فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فصل ختام

علی مرتضی و فضل بن عباس و اسامة بن زید، پیکر نازنین رسول اکرم را غسل و حنوط کردند و بعد بنا به وصیت او جنازه اش را آماده ساختند تا مردم گروه گروه بر وی نماز بخوانند.
خبر رحلت رسول اکرم که با صدای شیون اهل بیت به گوش مردم مدینه رسیده بود، شهر مدینه را سخت به زلزله و اضطراب انداخت.
هیجان شگرفی در مردم به وجود آمد. عثمان بن عفان چنان به وحشت افتاد که زبانش از کار درماند، تا چند ساعت نمی توانست حرف بزند.
عبدالله بن انیس ناگهانی تب کرد. عده زیادی به بیماری های گوناگون دچار شدند.
عمر بن خطاب به یک بحران عصبی عظیم افتاد که همچون دیوانگان فریاد کشید:
دروغ می گویید. کفر می گویید. محمد نمرده. رسول الله مردنی نیست و بعد شمشیرش را از غلاف کشید و بر در مسجد ایستاد:
آن کسی که محمد را به مرگ نسبت بدهد با این شمشیر دو نیم خواهم کرد.
این جنون موقت تا چند ساعت بر جان عمر چیره بود.
بالاخره ابوبکر از راه رسید و گفت:
یا ابا حفص مگر در قرآن نخوانده ای که پروردگار متعال به رسول خود می گوید: انک میت و انهم میتون(75)
و می گوید: و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم خالدون(76)
و می گوید: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئاً(77)
در این آیات بینات همه جا از روزی خبر می دهد که اجل رسول اکرم فرا رسد و او هم مانند فرزندان دیگر آدم جهان را بدرود گوید. مع هذا حیرتی تو را فرا گرفته. چه عجب است اگر پیشوای گرامی ما چشم از زندگانی این جهان بپوشد.
عمر می گوید: حرف های ابوبکر همچون آبی که به روی آتش افشانده شود، هیجان مرا فرونشانید. در خود چنان عجز و ضعفی احساس کرده بودم که نظیرش را هرگز در طول عمرم ندیده بودم.
زانوهایم در زیر تنه ام خم شد. عاجزانه بر زمین نشستم و به گریه افتادم.
علی مرتضی در این سه شبانه روز که جنازه رسول اکرم را برای ادای نماز در مصلی گذاشته بودند، یک لحظه مصلی را ترک نفرمود تا در روز سوم که با دست خود پیکر مقدس پیغمبر را به خاک سپرد و با دست خود قبر اطهر رسول الله را ترتیب داد.
این جا بود که مردی از راه رسید و گفت: یا ابا الحسن! چه می کنی؟ خبرداری که امر خلافت بر ابوبکر قرار یافت؟ انصار دچار اختلاف شدند و مهاجران خیانت کردند. اعقاب مشرکان مکه از بیم آن که تو را بر منبر خلافت ببینند، تلاش کردند و سرانجام با ابوبکر بیعت کردند.
علی (علیه السلام) بر بیلی که در دست داشت و با آن اطراف قبر مطهر پیغمبر را درست می کرد تکیه کرد و این آیت را تلاوت فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین(78)
مردم گمان بردند که تنها با کلمه ایمان آورده ام گلیم خود را از طوفان حوادث به کنار کشیده اند؟ این آزمایشی است که در گذشتگان هم صورت گرفته و ضرورت است که راستگویان از دروغ گویان شناخته شوند.
علی مرتضی که شنیدنی ها را از رسول اکرم شنیده بود و این وقایع را قبل از وقوع می شناخت، از این خبر به حیرت دچار نشد. خونسردانه به کار خود پرداخت.
از سوی دیگر جمعی به در خانه فاطمه زهرا آمدند و به تنها دختر پیغمبر عرض تسلیت دادند.
فاطمه که هنوز خبر از دفن پیغمبر نداشت فرمود:
چگونه دل شما گواهی داد که پیکر مطهر سیدالبشر را به خاک سپردید؟ و سپس به سوی مزار پیغمبر رفت و مشتی خاک از آن تربت پاک برداشت و بر چشم اشکبار خود گذاشت و این شعرها را انشاد کرد:
آن کس که شمیم تربت احمد را استشام کند، سزاوار است تا زنده است از عطر مشک بی نیاز باشد.
بر من چنان مصیبتی فرود آمده که اگر بر روزهای جهان فرود می آمد، کس دیگر روز روشن به چشم خود نمی دید.
و این شعرها را که علی (علیه السلام) سروده بود فاطمه زهرا تکرار کرد:
جان من در آه من محبوس است
و ای کاش جان من با آه من یک باره کالبدم را ترک می کرد
پس از تو در زندگانی خیری نمی بینم تا نگرانش باشم، غم من فقط این است که پس از تو زندگانی من به طول انجامد
در رثای رسول اکرم همه سخن گفتند و همه شعر سرودند ولی علی (علیه السلام) بیش از همه، پیشوای عالی مقام خود را مرثیه کرد. و ما برای تکمیل این کتاب به ترجمه چند قطعه از آن مرثیه ها می پردازیم:
1- مردمی که از صبر جز نامی نشنیده اند ما را به صبر سفارش می کنند
ای کاش می دانستند که تلخی صبر از صبر تلخ بیشتر است
آنان که به ما تسلیت می دهند سخنی چند می گویند و می گذرند
و خبر ندارند که ما همچنان بر آتش سوزان نشسته ایم.
2- هرگز از چشمان من اشک نمی غلتد.
مگر آن که غم تو را برای بار دیگر به یاد می آورم
تنها تویی که به آسانی می توانی
از چشمان من سیل سرشک سرازیر سازی
تا می توانم در کنار قبر تو زانو بر زمین گذارم
در کنار هیچ قبر هرگز به زانو نخواهم افتاد
3- نور چشم من تو بودی و این چشم من است
که اکنون بر نور خاموش شده خود می گرید
پس از تو هر که می خواهد بمیرد باکی ندارم
زیرا تنها به خاطر تو نگران بودم و برای تو تشویش داشتم.
ولی این قطعه را فاطمه سرده است:
در آن لحظه که شوق دیدار تو در جان من شدت گیرد.
به سوی قبر تو می شتابم. بر تو می گریم و تو را بی آن که جوابم بدهی می خوانم
ای جان نازنین که در این بادیه خوش خفته ای، تنها تو...
صنعت گریه را به من آموخته ای و غم تو غم های دنیا را از خاطرم برده است.
اگرچه پرده خاک، تو را از پیش چشمم محو کرده است.
ولی محال است که یاد تو از لوح ضمیرم محو شود.

