فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

جهاد حنین

جهاد حنین هم به دنبال فتح مکه پیش آمد؛ زیرا قبایل مشرک عرب هنوز امیدوار بودند که بتوانند ریشه اسلام را از جهان براندازند.
هوازن و ثقیف، این دو قبیله که در شهر طایف به سر می بردند خود را از قریش مجهزتر و قوی تر می شمردند. و از ترس این که رسول اکرم پس از فتح مکه غافل گیرشان کند، پیش دستی کردند و به سوی نیروی اسلام حمله آوردند.
مالک بن عوف نصری سید قبیله هوازن با قارب بن اسود ثقفی سید قبیله ثقیف، ائتلاف کرد و این دو زعیم عرب با چهار هزار مرد شمشیرزن به هوای این که اساس اسلام را واژگون کنند، پیش تاختند.
نیروی اسلام در این هنگام دوازده هزار مرد مسلح و مجهز بود و این کثرت عده که سه برابر بر نیروی دشمن برتری داشت، در مسلمانان کبریا و نخوتی پدید آورد و همین کبریا و نخوت موجبات شکست شان را فراهم آورد.
خالد بن ولید که فرمانده طلایه سپاه بود، هنگامی که می خواست از پیچ و خم دره بگذرد با حمله ناگهانی قبیله هوازن روبه رو شد و این حمله چنان بی وقت و رعب انگیز بود که ستون طلایه بی هیچ مقاومت از هم پاشید.
سربازان مسلمان که در جنگ های پیشین، هر صد نفر با هزار نفر مبارزه می کردند و پیروز می شدند، سخت به هول و هراس افتادند.
فرار طلایه سپاه در ستون هایی که به دنبال می آمدند هم اثری ناگوار بخشید. همه دسته جمعی پا به گریز گذاشتند تا آن جا که سلیمان بن عثمان جوانی که پدرش به دست مسلمانان کشته شده بود و خودش راه مسلمانی گرفته بود دوباره به کیش کفر برگشته، به سوی پیامبر عزیز حمله برد تا به قصاص خون پدر، خون پاک پیامبر را بر خاک بریزد؛ ولی آنچه مسلم بود این است که قتل رسول الله برای وی میسر نبود.
به ناچار از نیروی اسلام فرار کرد و به بت پرستان عرب پیوست.
شیرازه لشکر اسلام در این جنگ، چنان از هم گسیخت که بیش از چهار تن در کنار پیغمبر نماندند. این چهار تن: نخستین علی مرتضی، دوم عباس بن عبدالمطلب، سوم ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب و چهارم عبدالله بن مسعود انصاری بودند.
اما خدای اسلام که همه جا دست نصرت خویش را از آسمان ها به یاری رسول خود پیش می آورد، در این جا هم پیش آورد و سپاه هوازن و ثقیف را پراکنده ساخت و راه طایف به روی رسول اکرم گشوده شد.
شهر طایف هم مانند مکه، بتکده ها و بت های بسیار داشت که با دست نیروی اسلام در هم شکست و ویران شد و رسول اکرم پس از فتح طایف به مکه بازگشت.
غزوه تبوک آخرین غزوات رسول اکرم است و این تبوک نام قلعه و چشمه ای است که میان حجر و شام قرار دارد.
پس از جهاد موته و شهادت جعفر بن ابی طالب میان مردم اسلام و اعرابی که تحت حمایت امپراطوری روم به سر می بردند و پیرو دین مسیح بودند تا چندی آرامش برقرار بود.
از آن جایی که جنگ موته به نفع اعراب انصاری خاتمه یافت، قبایل شامات دوباره به فکر جنگ افتادند و برای این که امپراطور هراکلیوس را به فتح حجاز دل گرم سازند، به دروغ برایش گزارش دادند که رسول اکرم از جهان درگذشت و فرصت مناسبی پیش آمده که اساس این دین را در هم بشکنیم.
امپراطور هم به این طمع، دستور داد به حجاز حمله کنند و مردی از اعیان روم را که باگباد نامیده می شد با چهل هزار مرد مسلح از نیروی روم و قبایل لخم و جذام و توخ و غسان و عامله بسیج داد و از این سوی رسول اکرم نیز به فرمان خدای مأمور شد که اراضی مقدسه شام را از چنگ مظالم و مفاسد رومیان نجات بخشد، به تهیه و تجهیز سپاه پرداخت.
مسلمانان در این جهاد، اندکی سستی و کسالت نشان داده بودند؛ اما مع هذا بسیج کردند.
لشکری نزدیک به چهل هزار سواره و پیاده مسلح به رسول اکرم عرضه شد. رسول الله در برابر این سپاه بر پای خاست و این خطابه را ایراد فرمود:
به نام پروردگار متعال زبان می گشایم و نخستین ذات مقدس وی را سپاس و ستایش می گویم و نعمای بی انتهایش را به یاد می آورم. همگان را دهان باشد و در هر دهانی زبانی بجنبد. زبان ها سخن گویند و سخنان با لغات گوناگون ادا شوند. ولی آن سخن که همیشه و همه جا راست و درست است سخن خداست.
ان اصدق الحدیث کتاب الله
پروردگار متعال در فرمان آسمانی خود خویشاوندان را به هم نزدیک شمارد و سازمان اجتماع را بر اساس خانواده ها استوار سازد.
چه بسیار رشته بتابند که دیر یا زود از هم گسیخته شود؛ ولی آن رشته که هرگز نگسلد و برای ابد باقی و برقرار بماند رشته تقواست. مردم پارسا و پرهیزگار به هرجا پای بگذارند راه به مقصود خواهند یافت.
من نپندارم که کس پرهیزگار باشد و در فروغ پرهیزگاری رشد خویش را در نیابد.
سنت ما سنت ابراهیم خلیل باشد. ما به ملت وی گرویده ایم؛ زیرا این ملت را در پیشگاه پروردگار آسمان ها و زمین ها محبوب تر و پسندیده تر یافته ایم.
به یاد پروردگار بزرگ باشید که یاد وی، قلب را روشن و مغز را تابناک بدارد.
در حکمت ها و حکومت های قرآن مجید بیندیشید و از پندهای عبرت انگیزش درس عبرت فراگیرید.
این بلوا که امروز دنیای ما را فروگرفته غوغا و غریو بسیار دارد و رنج و محنت فراوان آورد. اما آنان که هم مرد و هم جوانمردند، از تلاش و تقلا خسته نشوند و در راه حق جویی از پای ننشینند و در حق گویی سکوت روا ندارند.
خیر الامور عوازمها و شر الامور محدثاتها و احسن الهدی هدی الانبیاء و اشرف القتل قتل الشهداء
آن حوادث که از همه دشوارترند، بهترین حوادث باشند و آن امور که از همه فاسد ترند، بدعت ها و محدثات هستند.
روشن ترین راه ها، راهی است که انبیا نشان دهند و شریف ترین مرگ ها، مرگی است که در میدان جهاد با خاک شرف و خون شهادت آمیخته باشد.
اما کسانی که کور از مادر بزادند؛ یعنی دیده عقلشان هرگز گشوده نشده، کورکورانه طومار زندگی را به هم پیچیده و راه رشد و رسم رشادت نشناسند و عمری را در ضلالت و تباهی به سر آورند.
کورترین کورها کسی است که پس از هدایت به گمراهی درافتد و سودمندترین کردارها کرداری است که به دیگران سود بخشد.
در میان هدایت ها آن هدایت از همه پسندیده تر است که بتواند بشر را به دنبال خویش بکشاند و آسان تر به سرمنزل مقصودشان برساند و بدترین کوری ها کوری قلب است.
دست راست همیشه از دست چپ شریف تر است و کم کافی از زیاد نارسا پسندیده تر است.
آن کسان که عمری در لهو و لعب تباه کنند و چون لحظه واپس فرارسد، لب به توبت و انابت گشایند، قومی مسخره باشند و تباهکارانی که به روز قیامت از تباهکاری های خود پشیمان گردند، ندامتی بیهوده برند.
در میان مردم کسانی باشند که به روزهای جمعه از عبادت در جماعت سرباز زنند و خداوند متعال را با کسالت و بطالت یاد کنند.
هیچ خطایی از خطای زبان خطرناک تر نیست و مردم دروغ گو مردمی، مخوف و خایف باشند.
آن نفس که فطرتش توانگر است، همواره با توانگری مقرون است و آن جان سعادتمند که پرهیزگار است. توشه ای پایان ناپذیر با خویش ذخیره دارد.
آغاز حکمت مخافت خداست و گرانبهاترین گوهری که در قلب پرورش می یابد، گوهر یقین است.
تردید و تشویش نتیجه کفر است و در مصیبت ها، نوحه سرودن یادگار منحوسی است که از دوران جاهلیت به جای مانده است.
آتش کینه همچون آتش جهنم سوزان است و جز دوزخ جایی ندارد و مستی هم جز عذاب الهی کیفری نگیرد. شعر(63) از شیطان است و شراب مایه گناه است. زنان (بدکار) دام اهریمنند که به هوای اسارت مردان بر زمین گسترده شده اند و جوانی جلوه ای از جلوه های جنون است.
منحوس ترین پیشه ها پیشه ای است که سودش از ربا تأمین می شود و ناگوارترین خوردنی ها مال یتیم است.
خوشبخت، کسی است که از دیگران پند و عبرت گیرد و بدبخت، آن کس باشد که در رحم مادر رقم شقاوت بر پیشانیش رسم شود.
آنچه خواهد آمد هر چند دور باشد باز هم نزدیک است.
