نه اینکه کیفیتی باشد برای رؤیت کننده؟
در پاسخ می گویم: آری، در نزد عموم مردم همین طور است ولیکن واقع مطلب خلاف این است؛ زیرا حقیقت رؤیت این است که یک کیفیت تصویری از مورد رؤیت هنگام رویارویی آن با کسی که دارای چشم سالم است با شرایط ویژه، برای نفس رخ دهد و معلوم نیست که این کیفیت مطابق باشد با واقعیت صفاتی که در آن چیز هست؛ به این معنی که این صورت مورد رؤیت همان طور باشد که در واقع در نفس رؤیت کننده است بلکه بسیار انفاق می افتد که یک نفر یک چیز را در دو زمان به دو کیفیت مختلف مشاهده می کند و یا دو نفر چیزی را در یک زمان به دو شکل می بینند و همین طور کیفیت رؤیت نسبت به دور یا نزدیک مختلف می شود و همین کیفیت پذیری که برای بیننده است به حکم حاکم تعالی است که با شرایطی در نظر بینندگان اختلاف پیدا می کند و بر حسب اختلاف عوالم بینندگان، مختلف می شود و شاید چشم مثالی موارد رؤیت را با کیفیت دیگری مشاهده کند و تصور دیگری در حکم آن داشته باشد.
و بالجمله؛ هذا العلم الذی یحصل للرآئی بأن الشی ء الفلانی أحمر فی صغر أو کبر مخصوص لیس الا کیفیه خاصه لنفسه یحصل لها عند اجتماع شرائط الرؤیه و لا سبیل لنا الی القطع بأن ذلک انکشاف صفه من صفات المرئی علی ما هو الأمر فی الواقع بل نقطع بأن للمرئی صفه اذا رأیناها یتکیف أنفسنا و یتصور بهذه الصوره اذا رأیناه بعیوننا الحسیه عن قریب.
حاصل سخن اینکه؛ این علمی که برای رؤیت کننده حاصل می شود - مثلاً فلان چیز سرخ است و از نظر کوچکی و بزرگی اندازه مخصوصی دارد - کیفیت خاصی است که در شرایط ویژه ای برای نفس رؤیت کننده حاصل می شود و راهی برای ما نیست تا یقین نماییم که آنچه برای ما کشف شده صد درصد عین همان صفتی است که آن چیز در واقع دارد بلکه آنچه ما به آن یقین داریم این است که آن چیز صفتی دارد که وقتی ما آن را با این چشم حسی از نزدیک مشاهده می کنیم کیفیتی در نفس ما پیدا می شود و به این صورت متصور می گردد.
و نعلم أن هذه الهیئه و الکیفیه قدیری بالعین المثالی بغیر هذه الصوره و نری أن الذی تراه العین الحسیه من الهیئات انما یختلف فی شی ء واحد بالقرب و البعدبل بالنسبه الی شده نور الکواکب و السرج و ضعفها بل بالنسبه الی الصحیح و المریض و بالنسبه الی من أکل بعض الأدویه و من لم یأکل بل اذا رأیناه بالعین الیمنی رأینا مکانه فی غیرمکانه الذی رأینا(241) اذا رأیناه بالیسری فیه بل قدنری الشی ءالواحد اثنین اذا نظرنا الیه مثل نظرالأحول و هذه کلها لا یلائم الحکم بأن الرؤیه انما هو نیل صفه فی المرئی واقعیه و أیضاً لو کانت الرؤیه بنیل الرآئی الی المرئی لتأثر من سایر صفاته أیضاً من السخونه و البروده و غیرهما.
و می دانیم که گاهی با چشم مثالی به غیر این صورت، این شکل و کیفیت را مشاهده می کنیم؛ و می بینیم که آن چیزی که چشم حسی از شکل ها می بیند با دوری و نزدیکی آنها مختلف می شود بله نسبت به زیاد و کم شدن نور ستارگان و چراغ ها فرق می کنند و بلکه نسبت به شخص سالم و مریض، اختلاف دارند و نسبت به کسی که بعضی از داروها را مصرف کرده و آنکه از داروها استفاده ننموده فرق می کنند بلکه وقتی با چشم راست می نگریم آن چیز را در مکانی مشاهده می کنیم و وقتی با چشم چپ می نگریم احساس می کنیم که مکان آن چیز فرق می کند بلکه وقتی چشم خودمان را همچون اشخاص لوچ و دوبین، کنیم یک چیز را مثل آنان دو چیز می بینیم و همه این اختلافات با حکم قطعی به اینکه آنچه ما مشاهده می کنیم به صفت واقعی و حقیقی می باشد، سازگار نیست. و همچنین اگر رؤیت عبارت از آن بود که رؤیت کننده به آنچه دیده رسیده باشد، می بایست نفس رؤیت کننده از صفات آن چیز متأثر گردد از قبیل گرمی و سردی و دیگر صفات.
