دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

وزارت شب

در این روزگار مستنصر چنان اندیشید که سید پارسای حله را به وزارت فراخواند. او در نشستهای خویش با رضی الدین آشکارا خواسته اش را بیان کرده، می گفت: تو وزارت بپذیر و هرچه مصلحت می دانی، به کار بند. من تا پایان راه در کنارت خواهم ماند و از هیچ کوششی در یاریت کوتاهی نخواهم کرد.
ولی سید هربار به گونه ای از پذیرش پیشنهادش سرباز زده، وی را در انجام نقشه هایش ناکام می ساخت. شنیدن کشمکش وزارت از زبان دانشمندن وارسته عراق می تواند ما را در شناخت بهتر فضای دارالخلافه یاری دهد:
...مستنصر مرا به پذیرش وزارت فراخواند. متعهد شد تا آخر در کنارم بماند، از کمک خودداری نکند و در هرچه مصلحت بدانم همراهم باشد. او بر این خواسته پای فشرد و با گفتار روشن، اشاره و دست نوشته ها اندیشه اش را پی گیری کرد...
من هر بار به گونه ای خواسته اش را رد می کردم تا سرانجام گفتم: اگر مراد از وزارت من آن است که چون دیگر وزیران انجام وظیفه کرده، کارهای وزارتی را بی توجه به آیین پاک اسلام، به هر وسیله ممکن، چه رضای خداوند را در پی داشته باشد و چه سبب ناخشنودیش شود، پی گیری کنم، پس نیازی به من نیست. وزرای حاضر چنین کاری را انجام می دهند و اگر مراد آن است که به کتاب خداوند و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کنم، آن وقت درباریان یعنی بستگان، خدمتگزاران و دیگر دست اندرکاران بر آن گردن نمی نهند و تحمل نمی کنند. البته آنها تنها نخواهند بود، پادشاهان و بزرگان پیرامون کشور نیز زیر بار نمی روند. علاوه بر این اگر من به دادگری و انصاف و زهد رفتار کنم خواهند گفت علی بن طاووس علوی حسینی هدفی جز این ندارد که به جهانیان بفهماند اگر خلافت دست آنها بود بدین شیوه رفتار می کردند. بدیهی است در این کار نوعی انتقاد و سرزنش بر پدرانت که خلفای پیشین بودند، نهفته است. با این کار تو ناچار کمر به هلاکتم خواهی بست و با دست یازیدن به بهانه های واهی مرا به قتل خواهی رساند. اگر قرار است، فرجام کارم به دلیل گناهی ساختگی و ظاهری به هلاکت انجام، پس اینک که در پیشگاهت حضور دارم پیش از آنکه در ظاهر گناهی از من سر زند هرچه می خواهی انجام ده. تو پادشاهی توانمندی و قدرت داری.(69)
هر چند گفتار روشن و منطقی عارف وارسته جهان اسلام مستنصر را از پافشاری بیشتر بر خواسته اش باز داشت، ولی دیگر روان سید پارسای آل طاووس توان ماندن در سرزمین دامهای شیطانی را از دست داده بود. بنابراین دوستانش را وداع گفت و پس از پانزده سال زندگی در پایتخت راه زادگاهش را پیش گرفت.(70)

