نیایش امام حسین علیه السلام در صحرای عرفات

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

مقدمه در تعریف نیایش

به نام خدا
آن حالت روحی که میان انسان و معبودش رابطه انس ایجاد نموده و او را در جاذبه ربوبی قرار می دهد، نیایش نامیده می شود.
در آن هنگام که شما موقعیت واقعی خود را در جهان با عظمت هستی درک می کنید، در حال نیایش به سر می برید، زیرا فقط در این حال است که تمام خود را مانند تابلویی بی اختیار در زیر دست نقاش ازل و ابد نهاده اید.
اگر می خواهید در امتداد زندگانی خود، لحظاتی را هم از جدی ترین هیجان روانی بهره مند شوید، دقایقی چند روح خود را به نیایش وادار کنید.
اگر می خواهید تمام شؤون زندگی شما اصالتی به خود گرفته و قابل تفسیر بوده باشد، بروید و دمی چند در حال نیایش باشید.
هیچ کس تردید ندارد روزی فرامی رسد که سایه ای از مضمون بیت ذیل درون او را مشوّش و توفانی خواهد ساخت.
من کیستم، تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
نگارنده
شاعری فرزانه از زبان همه ما آدمیان چنین می گوید، و چه قدر واقعیت را زیبا بیان می دارد:
با دیدگان فروبسته، لب بر جام زندگی نهاده و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرومی ریزیم.
اما روزی فرا می رسد که دست مرگ، نقاب از دیدگان ما برمی دارد و هر آن چه را که در زندگانی، مورد علاقه شدید ما بود از ما می گیرد. فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده و ما از روز نخست از این جام، جز باده خیال ننوشیده ایم.
مگر نه این است که زندگی بی نیایش، و حیات بیرون از جاذبیت کمال الهی، همان جام خالی است که هنگام تولد به لبانمان می چسبانیم و موقع مرگ آن را دور می اندازیم!
واضح است که دیر یا زود، همه ما از این کره خاکی و از این ستارگان و آفتاب فروزان و از این کهکشان ها که میلیاردها سال را پشت سر گذاشته و هنوز به درخشندگی خود ادامه می دهد، چشم بربسته و در بستر مرموز خاک خواهیم غنود.
آری، دیر یا زود آخرین نفس های ما در فضای سپهر نیلگون در پیچیده و راه خود را پیش خواهند گرفت. بیایید پیش از آن که چشمان ما برای آخرین بار نمودی را ببیند و پلک ها روی هم گذارد و پیش از آن که لب هایمان آخرین سخن خود را بگوید و بسته شود، و پیش از آن که قلمرو درونی ما آخرین تلاشهای خود را برای همدمی با روح انجام بدهد، ببینیم در مقابل نقدینه پرارزش عمر که سکه به سکه به بازار وجود می آوریم و آنها را از دست می دهیم، چه کالایی را در این بازار پرهیاهو دریافت می کنیم.
مگر نه این است که:
چون به هر میلی که دل خواهی سپرد - از تو چیزی در نهان خواهند برد
مولوی
بیایید اشارت های طلایی اجرام و قوانین این فضای بی حد و کران را ندیده نگیریم.
آنها ما را به همکاری با خود برای نیایش به خداوند بزرگ دعوت می کنند.
لحظاتی دیدگان خود را از تماشای خویشتن و طواف به دور خود گرفته و بر افق بی پایان فضا بدوزیم. ما هم دست های خود را برای اجابت به اشارت های موجودات این فضای بی کران به آسمان بلند کنیم و لبی حرکت دهیم و با ندای: آه پروردگارا خود را از خودسری در این جهان هدف دار تبرئه نماییم.
مگر نه این است که:
از ثری تا به ثریا به عبودیت او - همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
سعدی
گاهی یأس و نومیدی و اندوه های ما به آخرین درجه شدت می رسند؛ ناگهان پس از لحظه ای به یک امید و شادی شگفت انگیز مبدل می گردند و یا در توفان سهمناک یأس و ناامیدی ها، بارقه خیره کننده ای از گوشه مبهم روح درخشیدن گرفته، سراسر وجود ما را روشن می کند و آهسته در گوش دل ما می گوید:
هان مشو نومید چون واقف نیی زاسرار غیب - باشد اندر پرده بازی های پنهان، غم مخور
حافظ
این زمزمه روح نواز است که از شکستن کالبد بدن و تسلیم به مرگ در برابر آن ناملایمات جلوگیری نموده، ما را به چنین نیایش حیات بخشی وادار می کند که:
خداوندا، احساس میزبانی تو برای وجود بی نهایت کوچک ما در اقلیم هستی است که این قفس تنگ را برای ما قابل تحمل ساخته است.
آری:
ما را به میزبانی صیاد الفتی است - ورنه به نیم ناله قفس می توان شکست
روز و شب با دیدن صیاد مستم در قفس - بس که مستم نیست معلومم که هستم در قفس
در آن هنگام که شادی ها و اطمینان و کرنش ما به غیر خداوند از حد می گذرد، باز پس از لحظه ای خود را در سراشیبی نوعی از اندوه و یأس و ابهام که برای آن نیز علت روشنی نمی بینیم، درمی یابیم.
هیچ می دانید آن لحظه چه بوده است؟ این همان لحظه ای است که روح بدون این که ما را آگاه بسازد، فراسوی این جهان پناهنده گشته و نیایش اسرارآمیزی سر داده، گفته است:
خداوندا، بار دیگر این انسان ضعیف، خود را در بادپای هیجان شادی ها و اطمینان به غیر تو، از دست داده و نشانی جان خود را گم کرده است. عنایتی فرما و او را بار دیگر به سوی خودش بازگردان.
