فهرست کتاب


روزها و رویدادها (جلد سوم)

علی بری دیزجی , محمد رضا مطیعان , مجید ترکاشوند

مدرس و نیرنگ سردار سپه(89)

پس از استیضاح سردار سپه توسط مدرس، رضاخان در اواسط بهمن 1303 به منظور جلب رضایت مدرس با فرماندهی کل قوایی او، به منزل ایشان رفته و با او ملاقات می کند و با دادن وعده هایی موفق به این امر می گردد. در 25 بهمن همان سال، مدرس خطابه کوتاهی در مجلس ایراد و فرماندهی کل قوا به سردار سپه اعطا می شود. حسین مکی می نویسد: اگر کسی از طبقات مختلف به خانه مدرس می رفت و حاجت خود را بازگو می کرد، مدرس سوابق و لواحق او را فراموش کرده، از او دفاع می نمود، و این موضوع تنها نقطه ضعف مدرس بود و اشخاص سیاسی و زبردست هم که می خواستند موقتاً از مخالفت مدرس مصون مانند یا اینکه از نفوذ او استفاده کنند، از این خصلت مدرس استفاده می کردند. سردار سپه هم از همین نقطه وارد شد. وقتی که مشاهده کرد که گرفتن فرماندهی کل احتیاج به مساعدت مدرس و عدم مخالفت او دارد، تصمیم گرفت که نزد مدرس رفته سر تعظیم فرود آورد. در اواسط برج دلو(90) 1303 شمسی، سردار سپه به منزل مدرس رفت. در این ملاقات و ملاقات بعدی، سردار سپه به مدرس وانمود ساخت که تسلیم محض او شده است و هر چه از این به بعد مدرس بگوید عمل خواهد کرد و منبعد با مدرس مخالفت ننماید. ضمن این ملاقاتها سردار سپه شرحی از خدمات خود داده و گفت: اگر حضرت آقای مدرس با من موافقت فرمایند، چنین و چنان خواهم کرد. ولی متأسفانه دائماً دربار علیه من تحریکاتی می نماید و من مصونیت ندارم و از همه مهمتر این است که اگر شما به من قول بدهی که شاه غفلتاً مرا معزول نمایید، من در آتیه خدمات بهتری خواهم نمود، و رویه سابق خود را بکلی ترک خواهم کرد و بدون نظر شما کوچکترین اقدامی نخواهم کرد.
مدرس گفت: من چه مساعدتی می توانم به شما بکنم؟، سردار سپه تقاضا کرد که فرماندهی کل قوا را به او بدهند تا شاه نتواند ناگهان او را منفصل نماید.
مدرس به شرط اینکه سردار سپه وسایل حرکت شاه را از اروپا فراهم آورده و شاه را به تهران برگرداند، قول موافقت داد و سرانجام سردار سپه در جلسه 25 دلو 1303 (شمسی) فرماندهی کل قوا را از مجلس گرفت.
سردار سپه که به شهید مدرس قول بازگشت احمدشاه از اروپا را داده بود و قرار بود مقدمات سفر شاه را به ایران فراهم کند، وقتی متوجه شد که احمد شاه قصد بازگشت به ایران را دارد، دست به اقداماتی زد که وی را منصرف کند. به همین منظور بلوای مصنوعی نان را در تهران راه انداخته، عده زایدی از درباریان و طرفداران آنها و موافقین مدرس دستگیر و توقیف شدند.
سردار سپه مدتی با مبادله تلگرافهایی با احمدشاه کج دار و مریز رفتار کرد و آمدن او را به امروز و فردا انداخت و در این مدت مقدمات تصویب انقراض قاجاریه و سلطنت خود را در مجلس و خارج، در میان ایادی و هواخواهان خود فراهم کرد و سرانجام طرح انقراض قاجاریه و سلطنت را با نیرنگ تمام در تاریخ 9 آبان 1304، از تصویب مجلس شورای ملی گذراند(91) و با این غافلگیری و نقشه های ماهرانه آب پاکی روی دست تمام مخالفان و از جمله شخص مدرس ریخت و همه را در مقابل عمل انجام یافته قرار داد.
ترور مدرس
سردار سپه پس از به سلطنت رسیدن، به فکر افتاد تا ایشان را از میان بردارد. مدرس هر روز صبح از خانه اش واقع در سرچشمه به مدرسه ی سپهسالار (شهید مطهری) می آمد و تدریس می کرد و سپس روانه مجلس می شد.(92) روز 7 آبان 1305، یک سال پس از ترور واعظ قزوینی، صبح زود که مدرس به طرف مدرسه سپهسالار می رفت، مورد سوء قصد قرار گرفت و چند نفر که در کمین نشسته بودند او را به گلوله بستند. اما همین که مدرس صدای تیر را می شنود عصایش را در عمامه می کند و خود می نشیند و عصای با عمامه را داخل عبا کرده و بلند می نماید، بطوری که بدن او در پایین عبا قرار می گیرد و آنجایی را که قاتلین از پشت عبا، محل قلب و سینه تصور می کردند، جز دو بازوی مدرس و عبای خالی چیز دیگری نبود. نتیجه این می شود که علی رغم تیراندازی شدید و مفصل به سوی او، تنها چند گلوله عبا را سوراخ و فقط