دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

ندیم ابلیس

نومیدی از پذیرش مقام پیشنهادی خلیفه، او را بر آن داشت تا با طرح نقشه ای نوین راه همه عذرها بر ستاره تابناک عراق فروبندد و وی را در دام نیرنگ خویش گرفتار سازد. بدین ترتیب مسأله لزوم همنشینی سید با خلیفه جان گرفت و دوست و دشمن هر یک به گونه ای در تأیید آن کوشیدند. یکی از کسانی که در تحقق این امر بسیار تلاش کرد. فرزند مؤیدالدین محمد بن احمد بن العلقمی وزیر شیعی عباسیان بود. او در برابر پاسخ منفی رضی الدین سرسختانه ایستادگی کرده، وی را به پذیرش این پیشنهاد فراخواند. در دیدگاه فرزند پاکدل وزیر، این خواست خلیفه نه تنها زیانی مادی و معنوی برای سید در پی نداشت بلکه فرصتی بود تا دوستان اهل بیت هر چه بیشتر در دستگاه حاکم نفوذ یابند.
دانشمند روشن بین حله که پذیرش این امر را موجب هلاکت خویش می دانست سرانجام در نشستی محرمانه وزیر زاده را هشیار ساخته، فرمود: اگر من همنشین و همزبان آنها شوم و برای تو و پدرت رازهای آنان را فاش نسازم مرا متهم می سازید که سخنان بسیار ضد شما شینده ام و بازگو نکردم. آنگاه در شمار دشمنانم جای می گیرید و کار دشمن به جایی خواهد رسید که خود بهتر می دانید.(48)
ناگفته پیداست این همه حقایق نبود و سید برای عدم پذیرش پیشنهاد خلیفه مطالب دیگر نیز در سینه داشت که حتی برای فرزند علقمی نمی توانست بازگو کند. ولی همین اندک کافی بود تا دوستان ناآگاه از پافشاری بی مورد چشم پوشند و دانشور بیدار عراق را به حال خویش واگذارند.

دشنه تدبیر

در این روزگار، کامیابیهای پیوسته مغولان خلیفه را در نگرانی فرو برد. مستنصر چنان تدبیر کرد تا سید را که دانشوری زبان آور بود به عنوان سفیر نزد پادشاه مغول فرستد. هنگامی که فرستاده خلیفه، خواست حکومت را با رضی الدین در میان نهد، بی درنگ با پاسخ منفی روبرو شد. دانشمند روشن بین آل طاووس در توضیح پاسخ خویش گفت: سفیری نتیجه ای جز ندامت نخواهد داشت اگر کامیاب شوم پشیمان خواهم شد و اگر پیروزمند بازنگردم نیز پشیمان می شوم.
فرستاده مستنصر با شگفتی پرسید: چگونه چنین خواهد بود؟
سید پاکرای پاسخ داد: اگر توفیق رفیق راهم باشد و تلاشهایم به بار نشیند، شما دست از من بر نخواهید داشت و تا واپسین لحظات زندگی مرا برای سفارت خواهید فرستاد. بدین ترتیب از عبادت و کردار نیک بازخواهم ماند. و اگر کامیاب نشوم، حرمتم از میان خواهد رفت و راه آزارم گشوده خواهد شد تا جایی که در مقام بی حرمتی و رنجش خاطرم برآیید و مرا از پرداختن به دنیا و آخرتم بازدارید.(49) تازه اگر تن بدین سفر دهم ممکن است پس از رفتنم بدخواهان چنان شایع کنند که فلانی رفته است تا با پادشاه مغول بسازد و به یاری وی دودمان خلیفه سنی مذهب را براندازد. در نتیجه شما نیز باور کرده، کمر به نابودیم بندید و مسمومم سازید.
برخی از حاضران گفتند: چاره چیست؟ فرمان خلیفه است.
سید چون همیشه گفت: مشورت با خداوند، استخاره، می دانید که من بر خلاف استخاره هرگز عمل نمی کنم.
آنگاه با همه وجود به قرآن روی آورده، آن را گشود و آیه ای که بر نیک نبودن این سفر دلالت داشت برای همه خواند، تا دریابند به چه دلیل فرمان مستنصر را نادیده گرفته است.(50)(51)

