رساله لقاء الله

نویسنده : میرزا جواد ملکی تبریزی

پیشگفتار پژوهنده

بسم الله الرحمن الرحیم
رساله لقاء الله یا سیر و سلوک(1) اثر ارزنده و شورانگیز حضرت آیت الله سندالتجرید و العرفان حاج میرزا جوادآقا ملکی تبریزی (وفات: 1343 ه.ق 1304 ه.ش) است.
این عارف بزرگ و حکیم فرزانه یکی از برجستگان و نخبگان عرصه عرفان نظری و عملی قرن اخیر است. ایشان در گسترش اخلاق و عرفان در میان اهل علم و ایمان، سهم به سزایی داشته اند و با نگارش سه کتاب مهم و سرنوشت ساز یعنی المراقبات، اسرارالصلاه و لقاءاللهگام مهمی در راستای تهذیب اخلاق مردمان برداشته اند. مؤلف با طرح و سبک ساده و روشن مطالب سیر و سلوک را بیان کرده اند چنانکه برای همگان قابل درک است و برای همین نیز از کتابهای ایشان استقبال کم نظیری به عمل آمده است. مؤلف از شاگردان معروف عارف نامی آخوند ملاحسینقلی همدانی و استاد امام خمینی است.(2) امام راحل برای این استاد بزرگوارش احترام و قدر و مقام خاص قائل بوده و در نوشته هایش از او با احترام یاد می کند و خواندن کتابهایش را توصیه می فرماید: از علمای معاصر، کتب شیخ جلیل القدر عارف بالله حاج میرزا جواد تبریزی (قدس سره) را مطالعه کن، شاید - ان شاء الله تعالی - از این تأبی(3) و تعسف(4) خارج شوی(5) و در بحث لقاءالله می فرماید: ... اگر کسی تفصیل بیشتری بخواهد به رساله لقاء الله مرحوم عارف بالله حاج میرزا جواد تبریزی (قدس سره) رجوع کند که اخبار در این باب را تا اندازه ای جمع کرده است.(6)
علامه سید محمد حسین طهرانی (رحمه الله) درباره کتاب لقاءالله می نویسد: حقاً از نفیس ترین کتب مدونه در عرفان و سلوک است،(7) کتاب لقاءالله ایشان آتشی مخصوص دارد و برای فتح باب سالکین الی الله، کلید و رمز موفقیت است.(8)
علامه حسن زاده آملی نیز می فرماید: ... تا شنیدم آن جناب را رساله ای در لقاءالله است برای تحصیل آن بسیار این در و آن در زدم تا به حکم این که عاقبت جوینده یابنده بود، آن را تحصیل کرده با شراشر جان و دلم آن را مطالعه کردم و در حد وسع خودم از او حظ و لذ برده ام.(9)
آیت الله میرزا خلیل کمره ای (رحمه الله) می فرماید: این کتاب لقاءالله که با حجم کوچک، بسیار بزرگ و سترگ و محتوی اعظم موضوعات و اهم مقاصد است که راه به خدا باشد، در نظر زمره ای از مخلصین خلص، برای ابرار به منزله جان است، مسحه ای از انوار الهی بر جبهه آن نمایان است....(10)
آیت الله فهری می فرماید: این کتاب لقاءالله، از آن رو که حقایق آن التقاطی نیست بلکه نویسنده اش خود، سالک این راه و اهل وجدان و در عین حال، فقیهی عالیقدر و متشرعی دور از تمایل به افراط و تفریط و ملتزم به صراط مستقیم اهل بیت (علیهم السلام) بوده و برای مبتدیان در سلوک آنقدر سودمند است که شاید تا مدت ها آنان را از استاد بی نیاز کند. این کتاب در تجزیه و تحلیل غامض ترین مسایل اسلامی که نوشته های بسیاری از مدعیان بی خبر بجز سرگردانی و یا احیاناً گمراهی و انحراف فکری، نتیجه ای دستگیر نمی شود، آنچنان ماهرانه و با بینش کامل و کافی از پیچ و خم های این گردنه صعب العبور، گذشته که برای سالک الی الله با کمال اطمینان خاطر، چراغ راه و نور تابان است.(11)
علامه طباطبایی (قدس سره) درباره کتاب المراقبات میرزا جوادآقا تبریزی، می فرماید: ... این کتاب دریایی است پر از مروارید که در پیمانه نگنجد و نویسنده آن بدون شک الگوی بلند مرتبه والا مقامی است که قدر و ارزشش با متر و مقیاس، اندازه نمی شود... در این کتاب، لطایف و تیزبینی هایی است که همیشه اهل ولایت الهی از آن مراقبت می کردند.(12)
چون درباره شرح حال و مقامات و کرامات مؤلف محترم و کتابهای ارزنده ایشان، در کتاب طبیب دلها به تفصیل سخن گفته ام دیگر در اینجا آنها را تکرار نمی کنیم فقط علت تحقیق و ترجمه جدید رساله لقاءالله را ذکر می نماییم.
علامه طهرانی (رحمه الله) درباره رساله لقاءالله و نیاز به تصحیح جدیدی از آن می فرماید: این رساله در اولین مرتبه توسط آقای حاج میرزا خلیل کمره ای طبع شد و در آن تحریفات و اضافاتی صورت گرفت. سپس از روی آن نسخه مطبوعه، عکس برداری شده و با حذف بعضی از ضمائم، باز با تحریفات واقع در متن به طبع رسید: و آقا سید احمد فهری آن را به ضمیمه مقاله ای از آیت الله خمینی (رحمه الله) در جمله منشورات نهضت زنان مسلمان منتشر کرد. و تحریفات و تصحیفات این طبع از حیطه بیان بیرون است. در سنه 1405 هجریه قمریه انتشارات هجرت اقدام به طبع آن نمود که گرچه آن نسبتاً پاکیزه تر است ولیکن مع ذلک خالی از تحریف نیست و این به سبب نسخه های مطبوعه ای بوده است که در طبع آن دخالت داشته است. امیدوارم خداوند مرا یا شخص دیگر را توفیق دهد تا به طبع آن از روی نسخه اصلیه بدون یک جمله کم و یا زیاد اقدام نماید والله المستعان.(13)
همین فرمایش علامه طهرانی باعث شد تا در جستجوی نسخه اصلی برآییم که پس از پیگیری و پرس و جوها سرانجام نسخه خوب و پاکیزه ای از آن را فهرست نسخه های خطی کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی شناسایی کردیم و کپی از آن تهیه نمودیم. این نسخه در تملک آیت الله سید حسین فاطمی قمی - که از شاگردان معروف و نامی میرزا جواد آقا تبریزی به شمار می آیند - بوده و در اوائل نسخه مهر تملک با سجع نام فاطمی آمده است. این نسخه توسط برادرزاده مؤلف، جناب دکتر عبدالحمید ملکی ملقب به ملک الاطباء در سال 1337 هجری قمری - یعنی شش سال قبل از رحلت مؤلف محترم - کتابت شده و به نظر ایشان نیز رسانده شده که مؤلف حواشی بر آن اضافه کرده اند. بعد از مقابله دقیق با این نسخه، با چاپهای دیگر یعنی چاپ آیت الله میرزا خلیل کمره ای، چاپ مصطفوی، چاپ هجرت و چاپ آیت الله فهری نیز مقابله شده است و با توجه به اینکه حدود نصف رساله لقاءالله به عربی بود، اینجانب مطالب عربی و احادیث را ترجمه کرده و در متن کتاب داخل کروشه قرار دادم و اگر لازم بود کلمه یا جمله ای به متن افزوده شود آن را هم داخل کروشه گذاردیم و آیات و احادیث را اعراب گذاری نموده و منابع و مآخذ آنها را ذکر کردیم و حواشی که خود مؤلف محترم در نسخه مصحح با امضای منه عفی عنه آورده بود در پاورقی با عبارت مرحوم میرزا جوادآقا ملکی تبریزی داخل پرانتز آورده ایم. توضیحاتی نیز از بزرگان عرفان و فلسفه به خصوص مرحوم علامه سید محمد حسین طهرانی در پاورقی ذکر کرده ایم.
شایان ذکر است که یکی از امتیازات این چاپ ضمائم آن می باشد که دو رساله ارزنده در مسأله لقاءالله و یک نامه عرفانی و یک قصیده است:
لقاءالله به قلم عارف و محدث نامی مرحوم فیض کاشانی؛
کیفیت لقاءالله به قلم احیاگر علم و عرفان و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، حضرت امام خمینی - روحی له الفداء -
قصیده لقائیهاز علامه استاد حسن آزاده آملی؛
نامه عرفانیآیت الله میرزا جواد آقاملکی تبریزی به علامه شیخ محمد حسین اصفهانی (قدس سره).
امید است این رساله شورانگیز عارف تبریز، در ایجاد سوز و گداز، و در لقای آن خدای بنده نواز، کارساز گردد و روزنه ای برای اهل راز و نیاز باشد و تلاش این ناچیز نیز، در روز رستاخیز، مقبول درگاه خداوند عزیز قرار گیرد و روح مؤلف بزرگوار شاد و خشنود گردد.
حوزه علمیه قم
1380
صادق حسن زاده

مقدمه مولف

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله و الصلوه علی رسول الله و علی ءاله امناء الله
در قرآن مجید زیاده از بیست جا عبارت لقاءالله و نظر بر خداوند وارد شده، وهکذا در تعبیرات انبیا و ائمه (علیهم السلام) و از این طرف هم در اخبار، در تنزیه حق - جل و علا - کلماتی وارد شده که ظاهرش تنزیه صرف است از همه مراتب معرفت.
علمای شیعه - رضوان الله علیهم - را هم در این باب مذاق های مختلفه است؛ عمده آن دو مذاق است: تنزیه صرف حتی اینکه منتهای معرفت همان فهمیدن این است که باید خداوند را تنزیه صرف نمود و آیات و اخباری که در معرفت و لقاءالله وارد شده است، آنها را تأویل نمود.
مثلاً تمام آیات و اخبار لقاءالله را معنی می کنند بر مرگ و لقاء ثواب و عقاب.
و فرقه دیگر را مذاق این است که اخباری که در تنزیه صرف وارد شده است باید جمع میان آنها و اخبار تشبیه و اخباری که ظاهر در امکان معرفت و وصول است، به این طور نمود که: اخبار تنزیه صرف را حمل کرد به معرفت به طریق رؤیت به این چشم ظاهر و به معرفت کنه ذات اقدس الهی؛ و اخبار تشبیه و لقاء و وصول و معرفت را حمل کرد به معرفت اجمالی و معرفت اسماء و صفات الهی و تجلی مراتب ذات و اسماء و صفات حق تعالی، به آن میزان که برای ممکن، ممکن است.
و به عبارت دیگر،(14) کشف حجب ظلمانیه و نورانیه که برای عبد شد؛ آن وقت معرفت بر ذات حق تعالی و اسماء و صفات او پیدا می کند که آن معرفت از جنس معرفت قبل از آن کشف نیست.
و به عبارت دیگر، انوار جمال و جلال الهی در قلب و عقل و سر خواص اولیای او تجلی می کند، به درجه ای که او را از خود فانی می نماید و به خود باقی می دارد؛ آن وقت محو جمال خود نموده و عقل او را مستغرق معرفت خود کرده، و به جای عقل او خود تدبیر امور او را می نماید. اگرچه بعد از این همه مراتب کشف سبحات جلال و تجلی انوار جمال و فنای فی الله و بقای بالله، باز حاصل این معرفت، این خواهد شد که از روی حقیقت از وصول به کنه معرفت ذات، عجز خود را بالعیان و الکشف خواهد دید.
بلی این هم عجز از معرفت است و عجز سایر ناس هم عجز از معرفت است؛ لیکن این کجا و آن کجا؟ بلی جماد هم عاجز از معرفت است، انسان هم. ولی قطعاً تفاوت مراتب عجز حضرت اعلم خلق الله محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) با سایر ناس بلکه با علمای امت، زیادتر از عجز جماد یا انسان است.
