عاقبت و کیفر گناهکاران

نویسنده : سید جواد رضوی

مشاهدات افسر ترک از نزول عذاب الهی

نشریه اردنی شیحان در تاریخ ششم دسامبر 1999 برابر با 16 آذر 1378، در بخش خبری خود اقدام به درج بخش هایی از سخنان عبدالمنعم ابو زنط، از نمایندگان اسلام گرای اردن نمود که در مسجد مصعب بن عمیر، در استان مادبا در رابطه با علت وقوع زلزله در ترکیه ایراد کرده بود.
به نوشته نشریه شیحان عبدالمنعم در این جلسه سخنرانی به صراحت اعلام کرد که علت وقوع زلزله ترکیه، برپایی مجلس رقصی در یک پایگاه نظامی ترکیه واقع در سواحل دریای مدیترانه بوده که در این مجلس گروهی از ژنرال ها و بلندپایگان نظامی اسرائیلی، آمریکایی و ترکیه ای حضور داشتند. در اثناء این مجلس رقص و پایکوبی یک نظامی عالی رتبه ترکیه ای، قرآنی را به دست گرفته و در حال مستی شروع به پاره کردن و پرتاب آن به زیر پای رقاصه ها نمود و با نعره ای مستانه گفت:
کجاست خدایی که قرآن را حفظ کند؟
نشریه صبح که این خبر را نقل کرده است در ادامه این مطلب می افزاید: به دنبال درج این خبر، مردم اردن در تماس با مسؤولان نشریه شیحانخواستار گفتگوی نشریه با ابوزنط شدند تا این رخداد به صورت مشروح تری بازگو شود.
عبدالمنعم ابوزنط در این گفتگو به نقل از یکی از افسران مسلمان ترکیه که از حادثه زلزله جان سالم به در برده است، اعلام کرد: در مراسمی که به مناسبت بازنشستگی گروهی از نظامیان عالی رتبه ترکیه ای در یکی از پایگاه های دریایی ترکیه برپا گردید، تعدادی از نظامیان عالی رتبه اسرائیلی و آمریکایی به همراه یک گروه از خوانندگان و نوازندگان مشهور اسرائیلی در مجلس حضور یافته بودند. در اثنای این مراسم یکی از ژنرال های ارتش ترکیه درخواست قرآن از یکی از سرهنگ های حاضر در جلسه کرد.
سرهنگ پس از آوردن یک جلد از کلام الله مجید به دستور ژنرال ترکیه مکلف به خواندن آیاتی از قرآن شد.
سرهنگ در آن جلسه شروع به تلاوت آیاتی کرد. سپس ژنرال ترکیه ای از او خواست تا به تفسیر آیات قرائت شده بپردازد که در این میان، سرهنگ به دلیل عدم آشنایی با معارف و معانی کلام وحی از ترجمه و تفسیر آیات مزبور عذرخواهی کرد.
در این هنگام ژنرال ترکیه ای با عصبانیت و در حالی که نعره می زد: کجاست کسی که این قرآن را نازل کرده و در کتابش گفته: ما قرآن را فرستادیم و ما آن را محافظت خواهیم کرد، بیاید و از کتابش دفاع کند؟قرآن را از سرهنگ گرفته و شروع به پاره کردن صفحات و اوراق قرآن کرده و آنها را زیر پای رقاصه های حاضر در مجلس ریخت.
ابوزنط در ادامه این گفتگو اظهار داشت: سرهنگ حاضر در مجلس، در این هنگام دچار ترس و اضطراب شدید و به سرعت از مجلس خارج شد و خود را به بیرون پایگاه نظامی رساند که در این هنگام مشاهده می کند عذاب الهی در حال نزول است.
این سرهنگ در توصیف آن واقعه وحشتناک می گوید:
ناگهان نور شدید قرمز رنگی را مشاهده کردم که تمام فضای منطقه را فرا گرفته و در یک لحظه دریا شکافته شد و همراه با انفجاری شدید شعله های آتش به سوی آسمان زبانه کشید و لحظاتی بعد به دنبال آن زلزله ای شدید منطقه را فرا گرفت.
اما نکته قابل توجه و تأمل تر آن است که تاکنون گروه های تفحص و تجسس آمریکا، اسرائیل و ترکیه ای نتوانسته اند اثری از بقایای اجساد نظامیان خود از این پایگاه نظامی بیابند!.
در همین حال سردبیر نشریه شیحان می گوید:
اطلاعات دیگری هم در این ارتباط وجود دارد که به برخی از آنها در نشریات ترکیه اشاره شده است.
در پایان این گفتگو، شیخ ابوزنط در توصیف این سرهنگ ترکیه ای که از این عذاب الهی جان سالم به در برده می گوید: سرهنگ مذکور که دارای تحصیلات عالیه می باشد به جهت حفظ جان خود و رعایت مسایل امنیتی و ترس از حکومت لائیک ها، حاضر به معرفی خود در محافل عمومی نشده است. در عین حال افراد آگاه و مطلعی که به این پایگاه نظامی رفت و آمد داشته می گویند: تعداد نیروهای حاضر در این پایگاه اعم از سربازان، گارد حفاظت، فرماندهان و گروه های رقاصه، حدود سه هزار نفر بوده اند که تمامی آنها در میان شعله های عذاب الهی معدوم شده اند.
شیخ ابوزنط سخنان خود را با قرائت آیه ای از کلام وحی به پایان برد که فرمود:(1)
و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا(2).
هنگامی که ما بخواهیم ساکنان شهری را به هلاکت برسانیم به سرمستان از پول و مقام و شهرت آنان امر می کنیم که به فسق و فجور بپردازند، آنگاه وعده عذاب الهی محقق می شود و آن شهر را در هم می پیچیم.

