ابوذر غفاری

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری مترجم : گرد آوری، تنظیم و تلخیص:محمد رضا جوادی‏

ای اباذر

یَا بَا ذَرٍّ إِنَّکَ غَضِبْتَ لِلَّهِ فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ إِنَّ الْقَوْمَ خَافُوکَ عَلَی دُنْیَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَی دِینِکَ فَاتْرُکْ فِی أَیْدِیهِمْ مَا خَافُوکَ عَلَیْهِ وَ اهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَیْهِ فَمَا أَحْوَجَهُمْ إِلَی مَا مَنَعْتَهُمْ وَ أَغْنَاکَ عَمَّا مَنَعُوکَ وَ سَتَعْلَمُ مَنِ الرَّابِحُ غَداً وَ الْأَکْثَرُ حَسَداً وَ لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ کَانَتَا عَلَی عَبْدٍ رَتْقاً ثُمَّ اتَّقَی اللَّهَ لَجَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً لَا یُؤْنِسَنَّکَ إِلَّا الْحَقُّ وَ لَا یُوحِشَنَّکَ إِلَّا الْبَاطِلُ فَلَوْ قَبِلْتَ دُنْیَاهُمْ لَأَحَبُّوکَ وَ لَوْ قَرَضْتَ مِنْهَا لآَمَنُوکَ(1)
ترجمه :
ای اباذر، قطعاً تو برای خدا خشمگین گشتی، پس به آن خداوند امیدوار باش که برای او غضب کردی. این مردم برای دنیای خود از تو بیمناک گشتند، و تو برای دین خود از آنان به ترس افتادی. پس ای اباذر، رها کن برای آنان آنچه را که برای داشتن آن از تو بیمناک شدند. و بگریز از آنان به جهت آن دین که از آنان درباره آن به ترس و وحشت افتادی. چه بسیار است نیاز آن قوم به جلوگیری تو از ناشایسته های آنان. و چه بسیار است بی نیازی تو از آنچه تو را از آن منع نمودند. و به زودی خواهی فهمید کیست فردا کسی که از این کشاکش سود خواهد برد و کسی که بیش از دیگران مورد رشک قرار خواهد گرفت. و اگر آسمانها و زمین ها بر روی بنده ای بسته شود، سپس آن بنده به خداوند سبحان تقوا بورزد، خداوند برای او از آسمانها و زمین های بسته شده گریزگاهی باز می کند. ای اباذر، هیچ کسی و هیچ چیزی تو را جز باطل به وحشت نیندازد. اگر دنیای آنان را می پذیرفتی، دوستت می داشتند. و اگر مقداری از دنیای آنان را به خود اختصاص می دادی، تو را امین می پنداشتند.

ابوذر غفاری که بود؟

تاکنون درباره زندگی و زهد و تقوا و عظمت انسانی و اخلاق والای این انسان وارسته، تحقیقات فراوان و بااهمیتی صورت گرفته است. حقیقت این است که این شخصیت، که به تنهایی می تواند معرف عظمت رسالت پیامبر اکرم (ص)، و جاودانگی دین مقدس اسلام باشد، در ردیف اول پیشتازان انسانیت است. او با تحمل مشقت ها و رنج های فراوان، زندگی را بدرود گفت و به پیشگاه خداوند سبحان رهسپار شد. این مرد، از نظر وارستگی در کمالات روحی و شناخت ارزش حیات و قانون جان های مردم، ضرب المثل است.
به راستی، چه زیبا گفته است مولوی درباره مردانی بزرگ که در جوامعی با مردم کوته بین زندگی می کنند، و گردانندگان مناسب مردم همان جوامع، تحمل آن مردان را ندارند. همان گونه که نتوانستند وجود رهبر و مربی ابوذر، امیرالمؤمنین علیه السلام را تحمل کنند.