شمایل رسول اکرم

در آن روزگار یعنی در چهارده قرن پیش هنوز صنعت نقاشی رشد و رونقی نداشت که امروز از رسول اکرم صورتی در دست داشته باشیم.
و آن تابلو هم که راهب بحیرا از شمایل محمد (صلی الله علیه وآله) ترسیم کرده بود به موزه واتیکان رفت؛ ولی تاریخ برای ما تعریف می کند که خاتم انبیاء مرد زیبایی بود.
قامتی نه بلند و نه کوتاه بلکه معتدل و موزون داشت.
گونه هایش سبزه مایل به سرخی بود. پیشانیش روشن و بلند و گیسوان سیاهش تا بناگوش مبارکش فروریخته بود. و احیاناً به شانه های مقدسش پایین می آمد. موهایش زبر و مجعد بود.
ابروهای باریک و پیوسته داشت و در میان دو ابرویش یک رشته رگ که به رگ هاشمی معروف بود به طور عمودی کشیده شده بود که هر وقت خشمش می گرفت آن رگ سطبر می شد.
چشمان خدابینش کشیده و سیاه بود و رنگ چشمانش بسیار سالم و قشنگ بود. سفیدیش در منتهای سفیدی و سیاهیش بی نهایت سیاه بود.
بینی نازنینش اندکی برآمدگی داشت؛ اما این برآمدگی قیافه جذابش را از وزن و اعتدال نمی انداخت.
دهانش خوش ترکیب و دندان هایش سفید و منظم و پیکر نازنینش همچون مرمر سفید بود.
سینه اش پهن و گشاده و شکمش با سینه اش یکسان بود؛ یعنی برآمدگی نداشت. روی هم رفته بسیار خوش تیپ و خوش ترکیب بود.
اما باید دانست که عظمت و حشمت این مرد بسته به موی و روی و قامت و رفتارش نبود.
عظمت او به روحش، به اخلاقش، به تعلیمات عالیه اش، به قرآن مجیدش، به جهاد و اجتهاد بی مانندش بستگی داشت.
او بالاتر از این زیبایی ها و زیبندگی ها، محمد بن عبدالله رسول الله بود که در تیره ترین و تباه ترین ادوار حیاتی بشر، در ریگزارهای حجاز در میان میلیون ها مردم بت پرست و جاهل یک تنه قیام و اقدام کرد و پس از سال ها مشقت و مرارت بالاخره توانست که قرآن کریم را همچون خورشید درخشان بر آسمان حیات بشر به نورافشانی برقرار سازد و امروز چهار صد میلیون (یک میلیارد و سیصد میلیون) نفر انسان را در عصر علوم و مادیات در مکتب اعلای خویش تحت تربیت و عنایت خود قرار دهد.
این است زیبایی، این است زیبندگی، این است آن اعجاز که نشان برتری و چیرگی پیامبران است.

