فهرست کتاب


روزها و رویدادها (جلد سوم)

علی بری دیزجی , محمد رضا مطیعان , مجید ترکاشوند

عروج حضرت مسیح

اذ قالالله یا عیسی انی متوفیک و رافعک الی و مطهرک من الذین کفروا و جاعل الذین اتبعوک فوق الذین کفروا الی یوم القیامه(139)
وقتی که خداوند فرمود: ای عیسی همانا من روح تو را قبض نموده و بر آسمان (قرب خود) بالا برم و تو را پاک و منزه از معاشرت و آلایش کافران گردان و پیروان تو را بر کافران تا روز قیامت برتری دهم.
پیشرفت آئین الهی حضرت مسیح (علیه السلام) رؤسای یهود را مصمم ساخت تا نقشه قتل آن حضرت را طرح کنند به امپراطور روم چنین وانمود کردند که تبلیغات عیسی (علیه السلام) موجب زوال حکومت و فروریختن پایه های سلطنت خواهد شد. عیسی (علیه السلام) پس از آگاهی از تصمیم آنها مخفی شد و بیشتر اوقات خود را در جاهای دور دست می گذراند. اما یهود در صدد دستگیری آن حضرت برآمده و برای پیدا کردن و معرفیش جایزه ها تعیین کردند.
بنا به دستور خاخام بزرگ یهود دستور توقیف عیسی داده شد یکی از دوازده حواری با دشمن همکاری و او را دستگیر و به رسم رومیان مصلوب کرده و تاجی از خار به سر عیسی گذاشتند و دست و پای او را به چوب میخکوب کردند.
آنچه از نظر اسلام مسلم و قطعی است این است که یهودیان نتوانستند عیسی (علیه السلام) را دستگیر کنند. بلکه خدای تعالی آن حضرت را به آسمان برد و شخص دیگری را که شبیه آن حضرت شده بود دستگیر ساخته و بدار آویختند، که بنا بر روایات همان حواری خائن یعنی "یهودای الخریوطی" می باشد. هر چه فریاد زد که من عیسی نیستم از وی نپذیرفته به دارش آویختند(140)

شهادت آیه الله حاج شیخ حسین غفاری: 7 دی 1353

شیخ حسین غفاری آذر شهری، در سال 1335 ه ق برابر با 1295 شمسی در روستای آذرشهر تبریز، در خانواده ای کشاورز و مذهبی متولد شد و دیری نپایید که پدرش را از دست داد و تحت کفالت برادر بزرگترش قرار گرفت. دوران مقدماتی تحصیل را در همان زادگاه خود سپری کرد و آنگاه همراه برادرش عازم تبریز گردید. در تبریز به آموختن شرح لمعه و اصول و کلام پرداخت. پس از مدتی به آذر شهر بر می گردد و نزد دایی خود، حجت الاسلام سید محسن میر غفاری به فراگیری رسائل و مکاسب همت می گمارد. سرانجام پس از 30 سال زندگانی فقیرانه و تحصیل علوم دینی در سال 1365 ه ق برابر با 1324 شمسی، عازم قم می گردد و در آنجا به فراگیری کفایه و مکاسب نزد آیات عظام بروجردی، فیض قمی و خوانساری بزرگ می پردازد و پس از یازده سال، قم را ترک کرده به تهران می آید.

مبارزات آیه الله غفاری

در سال 1340 شمسی، زمانی که / منصور، نخست وزیر وقت، طرح انجمنهای ایالتی و ولایتی را مطرح کرد، آیه الله غفاری به سهم خود با مسافرتها و تماسهای پیوسته کوشید تا این طرح شکل نگیرد.
در سال 1341، در اوج مبارزات روحانیت به رهبری امام (ره)، ایشان با سخنرانیهای مستمر خود کوشید تا هرچه بیشتر جنایات رژیم را افشا کند.
او در محرم سال 1342، همزمان با شکل گیری قیام خونین 15 خرداد، مبارزه علیه رژیم را وجهه همت خود ساخت و به تنویر افکار عمومی پرداخت.
در شب 12 محرم 42، هنگامی که از سخنرانی برگشته بود مأمورین رژیم به خانه اش ریخته و او را دستگیر و زندانی کردند. این بازداشت همراه با دستگیری دیگر روحانیان مبارز تهران و شهرستان بود. رژیم قصد داشت با دستگیری بیش از آیه الله غفاری مورد بازجویی و شکنجه قرار گرفت. پس از آزادی همچنان به مبارزه خود علیه رژیم ادامه داد تا اینکه دوباره از طرف مأموران ساواک دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت. اما چون مدرکی علیه او نیافتند، آزاد گردید.
در سال 1350 بار دیگر دستگیر و زندانی شد.
شهید در طی سالهای 1353- 1350، به مبارزات خود شکل تازه ای داده و کمتر در میان آشنایان ظاهر می شدند. در تیرماه 1353، در تهران دستگیر شدند که این آخرین دوران زندان این مبارز نستوه بود.
برگه بازجویی شهید آیه الله غفاری روح بزرگ و اراده مصمم و تزلزل ناپذیر او را بخوبی نشان می دهد:
س - چرا به زندان آورده شده اید؟
ج - نمی دانم.
س - آیا قبلاً به زندان آمده اید؟
ج - نیامده ام، آورده اند.
س - نظر شما راجع به شاهنشاه آریامهر چیست؟
ج - ایشان با کودتای پدرشان به سر کار آمدند و غاصب اند.
س - نظر شما راجع حزب رستاخیز چیست؟
ج - این حزب شه ساخته است، به مردم هیچ ربطی ندارد.
س - نظر شما نسبت به آقای خمینی چیست؟
ج - من فکر می کنم کسی که می تواند ایران را نجات دهد آیه الله خمینی است.
در طی این بازجوئی ها، این پیر شصت ساله مبارز را تا سر حد مرگ مورد شکنجه قرار دادند، دندانها و دستهایش را شکستند.
پسر شهید غفاری در مورد آخرین ملاقات پدر می گوید:
پدر را در آخرین ملاقات کشان کشان با پاها و دستهای شکسته در حالی که بیش از یکی دو دندان در دهانش باقی نمانده بود و سراسر صورت و اندامش زیر شکنجه های وحشیانه در هم کوبیده شده بود، روی زمین کشیده، پشت میز ملاقات آوردند. بیش از یکی دو جمله میان ما رد و بدل نشد.
او گفت: تصور نمی کنم دیر یکدیگر را ببینیم...
صحبت را به امام موسی بن جعفر (علیه السلام) کشاند و چون نتوانست قطره های اشکش - را که هیچ کس را جز خدا لایق دیدن آنها نمی دانست - با دستانی که بخاطر شکسته شدن استخوان هایش قدرت بالا آمدن نداشتند، بزداید، سر را پایین آورد و به کمک زانوان در هم کوبیده اش آن قطرات پاک را از گوشه چشمانش سترد...
با دیدن آن صحنه با اعتراض از آنجا بیرون آمدیم. فردای همان روز شنیدیم که ساعت 2 بعد از ظهر (7 دی 1353) پدر از محیط رنج آوری که آخرین مرحله امتحان بندگی را در آن گذراند، آسوده شده، به وصال معبود رسیده است(141).