برادر مؤمن خود را سرزنش مدهید و با برادر مؤمن خویش قتال نکنید، دروغ نگویید و به غیبت دیگران لب میالایید.
مال مسلمانان را همچون خونش بر خویش حرام بشمارید و همواره به خداوند متعال توکل بدارید؛ زیرا هر کس به وی توکل جوید پناهی مطمئن یافته است و هر کس با تلخی صبر بسازد از حلاوت ظفر، کام جان شیرین خواهد کرد.
از خطای زیردستان خویش چشم بپوشید تا خدای شما از خطای شما نیز بگذرد.
آنان که بر مصیبت صبر کنند از پروردگار خود عوض مطلوب خواهند یافت و آن کسان که همی کوشند تا خویشتن را در چشم دیگران بزرگ بنمایانند و بانگ عظمت و قدرت خود را به گوش دیگران رسانند، خداوند توانا در چشم مردم، زشتشان جلوه خواهد داد و صدای ننگ و رسواییشان را به گوش مردم خواهد رسانید.
روزه داران از پیشگاه الهی پاداش فراوان برند و گناهکاران از پروردگار خود کیفر ببینند.
اللهم اغفر لامتی. اللهم اغفرلی و لامتی. استغفرالله لی و لکم.
پروردگارا! امت مرا بیامرز. پروردگارا! مرا و امت مرا بیامرز. از درگاه الهی برای خویش و به خاطر شما آمرزش می جویم
رسول اکرم در این جنگ، علی را با خود به میدان نبرد. علی در این واقعه به جای پیامبر گرامی در مدینه به حل و فصل امور مسلمانان برگزیده شده بود.
این سفر آخرین سفری بود که رسول الله به جنگ می رفت. وی علی را در آخرین سفر جنگی خویش به خلافت مدینه گذاشت، باشد که مردم تکلیف خود را در سفر ابدی او بدانند و علی را جانشین بر حق وی بشناسند.
علی دل تنگ بود؛ اما رسول اکرم از وی تسلی فرمود و حکمت الهی را در این کردار به خاطرش آورد.
علی مرتضی در مدینه ماند و رسول اکرم به سوی تبوک عزیمت فرمود؛ اما وقتی به عرض امپراطور هراکلیوس رسید که گزارش اعراب شام با حقیقت مقرون نبود و علاوه شد که اکنون رسول اکرم با نیروی مجهز خود به این سوی عزیمت فرموده، از کرده خویش پشیمان شد.
بی درنگ دستور داد که پای صلح به پیش گذارند و این غایله را بی جنگ و جدال فروبنشانند.
در این سفر فرماندار دومةالجندل که اکیدر نامیده می شد، با دست خالد بن ولید به اسارت درآمد و اراضی دومةالجندل تحت تصرف نیروی اسلام قرار گرفت و رسول اکرم پیشنهاد هراکلیوس را قبول فرمود و از تبوک به مدینه بازگشت.

فصل دوازدهم: حجة الوداع

رسول اکرم پس از هجرت سه بار به زیارت کعبه عزیمت فرمود؛ ولی در این سه بار بیش از دوبار به ادای مناسک حج دست نیافت.
زیرا در نخستین سفر، مشرکان قریش بنا به معاهده حدیبیه نگذاشتند موکب پیامبر به مکه برسد.
البته در فتح مکه رسول الله خانه خدا را طواف فرمود؛ ولی چون آن موسم موسم حج نبود، نمی توان از آن سفر به عنوان سفر حج یاد کرد.
به سال دهم هجرت رسول اکرم تصمیم گرفت که در موسم حج به سوی مکه عزیمت فرماید و در این هنگام شهر مکه، شهری از شهرستان های اسلام بود و عتاب بن اسید از طرف پیامبر بر مکه حکومت می کرد.
کاروانی که به نام ایفای مراسم حج از مدینه حرکت می کرد، کاروان سالاری همچون محمد بن عبدالله رسول الله با خود داشت و مسلم است که یک چنین کاروان بسیار عظیم و بسیار شکوهمند خواهد بود.
گفته می شود که در این سفر صد و بیست و چهار هزار مرد و زن در رکاب پیامبر به سوی مکه روی آورده بودند.
فریاد:
لبیک، اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمة و الملک لک لا شریک لک لبیک. لبیک اله الحق
از گلوی صد و بیست و چهار هزار انسان مسلمان در و دشت را به لرزه در آورده بود.
پروردگارا! تو را اجابت می کنم. به ندای تو جواب می دهم.
دعوت تو را می پذیرم. تو پروردگار بی همتایی. ستایش و انعام آن ذات اقدس تو است. پادشاهی سزاوار تو است. ای خدای بی همتا. ای حقیقت حق. تو را اجابت می کنم. به دعوت تو پاسخ قبول می گویم.
این کاروان از مدینه به سوی مکه روی نهاد و با همین شکوه و حشمت، شهر مکه را از عظمت اسلام لبریز ساخت.
مکه ای که تا چند سال پیش بتکده اعراب بود، در سال دهم هجرت همچون قرص خورشید در فروغ توحید و فضیلت می درخشید.
دیگر از بت ها و بتکده ها نشانی نبود. همه جا سخن از لا اله الا الله و محمد رسول الله بود.
در خانه کعبه، دیگر عزی و هبل تکیه به دیوار نداشتند.
دیگر خانه کعبه، مقدس ترین خانه های جهان با شنیع ترین آلودگی های اجتماعی بشر آلایشی نداشت.
وقتی که رسول الله با این ازدحام عجیب به باب بنی شیبه رسید، خانه کعبه پدیدار شد. رو به آسمان ها کرد و گفت:
اللهم زد هذالبیت تعظیماً و تشریفاً و تکریماً و مهابة و زد من عظمته ممن حجه و اعتمره و تشریفاً و تکریماً.
خداوندا! بر عظمت و کرامت و ابهت این خانه بیفزای
خداوندا! هر چه بر تعداد حج گزاران افزوده می شود، شرافت و احترام این خانه را نیز افزون ساز
ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة و قنا عذاب النار(64)
رسول اکرم به روز یک شنبه سوم ماه ذی الحجه به مکه نزول اجلال فرمود و تا روز پنج شنبه هشتم ذی الحجه در مکه اقامت داشت، در روز پنج شنبه به هنگام زوال خورشید غسل کرد و به منا رفت و نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا را در منا گزاشت و شب را هم در منا به روز رسانید و روز جمعه که روز عرفه بود با انبوه عظیمی از قریش و قبایل دیگر از منا به عرفات رفت و در صحرای عرفات این خطابه را ایراد فرمود:
همه نعمت از او رسد و همه نیکی ها و نیکویی ها بدو بازگردد. از شر نفس خویش به خدا پناه می بریم؛ زیرا هرچه می اندیشیم دشمنی از خویشتن بی باک تر و بی رحم تر نمی شناسیم.
از گناهان خویش به خدا پناه می آوریم و هم از ذات اقدس وی مغفرت و مرحمت می جوییم.
آن را که خدا هدایت فرماید، هرگز کس نتواند گمراه کند و آن کس که از نعمت هدایت الهی محروم بماند با هیچ راهنمایی به سر منزل مقصود نخواهد رسید.
و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله
به یگانگی پروردگار خود گواهی می دهم و عبودیت و رسالت خویش را هم تصدیق می دارم.
نخستین وصیت من به شما ای بندگان خدای! وصیت به تقوی و پارسایی است.
من شما را به سوی نیکوکاری دعوت می کنم. من شما را به سوی خیرات و فضایل می رانم. از من بشنوید، از من بپذیرید، فرصت امروز را غنیمت شمارید؛ زیرا گمان ندارم که در سال دیگر بتوانید مرا در این مقام بیابید.
ای بنی آدم! من قانون ربا را که در مکاسب جاهلیت برقرار بود منسوخ ساخته ام و من بیش از همه چیز ربایی را که عباس بن عبدالمطلب در معاملات مقرر می داشته ابطال کرده ام.
رباخوار در مذهب من ناستوده و گناهکار است. هر چند عموی من عباس ابن عبدالمطلب باشد.
هر چه خون، که در جاهلیت به خاک ریخت، همه را در زیر پای خود پایمال ساخته ام، هر چند آن خون، خون حارث بن ربیعة بن عبدالمطلب باشد.
نظامات و مقررات جاهلیت یک جا در مذهب من منسوخ است، مگر پرده داری خانه کعبه و سقایت حجاج که همچنان در دین اسلام محترم خواهد ماند.
آن کس که دیگری را به عمد از میان بردارد قصاصش قتل است و اگر عمل قتل عمداً صورت نگیرد، خون بهای مقتول صد شتر نر خواهد بود.
ای بنی آدم! اهریمن ناپاک بسیار آرزومند بود که معبود شما باشد؛ اما به این آرزو دست نیافت، ولی چون خویشتن را در میان آدم مطاع یافت، شادمان شد و به همین عنوان رضا داد و قناعت کرد. این شما هستید که باید از اطاعت وی سرباز زنید و دشمن خویش را مطاع خویش نشمارید.
ای بنی آدم! شمار ماه ها به دوازده ماه در مذهب من قرار یافته و در این دوازده ماه چهار ماه حرام باشد.
از این چهار ماه، سه ماه متوالی ذی القعده و ذی الحجه و محرم است و آن یک ماه که فرد افتاده نامش رجب است. رجبی که میان جمادی و شعبان قرار دارد.
ای بنی آدم! از زنان بر مردان و مردان بر زنان در مذهب من حقی مسلم و معین دارند که باید خواه و ناخواه این حق را رعایت کنند.