و بالجمله؛ فالرؤیه و کذلک الخیال و التعقل - کما قیل - انما هو باتحاد الرآئی و المرئی - و التخیل و المتخیل - و العاقل و المعقول - لا بالاضافه المحضه.
فالادراک لا یمکن الا بنیل المدرک لذات المدرک و ذلک اما بخروجه من ذاته الی أن یصل الیه بادخاله ایاه فی ذاته و کلاهما محال - الا أن یتجد معه و یتصور بصورته فالذات العالمه لیست (بذاتها بعینها) هی الذات الجاهله -
خلاصه اینکه؛ رؤیت و همچنین خیال و تعقل - چنان چه گفته شد - در اثر اتحاد رؤیت کننده با رؤیت شده و خیال کننده با مورد خیال و عاقل با معقول صورت می پذیرد نه اینکه فقط نسبتی باشد میان آن دو؛ پس ادراک ممکن نیست جز با نیل ادراک کننده به ادراک شده و این رسیدن، یا از این طریق است که مدرک از ذات خود خارج شود و به ذات مدرک برسد و یا از این طریق که ذات آن را داخل در ذات خود نماید؛ ولی هر دو طریق، محال است مگر اینکه با ذات مدرک متحد شده و به صورت او درآید؛ پس ذاتی که عالم است از حیث ذات، با ذات جاهل یکی نیست؛
فالعلم بالأجسام لا یتعلق بوجوداتها الخارجیه لأن صورها بما هی هی لیست حاصله بهذا النحو من الحصول الاتحادی الا لموادها و لیست حاصله لأنفسها و حصولها لموادها لیس بنحو الحصول العلمی اذ هی أمر عدمی لیست الا جهه القوه فی الوجودات فلیس لها فی أنفسها ذات یصح أن یدرک شیئاً و یعلمه و اذا لم یکن الصور الخارجیه للأجسام مما یصح أن یحصل لها شی ء - الحصول المعتبر فی العلم - و لا هی حاصله لما یصح له أن یعلمها فلیست هی عالمه بشی ء أصلاً و لا لشی ء أن یعلمها بعینها کما هی فهی اذامعلومه بالقوه بمعنی أن فی قوتها أن ینتزع منها عالم صوراً فیعلمها ای یتصور بمثل صورها لاستحاله انتقال المنطبعات فی المواد فالمعلوم بالذات من کل شی ء لیس الا صوراً ادراکیه قائمه بالنفس متحده معها لا ماده خارجیه.
فالمعلوم بالفعل لیس الا لعالمه فکل عالم معلومه غیر معلوم عالم آخر و هو فی الحقیقه عالم و علم و معلوم؛ هذا.
از این رو، علم به اجسام، به وجود خارجی آنها تعلق نمی گیرد؛ زیرا صور آنها از آن جهت که صورت آن اجسام هستند فقط اختصاص به همان اجسام دارند و این گونه حصول اتحادی را فقط با مواد خودشان دارند نه با نفس خودشان؛ و این حصول اتحادی که برای موادشان صورت می پذیرد، به صورت حصول علمی نیست؛ زیرا صورت امری عدمی بوده و فقط جهت قوه موجودات است؛ پس آنان در حقیقت، ذاتی که چیزی را درک نمایند و به آن علم پیدا کنند، ندارند و چون برای صور خارجی اجسام محال است که به آن حصولی که دارای اعتبار علمی است برسند و علم به خودشان هم به طریق معتبری که قبلاً گفته شد، دست یافتنی نباشد، پس آنها نه خودشان به چیزی عالم هستند و نه صورت برای چیزی اند که آن چیز بتواند حقیقت چیزی را درک نماید؛ پس آنها معلوم بالقوه اند، یعنی صلاحیت آن را دارند که عالمی از آنها صوری انتزاع نموده و علم به آنها پیدا کند، یعنی صورت هایی نظیر آن صورت ها را تصور کند؛ زیرا آنچه در طبع مواد نهاده شده محال است که خود آنها به ذهن منتقل شود؛ پس معلوم بالذات، از هر شیئی، صور ادراکی است که قائم به نفس بوده، با آن متحد است، نه ماده خارجی آن؛ پس آنچه که معلوم بالفعل است فقط برای عالمش معلوم است؛ پس معلوم هر عالمی غیر از معلوم عالم دیگر است که در حقیقت، عالم و علم و معلوم متحدند. این نکته را خوب دریاب!
