دیدار با ابرار - سید بن طاووس

عباس عبیری

بخش نخست: پرنده ای در دام

ماه، نور خاکستری خویش را بی دریغ بر خانه ها، دیوارها و کوچه های خاکی حله می پاشید. نخلستانهای پیرامون شهر در تابش مهتاب چون سپاهی بزرگ و نیرومند می نمود، سپاه گرانی که حله را از تاراج تنگدستی، ناداری و گرسنگی نگاهبانی می کرد. خاموشی تا ژرفای همه خانه ها ریشه دوانیده بود. جز صدای گامهای گزمگان و آوای سگانی که در دوردستها پارس می کردند، هیچ چیز آرامش متروک آن دیار فراموش شده را درهم نمی شکست.
ابو ابراهیم(1) نگران به آسمان می نگریست، دلشوره رهایش نمی کرد. آیا امشب بی هیچ حادثه ناگواری پایان خواهد پذیرفت؟ یا...
البته او در این دلواپسی تنها نبود. اندکی آن سوتر ورام؛ دانشور کهنسال شهر نیز نگران به آینده می اندیشید. آیا شامگاه چهاردهم محرم 589 چون دیگر شبها در آرامش سپری خواهد شد و بامداد دوباره آفتاب استمرار شادکامی را بر ما تبریک خواهد گفت؟
سرنوشت چنان تدبیر کرده بود که ابوابراهیم و ورام هر دو در آن شب آسمانی به یک چیز بیندیشند: زنی که نوزادش را به دنیا خواهد آورد. با این تفاوت که پارسای پیر حله در اندیشه دخترش بود و ابوابراهیم به همسرش می اندیشید(2).

ستاره سبز

سرانجام دعاهای پیر پارسای حله به بار نشست و همگام با پانزدهمین روز محرم 589 ه. ق(3) ستاره تابناک دودمانش از افق خانه ابوابراهیم برآمد. ستاره ای که به یاد نیای ارجمندش علی نامیده شد(4).
علی اندک اندک در محضر پدر بزرگی چون ورام بن ابی فراس(5) و پدری مانند ابوابراهیم، سعدالدین موسی رشد یافت(6) و با الفبای زندگی آشنا شد. او به زودی دانست که ریشه در آسمان دارد و با سیزده واسطه(7) با دومین پیشوای مؤمنان، امام حسن مجتبی (علیه السلام) پیوند می خورد.(8)
ورام برایش گفت که چگونه نسبش به شیخ طوسی(9) می رسد(10) و محمد بن اسحاق نیای بزرگوارش چگونه، به دلیل زیبایی چهره و ناموزونی پاها به طاووس شهرت یافت(11). البته این همه آموخته های سید نبود. او در محضر پدربزرگ وارسته اش به زیورهای فراوان آراسته شد و بسیاری از علوم را فرا گرفت. ولی دریغ که روزهای خوش زیستن در آغوش پیر پارسای حله دیری نپایید و علی در دوم محرم 605 هجری قمری(12) با نخستین تصویر غم انگیز زندگی خویش آشنا شد.
در این روز ورام بن ابی فراس(13) دانشمند نامور حله به دیدار حق شتافت و همه پیروان خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در اندوهی جانکاه فرو برد.
رحلت خورشید فروزان عراق، برای سیدعلی، تنها مرگ پدربزرگی مهربان نبود. او احساس می کرد استادی دلسوز و مرشدی گرانمایه را از دست داده است. این دانشور ارجمند شیعه چنان در روان آسمانی سید اثر نهاده بود که همواره از وی به عنوان الگو نام می برد و او را با کلماتی چون: کان جدی ورام بن ابی فراس قدس الله جل جلاله روحه ممن یقتدی بفعله...(14).
- پدربزرگم ورام بن ابی فراس، که خدای بزرگ روانش را پیراسته سازد، از کسانی بود که کردارش مورد پیروی قرار می گیرد - می ستود(15).

برزیگران نور

هر چند دوم محرم 605 روز پایان زندگی مادی ورام به شمار می آمد، ولی هرگز واپسین روز دانش اندوزی نوجوان کوشای خاندان طاووس نبود. او اینک علاوه بر پدر بزرگوارش از محضر دانشمندانی چون ابوالحسن علی بن یحیی الحناط السوراوی الحلی(16) و حسین بن احمد السوراوی(17) نیز سود می برد.
البته ستاره حله تنها بدین دانشوران بسنده نکرد و از ناموران ارجمندی چون شیخ نجیب الدین ابن نما(18)، سید شمس الدین فخار بن معدالموسوی(19)، سید صفی الدین محمد بن معدالموسوی(20)، شیخ تاج الدین الحسن الدربی، شیخ سدید الدین سالم بن محفوظ بن عزیزه السوراوی(21)، سید ابو حامد محیی الدین محمد بن عبدالله بن زهره الحلبی(22)، شیخ نجیب الدین یحیی بن محمد السوراوی، شیخ ابوالسعادات اسعد بن عبدالقاهر اصفهانی،(23) سید کمال الدین حیدر بن محمد بن زید بن محمد بن عبدالله الحسینی(24) و سید محب الدین محمد ابن محمود(25) مشهور به ابن نجار بغدادی نیز بهره مند شد.(26)
ناگفته پیداست استفاده سید از بسیاری از نامبردگان به شیوه معمول در روزگار ما تحقق نیافته، بلکه بیشتر بهره وری ستاره حله از آنان در قالب قرائت روایتها و اجازه نقل حدیث از آنها(27) بوده است.
او در حله با شتابی شگفت انگیز مدارج گوناگون علمی را پشت سر نهاد و آنچه دیگران با تلاش فراوان در سالهای متمادی می آموختند، یک ساله فرا گرفت. کوشش شبانه روزی و استفاده از کتابخانه ارزشمند پدربزرگ دانشورش از او دانشجویی پیروز ساخته بود، به گونه ای که در بحثهای علمی بر دیگران به آسانی چیرگی می یافت. استعداد درخشان، نبوغ کم نظیر، تشویقهای فراوان پدر، کتابخانه غنی پدربزرگ و تلاش خستگی ناپذیرش سبب شد تا همه فقه را در دو سال و نیم به پایان برده، از استاد بی نیاز شود و بدین ترتیب سفارش همیشگی بزرگترین معمار شخصیتش ورام را عملی سازد. او خود در این باره چنین نگاشته است:
وقتی کودک بودم ورام می گفت: فرزندم! هرگاه در اموری که مصلحت تو در آن است وارد شدی، به مرتبه پست آن بسنده نکن، کوشش کن از متخصصان آن رشته پایینتر نباشی.(28) من دوسال و نیم بیشتر به فقه نپرداختم،(29) آنچه دیگران در چند سال فرا می گرفتند طی یک سال آموختم.(30) نخست الجمل و العقود را حفظ کردم...(31) و سپس به نهایه روی آوردم. چون جزء نخست آن کتاب را خواندم در فقه به اندازه ای نیرومند شدم که استادم، ابن نما، در پشت جزء اول اجازه ای به خط خویش برایم نگاشت... و مرا به اموری ستود که خود را شایسته آنها نمی دانم... پس جزء دوم نهایه را خواندم... آنگاه مبسوط را نیز به پایان رساندم... تا این که از استاد بی نیاز شدم... از آن پس تنها به منظور نقل روایت - در محضر استادان - کتابها خواندم و به سخن آنان گوش سپردم...(32).