تکلیف زنان این است که جز شوهر خویش کس را به خویشتن راه ندهند. جز با رضای شوهر خود در خانه اش را به روی کس نگشاید. دامن به فحشاء و فجور نیالایند. و اگر چنین کنند ابتدا از معاشرت شوهر محروم خواهند ماند و بعد از محبت وی بی بهره خواهند شد و بعد پیمان همسریشان پایمال خواهد بود.
و در برابر این تکلیف، تکلیف شما که مرد هستید و شوهر هستید، انجام وظایف یک مرد زن دار است.
مرد زن دار مکلف است که خوراک و پوشاک همسر خویش را به مقتضای محیط تأمین سازد.
زن موظف است که شخصیت خود را در شخصیت شوهر خویش محو بشمارد و شما که مرد هستید، وظیفه دارید زن خویش را امانت خدا بشمارید و این امانت گرانمایه را عزیز و گرامی بدارید.
ای مردم! من مسلمانان را به نام اسلام با پیوند برادری به هم بسته ام و روا نمی دارم که هیچ برادر جز با رضای برادر خویش دست به مال وی دراز کند.
زنهار پس از مرگ من به خوی جاهلیت بازنگردید و کفر را به جای اسلام ننشانید. به روی هم شمشیر مکشید. من شما را گمراه و سرگردان نخواهم گذاشت. من در میان شما یادگاری نهادم که اگر گوش به فرمانش بدارید هرگز از صراط مستقیم انحراف نخواهید گرفت. آن یادگار مقدس که تا روز رستاخیز بر شما حکومت مطلق دارد کتاب کریم خداست.
ای بنی آدم! خدای شما یگانه و پدر شما یکی است. همه را آفریدگار جهان آفریده و همگان از آدم به وجود آمده اید و گل آدم هم از خاک سرشته شده بود.
همه خاکید و همه به پروردگار پاک باز خواهید گشت.
تنها آن کس در میان شما محترم و مکرم است که پارسا باشد. هر کسی پارساتر در پیشگاه الهی عزیزتر و گرامی تر است.
ای آنان که در این سرزمین سخنان مرا می شنوید، به مردمی که حضور ندارند ابلاغ کنید. باید ملت اسلام بداند که هیچ کس در مال خویش، بیش از یک ثلث نتواند وصیت کند. زیرا آنچه را که بر جای می گذارد به وارث وی خواهد رسید.
هیچ کس به عنوان زنا حق ندارد فرزند دیگران را فرزند خویش بشمارد؛ زیرا فرزند از آن خانواده است و نصیب زناکار سنگ رجم می باشد.
آن فرومایه که دوست می دارد از خانواده خویش بگسلد و با مردی زناکار بپیوندد همواره ملعون و مطرود خواهد بود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
رسول اکرم به روز چهارشنبه چهاردهم ماه ذی الحجه برای آخرین بار خانه مقدس کعبه را طواف فرمود و با کعبه وداع گفت و سپس دستور داد که از مکه رخت به سوی مدینه کشند.
و به همین جهت این حج را حجة الوداع نامند. رسول الله نیز در خطابه غرای خویش به این نکته غم انگیز اشارت داده است که فرمود:
لعلی لا القاکم بعد عامی هذا
گمان دارم پس از امسال، دیگر شما را دیدار نکنم.
این گمان نبود، این یک پیش گویی عمیقی بود که ریشه از وحی و الهام می گرفت.
رسول اکرم به اعتبار همین اطلاع با خانه کعبه به نام وداع طواف کرد و به روز چهاردهم ماه رو به سوی مدینه نهاد.
ارباب نظر احساس می کردند که رسول اکرم محرمانه نگران است. چنین می نماید که رازی ناراحت کننده در سینه دارد و ناگزیر است این راز را فاش سازد؛ اما از مقتضیات محیط مطمئن نیست.
این سفر، سفر وداع است. باید تکلیف تبلیغ در این سفر به حد کمال رسد. باید گفتنی ها هر چه هست گفته شود. باید ملت مسلمان آنچه را شایسته شنیدن است بشنود. مع هذا محیط مساعد و مناسب نیست.
در منزل کراع عمیم که از اراضی عسفان به شمار می رود. این آیت شریفه به رسول اکرم وحی شد.
فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک(65)
شاید از آنچه بر سینه تو وحی می شود، پاره ای را ناگفته می گذاری و همچون راز مگو را در خاطر خویش نگاه می داری و به همین جهت سینه خویش را سنگین می سازی
و در اراضی غدیر جحفه که به غدیر خم معروف است این آیه فرود آمد:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین(66)
راز ما بازگوی و از گفتار هرزه مردم در اندیشه مباش. پروردگار تو وجود عزیزت را از آلایش تهمت ها و آسیب فرومایگان ایمن خواهد داشت. تبهکاران از فروغ هدایت بی بهره خواهند ماند.
در آن نیمه روز، در آن گرم گاه آتشناک، در فروغ سوزان آفتاب حجاز که مرغ هوا و ماهی دریا را کباب می کرد؛ در کنار آن غدیر بی آب، بر روی آن شن های تفتیده و داغ شده، جهاز شتران را بر بالای هم چیدند و به صورت منبری درآوردند. در این هنگام نیم ساعت به زوال خورشید مانده بود.
رسول اکرم بر یک چنین منبر ایستاد و این خطابه غرا را که غراترین خطبه های اوست، پیش جمعیتی نزدیک به صد و هفتاد هزار نفر ایراد فرمود:
الحمد الله، ستایش ویژه اوست که بلند است، بزرگ است، بی همتا و بی نیاز است. بر عالی ترین درجات وجود مقام گرفته و یکتا مانده و با پست ترین مظاهر وجود نزدیک شده و آشنایی کرده است. این جا و آن جا همه جا را از فروغ جمال خویش روشن ساخته و با دل ها و جان ها همدم و همراز است.
او در لامکان بر مکان ها و ممکنات احاطه کرده و در اعماق دره ها و دریاها و اوج افلاک و آسمان ها فرمان حکومت رانده است. لوح چیست؟ قلم کدام است؟ آنچه او می داند نه بر سینه وسیع لوح نگاشته آمده و نه از زبان بریده قلم شنیده می شود. خیمه لاجوردگون سپهر را بی ستون برافراشت و کره تیره گون زمین را در فضای بی پایان بیاویخت.
نه دستی ببینید که طاق فلک بر هوا بدارد و نه تکیه گاهی یابید که سنگینی در و دشت و کوه و دریا را از خطر سقوط ایمن سازد.
خویشتن به تنهایی برافرازنده سماوات و خویشتن به یگانگی نگهدارنده زمین است.
آنچه را بر سینه خاک و در سایه افلاک تماشا کنید، همه در پیشگاه عالی الوهیت، پیشانی تسلیم و تعظیم بر خاک گذارند.
قهر جمیع الخلق بقدرته و برهانه
همیشه پسندیده و همواره نیکوست؛ زیرا پدید آورنده نیکویی ها و خداوند خیرات و فضایل جز او کس نیست.
هر آن جان پاک که خوشخوی و خوشبخت باشد، بدو باز گردد و آنان که سیاه دل و تباهکارند از نعمت قرب وی بی بهره مانند.
به چشم ها بنگرد و اسرار پنهان را در محرم خانه دل ها ببیند؛
اما نه دیدهای را تاب دیدن او باشد و نه خاطری که بتواند جمال جمیل او را در لوح حساس خویش ترسیم کند.
کریم است، حلیم است، در عین توانایی گذرنده و در برابر معاصی و زلات آمرزنده و بخشاینده است.
دست توانای او به حمایت ناتوانان پیش همی آید و دریای متلاطم رحمت او به خاطر گناهکاران به موج و تلاطم همی افتد.
ناشایست بسیار بیند و ناشایست کار، بسیار بشناسد اما هرگز پرده خطاپوش از اسرار خطاکاران برکنار نکشد.
لم تخف علیه المکنونات و لا اشتبهت علیه الخفیات
نه رقیبی دارد که اساس سلطنت وی به هم بیاشوبد و نه چشمی به هم چشمی وی گشوده باشد تا به دیهیم عظمت و جلالش شوخ چشمانه بنگرد.
لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد
بر همه جا مسلط و در هر کاری توانا و بر جان ها و جسم ها قاهر و غالب است.
پدیدآورنده وجود و خالق کاینات است. همگان با مشیت وی آفریده شده اند و از دم جان بخش ملکوت اعلی روح و روان و توش و توان یافته اند.
می داند، می شناسد، می شنود، می گوید، نفس ها را می شمارد و نفوس را می آزماید.
چنین است ذات مقدس او که نه موجودی چون او تواند بود و نه کاری مانند کار او از دست کس بر تواند آمد و حتی شناختن او بر حکم عقل نیز محال است.
آن دانا کیست که به هویت علیای الوهیت راه یابد و آن گویا کجاست که بتواند وصف جلال و جمالش را بر زبان آورد؟
هم استوار بیافریند و هم به آفرینش خویش زیبایی و دلآرایی بخشد.
دادگرانه حکومت کند و گردن بی دادگران را دیر یا زود در هم بشکند و کله زورآوران را در حوادث زورآوری به هم بکوبد.
این مهر جان افروز که سر از گریبان بر آورد و پرتو لطف لطیف و بدیعش را بر جهان بیفکند، در پیشگاه جلال تو بنده ای خاضع و ذلیل بیش نیست.
آن مهتاب مواج که سیاهی شب را با سپیدی مرموز خود بیامیزد و بر امواج ظلمت پرده پرنیانی در اندازد، سایه کمرنگی از قدرت بی مانند تو است.
