دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

سفرهای رازناک

عارف بزرگ حله هرگاه فرصتی می یافت به حرم پیشوایان پاک می شتافت و از دریای معنویت آن مکانهای نورانی بهره مند می شد. البته او در این سفرها تنها نبود. برخی از دوستان نیز به امید برخورداری از نسیم رحمتی که در پیرامون سید پارسایان عراق می وزید، رهسپار سرزمینهای مقدس می شدند و خاطراتی آسمانی در گنجینه روان خویش و دیگر همسفران پدید می آوردند. یکی از نیکمردانی که در راه سامرا با رضی الدین همراه شد رشید ابوالعباس بن میمون واسطی بود. آنها سراسر راه با یکدیگر درباره مسائل علمی، عرفانی، اعتقادی و سیاسی به گفتگو پرداختند. بخشی از این گفتگوها، چنان برای سید ارجمند جلوه نمود که با ثبت آن در کتاب گرانقدر فرج المهموم، لباس جاودانگی بر اندامش پوشاند. گذری کوتاه بر این بخش از خاطرات دانشور وارسته شیعه می تواند در شناسایی ساختار روانی همسفرانش سودمند باشد:
رشید ابوالعباس بن میمون واسطی در راه سامرا گفت: چون استادم ورام بن ابی فراس به دلیل جنگ و ناامنی حله را ترک کرده، به کاظمین رفت، من نیز از واسط به کاظمین رفتم تا از آن دیار مقدس راهی سامراء شوم.
به خاطر دارم روزی در حرم مطهر شیخ را ملاقات کرده، ضمن سخنان گوناگون به وی گفتم: قصد سفر به سامرا و زیارت مشاهد مقدس آن دیار دارم.
شیخ گفت: می خواهم نامه ای به، سپارم تا به لباست محکم بسته از دسترس نااهلان و گم شدن در بیابان حفظش کنی. آنگاه نامه ای به من سپرده، ادامه داد: چون به صحن شریف رسیدی، شب هنگام وارد حرم مطهر شده، زمانی که همه بیرون رفتند، مطمئن شدی که کسی جز تو در حرم نمانده و تو آخرین فردی هستی که آن مکان مقدس را ترک می گویی، نامه را کنار آرامگاه نورانی امام بگذار. چون بامداد بازگشتی و نامه را ندیدی، لب فروبند و هیچ کس را از این راز آگاه مساز.
من به فرمان شیخ نامه را بر جامه ای بسته، چنانکه سفارش کرده بود، کنار آرامگاه قرار دادم و چون بامداد به حرم رفتم، اثری از آن نیافتم. بنابراین مطمئن شده، به واسط بازگشتم و بی آنکه کسی را آگاه سازم به کارهای خویش پرداختم. مدتها بعد، بار دیگر که در راه زیارت از شهر حله می گذشتم، خدمت استاد رسیدم. آن بزرگوار با دیدنم فرمود: حاجتی که داشتم بر آورده شد.
اکنون سی سال است که استادم ورام در گذشته، تا کنون این راز برای هیچ کس بازگو نکرده ام.(66)
البته سید پرهیزگاران عراق خود نیز رازهای بسیار در سینه داشت که بازگویی همه آنها را شایسته نمی دانست. تنها گاهی امواج اسرار ناگفتنی از کرانه های وجودش می گذشت و گوهرهایی گرانبها بر صفحات کاغذ بر جای می نهاد. گوهرهایی که نگاهی گذرا به آنها پرده از ژرفای اندیشه، عرفان و معنویت سید برداشته، ما را با زوایای ناپیدای زندگیش آشنا می سازد.
آن عارف کامل در فرازی از کتاب ارجمند مهج الدعوات خاطره ای از سفر به سامرا بازگو کرده است که بسیار شنیدنی است:
در شب چهارشنبه سیزدهم ذی قعده سال 638، در سامرا بودم. سحرگاهان صدای آخرین پیشوای معصوم حضرت قائم (علیه السلام) را شنیدم که برای دوستانش دعا می کرد و می گفت:... خداوندا! آنها را در روزگار سر فرازی، سلطنت، چیرگی و دولت ما به زندگی بازگردان(67).
ناگفته پیداست این تنها خاطره سبز سید از آن شهر آسمانی نیست. او سحری دیگر در سرداب سامرا دعا مولای خویش را آشکارا شنید که می فرمود:
اللهم ان شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا و بقیه طینتنا و قدفعلوا ذنوباً کثیره اتکالاً علی حبنا و ولا یتنا فان کانت ذنوبهم بینک و بینهم فاصلح بینهم و قاص بها عن خمسنا و ادخلهم الجنه فزحزحهم عنو النار و لا تجمع بینهم و بین اعدائنا فی سخطک(68)
پروردگارا شیعیان ما از پرتو نورهای ما و باقیمانده گل وجود ما آفریده شده اند و گناهان فراوانی به پشتگرمی دوستی و ولایت ما انجام داده اند. پس اگر گناهانشان میان تو و آنها فاصله ای پدید آورده، میان آنها را اصلاح کن و گناهانشان را از خمس ما جبران فرما.
پروردگارا آنها را از آتش دور کرده، در بهشت جای ده و همراه دشمنان ما، در خشم و عذاب خویش میفکن!.