پروردگارا، خداوندا، بار الها، آفریدگارا، بارقه های فروزانی هستند که از اعماق جان ما برمی آیند و در اعماق جهان هستی فرومی روند و آنچنان درخشندگی به جهان هستی می دهند که جهان را برای مورد توجه قرار دادن خداوندی برازنده می سازند.
کسی که می گوید: با یک گل بهار نمی شود، باید بداند آن گل که با شکفتن آن بهاری به وجود نمی آید، گل بوستان طبیعت است که هرگاه بادهایی خزانی، زیبایی و طراوت آن را نابود کرده است، شکوفایی یک گل، توانایی ایجاد بهار در آن بوستان را ندارد.
ولی هر گلی که در باغ جانهای آدمیان بروید و لب بر خنده نشاط باز کند، بهار را با خود می آورد و همه باغ هستی را شکوفا می سازد و نسیم جان فزای بهاری بر آن وزیدن می گیرد.
این یک حقیقت است که:
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار - تا ز گلزار جهان رسم خزان برخیزد
مولوی (دیوان شمس)
در هیچ یک از فعالیت های روانی ما، پدیده ای را نمی توان نشان داد که از فعالیت روح به هنگان نیایش، عمیقتر و گسترده تر بوده باشد.
درک ما، مشاعر ما، تخیل ما، تفکر ما، وجدان با عظمت تر از جهان هستی ما، همگی و همگی در حال نیایش در هم می آمیزند و اقیانوس جان را می شورانند.
این هیجان و شورش آنچنان هماهنگ و با عظمت و جدی انجام می گیرد که نه تنها درون ما را از هرگونه آلودگی و کثافات پاک می کند، بلکه در این حال احساس می کنیم که روح ما با گسترش بر همه هستی، روزگار هجرانش سرآمده، و با ورود به جاذبیت کمال الهی، به آرامش نهایی اش رسیده است.
این یک امر محال است که کسی در دوران زندگانی اش، ولو برای لحظاتی چند در این جهان پر ازدحام، احساس غربت ننماید. راستی لحظاتی در عمر ما وجود دارد که ما حتی خود را از خویشتن هم بیگانه می بینم.
بشنوید که انسان شناسی مثل حافظ چه می گوید:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی - دل زتنهایی به جان آمد خدایا همدمی
در این هنگام است که می پندارد:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست - عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
آن کدامین همدم شایسته است که این غربت وحشتناک را به انس و الفت مبدل سازد؟ تردیدی نداریم در این که هیچج مونسی مانند نیایش نمی تواند این غربت و وحشت زدگی را به انس مبدل سازد.
در هنگام نیایش، آن جا که به زوال و فنای حتمی خود آگاه شده و در می یابیم که زندگانی محدود و ناچیز ما، در مقابل عمر چهان هستی به منزله یک ثانیه در مقابل میلیاردها قرون و اعصار می باشد، در این حال نسیمی از ابدیت، آنچنان مشام جان ما را می نوازد که عمر جهان هستی را به منزله ثانیه ای در مقابل ابدیت برای ما می نمایاند.
در این حال، نغمه هایی جان فزا با محتوایی رازدار از اعماق و درونمان سرمی کشد و ما را از وحشت فنا و نابودی نجات می دهد.
این نغمه گویاترین بیان، گوش جان ما را چنین نوازش می دهد:
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند - چون تو را نوح است کشتیبان، ز توفان غم مخور
حافظ
هنگامی که این نغمه به اوج نهایی خود می رسد، چنین می گوید:
در غم ما روزها بی گاه شد - روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو باک نیست - تو بمان، ای آن که جز تو پاک نیست
مولوی
ما به خوبی درک کرده ایم که در اقیانوسی از نادانی ها غوطه وریم و دانش ما در مقابل آن اقیانوس تاریک و بی کران، قطره ای بیش نیست. این حقیقتی است که هر متفکر خردمند آن را می داند، ولی در لحظات نیایش، آن گاه که خداوند سبحان این زمزمه ملکوتی را به زبان ما جاری می سازد:
قطره دانش که بخشیدی ز پیش - متصل گردان به دریاهای خویش
مولوی
احساس می کنیم در دریایی از نور غوطه ور گشته ایم. آخر نه این است که قطره ناچیز علم خود را به اقیانوس علم خداوندی وصل نموده ایم!
مرغ روح آدمی در حال نیایش، از تنگنای قفس تن رها گشته، پر و بالی در بی نهایت می گشاید. اگر این پرواز صحیح صورت بگیرد، دیگر برای روح برگشتن و محبوس شدن در همین قفس خاکی امکان پذیر نخواهد بود، زیرا پس از چنین پروازی کالبد خاکی او همچون رصدگاهی است که رو به سوی بی نهایت نصب شده و از نظاره به آن بی نهایت چشم نخواهد پوشید.
ممکن است در حال نیایش، چشم بر افق آسمان بدوزیم و از دایره محدود چشم، مردمک دیده را به آن فضا که کرانه ای برای آن پیدا نیست جولان بدهیم. یا سر فرود آورده، به نقطه بسیار کوچکی از خاک و شن و برگ درخت و قطره ای از آب خیره شویم.