باز در ویرانه بر جغدان فتاد - راه را گم کرد و در ویران فتاد
بر سری جغدانش بر سر می زنند - پر و بال نازنینش می کنند
ولوله افتاد در جغدان که ها - باز آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان کوی پرخشم و مهیب - اندر افتادند در دلق غریب
باز گوید من چه درخوردم به جغد - صد چنین ویران رها کردم به جغد
من نخواهم بود این جا می روم - سوی شاهنشاه راجع می شوم
خویشتن مکشید ای جغدان که من - نی مقیمم می روم سوی وطن
این خراب آباد در چشم شماست - ورنه ما را ساعد شه باز جاست
جغد گفتا باز حیلت می کند - تا ز خان و مان شما را برکند
خانه های ما بگیرد او به مکر - برکند ما را به سالوسی زوکر
می نماید سیری این حیلت پرست - والله از جمله حریصان بدتر است
او خورد از حرص طین را همچو دبس - دنبه مسپارید ای یاران به خرس
لاف از شه می زند وز دست شاه - تا برد او ما سلیمان راز راه
خود چه جنس شاه باشد مرغکی - مشنوش گر عقل داری اندکی
جنس شاه است او و یا جنس وزیر - هیچ باشد لایق لوزینه سیر
آن چه می گوید ز مکر و فعل و فن - هست سلطان با حشم جویای من
اینت مالیخولیای ناپذیر - اینت لاف خام و دام گول گیر
هر که این باور کند از ابلهی است - مرغک لاغرچه در خورد شهی است
کمترین جغد ار زند بر مغز او - مر ورا یاری گری از شاه کو
گفت باز ار یک پر من بشکند - بیخ جغدستان شهنشه برکند
جغد چه بود خود اگر بازی مرا - دل برنجاند کند با من جفا
شه کند توده به هر شیب و فراز - صد هزاران خرمن از سرهای باز
پاسبان من عنایات وی است - هر کجا که من روم شه در پی است
تلفات تاریخ بسیار طولانی ما انسان ها، دردناک تر از آن است که با شمردن ابوذرها و مالک اشترها و یاسرها تمام شود. همچنین، شرم آورتر از همه آنها، شکستی است که برهه ای از تاریخ، از عدم تحمل مردی مانند علی ابن ابیطالب علیه السلام به خود دیده است. اما بیایید تاریخ را محکوم مطلق نکنیم. زیرا درست است که طغیانگران خودکامه، مردان انسان شناس و انسان ساز بسیاری را از جوامع انسانی گرفتند. ولی آن کشاکش ها و گلاویزی ها، با همه آن تلفات، چهره های ملکوتی انسان هایی را برای ما ارائه دادند که مردم پاکدل با دیدن آنها، هرگز تسلیم یأس و بدبینی و بی هدفی در زندگی نشده و نخواهند شد.
درست است که پس از رفتن آل امیه و آل ابی العاص و آل مروان به زیر خاک تیره، همان جریان طبیعت بر آنان گذشت که بر اجسام ابوذرها و مالک اشترها و عماریاسرها، ولی فرق بی نهایت است مابین آن مردمی که ارواح آنان، به جهت پرستش ثروت و مقام و جاه مبدل به همان امور جامد شدند، و آن ارواح بزرگ که عشق به حق و حقیقت جاودانگی، آنان را چنان تضمین کرد که مبدل به جلوه ای از حق و حقیقت شدند.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق - ثبت است بر جریده عالم دوام ما
مطالبی را که در ذیل آمده است، از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی است.
و بدان که اکثر صاحب نظران و مؤلفان تاریخ حیات شخصیت ها و دانشمندان اخبار و روایت بر آن اند که عثمان است که ابوذر را، اولا به شام تبعید کرد، سپس بنابر شکایتی که معاویه از داد و فریاد ابوذر در شام به عثمان نمود، او را از شام به مدینه آورد، و سپس او را به جهت همان کاری که در شام می کرد، به ربذه تبعید نمود. اصل جریان ابوذر از این طرف است: هنگامی که عثمان از اموال بیت المال به مروان بن الحکم و زید بن ثابت داد.،(2)
ابوذر در میان مردم و در میان راه ها و جاده ها (به اصطلاح امروز خیابان ها) این آیه را با صدای بلند می خواند:
و بشارت بده کافران را به عذابی دردناک.(3)
و در دنبال این آیه مبارکه، آیه کنز را می خواند:
و کسانی که طلا و نقره را جمع و انباشته می کنند و آنها را در راه خدا انفاق نمی کنند، آنان را به عذابی دردناک بشارت بده.(4)
این جریان ابوذر را چند بار به عثمان گزارش دادند، و او سکوت کرده بود. سپس، عثمان یکی از غلامان خود را فرستاد که به او بگوید: از آن سخنانی که به گوش عثمان رسیده است، خودداری کند.