روزی سپید و دلکش بوجود آوری و شبی سیاه و ساکن برانگیزی. در میان این سیاهی و آن سپیدی رشته ای بدیع بپیوندی که با رنگ آمیزی شگرفی، نقش مقبول صبح از گریبان سیاه مشرق پدیدار شود و شام دی جور به بامداد روح افزا پایان پذیرد.
گواهی می دهم ای پروردگار متعال! که جهان وسیع از جلوات قدس تو لبریز است و نور تو با مرور دهور درخشان و فرمان تو برای ابد بر ممکنات نافذ و مجرا است.
تویی که زنده می کنی و تویی که می میرانی. تویی که می دهی و تویی که باز پس می گیری. تویی که می خندانی و تویی که می گریانی.
تویی که اگر بخواهی دورها را به خویشتن نزدیک می سازی و تویی که اگر نخواهی نزدیکان را از مشهد اعلای وجود به دور می رانی.
تویی که دعاها را می پذیری و نداها را می شنوی و نیت ها را می دانی و ناگفته ها را در می یابی و نانوشته ها را می خوانی.
با کثرت فریادها به ستوه نمی آیی و از آشفتگی لغات در نمی مانی و شدت الحاح و التماس، تو را به رنج نخواهد افکند.
پارسایان را نگاه همی داری و رستگاران را تو راه توفیق همی نمایی و عالمیان را تو به سایه رحمت و رأفت خویش همی کشانی.
حمد و ستایش، شکر و سپاس، تقدیس و تهلیل و تمجید سزاوار تو است ای پروردگار من! تو را در همه حال، چه خوش باشیم و چه ناخوش باشیم، چه با تهی دستی و چه با توانگری به سر بریم، همیشه ستایش گوییم و همیشه سپاس گزاریم.
به تو و فرشتگان معصوم تو و کتاب های مقدس تو و پیامبر گرامی تو ایمان همی آوریم.
همه گفته های تو را با گوش جان بشنویم و همه فرمان های تو را با جان و دل بپذیریم.
از تو بیم داریم، به تو امیدواریم، برای نفس خویش به عبودیت و برای ذات اجل تو به ربوبیت گواهی می دهیم.
با منتهای خضوع و تسلیم، فرمان پروردگارم را می پذیرم و رسالتش را مو به مو به بندگانش ابلاغ می کنم. زیرا اگر حقایق دین را کتمان و سر از ادای فرمان در پیچم کس نیست که مرا از کیفر کردارم به امان خویش بگیرد.
پروردگار یکتا و یگانه ام با نص این آیت مقدس:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس...(67)
دستور فرمود که وحی منزل را به گوش شما برسانم و تهدید فرمود که اگر از ادای این تبلیغ سرباز زنم، رسالتم را ناتمام بشمارد و تضمین فرمود که از شر جان های نابکار و زبان های ناهنجار ایمنم بدارد.
جبرائیل امین وحی و الهام سه بار بر من فرود آمد و از سوی پروردگار جلیل پیام آورد که هم اکنون در این بیابان سوزان بر پای خیزم و برادرم علی بن ابی طالب را به نام وصی و خلیفه و پیشوا به ملت اسلام به همه، به همه، به سیاه ها، به سفیدها بشناسانم.
به من فرموده اند که اگر از تبلیغ این رسالت سر باز زنم، وظیفه نبوت خویش را ایفا نکرده ام.
هم اکنون به شما و ملت اسلام اعلام می دارم که علی، وصی و خلیفه من است. مقام او در زندگی من با مقام هارون در زندگی موسی بن عمران به یک پایه است. فقط با این اختلاف که من خاتم انبیا باشم و پس از من پیامبری مبعوث نخواهد شد.
علی ولی خدا، و ولی شماست و این آیت مقدس درباره ولایت علی به من وحی شده است:
انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون(68)
خدای متعال و پیامبر وی و آنان که ایمان آورده اند و نماز می گزارند و در حالت رکوع در راه خدا انفاق می کنند.
تنها علی بود که در حالت رکوع، انگشتر خویش را به درویش بخشید.
و تنها علی است که همیشه خدا را می خواهد و همیشه رضای خدا را می جوید.
من سه بار دستور یافته ام که این فرمان را بگزارم و در هر بار از ادای آن پوزش خواسته ام؛ اما چه کنم که دیگر پوزش من نپذیرند و جز اطاعت سخنی دیگر نشوند.
ایها الناس! خداوند قادر قاهر، مرا از آلایش تهمت ها و زهر زبان ها ایمن خواهد داشت. من از مردم منافق و شیاد که به صورت مسلمانند و در سیرت همچنان کافر و جاهل مانده اند باکی ندارم. من آشکارا علی را به نام اعلم و افضل و اتقی و اقضی و به نام شاخص مسلمانان و به نام خلیفه خود و امام امت خود به شما معرفی می کنم.
این پروردگار آسمان ها و زمین هاست که علی را ولی و امام و پیشوای شما خوانده است.
ایها الناس! از علی روی بر مگردانید تا گمراه نشوید.
از علی مگریزید زیرا تنها راهی که شما را به حق و حقیقت خواهد رسانید، علی است.
فهو الذی یهدی الی الحق یعمل به و یزهق الباطل و ینهی عنه.
علی است که هم خود به حق رفتار کند و هم دیگران را به سوی حق رهنمون است. علی است که هم باطل را در هم می شکند و هم از کردار باطل نهی فرماید.
علی است که خود را در راه رسول الله یعنی در راه خدا و دین خدا فدا کرده است.
آن کس که در ضعیف ترین و تباه ترین دوره های دین اسلام مردانه به اسلام گروید و پیشانی عبودیت در پیشگاه الهی بر خاک گذاشت، علی بود.
علی را خدا مقدم داشته است. شما هم مقدمش بدارید. علی را خدا به عنوان امامت برگزیده است، به فرمان خدا و امانت علی تسلیم شوید.
ایها الناس! علی و عترت اطهارش تا ظهور قائم (عج) تا ظهور آن کس که جهان را از عدل و داد سرشار خواهد ساخت ائمه شما باشند.
ایها الناس! همچون علی هیچ کس از ملت اسلام یاریم نداده و هیچ کس همچون او خود را به خدا و دین خدا تسلیم نداشته است.
علی ناصر دین الله است، علی مجاهد و مبارز در رکاب رسول الله است.
علی تقی است، علی نقی است، علی هادی است، علی مهدی است. پیامبر شما گرامی ترین پیامبران است و وصی او هم از همه اوصیا گرامی تر باشد.
نسل هر پیامبر از نفس اوست ولی نسل من از نسل علی است.
معاشر الناس، اتقوالله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون
چنانچه سزاوار است، پرهیزگار باشید و عمر خود را در دین اسلام به پایان رسانید.
در قرون گذشته پیامبران خدا آمدند و رفتند و من هم پیامبری باشم که دیر یا زود از میان شما بگذرم.
مرگ من مرگ دین من نیست. مپندارید که چون من دیده از جهان فروبندم، قانون من هم منسوخ و معزول باشد.
دین من دین ابدی است، دین جاویدان است، حلال من تا روز قیامت حلال و حرام من تا به روز قیامت حرام است.
و ما محمداً الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم(69)
محمد هم رسولی مانند انبیای گذشته است. اگر بمیرد یا کشته شود آیا شما به ارتجاع خواهید گروید و دوباره عهد جاهلیت را تجدید خواهید کرد؟!
در این هنگام رسول اکرم زیر بازوی علی را گرفت و بر سر دست بلندش کرد، آنچنان که پاهای علی (علیه السلام) به محاذات شانه پیغمبر دیده می شد.
سپس فرمود:
آیا ولایت و حکومت من بر جان ها و دل های شما از نفوس شما قوی تر نیست؟
مردم یک صدا عرض کردند:
البته یا رسول الله!
فرمود:
بنابراین هر آن کس مرا مولای خویش شناسد، علی را مولای خویش شمارد.
من کنت مولاه، فهذا علی مولاه
و سپس با خدای خود چنین گفت:
اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. وانصر من نصره و اخذل من خذله؛ هر آن کس که او را دوست همی دارد ای پروردگار من! دوستش بدار. ای پروردگار من! دشمنانش را دشمن بدار، یارانش را یار باش و آن کسان را که به خذلان و شکست علی رضا دارند پست و مخذول فرمای
سپس به آن ازدحام شگرف که در بیابان غدیر موج می زدند، روی کرد و فرمود:
آن بگویید که با رضای الهی قرین باشد و آن بخواهید که پروردگار شما بخواهد.
فان تکفروا انتم و من فی الارض جمیعاً فلن یضر الله شیئاً و سیجزی الله الشاکرین(70)
اگر شما و هر که بر روی زمین به سر می برد از خدای متعال روی برگرداند و راه کفر و الحاد به پیش گیرد بر دامن کبریای الهی گردی ننشیند و زیانی به ذات اقدس حق نزند. پروردگار بزرگ به بندگان سپاسگزار خود پاداش جزیل عنایت خواهد کرد.
در پایان این خطابه غرا مردم فریاد می کشیدند:
یا رسول الله سمعنا و اطعنا علی امر الله و امر رسوله بقلوبنا و السنتنا و ایدینا؛ با دل و دست و زبان فرمان الهی و پیامبرش را اطاعت کنیم.