ممکن است فقط دست ها را از قعر چاه طبیعت برآورده، به سوی آسمان باز کنیم. شاید فقط یک انگشت به سوی بالا حرکت بدهیم. یا به حرکت جزیی سر قناعت بورزیم. و امکان آن هست که فقط به روی هم گذاشتن پلک اکتفا کنیم...
ولی در همه حال یک هدف بیشتر نداریم، و آن این است که:
خداوندا، مرغی ناچیز و محبوس در قفس جسم، برای حرکت به پیشگاه تو، بال های ظریفش لرزیدن گرفته است. نه برای این که از قفس تن پرواز کند و در جهان پهناور هستی بال و پر گشاید، زیرا زمین و آسمان با آن همه پهناوری، جز قفسی بزرگتر برای این پرنده شیدا نیست. او می خواهد و می نالد تا آغوش بارگاه بی نهایت خود را در همین هستی که تجلی گاه عظمت جلال و جمال تو است باز کنی و او را به سوی خودت بخوانی. این چشم نیاز را که به سویت دوخته ام تو به من عنایت فرموده ای. این بال ظریف ساخته دست توانای توست.
این پاره گوشت رنگین را که قلبش نامیده ایم، تو بهمن ارزانی داشته ای.
بار الها، این قلب را که تو به من عنایت نموده ای، با این که هزاران تمایلات گوناگون و آرمانهای متنوع بر آن عرضه می شوند، نمی توانند آن را ارضا نمایند.
ای صیقلی دهنده دل های آدمیان، تو خود می دانی این آینه که پرداخته دست توست، هوای فروغ جمال تو را دارد. آشنایی این آینه با جمال ربوبی تو، به آغاز وجودش که از لطف تو سرچشمه گرفته است منتهی می گردد.
این است که دل به واسطه دوری و مهجوری از تو، بی نهایت رنج می برد.
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش - باز جوید روزگار وصل خویش
مولوی
در همه اوقات و همه لحظات زندگانی، نیایش برای ما امکان پذیر است، زیرا همیشه روزنه هایی از دیوارهای این کیهان کهنسال به سوی بی نهایت باز است و ما از رصدگاه این کالبد خاکی همواره می توانیم آن سوی جهان را نظاره کنیم؛ ولی سرود نیایشی که از اعماق جان بر می آید به احساس خاموشی مطلق در جهان طبیعت شور و اشتیاقی دارد.
شاید روح انسانی در خاموشی مطلق، راز دیگری در می یابد. برای همین است که نیایش شبانگاهی لذت وصف ناپذیری دارد.
گاهی هیجان روحانی ما هرگونه احساس لذت را زیر پا نهاده و به مافوق لذت گام گذاشته و به مقام ابتهاج که در ذات روح ما نهفته است، نایل می گردیم.
شاید: در آن هنگام که تاریکی مطلق، فضای پیرامون ما را در بر می گیرد:
راه خورشیدی ما از دل شب می گذرد.
تمامی توهمات و تخیلات روزانه در ساعات تاریک شب، بی پایگی خود را نشان داده و از صفحه روح زایل گشته، بهترین واحدهای ناخودآگاه ما در قلمرو روح به جریان می افتند. در نتیجه، جهان هستی در آیینه روح، بدون دست خوردگی از تخیلات و توهمات بی پایه ما منعکس می گردد.
شاید هم، رنگ زیبای لاجوردین که در فوق تاریکی فضای کره زمین ما نمودار می گردد، رمزی است برای پایان تاریکی جهان که به سپیده دم آن سوی جهان که خارج از درک کمی و کیفی ماست، کشیده می شود.
از آغاز حیات انسانی تاکنون، نیایش هایی گوناگون از این خاکدان به سوی ملکوت الهی برخاسته و حکمت ربانی وجود را در ذهن نیایشگر تحقق بخشیده است.
در امتداد زمان بی کرانه، چه زورق ها و کشتی ها که در گرداب های هولناک دریاها، اختیار از دست دریانوردان گرفته، از هیچ طرفی صدای نجات به گوششان نرسیده، به یک باره دست از جان شسته و خود را به دامان امواج سهمگین دریا سپرده اند. اینک، همه چیز فراموش شده و زنگار آلودگی ها با دست محبت و رحمت خداوندی از درون آن تلاشگران مرزهای زندگی و مرگ زدوده شده است.
آن به خدا پیوستگان، لحظه ای که سر به زیر آب دارند، نیایشی بی زبان و لحظه ای دیگر که موج های خروشنده دریا، اندک مهلتی به آنان می دهد و سر از آب بیرون می آورند، نیایش ای خدا بر زبان دارند، که چه بسا حروف مزبور به آخر نرسیده مهلت پایان می یابد، و نیایش نیمی بی زبان و نیم دیگر با حرکت زبان ختم می شود. آنان با چنین نیایشی، مسافت زمین و آسمان را در یک لحظه پیموده، یا نجاتی نصیبشان می گردد و یا تلخی جان کندن را فراموش می کنند. سراغ ناله ها و نیایش های آنان را کف های امواج خروشان دریا به مادران و همسران و فرزندان آنان که در ساحل دریا در بر آن امواج چشم دوخته اند، می آورند.
اینان نیز آخرین ناله ها و نیایش ها را که نغمه تسلیم به سرنوشت را دارد، با نسیم دریایی، بدرقه جان آن غرق شدگان می فرستند. گمشدگان بیابان های بی کران که غیر از آسمان لاجوردین و قطعه های متراکم ابر و طنین بادهای متراکم یاوری نمی بینند، اضطراب آنان را کسی به آرامش مبدل نمی سازد و کسی نومیدی آنان را تبدیل به امید نمی نماید. آنان نیز پناهگاهی غیر از نیایش نداشته و رو به سوی خالق بیابانها و آسمان بی کران نموده، تلخی غربت خود را فراموش می کنند و شیرینی وطن را در ذائقه خود درمی یابند.