ساعد و بازوان و کتف او مورد اصابت قرار می گیرد. مدرس بر روی زمین می افتد و قاتلین هم صحنه را ترک می کنند. از صدای تیر، مردم و عده ای از مأمورین شهربانی در محل، جمع می شوند و سید را به بیمارستان نظمیه می برند. به فاصله کوتاهی ملک الشعرای بهار و امام جمعه خوی و بازاریان راهی بیمارستان می شوند. رئیس نظمیه (شهربانی) نیز در بیمارستان حاضر می شود و اصرار می کند که نگذارد مجروح را حرکت بدهند و به جای دیگری ببرند. مرحوم بهار و امام جمعه احتمال می دهند که در بیمارستان علیه مدرس توطئه کنند و او را به قتل برسانند. از این رو با اصرار در همان روز مدرس به بیمارستان احمدی در خیابان سپه منتقل و تحت مداوا قرار می گیرد.
سردار سپه که در مازندران به سر می برد وقتی متوجه شد که مدرس زنده است، در 8 آبان ماه تلگرافی برای مدرس می فرستد. مدرس در جواب تلگراف می نویسد:(93)
آری به کوری چشم دشمنان مدرس هنوز زنده است.
تبعید و شهادت مدرس
در طی برگزاری انتخابات هفتمین دوره مجلس، اجازه ندادند تا مدرس به نمایندگی مردم انتخاب شود.(94) بدین ترتیب او را مدتی خانه نشین، و سپس در 16 مهر 1307، دستگیر و ابتدا از تهران به دامغان و مشهد و بعد به خاف تبعید کردند. حسین مکی در این باره می نویسد:
مدرس در زمان سلطنت رضاخان تایب التوالیه مسجد سهسالار بود و در آنجا به تدریس فقه می پرداخت. ضمن تدریس فقه در باب مزدحم اظهار کرده بود که در ازدحام اگر کسی کشته شود خونش هدر است و دیه آن را بایستی حاکم شرع بپردازد. مثال آورده بود که مثلاً روز سوم حمل(95) اگر سردار سپه در مجلس کشته شده بود، خونش هدر بود و دیه آن را می بایستی حاکم شرع بپردازد. جاسوسهای رضاخان سخن سید را به گوش سردار سپه می رسانند و او مهم به خاطر همین حرف، دستور تبعید سید را به خواف می دهد و بعد هم فرمان قتل او را صادر می کند. مدرس مدت 7 سال در خواف در منزلی که فقط یک اتاق داشته، توسط ماموران زیادی تحت نظر بود و اغلب غذای درستی به او نمی داند. در نامه کوتاهی که شهید در سال 1314، به مشهد برای شیخ احمد بهار می فرستد تا شیخ احمد آن را به ملک الشعرای بهار برساند، می نویسد:
زندگانی من از هر حیث دشوار است، حتی نان و لحاف ندارم
سرانجام مدرس را در 22 مهر 1316 از خواف به کاشمر (ترشیز) منتقل می کنند. رئیس شهربانی کاشمر مأمور قتل مدرس می شود. اما وی به این کار تن در نمی دهد، در نتیجه این مأموریت به جهانسوزی، متوفیان و خلج واگذار می گردد.
مأموران در شب دهم آذر 1316 برابر با 27 رمضان 1356 قمری(96)، به سراغ آن عالم ربانی می روند و می گویند مأموریم که تو را مسموم کنیم. مدرس می گوید: بسیار خوب، ولی بگذارید افطار برسد. سپس برای آنها که مسافر بودند، چای درست می کند. مأمورین موقع افطار زهر در چای ریخته و به مدرس می خورانند. مدرس پس از خوردن چای زهرآلود به نماز می ایستد اما چون سم اثر نمی کند، عمامه اش را باز کرده به گردنش می اندازد و وی را در سن 69 سالگی به شهادت می رسانند. و جنازه را بطور محرمانه به غسالخانه می برند و بی سر و صدا ایشان را در کاشمر به خاک می سپارند. قبر مدرس پس از شهریور 1320، و خروج رضاخان از ایران توسط اهل محل شناسایی و معین می گردد.
امام خمینی (ره) در 28 شهریور 1363، طی حکمی به تولیت آستان قدس رضوی دستور بازسازی و مرمت آرامگاه مدرس را صادر فرمودند، در بخشی از این حکم آمده:(97)
... ملت ما مرهون خدمات و فداکاریهای اوست و اینک که با سربلندی از بین ما رفته بر ماست که ابعاد روحی و بینش سیاسی - اعتقادی او را هر چه بیشتر بشناسیم و بشناسانیم و با خدمت ناچیز خود مزار شریف و دور افتاده او را تعمیر و احیاء نماییم.
آیه الله خامنه ای در تاریخ 16/1/67 در مراسم افتتاح آرامگاه شهید فرمودند:(98) حدود سی سال پیش کسی نمی دانست مدرس که بود و برای چه در شهر غربت به دست مزدوران شهید شد. سید حسن مدرس که هوشیارانه از اسلام دفاع می کرد و زمانی که از در به در شهرها و دهات خراسان بود کسی فکر نمی کرد که روزی به عنوان امامزاده ای برای عاشقان خدا دربیاید.

