فهرست کتاب


روزها و رویدادها (جلد سوم)

علی بری دیزجی , محمد رضا مطیعان , مجید ترکاشوند

بیمه در توضیح المسائل امام خمینی (ره)(102)

- بیمه قرار و عقدی است بین بیمه کننده و مؤسسه و شرکت یا شخص که بیمه را می پذیرد و این عقد مثل سایر عقدها محتاج به ایجاب و قبول است و شرایطی که در موجب و قابل و عقد در سایر عقود معتبر است در این عقد نیز معتبر است و می توان این عقد را با هر لغتی و زبانی اجرا کرد.
- در بیمه علاوه بر شرایطی؟ در سایر عقود است، از قبیل بلوغ و عقل و اختیار و غیر آنها، چند شرط معتبر است.
1- تعیین مورد بیمه که فلان شخص است یا فلان مغازه است یا فلان کشتی یا اتومبیل یا هواپیما است.
2- تعیین دو طرف عقد که اشخاص هستند، یا موسسات، یا شرکتها یا دولت.
3- تعیین مبلغی که باید بپردازند.
4- تعیین اقساطی که باید بپردازند و تعیین زمان اقساط.
5- تعیین زمان بیمه که از اول فلان ماه یا سال تا چند ماه یا چند سال.
6- تعیین خطرهایی که موجب خسارت می شود، مثل حریق یا غرق یا سرقت یا وفاق یا مرض و می توان کلیه آفات که موجب خسارت می شود، قرار دهند.
- لازم نیست در قرار بیمه میزان خسارت تعیین شود، پس اگر قرار بگذارند که هر مقدار خسارت وارد شد، جبران کنند، صحیح است.
- صورت عقد بیمه چند نحو است: یکی آنکه بیمه کننده بگوید به عهده من فلان مقدار که در فلان زمان ماهی فلان مقدار بدهم، در مقابل آنکه خسارتی که به مغازه من مثلاً از ناحیه حریق یا دزدی وارد شد، جبران نمایی ، و طرف قبول کند، یا طرف بگوید بر عهده من خسارتی که به مؤسسه شما وارد می شود از ناحیه حریق یا دزدی مثلاً در مقابل آنکه فلان مقدار بدهی و باید تمام قیودی که در مسأله سابق ذکر شد، معلوم شود و قرار داد شود.
- ظاهراً تمام اقسام بیمه صحیح باشد، با به کار بردن شرایطی که ذکر شد، چه بیمه عمر باشد، یا بیمه کالاهای تجارتی، یا عمارات یا کشتیها و هواپیماها، و یا بیمه کارمندان دولت یا مؤسسه ها یا بیمه اهل یک قریه یا شهر، و بیمه عقید مستقلی است و می توان به عنوان بعض عقود دیگر از قبیل صلح آن را اجرا کرد.

شهادت سرتیپ خلبان احمد کشوری: 15 آذر 1359

در تیر ماه 1332، در خانواده ای متوسط در خطه سرسبز شمال پسری به دنیا آمد که نام وی را احمد گذارند. احمد دوران دبستان و سه سال اول دبیرستان را به ترتیب در "کیاکلا" و "سرپل تالار" و سه سال آخر را در دبیرستان "قناد" بابل گذراند.
پدرش فردی شجاع و ظلم ستیز بود، از شجاعت پدرش همین بس که علیرغم تصدی پست فرماندهی ژاندارمری در یکی از شهرهای شمال، به مبارزه با سردمداران زر و زور پرداخت و در نهایت مجبور به استعفا و به کشاورزی مشغول شد. از ایمان و قدرت روحی مادرش همین بس که هنگام دفن شهید کشوری، در حالی که عکس او را می بوسید، پرچم جمهوری اسلامی ایران را که با دست خود دوخته بود بر سر مزار فرزند آویخت و فریاد زد: "احسنت پسرم"، "احسنت".
