فهرست کتاب


روزها و رویدادها (جلد سوم)

علی بری دیزجی , محمد رضا مطیعان , مجید ترکاشوند

استیضاح رضاخان

از وقایع مهم مجلس پنجم استیضاح رضاخان(87) توسط مدرس بود. حسین مکی، در این باره می نویسد: یکی از وقایعی مهم دوران رضاخان استیضاح مدرس از سردار سپه بود، مرحوم مدرس به واسطه بی قانونیهایی که سردار سپه در دوره رایست وزرائیش مرتکب شده بود، وی را استیضاح کرد. رضاخان که از این استیضاح خیلی وحشت داشت، عده ای از جیره خواران را به مجلس فرستاد تا استیضاح را به هم بزنند. خودش نیز قبل از تشکیل جلسه مجلس در ایوان مجلس ایستاد تا صدای زنده باد و مرده باد مزدوران خود را بشنود و در واقع آنان را سان ببیند. در همین اثنا مدرس سر رسید. مامورین فریاد زدند: زنده باد سردار سپه مدرس با بی اعتنایی عصای خود را به زمین زد و گردنش را کج کرد. که مثلاً باشد چه می شود؟ بعد مامورین با فریادی رساتر گفتند: مرده با مدرس مدرس در این موقع قد علم کرد و ایستاد، عصایش را به طرف جمعیت تماشاچی گرفته و گفت: مردم بگویید زنده باد مدرس.
اثر حرف و قوه جاذبه سید مردم را منقلب کرد و فریاد زدند زنده باد مدرس! بعد از آن برای اینکه مدرس اظهار قدرت بیشتری بکند، رو به جمعیت آورده و گفت: مردم بگویید: مرده باد سردار سپه این بار مردم با صدای بلندتری فریاد کشیدند مرده باد سردار سپه! مدرس پس از این پیروزی از پله ها بالا رفت و در ایوان یقه سردار سپه را گرفته رو به مردم کرد که بگویید: صدبار مرده باد سردار سپه و صدبار زنده باد مدرس. جمعیت از رشادت و دلیری سید به هیجان آمده همان شعار مدرس را با صدای بلند چندبار تکرار کردند. سردار سپه خشمگین شده و با مدرس گلاویز و با دو دست گلوی مدرس را می فشارد و می خواهد سید را از ایوان به پائین بیندازد، که قائم مقام الملک، رفیع و تیمورتاش مانع می شوند.
سردار سپه با صدای خشن خود می گوید: شما محکوم به اعدام هستید ، شما را از بین خواهم برد. آنگاه با عصبانیت و خشم از مجلس بیرون می رود. ظهر همان روز هنگامی که مدرس به اتفاق وکلای اقلیت از مجلس خارج می شوند، مورد ضرب و شتم چاقوکشان سردار سپه قرار می گیرند.
بر اثر مخالفتهای مدرس و رفقای او با طرح جمهوری، مجلس تعطیل می شود و میان نمایندگان فراکسیونها نزاع و مناقشه در می گیرد، دکتر حسن بهرامی (احیاء السلطنه) موقعیت را غنیمت شمرده و به تحریک تدین سیلی محکمی به گوش مدارس می نوازد که صدای این سیلی مانند رعد در تهران منعکس می شود و مردم خشمگین به طرفداری از مدرس و علیه جمهوری تظاهراتی برپا می کنند و شکست سیاسی مهمی به افراد اکثریت مجلس و جمهوری خواهان وارد می شود. ملک الشعاری بهار یار وفادار مدرس که هیچگاه او را تنها نگذاشت، در شعر زیبای جمهوری نامه اش، در این باره اشاره ای دارد که یک بیت آن این است:(88)
از آن سیلی ولایت پرصدا شد - دکاکین بسته و غوغا به پاشد

مدرس و نیرنگ سردار سپه(89)