اجمالاً مذاق طائفه ای از متکلمین علمای اعلام مذاق اول است؛ مستدلاً به ظواهر بعضی از اخبار و تأویلاً للآیات و الأخبار و الأدعیه الوارده فی ذلک.(15)
این حقیر بی بضاعت می خواهم بعضی از آیات و اخبار وارده در این معنی را با تأویلات حضرات ذکر نمایم تا معلوم شود حق از باطل.
از جمله آیات، آیات لقاءالله است.
جواب داده اند طائفه اولی از این آیات به آنکه: مراد، مرگ و لقای ثواب الهی است.
این جواب را طائفه ثانیه رد کرده اند به اینکه: این مجاز است. و مجاز بعیدی هم هست. و اگر بنابر حمل به معنای مجازی باشد، مجاز اقرب از او این است که به یک درجه از ملاقات را که در حق ممکن شرعاً جائز است حمل نمائیم، اگرچه عرف عام آن را لقای حقیقی نگویند و حال آنکه بنابر آنکه الفاظ برای ارواح معانی موضوع باشد و معنی روح ملاقات را تصور نمائیم، خواهیم دید که ملاقات اجسام هم حقیقت است و ملاقات ارواح هم حقیقت است و ملاقات معانی هم حقیقت است و ملاقات هر کدام به نحوی است که روح معنی ملاقات در او هست ولیکن در هر یک به نحوه لایق حال ملاقی و ملاقی است.
پس حالا که این طور شد، می توان گفت که معنی ملاقات ممکن با خداوند جلیل هم روح ملاقات در او حقیقتاً هست؛ ولیکن نحوه آن هم لایق این ملاقی و ملاقی است و آن عبارت از همان معنی است که در ادعیه و اخبار از او به تعبیرات مختلفه، به لفظ وصول و زیارت و نظر بر وجه و تجلی و دیدن قلب و تعلق روح تعبیر شده است و از ضد آن به فراق و حرمان تعبیر می شود.
و در تفسیر قد قامت الصلوة امیر (علیه السلام) روایت است: یعنی نزدیک شد وقت زیارت.
و در دعاها مکرراً وارد است: و لا تحرمنی النظر الی وجهک. و مرا محروم مگردان از نظر به سوی وجه خودت!
و در کلمات آن حضرت است: و لکن تراه القلوب بحقائق الایمان.
ولیکن او را می بینند دل های آدمیان به واسطه حقیقت های ایمان.
و در مناجات شعبانیه است: و ألحقنی بنور عزک الأبهج فأکون لک عارفاً. و مرا ملحق کن به نور عزتت که بهجت انگیزترین است تا اینکه عارف تو گردم!
و هم در آن مناجات است: و أنر أبصار قلوبنا بضیآء نظرها الیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر أرواحنا معلقه بعز قدسک!
و دیدگان بصیرت دل های ما را به درخشش نظرتان به سویت نورانی نما تا آنکه چشمان دل هایمان حجاب های نور را پاره کند و به معدن عظمت واصل گردد و ارواح ما به مقام عز قدست بسته و پیوسته شود!
و در دعای کمیل (رحمه الله) عرض می کند: و هبنی صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک؟! و مرا چنان پندار که قدرت صبر و شکیبایی بر عذابت را داشته باشم، پس چگونه می توانم بر فراقت شکیبا باشم؟!
مرد با فهم صافی از شبهات خارجیه بعد از ملاحظه این تعبیرات مختلفه قطع خواهد کرد بر اینکه مراد از لقای خداوند، لقای ثواب او که مثلاً بهشت رفتن و سیب خوردن و حورالعین دیدن نیست. چه مناسبت دارد این معنی با این تعبیرات؟!
مثلاً اگر لقای مطلق را کسی تواند به یک معنی دور از معانی لقاء حمل نماید، آخر، الفاظ دیگر را چه می کند؟ مثلاً نظر بر وجه را چه باید کرد؟! ألحقنی بنور عزک الأبهج فأکون لک عارفاً را چه بکنیم؟!أنر أبصار قلوبنا بضیآء نظرها الیک را هم می شود که بگوید: گلابی خوردن است؟!
و اگر کسی بگوید که: قبول دارم مراد از لقاءالله اینها نیست؛ لیکن مراد از لقای او، لقای اولیای او از انبیا و ائمه (علیهم السلام) است. برای ماها مثلاً کسی به صدر اعظم عرض بکند، تجوزاً می شود بگوید: به شاه عرض کردم. چنان چه در اخبار اطلاقوجه الله بر ائمه (علیهم السلام) و انبیا شذه است؛ مثلاً پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وجه خداست نسبت به ائمه (علیهم السلام) و ائمه (علیهم السلام) وجه خدا هستند نسبت به ماها.
جواب می گوییم:
اولاً اینکه این دعاها را انبیا و اولیا حتی نفس مقدس حضرت نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) می خواندند و خود وجود مبارک آن حضرت که اسم اعظم و وجه خداست، پس او چه قصد می کرد؟!
مثلاً در خبر معراج که می فرماید: آن حضرت ذره ای از نور عظمت را دید از خود رفت، این را چه باید کرد؟!(16)
وانگهی این معنی هم که بر بعضی از مقامات انبیا و ائمه (علیهم السلام) اطلاق می شود، بعد از این است که ایشان به درجه قرب رسیده باشند و فانی فی الله شده اند و به صفات الله متصف شده اند. آن وقت اطلاق وجه الله و جنب الله و اسم الله برای آنها جایز می شود. و قول به این معنی فی الحقیقه قبول مطلب خصم است نه رد.
تفصیل این اجمال تا یک درجه این است که در اخبار معتبره وارد شده است که فرموده اند: نحن الأسماء الحسنی. و مراد از این اسماء قطعاً اسم لفظی که نیست؛ اسم عینی خواهد بود. چنانکه از اخبار معلوم می شود خداوند اسماء عینیه غیر لفظیه دارد که با آنها در عالم کارها می کند و خداوند جل جلاله با آن اسم ها در عوالم تجلی می کند و تأثیرات در عالم واقع می شود، بلکه وجود همه عالم از تجلیات اسماء الهیه است؛ چنانکه در ادعیه ائمه معصومین (علیهم السلام) خیلی وارد است:
و باسمک الذی تجلیت به علی فلان و علی فلان!
و تو را سوگند می دهم به اسم تو؛ آن چنان اسمی که با آن بر فلان و بر فلان تجلی نمودی!
و باسمک الذی خلقت به السموات و الأرض!
و تو را سوگند می دهم به اسم تو؛ آن چنان اسمی که با آن آسمان ها و زمین را آفریدی!
و در دعای کمیل است:
و بأسمائک التی ملأت أرکان کل شی ء!
و من از تو می خواهم و مسألت دارم به اسمائت که ارکان و اساس هر چیزی را پر کرده است!
و در کتب اصول کافی و توحیدصدوق که از جمله کتاب های معتبره شیعه است، روایت کرده اند از حضرت صادق (علیه السلام). قال:
ان الله خلق اسماً بالحروف غیر مصوت، و باللفظ غیر منطق، و بالشخص غیر مجسد، و بالتشبیه غیر موصوف، و باللون غیر مصبوغ، منفی عنه الأقطار، مبعد، عنه الحدود، و محجوب عنه حس کل متوهم، مستتر غیر مستور.
فجعله کلمه تامه علی أربعه أجزاء معاً؛ لیس منها واحد قبل الأخر.
فأظهر منها ثلاثه أسماء لفاقه الخلق الیها، و حجب منها واحداً، و هو الاسم المکنون المخزون. بهذه الأسماء التی ظهرت، فالظاهر منها هو الله تعالی.
و سخر سبحانه لکل اسم من هذه الأسماء أربعه أرکان؛ فذلک اثنا عشر رکناً. ثم خلق لکن رکن ثلاثین اسماً، فعلا منسوباً الیها. فهو الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، الخالق، الباری ء، المصور، الحی، القیوم، لا تأخذه سنه و لا نوم، العلیم، الخبیر، السمیع، البصیر، الحکیم، العزیز، الجبار، المتکبر، العلی، العظیم، المقتدر، القادر، السلام، المؤمن، المهیمن، المنشی ء، البدیع، الرفیع، الجلیل، الکریم، الرازق، المحیی، الممیت، الباعث، الوارث.
فهذه الأسماء و ما کان من الأسماء الحسنی حتی یتم ثلاث مأه و ستین اسماً؛ فهی نسبه لهذه الأسماء الثلاثه و هذه الأسماء الثلاثه أرکان و حجب الاسم الواحد المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثه.
و ذلک قوله تعالی: قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن أیاماً تدعوا فله الأسماء الحسنی.(17)
خداوند اسمی را آفرید که با حروف صدا نمی داد، و با لفظ گویا نبود، و با پیکر دارای جسد نبود، و با تشبیه در وصف نمی گنجید، و با رنگ، رنگ آمیزی نشده بود. اقطار و اکناف جهان هستی از او طرف و نفی گردیده بود، حدود و ثغور آن از او دور شده بود، حس هر شخص توهم کننده ای از ادراک وی محجوب بود. پنهان بود بدون آنکه پنهان شده باشد.
پس خداوند آن را کلمه تامه ای بر چهار قسمت با هم قرار داد؛ بدون آنکه یکی از آنها پیش از دیگری بوده باشد.
پس از آن اسماء، سه اسم را به جهت نیازمندی خلائق بدان ظاهر کرد؛ و یکی از آن اسماء را پنهان و مستور نمود و آن است اسم پوشیده شده و سر به مهر گرفته شده و به واسطه این سه اسمی که ظاهر گردیده شده است؛ بنابراین، ظاهر، عبارت می باشد از الله تبارک و تعالی.
پس خداوند سبحانه برای هر یک از این اسماء ثلاثه، چهار عدد پایه را مسخر و رام آنها نمود؛ بناء علی هذا به دوازده پایه بالغ آمد و پس از آن آفرید برای هر پایه ای از این پایه های دوازده گانه، سی عدد اسم و بنابراین، آن اسم به نحو تصاعدی بالا رفت (تا رسید به سیصد و شصت اسم فرعی) که منسوب هستند به آن سه اسم اصلی.
لهذا آن اسماء فرعی عبارتند از: رحمن، رحیم، ملک، قدوس، خالق، باری ء، مصور، حی، قیوم، لا تأخذه سنه ولا نوم، علیم، خبیر، سمیع، بصیر، حکیم، عزیز، جبار، متکبر، علی، عظیم، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهیمن، منشی ء، بدیع، رفیع جلیل، کریم، رازق، محیی، ممیت، باعث، وارث.
بنابراین، این اسماء و بقیه اسماء حسنی تا برسد و تمام شود سیصد و شصت اسم، منسوب می باشند به آن اسماء سه گانه. و این اسماء ثلاثه ارکان و حجاب هایی هستند برای آن اسم واحد که به واسطه این سه اسم، مخزون و مکنون گشته است و آن است گفتار خداوند عزوجل: بگو ای پیغمبر! بخوانید الله را، یا بخوانید رحمن را، هر کدام یک را که بخوانید اسماء حسنی از مختصات اوست.
از این روایت و روایات و ادعیه متواتره معلوم می شود که: اسماء مخلوقند، و اسماء عینیه هم هستند و هم روایات معتبره هست که ائمه ما (علیهم السلام) می فرمایند که: ما اسماء حسنی هستیم، بلکه امام اسم اعظم است.