عاقبت دغل بازی

حلاج که نامش حسین، معروف به منصور و کنیه اش ابوالمغیث بود، اصلش مجوسی و از مردم فارس بود و در واسط و به قولی در شوشتر پرورش یافت و با صوفیان آمیزش کرد و نزد سهل تستری به شاگردی پرداخت، سپس به بغداد آمده با ابوالقاسم جنید بغدادی ملاقات کرد. حلاج اختلاف فکر و عقیده داشت گاه پشمینه و پلاس می پوشید و گاه جامه های رنگارنگ در بر می کرد. زمانی عمامه بزرگ و دراعه پوشید زمانی دیگر قبا و لباس لشکریان بر تن می کرد.
وی روزگاری چند در بلاد به گردش پرداخت و سرانجام به بغداد آمده، آنجا خانه ای ساخت. در آن وقت، آرا و عقاید مردم درباره حلاج گوناگون شد و سپس فساد اندیشه و دگرگونی او آشکار گردید و از مذهبی به مذهبی دیگر پیوست و با وسایل گوناگون که به کار می برد مردم را فریب داده و به گمراهی آنها پرداخت.
از جمله آن که در کنار بعضی راهها جایی را حفر می کرد و مشکی آب در آن می نهاد و جای دیگر را کنده و غذا در آن می گذاشت و آن را پنهان می نمود. سپس با اصحاب و مریدان خود از آن راه عبور می کرد و چون همراهانش برای نوشیدن و وضو ساختن نیازمند به آب می شدند و یا گرسنگی ایشان را فرا می گرفت، حلاج در همان نقطه که مشک آب را پنهان کرده بود، عصای خود را به همان نقطه می زد و مشک آب را بیرون می کشید و مریدانش از آن می نوشیدند و وضو می ساختند. همچنین جایی را که غذا در آن پنهان بود می کند و غذا را از درون زمین بیرون می آورد و بدین وسیله به مریدان و اصحاب خویش وانمود می کرد که عمل وی از کرامات اولیاست.
نیز حلاج میوه را ذخیره و نگهداری می کرد و آن را در غیر فصلش بیرون آورده به مردم نشان می داد، از این رو مردم شیفته وی می شدند. حلاج همواره از سخنان صوفیه گفتگو می کرد و آن را حلول محض که دم زدن به آن هرگز روا نبود در هم می آمیخت. بدین وسیله دلبستگی مردم و میل ایشان به حلاج فزونی یافت. چندان که از بول او شفا می جستند.
وی به اصحابش می گفت: شما موسی و عیسی و محمد و آدمید و ارواح آنها به شما منتقل شده است.
چون رفته رفته فساد از ناحیه حلاج نشر یافت، مقتدر به وزیرش، حامد بن عباس فرمان داد که وی را حاضر کند و رو در رو با او به گفت و گو بپردازد.
حامد بن عباس، حلاج را فراخواند و با حضور ائمه و قضات، وی را محاکمه کرد و حلاج به چیزهایی اعتراف نمود که موجب قتلش شد. سپس هزار تازیانه به وی زدند ولی حلاج نمرد. آنگاه دست ها و پاها و سر وی را بریدند و تنش را در آتش افکنده و سوزاندند. هنگامی که می خواستند حلاج را بکشند وی به اصحابش گفت:
این پیشامد شما را بیمناک نکند زیرا من پس از یک ماه نزد شما برمی گردم و این شعر را برای آنها سرود:
طلبت المستقر بکل ارض - فلم اولی بارض مستقراً
اطعت مطامعی فاستعبدتنی - ولو انی قنعت لکنت حراً
من همواره در جستجو بودم که سرزمینی را برای آرمیدن خود برگزینم، ولی چنین جایی را نیافتم.
من به چیزهایی طمع ورزیده و در پی آن شدم، لاجرم به دام افتادم و چنانچه قناعت می کردم، مردی آزاد بودم(3).

