دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

دشنه تدبیر

در این روزگار، کامیابیهای پیوسته مغولان خلیفه را در نگرانی فرو برد. مستنصر چنان تدبیر کرد تا سید را که دانشوری زبان آور بود به عنوان سفیر نزد پادشاه مغول فرستد. هنگامی که فرستاده خلیفه، خواست حکومت را با رضی الدین در میان نهد، بی درنگ با پاسخ منفی روبرو شد. دانشمند روشن بین آل طاووس در توضیح پاسخ خویش گفت: سفیری نتیجه ای جز ندامت نخواهد داشت اگر کامیاب شوم پشیمان خواهم شد و اگر پیروزمند بازنگردم نیز پشیمان می شوم.
فرستاده مستنصر با شگفتی پرسید: چگونه چنین خواهد بود؟
سید پاکرای پاسخ داد: اگر توفیق رفیق راهم باشد و تلاشهایم به بار نشیند، شما دست از من بر نخواهید داشت و تا واپسین لحظات زندگی مرا برای سفارت خواهید فرستاد. بدین ترتیب از عبادت و کردار نیک بازخواهم ماند. و اگر کامیاب نشوم، حرمتم از میان خواهد رفت و راه آزارم گشوده خواهد شد تا جایی که در مقام بی حرمتی و رنجش خاطرم برآیید و مرا از پرداختن به دنیا و آخرتم بازدارید.(49) تازه اگر تن بدین سفر دهم ممکن است پس از رفتنم بدخواهان چنان شایع کنند که فلانی رفته است تا با پادشاه مغول بسازد و به یاری وی دودمان خلیفه سنی مذهب را براندازد. در نتیجه شما نیز باور کرده، کمر به نابودیم بندید و مسمومم سازید.
برخی از حاضران گفتند: چاره چیست؟ فرمان خلیفه است.
سید چون همیشه گفت: مشورت با خداوند، استخاره، می دانید که من بر خلاف استخاره هرگز عمل نمی کنم.
آنگاه با همه وجود به قرآن روی آورده، آن را گشود و آیه ای که بر نیک نبودن این سفر دلالت داشت برای همه خواند، تا دریابند به چه دلیل فرمان مستنصر را نادیده گرفته است.(50)(51)

بیمار هرقل

ستاره تابناک آل طاووس به دیدار بستگان و آشنایان بسیار اهمیت می داد بنابراین هر چندگاه، بار سفر می بست و به ملاقات حله نشینان می پرداخت. در یکی از سفرها، جوان رنجوری به نام اسماعیل خود را به وی رساند تا دانشور پارسای عراق چاره ای اندیشد و از انبوه دردهایش بکاهد.
سید نگاهی مهرآمیز به مرد بیمار افکند و گفت: چه نام داری، جوان؟
- اسماعیل بن حسن.
رضی الدین پرسید: از کجا می آیی؟
- هر قل.
- چه پیش آمده است؟ چهره ای چنین پریده رنگ، و پیکری اینگونه ناتوان از جوانی چون تو بعید می نماید.
اسماعیل در حالی که انبوه پارچه های پیچیده بر پای چپش را می گشود، پاسخ داد: آقای من، دملی در ران چپم پدید آمده که هر سال هنگام بهار سرباز کرده، از آن خون و عفونت بیرون می آید. درد این دمل مرا از دنیا و آخرت بازداشته است. دیروز یکی از آشنایان گفت: دانشمندی پارسا و انسان دوست از بغداد به حله شتافته تا با بستگانش دیدار کند. او مردی جهاندیده و مهربان است، نزد او برو، بی تردید در یاریت کوتاهی نخواهد کرد. اینک به دیدارتان آمده ام، شاید چاره ای برایم بیندیشید.
سید نگاهی به دمل انداخته، سپس در پی جراحان شهر فرستاد تا در خانه اش حضور یافته، راهی برای رهایی اسماعیل بیابند. اندکی بعد جراحان خود را به اسماعیل رسانده، به بررسی زخم پرداختند.
رضی الدین که به انتظار پایان کار پزشکان نشسته بود، پرسید: آیا باید جراحی شود؟
یکی از پزشکان که کهنسالتر از دیگران به نظر می رسید، سربلند کرد و با چهره ای متفکرانه گفت: این دمل بر بالای رگ اکحل برآمده، تنها راه نجات بیمار برداشتن آن است.