و به اعتقاد طائفه شیعه، اشرف تمام مخلوقات حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله و سلم) است و به این قرار باید اسم اعظم هم باشد. علاوه بر این در ادعیه ماه مبارک هست که می گوید: آن حضرت حجاب اقرب است. یعنی طرف ممکن و اقرب مخلوقات است و در روایت است که علی ممسوس است به ذات الله.(18)
و باید انسان تدبر در این اخبار نماید؛ اولاً ملتفت باشد که این اخبار سنداً معتبر و در کتب معتبره و امضاهای علمای مذهب بر آنها واقع است و علاوه بر استحکام اسناد، علمای اعلام این اخبار را قبول کرده اند و در کتب معتمده شان که تصریح به صحت اسناد آنها کرده اند ضبط کرده اند و از این اخبار عند التأمل واضح است که مقام حضرت ختمی مرتبت مرتبه اسم اعظم و حجاب اقرب است و از این سیصد اسم(19) که سی و پنج تای از آن در این خبر ذکر شده بالاتر است؛ بلکه همه اسماء در حیطه مرتبت آن بزرگوار می باشد؛ چرا که صریح روایت گذشته است که این سیصد اسم مخلوق از ارکان اسماء ثلاثه و همه اینها با اسماء ثلاثه از ارکان و حجب اسم واحد مکنون مخزون است که آن هم مخلوق است.
و بعد از اینکه این مراتب مسموع سمع شریف باشد و مختصر تأمل نمایند، خواهند دید که اگر این اسماء الله و صفات الله که در این اسماء است، مثلاً از مراتب حقیقت سید بشر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد، لابد قرب آن بزرگوار قرب معنوی، و معرفت او معرفت حقیقیه خواهد بود؛ اگرچه بعد از این همه تفاصیل باز به تنصیص خود آن بزرگوار و فرمایشات آل طیبین و خلفای مقدسین ایشان که علمشان با آن حضرت مساوی است، به این معنی که وارث همه علوم آن حضرت هستند، خود آن بزرگواران هم از معرفت کنه حقیقت ذات عاجز باشند؛ و این معنی را منافاتی با دعوای حضرات نیست که معرفت حق جل جلاله اجمالاً برای بزرگان دین و اولیای خداوند رحیم، ممکن و مرغوب فیه است. بلکه اهم مطالب دینیه همین است که بلکه کسی از این مطالب و مراتب چیزی تحصیل نماید. بلکه این مطلب غایت دین بلکه علت غائیه خلق سماوات و ارضین، بلکه تمام عالم هاست.
و اگر کسی با همه این مراتب در مقام تنزیه صرف ذات اقدس ایستادگی داشته باشد و بگوید: به هیچ وجه راه به معرفت خدا نیست؛ نه تفصیلاً و نه اجمالاً، و نه کنهاً و نه وجهاً، آن وقت اگر تأمل صادق نماید خواهد دید که این تنزیه موجب تعطیل و موجب ابطال و الحاق به عدم است من حیث لا یشعر، چنانکه ائمه (علیهم السلام) در اخبار معتبره نهی از تنزیه صرف فرموده اند.
در روایت کافی است که زندیق سؤال کرد که:
فله انیه و ماثیه؟!
قال (علیه السلام): نعم لا یثبت الشی ء الا بانیه و مائیه!
قال السائل: فله کیفیه؟!
قال (علیه السلام): لا لأن الکیفیه جهه الصفه و الاحاطه! و لکن لابد من الخروج من جهه التعطیل و التشبیه. لأن من نفاه فقد أنکره و رفع ربوبیته و أبطله، و من شبهه بغیره فقد انتسبه بصفه المخلوقین المصنوعین الذین لا یستحقون الربوبیه. و لکن لابد من اثبات أن له کیفیه لا یستحقها غیره و لا یشارک فیها و لا یحاط بها و لا یعلمها غیره.
آیا خداوند صاحب انیت و ماهیت است؟!
امام صادق (علیه السلام) گفت: آری! چیزی ثبوت پیدا نمی نماید مگر با انیت و ماهیت!
سائل گفت: آیا وی صاحب کیفیت است؟!
امام (علیه السلام) گفت: نه! به جهت آنکه کیفیت، جهت صفت و احاطه او می باشد (و صفت و احاطه او سمت و جهت نمی پذیرد) ولیکن چاره ای نیست مگر آنکه کیفیتی برای او اثبات گردد تا او را در دو جهت تعطیل و تشبیه بیرون برد. زیرا کسی که وی را نفی کند (همه انواع کیفیت ها را از او بزداید) او را انکار کرده است، و ربوبیتش را رفع نموده است، و اصل وجودش را ابطال کرده است و کسی که وی را به غیر او تشبیه نماید، او را به صفات مخلوقاتی که مصنوعات او هستند و استحقاق و لیاقت ربوبیت راندارند منتسب کرده است. ولیکن ناچار لازم می آید که برای وی اثبات کیفیتی نمود که غیر او مستحق آن نباشد و در آن کیفیت مشارک با او نباشد، و خداوند محاط بدان کیفیت نگردد، و غیر خدا از حقیقت آن کیفیت نتواند علم و اطلاع حاصل نماید!
و در اول همین روایت زندیق عرض می کند: فما هو؟! پس او چیست؟
جواب می فرماید: هو الرب و هو المعبود و هو الله!
اوست پرورش دهنده و اوست پرستش گردیده شده و اوست الله!
و می فرماید: من که می گویم، مقصود این نیست که کتابت این حروف را نمایم و مرجعم به سوی معانی و چیزی است که خالق اشیاء است؛ و مرجعم به صفت این حروف است و آن معنی است.
الی أن قال: قال له السائل: فانا لم نجد موهوماً الا مخلوقاً!
قال أبوعبدالله (علیه السلام): لو کان کذلک لکان التوحید عنا مرتفعاً لأنا لم نکلف غیر موهوم! و لکنا نقول: کل موهوم بالحواس مدرک به تحده الحواس و تمثله فهو مخلوق، اذ کان النفی هو الابطال و العدم - الخ.
تا اینکه هشام، راوی روایت گفت: سائل به حضرت گفت: ما چیزی را که اندیشه ما بدان برسد نمی یابیم مگر آنکه آن مخلوق می باشد؟
امام أبو عبدالله جعفر صادق (علیه السلام) به وی گفتند: اگر این طور باشد تحقیقاً دنبال کردن و طلب نمودن توحید خداوند از ما برداشته شده است؛ زیرا که ما مورد تکلیف و جستجوی امری که خارج از اندیشه ما باشد قرار نخواهیم گرفت!
ولیکن گفتار ما این است که می گوییم: تمام آنچه را که به وسیله حواس ما به اندیشه ما وارد شوند، و با آنها ادراک گردند، و حواس ما آنها را حد می زند و به صورت مثال و شکل در می آورد؛ آنها مخلوق می باشند. به علت آنکه نفی کردن مطلق آنچه به اندیشه درآید (نه با خصوص حواس) آن باطل کردن مبدأ و معدوم داشتن و دانستن اوست - تا آخر روایت.
پس انسان نباید نفی هر معنی را تنزیه حق دانسته، نفی بکند؛ و حقیقت این نخواهد شد الا ابطال.
باید از معانی غیر لایقه که موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالی است تنزیه نماید، و معرفتی که مثلاً به حواس است همه قسم آن را نفی نماید؛ ولیکن معرفت به چشم قلب و روح را آن هم نه معرفت بالکنه بلکه بالوجه، اگر نفی نماید دیگر برای انبیاء و اولیاء و عرفای حقه نمی ماند الا همین ها که اغلب عوام دارند.
باری اگر انسان یک ذره بصیرت داشته باشد، خواهد دید همین اشخاص هم که نفی معرفت بالوجه را می کنند، ناچار و اضطراراً خودشان هم تا یک درجه مبتلا به معرفت به وجه عقد قلبی اعتقادی هستند و همین معرفت جزئی عقد قلبی شان منافی با آن تنزیه صرف است که در مقام دعوی می گویند؛ چرا که همین ها در مقام دعا، مثلاً خداوند را عرض می کنند که: تو رحمانی! تو رحیمی! تو غفوری! به من چنین و چنان بکن!
قطعاً مجرد حروف که به هیچ وجه معنی آن را چیزی تصور ننمایند قصد نمی کنند. لابد ذاتی را قصد می کنند که واجد این صفت است ولو بر وجهی که مطابق توصیف ذوات امکانیه نباشد و تصور نمایند که مرحمت خداوند منزه از معنی، مرحمتی است که مستلزم تأثر و رقت قلب است؛ ولیکن همین معنی را هم اجمالاً باز تصور می کنند که ایشان را ایمان و اطمینان به این معنی باعث می شود به تضرع و دعا.
و این مطلب و این معرفت جزئی عقد قلبی هم منافات با آن تنزیه صرف دارد که ادعا می کنند؟ و کسانی که دعوای معرفت و امکان معرفت می نمایند غیر این نمی گویند که: این معانی اجمالیه از اسماء و صفات الهیه جل جلاله که شما در عقد قلبی به او اعتقاد دارید، ما به طریق کشف و شهود دیده ایم و حقایق آنها را به همین قیود تنزیهیه رسیده ایم، و همان حقایق که به ما منکشف شده مطابق همان است که محققین متکلمین امامیه رضوان الله علیهم در عالم تصور و عقد قلبی دارند؛ فرقش همان فرق تصور - وجدان است.
نظیر فرق آنکه انسان معنی شیرینی را علماً مطابق واقعش بداند که عبارت از کیفیت ملائمه ای است که از وصول کیفیت بعضی از اجسام به اغشیه منتشره به سطح دهان حاصل می شود؛ و اینکه شیرینی را بخورد. این دو مطلب را به یک لحاظ می شود گفت که عین همند و به یک لحاظ می شود گفت: ابداً ربط به همدیگر ندارند.
مثلاً نور عظمت حق جل جلاله را هم متکلمین می گویند که به معنی ظاهر و مظهر است، ولیکن از قبیل این انوار شمس و قمر، و فلان و بهمان نیست. مثلاً حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) معنی و حقیقت آن ظاهر و مظهر را به تجلی این اسم مبارک، به حقیقت سر و روحش مشاهده می فرمایند، لیکن مطابق همان تنزیه که:
لا یشبهه نور من الأنوار بل أجل من هذا التنزیه؛
هیچ نوری از انوار مشابهت با او ندارد. بلکه او از این تنزیه هم برتر است.
و این را معرفت می گوییم.
و این امثال و تقریب هم از باب تمثیل است، و لابد از یک جهت مقرب می شود ولو از جهاتی مبعد باشد. پس معرفت اسم ظاهر خداوند تبارک تعالی برای ولیی از اولیاء اگر به تجلی اسم ظاهر حاصل بشود و بگوید که:
ألغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک؟!
آیا برای غیر تو ظهوری وجود دارد که برای تو وجود نداشته است؛ تا آنکه آن غیر، ظاهر کننده تو بوده باشد؟!
و امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و معه و بعده؛
من چیزی را ندیدم مگر آنکه خدا را پیش از او و با او و پس از او دیدم!
نباید انسان انکار نماید و یا تأویل به همین معنی (که برای خودش در عقد قلبی حاصل است) نماید و اسمش را هم بگذارد تنزیه خداوند از اینکه حقایق اسماء عظامش را کسی مشاهده نماید.
بلی طبیعی است منافرت انسان با چیزی که او را جاهل است.
به هر صورت مؤمن اگر بنایش را به این بگذرد که هر مطلبی که در بادی نظرش نفهمد نفی نماید، از ایمان خارج می شود؛ بلکه به مقتضای دستورالعمل امام صادق (علیه السلام) بعد از تأمل و تحقیق هم اگر نفهمد، (هرگاه) رد و انکار بنماید و این رد را برای خودش مذهب اخذ کند و به این تدین نماید، از ایمان خارج می شود.
و خوب است که انسان در این جمله از مطالب، اگر در کلمات انبیاء و اولیاء و علمای حقه برایش مشکل بشود و به کنهش نرسد، به خداوند واهب العلم و العقل تضرع نموده و قصدش را خالص نماید و مکرراً در کلمات ایشان فکر نماید و اگر از اتقیای علماء دستش برسد سؤال نماید، حکماً خداوند عالم یا همان مطلب را بر او می فهماند و یا راه فهمیدنش را یاد می دهد.