بیماران در شکنجه دردهای جان گزا، از کارآیی هرگونه طبیب معالج، امید خود را قطع می کنند و ناله ها سر داده، تلاش ها می کنند و برای بازگرداندن بهبودی خود به همه چیز پناه می برند، تا آنگاه که نور خدا بر دلهای آنان درخشیدن گرفته و با گفتن آه، ای خدای مهربان، دست قدرت بر جان آنان کشیده شده و با آن بیماری جان سوز مانند گل می شکفند و زمزمه ها می کنند که:
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است - به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست
سعدی
عزیزان بر بالین بیماران خود می نشینند. بیماری که تنها ثمره زندگانی آنان بوده و با از دست دادن آن شکوفه با طراوت، بهار زندگانی خود را دستخوش خزان می بینند و قطرات اشک چشمانشان بر رخساره زرد بیمار سرازیر می شود. بیمار هم چنان مشغول گلاویزی با عقاب تیزچنگال مرگ است و محبت و ناله آنان را جوابی نمی دهد.
آنان چشم های پر از اشک خود را به سوی بارگاه عنایت خداوندی خیره ساخته و با گفتن: ای خدای زندگی و مرگ، مهربان خداوندا، خود را تسلیم مشیت او می نمایند.
متفکران و نوابغ بزرگ که شناخت انسان و جهان برای آنها با اهمیت تلقی شده است، آنگاه که به ناتوانی خود از درک اسرار هستی و عظمت آن پی می برند، نیایشی با خدای خود دارند:
ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار(1)
خداوندا، ای پرورش دهنده ما، ای خدای بزرگ، به یقین می دانیم که این جهان با عظمت را بیهوده نیافریدی و حکمتی بزرگ آن را به وجود آورده است. پاک و منزه هستی، پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.
گروه دیگری را می شناسیم که نه برای برآوردن نیازمندی های مادی در زندگانی خود، بلکه برای این که موقعیت وجودی خود را کاملا تشخیص داده و از آن بهره مند گردند، رو به سوی او می آورند و به درگاه با عظمتش نیایش می کنند. اینان بزرگترین افراد انسانی هستند که معنای نیایش را می فهمند و حداکثر بهره برداری را از آن می نمایند.
از آن طرف، عده ای دیگر هستند که نیایش سرتاپای تفکرات، تخیلات، عمل و اراده آنان و تمامی اندوه و لذت های مادی شان را تحت الشعاع قرار داده است.
آنان این زمزمه را سر می دهند:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
اینان نیایش را وسیله فرار از قانون علت و معلول و گریز از نظم و ترتیب در جهان هستی قرار نمی دهند و چون متوجه شده اند که خداوند بزرگ، این جهان با عظمت را برای کوشش و حرکت و تلاش آفریده است، خود را از نظام هستی کنار نمی کشند و بهترین تلاش را برای زندگانی مادی و معنوی انجام داده، سرود شبانه روزی آنان این است که:
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم - موجیم که آسودگی ما عدم ماست
اقبال لاهوری
مضامین دعای آنان همیشه با جمله ذیل هماهنگ می باشد:
و ان لیس للانسان الا ما سعی و ان سعیه سوف یُری(2)
و هیچ چیز برای انسان به جز کوشش او وجود ندارد و او نتیجه کوشش خود را به طور حتم خواهد دید.
باز، آنگاه که به خود می آیند، می بینند که تمام اجزا و روابط کالبد مادی و پدیده های روانی آنها در تلاش دائمی هستند. همچنین، نوسان های درونی خود را که به طور دائمی مشاهده می کنند، برای آنان ثابت می شود که در زندگانی چیزی با اهمیت تر از کوشش و فعالیت برای زندگانی مادی و روحی وجود ندارد. حتی آنان که عمری را با سکوت می گذرانند، نیز با اندیشه های درونی خود در حقیقت جویی - به شرط آن که دور خود طواف نکنند - در حال نیایش به سر می برند:
بر لبش قفل است و در دل رازها - لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند
هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و لبانش دوختند
مولوی
باید در این مورد توجه داشته باشیم به این که ناتوانی از اظهار اسرار نهایی، غیر از نیایش قلبی و نیایش لفظی است که قابل ابراز است و برای تاکید آگاهی به معنای دعا، باید با تلفظ ابراز گردد.
نیایش صورت دیگری هم دارد که نیاز به آگاه ساختن نیایشگر دارد. این گونه نیایش عبارت است از:
اندیشه هایی که در مغز آدمی به گرداب افتاده، ولی در عین حال راهی را به سوی رهایی از آن پیچیدگی می جوید.
مغزهایی کز پریبشانی به خود پیچیده اند - گردباد دامن پاک بیابان تواند
صائب تبریزی
گاهی دیگر، مغز آدمی از فعالیت نتیجه بخش می ایستد و مجهولی که برای حل آن می کوشد، هم چنان به تحریک خود ادامه می دهد.
در این مورد، هیچ چاره ای جز ذکری که بتواند مغز آدمی را به فعالیت منتج وادارد، وجود ندارد.
