دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

سواران دشت سامرا

مدتی پس از ترک بغداد توسط اسماعیل، مؤیدالدین محمد بن احمد بن العلقمی، دانشمند پرهیزگار عراق را به دفتر کارش احضار کرد و گفت: ناظر بین النهرین در نامه ای گزارش داده است که مردی هر قلی در سامراء با ادعای مشاهده مهدی اهل بیت (علیه السلام) غوغا بر پا کرده، جوانی نحیف که با شما نیز ارتباطهایی داشته است. بنابراین شایسته می بینم هرچه زودتر خبری درست از وی به دست آوری و در اختیار ما قرار دهی.
رضی الدین ضمن پاسخ مثبت به ابن العلقمی، به خانه بازگشت تا راههای کسب خبر درست را مورد بررسی قرار داده، سریعترین و آسانترین را برگزیند. ولی خبری که دوستان پایتخت نشین خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شهر پخس کرده بودند، او را از هر تلاشی بی نیاز ساخت. خبر، کوتاه و روشن بود: بامداد فردا اسماعیل وارد بغداد می شود.
بامداد روز بعد سید پارسای خاندان طاووس همراه گروهی از دوستانش به سوی پل ورودی شهر روان شد تا ضمن دیدار با مدعی مشاهده امام عصر (علیه السلام) درستی یا نادرستی گفتارش را آشکار سازد.
هنگامی که رضی الدین به نزدیکی پل رسید، با شگفتی، جمعیت انبوهی را دید که به نقطه ای هجوم برده اند. یکی از همراهان سید از رهگذری پرسید: چه شده است؟
رهگذر شتابان پاسخ داد: نمی دانید؟ مگر شما اهل بغداد نیستید، مردی که مهدی (علیه السلام) را دیده است، به اینجا آمده، مردم از هر سو بر او یورش برده اند تا قدری از لباسش را به عنوان تبرک بگیرند. خدا کند در این هجوم دسته جمعی خلایق آسبی نبیند.
چون سخنان رهگذر به گوش دانشور پرهیزگار حله رسید، بر شتابش افزوده، خود را به جمعیت رساند و به یاری همراهانش آنها را از گرد مسافر سامرا پراکنده ساخته، گفت: این مردی که می گویند شفا یافته تو هستی که چنین غوغایی در شهر بر پا کرده ای؟
- آری
آنگاه از اسب به زیر آمده در چهره مسافر خسته نگریست و ادامه داد: آه اسماعیل تویی؟ بگذار زخمت را ببینم.
مرد هر قلی پوشش ران چپش را کنار زد، سید نگاهی بدان انداخت و بی درنگ از هوش رفت.
همراهان تلاش کرده، رضی الدین را به هوش آوردند.(53) پس اسماعیل را با خویش به خانه برد و گرامی داشت.
هنگامی که رنج سفر از پیکر اسماعیل زدوده شد، سید پارسای حله پرسید: خوب، ای برادر هر قلی! اینک شرح آن زخم و چگونگی درمانش را بی کم و کاست بیان کن، که سخت منتظرم.
اسماعیل سر به زیر افکنده، ماجرا را چنین بازگو کرد: آقای من! هنوز نیکیها و مهربانیهای پدرانه شما را به خاطر دارم و البته هرگز فراموش نخواهم کرد. وقتی تلاشهای بی دریغتان به جایی نرسید و طبیبان بغداد نیز چون جراحان حله از برداشتن دمل و مداوای بیماریم عذر خواستند من چنانکه به شما نیز گفته بودم، نومید، دلگیر و پریشان حال به سامرا رفتم. در این دیار آسمانی نخست به زیارت پیشوایان پاک امام علی النقی و امام حسن عسکری (علیه السلام) شتافتم. سپس به سرداب(54) مشرف شده همه شب را در آن مکان ارجمند گریسته، از حجه بن الحسن (علیه السلام) خواستم تا یاریم کند و خداوند را برای درمان بیماری دردناکم بخواند. بامداد به سوی دجله رفتم، جامه ام را شسته، غسل زیارت کردم و دیگر بار با ابریقی که پر آب بود، به سمت حرم روان شدم تا از زیارت معصومان بهره مند شوم. ولی هنوز به قلعه سامرا نرسیده بودم که مشاهده کردم چهار سوار به سویم می آیند. چون در حوالی سامراء گروهی از مردم زندگی می کنند، با خود گفتم از ساکنان پیرامون حرمند.
هنگامی که آنها به من نزدیک شدند، دیدم دو تن از سواران جوانند و شمشیر به کمر بسته اند، یکی از سواران نیز مرد کهنسال پاکیزه ای می نمود که نیزه ای در دست داشت، دیگر شمشیری به خود آویخته، جامه ای ردا مانند پوشیده، عمامه بر سر نهاده، و نیزه ای به دست گرفته بود. چون به من رسیدند مرد کهنسال در سمت راستم قرار گرفته، انتهای نیزه اش بر زمین نهاد، دو جوان سمت چپم ایستادند، چهارمین سوار میانه راه جای گرفت و همگی سلام کردند.