و در اینکه اینگونه مطالب عالیه و اسرار ربانیه در دین حق هست، حرفی نیست، حتی اجمال این را متوغلین در جمود هم تصدیق دارند و راه وصول به این مطالب را تزکیه نفس با تقوی و ریاضات شرعیه قرار داده اند که با این جمله قوه حیوانیه را تضعیف نموده و قوه روحانیه و ایمانیه را تقویت کرده؛ آن وقت چشم بصیرتش باز شده به حقیقت این مطالب (بالکشف و الشهود) می رسد؛ چنان که در آیه مبارکه می فرماید:
و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا(20)
و کسانی که در ما مجاهده می نمایند، ما راه های خودمان را به آنان رهبری می کنیم.
و از حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله) روایت است که هر کسی را دو چشم سر هست که با آنها غیب را می بیند؛ خداوند عالم اگر به بنده ای اراده خیر داشته باشد، چشم های سر او را باز می کند.
حالا برادر من! اگر همت داری که از اهل معرفت شوی، و انسان بشوی، بشر روحانی باشی، سهیم و شریک ملائکه باشی، و رفیق انبیاء و اولیاء بوده باشی؛ کمر همت به میان زده از راه شریعت بیا یک مقدار از صفات حیوانات را از خود دور کن، و متخلق به اخلاق روحانیین باش؛ راضی به مقامات حیوانات و قانع به مرتبه جمادات نشو! حرکتی از این آب و گل به سوی وطن اصلی خود که از عوالم علیین و محل مقربین است بکن تا بالکشف و العیان به حقیقت این امر بزرگ نائل باشی و راه وصول به این کرامت عظمی معرفت نفس است، همت بکن بلکه نفس خود را بشناسی که شناختن او را شناختن خداوند جل جلاله است؛ چنانکه در روایت است که: من عرف نفسه فقد عرف ربه.(21) کسی که خود را شناخت تحقیقاً پروردگارش را شناخته است.
اگرچه بعضی ها معنی این روایت را حمل بر تعلیق به محال کرده اند، غافل از اینکه همین معنی در اخبار دیگر صریح است در معنی اول.
چنانکه در مصباح الشریعه وارد است که سؤال کردند: مقصود از علمی که فرموده اند او را طلب نمایید اگرچه در چین باشد، کدام علم است؟! فرمودند: مراد معرفت نفس است که در اوست معرفت رب.(22)
و هکذا در خبر است که سؤال کردند از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم): کیف الطریق الی معرفه الرب؟! فرمودند: معرفه النفس!
و بالجمله؛ این را داشته باش که انسان انسانیتش به صورت نیست؛ چرا که صورت در در حمام هم می کشند و به جسمانیت هم نیست؛ چرا که حیوانات خبیثه هم جسم دارند و با شره طعام و جماع هم نیست؛ چرا که خرس و خنزیر هم شرهشان بیشتر از تو است و با غضب و قوه انتقام هم نیست، چرا که سگ و گرگ هم قوه غضبیه شان خیلی است. بلکه خاصه انسانیت که تو را انسان کند و در شرکاء دیگر یافت نشود، علم است و معرفت و اخلاق حسنه.
علم و معرفت حاصل نشود مگر به تحسین اخلاق، چنانچه می فرماید:
لیس العلم فی السماء لینزل الیکم و لا فی الأرض لیصعد لکم؛ بل مجبول فی قلوبکم. تخلقوا بأخلاق الروحانیین حتی یظهر لکم!(23)
نیست علم در آسمان تا به سوی شما فرود آید و نیست در زمین تا برای شما بالا آید؛ بلکه علم در دل های خودتان سرشته و خمیر شده است. به اخلاق صاحبان روح و معنی متخلق گردید تا برای شما آشکار شود!
و تفصیل این اجمال آنکه: این انسان کذائی طرفه معجونی است که در او از همه عوامل امکان نمونه ای هست؛ بلکه از تمام صفات و اسماء الهی جل جلاله تأثیری در او موجود است. کتابی است که احسن الخالقین او را با دست خود نوشته است. و اوست مختصر از لوح محفوظ و اوست اکبر حجه الله. و اوست حامل امانت که سماوات و ارضین نتوانستند آن را حمل نمایند و به عبارت دیگر از عالم محسوسات و عالم مثال و عالم معقول هر سه عالم در انسان حظ وافری گذاشته اند.
و اگر انسان، عالمین حس و مثال خود را تابع عقلش نماید یعنی توجهش و همتش را به آن عالمش کند و قوه آن را به فعلیت بیاورد، سلطنت عالمی الشهاده و المثال بر او موهبت می شود. خلاصه به مقامی رسد که بر قلب احدی خطور نکرده از شرافت و لذت و بهجت و بهاء و معرفت حضرت حق تعالی. بلی آنچه اندر وهم ناید آن شود.
و اگر عقلش را تابع عالم حس و شهاده اش که عالم طبیعت و عالم سجین است نماید و منغمر در عالم طبیعت بشود و أخلد الی الأرض(24) باشد، خدا می داند که بعد از مفارقت روحش از این بدن چه ابتلائی، و چه شقاوتی، و چه ظلمتی، و چه شدتی، به او خواهد رسید؛ لاسیما در قیامت کبری که یوم تبلی السرائر(25) است.
و بالجمله؛ اگر انسان اخلاق خود را تزکیه نماید و اعمال و حرکت و سکون خود را به میزان شرع و عقل مطابق نماید - چون شرع و عقل مطابق اند - در اینکه انسان را امر می کنند که متصف به صفات و اخلاق روحانیین بشود و مراقب باشد که حرکات و سکونش موجب ترقی به عوالم علیین و مقام والای روحانیین بشود، بالجمله تحصیل معرفت بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر(26) نماید بالمعرفه الوجدانیه؛ آن وقت موجودی می باشد انسانی روحانی، نه انسانی جسمانی.
به عبارت دیگر، صار موجوداً بما هو انسان دون أن یکون موجوداً بما هو حیوان.
و به عبارت دیگر، موجودی می شود از جهت انسانیتش؛ نه آنکه موجودی شود از جهت حیوانیتش.
چنانکه علم الهدی(27) در غرر و درر از حضرت شاه ولایت پناه (علیه السلام) روایت فرموده، در جواب سؤال از عالم علوی که در آن روایت فرمودند:
خلق الانسان ذا نفس ناطقه، ان زکاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارک بها السبع الشداد.(28)
و انسان را با نفس ناطقه آفرید که اگر آن نفس را با دو بال علم و عمل پاک و پاکیزه کند، پس آن نفس ناطقه با گوهرهای علت های نخستینش مشابه خواهد گشت، و اگر مزاجش را معتدل سازد و از صفات متضاده دوری جسته، طریق وسط و عدل را بپوید، پس با هفت آسمان مستحکم مشارکت خواهد نمود.
وهکذا در خبر دیگر در بیان خلیفه می فرماید (بعد از بیان چند فقره):
فمن تخلق بالأخلاق فقد صار موجوداً بما هو انسان دون أن یکون موجوداً بما هو حیوان؛ فقد دخل فی الباب الملکی الصوری و لیس له من هذه الغایه معبر.
پس کسی که متخلق به اخلاق الهی شود، موجودی خواهد شد از جهت انسانیت خود، بدون آنکه موجود شود از جهت حیوانیت؛ بنابراین چنین فردی داخل می شود در زمره فرشتگانی که دارای صورتند، و از این مقام مقامی برتر وجود ندارد.
و اگر این دولت برای کسی دست دهد و از عوالم آب و گل که عالم ظلمت است ترقی نماید، و خود را به مقام معرفت نفس برساند یعنی حقیقت نفس و روح خود را که از عالم نور است و مفتاح معرفت رب است بالکشف و العیان ببیند، خواهد دید که نفس او از مجردات است.
آن وقت از حجب ظلمانیه نجات یافته؛ و نمی ماند مابین او و وصول به مقامی که ممکن است که از معرفت حضرت او جل جلاله، مگر حجب نورانیه؛ و در طی این حجب و وصول به این مقام منیع، لذات و بهجات و لوازم و عوالمی هست که آن عوالم و لوازم را کسی غیر از اهلش چنان که شاید و باید نمی داند.
و اگر کسی هم علماً و یا از راه برهان، اعتقاد به دست بیاورد، چنان که مثلاً شیخ الرئیس و غیره مقامات عرفا، نوشته اند، و یا تقلیداً از اهلش یاد بگیرد؛ باز هزاران فرق ها مابین این علم و معرفت با معرفت شهودی و وجدانی اهلش می باشد؛ و لذتی که در شهود این مراتب بر اهلش دست می دهد، همان است که در کافی از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که می فرماید:
لو علم الناس ما فی فضل معرفه الله، ما مدوا أعینهم الی ما متع الله به الأعداء من زهره الحیوه الدنیا و نعمتها، و کانت دنیاهم عندهم أقل مما یطؤنه بأرجلهم، و لیتنعموا بمعرفه الله تعالی و تلذذوا بها تلذذ من لم یزل فی روضات الجنات مع أولیاء الله. ان معرفه الله أنس من کل وحشه، و صاحب من کل وحده، و نور من کل ظلمه، وقوه من کل ضعف، و شفاء من کل سقم.(29) - انتهی.
اگر مردم بدانند چه چیزهایی در فضیلت معرفت خداوند وجود دارد، دیدگان خود را نمی دوختند به آنچه خداوند بدان دشمنان را متمتع و بهره مند کرده است از جلوه زندگی دنیا و نعمت آن و دنیای آنها در نظرشان پست تر بود از آنچه را که زیر گام هایشان پایمال می کنند؛ و تحقیقاً به معرفت خدا متنعم و متلذذ می گشتند به مثابه تلذذی که پیوسته در باغ های بهشت و با اولیای خدا پیدا می نمودند.
معرفت خدا انیس انسان است از هر دهشتی، و همنشین اوست از هر تنهایی و وحدتی، و نور است از هر ظلمتی، و قوه است از هر ضعفی، و شفا است از هر دردی.
و در مصباح الشریعه در تعریف عارف می فرماید:
العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله، ولو سهی قلبه عن الله طرفه عین لمات شوقاً الیه و العارف أمین ودائع الله، و کنز أسراره و معدن نوره و دلیل رحمته علی خلقه، و مطیه علومه، و میزان فضله و عدله. قد غنی عن الخلق و المراد و الدنیا، و لا مونس له سوی الله، و لا منطق و لا اشاره و لا نفس الا بالله لله من الله مع الله.
فهو فی ریاض قدسه متردد، و من لطائف فضله الیه متزود و المعرفه أصل و فرعه الایمان.(30)
شخص عارف پیکرش با مخلوقات است و دلش با خداست؛ به طوری که اگر به قدر یک رد شعاع نور چشم از خدا غفلت ورزد، در آن دم از اشتیاق به سوی او می میرد و عارف امانتدار گنجینه ها و ذخائر امانت های خداست و گنج اسرار اوست و معدن نور اوست و راهنمای رحمت اوست بر خلائقش و مرکب راهوار علوم و عرفان اوست و ترازوی سنجش فضل و عدل اوست. او از جمیع خلق عالم و از مرادهای خود و از دنیا بی نیاز گردیده است، مونسی ندارد به جز خدا، و گفتاری و اشاره ای ندارد و نفسی بر نمی آورد مگر به خدا و برای خدا و از خدا و با خدا.
اوست که در باغ های قدس و طهارت حریم خداوند رفت و آمد می کند، و از لطائف فضل او توشه برمی دارد. معرفت، اساس و بنیان است و ایمان فرع آن است.