و المقصود من التعرض بهذه التفصیلات، التنبیه الی الفکر فی معرفه النفس و کیفیه الترقی منها الی معرفه الرب و الاستدلال بما یستحکم به تصدیق ذلک و أن یتفطن المبتدی لأصول تنفع فی فکره و الا فلیس کیفیه الفکر الا أن یشتغل المتفکر تاره لتجزیه نفسه و أخری لتجزیه العالم حتی یتحقق له أن ما یعلمه من العالم لیس الا نفسه و عالمه لا العالم الخارجی و ان هذه العوالم المعلومه له انما هو مرتبه من نفسه و حتی یجد نفسه لنفسه ما هی:
مقصود از آنچه به این تفصیلات پرداخته شد، این است که سالک آگاه شود که چگونه می توان به معرفت نفس دست یافت و از آن به قله معرفت پروردگار صعود نمود. و نیز استدلال به آنچه که تصدیق این حقیقت را برای سالک نوآموز آسان نماید و او را آماده پذیرش اصولی سازد که فکر او را نفع و سود می رساند؛ وگرنه کیفیت فکر جز این نیست که شخص فکر کننده گاهی به تحلیل و تجزیه نفس خویش می پردازد و گاهی به تجزیه عالم مشغول می شود تا آنکه برای او محقق شود که آنچه از عالم می داند چیزی نیست جز نفس خودش و عالم خودش نه عالم خارجی. و همانا این عوالمی که معلوم و آشکارند، مرتبه ای از نفس او می باشند تا آنکه از خود می پرسد که نفس من چیست؟!
ثم ینفی عن قلبه کل صوره و خیال و یکون فکره فی العدم حتی تنکشف له حقیقه نفسه، أی یرتفع العالم من بین یدیه و یظهر له حقیقه نفسه بلا صوره و لا ماده. و هذا هو اول معرفه النفس و لعل الی ذلک أشیر فی تفسیر قوله و تعالی: (أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه).(242)
حیث سئل عنه و قال (علیه السلام): نور یقذفه الله فی قلبه فیشرح صدره. قیل هل لذلک من علامه؟
قال (علیه السلام) علامته: التجافی عن دار الغرور و الانابه الی دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت.(243)
سپس هر صورت و خیالی را از قلب خود می زداید و فکر او فقط در عدم سیر می نماید تا اینکه حقیقت نفس اش بر او کشف گردد، یعنی عالم از میان برمی خیزد و او حقیقت نفس خویش را بدون صورت و ماده، به عیان می بیند و این اول مرتبه معرفت نفس است؛ شاید به همین مطلب اشاره شده باشد در تفسیر آیه شریفه پس آیا کسی که خدا سینه اش را برای پذیرش اسلام گشاده و در نتیجه برخوردار از نوری از جانب پروردگارش می باشد همانند فرد تاریک دل است؟(244) که تفسیرش از آن حضرت سؤال شد، فرمودند: نوری است که خداوند بر دل او می افکند پس سینه اش گشاده می گردد. عرض شد: آیا نشانه ای برای این هست؟ فرمودند: نشانه اش آن است که از دنیای فریبا رویگردان شدن و توجه و بازگشت به سرای جاویدان و آماده مردن شدن قبل از فرا رسیدن اجل.
و لعل العامه لا یعتقدون فی معنی التجافی الا الزهد فی الشهوات الدنیا و لا یتصورون معنی التجافی الحقیقی الذی هو ارتفاع الغرور الواقع فی هذا العالم لأهله و عدم رؤیه الأشیاء کما هی الذی هو شأن العامه الذین لم یبلغوا بعد معرفه النفس بهذه المعرفه.
هذا و قد بقی هنا شی ء و هو ان اطلاق الوجود علی الله - جل جلاله - کما فی السنه اهل المعقول لم یردفی الشرع فمامقصودهم؟!
و شاید عامه مردم گمان کنند که مقصود از تجافی و رویگردانی از دنیا، زهد و دوری از شهوت های دنیاست، در حالی که معنای حقیقی آن عبارت است از اینکه پرده فریبی که در این دنیا برای اهل دنیا می باشد و نمی گذارد اشیاء را همان طور که واقعاً هست مشاهده کنند، از جلو چشم برداشته شود؛ چنانچه عامه مردم که بعد از معرفت نفس به این مرتبه از معرفت نایل نشده اند، چنین اند. این نکته را خوب دریاب!