ابوذر به آن غلام گفت: آیا عثمان مرا از خواندن کتاب خدا و عیب گیری از کسی که امر خدا را ترک می کند، نهی می کند؟! پس سوگند به خدا، رضایت خدا را با غضب عثمان جلب می کنم، برای من محبوبتر و بهتر است از این که خدا را با راضی ساختن عثمان به غضب درآورم.
این پاسخ ابوذر، عثمان را غضبناک نموده و آن را در دل گرفت و صبر کرد و از اظهار آن یا ترتیب اثر به آن خودداری نمود. تا این که عثمان روزی در حالی که جمعی از مردم دور او نشسته بودند. گفت: آیا جایز است که امام از مال (بیت المال) قرضی بردارد، و الاحبار گفت: مانعی ندارد.
ابوذر در پاسخ او گفت: ای پسر دو یهودی، دین ما را تو به ما تعلیم می دهی! عثمان به ابوذر گفت: مرا زیاد اذیت می کنی و عیبجویی تو درباره یاران من بسیار است. برو به شام.
و او را به شام تبعید کرد. ابوذر در شام کارهای زیادی از معاویه را منکر می گشت. روزی معاویه سیصد دینار به وی فرستاد. ابوذر به فرستاده معاویه گفت: اگر این وجه از سهم اختصاصی خودم باشد، که امسال مرا از آن محروم ساخته اید، می گیرم، و اگر هدیه ای [الخاصی ] باشد، من نیازی به آن ندارم.
در آن دوران بود که معاویه کاخ سبز [مشهور] خود را در شام بنا کرد. ابوذر به معاویه گفت: اگر این کاخ را از مال خدا ساخته ای، خیانت است، اگر از مال خودت بنا کرده ای اسراف است. ابوذر در شام می گفت: سوگند به خدا، کارهایی دارد صورت می گیرد که من آنها را نمی شناسم [از دیدگاه اسلام صحیح نیست ].
سوگند به خدا، آن کارها نه در کتاب خداست و نه در سنت پیامبر او. و سوگند به خدا، من می بینم که حق خاموش می گردد و باطل احیا، و راستگو تکذیب می شود. تقدیم می کنند کسانی را که تقوا ندارند، و اشخاص صالح را می بینم که مورد بی اعتنای و تحقیر قرار می گیرد. حبیب بن مسلمة الفهری به معاویه گفت: ابوذر شام را علیه تو خواهد شوراند.
مردم شام را دریاب اگر نیازی به آنها داری.
ابوذر عثمان جاحظ، در کتاب السفیانیه از جلام بن جندل غفاری نقل کرده است که من در قنسرین و عواصم مزدور معاویه بودم. روزی نزد معاویه آمده و از وضع کار خود می پرسیدم. ناگهان فریادی را از در خانه معاویه شنیدم که می گفت: قطار [شترها] آمد و باری از آتش برای شما آورده است. خداوندا!، لعنت کن کسانی را که امر به معروف می کنند و خود آن را ترک می کنند. خداوندا!، لعنت کن کسانی را که منکر نهی می کنند و خود مرتکب آن می شوند. معاویه از این فریاد مضطرب گشته و رنگش تغییر کرد و به من گفت: ای جلام، آیا این فریاد کننده را می شناسی؟ گفتم: نه، نمی شناسم. معاویه گفت: کیست آن که عذر جندب بن جناده (ابوذر) را در کاری که پیش گرفته است، برای من بیاورد؟ او هر روز می آید و نزدیک در کاخ ما، آن چه را که شنیدی فریاد می زند. سپس معاویه گفت: ابوذر را پیش من بیاورید. عده ای ابوذر را (در حالی که او را می راندند) وارد جایگاه معاویه نمودند. ابوذر در مقابل معاویه ایستاد. معاویه به او گفت: ای دشمن خدا و رسول خدا، هر روز به سوی ما می آیی و می گویی آن چه که می خواهی. بدان اگر من می خواستم کسی را از یاران محمد (ص)، بدون اجازه امیرالمؤمنین عثمان بکشم، تو را می کشتم. ولی من درباره تو از وی اجازه خواهم گرفت. جلام می گوید دوست داشتم که ابوذر را که مردی از قوم من (قبیله غفار) بود ببینم. به طرف او متوجه شدم و او را دیدم. مردی بود گندمگون و کم گوشت (لاغر) و گونه هایش تو رفته و خمیدگی