دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

اشک ابو جعفر

محمد بن احمد بن العلقمی وزیر مستنصر در دفتر کارش نشسته، چون همیشه به امور گوناگون کشوری رسیدگی می کرد که سید و اسماعیل به دیدارش شتافتند. مؤیدالدین از جای برخاسته، آداب ویژه احترام رضی الدین به جای آورد و گفت: آن مرد همین است؟
دانشور پرهیزگار عراق پاسخ داد: آری، اسماعیل بن حسن. آنگاه روی به نیکبخت هر قل کرده، گفت: اسماعیل! این مرد که می بینی برادر و نزدیکترین دوستانم به من است.
وزیر که به چیزی جز شنیدن داستان شگفت مرد نمی اندیشید، از وی خواست تا ماجرا را برایش بازگو کند. و جوان پاک نهاد هر قلی قصه خویش باز گفت.
ابن العلقمی با شنیدن سخنان اسماعیل بی درنگ کر گزارانش را در پی پزشکان ماهر پایتخت فرستاده، همه را در دفتر خویش گرد آورد و پرسید: همه شما زخم این مرد را دیده اید؟
پاسخ گفتند: آری.
سپس پرسید: داروی آن چیست؟
- جز با برداشتن دمل درمان نمی پذیرد و البته اگر زخم را برداریم امکان زنده ماندنش بسیار اندک است.
وزیر دیگر باز پرسید: بر فرض اگر برجایی زخمش را درمان کنند و نمیرد، چه مدت طول می کشد تا محل جراحی التیام پذیرد.
یکی از پزشکان که سمت استادی بر دیگران داشت، کمی اندیشیده، گفت: دست کم دو ماه، دو ماه به درازا می کشد تا محل زخم التیام یابد. و البته نباید فراموش شود که در مکان زخم فرورفتگی سفیدی باقی خواهد ماند که دیگر بر آن موی نمی روید.
مؤیدالدین باز پرسید: شما چند روز پیش در منزل ابوالقاسم رضی الدین علی بن موسی زخم را بررسی کردید؟
پزشکان پاسخ دادند: ده روز پیش.
آنگاه وزیر در حضور سید، ران نیکبخت هر قل را برهنه ساخت و جراحان را به مشاهده دوباره زخم فراخواند. پزشکان ناباورانه، پای اسماعیل را دیده، پوشش از ران راستش نیز برداشتند. شاید زخم را در آنجا بیابند، ولی جز تندرستی و شادابی چیزی نیافتند. یکی از جراحان مسیحی با مشاهده این درمان شگفت فریاد زد: به خدا سوگند، این کار عیسی بن مریم است.
وزیر گفت: می دانم چه کسی این مهم را انجام داده است.
چند روز بعد داستان به خلیفه رسید. مستنصر وزیر را فراخواند، مؤیدالدین با اسماعیل نزد او رفت. خلیفه از جوان پاک نهاد هر قل خواست داستانش را بیان کند و او سرگذشت خویش بازگفت. مستنصر خدمتکارش را فرمان داد کیسه ای با هزار سکه طلا حاضر کند و چون کیسه حاضر شد، گفت: این مبلغ از آن توست، بگیر و مشکلات مادیت را از میان بردار.
اسماعیل جواب داد: نمی توانم.
خلیفه پرسید: از که می ترسی؟
نیکبخت هرقل گفت: از آن کسی که بیماریم را شفا بخشید او از ابوجعفر(56) چیزی مپذیر. مستنصر نارحت شد و گریست.(57)

سوغات عرفات

سید پارسایان حله در طول زندگی پربار خویش تنها یک بار از مرزهای عراق خارج شد. هر چند تاریخ، شرح دقیق درازترین سفر دانشمند وارسته آل طاووس را ثبت نکرده است، وی می تواند با مدارک گوناگون گواهی دهد که این سفر به مقصد مکه، با هدف انجام مراسم حج و در سال 627 ه. ق یعنی زمان توقف پانزده ساله در پایتخت انجام یافته است.(58)
عارف کامل عراق در این سفر آسمانی که از آغاز تا انجامش در پرده ای از ابهام و سکوت فرورفته، اسرار فراوانش در هیچ کتابی نگنجیده است، از شور، عشق و نشاطی الهی سرشار بود. او از آغاز توقف در عرفات تا پایان روز، کفنش را به شیوه ای خاص، بلند کرده، بر دست نگاه داشت. سپس آن را به خانه خدا، حجرالاسود آرامگاه پیامبر بزرگوار اسلام و معصومان خفته در بقیع ساییده، تبرک ساخت. و به عنوان نفیس ترین هدیه برای خویش از آن سفر الهی باز آورد.(59)

خاطرات سبز

گروه بسیاری از مردم به امید بهره برداری از دانش، موقعیت معنوی یا جایگاه سیاسی - اجتماعی عارف بزرگ حله به دیدارش شتافته یا وی را به کاخ و سفره خویش فرامی خواندند. در این شرایط که تشخیص دوستان واقعی از سودجویان هزار چهره بسی دشوار بود، سید پارسای آل طاووس قرآن را پناهگاه خویش قرار داده، از دام هولناک سیاست بازان به سلامت گریخت. نگاهی به یکی از خاطرات رضی الدین در این باره می تواند بسیار سودمند باشد:
هنگامی که در جانب غربی بغداد ساکن بودم یکی از صاحب منصبان مرا نزد خویش فراخواند. 22 روز برای ملاقات هر روز استخاره کردم چیزی جز لا تفعل - انجام مده - بیرون نیامد. ناچار از دیدار چشم پوشیدم. پس از مدتی دریافتم که سعادت من در این ملاقات نبوده است.(60)
البته تنها دشمنان آگاه و دانش پژوهان و حق جویان در سرای سید حضور نمی یافتند، بلکه گاهی دوستان نا آگاه نیز به امید ارشاد مرشد وارسته کمال جویان عراق، به دیدارش شتافته با وی گفتگو می کردند. چنانکه روزی یکی از فقهای عصر او را مخاطب قرار داده، گفت: ائمه در مجلس خلفا و سلاطین حاضر شده، با آنها آمیزش داشتند، پس ورود ما به محفل آنان نیز امری نکوهیده و زیان آور نیست.
سید پاسخ داد: پیشوایان ما در مجالس آنها حضور می یافتند در حالی که دلشان از شهوترانان حاکم رویگردان بود و در قلب چنانکه پروردگار می خواست بر آنان خشمناک بودند؛ ولی تو، آیا خود را چنین می دانی؟ بویژه هنگامی که نیازت را بر آورده می سازند و تو را از نزدیکان خویش قرار داده، نیکیها درباره ات روا می دارند آیا از آنان رویگردان و برایشان خشمگینی؟
فقیه گفت: نه، درست می گویی، حضور ناتوانان نزد پادشاهان هرگز چون حضور اهل کمال نزد آنها نیست.(61)