شهادت میرزا کوچک خان جنگی: 11 آذر 1300

میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ اهل رشت، در سال 1259 شمسی، دیده به جهان گشود. سالهای نخست عمر را در مدرسه حاجی حسی واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری کرد.
در سال 1286 شمسی، در گیلان به صفوف آزادیخواهان پیوست و برای سرکوبی محمد علی شاه روانه تهران شد.
همزمان با او جلوگیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادیخواهان رشت کانونی به نام مجلس اتحاد تشکیل دادند و افرادی به عنوان فدائی گرد آوردند. میرزا کوچک خان که در آن دوران یک طلبه بود و افکار آزادیخواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست، در سال 1289 شمسی، در نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در ترکمن صحرا شرکت داشت و در این نبرد زخیم و چندی در بادکوبه در یک بیمارستان بستری گردید. در سال 1294 شمسی، به جای مجلس ایجاد هیئت اتحاد اسلام از یک گروه هفده نفری در رشت تشکیل گردید. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند و میرزا کوچک خان عضو مؤثر آن بود. این هیئت هدف خود را خدمت به اسلام و ایران اعلام کرد و بزودی میرزا کوچک خان رهبری هیئت را بر عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی ارتش روسیه تزاری، هیئت اتحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزاری پرداخت و یک گروه مسلح به عنوان فدایی تشکیل داد و روستای کسما را در ناحیه فومن مرکز کار خود قرار داد و در آنجا سازمان اداری و نظامی بوجود آورد. هیئت اتحاد اسلام پس از چندی به کمیته اتحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافت و رهبری کمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران و طارم و آستارا و طالش و کجور و تنکابن زیر نفوذ کمیته اتحاد اسلام در آمد. این کمیته نهضت جنگل و حزب جنگل نیز نامیده شده است.