پس از استیضاح سردار سپه توسط مدرس، رضاخان در اواسط بهمن 1303 به منظور جلب رضایت مدرس با فرماندهی کل قوایی او، به منزل ایشان رفته و با او ملاقات می کند و با دادن وعده هایی موفق به این امر می گردد. در 25 بهمن همان سال، مدرس خطابه کوتاهی در مجلس ایراد و فرماندهی کل قوا به سردار سپه اعطا می شود. حسین مکی می نویسد: اگر کسی از طبقات مختلف به خانه مدرس می رفت و حاجت خود را بازگو می کرد، مدرس سوابق و لواحق او را فراموش کرده، از او دفاع می نمود، و این موضوع تنها نقطه ضعف مدرس بود و اشخاص سیاسی و زبردست هم که می خواستند موقتاً از مخالفت مدرس مصون مانند یا اینکه از نفوذ او استفاده کنند، از این خصلت مدرس استفاده می کردند. سردار سپه هم از همین نقطه وارد شد. وقتی که مشاهده کرد که گرفتن فرماندهی کل احتیاج به مساعدت مدرس و عدم مخالفت او دارد، تصمیم گرفت که نزد مدرس رفته سر تعظیم فرود آورد. در اواسط برج دلو(90) 1303 شمسی، سردار سپه به منزل مدرس رفت. در این ملاقات و ملاقات بعدی، سردار سپه به مدرس وانمود ساخت که تسلیم محض او شده است و هر چه از این به بعد مدرس بگوید عمل خواهد کرد و منبعد با مدرس مخالفت ننماید. ضمن این ملاقاتها سردار سپه شرحی از خدمات خود داده و گفت: اگر حضرت آقای مدرس با من موافقت فرمایند، چنین و چنان خواهم کرد. ولی متأسفانه دائماً دربار علیه من تحریکاتی می نماید و من مصونیت ندارم و از همه مهمتر این است که اگر شما به من قول بدهی که شاه غفلتاً مرا معزول نمایید، من در آتیه خدمات بهتری خواهم نمود، و رویه سابق خود را بکلی ترک خواهم کرد و بدون نظر شما کوچکترین اقدامی نخواهم کرد.
مدرس گفت: من چه مساعدتی می توانم به شما بکنم؟، سردار سپه تقاضا کرد که فرماندهی کل قوا را به او بدهند تا شاه نتواند ناگهان او را منفصل نماید.
مدرس به شرط اینکه سردار سپه وسایل حرکت شاه را از اروپا فراهم آورده و شاه را به تهران برگرداند، قول موافقت داد و سرانجام سردار سپه در جلسه 25 دلو 1303 (شمسی) فرماندهی کل قوا را از مجلس گرفت.
سردار سپه که به شهید مدرس قول بازگشت احمدشاه از اروپا را داده بود و قرار بود مقدمات سفر شاه را به ایران فراهم کند، وقتی متوجه شد که احمد شاه قصد بازگشت به ایران را دارد، دست به اقداماتی زد که وی را منصرف کند. به همین منظور بلوای مصنوعی نان را در تهران راه انداخته، عده زایدی از درباریان و طرفداران آنها و موافقین مدرس دستگیر و توقیف شدند.
سردار سپه مدتی با مبادله تلگرافهایی با احمدشاه کج دار و مریز رفتار کرد و آمدن او را به امروز و فردا انداخت و در این مدت مقدمات تصویب انقراض قاجاریه و سلطنت خود را در مجلس و خارج، در میان ایادی و هواخواهان خود فراهم کرد و سرانجام طرح انقراض قاجاریه و سلطنت را با نیرنگ تمام در تاریخ 9 آبان 1304، از تصویب مجلس شورای ملی گذراند(91) و با این غافلگیری و نقشه های ماهرانه آب پاکی روی دست تمام مخالفان و از جمله شخص مدرس ریخت و همه را در مقابل عمل انجام یافته قرار داد.
ترور مدرس
سردار سپه پس از به سلطنت رسیدن، به فکر افتاد تا ایشان را از میان بردارد. مدرس هر روز صبح از خانه اش واقع در سرچشمه به مدرسه ی سپهسالار (شهید مطهری) می آمد و تدریس می کرد و سپس روانه مجلس می شد.(92) روز 7 آبان 1305، یک سال پس از ترور واعظ قزوینی، صبح زود که مدرس به طرف مدرسه سپهسالار می رفت، مورد سوء قصد قرار گرفت و چند نفر که در کمین نشسته بودند او را به گلوله بستند. اما همین که مدرس صدای تیر را می شنود عصایش را در عمامه می کند و خود می نشیند و عصای با عمامه را داخل عبا کرده و بلند می نماید، بطوری که بدن او در پایین عبا قرار می گیرد و آنجایی را که قاتلین از پشت عبا، محل قلب و سینه تصور می کردند، جز دو بازوی مدرس و عبای خالی چیز دیگری نبود. نتیجه این می شود که علی رغم تیراندازی شدید و مفصل به سوی او، تنها چند گلوله عبا را سوراخ و فقط ساعد و بازوان و کتف او مورد اصابت قرار می گیرد. مدرس بر روی