در دوران تحصیلی، شاگردی ممتاز و دارای استعداد فوق العاده بود. به رشته های ورزشی و هنری علاقه زیادی داشت و در بیشتر مسابقه های رشته های هنری نیز شرکت می کرد. یکبار در رشته "طراحی" در ایران نوجوانی به خاطر ایمان سرشار به اسلام از فعالیتهای مذهبی غافل نبود.
صدایی پرسوز و حالی پرشور داشت و با صدای خوش خود حال و هوای خاصی به مجالس مذهبی می بخشید. دلباخته امام حسین (علیه السلام) بود. در ایام محرم عاشقانه و بی ریا عزاداری و مرثیه خوانی می کرد. در جستجوی حقیقت و فرهنگ عاشورا و آشنایی با انگیزه قیام امام حسین (علیه السلام) و شناساندن علل و انگیزه های نهضت کربلا، تلاش و جدیت فراوانی از خود نشان می داد. معتقد بود که نباید انسان، مسلمان شناسنامه ای باشد، بلکه باید عامل به احکام اسلام بود.
شهید کشوری علاوه بر مطالعه کتابهای مذهبی و سیاسی علاقه فراوانی داشت و درباره وضعیت سیاسی جهان مطالعه می کرد.
سال آخر دبیرستان، با دو تن از همکلاسان خود، دست به فعالیتهای سیاسی زد و باکشیدن طرحها و نقاشیهای سیاسی، ماهیت رژیم را افشا می کرد. پس از اخذ دیپلم، آماده ورود به دانشگاه شد که به علت فقر مالی و هزینه سنگین دانشگاه، از ورود بدان بازماند.
در سال 1351، وارد ارتش (هوانیروز) شد. در طول دوره آموزش، با استادان خارجی به گونه ای رفتار می کرد که آنها را تحت تأثیر خود قرار می داد.
به خاطر هوش سرشار و استعداد فوق العاده ای که داشت توانست دوره های آموزش خلبانی هلیکوپترهای کبری و جت رنجر را با موفقیت به پایان رساند.
عبادات و راز و نیاز او دیدنی و تماشایی بود، شبها با صوت زیبا و دلنشین خود قرآن تلاوت می کرد و رابطه خود را با خدای خویش مستحکمتر می نمود. ساده زیستی و پرهیز از تجملات، تواضع و رافت و مهربانی از جمله صفات بارز او بود. در عین حال دشمن سرسخت بی عدالتی و در مقابل ظلم، سرسختانه می ایستاد. به روحانیت علاقه زیادی داشت و همواره افسوس می خورد که چرا در کسوت روحانیت نیست. بارها گفته بود که ای کاش در لباس روحانیت بودم، در آن صورت بهتر می توانستم حرفهایم را بزنم. علی رغم اینکه نگهداری و مطالعه کتابهای مذهبی، سیاسی و روشنگر در ارتش آن دوران ممنوع بود، احمد این گونه کتابها را مخفیانه نگهداری و در فرصت مقتضی مطالعه می کرد و به همین دلیل چندین بار مورد بازجویی و تهدید قرار گرفت.
برای ترویج روحیه انفاق در بین همکارانش، سعی بسیار می کرد. در اوایل اشتغال به کار در کرمانشاه، پس از شناسایی فقرا و نیازمندان شهر، همراه با تعدادی از همکاران و با کمک افراد خیر و نیکوکار هوانیروز، مخفیانه صندوق اعانه ای جهت کمک و مساعدت به آنها تشکیل داد.