فعالیتهای نظامی نهضت جنگل

در فروردین 1297، فدائیان نهضت جنگل پس از چند درگیری با نیروهای انگلیسی مواضع مهم راه رشت - منجیل را در اختیار خود گرفتند. در خرداد 1297 نیروی "کلنل پیچراخوف" افسر روسی که قصد بازگشت از ایران را داشت با ژنرال "دانسترویل" انگلیسی که او نیز می خواست از طریق انزلی به بادوبه برود هم پیمان شدند و نیروهای روسی در منجیل با فدائیان کمیته اتحاد اسلام به نبرد پرداختند، در حالی که زره پوشها و هواپیماهای انگلیس هم برای کمک به او به حرکت در آمده بودند. پیچراخوف راه منجیل تا رشت و انزلی را گشود و پس از گشوده شدن این راه، نیروهای انگلیسی در دو طرف راه مستقر شدند. در این میان نیروی کمیته اتحاد اسلام رشت را تصرف کرد، اما پس از ده روز نیروهای انگلیسی به کمک زره پوشها و هواپیماها رشت را تسخیر نمودند. در 27 مرداد 1297، میان نمایندگان کمیته اتحاد اسلام با نمایندگان انگلیس در رشت قرار دادی امضا شد. امضای این قرار داد چنان اختلاف نظر پدید آورد که میرزا کوچک خان به ناچار انحلال کمیته اتحاد اسلام را اعلام داشت و کمیته انقلابی گیلان را تشکیل داد. شماری از سران کمیته اتحاد اسلام کناره گیری کردند و شماری از افراد تندرو در کمیته انقلابی گیلان عضویت یافتند.
برای از بین بردن نهضت جنگل، وثوق الدوله در بهمن 1297، به وسیله سید محمد تدین پیام صلحی برای کوچک خان رهبری نهضت فرستاد و از او خواست که نیروی مسلح خود را در اختیار دولت قرار دهد، اما پیام مؤثر واقع نشد. وثوق الدوله در 18 اسفند 1297، تیمور تاش را با اختیارات تام به استانداری گیلان فرستاد و در خرداد 1298، کلنل استاروسلسکی فرمانده نیروی قزاق با اختیارات تام مأمور سرکوب نهضت گیلان شد. در عملیات تسخیر رشت توپخانه و هواپیماهای نظامی انگلیس هم شرکت داشتند. پیش از حمله کلنل "تکاچینکف" فرمانده اتریاد تهران نامه تامین برای میرزا نوشت ولی میرزا نپذیرفت و پس از درگیریهای فراوان عده ای از سران نهضت از جمله دکتر حشمت که پزشک بود و به واسطه خدمات پزشکی محبوبیت زیادی در لاهیجان کسب کرده بود و در آنجا یک گروه چند صد نفری به نام نظام ملی گرد آورده بود تسلیم نیروی دولتی در رشت شد. نیروهای دولتی تصمیم گرفتند او را به واسطه نزدیک بودند به میرزا آزاد کرده تا او میرزا را ترغیب به تسلیم کند و اگر موفق شد یا نشد خود را پس از ده روز معرفی نماید، اما دکتر حشمت پس از بازگشت به لاهیجان دچار تردید شد و چون بازگشت او به تأخیر افتاد، یک گردان مامور دستگیری او شد. او با گردان دولتی دیگری و شماری از افراد نظام ملی کشته شدند و دکتر حشمت دستگیر و در دادگاه نظامی در 4 اردیبهشت 1298، محکوم به اعدام شد.