و بی درنگ مراسم بیعت آغاز شد. آنچه از تاریخ و اخبار استفاده می شود، عمر را نخستین کس می شناسند که با علی (علیه السلام) بیعت کرده و به عنوان امیرالمومنین بر وی سلام داده است:
السلام علیک یا امیرالمؤمنین. بخ بخ لک، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة
شاد باش که ولی من و ولی عموم مسلمانان باشی. و پس از عمر، ابوبکر و اعیان قریش و به دنبال آنان آن ازدحام انبوه به بیعت علی افتخار یافتند و پس از نماز عصر رسول اکرم، خیمه از غدیر خم برکند و رو به سمت مدینه گذاشت.(71)
اگر چه علمای امامیه رضوان الله علیهم اجمعین اجماع کرده اند که رسول اکرم علی (علیه السلام) را به سمت خلیفه و جانشین خویش تعیین فرموده و به نام حکومت برای وی بیعت گرفته است؛ ولی نویسنده عقیده دارد که اگر بر حکومت و امامت علی از طرف رسول الله (صلی الله علیه وآله) تسجیل هم نمی شد و اختیار به اجماع امت می افتاد، باز هم علی از عموم مسلمانان به این سمت شایسته تر و سزاوارتر بود.
و اگر فئودال ها و اعیان مدینه که هر کدام با علی (علیه السلام) کینه پنهانی داشتند به کنار می رفتند و موضوع خلافت در میان توده مردم به صورت رفراندم در می آمد، محال بود جز با علی با دیگری بیعت کنند، منتها سران قوم حکومت علی را دوست نمی داشتند و صرفاً از روی عناد، دیگران را بر وی ترجیح دادند.
من به یاری پروردگار متعال در کتاب دومین معصوم روی این حقیقت تا آن جا که حق حقیقت ادا شود، سخن خواهم گفت.
در سفر حجة الوداع. در صحرای منی سوره شریفه اذا جاء نصر الله به رسول اکرم وحی شد، عباس بن عبدالمطلب گریه کرد و عرض کرد از این سوره بوی فراق می شنوم ولی رسول الله (صلی الله علیه وآله) می دانست که آن سفر آخرین سفر او در این دنیاست و سفر دیگرش سفری ابدی است که به جهان دیگر خواهد خرامید و به همین جهت خطابه غرای خود را در غدیر خم ایراد کرد.
از آن تاریخ رسول اکرم دم به دم این کلمات را ادا می فرمود:
سبحانک اللهم اغفر لی، انک انت التواب الرحیم
رسول اکرم در روزهای آخر ماه ذی الحجة الحرام سال دهم هجرت از آخرین سفرش مکه به مدینه بازگشت و در محرم الحرام سال یازدهم هجرت بر منبر مسجد مدینه اعلام فرمود که مرا به جهان دیگر دعوت کرده اند و امروز و فردا دعوت حق را لبیک اجابت خواهم گفت.
رسول اکرم از آغاز سال یازدهم هجرت بسیار به زیارت قبرستان بقیع قدم رنجه می فرمود.
آن شب، شب پانزدهم ماه صفر سال یازدهم هجرت بود سکوت شب و ابهام مهتاب به گورستان بقیع شکوه ابدیت داده بود.
دامن سپید ماه بر روی قبرهایی که هر کدام صندوقی سربسته از آرزوها و امیدها بودند، آهسته کشیده می شد. گل های سپید ستاره بر چمن سبز آسمان همچون نخل ماتم، نمایی غم انگیز داشتند.
در آن شب رسول اکرم با مردی که اسمش مویهبه بود به زیارت خفتگان بقیع رفته بود؛ مثل همه شب، مثل همه شب.
ولی در آن شب که شب پانزدهم ماه صفر بود، پیامبر گرامی اسلام حالتی وداع آمیز به خود گرفته بود. آنگاه احساس می کرد که دیگر مجالی به خاطر زیارت اهل قبور ندارد.
ابو مویهبه می گوید:
در آن شب، رسول الله تا سحر به خاطر خفتگان بقیع دعا می کرد و از برایشان آمرزش و مغفرت می طلبید. به هنگام سحر روی به مزار گذشتگان اسلام آورد و فرمود:
آسوده بخوابید! خواب شیرین مرگ بر شما نوشین باد. خبر از روزگار ما ندارید. چه خوشبختید شما که در ایام امن و امان زندگی را بدرود گفته اید. خبر ندارید که اشباح فتنه و فساد آهسته آهسته به اجتماع ما نزدیک می شود. همچون پاره های سیاه شب می آید که فروغ سعادت را از دنیای ما ببرد.
اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم، یتبع اولها آخرها و الآخرة شر من الاولی؛ فتنه ها به دنبال هم می آیند. و هر چند نزدیک تر می رسند، قوی تر می شوند. انتهایش از ابتدایش خطرناک تر و مخوف تر است.
سپس به جانب من برگشت و فرمود:
- ای ابا مویهبه! مرا میان دنیا و آخرت مختار گذاشته اند؛ اما آخرتم را که وصال دوست است بر دنیا برگزیده ام
ابو مویهبه گفت:
- تا طلیعه فجر در قبرستان بقیع به سر بردیم و از آن جا به مسجد اعظم بازگشتیم تا نماز بامداد را ادا کنیم.
شب دیگر که شب شانزدهم ماه صفر بود پیکر نازنین رسول الله در تب شدیدی می گداخت. و همان تب بود که تا بیست و هشتم ماه صفر دیگر عرق نکرد.
و در همین روز یعنی شانزدهم ماه صفر سال یازدهم هجرت، بنا به تصمیمی که در شورای اصحاب گرفته شده بود اسامة بن زید بن حارثه درصدد تجهیز سپاه برآمد تا به خون خواهی شهدای موته که یک تن از آن ها زید بن حارثه بود با سپاه روم جهاد کند.
رسول اکرم با تن تب دار سپاه اسلام را سان دید و جمعی از اعیان اصحاب مانند ابوبکر و عمر و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و جمعی از رجال قریش مأمور بودند که تحت فرمان اسامه به جهاد بروند.
اسامة بن زید در بیرون شهر مدینه خیمه و خرگاه برپا کرد؛ ولی روز حرکت را به تعویق انداخت؛ زیرا مشایخ قوم به وی گفته بودند که چون رسول اکرم بیمار است و تکلیف اوضاع روشن نیست به مصلحت نیست، مرکز حکومت اسلام را ترک گوییم.
خدا می داند آیا اسامة بن زید از نقشه محرمانه مشایخ قوم خبر داشت یا بی خبر از اندیشه های نهانی آنان به این فکر تسلیم شده بود.
روز به روز رنج بیماری و شدت تب در وجود رسول اکرم رو به فزونی می رفت. بیش و کم اصحاب هم دریافته بودند که این بیمار شفاپذیر نیست.
رسول اکرم با صراحت به این حقیقت تلخ اشارت می فرمود.
عبدالله بن مسعود می گوید:
- در روز بیست و سوم صفر با جمعی از اصحاب به عیادت رسول اکرم رفته بودم تا نگاه چون آتش برافروخته اش به ما افتاد، چشمان سیاهش غرق اشک شد و مع هذا با تبسم فرمود:
از دیدار شما بسیار خشنودم، دوست می دارم که شما را همیشه شاداب و خرسند ببینم.
همیشه زنده باشید، همیشه هم دست و همراه باشید، رحمت و مرحمت و حفاظت و لطف الهی همراه با شما باد.
نصرکم الله، رفعکم الله، وفقکم الله، قبلکم الله، هدیکم الله، آواکم الله، وقیکم الله، سلمکم الله، رزقکم الله
وصیت من این است که هرگز از یاد خدا غافل منشینید. در پیدا و پنهان او را شاهد کردار و گفتار خویش بدانید. من از میان شما خواهم رفت؛ ولی خدای من همواره با شما خواهد ماند. بی خبر نمانید، غافل و جاهل نباشید.
با مردم به گردنکشی و خودخواهی راه نروید. و از کبر و نخوت بر حذر بمانید. خداوند متعال فرموده است:
تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی الارض و لا فساداً و العاقبة للمتقین(72)
روز به روز به آخرین روز حیاتم نزدیک تر می شویم. و بیش و کم هنگام فراق ما فرا رسیده است.
گفته شد یا رسول الله چه کس افتخار غسل شما را خواهد یافت.
اهل بیت من
شما را در کدام جامه کفن کنیم.
نگاهی به پیراهن تنش انداخت و فرمود:
در همین جامه که به تن دارم.
چه کسی بر جنازه شما نماز خواهد گزارد؟
در این هنگام دیگر بغض ها در هم شکسته و بغمه ها باز شده بود. همه یک باره به های های گریه کردند.
اشک از چشمان رسول خدا بر گونه های گل انداخته اش فروغلتید.
خدا و فرشتگان خدا و مسلمانان گروه گروه بر من نماز خواهند گزارد. شما هم بر من نماز خواهید خواند؛ ولی به این شرط که از نوحه گری آزارم ندهید. و بر جنازه من فریاد و فغان نکشید.
پس از نماز، اهل بیت من مرا به خاک خواهند سپرد. سلام مرا بپذیرید و درود مرا به آنان که از من دورند، به مسلمانانی که نسل پس از نسل به وجود آیند، به مردمی که در ادوار آینده به شرف اسلام افتخار می یابند برسانید.
با تن تب دار به زیارت شهدای احد رفت. هشت سال بود که از ماجرای احد می گذشت و این هشتمین بار بود که از تربت گلگون کفنان کوهساران احد لاله و سنبل می دمید.
با تن تب دار از شهر مدینه تا دامنه کوه احد پیاده راه پیمود و در آن جا بر قبرشان نماز خواند.
رسول اکرم در این هشت سال که شهدای راه اسلام را در سنگستان احد به خاک سپرده بود، سالی یک بار بر قبرشان نماز می خواند. امسال را هم فراموش نکرده بود.
