رساله لقاء الله

نویسنده : میرزا جواد ملکی تبریزی

حکایت توبه کردن جوان کفن دزد

در تفسیر صافی در شأن نزول آیه مبارکه:
والذین اذا فعلوا فاحشه أو ظلموا أنفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله...(52)
و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند، به یاد خدا می افتند و برای گناهان خود، طلب آمرزش می کنند و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟...
از مجالس صدوق(53)، روایت کرده از حضرت صادق (علیه السلام) که معاذ بن جبل داخل شد خدمت حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله و سلم)، باکیاً(54) و سلام عرض کرد و جواب شنید پیامبر فرمودند: چرا گریه می کنی؟ عرض کرد: یا رسول الله، دم در، جوانی هست خوش صورت و رنگ خوب، چنان بر جوانی خودش گریه می کند که مثل زن پسر مرده و می خواهد و به حضور مبارک مشرف بشود؛ فرمودند: بیاور آن جوان را؛ معاذ رفت و جوان را حاضر کرد؛ پس جوان سلام عرض کرد، حضرت جواب فرمودند، سپس فرمودند که چه چیز تو را سبب گریه شده است؟
عرض کرد: چطور گریه نکنم که گناه هایی را مرتکب شده ام که اگر خداوند عالم مرا به بعضی از آنها اخذ نماید مرا داخل جهنم می کند و من چنین می بینم که به زودی مرا اخذ خواهد فرمود و ابداً این گناهان را نخواهد بخشید!
پس حضرت فرمود: آیا به خدا شریک قرار دادی؟ عرض کرد: پناه می برم به خدا از اینکه به خدای خود شریک قرار بدهم.
حضرت فرمود: آیا نفسی را کشته ای که خداوند قتلش را حرام فرموده است؟ عرض کرد: نه.
پس فرمود: خداوند می بخشد گناهان تو را، اگرچه به بزرگی کوه ها باشد!
جوان عرض کرد: گناهان من از کوه ها بزرگتر است!
حضرت فرمودند: خداوند می بخشد اگر چه مثل هفت زمین و دریاهای آن و ریگ های آن و اشجار(55) آن و آنچه در آن است از مخلوقات بوده باشد!
جوان گناهکار عرض کرد: گناهان من از همه اینها بزرگتر است!
پس حضرت فرمود که می بخشد خداوند گناهان تو را، اگرچه به قدر آسمان ها و ستارگان و به قدر عرش و کرسی باشد!
جوان گناهکار عرض کرد: گناهان من از اینها هم بزرگتر است!
معاذ راوی حدیث می گوید: حضرت نظری فرمودند به آن جوان مثل اینکه غضب فرمودند و سپس فرمودند: ویحک! گناهان تو بزرگ است یا پروردگار تو؟!
پس جوان به روی خود بر زمین افتاد و گفت: سبحان ربی! چیزی بزرگتر از خدای من نیست، پروردگار بزرگتر است از هر بزرگی یا رسول الله!
پس حضرت فرمودند: پس آیا می بخشد گناهان عظیم را مگر پروردگار عظیم؟
جوان عرض کرد: لا والله! و ساکت شد.
پس حضرت فرمودند: ویحک یا شاب! آیا خبر نمی دهی مرا به یکی از گناهانت؟
عرض کرد: بلی خبر می دهم. من کارم این بود که هفت سال نبش قبور می کردم و مرده ها را درمی آوردم و کفن های آنها را برمی گرفتم تا اینکه یک دختری از بنات انصار مرد، او را که بردند و دفن کردند و شب شد، آمدم به سوی قبر او و آن را نبش کردم و جنازه اش را در آوردم و کفنش را واگرفتم(56) و برگشتم؛ در این وقت شیطان مرا وسوسه کرد که نمی بینی که چطور است؟! و چطور است؟! تا برگشتم به سوی او و با آن مرده مقاربت کردم و او را عریان گذاشته برگشتم؛ پس شنیدم که ناگهان آن مرده مرا صدا کرد، گفت: وای بر تو ای جوان از دیان یوم الدین در روزی که وامی دارد مرا و تو را برای حساب، مرا این طور توی مرده ها عریان گذاشتی و کفن مرا بردی و مرا اینطور کردی که روز قیامت جنب از قبر برخیزم؟! پس وای باد بر جوانی تو از آتش و گمان نمی کنم که بوی بهشت به مشام تو برسد!
آنگاه آن جوان گناهکار گفت: چه خوب است برای من یا رسول الله؟!
پس آن حضرت فرمودند که دور شو از من ای فاسق! من می ترسم که به آتش تو بسوزم، چقدر نزدیکی تو از آتش!
بعد از آن حضرت همی می فرمودند و اشاره می کردند بر او تا اینکه رفت و از نظر حضرت دور شد و رفت از شهر توشه ای گرفت و آمد به بعضی از کوه ها و پلاسی پوشید و دست هایش - هر دو - را به گردن خودش بست و مشغول عبادت و مناجات شد، عرض می کرد:
یا رب! هذا عبدک بهلول و بین یدیک مغلول؛ یا رب! أنت الذی تعرفنی و زل منی ما تعلم. سیدی، یا رب! انی أصبحت من النادمین و أتیت نبیک تائباً فطردنی و زادنی خوفاً، فأسألک باسمک و جلالک و عظم سلطانک أن لا تخیب رجائی، سیدی! و لا تبطل دعائی و لا تقنطنی من رحمتک.