و در اینجا مطلبی باقی مانده و آن اینکه کلمه وجود به خداوند متعال - جل جلاله - در شرع اطلاق نشده است؛ پس مقصود فلاسفه از این اطلاق وجود به خدا چیست؟
أقول: و اما عدم وجود هذا الاطلاق فی الأخبار فهو حق الا أن نظائره موجوده مثل اطلاق الحیاه و العلم و لعل الذی صار سببا لهذا الاطلاق هو نفی توهم زیاده الوجود علی الذات و الا فالمفروض أن مرادهم انما هو الوجود الخارجی القائم بنفسه و القیوم بجمیع الموجودات و هذا هو الذی یرید الشرع من اطلاق الموجود. فکما أن اطلاق الحیاه للحی تعالی انما هو للاشاره الی أن حیاته تعالی ذاتیه و لیست حیاته شیئاً آخر وراء ذاته و هکذا علمه فکذلک وجوده؛ نعم من جهه أنه لم یرد فی الشرع أن ینادی بیا وجود و یا حیاه و یا علم لا نجاوز عما ورد.
در پاسخ گویم: و اما اینکه کلمه وجود در اخبار و روایات به خدا اطلاق نشده درست است؛ ولی نظایر وجود از قبیل حیات و علم به خداوند متعال اطلاق شده است.(245)
و شاید آنچه می تواند سبب این اطلاق باشد همان نفی توهم زیادت وجودی خدا بر ذات است وگرنه مفروض ما این است که مقصودشان وجود خارجی قائم به نفس و قیوم همه موجودات است و این همان است که شرع از گفتن لفظ موجود به خدا، اراده کرده است.
پس همان طور که کلمه حیات را به خداوند حی می توانیم اطلاق نماییم و این به آن معناست که حیات خداوند متعال، ذاتی است و چیزی زاید بر ذات نیست و همچنین علم خداوند متعال نیز همین طور است و وجودش نیز مثل آن دو ذاتی است.
بلی از این جهت که در شرع وارد نشده خداوند متعال به وجود، حیاه و علم خطاب شود؛ در این مورد از شرع متابعت می نماییم و خدا را به این الفاظ نمی خوانیم.
و بعباره أخری لأجل عدم ثبوت تسمیته تعالی بالوجود و العلم و الحیاه نتوقف عن التسمیه و لکن الاطلاق فی مقام البیان غیر التسمیه کما روی فی وصفه تعالی أنه علم لا جهل فیه و نور لا ظلمه فیه و حیاه لا موت معها و لم یقع خطابه بیا علم و یا حیاه.
و به عبارت دیگر، چون نام گذاری شدن خدا به وجود و علم و حیات ثابت نشده، ما نیز در این خصوص توقف می کنیم ولیکن اطلاق این نام ها به خدا در مقام بیان مطلب غیر از نام گذاری کردن اوست؛ همان طور که در توصیف خداوند متعال روایت شده که علمی است که جهلی در او نیست و نوری است که ظلمت به او راه ندارد و حیاتی است که مرگ بردار نیست. با اینکه این تعبیرات انجام پذیرفته ولی به خداوند متعال یا علم، یا حیاه خطاب نشده است.
تحقیق: قد کثر فی أخبار أهل البیت (علیهم السلام) ما یظهر منه أن من أصولهم الکلامیه ان کل ما وجد فی الممکن من الصفات یجب نفیه عن الله تعالی مثل قولهم (علیهم السلام): ... مستشهد بحدوث الأشیاء علی أزلیته و بما وسمها من العجز علی قدرته و بما اضطرها الیه من الفناء علی دوامه..(246)
و مثل قوله (علیه السلام) و بتجهیزه الجواهر عرف أنه لا جوهر له و بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له و هکذا.
تحقیق: در روایات اهل بیت (علیهم السلام)، مسأله ای بسیار ذکر شده است که معلوم می شود از اصول کلامی است و آن اینکه: هر صفتی که در ممکن الوجود یافت می شود باید آن صفت را از خداوند متعال نفی نمود مثل این فرمایش: حدوث اشیاء، شاهدی است بر ازلیت او؛ و داغ عجزی که بر پیشانی آنهاست، گواهی بر قدرت اوست؛ و چون اشیاء به حکم اضطرار فانی می باشند، خود بیانگر دوام و بقای خداست.