بر قبرشان نماز خواند و در حقشان دعا کرد و آن گاه نگاهی غرق در اعجاب و احترام به این قبرها انداخت.
حمزه، حنظله، عبدالله، مصعب، مالک عبده، خارجه، سعد، عمرو و...
در آن روزگار که دین اسلام سخت ضعیف بود. نیروی شرک با ثروت و قدرت بسیار خود به مدینه تاخته بود. هنوز ابوسفیان بت می پرستید. هنوز عمرو بن عبدود و ضرار بن خطاب زنده بودند، شمشیر داشتند، اسب داشتند، بنیه جنگیدن و حمله کردن و پیش رفتن داشتند. همچون سیل از مکه به سوی مدینه سرازیر شده بودند و در مدینه اینان، همین مردان که اکنون از شربت شهادت مست و مدهوش خفته اند با شکم گرسنه و پای برهنه و دست از حربه و سلاح تهی، به دفاع برخاسته بودند.
یکی پس از دیگری سینه در برابر تیرهای دل دوز و نیزه های جان گزا سپر کردند و یکی پس از دیگری در خون خود و خاک شرف تپیدند.
شهیدان احد، جوانانی معصوم، پیرانی پاک دامن... سربازان رشیدی که در آن حادثه مهیب به راه ایمان و عقیده خود فدا شدند، همه با جامه های خون آلود، دو تن و سه تن در یک جا به خاک رفتند.
بر این نعش های به خون تپیده کس نماز نگزاشته بود؛ ولی از آن سال تا امسال سالی یک بار رسول اکرم بر قبرشان نماز می کرد و این بار هشتم است که با تن تب دار در کنار مزارشان ایستاده نماز می کند. اما این بار آخرین بار است زیرا چند روزی بیش نمانده که خود به یاران خویش خواهد رسید.
به شهدای احد فرمود: آرام بخوابید ای عزیزان من! که امروز و فردا به شما خواهم رسید. و در آن جهان نیز پیشوای شما خواهم بود و به فداکاری و جانفشانی شما گواهی خواهم داد.
در آن جا، در کنار حوضی که نامش کوثر است در کنار شما بنشینم و دیگر برای ابد با هم خواهیم ماند. دیگر روی جدایی نخواهیم دید. و بعد به سوی همراهان خود برگشت.
روح من همیشه به جانب شما نگران است. من به خاطر شما نگرانم. نگرانی من همه از این است که دیو شهوت و هوس بر جانتان چیره شود و شما را از راه راست به بیغوله های مهیب منحرف سازد.
من از دنیا بر جان شما می ترسم، می ترسم که دنیاخواهی بنیان دین و تقوای شما را واژگون سازد.
اخشی علیکم الدنیا ان تنافسوا فیها.
در روز دوشنبه بیست و ششم ماه صفر سال یازدهم هجرت، اسامة بن زید خواه ناخواه از اردوگاه خود به سمت شام حرکت کرد. اما تخلف چند تن از آن اردوگاه، نگذاشت که این فرمانده جوان به سمت شام پیش برود.
اسامه خواه و ناخواه بار دیگر به مدینه بازگشت.
بر خلاف دستور رسول اکرم از اردوگاه اسامه این چند تن تخلف کرده بودند:
1- ابوبکر بن ابی قحافه 2- عمر بن خطاب 3- عثمان بن عفان. 4- ابوعبیدة بن جراح 5- سعید بن عاص 6- قتاده...
در آن روز حرارت تب در وجود رسول اکرم به منتهای شدت رسیده بود. برای نخستین بار دستور فرمود:
یک نفر در محراب من بایستد و با مسلمانان نماز بخواند. عایشه از آزادی معنی یک نفر استفاده کرد و کسی به دنبال پدرش فرستاد.
صدای تکبیر از مسجد اعظم برخاست. رسول الله چشمان تب دارش را گشود و فرمود:
چه کسی با مسلمانان نماز می خواند؟
به عرض رسید که ابوبکر است.
فرمود: اقیمونی، اقیمونی مرا برخیزانید، مرا برانگیزانید.
علی بن ابی طالب و فضل بن عباس از دو جانب زیر بازوی او را گرفته بودند. پیغمبر اکرم از شدت بیماری قدرت نداشت بر سر پا بایستد، پاهایش به روی زمین کشیده می شد، فرمود:
اخرجونی الی المسجد، والذی نفسی بیده قد نزلت بالاسلام نازلة و فتنة عظیمة من الفتن مرا به مسجد ببرید. به خدا قسم حادثه مهیبی برای اسلام روی داده و فتنه عظیمی آغاز شده است.
هنوز ابوبکر سوره حمد را در رکعت اول به پایان نرسانیده بود که پیغمبر از راه رسید. ابوبکر به عقب رفت. رسول اکرم به مصلای خود نشست و نشسته نماز را به پایان رسانید و آن وقت فرمود:
ابوبکر کو؟
به دنبالش گشتند، از مسجد رفته بود.
از پسر ابوقحافه تعجب می کنم. بر خلاف فرمان من اردوی اسامه را ترک گفت و به مدینه آمد تا فتنه ای برانگیزاند.
و بعد فرمود:
مرا به منبر ببرید.
این آخرین خطابه ای بود که رسول اکرم با رنجوری و درد در مسجد اعظم مدینه ایراد فرمود. به نخستین پله منبر تکیه کرد و فرمود:
دیگر روز و روزگار من به پایان رسید. آنچه حق تبلیغ بود ادا کرده ام. غمی ندارم زیرا شما را به راه راست واداشته ام. و از راستی و درستی، هرچه آموخته بودم به شما آموخته ام.
من شما را در شاهراهی روشن و آشکار که شبش همچون روز نورانی و فروزان است گذاشته ام. پس از من همچون ملت یهود به اختلاف و تشتت نگرایید.
ملت یهود پس از موسی کلیم الله (علیه السلام) دین خویش را ناچیز انگاشت و تار و پود ملیت خود را از هم بگسلانید. ولی من همی خواهم که همچون برادران اسراییلی خویش به خطا نروید، دین و دنیای خود را تباه مسازید، همیشه به هم نزدیک و با هم همگام باشید.
از حلال و حرام آنچه در قرآن است، حلال من و حرام من است. من حلال و حرامی جز آن قوانین و مقررات که در قرآن مجید یاد شده است ندارم. قرآن مطمئن ترین و راست گوترین جانشین من است.
و خاندان من همیشه با قرآن هماهنگ و همراهند. قرآن و اهل بیت من دو یادگار من در میان شما باشند. من این دو امانت بزرگ را به شما می سپارم و به سوی خدای خویش باز می گردم. به هوش باشید که به روز رستاخیز در برابر من شرمگین و سیاه روی نایستید.
به روز رستاخیز گروهی در برابر من بایستند که در عین آشنایی، بیگانه ای بیش نباشند. از نام و نشان خود یاد کنند و همی گویند من فلان بن فلان باشم ولی من چه گویم که با جان ناپاک و سیمای سیاهشان آشنایی ندارم.
این فرومایگان قومی باشند که پس از من دین مرا به بازیچه گیرند و از مراسم و آیین های من جز دنیا هدف دیگری ندارد. ایها الناس چنین پندارم که دیگر نتوانم بر این جایگاه تکیه زنم و دلم بسیار خواهد که هر کس را بر من حقی باشد برخیزد و حق خویش بستاند.
هرگز از دریافت حقوق خود شرم مدارید و مرا هم یک تن مسلمان همچون خویشتن بشناسید. قرآن کریم در برابر مقررات خود، من و شما را از یکدیگر دور نمی شناسد. با ما همگان به یکسان حکومت می کند.
خداوند بی همتا و بی شریک ما با هیچ کس رشته رحامت و علاقه خویشاوندی ندارد. تنها عمل است که بنده را به خدایش نزدیک می سازد و تنها عمل است که بنده را از خدایش دور می دارد.
قسم به آن کس که مرا به راستی و حقیقت به سوی خلق فرستاده است، هیچ آفریده جز در سایه پندار و کردار نیکوی خویش به درگاه الهی نزدیک نخواهد شد.
همه در گرو کرده خویش باشند و همه در پای میزان عدالت به یکسان سنجیده شوند.
قسم به آن پروردگار جلیل و عظیم که مرا به رسالت برگزیده، لو عصیت لهویت اگر من هم از طریق صلاح و عفاف انحراف گیرم، همچون دیگران به کیفر کردار خویش رسم...
در این هنگام پیشانی دردمندش را به بالا برداشت و خدای خویش را به گواه گرفت:
خدای من! آیا رسالت تو را به پایان رسانیده ام؟ آیا حق تبلیغ را ادا کرده ام؟ آیا پیام تو را آنچنان که بیان فرموده ای به بندگان تو ابلاغ کرده ام؟
خدایا! گواه من باش.
دیگر این دنیای بزرگ و وسیع برای روح بلندپرواز محمد (صلی الله علیه وآله)، سخت تنگ و کوچک شده بود. این روح نازنین بی قراری می کرد، تاب درنگ نمی آورد.
مرغ ملکوتی بود که چندی در این خاکدان مانده بود و دیگر بیش از این نمی توانست از آشیان عرشی خود دور باشد.
به سوی بالا، بال ها برافراشته بود. دم به دم پر می زد و بال می زد و تلاش می کرد که پرواز کند و به آشیان خویش بازگردد.
بیماری بود که بر بستری بوریایی دراز کشیده بود. پیکر دردمندش در شدیدترین و سوزان ترین تب ها می سوخت.
عبدالله بن مسعود می گوید: که داشتم جای پیغمبر را درست می کردم، دستم به پایش خورد... اگر بگویم دستم از حرارت پاهای پیغمبر سوخت سخن به گزاف نگفته ام.