در پشت داشت. پس رو به معاویه کرد و گفت: دشمن خدا و رسول خدا من نیستم، بلکه تو و پدر تو دشمنان خدا و رسول او هستید. اسلام را اظهار کردید و در درونتان کفر را پنهان ساختید. رسول خدا (ص) چند بار تو را نفرین فرمود که از غذا سیر نشوی، و از پیامبر شنیدیم که فرمود: در آن هنگام که زمامداری امت من به دست کسی بیفتد که سیاهی چشمش بزرگ و گلویش گشاد باشد، کسی که هر چه بخورد سیر نمی شود، باید امت من از او بر حذر باشد. معاویه گفت: من آن مرد که تو می گویی نیستم. ابوذر گفت: تویی همان مرد، رسول خدا (ص) این خبر را به من داده است. و من از آن حضرت شنیده ام که می فرمود: خداوندا، لعنت کن او را و او را اسیر مکن، مگر با خاک و از آن حضرت شنیدم فرمود: اسافل اعضای معاویه در آتش است. معاویه خندید و دستور داد ابوذر را زندانی کردند، و گزارشی درباره ابوذر به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ وی چنین نوشت: جندب (ابوذر) را سوار بر مرکبی کن و به نزد من بفرست. معاویه او را به وسیله کسی فرستاد که شب و روز او را در راه حرکت می داد، و او را بر شتری پیر و لاغر سوار کرده بود. به طوری که وقتی ابوذر به مدینه رسید، گوشت ران هایش از بین رفته بود. وقتی که به مدینه رسید، عثمان به او پیام فرستاد به هر سرزمینی که می خواهی برو. ابوذر گفت: به مکه می روم. عثمان گفت: نه؟ گفت: به بیت المقدس؟ عثمان گفت: نه! به یکی از دو کشور (مصر و عراق). عثمان گفت: نه! بلکه تو را به ربذه می فرستم. و او را به ربذه تبعید نمود و در آن محل بود تا از این دنیا رخت بربست.
آری، چنین است داستان هر انسانی که خبر از جان آدمی و شرف و کرامت آن داشته و بخواهد آن ارزش را بجای بیاورد. در روزگار گذشته، در یکی از تواریخ چنین خوانده ام که در آن هنگام که آخرین روز، از زندگانی ابوذر به آخرین ساعات خود نزدیک می شد، دگرگونی حال او خبر از رهسپار شدنش به بارگاه الهی می داد. زن یا دخترش که در آن بیابان یگانه دمسازش بود، بنای ناله و زاری گذاشت و اضطراب بر وی مسلط شد.
ابوذر پرسید: وحشت و اضطراب برای چیست؟
پاسخ داد: تو در این بیابان و در این موقع از دنیا می روی. من تنها چه کنم!
ابوذر گفت: هیچ ترس و واهمه ای به خود راه مده.
سپس به جاده ای که تا حدودی دور از جایگاه آنها بود اشاره کرد و گفت: برو بر سر آن جاده، به همین زودی کاروانی از آن جا به طرف مدینه عبور خواهد کرد. به آن ها بگو یکی از یاران پیامبر (یا یکی از مسلمانان) در این جا از دنیا رفته است. آنان می آیند و مرا غسل می دهند و کفن می کنند و بر من نماز می خوانند و دفن می کنند، و تو را نیز به مدینه و به دودمانت می رسانند.
ابوذر در آخر سخنانش مطلبی گفته است که می تواند زیر بنای زندگی اجتماعی جامعه اسلامی را از نظر اقتصادی بیان کند. او چنین گفت: من در این لحظات آخرین که آن را سپری می کنم، از مال دنیا یک گوسفند دارم. وقتی که آن کاروان به بالین من آمدند، پیش از آنکه دست به انجام تکالیف خود درباره من بزنند، بگو این گوسفند را ذبح کرده و از گوشت او استفاده کنند و برای من مجانی کار نکنند. اگر این جمله ابوذر نتوانست اهمیت کار انسانی و ارزش آن را در جامعه اسلامی بیان کند، چه جمله ای و کدام دستوری می تواند این حقیقت با اهمیت را مطرح کند؟
خورشید جان ابوذر، درست در همان لحظاتی که آفتاب در حال غروب و وداع با ابوذر بود، بامداد ابدیت او را اعلان می کرد.