من، پاسخ سلام دادم. پس مردی که در میانه راه ایستاده بود، گفت: فرا روانه می شوی؟
جواب دادم: آری. آنگاه ادامه داد: پیش آی تاببینم چه چیز تو را آزار می دهد.
من با خود گفتم: تو تازه غسل کرده ای، جامه ات هنوز خیس است، اینها بادیه نشینند و از نجاست نمی پرهیزند، چه بسا پاک نباشند، اگر دستش به تو نرسد بهتر است. در این اندیشه بودم که مرد خم شده، مرا به سوی خویش کشید و دست بر زخم نهاده، به گونه ای فشرد که من دردش را احساس کردم. آنگاه پیکرش را دوباره بر زین استوار ساخت. در این لحظه مرد کهنسال گفت: اسماعیل! رهایی یافتی و رستگار شدی.
من از اینکه نام مرا می دانست در شگتی فرو رفته، جواب دادم: شما نیز رستگار شدید.
مرد کهنسال دیگر بار گفت: امام است، امام!
من دویده، ران و رکابش را بوسه زدم. امام روان شد و من ناله کنان در رکابش می رفتم. در این زمان حضرت فرمود: بازگرد.
من پاسخ دادم: هرگز از شما جدا نمی شوم.
دیگر بار فرمود: بازگرد! مصلحت تو در بازگشتن است.
عرض کردم: هرگز از شما جدا نمی شوم.
پس مرد کهنسال گفت: ای اسماعیل! شرم نداری؟ امام دوبار فرمود بازگرد، مخالفت می کنی؟!
این سخن در من مؤثر افتاد ناچار ایستادم. چون اندکی فاصله گرفتند، حضرت به من عنایت کرده، فرمود: چون به بغداد رسی، مستنصر تو را خواهد طلبید و هدیه ای خواهد داد. از او نپذیر و به فرزندم رضی بگو تا چیزی درباره تو به علی بن عوض نویسد. من به او سفارش می کنم هرچه خواهی نیازت را بر آورده سازد. با این گفتار، گفتگوی ما پایان پذیرفت و آنها اندک اندک از دیدگانم پنهان شدند.
من بسیار متأسف از این وصال دیررس و جدایی نابهنگام همانجا ساعتی نشستم. سپس به حرم بازگشتم. اهالی چون مرا دیدند، گفتند: حالتی دگرگون داری، از چیزی رنج می بری؟
پاسخ دادم: نه.
دیگر بار پرسیدند: آیا با کسی درگیر شدی؟
گفتم: نه، ولی بگویید آیا سوارانی که از اینجا گذشتند، مشاهده کردید؟
پاسخ دادند: آنها از بادیه نشینان این نواحی بودند که در حوالی سامراء زندگی می کنند.
گفتم: نه، آنها بادیه نشین نبودند، یکی از آنها امام بود.
پرسیدند: کدامیک؟ آن مرد کهنسال یا کسی که جامه ای چون رداء در بر داشت؟
جواب دادم: همانکه جامه ای چون رداء پوشیده بود.
گفتند: آیا زخمت را به وی نشان دادی؟
پاسخ دادم: آری. آن را فشرد من دردش را احساس کردم.
در این لحظه به پایم نگریستم، اثری از زخم نبود. وحشت زده شدم و در دردید فرورفتم، پس ران دیگر را گشودم، اثری از بیماری نیافتم. مردم بر من یورش بردند و پیراهنم را پاره پاره کردند، اگر گروهی مرا نجات نمی دادند، زیر دست و پا می ماندم. ناظر بین النهرین به دلیل ازدحام بیش از اندازه جمعیت از مسأله آگاه شد و رفت تا واقعه را به پایتخت گزارش کند.
من شب در سامراء ماندم، با مداد در میان بدرقه گروهی آن سرزمین را ترک گفته، راهی بغداد شدم. صبح روز بعد به دروازه پایتخت رسیدم و مردم بسیاری مشاهده کردم که بر پل گرد آمده اند و از نام و نسب مسافران می پرسند. چون نام خود را فاش کردم، بر من هجوم آوردند و لباسهایم را پاره پاره کردند.(55) ازدحام جمعیت چنان بود که نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنم که شما رسیدید و مرا با آن لباس و وضعیتی که دیدید، نجات بخشیدید.
ستاره تابناک آل طاووس که سر به زیر افکنده، مشتاقانه گوش جان به گفتار اسماعیل سپرده بود، در این لحظه، سربلند کرده، گفت: برخیز، برخیز نزد مؤیدالدین ابن العلقمی رویم، او چون نامه ناظر بین النهرین را دریافت کرد، از من خواست درباره تو تحقیق کنم و درستی و نادرستی گفته هایت را آشکار سازم.