زمین می افتد و قاتلین هم صحنه را ترک می کنند. از صدای تیر، مردم و عده ای از مأمورین شهربانی در محل، جمع می شوند و سید را به بیمارستان نظمیه می برند. به فاصله کوتاهی ملک الشعرای بهار و امام جمعه خوی و بازاریان راهی بیمارستان می شوند. رئیس نظمیه (شهربانی) نیز در بیمارستان حاضر می شود و اصرار می کند که نگذارد مجروح را حرکت بدهند و به جای دیگری ببرند. مرحوم بهار و امام جمعه احتمال می دهند که در بیمارستان علیه مدرس توطئه کنند و او را به قتل برسانند. از این رو با اصرار در همان روز مدرس به بیمارستان احمدی در خیابان سپه منتقل و تحت مداوا قرار می گیرد.
سردار سپه که در مازندران به سر می برد وقتی متوجه شد که مدرس زنده است، در 8 آبان ماه تلگرافی برای مدرس می فرستد. مدرس در جواب تلگراف می نویسد:(93)
آری به کوری چشم دشمنان مدرس هنوز زنده است.
تبعید و شهادت مدرس
در طی برگزاری انتخابات هفتمین دوره مجلس، اجازه ندادند تا مدرس به نمایندگی مردم انتخاب شود.(94) بدین ترتیب او را مدتی خانه نشین، و سپس در 16 مهر 1307، دستگیر و ابتدا از تهران به دامغان و مشهد و بعد به خاف تبعید کردند. حسین مکی در این باره می نویسد:
مدرس در زمان سلطنت رضاخان تایب التوالیه مسجد سهسالار بود و در آنجا به تدریس فقه می پرداخت. ضمن تدریس فقه در باب مزدحم اظهار کرده بود که در ازدحام اگر کسی کشته شود خونش هدر است و دیه آن را بایستی حاکم شرع بپردازد. مثال آورده بود که مثلاً روز سوم حمل(95) اگر سردار سپه در مجلس کشته شده بود، خونش هدر بود و دیه آن را می بایستی حاکم شرع بپردازد. جاسوسهای رضاخان سخن سید را به گوش سردار سپه می رسانند و او مهم به خاطر همین حرف، دستور تبعید سید را به خواف می دهد و بعد هم فرمان قتل او را صادر می کند. مدرس مدت 7 سال در خواف در منزلی که فقط یک اتاق داشته، توسط ماموران زیادی تحت نظر بود و اغلب غذای درستی به او نمی داند. در نامه کوتاهی که شهید در سال 1314، به مشهد برای شیخ احمد بهار می فرستد تا شیخ احمد آن را به ملک الشعرای بهار برساند، می نویسد:
زندگانی من از هر حیث دشوار است، حتی نان و لحاف ندارم
سرانجام مدرس را در 22 مهر 1316 از خواف به کاشمر (ترشیز) منتقل می کنند. رئیس شهربانی کاشمر مأمور قتل مدرس می شود. اما وی به این کار تن در نمی دهد، در نتیجه این مأموریت به جهانسوزی، متوفیان و خلج واگذار می گردد.
مأموران در شب دهم آذر 1316 برابر با 27 رمضان 1356 قمری(96)، به سراغ آن عالم ربانی می روند و می گویند مأموریم که تو را مسموم کنیم. مدرس می گوید: بسیار خوب، ولی بگذارید افطار برسد. سپس برای آنها که مسافر بودند، چای درست می کند. مأمورین موقع افطار زهر در چای ریخته و به مدرس می خورانند. مدرس پس از خوردن چای زهرآلود به نماز می ایستد اما چون سم اثر نمی کند، عمامه اش را باز کرده به گردنش می اندازد و وی را در سن 69 سالگی به شهادت می رسانند. و جنازه را بطور محرمانه به غسالخانه می برند و بی سر و صدا ایشان را در کاشمر به خاک می سپارند. قبر مدرس پس از شهریور 1320، و خروج رضاخان از ایران توسط اهل محل شناسایی و معین می گردد.
امام خمینی (ره) در 28 شهریور 1363، طی حکمی به تولیت آستان قدس رضوی دستور بازسازی و مرمت آرامگاه مدرس را صادر فرمودند، در بخشی از این حکم آمده:(97)
... ملت ما مرهون خدمات و فداکاریهای اوست و اینک که با سربلندی از بین ما رفته بر ماست که ابعاد روحی و بینش سیاسی - اعتقادی او را هر چه بیشتر بشناسیم و بشناسانیم و با خدمت ناچیز خود مزار شریف و دور افتاده او را تعمیر و احیاء نماییم.
آیه الله خامنه ای در تاریخ 16/1/67 در مراسم افتتاح آرامگاه شهید فرمودند:(98) حدود سی سال پیش کسی نمی دانست مدرس که بود و برای چه در شهر غربت به دست مزدوران شهید شد. سید حسن مدرس که هوشیارانه از اسلام دفاع می کرد و زمانی که از در به در شهرها و دهات خراسان بود کسی فکر نمی کرد که روزی به عنوان امامزاده ای برای عاشقان خدا دربیاید.