پروردگارا! این بنده ات بهلول است که دست بسته در محضر تو قرار گرفته؛ پروردگارا! تویی که مرا می شناسی و لغزشی از من صورت گرفته که به آن آگاهی؛ سرورم! پروردگارم! پشیمان شده ام و با حال توبه به خدمت پیامبر شرفیاب شدم، ایشان مرا طرد کرد و بر ترس و دلهره من افزود؛ سپس به اسم تو و جلال و عظمت سلطنت تو، از درگاهت تقاضا می کنم که امیدم را ناکام نفرمایی، ای سرورم! و دعایم را باطل نسازی و از رحمت خود ناامیدم نگردانی.
پس همیشه به این نحو عرض می کرد تا چهل روز و شب تمام شد و حالی داشت که درنده ها و حیوانات وحشی که او را می دیدند در آنها اثر می کرد و بر حال او گریه می کردند!
و بعد از آنکه چهل روز تمام شد، عرض کرد:
اللهم ما فعلت فی حاجتی؟ ان کنت استجبت دعائی و غفرت خطیئتی فأوح الی نبیک و ان لم تستجب لی دعائی و لم تغفر لی خطیئتی و أردت عقوبتی فعجل بنار تحرقنی أو عقوبه فی الدنیا تهلکنی و خلصنی من فضیحه یوم القیامه.
خداوندا! با حاجت و درخواست من چه کردی؟ اگر دعایم را مستجاب فرموده و گناهم را بخشیده ای، پس به پیامبرت وحی فرما و اگر دعایم را اجابت نفرموده ای و مورد بخشش قرار نداده ای و تصمیم بر مجازات من گرفتی، پس هرچه زودتر آتش بفرست تا مرا بسوزاند یا به کیفری در دنیا دچارم ساز تا مرا هلاک گرداند و مرا از رسوایی روز رستاخیز رهایی بخش.
پس خداوند رحیم تعالی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، این آیه را فرستاد: والذین اذا فعلوا فاحشه أو ظلموا أنفسهم؛ یعنی به ارتکاب گناه اعظم از زنا و نبش و اخذ اکفان؛ ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم؛ یعنی ترسیدند از خداوند و زود توبه کردند؛ و من یغفر الذنوب الا الله؛ خداوند می فرماید: آمد به سوی تو، بنده من یا محمد، در حالی که تائب بود پس او را از پیش خودت راندی، پس او کجا برود و که را قصد بکند و از که سؤال بکند که گناه او را ببخشد غیر از من؟ و بعد از آن خداوند متعال فرمود:
ولم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون(57)؛ یعنی بر گناه خود - که زنا اخذ اکفان بود - باقی نماندند اینها، جزای آنها مغفرت است از پروردگارشان و جناتی است که تجری من تحتها الأنهار؛ در حالی که همیشگی هستند در آن جنات؛ و نعم أجر العاملین(58) و چه نیکو است پاداش اهل عمل!
همین که آیه مبارکه نازل شد، حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون آمد در حالی که آیه مبارکه را با لبخند تلاوت می فرمودند، پس به اصحاب فرمودند: کیست که مرا ببرد به نزد آن جوان تائب؟
معاذ عرض کرد: یا رسول الله! شنیده ایم که او در فلان جا و فلان کوه است. پس حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) با اصحاب تشریف بردند تا رسیدند به آن کوه، پس بالا تشریف برده و آن جوان را جستجو می فرمودند، پس ناگاه دیدند آن جوان را - چه جوانی؟! - دیدند که در میان دو سنگ، سرپا ایستاده، دست هایش به گردن بسته، رویش از شدت آفتاب سیاه شده و مژه های چشمش از گریه تماماً ریخته! عرض می کند که:
سیدی! قد أحسنت خلقی و أحسنت صورتی فلیت شعری ماذا ترید بی، أفی النار تحرفنی اؤ فی جوارک تسکننی؟
اللهم انک قد أکثرت الاحسان الی فأنعمت علی، فلیت شعری، ماذا یکون آخر أمری، الی الجنه تزفنی، أم الی النار تسوقنی؟
اللهم ان خطیئتی أعظم من السموات و الأرض و من کرسیک الواسع و عرشک العظیم فلیت شعری تغفر خطیئتی، أم تفضحنی بها یوم القیامه.
سرورم! تو مرا زیبا آفریدی و چهره ام را نیکو نمودی، کاش می دانستم که با من چه خواهی کرد؟ آیا در آتش جهنم می سوزانی یا در جوار خود جایم می دهی؟ خداوندا! تو بسیار به من احسان فرموده ای و به من نعمت داده ای، کاش می دانستم که کار و سرنوشتم به کجا خواهد انجامید؟ آیا به سوی بهشتم خواهی برد یا به سوی جهنم سرازیرم خواهی کرد؟ خداوندا! گناه من از آسمان و زمین و کرسی گسترده و عرش بزرگت، وسیع تر است، کاش می دانستم که گناهم را عفو می فرمایی؟ یا روز قیامت به خاطر آن گناه رسوایم می کنی؟
و به همین منوال مناجات می کند و خاک بر سرش می ریزد و درندگان صحرا به اطراف و مرغ ها بالای سر، صف کشیده به حال او گریه می کنند!
پس وجود مبارک حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک رفته، دست های او را با دست مبارک خود گشودند و خاک از سر او پاک فرموده و فرمودند: بشارت باد تو را ای بهلول! تو آزاد کرده خدایی از آتش!
پس به اصحاب فرمود: این جور تدارک بکنید گناهان خود را چنانچه تدارک کرد بهلول.(59)