برخیز، شب تاریکی زندگی با خفاشان ضد نور به پایان رسیده است، تو که همیشه می گفتی:
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم - چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گویم
بعد از این، جان های تیره و تار انسان نماها مزاحم تو نخواهند بود. دیگر این ماده زدگان دنیاپرست سراغ تو را نخواهند گرفت.
ای انسان راستین و راستگو، دیگر دلت از تماشای انسان های دروغین و دروغگو مجروح نخواهد شد، و بار سنگین کاخ های سر به فلک کشیده، با آن انسان های بی وجدان که در درون خود جای داده است، تو را از پا در نمی آورد. صدای دلخراش مگس های دور شیرینی خودکامگان دورانت، گوش هایت را نخواهد آزرد. ای عاشق کمال و کمال یافتگان چند صباحی دیگر نمی گذرد، که فرشتگان الهی به سراغت می آیند، و جان زجر دیده تو را از این تیره خاکدان برداشته، و رهسپار محفل روحانیون عالم سکوت خواهند شد.

ابوذر تبعید می شود

کیفیت تبعید ابوذر غفاری به ربذه
ابن ابی الحدید معتزلی، شارح معروف نهج البلاغه، چگونگی تبعید ابوذر را به ربذه چنین نقل نموده است:
ابوبکر احمد بن عبدالعزیز الجواهری، در کتاب السقیفه از عبدالرزاق و او از پدرش و او از عکرمه و او از ابن عباس چنین نقل نموده است که وقتی که ابوذر به ربذه تبعید می شد، عثمان دستور داد که در میان مردم صدا کردند که هیچ کس با ابوذر سخن نگوید و هیچ او را بدرقه نکند. و عثمان دستور داد مروان بن الحکم او را از مدینه بیرون کند، تا ابوذر تبعید شود، و همه مردم از دستور عثمان تبعیت نمودند، جز علی بن ابی طالب علیه السلام و برادرش عقیل بن ابی طالب و امام حسن و امام حسین علیهما السلام و عمار یاسر. امام حسن علیه السلام با ابوذر صحبت می کرد. مروان گفت: ای حسن، خودداری کن. مگر نمی دانی که امیرالمؤمنین عثمان از صحبت با این مرد نهی کرده است؟ و اگر نمی دانی هم اکنون بدان. در این موقع علی علیه السلام به مروان حمله کرد و با تازیانه میان دو مرکب زد و فرمود: دور شو. خدا تو را به آتش بکشاند. مروان در حال خشم به نزد عثمان برگشت و جریان واقعه را به حال او اطلاع داد. آتش غضب سر تا پای عثمان یا مروان را شعله ور ساخت. ابوذر ایستاد و آن عده که برای بدرقه او آمده بودند، وداعش نمودند. در این هنگام فقط ذکوان، غلام ام هانی، دختر ابوطالب با او بود. ذکوان می گوید: من سخنان آن عده را حفظ کردم. او مردی با حافظه بود. پس علی علیه السلام فرمود: ای اباذر، تو برای خدا خشمگین شدی. سپس به عقیل فرمود: برادرت را وداع کن. عقیل شروع به سخن کرد و گفت: ای اباذر، چه داریم برای شما بگوییم؟ و تو می دانی که ما شما را دوست می داریم و تو هم ما را دوست می داری. پس به خدا تقوا بورز، زیرا تقواست وسیله نجات، و شکیبایی پیشه کن، زیرا صبر و بردباری کرامت انسانی است. و بدان که احساس سنگینی از تحمل صبر، خود نوعی از جزع و فریاد در برابر ناگواری هاست، و گمان کردن این که از عافیت دور و برکنار هستی، خود نوعی از نومیدی است. پس رها کن یأس و جزع و فزع را. سپس امام حسن علیه السلام به سخن گفتن پرداخت و گفت: ای عمو، اگر چنین نبود که وداع کننده نباید ساکت شود و تشییع کننده نباید برگردد، سخن کوتاه می شد (این قدر با شما صحبت نمی کردیم)، اگر چه تأسف طولانی می گشت. این قوم (خودکامگان جامعه) چنان کردند با تو که می بینی. دنیا را از نظر دور بدار و رها کن آن را با در نظر گرفتن جدایی از آن و شدت حوادثی که این دنیا در بردارد، به امید عظمت ماورای آن. ای عمو، صابر و بردبار باش تا پیامبرت را ملاقات کنی، در حالی که او از تو راضی است. سپس امام حسین علیه السلام چنین فرمود: ای عمو، خداوند متعال تواناست که آن چه را که تو را گرفتار ساخته است، تغییر بدهد.