و در کافی و توحید روایت کرده که از حضرت امام صادق (علیه السلام) که فرمود:
ان روح المؤمن لأشد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها؛
اتصال روح مؤمن به خدا شدیدتر است از اتصال شعاع خورشید به آن.
و در حدیث قدسی که متفق علیه میانه همه اهل اسلام است می فرماید:
ما یتقرب الی عبدی بشی ء أحب الی مما افترضته علیه. و انه لیتقرب الی بالنوافل حتی أحبه، فاذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به وبصره الذی یبصر به ولسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها.
ان دعانی أجبته و ان سألنی أعطیته؛(31)
هیچ بنده ای به سوی من تقرب نمی جوید که نزد من محبوبتر باشد از آنچه را که من بر وی حتم و واجب نموده ام و بی تردید بنده من به سوی من تقرب پیدا می کند با به جا آوردن کارهای مستحب، تا جایی که من او را دوست دارم؛ پس چون او را دوست داشتم، من گوش او هستم که با آن می شنود و چشم او هستم که با آن می بیند و زبان او هستم که با آن سخن می گوید و دست او هستم که با آن می دهد و می گیرد و پای او هستم که با آن راه می رود؛ وقتی که مرا بخواند اجابت می کنم و وقتی از من درخواست کند به او می دهم.
خواجه نصیرالدین (قدس سره) می فرماید:
العارف اذا انقطع عن نفسه و اتصل بالحق، رأی کل قدره مستغرقه فی قدرته المتعلقه بجمیع المقدورات، وکل علم مستغرقاً فی علمه الذی لا یعزب عنه شی ء من الموجودات، و کل اراده مستغرقه فی ارادته التی لا یتأبی عنها شی ء من الممکنات؛ بل کل وجود فهو صادر عنه فائض من لدنه.
فصار الحق حینئذ بصره الذی به یبصر، و سمعه الذی به یسمع، و قدرته التی بها یفعل، و علمه الذی به یعلم، و وجوده الذی به یوجد. فصار العارف حینئذ متخلقاً بأخلاق الله بالحقیقه؛(32)
عارف چون از خودش ببرد و متصل به حق گردد، تمام قدرت ها را مستغرق در قدرت او می بیند که به جمیع مقدورات در عالم تعلق گرفته است، و تمام علوم را مستغرق در علم او می بیند که هیچ چیز از موجودات از آن پنهان نیست و تمام خواسته ها را مستغرق در خواست او می بیند که هیچ یک از ممکنات از آن اباء و امتناع ندارند؛ بلکه هر گونه وجود و کمالی صادر از او می باشد و از پیشگاه او فائض می گردد.
و در این حال حق تعالی چشم او می شود که با آن می بیند، و گوش او می شود که با آن می شنود، و قدرت او می شود که با آن کار می کند، و علم او می شود که با آن می داند، و وجود او می شود که با آن ایجاد می کند و بنابراین در آن هنگام عارف حقیقة به اخلاق خداوند متخلق می شود.
و باز در مصباح الشریعه می فرماید:
المشتاق لا یشتهی طعاماً و لا یستلذ شراباً و لا یستطیب رقاداً و لا یأنس حمیماً و لا یأوی داراً و لا یسکن عمراناً و لا یلبس لیناً و لا یقر قراراً، و یعبد الله لیلاً و نهاراً راجیاً أن یصل الی ما یشتاق الیه، و یناجیه شوقه معبراً عما فی سریرته، کما أخبر الله عن موسی بن عمران فی میعاد ربه بقوله:
أخبر الله عن موسی بن عمران فی میعاد ربه بقوله:
و عجلت الیک رب لترضی.
و فسر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) عن حاله: أنه ما أکل و لا شرب و لا نام و لا اشتهی شیئاً من ذلک فی ذهابه و مجیئه أربعین یوماً شوقاً الی ربه.
فاذا دخلت میدان الشوق فکبر علی نفسک و مرادک من الدنیا، و دع المألوفات و أحرم عن سوی مشوقک و لب بین حیوتک و موتک - الخ.(33)
شخص مشتاق لقای خداوند اشتها به غذا ندارد، و از آشامیدنی لذت نمی برد و خواب گوارا نمی کند، و با دوستی مأنوس نمی شود، و در خانه ای مأوی نمی گزیند، و در آبادانی مسکن نمی کند، و لباس نرم نمی پوشد، و آرامش و قرار ندارد؛ و خدا را شب و روز عبادت می نماید به امید آنکه به خداوند که به وی مشتاق است واصل گردد و در دل با زبان اشتیاق که از سر و سویدای او خبر می دهد با خدایش راز و مناجات دارد؛ همانطور که خدای تعالی از حضرت موسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - خبر داده است که در وعده گاهش به خدا گفت: و من ای پروردگارم، به سویت شتافتم تا تو را خشنود سازم.
و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از حالت موسی این طور تفسیر نموده است که: وی نه خوراک خورد، و نه آب آشامید، و نه به خواب رفت، نه به چیزی اشتها داشت از این امور؛ در رفتن و آمدنش به سوی خدا در چهل روز؛ از اشتیاق به پروردگارش.
و هنگامی که وارد میدان شوق شدی بر وجود خودت و بر مرادت که از دنیا داری تکبیر مرگ را بزن، و جمیع آنچه مایه انس و الفت است رها کن، و از غیر آنکه به او اشتیاق داری روی بگردان، و در میان حیات و مرگت دوبار به اللهم لبیک، ندای خدا را پاسخ بگو؛ خداوند اجرت را عظیم می گرداند و مثل شخص مشتاق به خدا، مانند شخص غریق می باشد که تمام هم و غم خود را مصروف برای نجات خودش می کند و همه چیز را غیر از آن فراموش می نماید.
و در علل الشرائع روایت کرده است که از حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله و سلم):
ان شعیباً بکی من حب الله عز و جل حتی عمی فرد الله علیه بصره، ثم بکی حتی عمی فرد الله علیه بصره، ثم بکی حتی عمی فرد الله علیه بصره.
فلما کانت الرابعه أوحی الله الیه: یا شعیب! الی متی یکون هذا منک أبداً؟! ان یکن هذا خوفاً من النار أجرتک؛ و ان یکن شوقاً الی الجنه فقد أبحتک!
فقال: الهی و سیدی! أنت تعلم أنی ما بکیت خوفاً من نارک و لا شوقاً الی جنتک، و لکن عقد حبک علی قلبی فلست أصبر أو أراک!
فأوحی الله جل جلاله: أما اذا کان هذا هکذا فمن أجل ذلک سأخدمک کلیمی موسی بن عمران.(34)
شعیب پیغمبر از محبت خداوند آنقدر گریست تا کور شد. خداوند چشمش را به او بازگردانید. سپس گریست تا کور شد. خداوند چشمش را به او بازگردانید. چون نوبت چهارم فرا رسید خداوند به او وحی کرد: ای شعیب! تا کی این حالت برای تو دوام درد؟! اگر از ترس آتش گریه می کنی من تو را پناه دادم، و اگر از اشتیاق به بهشت گریه می کنی من بهشت را به تو بخشیدم!
شعیب گفت: ای خدای من! و ای سید و سرور من! تو می دانی که من از ترس آتشت، و از شوق بهشتت گریه نمی کنم، ولیکن محبتت بر دل من گره خورده است؛ لهذا نمی توانم شکیبا باشم مگر آنکه تو را ببینم!
خداوند جل جلاله به او وحی فرستاد: حالا که این داستان از تو آن چنان است، بدین سبب من به زودی کلیم خودم موسی بن عمران را خادم تو قرار می دهم!
و در دعای کمیل (رحمه الله) است که: وهبنی یا الهی و سیدی و مولای! صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک؟!
ای خدای من! و ای سرور و سالار من! و ای مولای من! مرا چنان بپندار که بتوانم بر عذابت شکیبا باشم؛ پس چطور می توانم بر فراقت شکیبا باشم؟!
و در مناجات شعبانیه می فرماید: و هب لی قلباً یدنیه منک شوقه، و لساناً یرفع الیک صدقه، ونظراً یقربه الیک حقه؛
و به من دلی عطا کن تا اشتیاقش مرا به تو نزدیک کند! و زبانی که صدقش به سوی تو بالا رود! و نظری که حقش را آن را به تو قریب نماید.
و ایضاً می فرماید: و ألحقنی بنور عزک الأبهج فأکون لک عارفاً و عن سواک منحرفاً؛
و مرا ملحق کن به نور عزتت که بهجت آورترین می باشد؛ تا آنکه عارف تو گردم و از غیر تو منصرف شوم.
و در دعای ابوحمزه ثمالی می خوانی: و انک لا تحتجب عن خلقک الا یحجبهم الآمال السیئه دونک؛(35)
و تو پنهان نیستی از مخلوقات مگر آنکه افعال ناشایسته ایشان آنها را از تو پنهان می کند!
عزیزم! اگر از این قبیل عبارات که صریح اند در معرفت و محبت و وصول به مقام قرب و وصال معنوی بخواهم عرض کنم، یک کتابی می شود؛ لاسیما در ادعیه و مناجات ائمه هدی و اینها که نقل کردم اخباری است که اسناد معتمده و معتبره دارند و علمای امامیه اینها را تلقی به قبول کرده اند؛ و از این قبیل خیلی هست؛ مثلاً چه مقدار در اخبار تجلی حضرت او - جل جلاله - به اسماء و به نور عظمت و در دعاها و از همه بالاتر در قرآن مجید وارد شده است.
دعای سمات را که همه علماء می خوانند و چه قدر در ادعیه و ارزقنی النظر الی وجهک و در بعضی ها ولا تحرمنی النظر الی وجهک الکریم وارد شده، و در مناجات خمسةعشر چه مقدار تصریحات به وصول و نظر و لقاء و قرب و معرفت وارد شده، و بنده آنها را اگرچه به جهت عدم ثبوت سندش ذکر نکردم؛ ولیکن برای مقلدین علماء اعلام همه آنها حجت است.
چرا؟! به جهت اینکه آن مناجات را علماء اعلام می خوانند و مطالبش را امضا دارند.
و هکذا در الحاقی دعای عرفه حضرت سیدالشهداء (علیه اسلام) آن همه تصریحاتی که واقع شده است با اینکه علمای اعلام می خوانند بنده به جهت عدم ثبوتش ذکر نکردم.
و در ابتدا عرض شد که این تعبیرات را حمل بر لقاء ثواب کردن خلاف نص است و اگر احیاناً در اخبار، رؤیت و لقاء را تفسیر به ثواب کرده باشند، قطعاً از جهت این خواهد شد که سائل از رؤیت غیر از رؤیت چشم نمی فهمیده است؛ چنانکه خلت حضرت خلیل (علیه اسلام) را هم در جواب بعضی از سائلین، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به غیر معنی دوستی تفسیر فرمودند.
چرا که اگر بدان سائل این طور تفسیر نفرمایند کافر می شود. چون او از دوستی غیر از محبت آدمیان را به هم دیگر فرض نمی تواند کرد؛ و آن هم که واقعاً کفر است.
باری، اگر زیادتر از اینها که عرض شد می خواهی، رجوع کن به ادعیه و مناجات ائمه هدی (علیهم السلام) و در اخباری که در مثوبات اعمال وارد شده است. مثلاً دعای رجبیه که سید بن طاووس (رحمه الله) آنرا به سند عالی در اقبال از توقیع مبارک حضرت امام - أرواح العالمین فداه - روایت کرده و قطعاً خودشان می خوانده اند. می فرماید:
اللهم انی أسألک لمعانی جمیع ما یدعوک به ولاه أمرک المأنونون علی سرک. الی أن قال: و بمقاماتک التی لا فرق بینها و بینک الا أنهم عبادک و خلقک، رتقها و فتقها بیدک.(36)
بار خداوندا! من از تو می خواهم به معانی همگی آنچه را که والیان امر تو که مأمون بر اسرار تو بوده اند، تو را بدان معانی می خوانند. - تا اینکه می گوید:
و به مقامات تو آنچنان مقاماتی که هیچ فرقی میان آنها و میان تو وجود ندارد مگر آنکه آنها بندگان تو و مخلوق تو می باشند، فتق و رتق آنان (گشودن و بستن) به دست تو است!