کشوری چه قبل از انقلاب و چه پس از آن، به عنوان مجاهدی فی سبیل الله برای اعتلای اسلام عزیز و تحقق حکومت الهی، پیوسته تلاش کرد و همگام و همراه با حرکتهای توفنده ملت، در همه صحنه های انقلاب حضور داشت و بسیاری از شبها را با چاپ اعلامیه های امام خمینی (ره) به صبح رسانید. شهید در راه دفاع از آرمانهای امام عزیز (ره)، چندین بار کتک خورده بود. اما با افتخار از آن یاد می کرد و می گفت: این باطومی که من خوردم، چون برای خدا بود. شیرین بود. من خوشحالم از اینکه می توانم قدمی در راه انقلاب بردارم و این توفیق و سعادتی است از سوی پروردگار.
در دوران نخست وزیری بختیار با چند تن از دوستانش طرح کودتایی را تنظیم کرد و آن را نزد آیه الله پسندیده، برادر امام (ره) برد. قرار شد طرح به استحضار امام (ره) برسد و در صورت موافقت ایشان اجرا شود. اما خوشبختانه با هوشیاری امام (ره) و فداکاری امت انقلابی کشورمان انقلاب اسلامی در 22 بهمن به پیروزی رسید و نیازی به اجرای طرح مذکور نگردید.
وقتی غائله کردستان به راه افتاد، شهید کشوری همچون کسی که عزیزی را از دست بدهد و یا برادری در بند داشته باشد، به خود می پیچید.
شهید تیمسار فلاحی می گفت: من شبی برای ماموری سختی در کردستان داوطلب خواستم، هنوز سخن تمام نشده بود که یکی از صف بیرون آمد و گفت من آماده ام، و دیدم خلبان کشوری است.
در جنگ از خود شجاعت و لیاقت فراوانی نشان داد و یکبار که خودش بشدت زخمی و به هلیکوپترش نیز آسیب شدید وارد شده بود توانست با هوشیاری و مهارت، آن را به مقصد برساند.
شهید شیرودی درباره او می گوید احمد، استاد من بود. زمانی که صدام آمریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود. اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام ، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود. اما او جواب داده بود: وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را نمی خواهم.
او با جسمی مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثی آن گونه جنگید که بیابانهای غرب کشور را به گورستانی از تانکها و نفرات دشمن تبدیل نمود.
کشوری شجاعانه به استقبال خطر می رفت، ماموریتهای سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بیشتر انجام می داد، شبها دیر می خوابید و صبحها خیلی زود بیدار می شد و نیمه شبها، نماز شب می خواند.
شهید فلاحی می گوید احمد فرشته ای بود در قالب انسان.
کشوری کار و فعالیت را عبادت می دانست. تمام فکرش انجام وظیفه بود. درباره میزان علاقه به فرزندانش می گفت آنها را به اندازه ای دوست می دارم که جای خدا را نگیرند. کشوری همواره برای وحدت و انسجام در قشر ارتشی و پاسدار، می کوشید، چنان که مسئولین، هماهنگی و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او می دانستند. او می گفت تا آخرین قطره خون برای اسلام عزیز و اطاعت از ولایت فقیه خواهم جنگید و از این مزدوران کثیف که سرهای مبارک عزیزانم پاسداران را نامردانه بریدند، انتقام خواهم گرفت. به امام (ره) عشق می ورزید. وقتی در بین راه خبر کسالت قلبی ایشان را شنید، از شدت ناراحتی خودرو را در کنار جاده نگه داشت و در حالی که می گریست، گفت خدایا از عمر ما بکاه و به عمر رهبر بیفزا.
وقتی به تهران رسید، عازم بیمارستان شد و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد. بر این عقیده بود تا در دنیا هست و فرصتی دارد باید توشه ای برای آخرت بیندوزد. شهادت در راه خدا برای او از عسل شیرین تر بود.
سرانجام روز 15 آذر 1359، در حالی که از یک ماموریت بسیار مشکل، اما پیروز باز می گشت، در ایلام منطقه میمک - دره بینا مورد حمله مزدوران بعثی قرار گرفت و در حالی که هلیکوپترش در اثیر اثابت راکتهای دو فروند میگ عراقی بشدت می سوخت، آن را تا مواضع خودی هدایت کرد و آنگاه در خاک وطن سقوط کرد و به آرزوی دیرینه اش رسید و شربت شهادت را مردانه سرکشید. پیکر پاک او را به تهران انتقال دادند و در مزار شهیدان بهشت زهرا، میعادگاه عاشقان الله، به خاک سپردند.