شرورتر از فرعون

در احادیث آمده است: لتکونن فی هذه الامه رجل یقال له الولید و هو شر من فرعون؛ در این امت مردی خواهد بود که او را ولید گویند و او از فرعون بدتر است.
بنا به نظر علما این شخص همان ولید بن یزید بن عبدالملک است که به ولید فاسق مشهور است زیرا حوضی ساخته بود که آن را از شراب پر می کرد و خودش را در آن می انداخت و هر چه می خواست می خورد. فسق و کفر او به حدی بود که حتی رسالت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را هم تکذیب می کرد چنان که می گوید:
تلعب بالخلافه هاشمی - بلا وحی اتاه و لا کتاب
این مرد هاشمی با خلافت بازی کرد، نه وحی به او رسید و نه کتابی از آسمان آورد.
روزی به عنوان تفأل قرآن مجید را گشود و این آیه کریمه در اول صفحه بود:
و استفتحوا و خاب کل جبار عنید.
و گشودند و هر که جبار عنید بود زیانکار شد. ولید از این تفأل بسیار ناراحت و خشمگین شد و قرآن را به کناری انداخت و صفحات مبارکه آن را هدف تیر قرار داد و این شعر را سرود:
تهددنی بجبار عنید - فها انا ذاک جبار عنید
اذا ما جئت ربک یوم حشر - فقل یا رب مزقنی الولید
ای قرآن تو مرا تهدید می کنی که جبار عنیدم، بله من همان جبار عنیدم، وقتی که در روز حشر پیش خداوندت آمدی بگو ای خدا مرا ولید پاره پاره کرد.
این اعمال ولید نشان می دهد که او اصلاً به اسلام و پیغمبر و قرآن عقیده نداشت به طوری که نوشته اند او را معلمی بود که مذهب مانی داشت و ولید را هم تحت تأثیر عقاید خود قرار داده بود و او هم به مذهب مانی متمایل شده بود.
یکی دیگر از اعمال ننگین او این بود که شبی در اثر کثرت شرابخواری با کنیزی هم بستر شده بود و سحرگاهان که موقع نماز جماعت بود عمامه خود را بر سر کنیز نهاد و عبایش را به دوش او انداخت و دستور داد که صورت خود را بپوشاند و به جای او به محراب رفته و نماز جماعت بخواند. کنیز آلوده دامن، با همان حالت مستی و جنابت، اطاعت امر نمود و به مسجد رفت و برای آن مردم بدبخت نماز خواند و چون خیلی روشن نشده بود کسی متوجه قضیه نشد ولی پس از قتل ولید این راز آشکار شد و مردم شام تازه فهمیدند که در یک نماز صبح به کنیز مست ولید اقتدا کرده اند.
چون کفر و زندقه و فساد ولید برای همه کس روشن شده بود حتی برادران و عموزادگان و سایر افراد بنی امیه او را مذمت می کردند لذا مردم دمشق از اعمال ننگین او به ستوده آمدند و در قصر خلافت او را تکه تکه کرده و سرش را هم به نیزه زدند و در شهر گردش دادند و تن منحوسش را هم در همان قصر به خاک سپردند(4).