این قدر گفتیم، باقی فکر کن - فکر گر راکد بود، رو ذکر کن
ذکر آرد فکر را در اهتزاز - ذکر را خورشید این افسرده ساز
مولوی
پس، نیایش برای انسان ها هدف های متعددی را در بر دارد:
1 - این که: خداوندا، من برای تکامل مادی و معنوی در این دوران زندگی آماده شده ام؛ برای من آگاهی عطا فرما تا بتوانم علل محاسبه نشده را که از هر سو به طرف من سرازیر می گردند به حساب درآورده و هر چه بیشتر بتوانم موانع را از پیش پا بردارم و مقتضیات را انجام دهم. اگر هم نتوانم از عهده محاسبه علل ناشناخته برآیم، عنایتی فرما و تسلیم به مشیت را چراغ راهم نما تا در زندگانی خلائی احساس نکنم.
2 - نیرو گرفتن از ماورای طبیعت و بهره برداری از آن در برآورده شدن نیازهای مادی و معنوی.
3 - تماس بی نهایت کوچک با بی نهایت بزرگ است که نهایت آمال و ایده آل بشری است. با این تماس است که جهان درونی و برونی و جهان مادی و معنوی هماهنگ می شوند و هستی آدمی، معنای حقیقی خود را برای انسان آشکار می سازد.
4 - تحصیل آرامش روحی در هنگام اضطراب های مختلف.
5 - به دست آوردن نیرو برای کوشش های با محتوا.
ساده لوحان می گویند: ما بدون این که در زندگانی حالت گرایش و نیایشی داشته و خود را با بی نهایت مواجه بسازیم، می توانیم زندگانی لذت بخش داشته باشیم!
آری، لذت های طبیعی را آرمان تلقی کردن، همان اندازه قابل دفاع است که لذت مواد تخدیرکننده برای معتادان به آن مواد!
فراموش نکنیم، آنان که اعتیاد به مواد تخدیرکننده دارند نیز در موقع استفاده از مواد مزبور، در دنیایی از لذت غوطه ور می گردند! آنان که به جهت نیرومندی، از وسایل پیروزی بر دیگران برخورداند، از مستی برده ساختن دیگران و زیر پا گذاشتن هر گونه حقوق و اصول انسانی، بهترین سعادت زندگانی و لذت را می چشند! آیا مقصود شما این قبیل لذایذ است!
چه هدف ناچیزی، اگر لازم باشد که انسان هایی در روی زمین زندگانی کنند. اگر ضرورتی اقتضا کند که این انسان ها مانند یک وسیله موسیقی نباشند که هرگز فی نفسه صدایی ندارد و باید دیگران آن را به صدا درآورند، یعنی اگر بنا بگذاریم که انسان ها باید شخصیت داشته و با آن حقیقت زندگی کنند، منطق صریح می گوید، باید آنان ایده آلی برای خود تعیین نمایند.
اگر هدف سوم که متذکر شدیم قرار گرفتن انسان در جاذبیت کمال مطلق، رهبر زندگانی انسانی نباشد، هیچ حقیقتی نمی تواند برای زندگانی او هدف مطلق و واقعی بوده باشد. اگر تعریف زیر برای ایده آل زندگی و زندگانی ایده آل می تواند تفسیر معقولی برای حیات زودگذر ما بوده باشد، بدون تردید گرایش و نیایش به خدا مهم ترین و اساسی ترین عنصر حیات ما خواهد بود.
ایده آل زندگانی عبارت است: آرمان های زندگانی گذران را با حیات تکاملی آبیاری کردن و شکوفا ساختن و شخصیت انسانی را در حرکت به سوی ابدیت به ثمر رسانیدن.
زندگانی ایده آل عبارت است: تکاپویی است آگاهانه؛ هر یک از مراحل زندگانی که در این تکاپو سپری می شود، اشتیاق و نیروی حرکت به مرحله بعدی را می افزاید.
شخصیت انسانی رهبر این تکاپوست، آن شخصیت که ازلیت سرچشمه آن است. این جهان معنادار، گذرگاهش، و قرار گرفتن در جاذبه کمال مطلق در ابدیت مقصد نهایی اش. آن کمال مطلق که نسیمی از محبت و جلالش، واقعیات هستی بی کران را به تموج درآورده، چراغی فرا راه پرنشیب و فراز تکامل ماده و معنی می افزود.
با این چند هدف که برای نیایش بیان نمودیم، کاملا روشن می شود که امثال عده ای از ساده انگاران در این باره چه اشتباه بزرگی کرده و چقدر انسان را از حقیقت خود دور ساخته اند.
گاه می گویند نظام جهان هستی، نظامی آنچنان سخت و غیر قابل تبدیل است که هیچ نیرویی نمی تواند آن را تغییر دهد. پس چگونه نیایش می تواند این نظام غیرقابل شکست و انعطاف را مختل نماید؟
اینان هنگامی که درباره این گونه مسائل صحبت می کنند، مانند این است که به تمام اسرار جهان هستی که نظامی باز به عوامل فوق طبیعی دارد - از زیر بناها گرفته تا روبناها - آگاهند. حتی گاهی دعاوی آنها چنان با عزم و قطع بیان می شود که گویی جهان را با دست خود ساخته و پرداخته اند!
مگر جهان هستی عبارت است از یک قطعه سنگ که ما آن را جامد و بی روح و بسته فرض نموده و سپس استدلال کنیم که جهان ثابت هرگز خلاف قانون خود رفتار نمی کند!