روز دانشجو: 16 آذر 1332

فعالیت سیاسی دانشجویان در ایران عمر طولانی ندارد، زیرا دانشگاه در این کشور به شکل جدید قدیمی کمتر از 80 سال دارد. دانشگاههای کشور در آغاز منحصر به طبقه ممتاز و اعضای نظام حاکم بود. ترکیب بافت دانشجویی در دهه های چهل و پنجاه شمسی بتدریج دچار تغییر شد و همین امر زمینه ساز ایجاد تحرک و جنبش دانشجویی کشور گردید و در نتیجه، دانشگاههای کشور در تحولات منجر به پیروزی انقلاب اسلامی و رخدادهای پس از آن، نقش فعالی داشتند.
از مهمترین حرکتهای سیاسی قبل از انقلاب، اعتراض دانشجویان در 16 آذر 1332، به ورود معاون رئیس جمهور آمریکا بود و نقطه اوج حرکت سیاسی دانشجویان را می توان در اشغال لانه جاسوسی آمریکا در 13 آبان 1358، مشاهده کرد.(103) این حرکت که توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام (ره) آغاز شد و مورد تایید ایشان نیز قرار گرفت، نشانه طرد تفکر لیبرالی و مارکسیستی در دانشگاههای کشور و غلبه گسترش اسلام خواهی بود.
جنبش دانشجویی را می توان در سه مرحله چنین تبیین کرد:
- مرحله نخست: که جنبش دانشجویی با جریان روشنفکری پیوند خورده است، از این منبع برخاسته و به آن وابسته است.
البته حرکت دانشجویی، در عین وابستگی و یا ارتباط با جریان روشنفکری، ویژگیهای خاص خود را نیز داشت، ویژگیهایی که برخاسته از شرایط و روحیات نسلی که به واسطه جوانی، دارای التهابهای خاص خود بود و به خاطر روح پاک، از صداقت بیشتری برخوردار و از خدعه ها و فریبهای سیاسیکاران پیچیده به دور بود. مقام معظم رهبری درباره این مرحله می فرمایند:(104)
روشنفکران، رهبران گروهها و احزاب و حتی دانشجویان، به شعار و مقابله سیاسی و احیاناً جنگ و گریز در مقابل نظام حاکم می پرداختند و علی اختلاف مراتبهم، دانشجویان خیلی بیشتر، صمیمانه تر و صادقانه تر عمل می کردند. اما رهبران احزاب و گروهها، نه به این حد از صداقت و نه به این حد از پیگیری مبارزه می کردند.
- مرحله دوم: با اوج گیری انقلاب اسلامی و مردمی در سالهای 57- 56، جنبش روشنفکری و دانشجویی که خود را پیشتاز جنبش سیاسی می پنداشت، ناگهان خود را عقب مانده یافت. مشتهی برافراشته و صداهای آهنگین مردم در اعتراض علیه رژیم، خرده احزاب و گروههای سیاسی و نیز جریان روشنفکری و جنبش دانشجویی را به تعجب واداشت و آنان را در برابر موج جدیدی، به اعلان موضع فرا خواند. در این شرایط و احوال، جریان روشنفکری عمدتاً کلاف سر در کمی بود و چندان به عمق، گستره و ماندگاری قیام باور نداشت و به گونه های مختلف تلاش می کرد که آن را حرکت نافرجام و کور تعبیر کند و عقب ماندگی خود را از جامعه توجیه نماید.