بیمار هرقل

ستاره تابناک آل طاووس به دیدار بستگان و آشنایان بسیار اهمیت می داد بنابراین هر چندگاه، بار سفر می بست و به ملاقات حله نشینان می پرداخت. در یکی از سفرها، جوان رنجوری به نام اسماعیل خود را به وی رساند تا دانشور پارسای عراق چاره ای اندیشد و از انبوه دردهایش بکاهد.
سید نگاهی مهرآمیز به مرد بیمار افکند و گفت: چه نام داری، جوان؟
- اسماعیل بن حسن.
رضی الدین پرسید: از کجا می آیی؟
- هر قل.
- چه پیش آمده است؟ چهره ای چنین پریده رنگ، و پیکری اینگونه ناتوان از جوانی چون تو بعید می نماید.
اسماعیل در حالی که انبوه پارچه های پیچیده بر پای چپش را می گشود، پاسخ داد: آقای من، دملی در ران چپم پدید آمده که هر سال هنگام بهار سرباز کرده، از آن خون و عفونت بیرون می آید. درد این دمل مرا از دنیا و آخرت بازداشته است. دیروز یکی از آشنایان گفت: دانشمندی پارسا و انسان دوست از بغداد به حله شتافته تا با بستگانش دیدار کند. او مردی جهاندیده و مهربان است، نزد او برو، بی تردید در یاریت کوتاهی نخواهد کرد. اینک به دیدارتان آمده ام، شاید چاره ای برایم بیندیشید.
سید نگاهی به دمل انداخته، سپس در پی جراحان شهر فرستاد تا در خانه اش حضور یافته، راهی برای رهایی اسماعیل بیابند. اندکی بعد جراحان خود را به اسماعیل رسانده، به بررسی زخم پرداختند.
رضی الدین که به انتظار پایان کار پزشکان نشسته بود، پرسید: آیا باید جراحی شود؟
یکی از پزشکان که کهنسالتر از دیگران به نظر می رسید، سربلند کرد و با چهره ای متفکرانه گفت: این دمل بر بالای رگ اکحل برآمده، تنها راه نجات بیمار برداشتن آن است.
اسماعیل که برای رهایی از درد لحظه شماری می کرد، میان سخن پزشک کهنسال پریده، گفت: خوب بردارید، من حاضرم. هر چه دردناک باشد از این رنج شباه روزی بهتر است!
جراح ادامه داد: آری ما نیز به نجات تو می اندیشیم ولی مسأله ای کار را مشکل کرده است.
سید با نگرانی پرسید: کدام مسأله؟
پزشک در حالی که به دمل بیمار می نگریست پاسخ داد: مسأله این است که این دمل درست بر روی رگ اکحل پدید آمده، من و همکارانم بر این باوریم که برداشتن دمل ممکن است موجب پاره شدن رگ و مرگ بیمار شود. بنابراین چون جراحی با خطری بزرگ همراه است ما نمی توانیم بدان دست یازیم.
پزشکان با این سخن خانه سید را ترک کرده و بیمار هر قلی را با درد جانکاهش تنها نهادند. اسماعیل دوباره پارچه ها را گرد زخمش پیچیده، اندک اندک آماده رفتن شد.
سید چون پدری مهربان به وی نگریسته، گفت: نه، نه اسماعیل نومید مشو! به زودی عازم بغداد می شوم، اینجا بمان تا تو را نیز همراهم ببرم، شاید تجربه جراحان آن دیار بیشتر باشد و برای بیماریت چاره ای بیندیشند.
دانشمند پرهیزگار عراق بیمار درمانده هر قل را به پایتخت برد و با استفاده از نفوذ خویش پزشکان ماهر بغداد را بر بالاین وی فراخواند. ولی تلاشهای سید پارسای آل طاوسس با شکست روبرو شد و جراحان پرآوازه پایتخت ضمن تأیید نظر پزشکان حله، از انجام عمل جراحی بر زخم اسماعیل خودداری کردند.
بیمار هر قل نومید و دلگیر دیگر بار پارچه های خون آلود را بر زخمش بست و اندوهناک سر در گریبان فرود برد. رضی الدین مهربانانه دست بر دوش اسماعیل نهاد و گفت: اندوهگین مباش، شکیبایی در این درد بی پاداش نیست. برای نماز خود را در رنج بیش از حد میفکن، خداوند نمازت را با همین خون و عفونتی که بدان آلوده ای می پذیرد، می توانی تا هر زمان که بخواهی در این سرابمانی.
جوان رنجور هر قل با سپاس از مهربانیها و کوششهای بی دریغ سید اندیشمندان شیعه گفت: حال که چنین است به سامرا رفته، از پیشوایان پاک یاری می جویم، آنگاه خداحافظی کرد و در میان دعاهای خالصانه میزبان پرهیزگارش راه سامرا پیش گرفت.(52)