شهادت میرزا کوچک خان جنگی: 11 آذر 1300

میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ اهل رشت، در سال 1259 شمسی، دیده به جهان گشود. سالهای نخست عمر را در مدرسه حاجی حسی واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری کرد.
در سال 1286 شمسی، در گیلان به صفوف آزادیخواهان پیوست و برای سرکوبی محمد علی شاه روانه تهران شد.
همزمان با او جلوگیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادیخواهان رشت کانونی به نام مجلس اتحاد تشکیل دادند و افرادی به عنوان فدائی گرد آوردند. میرزا کوچک خان که در آن دوران یک طلبه بود و افکار آزادیخواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست، در سال 1289 شمسی، در نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در ترکمن صحرا شرکت داشت و در این نبرد زخیم و چندی در بادکوبه در یک بیمارستان بستری گردید. در سال 1294 شمسی، به جای مجلس ایجاد هیئت اتحاد اسلام از یک گروه هفده نفری در رشت تشکیل گردید. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند و میرزا کوچک خان عضو مؤثر آن بود. این هیئت هدف خود را خدمت به اسلام و ایران اعلام کرد و بزودی میرزا کوچک خان رهبری هیئت را بر عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی ارتش روسیه تزاری، هیئت اتحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزاری پرداخت و یک گروه مسلح به عنوان فدایی تشکیل داد و روستای کسما را در ناحیه فومن مرکز کار خود قرار داد و در آنجا سازمان اداری و نظامی بوجود آورد. هیئت اتحاد اسلام پس از چندی به کمیته اتحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافت و رهبری کمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران و طارم و آستارا و طالش و کجور و تنکابن زیر نفوذ کمیته اتحاد اسلام در آمد. این کمیته نهضت جنگل و حزب جنگل نیز نامیده شده است.