بخش سوم: وادی تجلی

کوچه های وصل

رضی الدین در 641 وارد زادگاهش، حله شد(71) و اندک پس از استقرار در سرزمین در سه شنبه، هفدهم جمادی الثانی همان سال راه نجف پیش گرفته،(72) همراه دوست ارجمندش سید محمد بن محمد آوی(73) به زیارت امیرمومنان حضرت علی (علیه السلام) شتافت. این سفر را بی تردید باید در شمار پربارترین سفرهای زندگی سید جای داد. آنها شب را در روستایی که دوره ابن سنجار نامیده می شد،(74) گذرانده بامداد حرکت کردند و ظهر روز چهارشنبه به نجف گام نهادند.(75)
رضی الدین و محمد بن محمد آوی در شب پنج شنبه نوزدهم جمادی الثانی جلوه هایی از حقیقت می یابند. سید در بیداری مجذوب قطب نیرومند الهی شده آثار رحمت ویژه پروردگارش را احساس می کند.(76) و محمد آوی نیز سیمای رؤیایی وصول رضی الدین به عنایت خاصه حق را در خوابی شگفت، مشاهده کرده، پس از بیداری، پرده از آن برداشته، می گوید:
چنان دیدم که لقمه ای در دست تو (سید طاووس) است و می گویی این لقمه از دهان مولایم مهدی است. آنگاه قدری از آن را به من دادی.(77)
رضی الدین سحرگاهان خشنود از عنایات ویژه رحمانی نماز شب گزارده، پگاه پنج شنبه دیگر بار در حرم امام علی (علیه السلام) حضور یافت. در این مکان مقدس امواج حقایق فرامادی چنان بر وی هجوم آورد که همه وجودش در ارتعاشی کنترل ناشدنی فرو رفت. شیدای مجذوب حله شرح آن لحظه های ملکوتی را چنین بیان کرده است:
پگاه پنج شنبه چون دیگر روزها به حریم نورانی مولایم علی (علیه السلام) وارد شدم در آن جایگاه رحمت پروردگار، توجه مقدس حضرت امیرمؤمنان و انبوه مکاشفات چنان مرا در برگرفت که نزدیک بود بر زمین فروافتم. پاها و دیگر اندامم در ارتعاشی هولناک، از کنترل بیرون شدند و من در آستانه مرگ و رهایی از سرای خاکی پر رنج قرار گرفتم. در این حالت فرامادی، پروردگار به احسان خویش حقایق را بر من نمایاند. شدت بی خودی در آن لحظات به اندازه ای بود که چون محمد بن کنیله جمال از کنارم گذشته، سلام کرد، توان نظر کردن به او و دیگران را نداشتم و وی را نشناختم. پس از حالش پرسیدم، او را به من شناساندند.(78)
البته این آخرین مکاشفه عارف وارسته آل طاووس در سفر به نجف شمرده نمی شد. بلکه چنانکه خود گفته است: حالت یاد شده برایش دیگر بار نیز پدید آمد.(79)
در این سفر مقدس، سید محمد آوی، که رضی الدین میان خود و او پیوند برادری برقرار ساخته بود، نیز از امواج حقایق بی بهره نبود. او در فرازی از گفته های خویش پرده ها پس زده، گوشه ای از دیده هایش را چنین بازگو کرد: در بستر آرمیده بودم که شخصی پای در رؤیایم نهاده، گفت: خواب دیدم رضی الدین، تو (سید محمد آوی) و دو نفر دیگر سواره اید و همگی به آسمان صعود می کنید.
پرسیدم: می دانی آن سواران دیگر، چه کسانی بودند؟
مرد پاسخ داد: نه، آنها را نشناختم.
پس رضی الدین که گویا کنارم ایستاده بود، گفت: آن مولایم مهدی (علیه السلام) است.(80)
هر چند تکیه بر رؤیاها در زندگی دانشور ارجمندی چون سید جایی نداشت ول چنین خوابی، از عارفی چون آوی، در حریم پاکمردی چون امیرمؤمنان نمی توانست دور از حقیقت باشد به ویژه آنکه انبوه مکاشفات رضی الدین و برادر وارسته اش محمد آوی که بی تردید پروازی واقعی به آسمان آبی تجرد شمرده می شد، دلیلی روشن بر درستی آن رؤیای خجسته بود. بدین سبب سید بر صدق خواب برادرش گواهی داده، بعدها آن را در رساله المواسعه و المضایقه ثبت کرد.(81)
سفر آسمانی به حریم نخستین جانشین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سرانجام پایان پذیرفت و دو برادر معنوی دیگر بار راهی حله شدند.(82)