توبه حضرت داود (علیه السلام)

و أما توبه الأنبیاء (علیهم السلام) فیکفیک منها ما بلغک من توبه داود النبی - صلوات الله و سلامه علی نبینا و آله و علیه - و قد روی أنه لما علم بعد نزول الملکین... .
اما توبه انبیاء (علیهم السلام)، برای نمونه توبه داود پیغمبر (علیه السلام) کافی است. روایت شده که همین که داود (علیه السلام) بعد از نازل شدن آن دو ملک...
دانست که برای تنبیه او نازل شده اند، چهل روز سجده کرد و سر از سجده برنداشت مگر برای حاجت و نماز و در این چهل روز، نه خورد و نه آشامید و همه اش را گریه می کرد، و آنقدر گریه کرد که از آب چشمش در اطراف سرش گیاه رویید! و حضرت داود (علیه السلام) همه اش خدا را می خواند با زبان های محرقه القلوب(60) و توبه می کرد و از جمله حرف ها که در مناجات می گفت، عرض کرد:
سبحان خالق النور جرح الجبین و فنیت الدموع و تناثرا الدود من رکبتی و خطیئتی ألزم بی من جلدی.
منزه و پاکی ای خدایی که نور را آفریدی، خداوندا! پیشانی از طول سجده زخم شد و اشک دیدگان تمام گشت و سر زانوهایم کرم گذاشت و با این حال، خطایم گریبانم را گرفته که سخت تر از پوستی است که به بدنم چسبیده باشد.
پس ندا آمد: یا داود! آیا گرسنه ای طعامت بدهم؟ آیا تشنه ای آبت بدهم؟ آیا مظلوم شده ای کمکت نمایم؟ و از گناهش اسم برده نشد!
حضرت داود (علیه السلام) صیحه ای کشید و عرض کرد: گناهی را عرض می کنم که مرتکب شدم. پس ندا آمد: سرت را از سجده بردار که بخشیدم تو را؛ معذلک، سر برنداشت تا حضرت جبرئیل (علیه السلام) آمده سرش را برداشت و در بعضی روایات هست که بعد از قبولی توبه اش هم به گناه خود نوحه می کرد به درجه ای که از سوز ندبه و نوحه اش مستمعین کثیر هلاک می شدند و خودش غش می کرد و می افتاد!(61)