و دعاهای لیالی ماه مبارک را ملاحظه کن!
ءاه! ءاه! شوقاً الی من یرانی و لا أراه.
آه آه از شوقی که به دیدار کسی دارم که او مرا می بیند و من او را نمی بینم!
را ببین! دعای عرفه، دعای جمعه و سایر مناجات حضرت مولی الموالی (علیه السلام) را ملاحظه نما!
و در اخبار مثوبات نظر کن به حدیث معراج که در وافی از علمای اعلام او را روایت کرده، می فرماید: یا أحمد! تا آنجا که:
قال: یا رب ما أول العباده؟!
قال: الصمت و الصوم. تعلم یا أحمد ما میراث الصوم؟!
قال: لا، یا رب!
قال: میراث الصوم قله الأکل و قله الکلام و العباده.
الثانیه الصمت و الصمت یورث الحکمه و یورث الحکمه المعرفه و یورث المعرفه الیقین. و اذا استیقن العبد لا یبالی کیف أصبح بعسر أم یسر. فهذا مقام الراضین!
فمن عمل رضالای ألزمه ثلاث خصال: أعرفه شکراً لا یخالطه الجهل، وذکراً یخالطه النسیان، و محبه لا یؤثر علی محبتی محبه المخلوقین!
فاذا أحبنی أحببته و حببته الی خلقی و أفتح عین قلبه الی عظمتی و جلالی! فلا أخفی علیه علم خاصه خلقی!
فأناجیه فی ظلم اللیل و ضوء النهار حتی ینقطع حدیثه مع المخلوقین و مجالسته معهم و أسمعه کلامی و کلام ملائکتی و أعرفه سری الذی سترته من خلقی. - الی أن قال:
ثم أرفع الحجب بینی و بینه فأنعمه بکلامی و ألذذه بالنظر الی. - الی أن قال:
و لأجعلن ملک هذا العبد فوق ملک الملوک حتی یتضعضع له کل ملک و یهابه کل سلطان جائر و جبار عنید و یتمسح له کل سبع ضار، و لأشوقن الیه الجنه و ما فیها، و لأستغرقن عقله بمعرفتی، و لأقومن له مقام عقله، ثم لأهونن علیه الموت و سکراته و حرارته و فزعه حتی یساق الی الجنه شوقاً.
و اذا نزل به ملک الموت یقول: مرحباً بک! فطوبی لک! طوبی لک! ان الله الیک لمشتاق!
اعلم یا ولی الله! أن الأبواب التی کان یصعد منها عملک یبکی علیک! و أن محرابک و مصلاک یبکیان علیک!
فیقول: أنا راض برضوان الله و کرامته؛ و یخرج الروح من بدنه کما تخرج الشعره من العجین. و ان الملائکه تقومون عنه رأسه، بیدی کل ملک کأس من ماء الکوثر و کأس من الخمر یسقون روحه حتی یذهب سکرته و مرارته و یبشرونه بالبشاره العظمی، و یقولون: طبت و طاب مثواک! انک تقدم علی العزیز الکریم الحبیب القریب!
فیطیر الروح من أیدی الملائکه فیسرع الی الله فی أسرع من طرفه عین؛ فلا یبقی حجاب و لا ستر بینها و بین الله تعالی. و الله تعالی الیها لمشتاق. فتجلس علی عین عن یمین العرش. ثم یقال لها: أیتها الروح! کیف ترکت الدنیا؟!
فیقول الله: صدقت! کنت بجسدک فی الدنیا و بروحک معی! فأنت بعینی أعلم سرک و علانیتک! سل أعطک و تمن علی فأکرمک!
هذه جنتی فتبحبح فیها، و هذا جواری فاسکنه!
فتقول الروح: الهی عرفتنی نفسک فاستغنیت بها عن جمیع خلقک! و عزتک و جلالک لو کان رضاک فی أن أقطع ارباً ارباً أو أقتل سبعین قتله بأشد ما یقتل به الناس لکان رضاک أحب الی. - الی أن قال:
قال الله عزوجل: و عزتی و جلالی لا أحجب بینی و بینک فی وقت من الأوقات حتی تدخل علی أی وقت شئت و کذلک أفعل بأحبائی!
پیامبر گفت: ای پروردگار من! اول عبادت کدام است؟!
خدا فرمود: سکوت کردن و روزه داشتن! ای احمد! آیا می دانی روزه چه چیز به جا می گذارد!
پیامبر عرض کرد: نه ای پروردگار من!
خداوند فرمود: آنچه روزه به جای می گذارد کم خوردن و کم گفتن و عبادت می باشد!
دوم سکوت است و سکوت از خود حکمت به جای می گذارد و حکمت معرفت به جای می گذارد و معرفت یقین به جای می گذارد و هنگامی که بنده من به مقام یقین رسید، دیگر باکی ندارد که چطور روزگارش را بگذراند؛ آیا در عسر و شدت باشد و یا در یسر و آسانی. و این است مقام کسانی که به رضای من واصل گشته اند.
و کسی که به رضای من عمل کند من سه صفت را همیشه ملازم با وی می گردانم: من شکر و سپاسی را به او می فهمانم که مخلوط با جهل و نادانی نمی باشد؛ و یاد و توجهی را که مخلوط با نسیان و فراموشی نمی گردد؛ و محبت و مودتی را که بر محبت من، محبت مخلوقات را اختیار نمی کند!
پس چون مرا دوست داشت، من هم او را دوست می دارم و دوستی او را در دل خلائق خودم می نهم. و چشم دل او را به مقام عظمت و جلال خودم می گشایم و علم خاصان از خلائقم را از وی پنهان نمی دارم!
و در این حال با وی در سر و نهان، در ظلمت شب و درخشانی روز، از باطن سخن می گویم و باب مناجاتم را بر روی وی می گشایم و او به طوری می شود که گفتارش با خلائق بریده می گردد و همنشینی اش با ایشان منقطع می شود و کلام خودم و کلام فرشتگانم را به او می شنوایانم. و به او می فهمانم سری را که از مخلوقاتم پنهان داشته بودم.
تا اینکه می فرماید:
سپس بر می گشایم حجاب ها و پرده هایی که فیمابین من و او بوده است. و او را به نعمت گفتارم متنعم و به لذت نظر به سوی من متلذذ می نمایم.
تا اینکه می فرماید:
و به طور حتم و مسلماً من سلطنت و قدرت این بنده ام را برتر و عالی تر از سلطنت سلطان سلاطین و ملک الملوک قرار می دهم؛ به طوری که تمام پادشاهان در برابر وی خرد و شکسته می شوند، و تمام سلاطین جائر از او در ترس و دهشت می افتند، و هر جبار عنود و لجوجی از وی می هراسد، و تمام حیوانات وحشی درنده در برابر او را می شوند و بدن های خود را برای برکت و رحمت به بدن او می مالند؛ و من بهشت را و آنچه در بهشت وجود دارد عاشق او می نمایم، و عقل او را مستغرق به معرفت خودم می کنم، و من خودم به جای عقل او می نشینم. و سپس مرگ را برای وی آسان می نمایم، و سکرات و حرارت و فزع آن را از او برمی دارم تا آنکه از روی شوق، به سوی بهشت روانه می شود.
و در وقتی که ملک الموت بر روی فرود آید، به او می گوید: خوش آمدی! به به خوشا به حال شما! خوشا به حال شما! خداوند مشتاق تو است!
ای ولی خدا! بدان که آن درهایی که از آنها اعمال تو به سوی آسمان بالا می رفت بر تو گریه می کنند؛ و محراب و مصلایت بر تو در حال گریستن می باشند!
بنده مؤمن عارف می گوید: من راضی هستم به رضوان خداوندی و به کرامت وی؛ و بیرون می رود روح از بدنش همان طوری که مو از خمیر بیرون می رود؛ و در اطراف سر او فرشتگان ایستاده اند؛ در حالتی که در دو دست هر یک از آنان یک کاسه ای پر از آب کوثر، و کاسه ای از شراب وجود دارد؛ از آنها به وی می آشامانند تا سکرات موت و تلخی آن از میان می رود و او را به بشارت عظیمی بشارت می دهند و به او می گویند: پاک و پاکیزه ای! و محل سکونت تو نیز پاک و پاکیزه می باشد! تو بر خداوند صاحب عزت و صاحب کرامت که حبیب است و قریب، وارد شده ای!
در این حال روح او از دست فرشتگان در پرواز می آید؛ و در سرعتی بیشتر از سرعت بازگشت شعاع نور چشم به چشم، به سوی خدا می رود؛ در این صورت نه دیگر حجابی وجود دارد، و نه پرده ای در میان او و خدای تعالی. و خداوند هم مشتاق اوست و می نشیند بر کنار چشمه ای از سمت راست عرش خدا.
سپس به او گفته می شود: ای روح! چگونه تو دنیا را ترک کردی؟ روح می گوید: ای خدای من! وای سید و آقای من! سوگند به مقام عزت و جلالت که من هیچ علمی و توجهی به دنیا ندارم و از هنگامی که مرا آفریدی تا الان من متوجه تو و نگران به سوی تو بودم!
خداوند می فرماید: راست گفتی! تو با جسمت و پیکرت در دنیا بودی و با روح و جانت با من بودی! بنابراین تو در برابر دیدگان من هستی! من از پنهان و از آشکارت خبر دارم! بپرس از من هرچه می خواهی که من به تو اعطا می کنم، و خواهش کن از من که من تو را گرامی می دارم! این است بهشت من! با آرامش در آن سیر کن و گام بردار! و این است عهد و امان من! در آن سکونت گزین!
روح عرض می کند: ای خدای من! تو خودت را به من شناسانیدی و من به واسطه عرفان به ذات تو از جمیع آفریدگانت بی نیاز شدم! سوگند به مقام عزت و جلالت اگر رضای تو در آن باشد که من پاره پاره گردم و یا هفتاد مرتبه با شدیدترین قسمی که مردم را بدان می کشند مرا بکشند، تحقیقاً رضای تو محبوب تر می باشد نزد من!
تا اینکه می گوید:
خداوند عزوجل می فرماید: سوگند به مقام عزت و جلالم می خورم که من در هیچ وقتی از اوقات میان خودم و میان تو را حاجب قرار نمی دهم؛ تا در هر وقت که دلت بخواهم بر من وارد شوی؛ و این است روش و منهاج من راجع به اولیای من!
و بعد از این، در تفسیر حیاه باقیة می فرماید که: صاحب او را چنین و چنان می کنم - تا اینکه می فرماید:
و أفتح عین قلبه و سمعه حتی یسمع بقلبه منی و ینظر بقلبه الی عظمتی جلالی.
و باز می کنم چشم دل و گوشش را؛ تا آنکه با دلش بدون واسطه از من بشنود و با دلش نگاه به عظمت و جلال من نماید.
و باز در همین حدیث می فرماید:
ان أدنی ما أعطی الزاهدین فی الأخره أن أعطیهم مفاتیح الجنان کلها حتی یفتحوا أی باب شاءوا و لا أحجب عنهم وجهی و لانعمنهم بأنواع التلذذ من کلامی. - الی أن قال:
و أفتح لهم أربعه أبواب: باب تدخل علیهم الهدایا منه بکره و عشیاً و باب ینظرون منه الی کیف شاءوا.
کوچک ترین و کم ترین چیزی که من به زاهدان، در آخرت عنایت می کنم، آن است که تمام کلیدهای بهشت را به ایشان می دهم تا از هر دری که بخواهند داخل شوند. و صورت خودم را از آنان پوشیده نمی دارم و به انواع و اقسام التذاذ از سخنانم آنها را بهره مند و متنعم می نمایم! تا اینکه گوید:
به روی آنان چهار در را می گشایم: دری که برای ایشان در هر چاشتگاه و در هر شامگاه هدیه می برند، و دری که از آن نظر می کنند به هر کیفیتی که بخواهند.