اشک ابو جعفر

محمد بن احمد بن العلقمی وزیر مستنصر در دفتر کارش نشسته، چون همیشه به امور گوناگون کشوری رسیدگی می کرد که سید و اسماعیل به دیدارش شتافتند. مؤیدالدین از جای برخاسته، آداب ویژه احترام رضی الدین به جای آورد و گفت: آن مرد همین است؟
دانشور پرهیزگار عراق پاسخ داد: آری، اسماعیل بن حسن. آنگاه روی به نیکبخت هر قل کرده، گفت: اسماعیل! این مرد که می بینی برادر و نزدیکترین دوستانم به من است.
وزیر که به چیزی جز شنیدن داستان شگفت مرد نمی اندیشید، از وی خواست تا ماجرا را برایش بازگو کند. و جوان پاک نهاد هر قلی قصه خویش باز گفت.
ابن العلقمی با شنیدن سخنان اسماعیل بی درنگ کر گزارانش را در پی پزشکان ماهر پایتخت فرستاده، همه را در دفتر خویش گرد آورد و پرسید: همه شما زخم این مرد را دیده اید؟
پاسخ گفتند: آری.
سپس پرسید: داروی آن چیست؟
- جز با برداشتن دمل درمان نمی پذیرد و البته اگر زخم را برداریم امکان زنده ماندنش بسیار اندک است.
وزیر دیگر باز پرسید: بر فرض اگر برجایی زخمش را درمان کنند و نمیرد، چه مدت طول می کشد تا محل جراحی التیام پذیرد.
یکی از پزشکان که سمت استادی بر دیگران داشت، کمی اندیشیده، گفت: دست کم دو ماه، دو ماه به درازا می کشد تا محل زخم التیام یابد. و البته نباید فراموش شود که در مکان زخم فرورفتگی سفیدی باقی خواهد ماند که دیگر بر آن موی نمی روید.
مؤیدالدین باز پرسید: شما چند روز پیش در منزل ابوالقاسم رضی الدین علی بن موسی زخم را بررسی کردید؟
پزشکان پاسخ دادند: ده روز پیش.
آنگاه وزیر در حضور سید، ران نیکبخت هر قل را برهنه ساخت و جراحان را به مشاهده دوباره زخم فراخواند. پزشکان ناباورانه، پای اسماعیل را دیده، پوشش از ران راستش نیز برداشتند. شاید زخم را در آنجا بیابند، ولی جز تندرستی و شادابی چیزی نیافتند. یکی از جراحان مسیحی با مشاهده این درمان شگفت فریاد زد: به خدا سوگند، این کار عیسی بن مریم است.
وزیر گفت: می دانم چه کسی این مهم را انجام داده است.
چند روز بعد داستان به خلیفه رسید. مستنصر وزیر را فراخواند، مؤیدالدین با اسماعیل نزد او رفت. خلیفه از جوان پاک نهاد هر قل خواست داستانش را بیان کند و او سرگذشت خویش بازگفت. مستنصر خدمتکارش را فرمان داد کیسه ای با هزار سکه طلا حاضر کند و چون کیسه حاضر شد، گفت: این مبلغ از آن توست، بگیر و مشکلات مادیت را از میان بردار.
اسماعیل جواب داد: نمی توانم.
خلیفه پرسید: از که می ترسی؟
نیکبخت هرقل گفت: از آن کسی که بیماریم را شفا بخشید او از ابوجعفر(56) چیزی مپذیر. مستنصر نارحت شد و گریست.(57)

سوغات عرفات

سید پارسایان حله در طول زندگی پربار خویش تنها یک بار از مرزهای عراق خارج شد. هر چند تاریخ، شرح دقیق درازترین سفر دانشمند وارسته آل طاووس را ثبت نکرده است، وی می تواند با مدارک گوناگون گواهی دهد که این سفر به مقصد مکه، با هدف انجام مراسم حج و در سال 627 ه. ق یعنی زمان توقف پانزده ساله در پایتخت انجام یافته است.(58)
عارف کامل عراق در این سفر آسمانی که از آغاز تا انجامش در پرده ای از ابهام و سکوت فرورفته، اسرار فراوانش در هیچ کتابی نگنجیده است، از شور، عشق و نشاطی الهی سرشار بود. او از آغاز توقف در عرفات تا پایان روز، کفنش را به شیوه ای خاص، بلند کرده، بر دست نگاه داشت. سپس آن را به خانه خدا، حجرالاسود آرامگاه پیامبر بزرگوار اسلام و معصومان خفته در بقیع ساییده، تبرک ساخت. و به عنوان نفیس ترین هدیه برای خویش از آن سفر الهی باز آورد.(59)