اولا: جهان، یک پارچه سنگ غیرقابل انعطاف نیست که دم سرد ما در آهن گرم آن اثری ننماید و چنان که گفتیم: اگر چه جهان نمایش نظام بسته را دارد، ولی دارای نظامی باز به فوق طبیعت می باشد.(3)
هر لحظه و هر آن، فیض خداوندی بر این جهان هستی ریزش نموده و آن را بر پا می دارد. همه بانیان ادیان الهی و همه صاحب نظران علم و فلسفه همانند نیوتنها و اینشتینها و امثال این نوابغ که با طبیعت، به طور مستقیم سر و کار داشتند. کاملا تصدیق کردند که لحظه پیشین موجودات طبیعی متکفل لحظه بعدی آن نیست، بلکه هر لحظه موجودات، حالت جدیدتری به خود می گیرند، یا ذرات عالم هستی و فیض آن، به طور مستمر در حال سرازیری از حکت و مشیت ربانی است.
این قانون همیشگی هستی است و جای تردید نیست که حرکت و جنبش و به ظهور رسیدن پدیده ها در هر لحظه، بیان واقعی نظامی سیستمی است که در دستگاه هستی حکمفرماست و این تازه گی پدیده ها در هر لحظه، نظام جدیدی را که گاهی مشابه و گاه دیگر مغایر ترتیب پیشین نمودار می گردد، ایجاد می کند. پس، ما با نیایش خود عاملی مانند سایر عوامل طبیعی در دستگاه منظم هستی ایجاد می کنیم.
ثانیا: نه تنها نیایش در این دنیای کون و فساد می تواند تأثیر طبیعی ایجاد کند، بلکه هرگونه فعالیت روانی ما به اندازه خود از حیث کیفیت و کمیت دارای اثری می باشد.
فعالیت روانی ما در هنگام نیایش صحیح، نیروی فوق العاده ای از ماورای طبیعت می گیرد و با آن نیرو در به وجود آوردن نظام جدیدی که کوچک ترین مخالف جریان هستی در آن دیده نمی شود، مشارکت می ورزد.
مگر من هنگامی که اراده نموده و اجسام را جا به جا می کنم یا سایر تغییرات شیمیایی در آنها به عمل می آورم، خلاف نظام جهان هستی انجام می دهم؟
البته نه، درست است که هر تغییری که در جهان هستی به وقوع می پیوندد، خلاف ترتیب پیشین خواهد بود، ولی با این حال نظام واقعی هرگز مختل نخواهد گشت.
از آن طرف، این که گفته می شود چون خداوند به تمام جزییات و کلیات آگاه است و تمام پنهانی ها و آشکارها را می داند، بنابراین نیایش چه معنا می دهد؟! این سؤال هم نوعی از ساده لوحی است، زیرا - چنان که گفتیم - ما اراده می کنیم و تغییراتی در مواد و صور جهان طبیعیت ایجاد می کنیم؛ آیا می توان گفت خداوند که به تمام امور داناست، چرا این تغییرات را که در طبیعت انجام گرفته و به صلاح ما می باشند، خود به خود ایجاد نمی کند؟! یا بدون این که ما بخواهیم گندم را نمی رویاند؟ یا فلان دستگاه ماشینی را که محصول ضروری برای ماد می دهد ایجاد نمی کند؟ پس چنان که هرگونه تغییرات به نفع انسان یا برای رفع آسیب از او، احتیاج به اراده و کار و کوشش و اراده خواهد داشت، و دانستن خداوند باعث آن نمی شود که من از کار دست برداشته و بنشینم، بلکه آنچه که بر خدا معلوم است این است که من با فعالیت درونی و جسمانی باید تلاش کنم.
از طرف دیگر، باید در نظر گرفت که تمام نیایش ها برای ایجاد تغییر در نظام هستی نمی باشد، زیرا فقط نوعی از نیایش است که در چگونگی تماس ما با جهان خارجی تغییری وارد می سازد.
چنان که گفتیم، عده ای از گروه تکامل یافته انسان ها، نیایش را فقط برای برقراری رابطه میان خود و خداوند انجام می دهند. بلکه اصلا سعادت و شقاوت ابدی هم برای آنان مطرح نیست، چنان که رئیس الموحدین علی بن ابی طالب علیهماالسلام می گوید: نه طمع بهشت و نه ترس از دوزخ او را برای نیایش وادار می کند، بلکه مقتضای بندگی و عظمت خدایی خداوند است که او را وادار به ایجاد ارتباط می نماید.
در موقع این گونه نیایش عالی، انسان به بی نهایت بودن خود - به بی نهایت بودن استعداد و فعالیت روانی خود - پی می برد و در ارتباط با بی نهایت، بهترین لحظات وجود خود را احساس می کند. از این جا، معلوم می شود که آن دسته از نیایش ها که به استحابت نمی رسد، نمی تواند دلیل بیهوده بودن نیایش بوده باشد، زیرا علاوه بر مطلب مذکور، باید در نظر گرفت که خود کرنش و استمداد و تقاضای مطلوب از بارگاه خداوندی برای آن حالت روانی که انسان را به بی نهایت سوق می دهد، نوعی از کمال است.
