دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

نامه ای از دوزخ

یکی از فرمانروایان در نامه ای از دانشمند عارف حله خواست تا به کاخش شتافته، با وی ملاقات کند. سید در پاسخ چنین نگاشت:
آیا کاخی که در آن زندگی می کنی از دیوار، آجر، زمین، فرش یا چیز دیگری که برای خداوند و در راه رضای او ساخته شده باشد، بهره می برد تا من آنجا حضور یافته، بر آن نشینم یا بدان نگاه کنم و دیدارش برایم آسان باشد؟
آگاه باش: آنچه در اوایل عمر مرا به ملاقات سلاطین وادار می کرد، اعتماد بر استخاره بود. ولی اینک به برکت نورهایی که پروردگار به من عنایت کرده، از رازهایی آگاهی یافته ام و می دانم که استخاره در مانند این کارها دور از حق و صواب است...(90).
وزیری دیگر نیز در نامه ای از عارف مجذوب حله تقاضای ملاقات کرد. سید که از دیدار با ستمگران گریزان بود، پاسخ داد:
...من نه تنها از ملاقات با شما معذورم بلکه برای نیازهای تهیدستان نیز نمی توانم با تو مکاتبه کنم زیرا از سوی پروردگار و رسولش و پیشوایان دین علیهم السلام وظیفه دارم تا هنگامی که بدین حالت هستی حتی به رسیدن نامه ام به تو نیز راضی نبوده، آن را دوست نداشته باشم و نیز وظیفه دارم تا پیش از رسیدن نامه ام برکناریت از این مقام را اراده کرده، خواستار باشم(91).

بخش چهارم: دوباره پرواز

تنها، زیر باران

شرایط ویژه سید در سیر مراحل معنوی، وی را بر آن داشت تا برنامه ای نوین برای زندگیش پی ریزی کند. او چنان تدبیر کرده بود که یکباره باید از همه مردم کناره گرفته، خود را در خدمت حضرت دوست قرار دهد. بدین ترتیب حله را با همه جاذبه های مادیش پشت سرنهاده، راه نجف پیش گرفت، تا خود و خانواده اش در معرض تابش مستقیم آفتاب تابناک آن دیار جای گیرند. دانشور وارسته عراق درباره این فراز از زندگی خویش، به فرزندانش چنین نگاشته است:
من تصمیم گرفتم که از هر چه مرا از پروردگار باز دارد، دوری کرده، از همه مردم کناره گیرم. بدین جهت در مشهد جدت علی (علیه السلام) حضور یافتم، به رایزنی با خداوند پرداخته، از روی یقین استخاره کردم.
استخاره چنین اقتضا کرد که همه آمد و شدهای خویش را قطع نکنم و در خانه ام، در زمانهایی که امید سلامتی و بازنماندن از یاد خداوند دارم، با آنها گفتگو و معاشرت داشته باشم. و هر گاه دریافتم قلبم از خداوند منحرف شده، بدیشان توجه کرد، بی درنگ ارتباطم را قطع کنم(92).
هر چند برنامه نوین برای سید ثمراتی بسیار ارجمند در پی داشت ولی گروهی از آشنایان زیان دیده، از نعمت حضور در کنار عارفی مجذوب محروم ماندند. بنابراین یکی از دانشوران به دیدارش شتافته، گفت: چرا پیوند خویش با ماگسستی و از نشستن در جمع ما خودداری می کنی، در حالی که نشستن در کنار تو موجب نزدیکی ما به پروردگار می شود.
پارسای واصل حله پاسخ داد: اگر من به اندازه ای نیرومند و قوی بودم که در حال گفتگو با شما از یاد خداوند غافل نشده، شما نیز در اثر توجه به من، در اندیشه خدای بزرگ فرو می رفتید، بی تردید به دیدارتان می شتافتم. ولی می ترسم در اثر گفتگو با شما از یاد خداوند بازمانده، به شما توجه کنم. معنای چنین حادثه ای آن است که پروردگار را از ولایت عزل کرده، به دوستی و ولایت شما پردازم. و قلبم را که جایگاه اوست به شما که مملوکی بیش نیستید وانهم. و این در دیدگاه من به منزله کفر است.
البته ممکن است در گفتگوی با شما گاهی یاد خدایم باشم و گاهی به شما بیندیشم. که در این صورت به شرک و هلاکت دچار می شوم زیرا شما و پروردگارم هر دو را در قلب جای داده ام.(93)
بدین ترتیب سید که مرشدی وارسته بود، در راه تازه ای از پیشرفتهای روحانی قرار گرفت از 645 تا 648 در آن حرم آسمانی ساکن شد. البته هیچ کس از چگونگی و اندازه عروج عارف شیدای حله در این سالها آگاه نیست. تنها می توان یادآوری کرد که بزرگترین پیروزیهای معنوی سید در این سالها تحقق یافته است پیروزیهایی که خود درباره آنها به فرزندش چنین نگاشت:
در نجف از مردم کناره می گرفتم و جز فرصتی اندک با آنها آمد و شد نمی کردم. بدین سبب مشمول عنایتها قرار گرفتم. عنایتهایی در دین و دنیایم که سراغ ندارم مانند آن را به کسی دیگر از ساکنان آن حریم داده باشند.(94)
او برای آنکه همواره در شمار میهمانان و پناهندگان به آستان آسمانی نخستین امام معصوم جای داشته باشد، آرامگاهی برای خویش در نجف آماده ساخت. این آرامگاه چنان ساخته شده بود که سر رضی الدین در پایین پای پدر ارجمندش ابی ابراهیم موسی قرار می گرفت. او بر آن بود پس از مرگ سرش در پایین پای پدر قرار گیرد تا فرمان خداوند که مردم را به فروتنی در برابر پدر و مادر و احترام به آنان فراخوانده است اطاعت کرده باشد.(95)