اسماعیل که برای رهایی از درد لحظه شماری می کرد، میان سخن پزشک کهنسال پریده، گفت: خوب بردارید، من حاضرم. هر چه دردناک باشد از این رنج شباه روزی بهتر است!
جراح ادامه داد: آری ما نیز به نجات تو می اندیشیم ولی مسأله ای کار را مشکل کرده است.
سید با نگرانی پرسید: کدام مسأله؟
پزشک در حالی که به دمل بیمار می نگریست پاسخ داد: مسأله این است که این دمل درست بر روی رگ اکحل پدید آمده، من و همکارانم بر این باوریم که برداشتن دمل ممکن است موجب پاره شدن رگ و مرگ بیمار شود. بنابراین چون جراحی با خطری بزرگ همراه است ما نمی توانیم بدان دست یازیم.
پزشکان با این سخن خانه سید را ترک کرده و بیمار هر قلی را با درد جانکاهش تنها نهادند. اسماعیل دوباره پارچه ها را گرد زخمش پیچیده، اندک اندک آماده رفتن شد.
سید چون پدری مهربان به وی نگریسته، گفت: نه، نه اسماعیل نومید مشو! به زودی عازم بغداد می شوم، اینجا بمان تا تو را نیز همراهم ببرم، شاید تجربه جراحان آن دیار بیشتر باشد و برای بیماریت چاره ای بیندیشند.
دانشمند پرهیزگار عراق بیمار درمانده هر قل را به پایتخت برد و با استفاده از نفوذ خویش پزشکان ماهر بغداد را بر بالاین وی فراخواند. ولی تلاشهای سید پارسای آل طاوسس با شکست روبرو شد و جراحان پرآوازه پایتخت ضمن تأیید نظر پزشکان حله، از انجام عمل جراحی بر زخم اسماعیل خودداری کردند.
بیمار هر قل نومید و دلگیر دیگر بار پارچه های خون آلود را بر زخمش بست و اندوهناک سر در گریبان فرود برد. رضی الدین مهربانانه دست بر دوش اسماعیل نهاد و گفت: اندوهگین مباش، شکیبایی در این درد بی پاداش نیست. برای نماز خود را در رنج بیش از حد میفکن، خداوند نمازت را با همین خون و عفونتی که بدان آلوده ای می پذیرد، می توانی تا هر زمان که بخواهی در این سرابمانی.
جوان رنجور هر قل با سپاس از مهربانیها و کوششهای بی دریغ سید اندیشمندان شیعه گفت: حال که چنین است به سامرا رفته، از پیشوایان پاک یاری می جویم، آنگاه خداحافظی کرد و در میان دعاهای خالصانه میزبان پرهیزگارش راه سامرا پیش گرفت.(52)

سواران دشت سامرا

مدتی پس از ترک بغداد توسط اسماعیل، مؤیدالدین محمد بن احمد بن العلقمی، دانشمند پرهیزگار عراق را به دفتر کارش احضار کرد و گفت: ناظر بین النهرین در نامه ای گزارش داده است که مردی هر قلی در سامراء با ادعای مشاهده مهدی اهل بیت (علیه السلام) غوغا بر پا کرده، جوانی نحیف که با شما نیز ارتباطهایی داشته است. بنابراین شایسته می بینم هرچه زودتر خبری درست از وی به دست آوری و در اختیار ما قرار دهی.
رضی الدین ضمن پاسخ مثبت به ابن العلقمی، به خانه بازگشت تا راههای کسب خبر درست را مورد بررسی قرار داده، سریعترین و آسانترین را برگزیند. ولی خبری که دوستان پایتخت نشین خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شهر پخس کرده بودند، او را از هر تلاشی بی نیاز ساخت. خبر، کوتاه و روشن بود: بامداد فردا اسماعیل وارد بغداد می شود.
بامداد روز بعد سید پارسای خاندان طاووس همراه گروهی از دوستانش به سوی پل ورودی شهر روان شد تا ضمن دیدار با مدعی مشاهده امام عصر (علیه السلام) درستی یا نادرستی گفتارش را آشکار سازد.