ابوسعید خدری از پشت قطیفه ای که بر روی رسول اکرم انداخته بودند، پیکر نازنیش را لمس کرد. دستش را بی اختیار به عقب کشید و گفت چه تب آتشینی است!
تن مقدسش، تن یک عمر شصت و چند ساله، زحمت کشیده و یک لحظه راحتی ندیده اش در چنین تبی می گداخت. یک لحظه بی هوش می ماند. لحظه ای دیگر به هوش می آمد. احیاناً این اغماء تا چند ساعت به طول می انجامید و دل پرستارانش را از طول این مستی و سستی مالامال خون می کرد.
بانوان آل هاشم پروانه وار به دور بسترش می چرخیدند و آن گونه های در آتش تب، گل انداخته و داغ شده را با ترشح آب نوازش می دادند.
چهره برافروخته رسول الله در تب مرگ به سرخ گل های اردیبهشت ماه، شبیه بود که سرخی خود را با درخشش دانه های شبنم به هم آمیخته و فروغ کم رنگی همچون فروغ امید در پیرامون خود می انداخت.
این بیماری تب ساده ای بیش نبود ولی هرچه بود شفاپذیر نبود.
این بیماری با خطر مرگ توأم بود؛ زیرا این روح دیگر تاب فراق آسمان ها را نمی آورد. سخت دست و پا می زد تا قفس بشکند و بند بگسلاند و خشنود و آزاد به عالم ارواح در اعلی علیین جای بگیرد.
فاطمه بانوی بانوان اسلام، یکتا و بی همتا دختر پیغمبر از همه بی قرارتر بود.
این فاطمه است که می بیند حادثه ای سنگین تر و درشت تر از آسمان و زمین می آید بر شانه های لاغرش بنشیند و پیکر ناتوانش را سخت در هم بفشارد.
مرگ پدری چنین عزیز و عالی مقام را ببیند و غمی به این بزرگی را به دل بپذیرد.
پس چرا نگرید؟ چرا فریاد نکشد؟
در کنار بستر پدر به زانو درآمده بود و قطره های اشکش بی دریغ بر پیشانی سوزان رسول اکرم می ریخت.
گریه گرم و گیرنده فاطمه زنان حرم را به گریه انداخت اما سعی می کردند آرام بگریند زیرا می دیدند که بیمار عزیزشان لحظات احتضار را می گذراند.
آهسته چشمان فرو خفته خود را از هم گشود و بیش از همه چیز به دیدگان خون پالای زهرا نگاه کرد.
چرا می نالی ای عزیز من!
فاطمه چه می توانست بگوید. حرفی نداشت و اگر حرفی هم داشت، گره بغمه نمی گذاشت از گلویش نفسی دربیاید.
رسول الله (صلی الله علیه وآله) آهی کشید و به زهرا اشاره کرد که پیش تر بیاید.
پیش تر آمد و پیش تر آمد و پیغمبر دوباره با اشاره به دخترش دستور داد که سر بر سینه وی بگذارد. فاطمه سر بر سینه پیغمبر گذاشت. گوشش به دهان نازنین محمد نزدیک شده بود.
فاطمه از دهان پدر چند کلمه نجوا شنید و بعد سرش را بلند کرد؛ اما در این هنگام به جای این که گریه کند دهان خوش ترکیبش پر از خنده بود.
عایشه بی صبرانه از فاطمه پرسید چه شنیدی که این همه خوشحال شدی. زهرا جوابش گفت:
پدرم به من مژده بزرگی داد. به من گفت عمر این فراق کوتاه است. به من گفت تو را هرچه زودتر به دنبالم خواهم برد. از بس خوشحال شدم که نتوانستم مسرت خود را پنهان کنم.
پس علی کجاست؟
علی با شتاب سر رسید. اطاق بیمار را خلوت کرد. علی مرتضی به بستر پیغمبر نزدیک شد:
یا رسول الله! پدرم و مادرم به فدای تو باد. گوش به فرمان تو دارم.
بنشین یا علی! تو برادر منی، تو داماد منی، تو نگاه دارنده نسل من و برپای دارنده لوای دین منی، یا علی! قسم به آن خدا که مرا به حق و حقیقت مبعوث فرموده، گفتنی ها را با این قوم در میان گذاشتم. آنچه سزاوار تبلیغ بود به کار بردم و حق رسالت را ادا کردم، لقد تقدمت الیهم بالوعید از همه در سخن راندم و پرده از روی رازها برکشیدم و تو را آنچنان که شایسته شخصیت آسمانی توست به آنان نشان دادم.
اخبرتهم رجلاً رجلاً با یک یک آنان درباره علی حرف زدم و همه در برابر مقام عالی و عظیم تو سرتسلیم فرود آوردند.
اما می دانم که کار به صورت دیگری خواهد درآمد. من می دانم که این قوم به آنچه وعده داده اند وفا نخواهند کرد. مع هذا نمی خواهم که تو نگران بمانی و از شکست خویش شکسته دل بنشینی.
یا علی! پس از مرگ من در کنج خانه خویش گوشه عزلت بگیر. به گردآوری و ترتیبب و تنظیم قرآن همت گمار.
ابتدا مرا در آغوش مزار بگذار و بعد به عزیزترین یادگارهای من که قرآن من است بپرداز.
فالزم بیتک و اجمع القرآن علی تألیفه و الفرائض و الاحکام علی تنزیله(73)
در این هنگام آسوده باش که مسئولیت خویش را به دلخواه من و رضای خدای ایفا کرده ای؛ ولی فراموش مکن که تو همیشه سربازی شجاع و باشهامت بوده ای. من می خواهم که در برابر حوادث و ملاحم همچنان شجاع و بردبار باشی.
علیک بالصبر علی ما تنزل بک. روح من در آسمان ها نگران شما و چشم به راه شماست.
بار دیگر از حرارت تب بی هوش شد و چند لحظه به این خواب سنگین ادامه داد.
کودکان فاطمه از راه رسیدند، سر و صدا کردند، چشمان خسته رسول خدا از خواب ضعف و اغما باز شد. آهسته فرمود:
بچه های من، بچه های مرا به این جا بیاورید
علی سراسیمه به سوی اطاق فاطمه رفت و دست دو پسر و دو دخترش را گرفت و به بالین رسول اکرمشان رسانید.
حسن و حسین که بزرگ تر بودند پیش رفتند. حسن چهره بر چهره جد عالی مقامش گذاشت و حسین رخ بر سینه اش نهاد. این دو پسر با صدای بلند زار زار گریستند. گریه این دو کودک خردسال همه را، حتی علی را هم به گریه انداخت.
آن یک جفت چشمان سیاه که خواب ابدی لحظه به لحظه، پلک هایش را سنگین تر و خستگیش را بیش تر می ساخت غرق اشک شد.
فرمود:
انما بکیت رحمة لامتی من به خاطر امت عزیز خویش گریستم
در روز چهارشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت سایه سیاهی نه تنها شهرستان مدینه بلکه عالم اسلام، بلکه عالم توحید را سراسر فراگرفته بود.
در آن روز مردم همه، همه اندوهناک و افسرده بودند. همه گوش به خاندان رسالت داشتند؛ زیرا در آن جا محتضری آخرین لحظه های حیاتش را به پایان می رسانید.
به علی مرتضی که بر بالینش گاهی می ایستاد و گاهی می نشست، خیره نگریست و فرمود:
به خاطر بسیج اسامه از یهودیان مدینه چند بدره زر به وام گرفته ام شما این وام را بی درنگ ادا کنید.
و پس از یک خاموشی کوتاه دوباره لب گشود:
یک پاره پوست بیاورید تا آخرین سفارش خود را بر آن بنویسم که هرگز گمراه نشوید.
اطراف پیامبر را مردانی گرفته بودند که عمر بن خطاب یکی از آن ها بود و مراقب وقایع بیماری پیامبر و نگران آینده...
به همین دلیل از رفتن با سپاه اسامه تخلف ورزیده بود، با شنیدن سخن پیامبر (صلی الله علیه وآله) از جا پرید و با تندی و ترس و دلهره گفت: نیاز نیست، بر رسول خدا بیماری فشار آورده و هذیان می گوید، کتاب خدا ما را بس است...!
جمع به هم ریخت و سر و صدا فراوان شد پیامبر فرمود: از نزد من برخیزید.(74)
باز هم کمی خاموش ماند و آن وقت فرمود:
یا علی! نخست نماز را بر پای بدارید و دیگر آن که از زیردستان خود غفلت مورزید. یا علی! الصلوة و ما ملکت ایمانکم
یا علی! زیردستان را فراموش مکنید. الله الله فیما ملکت ایمانکم
زنهار، زنهار زیردستان خود را میازارید، نگذارید برهنه و گرسنه بمانند، رضا ندهید که دلتنگ و افسرده باشند.
البسوا ظهورکم و اشبعوا بطونهم
به هنگام سخن گفتن چنان مگویید که دل زیردستان شما آزرده شود. النوا لهم القول به نرمی سخن بگویید.
در این جا نفس مقدسش به شماره افتاد.
در آخرین نفس می فرمود: لا اله الا الله ان للموت سکرات مرگ به نوبت خود سکره و مستی هایی دارد. خدایا! مرا در سکرات موت یاری کن.
و همچنان در آغوش علی دیده از دیدار فروبست.
به لطافت و روشنایی و ابدیت فروغ الهی بر بال های فرشتگان نشست و رخت به بهشت اعلای خدا کشید.