مقام معظم رهبری در تحلیل جریان روشنفکری، در این مقطع می فرمایند:(105)
احزاب و گروههای مبارزی که سالها مبارزه سیاسی کرده بودند و عاقبت مبارزه سیاسی باید چنین چیزی می شد، حالا که آن چیز را به چشم خودشان دیدند، تخطئه کردند و کنار کشیدند. بعضیها گوش خواباندند ببینند چه می شود، بعضیها تخطئه هم کردند. ؛ همان اوقات غوغای سالهای 56 و 57، به نظرم در همین دانشگاه تهران یا شاید در دانشگاه کنونی شریف بود که چند نفر از روشنفکران سخنران کردند - روشنفکرانی که الان از همه زمین و زمان طلبکارند، بعضیهایشان فراریند، بعضیشان هم که در ایران هستند از جناب عالی و بنده و این ملت و همه طلبکارند که چرا آنها را به بازی نمی گیریم! - صریحاً گفتند: مشت است و درفش. یعنی حرفی را که ما از پدران پیرمان می شنیدیم و آنها را تخطئه می کردیم، تا ذهن پدر پیر و مادر پیر را برگردانیم که نه، مشت و درفش نیست، و بعلاوه مشت بر درفش می تواند پیروز بشود، و اگر آن پیرمردان و پیرزنان قبول نمی کردند ، رویمان را از آنها را می گرداندیم و در دوران مبارزه، بی اعتنا کار خودمان را ادامه می دادیم، این حرف را جوانان مدعی، روشنفکران حرفه ای و قلم به دستان پرگو و یاوه گو صریحاً گفتند!
- مرحله سوم: در این مرحله، اهمیت و حرمت حرکت سیاسی دانشجویی در آن بود که خود را از بند ناف روشنفکری گسست و از همراهی با مردم احساس شرم و آزرم نکرد و پا به پای مردم پیش آمد و برای خود، افتخاری بس عظیم در تاریخ سیاسی ایران کسب کرد.
رهبر معظم انقلاب، این حضور تاریخی را ارج نهاده و فرموده اند.(106)
راه دومی که دانشجو می توانست انتخاب بکند، این بود که تا دید این روند یک جهت و یک خیز برداشت، نگذارید عقب بماند و فوری خودش را جلو برساند، هر کس می خواهد شعار را بدهد، هر کس می خواهد حرف درست را بزند، وقتی درست است، وقتی همان نهایتی است که من برای او داشتم خودم را می کشتم و تلاش می کردم و شعار می دادم، حالا این به وسیله مردم دارد انجام می گیرد، به وسیله عوام دارد انجام می گیرد، به وسیله فلان روحانی ای که اصلاً نمی شناختمش، دارد انجام می گیرد، حال آن چیزی که می گفتیم بشود، دارد می شود، پس جلو برویم. این راه دوم را انتخاب کردند، درست بر عکس یهود صدر اسلام... که منتظر بعثت یک پیامبر بودند و آمده بودند؛ مدینه ساکن شده بودند، برای اینکه می دانستند این پیامبر از مدینه ظهور خواهد کرد و می گفتند این امین و این بیسوادان که در مدینه زندگی می کنند - بت پرستان و کفار - اینها که قابل نیستند پیامبر در میانشان ظاهر شود، پیامبر اکرم هم بیاید، متعلق به ماست، مریدانشان هم ماییم. وقتی پیامبر آمد،... چون متعلق به آنها نبود، از قشر آنها نبود، از میان آنها نبود، به او کفر ورزیدند! این، آن شق اول بود. خوشبختانه دانشجویان آن شق را انتخاب نکردند. دانشجو به میدان آمد. هنگامی که دید مردم محله اش حرکت کرده اند، دارند با علم و کتل و شعار مرگ بر فلان و درود بر فلان به طرف مسجد می روند، او هم قاطی مردم شد و رفت، نگفت من دانشجویم. این، یک تجربه تاریخی و یک موضعگیر دقیق تاریخی بود.