هنگامی که رضی الدین به نزدیکی پل رسید، با شگفتی، جمعیت انبوهی را دید که به نقطه ای هجوم برده اند. یکی از همراهان سید از رهگذری پرسید: چه شده است؟
رهگذر شتابان پاسخ داد: نمی دانید؟ مگر شما اهل بغداد نیستید، مردی که مهدی (علیه السلام) را دیده است، به اینجا آمده، مردم از هر سو بر او یورش برده اند تا قدری از لباسش را به عنوان تبرک بگیرند. خدا کند در این هجوم دسته جمعی خلایق آسبی نبیند.
چون سخنان رهگذر به گوش دانشور پرهیزگار حله رسید، بر شتابش افزوده، خود را به جمعیت رساند و به یاری همراهانش آنها را از گرد مسافر سامرا پراکنده ساخته، گفت: این مردی که می گویند شفا یافته تو هستی که چنین غوغایی در شهر بر پا کرده ای؟
- آری
آنگاه از اسب به زیر آمده در چهره مسافر خسته نگریست و ادامه داد: آه اسماعیل تویی؟ بگذار زخمت را ببینم.
مرد هر قلی پوشش ران چپش را کنار زد، سید نگاهی بدان انداخت و بی درنگ از هوش رفت.
همراهان تلاش کرده، رضی الدین را به هوش آوردند.(53) پس اسماعیل را با خویش به خانه برد و گرامی داشت.
هنگامی که رنج سفر از پیکر اسماعیل زدوده شد، سید پارسای حله پرسید: خوب، ای برادر هر قلی! اینک شرح آن زخم و چگونگی درمانش را بی کم و کاست بیان کن، که سخت منتظرم.
اسماعیل سر به زیر افکنده، ماجرا را چنین بازگو کرد: آقای من! هنوز نیکیها و مهربانیهای پدرانه شما را به خاطر دارم و البته هرگز فراموش نخواهم کرد. وقتی تلاشهای بی دریغتان به جایی نرسید و طبیبان بغداد نیز چون جراحان حله از برداشتن دمل و مداوای بیماریم عذر خواستند من چنانکه به شما نیز گفته بودم، نومید، دلگیر و پریشان حال به سامرا رفتم. در این دیار آسمانی نخست به زیارت پیشوایان پاک امام علی النقی و امام حسن عسکری (علیه السلام) شتافتم. سپس به سرداب(54) مشرف شده همه شب را در آن مکان ارجمند گریسته، از حجه بن الحسن (علیه السلام) خواستم تا یاریم کند و خداوند را برای درمان بیماری دردناکم بخواند. بامداد به سوی دجله رفتم، جامه ام را شسته، غسل زیارت کردم و دیگر بار با ابریقی که پر آب بود، به سمت حرم روان شدم تا از زیارت معصومان بهره مند شوم. ولی هنوز به قلعه سامرا نرسیده بودم که مشاهده کردم چهار سوار به سویم می آیند. چون در حوالی سامراء گروهی از مردم زندگی می کنند، با خود گفتم از ساکنان پیرامون حرمند.
هنگامی که آنها به من نزدیک شدند، دیدم دو تن از سواران جوانند و شمشیر به کمر بسته اند، یکی از سواران نیز مرد کهنسال پاکیزه ای می نمود که نیزه ای در دست داشت، دیگر شمشیری به خود آویخته، جامه ای ردا مانند پوشیده، عمامه بر سر نهاده، و نیزه ای به دست گرفته بود. چون به من رسیدند مرد کهنسال در سمت راستم قرار گرفته، انتهای نیزه اش بر زمین نهاد، دو جوان سمت چپم ایستادند، چهارمین سوار میانه راه جای گرفت و همگی سلام کردند.
من، پاسخ سلام دادم. پس مردی که در میانه راه ایستاده بود، گفت: فرا روانه می شوی؟
جواب دادم: آری. آنگاه ادامه داد: پیش آی تاببینم چه چیز تو را آزار می دهد.