وزارت شب

در این روزگار مستنصر چنان اندیشید که سید پارسای حله را به وزارت فراخواند. او در نشستهای خویش با رضی الدین آشکارا خواسته اش را بیان کرده، می گفت: تو وزارت بپذیر و هرچه مصلحت می دانی، به کار بند. من تا پایان راه در کنارت خواهم ماند و از هیچ کوششی در یاریت کوتاهی نخواهم کرد.
ولی سید هربار به گونه ای از پذیرش پیشنهادش سرباز زده، وی را در انجام نقشه هایش ناکام می ساخت. شنیدن کشمکش وزارت از زبان دانشمندن وارسته عراق می تواند ما را در شناخت بهتر فضای دارالخلافه یاری دهد:
...مستنصر مرا به پذیرش وزارت فراخواند. متعهد شد تا آخر در کنارم بماند، از کمک خودداری نکند و در هرچه مصلحت بدانم همراهم باشد. او بر این خواسته پای فشرد و با گفتار روشن، اشاره و دست نوشته ها اندیشه اش را پی گیری کرد...
من هر بار به گونه ای خواسته اش را رد می کردم تا سرانجام گفتم: اگر مراد از وزارت من آن است که چون دیگر وزیران انجام وظیفه کرده، کارهای وزارتی را بی توجه به آیین پاک اسلام، به هر وسیله ممکن، چه رضای خداوند را در پی داشته باشد و چه سبب ناخشنودیش شود، پی گیری کنم، پس نیازی به من نیست. وزرای حاضر چنین کاری را انجام می دهند و اگر مراد آن است که به کتاب خداوند و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کنم، آن وقت درباریان یعنی بستگان، خدمتگزاران و دیگر دست اندرکاران بر آن گردن نمی نهند و تحمل نمی کنند. البته آنها تنها نخواهند بود، پادشاهان و بزرگان پیرامون کشور نیز زیر بار نمی روند. علاوه بر این اگر من به دادگری و انصاف و زهد رفتار کنم خواهند گفت علی بن طاووس علوی حسینی هدفی جز این ندارد که به جهانیان بفهماند اگر خلافت دست آنها بود بدین شیوه رفتار می کردند. بدیهی است در این کار نوعی انتقاد و سرزنش بر پدرانت که خلفای پیشین بودند، نهفته است. با این کار تو ناچار کمر به هلاکتم خواهی بست و با دست یازیدن به بهانه های واهی مرا به قتل خواهی رساند. اگر قرار است، فرجام کارم به دلیل گناهی ساختگی و ظاهری به هلاکت انجام، پس اینک که در پیشگاهت حضور دارم پیش از آنکه در ظاهر گناهی از من سر زند هرچه می خواهی انجام ده. تو پادشاهی توانمندی و قدرت داری.(69)
هر چند گفتار روشن و منطقی عارف وارسته جهان اسلام مستنصر را از پافشاری بیشتر بر خواسته اش باز داشت، ولی دیگر روان سید پارسای آل طاووس توان ماندن در سرزمین دامهای شیطانی را از دست داده بود. بنابراین دوستانش را وداع گفت و پس از پانزده سال زندگی در پایتخت راه زادگاهش را پیش گرفت.(70)

بخش سوم: وادی تجلی