جلال الدین رومی، درباره عدم استجابت بعضی از نیایش ها، مثل زیر را می آورد که، شخصی مدتی دعا کرد و الله الله گفت و دعایش مستجاب نگشت. در نتیجه، نیایش را ترک کرد و حضرت خضر علیه السلام را در خواب دید:
گفت: هین از ذکر چون وامانده ای؟ - چه پشیمانی از آن کش خوانده ای؟
گفت: لبیکم نمی آید جواب - زان هم ترسم که باشم رد باب
گفت خضرش که خدا این گفت به من - که برو با او بگو ای ممتحن
بلکه آن الله تو لبیک ماست - وان نیاز و درد و سوزت پیک ماست
نی تو را در کار من آورده ام؟ - نه که من مشغول ذکرت کرده ام؟
حیله ها و چاره جویی های تو - پیک ما بوده گشاده پای تو
درد عشق تو، کمند لطف ماست - زیر هر یارب تو، لبیک هاست
مولوی
صاحب نظری، نیایش به معنای عمومی را به طریق زیر توصیف می کند:
نماز، نماز می گذارند. برای که؟ برای خدا. نماز گزاردن برای خدا، معنی این کلمه چیست؟ آیا خارج از ما یک لایتناهی وجود دارد؟ آیا این لایتناهی یک امر پایدار و لایزال است؟
[آری ] و چون لا یتناهی است. ضرورت ذاتی اوست. و اگر شامل ماده نمی بود به همان جا محدود می شد و چون لا یتناهی است بالضروره ذی شعور است و اگر فاقد شعور می بود به همان جا پایان می یافت.
در صورتی که ما نمی توانیم چیزی جز تصور موجودیت به خود نسبت دهیم. آیا این لا یتناهی در ما تصور جوهر و ذات را به وجود می آورد؟ به عبارت دیگر، آیا او همان وجود مطلق نیست که ما وابسته اوییم؟ در آن حال هم که یک لایتناهی خارج از ما وجود دارد، آیا یک لایتناهی نیز در خود ما نیست؟
این لایتناهی ها! چه جمع موحش! یکی شان فوق دیگری قرار نمی گیرد؟ آیا لا یتناهای دوم - به اصطلاح - زیر دست نخستین نیست؟ آیا آیینه آن، پرتو آن، انعکاس آن و لجه متحدالمرکز با یک لجه دیگر نیست؟ آیا این لایتناهی های ثانوی نیز ذی شعور است؟ آیا فکر می کند؟ آیا دوست می دارد؟ آیا می خواهد؟ اگر هر دو لایتناهی ذی شعورند، پس هر یک از آن دو، اصلی برای خواستن دارد و یک من در لایتناهای بالا هست، هم چنان که یک من در لایتناهای پایین وجود دارد، من پایینی جان است، من بالایی خداست.
در صفحه 672 چاپ نهم از کتاب بینوایان ویکتور هوگو می خوانیم:
لایتناهای پایین را با نیروی تفکر با لایتناهای بالا در تماس نهادن، نماز نامیده می شود.
پس از این جملات گویا، هوگو هم مکتبان مترلینگ را مخاطب ساخته و چنین می گوید:
چیزی را از روح انسانی باز نگیریم، حذف بد است، باید اصلاح کرد و تغییر شکل داد.
آری، نباید از روح انسانی، حس گرایش به خدا را حذف کنیم. اگر ما در اصلاح این حس و چگونگی بهره برداری از آن تلاش کنیم، گام مثبتی را در راه نمودار ساختن ایده آل برداشته ایم.
منفی گویی خیلی آسان است. واقعیات را برای مردم عادی مشتبه ساختن، به تلاش فکری زیادی نیاز ندارد. عظمت شخصیت یک متفکر در آن است که بیاموزد. علم و فلسفه را فراگیرد و به آن قناعت نورزد که مطالبی را به طور نسبی می داند و به آن دلخوش نکند که شهرت بی اساسی نام او را در کتاب ها و مجلات به رخ مردم بی خبر از علم و فلسفه و عرفان بکشد.
بکوشیم برای زندگانی بشری هدفی نشان بدهیم. همگی مساعی خود را در راه اثبات ایده آل به زندگانی بشری به کار بیندازیم.
تاریخ طولانی انسانی و ملاحظه وضع روانی آنها، حذف گرایش و نیایش به خدا را جدا تکذیب می کند.
آدمیان از هر صنف و طبقه ای که بوده باشند، کاملا احساس کرده اند که خور و خواب و شهوت چند روز گذران، تشنگی روانی آنان را به کمال و ایده آل زندگانی اشباع نمی نماید.
در نامه ای که مایزر به یکی از دوستان خود نوشته است، می گوید:
بسیار خوشحالم که عقیده مرا درباره دعا پرسیده اند، زیرا که من در این موضوع عقیده محکم و تردیدناپذیر دارم.
نخست ببینیم واقعیات در این موضوع کدامند؟ در پیرامون ما جهان معنوی وجود دارد که ارتباط بسیار نزدیکی با جهان مادی دارد. از اولی، یعنی جهان معنوی، نیرویی فیضان دارد که دومی یعنی عالم ماده را نگه دای می کند، و این هما ننیرویی است که روح ما را زنده نگه می دارد. معنویات، از آن جا برقرار است که سیاله ای لاینقطع از این نیرو در ما وارد می شود. شدت این سیاله معنوی مدام متغیر است. درست مانند نیرویی غذایی و مادی که در بدن ما وارد می شود، متغیر است.
اما عقیده ویلیام جیمز؛ در کتاب دین و روان [ترجمه انواعی از تجربه های دینی ] صفحه 157 چنین می گوید:
اگر چه من نمی توانم عقیده مردم عادی مسیحی را بپذیرم و یا الوهیتی را که دانشمندان طریقه اسکولاستیک در قرون وسطی دفاع می کردند، قبول کنم. اما خود را جزء فلاسفه ماوراء الطبیعه خشن می دانم. در حقیقت، من معتقدم که در اثر ارتباط با عالم غیب، نیروی جدیدی در این ارتباط حاصل شده و حوادثی نو را باعث می گردد. دسته فلاسفه ظریف به نظر من بسیار زود تسلیم حکمفرمایی طبیعت شده اند؛ این فلسفه امور طبیعی را دربست و بدون این که درباره ارزش آن رسیدگی کند، قبول می نماید.
