دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

رؤیای بیداران

هفت روز پس از دیدار با عبدالمحسن، روز دوشنبه سی ام جمادی الثانی 641 سید پارسایان عراق همراه محمد بن محمد آوی رهسپار کربلا شد تا از حریم آسمانی حضرت سیدالشهدا بهره مند شود. در این سفر دیدار یکی از آشنایان و سخنان دوستانه وی رضی الدین را در شگفتی فرو برد.
بهتر آن است که شرح راز سر به مهر سحرگاه سه شنبه اول رجب 641 را از زبان بزرگمرد عرصه ایمان، ابوالقاسم علی بن موسی بشنویم:
در سحر شب سه شنبه نخستین روز ماه رجب المبارک 641 با محمد بن سوید... دیدار کردم او خود رشته سخن را در دست گرفته، بی مقدمه گفت: در شب شنبه بیست و یکم جمادی الثانی در خواب مشاهده کردم که با گروهی در خانه نشسته ایم و رسولی نزد تو - سید که در آن جمع بودی - آمده، می گوید از سوی صاحب علیه السلام است. برخی از حاضران در جمع گمان کردند که آن شخص فرستاده صاحبخانه به سوی تو است ولی من دریافتم که او از جانب صاحب الزمان آمده است. پس دو دستم را شسته وضو ساختم و نزد فرستاده مولای ما حضرت مهدی (علیه السلام) رفته، نامه ای نزد رسول یافتم، نامه ای از سوی امام عصر برای تو.
بر آن نامه سه مهر بود، من نامه را با دو دست گرفته، به تو دادم(87).
آنگاه محمد بن سوید پرسید: مطلب چیست؟ چه اتفاقی افتاده، رؤیا چه تعبیری دارد؟
سید گفت: او - محمد بن محمد آوی - برایت بازگو می کند.(88) آنگاه در اندیشه فرو رفت و شگفتی همه وجودش را فرا گرفت. او بدین موضوع می اندیشید که چگونه در همان شب 21 جمادی الثانی که رسول امام عصر (علیه السلام) در حله نزد وی بود، محمد بن سوید در رؤیا از این راز سترگ آگاه شده است.

در محفل مردگان

حضور عارف مجذوبی چون سید در حله، برای علاقه مندان کمال فرصتی الهی بود. دانشوران و توده مردم هر یک به دیدارش شتافته، به فراخور ظرفیت خویش از دریای بی پایان معنویتش بهره مند می شدند. روزی در بستانی بر خاک نشسته بود که یکی از آشنایان به دیدارش آمده، گفت: حالت چگونه است؟
سید پاسخ داد: چگونه باشد حال کسی که مرداری بر سر و مرداری بر دوش افکنده، مردگان فراوان اجزاء پیکرش را احاطه کرده انده، پیرامونش مردگانی فرو افتاده اند و برخی از اعضای بدنش پیش از مرگش مرده اند.
مرد با شگفتی پرسید: من در اینجا مرده ای نمی بینم، چگونه چنین سخنی بر زبان می رانی؟
رضی الدین گفت: آیا نمی دانی عمامه ام از کتان است. زمانی گیاهی شاداب و از زندگی برخوردار بود ولی اینک مرده است. لباسم از پنبه بافته شده، پنبه ای که زمانی زنده و خرم می نمود ولی امروز در شمار مردگان جای دارد. کفشهایم از پوست حیوانی است که روزی زنده بود اما اکنون مرده است. پیرامونم پوشیده از گیاهانی است که فصلی پیشتر سبز و خرم، از زندگی بهره می بردند ولی اینک خشک شده، به بی جانان پیوسته اند.
سپیدی موهای سر و رو و چهره ام را می بینی؟ این موها روزگاری مشکی و جوان می نمودند اما امروز جوانی و سیاهی که نشانه زندگی شاداب بود از میان رفته است و هر یک از اعضای پیکرم اگر در راه فرمانبری از خداوند به کار نرود، چون مردگان خواهد شد.(89)
مرد با این پند سید شگفت زده، از خواب غفلت بیدار شد.

نامه ای از دوزخ

یکی از فرمانروایان در نامه ای از دانشمند عارف حله خواست تا به کاخش شتافته، با وی ملاقات کند. سید در پاسخ چنین نگاشت:
آیا کاخی که در آن زندگی می کنی از دیوار، آجر، زمین، فرش یا چیز دیگری که برای خداوند و در راه رضای او ساخته شده باشد، بهره می برد تا من آنجا حضور یافته، بر آن نشینم یا بدان نگاه کنم و دیدارش برایم آسان باشد؟
آگاه باش: آنچه در اوایل عمر مرا به ملاقات سلاطین وادار می کرد، اعتماد بر استخاره بود. ولی اینک به برکت نورهایی که پروردگار به من عنایت کرده، از رازهایی آگاهی یافته ام و می دانم که استخاره در مانند این کارها دور از حق و صواب است...(90).
وزیری دیگر نیز در نامه ای از عارف مجذوب حله تقاضای ملاقات کرد. سید که از دیدار با ستمگران گریزان بود، پاسخ داد:
...من نه تنها از ملاقات با شما معذورم بلکه برای نیازهای تهیدستان نیز نمی توانم با تو مکاتبه کنم زیرا از سوی پروردگار و رسولش و پیشوایان دین علیهم السلام وظیفه دارم تا هنگامی که بدین حالت هستی حتی به رسیدن نامه ام به تو نیز راضی نبوده، آن را دوست نداشته باشم و نیز وظیفه دارم تا پیش از رسیدن نامه ام برکناریت از این مقام را اراده کرده، خواستار باشم(91).