در روز چهارشنبه، بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت به هنگام غروب که خورشید، زرده شامگاهی خود را به خون شفق فرو می برد، روح نازنین محمد (صلی الله علیه وآله) دنیای ما را ترک گفت. در این هنگام شصت و دو سال و یازده ماه و یازده روز از عمر گرامی وی گذشته بود.
کودکی را بی بهره از مهر مادر و دور از نوازش پدر به جوانی رسانیدن و جوانی را گاهی به شبانی و گاهی به بازرگانی گذرانیدن و در چهل سالگی مسؤولیت هدایت بشر را به عهده گرفتن، سنگ ها خوردن، سنگرها شکستن، از مکه به مدینه رخت کشیدن و در مدینه بر مکه حکومت کردن و پس از بیست و یک سال رنج تبلیغ و زحمت جهاد، پس از شصت و سه سال عبادت و عفت و امانت... بالاخره با دست علی در آغوش خاک آرمید و عالم اسلام را تا به صبح قیامت در غمش عزادار و ماتم زده ساخت.
علی بر سر خاک رسول اکرم چنین گفت:
یا رسول الله! یا صفی الله! یا حبیب الله! ای پدر و مادرم به فدای تو که زندگانی تو شورانگیز و مرگ تو شورافکن بود.
نه همچون دیگران زیستی و نه مانند دیگران رخت از جهان ما به جهان دیگر کشیدی.
از این پس فرشتگان که به خاطر ذات بی مانند تو بر بام خانه ما بال می گشودند، از آسمان به زمین بال نخواهند کشید و آن چرخ مقدس که در پیرامون محور وجود تو گردش می کرد، دور از محور نخواهد چرخید. تو تنها آیینه ای بودی که صورت بدیع ملکوت اعلی را بر صفحه خاک آلود زمین تجلی می دادی و به دنبال وجود عزیز تو این نقش ملکوتی برای همیشه از چشم انداز ما پنهان مانده و ما را در اشک حسرت و آتش اندوه بر جای گذاشته است.
یا رسول الله! ولو لا انک امرت بالصبر و نهیت عن الجزع لانفدنا علیک ماء الشئون و لکان الداء مما طلا و الکمد محالفاً.
یا رسول الله! اگر سفارش تو در میان نبود، اگر تو ما را به شکیبایی و بردباری فرمان نداده بودی، آنچه در قلب داشتم همه را به دیدگان همی آوردم و آنچه در دیدگانم بود همه را به خاک همی افشانم.
ولی اندوه تو هرگز دست از جان من بر نخواهد داشت و این غم بی انتها با هیچ سعی و کوشش پایان نخواهد پذیرفت؛ زیرا اختیارش از کف ما بیرون است.
من ندانم این شکایت به کجا برم که در غم تو جز بردباری چاره ای ندارم. عمر من پس از تو در غصه فراق تو سپری خواهد شد.
یا رسول الله! اذکرنا عند ربک واجعلنا من بالک
تو ای جان عزیز! که با جانان در آمیخته ای. علی را در پیشگاه جلال و جمال خداوندی فراموش مکن و بازماندگان را به یادآر.
بابی انت و امی یا رسول الله

فصل ختام

علی مرتضی و فضل بن عباس و اسامة بن زید، پیکر نازنین رسول اکرم را غسل و حنوط کردند و بعد بنا به وصیت او جنازه اش را آماده ساختند تا مردم گروه گروه بر وی نماز بخوانند.
خبر رحلت رسول اکرم که با صدای شیون اهل بیت به گوش مردم مدینه رسیده بود، شهر مدینه را سخت به زلزله و اضطراب انداخت.
هیجان شگرفی در مردم به وجود آمد. عثمان بن عفان چنان به وحشت افتاد که زبانش از کار درماند، تا چند ساعت نمی توانست حرف بزند.
عبدالله بن انیس ناگهانی تب کرد. عده زیادی به بیماری های گوناگون دچار شدند.
عمر بن خطاب به یک بحران عصبی عظیم افتاد که همچون دیوانگان فریاد کشید:
دروغ می گویید. کفر می گویید. محمد نمرده. رسول الله مردنی نیست و بعد شمشیرش را از غلاف کشید و بر در مسجد ایستاد:
آن کسی که محمد را به مرگ نسبت بدهد با این شمشیر دو نیم خواهم کرد.
این جنون موقت تا چند ساعت بر جان عمر چیره بود.
بالاخره ابوبکر از راه رسید و گفت:
یا ابا حفص مگر در قرآن نخوانده ای که پروردگار متعال به رسول خود می گوید: انک میت و انهم میتون(75)
و می گوید: و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم خالدون(76)
و می گوید: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئاً(77)
در این آیات بینات همه جا از روزی خبر می دهد که اجل رسول اکرم فرا رسد و او هم مانند فرزندان دیگر آدم جهان را بدرود گوید. مع هذا حیرتی تو را فرا گرفته. چه عجب است اگر پیشوای گرامی ما چشم از زندگانی این جهان بپوشد.
عمر می گوید: حرف های ابوبکر همچون آبی که به روی آتش افشانده شود، هیجان مرا فرونشانید. در خود چنان عجز و ضعفی احساس کرده بودم که نظیرش را هرگز در طول عمرم ندیده بودم.
زانوهایم در زیر تنه ام خم شد. عاجزانه بر زمین نشستم و به گریه افتادم.
علی مرتضی در این سه شبانه روز که جنازه رسول اکرم را برای ادای نماز در مصلی گذاشته بودند، یک لحظه مصلی را ترک نفرمود تا در روز سوم که با دست خود پیکر مقدس پیغمبر را به خاک سپرد و با دست خود قبر اطهر رسول الله را ترتیب داد.
این جا بود که مردی از راه رسید و گفت: یا ابا الحسن! چه می کنی؟ خبرداری که امر خلافت بر ابوبکر قرار یافت؟ انصار دچار اختلاف شدند و مهاجران خیانت کردند. اعقاب مشرکان مکه از بیم آن که تو را بر منبر خلافت ببینند، تلاش کردند و سرانجام با ابوبکر بیعت کردند.
علی (علیه السلام) بر بیلی که در دست داشت و با آن اطراف قبر مطهر پیغمبر را درست می کرد تکیه کرد و این آیت را تلاوت فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین(78)
مردم گمان بردند که تنها با کلمه ایمان آورده ام گلیم خود را از طوفان حوادث به کنار کشیده اند؟ این آزمایشی است که در گذشتگان هم صورت گرفته و ضرورت است که راستگویان از دروغ گویان شناخته شوند.
علی مرتضی که شنیدنی ها را از رسول اکرم شنیده بود و این وقایع را قبل از وقوع می شناخت، از این خبر به حیرت دچار نشد. خونسردانه به کار خود پرداخت.
از سوی دیگر جمعی به در خانه فاطمه زهرا آمدند و به تنها دختر پیغمبر عرض تسلیت دادند.
فاطمه که هنوز خبر از دفن پیغمبر نداشت فرمود:
چگونه دل شما گواهی داد که پیکر مطهر سیدالبشر را به خاک سپردید؟ و سپس به سوی مزار پیغمبر رفت و مشتی خاک از آن تربت پاک برداشت و بر چشم اشکبار خود گذاشت و این شعرها را انشاد کرد:
آن کس که شمیم تربت احمد را استشام کند، سزاوار است تا زنده است از عطر مشک بی نیاز باشد.
بر من چنان مصیبتی فرود آمده که اگر بر روزهای جهان فرود می آمد، کس دیگر روز روشن به چشم خود نمی دید.
و این شعرها را که علی (علیه السلام) سروده بود فاطمه زهرا تکرار کرد:
جان من در آه من محبوس است
و ای کاش جان من با آه من یک باره کالبدم را ترک می کرد
پس از تو در زندگانی خیری نمی بینم تا نگرانش باشم، غم من فقط این است که پس از تو زندگانی من به طول انجامد
در رثای رسول اکرم همه سخن گفتند و همه شعر سرودند ولی علی (علیه السلام) بیش از همه، پیشوای عالی مقام خود را مرثیه کرد. و ما برای تکمیل این کتاب به ترجمه چند قطعه از آن مرثیه ها می پردازیم:
1- مردمی که از صبر جز نامی نشنیده اند ما را به صبر سفارش می کنند
ای کاش می دانستند که تلخی صبر از صبر تلخ بیشتر است
آنان که به ما تسلیت می دهند سخنی چند می گویند و می گذرند
و خبر ندارند که ما همچنان بر آتش سوزان نشسته ایم.
2- هرگز از چشمان من اشک نمی غلتد.
مگر آن که غم تو را برای بار دیگر به یاد می آورم
تنها تویی که به آسانی می توانی
از چشمان من سیل سرشک سرازیر سازی
تا می توانم در کنار قبر تو زانو بر زمین گذارم
در کنار هیچ قبر هرگز به زانو نخواهم افتاد
3- نور چشم من تو بودی و این چشم من است
که اکنون بر نور خاموش شده خود می گرید
پس از تو هر که می خواهد بمیرد باکی ندارم
زیرا تنها به خاطر تو نگران بودم و برای تو تشویش داشتم.
ولی این قطعه را فاطمه سرده است:
در آن لحظه که شوق دیدار تو در جان من شدت گیرد.
به سوی قبر تو می شتابم. بر تو می گریم و تو را بی آن که جوابم بدهی می خوانم
ای جان نازنین که در این بادیه خوش خفته ای، تنها تو...
صنعت گریه را به من آموخته ای و غم تو غم های دنیا را از خاطرم برده است.
اگرچه پرده خاک، تو را از پیش چشمم محو کرده است.
ولی محال است که یاد تو از لوح ضمیرم محو شود.