مجددا مؤلف در همان کتاب در صفحه 204 می گوید:
... آدمی در این حال حس می کند که نیرویی وارد بدن او می شود؛ درست مثل این که در آفتاب می نشینیم گرمی آن را احساس می کنیم. از این نیرو می توان به طور موثر استفاده کرد.
عینا مانند این که از اشعه خورشید برای آتش زدن قطعه چوبی از ذره بین استفاده می کنیم.
خداوند مهربان، با عنایات بی چونش گام های ما را به عرفات رسانده است.
این جا عرفات است. آخرین ساعات روز عرفه است. نقطه ای از زمین به نام صحرای عرفات در مقابل میلیاردها کهکشان و ستارگان بی حد و بی شمار گسترده شده است؛ آفتاب آخرین اشعه خود را بر کوه ها و تپه ها و ماهورها و دشت سوزان عرفات می افشاند. در چنین فضایی، صداها و ناله های گوناگونی تا دورترین کرات و فضاها طنین می اندازد. صفحه جام جهان نمای طبیعت، از قیافه های مختلفی که دل ها در تپش و دست ها به سوی آسمان دارند، عکس برداری می کند.
بعضی پیشانی از خاک برمی دارند، مرواریدهایی از اقیانوس جان بر گونه هایشان.
بعضی دیگر به زانو بر زمین می افتند، بارقه ربوبی در دل ها و کلمه بار الها بر لبانشان.
گروه دیگر با لباس های خاک آلود و موهای ژولیده و چشمان گود رفته، ولی شعله های ربانی در دیدگانشان.
بیابان عرفات، همچون رصدگاهی است که رو به بی نهایت نصب شده؛ نیایشگران با دوربین های مختلفی، آن بی نهایت را مورد نظاره قرار داده اند.
در نقطه ای از این صحرای ملکوتی، شخصی در دامنه کوهی به حالت نیایش درآمده، دل در ملکوت، دست ها به سوی آسمان، چشم به آفاق بی کران، گاهی تبسمی از ابتهاج بر لبانش، گاهی دانه هایی از اشک شوق در چشمانش.
تمام جهان را به یک سو نهاده، یا به عبارت دیگر تمام جهان هستی را به یک باره و به عنوان یک واحد، پیش چشم و دل گسترده و بی نهایت پایینی را با بی نهایت بالا، به واسطه دل پاک، در تماس نهاده است. این شخص که نیایش می کند کیست؟
او فرزند علی بن ابی طالب علیهماالسلام گوینده این جمله است که:
من چیزی را ندیدم، مگر این که خدا را با آن و پیش از آن و بعد از آن دیدم.
این شخص، سالک راه حق و حقیقت و عاشق راستین وجه الله و رضوان الله و لقاء الله، حسین بن علی علیهماالسلام است. این است آن کاروان سالار شهیدان اصول انسانی و ارزشهای والای عالم وجود.
او در این نیایش، راه های اتصال به اشعه ملکوتی را در ارتباطات چهارگانه ارتباط انسان با خویشتن، با خدا، با جهان هستی، با همنوع خود برای بشریت بیان می کند.
او در این نیایش زیبا به اضافه شکوفایی وصال از عالم اعلای ربوبی می گیرد و به این موجودات در عین خاک نشینی می توانند با عالم پاک از ماده و مادیات ارتباط برقرار کنند، تحویل می دهد. او در عین حال با این نیایش، منطقی ترین و واقعی ترین رابطه انسان را با خداوند مهربان توضیح می دهد.
آری، این نیایش کننده، حسین بن علی علیهماالسلام است.

نیایش امام حسین علیه السلام در صحرای عرفات

مرحوم محدث قمی در مفاتیح آورده است که:
بشر و بشیر فرزندان غالب اسدی نقل کرده اند که: در آخرین ساعات روز عرفه در عرفات در خدمت امام حسین علیه السلام بودیم که آن حضرت با جمعی از خاندان و فرزندان و شیعیان از چادر بیرون آمدند و با نهایت خضوع و خشوع در طرف چپ کوه ایستادند و روی مبارک را به طرف کعبه گردانیده، دست ها را تا مقابل رو برداشتند و این دعا را خواندند:
اگر چه بعضی از محدثین بزرگوار، یقین به سند این نیایش ندارند، ولی طبق اصل معروف که: دلالته تغنی عن السند، گاهی مفهوم و محتوای حدیث به قدری با عظمت و مطابق اصول است که از سند بی نیاز و احتیاجی به آن، وجود ندارد.
بدیهی است که نظیر مضامین این نیایش در عالی ترین درجه حکمت و عرفان اسلامی را جز انبیای عظام و ائمه معصومین علیهم السلام نمی توانند بیان نمایند.

1 - الحمدلله الذی لیس لقضائه دافع و لا لعطائه مانع.

سپاس مر خداوندی راست که هیچ قدرتی نتواند فرمان نافذش را دفع کند و از عطایش جلوگیری نماید.(4)
آن کدامین قدرت است که بتواند در برابر قضای الهی عرض وجود کند، در حالی که خود جزئی از قضای الهی است.
آن کدامین اراده است که بتواند در مقابل اراده خداوندی خود را بنمایاند، در صورتی که وجود آن اراده از نتایج اراده خداوندی است.