زیرا خداوند در هر حال در کار است (دست او باز است و هر کاری را که بخواهد انجام می دهد). این قوم دنیای خود را از تو ممنوع ساختند و تو دین خود را از دستبرد و تطاول هوی و هوس آنان محفوظ نگاه داشتی، و تو کاملاً از آن چه که ممنوعیت ساختند (از دنیا) بی نیازی، و آنان از آن چه کار تو از آنان ممنوع نمودی، بسیار نیازمندند. پس از خدا صبر و پیروزی مسئلت نما و از حرص و جزع و فزع به او پناهنده باش، زیرا صبر جزیی از دین و کرامت انسانی است و قطعی است که حرص و طمع روزی را به جلو نمی اندازد، و جزع، اجل آدمی را به تأخیر نمی افکند. سپس عمار، در حالی که غضبناک بود، شروع به صحبت کرد و گفت: خدا انس ندهد کسی را که تو را به وحشت انداخته است، و امنیت ندهد کسی را که تو را ترسانده است. سوگند به خدا، اگر دنیای آنان را می خواستی، تو را تأمین می کردند و در امن و امان قرار می دادند و اگر از اعمال آنان خشنود می گشتی، تو را دوست می داشتند، و هیچ چیزی آن مردم را از موافقت با نظر و گفتار تو جلوگیری نکرده است، مگر رضایت و تکیه بر دنیا و ترس از مرگ. آنان به آن سلطه ای که جماعتشان پذیرفته اند گرویده اند. و ملک این دنیا از آن کسی است که غلبه کند. این قوم دین خود را در مقابل دنیایی که گرفتند، به آنان دادند. و در نتیجه به خسارت در دنیا و آخرت گرفتار شدند. ابوذر رحمةالله گریه کرد و گفت: خدا به شما اهل بیت رحمت، لطف و عنایت نماید. هنگامی که شما را می بینم، رسول الله (ص) را به یاد می آورم. برای من در مدینه غیر شما نه کسی است و نه چیزی که مورد میل من باشد. وجود من در حجاز برای عثمان سنگین بود و برای معاویه در شام، و ناراحت بود از این که من با برادر و پسردایی او در دو شهر مجاورت داشته باشم و مردم را از آن دو منحرف بسازم.
در نتیجه مرا به شهری تبعید کرد که جز خدا در آن جا یاور و دفاع کننده ای ندارم، و سوگند به خدا برای خود جز خدا یاری نمی خواهم و با تکیه به خدا از هیچ چیزی وحشت ندارم، و آن عده که به تشییع ابوذر رفته بودند، به مدینه برگشتند. امیرالمؤمنین علیه السلام به نزد عثمان رفت. عثمان به آن حضرت گفت شما را چه وادار کرد که مأمور مرا برگرداندی و کار مرا تحقیر نمودی؟ علی علیه السلام فرمود: امام مأمور تو، چون خواست روی مرا برگرداند، من روی او را برگرداندم، و اما امر تو را کوچک نشمردم. عثمان گفت: مگر مطلع نبودی که من دستور داده بودم هیچ کس با ابوذر صحبت نکند؟ علی علیه السلام فرمود: مگر هر امری که صادر کنی ما باید آن را اطاعت کینم؟ عثمان گفت: بگذار مروان انتقام خود را از تو بگیرد. علی علیه السلام فرمود: از چه؟ عثمان گفت: از این که او را ناسزا گفتی و مرکبش را زدی. آن حضرت فرمود: اما مرکبش، مرکبم را بگیرد و انتقام بکشد، و اما اگر بخواهد ناسزا بگوید، همان ناسزا را به تو خواهم گفت و دروغ نخواهم گفت. عثمان خشمگین شد و گفت: چرا مروان به تو دشنام ندهد؟ مگر تو بهتر از او هستی؟ علی علیه السلام فرمود: آری، سوگند به خدا، و از تو. سپس برخاست و از نزد عثمان بیرون رفت.(5)