اخلاق رسول اکرم

اوقات گرانمایه اش در بیست و چهار ساعت به سه بخش تقسیم می شد.
بخش اول را به عبادت می گذرانید و بخش دوم را به اصلاح امورات صرف می فرمود و بخش سوم بخشی بود که باید با خانواده اش می گذشت.
در قرآن مجید از اخلاقش به انک لعلی خلق عظیم(79) تعبیر شد.
خلق عظیم، اخلاق عالی... عایشه می گوید که رسول اکرم در خانه خود همچون خدمت کاری به خانواده اش کمک می کرد. و شخصاً به جارو کردن و دوشیدن گوسفندان و وصله کردن جامه خود اقدام می فرمود.
خودخواه و متکبر نبود و هرگز خانواده خود را خواه همسرش و خواه خدمت کارش در برابر اشتباه بازخواست نمی کرد.
از هر خطایی که مربوط به امور خانه داری بود در می گذشت.
وقتی جمعی در خدمتش حضور داشتند. دیگر بر فرش اتاق که بوریایی بیش نبود، جایی برای نشستن نبود. جریر بن عبدالله بجلی از راه رسید و خواست بیرون در بنشیند. البته بیرون در فرش نداشت. رسول اکرم ردای خود را از دوش گرفت و به هم پیچید و به سمت جریر انداخت که روی زمین پهن کند و بر روی آن بنشیند. اما جریر این کار را نکرد. فقط آن ردای مقدس را بوسید و بر سر گذاشت.
بسیار خوب بود، بلند همت بود، هوشیار و زیرک بود.
در معاشرت، بی نهایت لطف و جاذبه داشت. فقرا را بهترین دوست خود می شمرد. همیشه در کنار لب هایش نشانی از لبخند برقرار بود؛ اما در عین حال اندوهی مستمر همچون هاله ماه به دور چهره همایونش می چرخید.
هرگز آزارش به کسی نمی رسید، هرگز با کسی درشتی نمی کرد. وفاکار و رازدار و امین بود. بی نهایت بردبار بود. در روزهای سال غالباً روزه می گرفت و شب همه شب تا سپیده دم به نماز ایستاده بود و یک لحظه از یاد خدا غفلت نداشت.
لباسش از هرچه پیش می آمد، از پشم و کتان تشکیل می شد. البته از پارچه های ابریشمی و جامه های زر دوز احتراز می فرمود و هر جامه نوی که به تن می کرد کهنه را به درویشان می داد و اگر کسی هم آن پیراهن نو و تازه پوشیده را می خواست، بی درنگ از تن در می آورد و به خواهنده می بخشید. در رنگ لباس، رنگ سفید را بر رنگ های دیگر ترجیح می داد.
کمتر مهلت می داد که کسی در ادای سلام بر وی تقدم جوید. تا می رسید سلام می کرد و دست مبارکش را به عنوان مصافحه پیش می برد.
در هیچ محفل زانوی خود را از زانوی هم نشین خود پیش تر نمی برد. نمی نشست که جای دیگران را تنگ و هم نشینان خود را ناراحت کند.
هر کس به او می رسید یعنی به خانه اش می رفت، خواه درویش و خواه توانگر، گرامی بود و جایش را در کنار خودش باز می کرد. در محاوره هرگز نام کس را به اهانت و تحقیر ادا نمی فرمود و هرگز میان حرف کسی نمی دوید.
اگر به نماز ایستاده بود و حاجت مندی انتظار می کشید، نمازش را سبک به پایان می رسانید تا سخن حاجت مند را بشنود.
چنان مهربان و چنان فروتن و چنان مأنوس بود که بارها کنیزان و غلامان دست به دست مبارکش می دادند و شانه به شانه اش راه می رفتند و غم های زندگی را برایش تعریف می کردند و از زبان مبارکش دلجویی می شدند.
در هیچ انجمن برای خود قدر و ذیل و بالا و پایین مقرر نمی داشت. به هر جا که بود می نشست و آن گونه که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) رسول اطیب و اطهر را توصیف می کند، می فرماید:
او چنان در میان قوم به سادگی و آزادگی می نشست که اگر ناشناسی از راه می رسید، نمی توانست او را به اعتبار جای نشستن و طرز نشستن بشناسد، ناچار بود بپرسد: ایکم محمد؟
علیک افضل الصلوات و السلام یا رسول الله یا محمد بن عبدالله!