و باز در وصف اهل آخرت در همین حدیث می فرماید: و لأرفعن الحجب لها دونی؛ و تحقیقاً من حجاب ها را از آن روح در برابر خودم برمی دارم. و می فرماید:
و لا یلی قبض روحه غیری و أقول عند قبض روحه: مرحباً و أهلاً بقدومک علی.(37)
و قبض روح او را نمی کند غیر از خود من و هنگام قبض روحش من به او می گویم: خوش آمدی! و اهلیت داری برای ورود بر من و قدومت بر بساط من!
و اینها که این بی بضاعت در اینجا روایت کرده ام همه اش روایات صحیحه و معتبره است، اگر یک مقدار توسعه بدهم آنها که در اخبار داود وارد شده است و آنها که در مناجات خمسه عشر هست و آنها که در مناجات الحاقی دعای عرفه که سید (قدس سره) در اقبال و علامه (قدس سره) در مزار روایت کرده ذکر نمایم، تنها اینها از حد تواتر زیادتر است.
و در حدیث نماز روایت کرده، و فقره قرائت می فرماید: ترقی می کند به هر آیه ای درجه ای از فلان و فلان. الی أن قال: و درجه من نور رب العزه. و درجه ای از نور رب العزه.
و در حدیث ملاقات مؤمن در مستدرک از مجموعه شهید نقلاً از کتاب انوار لأبی علی بن محمد بن همام روایت کرده تا آنجا که می فرماید:
أشهدکم عبادی بأنی أکرمه بالنظر الی نوری و جلالی و کبریائی!
گواه می گیرم شما را ای بندگان من به اینکه من او را گواه می دارم به واسطه نظر نمودنش به نور من و جلال من و کبریایی من!
و در حدیث ثواب جهاد در تهذیب روایت کرده است در حدیثی که می شمارد در خصال سبعه را که برای شهید هست، تا اینکه می فرماید:
السابع أن ینظر فی وجه الله، و انها لراحه لکل نبی و شهید.(38)
هفتم خصلت آن است که او نظر می کند به وجه خدا و آن نظره به سوی خدا راحت است برای هر نبی و هر شهید.
و در ثواب سجده شکر نمازهای واجبه در حدیث صحیح وارد شده است:
ان العبد اذا صلی و سجد سجده الشکر فتح الرب تعالی الحجاب بینه و بین الملائکه، فیقول: یا ملائکتی! انظروا الی عبدی؛ أدی فریضتی و أتم عهدی ثم سجد لی شکراً علی ما أنعمت به علیه!
ملائکتی! ما ذا له؟!
فتقول الملائکه: یا ربنا رحمتک! ثم یقول الرب تعالی: ثم ماذا؟! فتقول الملائکه: یا ربنا کفایه مهمه! فیقول الرب: هم ماذا؟! فلا یبقی شی ء من الخیر الا قالته الملائکه. فیقول الله تعالی: یا ملائکتی! ثم ماذا!
فیقول الملائکه: یا ربنا لا علم لنا!
فیقول الله تعالی: لأشکرنه کما شکرنی، و أقبل علیه بفضلی و أریه وجهی!(39)
بنده خدا هنگامی که نماز بگزارد و سجده شکر به جا آورد، خداوند حجاب مابین وی و فرشتگان را برمی دارد و می فرماید: ای فرشتگان من! نظر کنید به بنده من که فریضه مرا ادا کرده است و عهد مرا تمام نموده است و سپس برای من سجده شکر در برابر آن نعمتی که به وی داده ام به جا آورده است.
ای فرشتگان من! پاداش وی چه چیز می باشد؟!
فرشتگان می گویند: ای پروردگار ما! رحمت تو! سپس پروردگار می گوید: از این گذشته چه چیز است؟!
فرشتگان می گویند: ای پروردگار ما! کفایت مهمات وی! پروردگار می فرماید: از این گذشته چیست؟! در این حال هیچیک از اقسام خیر را فرشتگان به جای نمی گذارند مگر اینکه می شمرند.
خداوند تعالی می فرماید: ای فرشتگان من! از اینکه بگذریم چه چیز می باشد؟!
فرشتگان می گویند: ای پروردگار ما! ما بدان علم نداریم.
خداوند می فرماید: من سپاس وی را به جا می آورم همان گونه که او سپاس مرا به جا آورده است و من اقبال می نمایم و رو می آورم بر او به فضل خودم و نشان می دهم به او وجه و سیمای خودم را!
و در ثواب نابینا وارد شده است که می فرماید: و أریک وجهی. و من به تو می نمایانم سیمای خودم را.
و در روایت مهمانی اهل بهشت خبری که وارد شده است که بعد از قرآن خواندن استدعای استماع کلام حضرت پروردگار را می نمایند، تفضل می شود و از لذت استماع مدت های مدیده بیهوش می شوند؛ و بعد که به هوش آیند، استدعای زیارت جمال حضرت جمیل تعالی را می نمایند؛ نوری تجلی می نماید که از تجلی آن نور بیهوش می افتند. آن مقدار در آن بیهوشی می مانند که حورالعین شکایت می نمایند.
و در فقره دیگر از همین حدیث در ثواب آنها که زبان هایشان را از فضول کلام و بطن هایشان را از فضول طعام حفظ کرده اند، می فرماید:
أنظر الیهم فی کل یوم سبعین مره و أکلمهم کلما نظرت الیهم.
نظر می کنم به سوی آنان در هر روز هفتاد مرتبه و در هر مرتبه ای که به سویشان نظر نمودم با آنان تکلم می نمایم!
عزیز من انصاف بده! این همه آیات و اخبار و ادعیه وارده به تعبیرات مختلفه را ممکن است که انسان رد نماید؟! اگر از حیث سند اعتبار می خواهی، درجه تواتر اگر چهل تا گفته اند من پانصد تا بلکه بخواهی، از نص بالاتر نمی شود؛ و دلالات بعضی از این الفاظ که نقل شد ابداً شکی و محملی و احتمال مجازی در آنها نیست.
بلی، انسان باید ملتفت باشد که لقای حضرت او جل جلاله مثل لقای ممکن نیست و رؤیت او با چشم نیست و مثل رؤیت جسمانیات نیست؛ بلکه رؤیت قلبی هم منزه از کیفیت رؤیت متخیلات، و رؤیت عقلیه هم منزه از کیفیت رؤیت معقولات است. چنانچه در دعای صحیفه علویه (علیه السلام) می فرماید:
و تمثل فی القلوب بغیر مثال تحده الأوهام أو تدرکه الأحلام.(40)
خداوند در دل ها به طور تمثل جای می گیرد، بدون شکل و صورتی که اندیشه های وهمیه او را محدود کند و بدون آنکه افکار عقلیه بتواند به او دست یابد.
و چنانکه سید بن طاووس (قدس سره) در فلاح السائل ص 211می فرماید:
فقد روی أن مولانا جعفر بن محمد الصادق (علیهما السلام) کان یتلوا القرآن فی صلاته فغشی علیه.
فلما أفاق سئل: ما الذی أوجب ما انتهت حالک الیه؟!
فقال (علیه السلام) ما معناه: ما زلت أکرر آیات القرآن حتی بلغت الی حال کأننی سمعتها مشافهه ممن أنزلها علی المکاشفه و العیان. فلم تقم القوه البشریه بمکاشفه الجلاله الالهیه.
و ایاک یا من لا تعرف حقیقه ذلک أن تستبعده أو یجعل الشیطان فی تجویز الذی رویناه عندک شکاً! بل کن مصدقاً! أما سمعت الله یقول:
فلما تجلی ربه للجبل جعله دکاً وخر موسی صعقاً - انتهی.
روایت شده است که مولانا جعفر بن محمد الصادق (علیهما السلام) در نمازش قرآن تلاوت می نمود و در آن حال بیهوش شد.
چون افاقه پیدا کرد، از وی پرسیدند: علت آنکه حالتت بدینجا منتهی گشت چه بود؟!
حضرت (علیه السلام) بدین معنی مطلبی را افاده فرموده که: من پیوسته آیات قرآن را تکرار می نمودم تا رسیدم به حالتی که گویا من از خدایی که آنها را نازل کرده است با مکاشفه و عیان شنیدم.(41)
و بنابراین قوه بشریه ام در برابر مکاشفات جلال الهی تاب نیاورد.
و ای کسی که حقیقت این وقایع را نمی شناسی؛ مباد آن را مستبعد بشماری! و یا شیطان در جائز بودن آنچه را که ما برای تو روایت کردیم، راه شکی را مفتوح سازد! بلکه باید تصدیق کننده باشی!
آیا نشنیده ای که خداوند می گوید: چون پروردگار او (موسی) بر کوه تجلی کرد، آن را خرد و پاره ساخت و موسی به حالت بیهوش بر روی زمین افتاد!(42)
باری انسان اگر بخواهد که این عوالم را بالکشف و الشهود به دست آورد باید بزرگی مقصود را به قدر خود تعیین نماید و بداند که طالب چیست؟! و عظمت مطلوبش به چه اندازه است؟! تا جدش در طلب، لایق مطلوب باشد.
مثلاً طالب کدخدایی یک ده جدش قطعاً به اندازه طالب سلطنت عالم نمی شود؛ ولیکن چون این مطلوب بزرگی و عظمتش در شرف و نور و بهاء و سلطنت و لذت به اندازه ای است که ابداً تصور کنه او را لاسیما مبتدی نمی تواند بکند، بلکه هرچه تصویر نماید یکی از هزاران حقیقت آن نخواهد شد؛ لذا اجمالاً باید قیاس به قدر معقولات و معلومات خود نماید. مثلاً شرافت هایی که در عالم حق و شهادت می بیند از بزرگان دنیوی، و قرب سلاطین، و خود سلطنت آسمان ها را ببیند که چه درجه عظمت و شرافت می بیند؟
آن وقت قیاس بکند عالم محسوس را به عالم غیب ملکوت و جبروت و غیره، آن وقت برگردد در کیفیت سلطنت سلاطین دنیا فکری کند، آن وقت به سلطنت معنوی قیاس بکند؛ خواهد دید که مدت سلطنت این سلاطین که چند سالی بیش نیست نسبتش به سلطنت ابدیه چه خواهد شد؟!
و کیفاً هم زیاده به جهاتی چند نیست که هزاران نقص ها در او موجود و متوقع است.
اما سلطنت معنویه سلطنت واقعی است؛ مثل سلطنت انسان است به اعضای خود و قوا و خیال خود. مثلاً ملاحظه نماید که در وصف سلطنت اخروی، از جمله اخباری که در باب سلطنت اهل بهشت وارد شده است که فرمانی از جانب حضرت تعالی برایش می آورند که در آن نوشته است که:
جعلتک حیاً لا تموت و تقول للشی ء: کن فیکون!(43)
من تو را زنده قرار دادم که نمی میری! و به چیز می گویی: باش! و آن می باشد!
و بالجمله؛ آن سلطنتی که خلاق عالم برای هر انسان صحیح المشاعر در احداث صور خیالیه عطا فرموده؛ نظیر و فوق آن را برای بندگان خاص خودش از انبیاء و اولیاء در این دنیا و به جمهور و یا همه اهل بهشت در آخرت، در احداث و ایجاد اعیان خارجیه باذن الله کرامت می فرماید.
اهل معرفت، اعجاز انبیاء و ائمه را از این راه می گویند.
خلاصه؛ اگر انسان هر مطلبی را با عقل بسنجد، خواهد دید که درجات و حدود اشیاء همه در جای خود، و از روی عدل است و اگر عقل را کنار بگذارد، آن وقت حکمت باطل، و ابداً فرق میانه نور و ظلمت، خوب و بد، وضیع و شریف نخواهد ماند.