من با خود گفتم: تو تازه غسل کرده ای، جامه ات هنوز خیس است، اینها بادیه نشینند و از نجاست نمی پرهیزند، چه بسا پاک نباشند، اگر دستش به تو نرسد بهتر است. در این اندیشه بودم که مرد خم شده، مرا به سوی خویش کشید و دست بر زخم نهاده، به گونه ای فشرد که من دردش را احساس کردم. آنگاه پیکرش را دوباره بر زین استوار ساخت. در این لحظه مرد کهنسال گفت: اسماعیل! رهایی یافتی و رستگار شدی.
من از اینکه نام مرا می دانست در شگتی فرو رفته، جواب دادم: شما نیز رستگار شدید.
مرد کهنسال دیگر بار گفت: امام است، امام!
من دویده، ران و رکابش را بوسه زدم. امام روان شد و من ناله کنان در رکابش می رفتم. در این زمان حضرت فرمود: بازگرد.
من پاسخ دادم: هرگز از شما جدا نمی شوم.
دیگر بار فرمود: بازگرد! مصلحت تو در بازگشتن است.
عرض کردم: هرگز از شما جدا نمی شوم.
پس مرد کهنسال گفت: ای اسماعیل! شرم نداری؟ امام دوبار فرمود بازگرد، مخالفت می کنی؟!
این سخن در من مؤثر افتاد ناچار ایستادم. چون اندکی فاصله گرفتند، حضرت به من عنایت کرده، فرمود: چون به بغداد رسی، مستنصر تو را خواهد طلبید و هدیه ای خواهد داد. از او نپذیر و به فرزندم رضی بگو تا چیزی درباره تو به علی بن عوض نویسد. من به او سفارش می کنم هرچه خواهی نیازت را بر آورده سازد. با این گفتار، گفتگوی ما پایان پذیرفت و آنها اندک اندک از دیدگانم پنهان شدند.
من بسیار متأسف از این وصال دیررس و جدایی نابهنگام همانجا ساعتی نشستم. سپس به حرم بازگشتم. اهالی چون مرا دیدند، گفتند: حالتی دگرگون داری، از چیزی رنج می بری؟
پاسخ دادم: نه.
دیگر بار پرسیدند: آیا با کسی درگیر شدی؟
گفتم: نه، ولی بگویید آیا سوارانی که از اینجا گذشتند، مشاهده کردید؟
پاسخ دادند: آنها از بادیه نشینان این نواحی بودند که در حوالی سامراء زندگی می کنند.
گفتم: نه، آنها بادیه نشین نبودند، یکی از آنها امام بود.
پرسیدند: کدامیک؟ آن مرد کهنسال یا کسی که جامه ای چون رداء در بر داشت؟
جواب دادم: همانکه جامه ای چون رداء پوشیده بود.
گفتند: آیا زخمت را به وی نشان دادی؟
پاسخ دادم: آری. آن را فشرد من دردش را احساس کردم.
در این لحظه به پایم نگریستم، اثری از زخم نبود. وحشت زده شدم و در دردید فرورفتم، پس ران دیگر را گشودم، اثری از بیماری نیافتم. مردم بر من یورش بردند و پیراهنم را پاره پاره کردند، اگر گروهی مرا نجات نمی دادند، زیر دست و پا می ماندم. ناظر بین النهرین به دلیل ازدحام بیش از اندازه جمعیت از مسأله آگاه شد و رفت تا واقعه را به پایتخت گزارش کند.
من شب در سامراء ماندم، با مداد در میان بدرقه گروهی آن سرزمین را ترک گفته، راهی بغداد شدم. صبح روز بعد به دروازه پایتخت رسیدم و مردم بسیاری مشاهده کردم که بر پل گرد آمده اند و از نام و نسب مسافران می پرسند. چون نام خود را فاش کردم، بر من هجوم آوردند و لباسهایم را پاره پاره کردند.(55) ازدحام جمعیت چنان بود که نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنم که شما رسیدید و مرا با آن لباس و وضعیتی که دیدید، نجات بخشیدید.
ستاره تابناک آل طاووس که سر به زیر افکنده، مشتاقانه گوش جان به گفتار اسماعیل سپرده بود، در این لحظه، سربلند کرده، گفت: برخیز، برخیز نزد مؤیدالدین ابن العلقمی رویم، او چون نامه ناظر بین النهرین را دریافت کرد، از من خواست درباره تو تحقیق کنم و درستی و نادرستی گفته هایت را آشکار سازم.