و مانند این فرمایش: و از اینکه به جواهر عالم جوهریت بخشید، معلوم شد که خود جوهر نیست؛ و از اینکه وسایل آگاهی ایجاد کرد، معلوم شد که خود او را وسیله آگاهی نیاز نیست. و همچنین روایات دیگری که در این خصوص وارد شده است.
و ورد أیضاً: انه تعالی حی، عالم، سمیع، بصیر، قادر، مرید، کاره، متکلم. و هذه الصفات موجوده فی الممکن أیضاً. فکیف التوفیق؟!
و هکذافی کلام أهل المعرفه: نفی صفات الامکان عنه أمر ظاهر - و قولهم أیضاً: بلزوم المناسبه بین العله و المعلول فی الصفات غیر مستور - و وجه التوفیق انما یعرف من ملاحظه الدلیل
و باز روایتی است که خداوند متعال حی و عالم. سمیع و بصیر و قادر و مرید و کاره و متکلم است با اینکه این صفات در ممکن الوجود نیز وجود دارد، پس این دو مطلب چگونه با هم می سازد؟
و همچنین در کلمات اهل معرفت نیز روشن است که صفات امکان را از خداوند متعال نفی کرده اند و در عین حال گفته اند که میان علت و معلول باید مناسبت و سنخیتی باشد، پس سازگاری این دو مطلب چگونه است؟ و جهت توافق و سازگاری آنها وقتی که خوب دلایل مطالب مذکور ملاحظه شود، به دست می آید.
و الدلیل علی الاصل الاول فی کلامهم و الدلیل علی الاصل علی ما ظهر لبعضهم هو حکم الاطلاق و التقید فان من له الاطلاق الواقعی الغیر المحدود بجهه من الجهات لابد أن یکون صفاته مخالفه لصفات من تعینت انیته و ماهیته من حده فالصفات التی نشأت من التعین لابد أن یخالف صفات من لا تعین له فتعین أن مورد الحکم الأول انما هو خلاف هذا انما هو فی صفات الممکن من حیت امکانه و اما من حیث وجوده فلابد أن یکون فیه من آثار صفاته - جل جلاله - بقدر قربه منه.
اما دلیل بر اصل اول - به طوری که از سخنان بعضی از ایشان فهمیده می شود - عبارت است از حکم اطلاق و تقیید؛ پس همانا برای کسی که اطلاق واقعی است به طوری که به هیچ جهتی از جهات محدود نیست، لابد صفاتش باید مخالف باشد با صفات کسی که وجود و انیت او متعین است و ماهیتش از حد وجودی اش انتزاع می گردد؛ پس صفاتی که از تعین نشأت می گیرد، به ناچار باید مخالف صفات کسی باشد تعینی برایش نیست، پس تعین پیدا کرد که مورد حکم اول همین مخالفت است. این مخالفت در صفات ممکن الوجود از حیث امکانش می باشد و اما از جهت وجودش پس به ناچار باید به مقداری که به خداوند متعال نزدیک است آثار صفات الهی - جل جلاله - در او وجود داشته باشد؛
فالعلم و القدره و الاراده و الکراهه و النطق فی الانسان دون الجماد صفات وجودیه ثابته لهذه المرتبه من الوجود. و أمثال هذه الصفات هی المراد من قول أهل المعرفه بلزوم المناسبه بین العله و المعلول. فصفات الممکن نوعان: نوع منها لازم جهه وجوده و هو لا یخالف صفات الواجب بل یشبهها؛ و نوع منها لازم بجهه نفسه و ماهیته فهو الذی یجب تنزیه موجده عنه؛ فما یوجد فیه من صفات الواجب فهو لیس من صفاته من حیث الامکان.
پس علم و قدرت و اراده و کراهت و نطق - در انسان نه در جماد - صفات وجودی به شمار می آیند که برای این مرتبه از وجود ثابت شده اند. و اگر اهل معرفت قایل به این هستند که بین علت و معلول مناسبت و سنخیتی لازم است، مقصودشان این گونه صفات می باشد، پس ممکن الوجود را دو نوع صفت است: یک نوع از آن، لازمه وجود ممکن است و این گونه صفات، مخالف با صفات واجب الوجود نیستند بلکه شبیه به صفات واجب نیز هستند؛ و نوع دیگر، لازمه نفس ممکن و ماهیت اوست که این گونه صفات را باید از ایجادکننده اش منزه و پاک دانست؛ پس هر صفتی از صفات واجب الوجود که در ممکن الوجود یافت می شود از صفات او از حیث امکانش نیست بلکه از جنبه وجودی اوست.