دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

باز باران

در روزهای پایانی 648 سید(96) به دلیلی ناگفته که البته چیزی جز ادامه پرواز در آسمان تجرد نبود راه کربلا پیش گرفته، تا ضمن زندگی خانوادگی در آن دیار پاک، از عنایات ویژه سالار شهیدان و یاران به خون خفته اش سود برد.
هر چند رضی الدین در آغاز برنامه زمانی خاصی برای زیستن در کربلا نداشت ولی بعدها چنان اندیشید که اگر سه سال در آن وادی بماند بهتر است. او بر آن بود تا پس از پایان این سالها استخاره کرده، راه سامرا پیش گیرد و تنها کسی باشد که در این سه ناحیه مقدس با خانواده اش زندگی کرده(97) و از همسایگان رسمی پیشوایان خفته در آن مناطق به شمار آید. البته از بررسی مجموعه نوشته های سید درباره این سفرها چنان برمی آید که نوعی دور شدن تدریجی از بستگان و آشنایان و نشستهای معمول آنها نیز مورد نظر وی بوده است بدین معنی که در نجف کناره گیری از مردم به اندازه ای نبود که رضی الدین را خشنود سازد و او گاه و بیگاه در معرض ملاقاتهای ناخواسته و زیان آور قرار می گرفت. سفر به کربلا وی را از حله نشینان دورتر و از دیدارهای ناخواسته و زیانبار ایمن تر ساخت ولی هنوز کناره گیریها در حد مورد نظر سید نبود بنابراین در سال 652 استخاره کرد تا به سامرا، که از دسترس آشنایان دورتر بود، رود تا در پیمودن مدارج معنوی موفقیتی بیش از پیش به دست آورد.(98)

در دام پایتخت

در 652 ه. ق عارف شیدای حله دیگر بار اسباب سفر بسته، همراه خانواده اش به سوی سامراء که به گفته خودش چونان صومعه ای در بیابان می نمود، روان شد. ولی به عللی نامشخص(99) سفرش را نیمه تمام نهاده، در بغداد فرود آمد و در خانه قدیمی خویش اقامت گزید.(100)
هر چند زندگی این روزگار با توقف پانزده ساله ایام جوانی در بغداد تفاوت بسیار داشت و بیشتر وقت عارف شیدای حله در خلوت و عبادت سپرس می شد ولی هرگز در دستگیری نیازمندان و نجات بیچارگان، تردید نمی کرد. اوج تلاشهای وی در رهایی بینوایان و ناتوانان را می توان در سال 655 ه. ق دانست. در این سال لشگر مغول به عراق هجوم آورده، بغداد را محاصره کرد. خلیفه المستعصم بالله امیر سپاهش قشمر لشگری را به بیرون شهر گسیل داشت، ساکنان پایتخت را به پایداری و جهاد تشویق می کردند.(101)
رضی الدین با مشاهده وحشت همگانی، ضمن ارسال نامه ای به خلیفه از او خواست تا به وی اجازه دهد که تنها و بی هیچ سلاح و سربازی نزد مغولان رفته برای صلح و قرار داد متارکه نبرد با آنها گفتگو کند، ولی خلیفه نپذیرفت.
سید که با توجه به بی کفایتیهای خلیفه و همکارانش سقوط شهر را پیش بینی می کرد دیگر بار به دیدار یکی از نزدیکان خلیفه، که با او سابقه آشنایی داشت، شتافته، از او خواست اجازه بگیرد تا با گروهی از مؤمنان و شخصی که زبان مغولان بداند، از شهر بیرون روند و با سران سپاه دشمن گفتگو کنند. شخصی درباری گفت: می ترسیم مغولان شما را با چنین لباسهایی فرستاده رسمی ما به شمار آوردند و این سبب آبروریزی دربار شود.
سید در پاسخ این بهانه درباریان گفت: شما هر کس را می خواهید همراهمان گسیل دارید تا اگر ما نزد سالار مغولان از سوی شما سخنی بر زبان راندیم یا خود را فرستاده خلیفه خواندیم، ما را گردن زده، سرهامان را برایتان فرستد. اینجا کشور مسلمانان است و من فرزند پیامبرم، ناچار وظیفه خود می دانم پای در میان نهاده به وحشت مردم پایان دهم. اینک اگر تقاضایم را بپذیرید، خواهم رفت و به امید پروردگار پیروزمند بازخواهم گشت و اگر نپذیرید، نزد خداوند بزرگ معذورم.
مرد درباری گفت: همین جابنشین، تا بازگردم. باید به خلیفه عرض کنم. آنگاه رفته، مدتی بعد بازگشت و از سوی دربار گفت: هرگاه نیاز پیدا کردیم به شما اجازه می دهیم. مغولان سالاری ندارند تا با آنها گفتگو کنی، آنها تنها برای غارت آمده اند.(102)
بدین ترتیب تلاشهای سید برای میانجیگری ناکام ماند.

دیدار سران

از سوی دیگر مجدالدین، برادر زاده سید که به دلیل بی کفایتی خلیفه همه راههای نجات را بسته یافت بر آن شد تا با همکاری سدیدالدین یوسف حلی و ابن ابی الغز،(103) دانشوران فرزانه حله، نامه ای به هلاکوخان نگاشته، ضمن اعلام دوستی خویش شهرهای مقدس را از هجوم مغولان نجات دهند. هلاکو چون نامه آنان را دید، به فرستاده شان گفت: اگر به راستی با ما دوستید، نزد ما آیید تا از نزدیک گفتگو کنیم.
بدین ترتیب مجدالدین(104) و یارانش به دیدار هلاکو شتافتند.
فرمانروای مغول به آنها گفت: هنوز نتیجه نبرد من با خلیفه مشخص نیست، چرا از خلیفه نترسیده به مکاتبه با دشمنش دست یازیدید؟
نمایندگان حله پاسخ دادند: امام نخستین ما چنین پیش بینی کرده است که بنی عباس به دست مردمی با صفات خاص نابود می شوند. ما آن صفات را در شما یافتیم. پس به سویتان شتافتیم تا امان ستانیم.
هلاکو گفتارشان را پذیرفت و امان نامه ای برای مردم حله، نجف، کربلا و کوفه بدیشان داد.(105)(106)