بالجمله؛ این چند کلمه در قیاس شرافت این مطلب و مطلوب های دیگر کافی است و هکذا لذت و بهجت این مطلوب را اگر بخواهی فی الجمله تصور نمایی، یک نمره از لذات آن عالم را بعضی از اهل معرفت چنین گوید که:
آن مقام دارالحیوان و حیاه حقیقی است، کأنه حیوه تغلی و تفور؛ گویا چشمه و عین حیات و زندگی است که می جوشد و فوران می کند.
و در آن حال در هر لحظه برای اهلش تمام انواع لذات بی اینکه بعضی به بعضی تداخل نماید و کسر و انکسار نموده، کیفیت دیگر حاصل شود موجود است؛ مثلاً تمام لذات همه افراد هر نوع از مطعومات، وهکذا مرئیات و مسموعات و مشمومات و ملموسات در هر آنی بی اینکه یکی در دیگری اثر نماید و یا باطل سازد حاصل است.
حالا این لذات از قبیل لذات عوالم حسیه جنه النعیم است؛ و اگر از این قیاس کنی لذات و بهجات تجلیات انوار جمال و جلال حضرت جمیل و جلیل تعالی را، آن وقت لعل در بذل تمام جهات جد و جهد و طاقت کفایت نماید و در اخبار ائمه (علیهم السلام) اشاراتی به این عوالم که عرض شده هست. مثلاً در خبر هست که آبی در بهشت هست که در آن طعم همه مشروبات و مطعومات می باشد و ایضاً در حدیث معراج گذشت که در جواب حضرت او جل جلاله که می فرماید: هذه جنتی فتبحبح فیها! عرض می کند: وقتی که خودت را به من شناسانیدی از همه چیزها مستغنی شدم!
و در حدیث مهمانی گذشت که از تجلی حضرت حق تعالی چنین بیهوش می شوند که ابداً به هوش نیایند تا آخر حورالعین شکایت می کنند تا خداوند جلیل به هوششان می آورد.
ای عزیز! جهد کن که ایمان به خدا و رسول و ائمه (علیهم السلام) بیاوری و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم و قرب و بعد را مثل ملاحده این زمان، موهوم توهم نکنی!
حالا اینها که عرض شد چیزهایی است که خطور به قلب بشر می کند، و لا خطر علی قلب بشر را از اینها قیاس کنی! بلی:
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی - دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست - که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
خاک درت بهشت من، مهر رخت سرشت من - عشق تو سرنوشت من، راحت من رضای تو
ما عبدتک خوفاً من نارک و لاطمعاً فی جنتک، بل وجدتک أهلاً للعباده فعبدتک!(44)
من تو را نپرستیدم از ترس آتشت و نه به طمع بهشتت؛ بلکه تو را سزاوار و لایق پرستش دیدم فلهذا عبادت و پرستش تو را نمودم!
در حدیث حضرت شعیب - علی نبینا و آله و علیه السلام - شنیدی که عرض نمود:
من نه از ترس آتش نالم، و نه از محبت بهشت؛ ولیکن از جهت بعد از تو می نالم، صبر می کنم تا به دیدار تو برسم!
و از دعای کمیل (رحمه الله) شنیدی که سید العارفین و رئیس المناجین عرض می کند:
و هبنی صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک؟!
و مرا چنان بپندار که قدرت صبر و شکیبایی بر عذابت را داشته باشم، پس چگونه می توانم بر فراقت شکیبا باشم؟!
ای نفس بی حیای نویسنده! وای بینوا شنونده! اگر قطع به این عوالم داری، کو اثرش؟! چرا آرامی؟! چرا بر سر کوه ها نمی روی؟! چرا به بیابان ها فرار نمی کنی؟! چرا ورد شب و روزت وا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله نیست؟!
بلکه اگر مظنه هم داری چرا از غصه نمی میری؟! بلکه اگر احتمالش هم می دهی باید این احتمال، عیش تو را منغص کند و لذتت را از اعراض این دنیای دنیه فانیه قطع کند. بگو:
وا حسرتاه! وا حسرتاه! وا حسرتاه! وا ثبوراه! وا حیرتاه! یا ویلی! یا دماری! یا عولی! یا شقوتی!
بلی! ایمان ضعیف است که هست، ولی قلوب هم از محبت دنیا مریض شده؛ والا اگر ایمان نشد، شک هم کافی است. احتمال هم کافی است.
نعوذ بالله، و المشتکی الی الله، و الی حضره رسول الله و حضره أمیرالمؤمنین و آلهما الطاهرین، لاسیما الی خلیفه عصرنا، و امام زماننا، و سلطاننا، و سیدنا، و معاذنا و ملاذنا، و عصمتنا، و نورنا، و حیوتنا، و غایه آمالنا، أرواحنا و أرواح العالمین فداهم صلوات الله علیهم أجمعین.

تصمیم و آغاز بازگشت

باری؛ بعد از اینکه مقصود معین شد، آن وقت دامن همت به کمر بزند و بگوید:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید - یا جان رسد به جانان یا جان ز تن درآید!
توبه صحیحی از گذشته ها بکند و توبه را مراتبی هست به حسب مراتب تائبین، در مصباح الشریعه می فرماید:
التوبه حبل الله و مدد عنایته و لابد للعبد من مداومه التوبه علی کل حال و کل فرقه من العباد له توبه؛ فتوبه الأنبیاء من اضطراب السر و توبه الأولیاء من تلوث(45) الخطرات و توبه الأصیاء من التنفیس(46) و توبه الخاص من الاشتعال بغیر الله و توبه العام من الذنوب.
توبه و رجوع از گناه و نافرمانی حق، بندی است که به وسیله آن، مجرمان و گناهکاران نزدیک می شوند به رحمت الهی و مشمول لطف و عنایت ربانی می گردند و لابد و ناچار است آدمی را از مواظبت و مداومت توبه در جمیع حالات؛ چرا که از جمله مقدمات عفو و غفران الهی آن است که بنده در هیچ حالی از حالات، خود را از تقصیر، بری ندانسته همواره از هجوم جنود معاصی، خود را به حصن حصین انابت و مأمن استغفار کشد و آتش خشم و سخط الهی را به قطرات اشک ندامت و اعتذار فرو نشاند... هر صنف از اصناف انسان را توبه ای است مخصوص به او که صنف دیگر را آن نحو از توبه مناسب نیست. اما توبه پیغمبران و امامان (علیهم السلام) از اضطراب نفس که چون ایشان نهایت تقرب به جناب احدیت دارند اگر به سبب ارتکاب مباحات و لوازم بشریت ایشان را غفلتی و اضطرابی در نفس به هم رسیده باشد توبه و استغفار ایشان بازگشت از آن خواهد بود و تعبیر به اضطراب خالی از لطف نیست، یعنی از بس که نفس و نفیس ایشان متوجه جناب باری تعالی است و لمحه ای از او غافل نیست گویا تعلق ایشان به جناب او - عز اسمه - از قبیل تعلق ماهی است به آب و چنان که جدا ماندن ماهی از آب موجب اضطراب ماهی است، غافل شدن ایشان نیز از جناب او، به سبب ارتکاب مباحات موجب اضطراب ایشان است.
و توبه اولیا و دوستان خدا به خاطر خطور بعضی از فکرها و ملوث شدن ذهن هاست.
و توبه اصفیا و مؤمنان خالص از تفریح و نشاطهاست یا از نفس زدن هاست و توبه خواص و اهل علم، از مشغولی هاست به غیر خدا.
و توبه عوام، از گناهان است.(47)
و آن توبه ای که برای عام لازم است همان است که حضرت ولایت پناه (صلی الله علیه و آله و سلم) برای آن در معنی استغفارش، شش جزء قرار فرموده اند:
اول: ندم و پشیمانی؛ و این ندم، علاج خیلی چیزهاست؛ لاسیما عوض و بدل ندم عند الموت و بعد الموت است که به تصور نمی گنجد که چه ندمی برای غیر تائب در پیش است؛ چون در این دنیا انسان نمی تواند تصور نماید که این مصیبت ها، چه سعادت ها و چه بهجت ها و چه نورها و چه سلطنت ها را از او مبدل به چه شقاوت ها و زحمت ها و ظلمت ها و مقهوریت ها کرده است تا بتواند درجه ندامت اخرویه را در این دنیا تصور نماید!
دوم: عزم بر ترک عود ابداً؛
سوم: ادای حقوق مخلوقین؛
چهارم: ادای حقوق مفروضه(48) متروکه؛
پنجم: آن گوشت ها که از حرام در بدن روییده با اندوه و غصه و الم ریاضات، آب کردن تا اینکه جلد به استخوان بچسبد بعد از آن، از گوشت جدید بروید؛
ششم: آن مقدار لذتی که از معصیت برده، عوض آن، الم و زحمت بر خود وارد آوردن.
اما تفصیل این اجمال اینکه اگر انسان معرفت واقعیه به حقیقت و شناعت و آثار معصیت پیدا نماید مثلاً واقعاً در وقت خوردن مال یتیم اعتقاد نماید که آتش می خورد و این آتش هم با خوردن خاموش نشود بلکه اگر بماند بعد از مردن قوت پیدا می کند، عروق و اعماق را می سوزاند و هرچه هم که می سوزاند عروق و اعماق دیگری بدلش به جا می آید لابد از این معرفت، پشیمانی بی اختیار برایش به قدر اندازه آن شقاوت و زحمت که بر خود وارد آورده، حاصل می شود و لابد حرکتی به سوی دفع آن می کند لاسیما اگر هم قطع بکند که در رفع این بدل، این آتش که در توی خود روشن کرده، چه لذت ها و کرامت ها و شرافت ها برای او حاصل می شود؛ آن وقت به قدر آن معرفت، شوق به دفع آن آتش پیدا می کند و هر عملی شاقی را برای دفع آن متحمل می شود و به شوق اقدام نماید.
و اگر بگویی در توبه غیر از علاج معصیت، چه لذت و شرافت هست؟ در جواب بگویم: مگر نمی دانی خداوند مبدل السیئات بأضعافها من الحسنات(49) است؟! مگر کرامت و بشارت عظمای ان الله یحب التوابین(50) را در قرآن مجید ندیده ای؟! یا اینکه تصویر مقام محبت خدا را نکرده ای؟! اهل حق - و العهده علیهم - چنین می گویند که محبت خداوند به بنده اش این است که کشف حجب برای او می کند و او را از جوار و قرب و لقای خودش بهره مند گرداند.
باری؛ اگر این مقدمات عرفانی برای تائب موجود شد، البته با شراشر وجودش تماماً حاضر بر علاج بوده، هر ذره از وجودش با تمام مراتب و جهات تضرع و ابتهال به درگاه حضرت ذی الجلال - اتوب الی الله - خواهد گفت و همه آن مراتب دیگر بالضروره به اکمل وجوه درست می شود؛ مثلاً مواردی که فی الجمله حقیقت عرفانی شناعت معصیت دست داد، ببین که چه حالات برای صاحبانش روی داد؛ مثلاً حکایت نباش(51) را به یاد آور و ملاحظه کن که کسی او را یاد داده بود که چنین بکن؟! یا اینکه فی الجمله معرفت شخصیه جزئیه به درجه بزرگی جنایت خودش حاصل شد و این معرفت، او را به این هنگامه ها و اقدامات وادار نمود. بلی، هیچ دیده شده که پسر مرده را کسی نوحه یاد بدهد؟ مراسم نوحه گری را از پسر مرده یاد می گیرند. خوب است همین روایت توبه نباش را از درجه رعیت و بعد از آن، از درجه توبه اولیا و بعد از آن، از درجه توبه انبیا؛ هر یک حکایتی ذکر شود تا بلکه در سنگ خاره، قطره باران اثر کند.