زمینه سازی برای توبه

و بالجمله؛ یلزم أن یکون الندم و التضرع و الابتهال و البکاء فی التوبه کماً و کیفاً مناسباً لعظمه الذنب و کثرته و الأولی أن یدعوا الله عند استغفاره بأسمائه و صفاته التی تناسب مقام التوبه بل یناسب ذنبه الذی منه التوبه ان کانت من الذنب المخصوص و ان یکون من الحال و الهیئه و اللباس و الحرکات علی ما هو أجلب للرحمه و العطوفه من اظهار الملق و الاستکانه و المخافه و یدخل من الأبواب التی یلیق بحاله أن یدخل منها.
به هر حال، لازم است که پشیمانی و تضرع و ناله و گریه از نظر کمی و کیفی با بزرگی و زیادی گناهش تناسب داشته باشد و بهتر آن است که هنگام استغفارش، خدا را با نام ها و صفات مناسب مورد توبه بخواند بلکه اگر توبه اش از گناه ویژه ای است خدا را با اسماء و صفات مخصوص که با آن گناه مناسب باشد بخواند و باید حال و شکل و لباس و حرکات اعضا طوری باشد که هرچه بیشتر و بهتر رحمت و عطوفت الهی را به خودش متوجه سازد و جلب نماید؛ از جمله آنهاست: چاپلوسی و اظهار بیچارگی و ترس از عذاب الهی. (خلاصه اینکه) از درهایی که لایق و مناسب حال اوست وارد شود (و با خدا مناجات نماید).
پس هر طور است که از یک دری از درهای رحمت الهی که مناسب حالش است داخل بشود، اگر از هیچیک از درها نتواند داخل بشود لامحاله از در عدم یأس - که در ابلیس است - داخل بشود و عرض بکند:
یا من أجاب لأبغض خلقه ابلیس حیث استنظره لا تحرمنی من اجابتک.
ای کسی که مبغوض ترین خلقش - که ابلیس است - هنگامی که از او مهلت خواست (خواسته او برآورده شد و تا روز قیامت به او مهلت دادی) اینک مرا از اجابت خود محروم مفرما!
و بالجمله؛ این را بداند که در توبه - مادامی که مرگ را معاینه نبیند - باز است اگرچه گناهش در وصف نیاید.
و این را هم بداند که یأس از رحمت الهی، بدترین گناهان است و از آن، بالاتر گناهی را سراغ نداریم؛ جسارت می کنم و عرض می کنم: به یک جهت، یأس از رحمت الهی، از کشتن انبیاء (علیهم السلام) بدتر است!
خلاصه؛ این هم از اهمیات است که باید سالک بداند که شیطان همه همتش این است که انسان را در هر حال که هست از راه خدا منع نماید و اگر از راه های معمولی هوای نفس نتوانست برگرداند آن وقت از طرق مموهه(62) شرع و عقل می آید و اگر از اینها هم نتوانست غلبه نماید، می گوید: امر تو گذشته است، تو نمی توانی توبه حقیقی بکنی، توبه حقیقی شرایط دارد، تو کجا عمل به شرایط توبه حقیقی کجا؟! و اگر به شرایطش عمل نکنی، توبه نکردن بهتر از توبه دروغی است؛ علاوه بر این، می گوید که تو آنقدر گناه کرده ای که از قابلیت و سعادت قبولی توبه و توفیق توبه افتاده ای!
و اگر سالک این حرف های او را قبول بکند، مادامی که قبول کرده است مغلوب شده، آن شیطان ملعون مقصودش را به دست آورده؛ و اگر این حرف های او را جواب داد و رد کرد و گفت: که اولاً: رحمت الهی را که می تواند تخیل بکند، رحمت او، رحمتی است که تو را مأیوس نکرد و دعایت را مستجاب نمود؛ ثانیاً: من اگر توبه حقیقی کامل نتوانم بکنم آن مقداری که توانستم بکنم، می کنم؛ لعل(63) خداوند مهربان به جهت همین مقدار توبه که کردم، توفیق بالاتر آن را بدهد، یک مقدار کامل تر توبه بکنم، و آن را که کردم، باز توفیق بالاتر را می دهد تا مرا به توبه کاملمی رساند؛ چنانکه عاده الله به همین جاری شده است و اگر قول تو را قبول بکنم که هلاک قطعی است و ابداً نجات نیست و همین مأیوسی، خودش از گناهان کبیره موبقه است که لعل سبب بشود به تعجیل عذاب و سبب زیادتی عذاب و خسران دنیا و آخرت بشود.